يک نامه با حضور تو
Dear Mr. Maroufi
Im sorry bothering you but was just curious to know the truth from about the issue brought up by Mr.Derakhshan in his page, yesterday. I do respect your decision not to answer or publish this comment and i want to assure you that whatever your decision might be is truly respected
Regards
دوستی که حتا نامش را نمیدانم، چنين نامهای برای من نوشته است. چون برای من دشوار است که برای کلاس خالی درس بگويم، چون بلد نيستم رو به ديوار نيايش کنم، بنابراين روبروی آتش مینشينم و نامهام را با حضور تو مینويسم. اجازه هست؟
دوست گرامی،
سلام. نمیخواستم وارد ماجرايی شوم که نرخ ديالوگش در شأن من نيست. فقط به خاطر لحن مؤدبانه نامهتان خود را موظف به پاسخ، آن هم به شما میدانم.
ببينيد، من خيلی از مسائل کامپيوتری را بلد نيستم. من اصلاً وقت اضافی ندارم که کامنت بگذارم، يا در فضای اينترنت وقتکشی و نويسندهکشی کنم، يا سر به سر کسی بگذارم. همهی نويسندگان و روزنامهنگاران ايران میدانند که من تا کنون هرگز با اسم مستعار چيزی ننوشتهام. هرچه نوشتهام زير آن امضا کردهام: عباس معروفی.
من برای اين نام که متعلق به دوستانم هم هست زحمت کشيدهام. خواندهام، نوشتهام، معلمی کردهام، مجله و کتاب انتشار دادهام. مثلاً همين حالا که تازه کلاس رماننويسی در برلين تمام شده و من پای کامپيوتر برای شما نامه مینويسم، دارم شامم را هم میخورم. بعد هم بايد بروم سر وقت رمانم.
در برلين کتابفروشی دارم و چاپخانه، بخشی از وقتم صرف اين میشود که با وضعيت سانسور در ايران و آن حجم کتاب در محاقافتاده، ببينم چه کاری میتوانم برای نشر ادبيات خلاقه انجام دهم. برای نشريات آلمان هم گاهی چيزی مینويسم. نشريهی ماهانهای هم در برلين منتشر میکنم به نام „گربه ايرانی“ که از جايی کمک مالی نمیگيرم. محکم سر جای خودم ايستادهام. سه فرزند هم دارم که برای آنها نيز بايد وقت بگذارم. بنابراين چيزی که نياز دارم کمی وقت برای استراحت است و کمی آرامش که داستانم را بنويسم.
يک چيز هم برايتان تعريف کنم لبخند بزنيد. میگويند آدمی مدام دلش میخواست او را بگيرند و ببرند کلانتری که آنجا يک وعده غذايی بخورد، جانی بگيرد و باز راه بيفتد. پاسبانها او را شناخته بودند و کاريش نداشتند. تا اينکه يک روز دو دزد را دستگير کرده به کلانتری میبردند، او که از گشنگی به تنگ آمده بود، همراهشان شد و گفت: «سرکار! ما سه نفر را کجا میبريد؟»
میدانيد؟ من در دنيا خيلی چيزها ديدهام. آدمهايی ديدهام که خودشان اراده نداشتهاند، مثل شکم زن فريبخورده بالا آمدهاند، يعنی شکمشان بالا آمده، و آن را گردن پسر همسايه انداختهاند.
کار من نوشتن است، زبان آرگو و آرکاييک را میشناسم، فحشها را بلدم، برگ درختها را از هم تميز میدهم میدانم کدام برگ مال کدام درخت است، زبان هتاک و هرزه را هم میشناسم. زبان تند و آتشدار را هم بلدم، اما زبان تند را عليه يک نظام توتاليتر بهکار میگيرم، عليه سانسور، عليه شاعرکشی، عليه ناقضان حقوق بشر، نه عليه يک وبلاگنويس يا روزنامهنگار. عليه بیخردی جمعی نيز میشورم، دشمن خود را میشناسم، دشمن من يک وبلاگنويس نيست، دشمن من کسی است که با اعتبار نويسنده شوخی کند. دشمن من کسی است که معلم شاعر مرا با طناب به طرز توهينآميزی خفه کند و جسدش را در بيابان بيندازد. اين وضعيت ماست عزيزم! و در فعلاً بر اين پاشنه میچرخد.
ديکتاتورها فق
ط سکوت نويسنده را میخواهند، اما نظامهای توتاليتر حتا از سکوت نويسنده هراس دارند، و او را وادار به هواخواهی خود میکنند، وگرنه میکشند. من اگر به جايی بروم يا کاری بکنم از ديگران طلب تأييديه نخواهم داشت. اين سنت يک نظام توتاليتر است که مدام از همه تأييديه میخواهد و کلت میکشد. اين سنت چاقوکشی را نمیشناسم. دنبال دردسر هم نمیگردم چون وقت ندارم.
من اينجا در برلين خوب میدانم که وبلاگنويسها و روزنامهنگارهای وطنم در شرايط جنگی به سر میبرند، هرگز آنها را تحريک نمیکنم و هرگز با جان آنها شوخی نمیکنم. هرگز آنها را شير نمیکنم که از حلقهی آتش من بگذرند و تماشاگران سيرک برای من کف بزنند و چس فيل بخورند.
میدانم که بسيار کارها نبايد کرد، بسيار چيزها نيايد نوشيد، بسيار جاها نبايد رفت، و در ازای آن بسيار „کار“ بايد کرد.
يک روز گلشيری به من گفت: «البته تو آزادی اينجا هر کاری بکنی، ولی وقتی با راديو اسراييل مصاحبه میکنی، خودت میدانی که! ما در ايران نمیتوانيم از تو نام ببريم. نه میتوانيم حذفت کنيم، نه میتوانيم از تو نام ببريم. توی مخمصه میافتيم…»
از آن پس من به خاطر همکارانم، به خاطر ادبيات داستانی که من هم در آن سهم دارم، با برخی راديوها گفتگو نکردم. شايد هم به خاطر محمود درويش، به خاطر التهاوی، به خاطر نجم والی، به خاطر خالد، به خاطر آنهمه دوست عرب و فلسطينیام. حتا به خاطر دو سه دوست اسراييلیام که از بردن نامشان اينجا میترسم نويسندگی و زندگیشان را دستخوش خطر کنم. نمیدانم.
فقط میدانم که در اين جهان تنها هستم، تا کنون چيزی حدود پنج هزار صفحه ادبيات داستانی نوشتهام، دهها هزار صفحه نشريه انتشار دادهام، و اين فعلگی شبانهروزی سرنوشت من است؛ نوشتن.
اگر اهل جنجال و بازیهای حقير بودم نمیتوانستم اينهمه کار کرده باشم. در سالهای جوانی هم اهل هياهو نبودم. هميشه به شاگردان و دوستانم میگفتم سرت را بينداز پايين کار خودت را بکن. حالا که چهل و هشت سال از عمرم رفته و اين چند صباح ديگر، نمیارزد قلم به هتاکی و لجن بيالايم. من عاشق زيبايی و زندگیام.
با مهر / عباس معروفی
ديدی بلدم شب را تا صبح به شعلههای آتش خيره شوم و در آنهمه رنگ بچرخم يا در ذهنم يک داستان بنويسم يا به تو فکر کنم؟
چرا اينهمه برای اين دوست ناديده درد دل کردم؟ تو میدانی؟
شاد میخواهمت.
* آرش سيگارچی روانه زندان شد؟ اکبر گنجی هم که هنوز…؟ مجتبا چی؟


50 Kommentare
به خدا تنها نيستيد آقاي معروفي!
قلب و ذهن هزاران هزار خواننده و هوادارتان با شماست، عاشقان زيبايي و زندگي.
شما شريف و بزرگ هستيد و خواهيد ماند.
سرزنده باشيد و زنده، هميشه.
سلام. دوباره اين بحث؟ تو رو خدا ما آدم زنده ميخوايم. تو قبرستون به اندازه كافي قهرمان داريم. بسه. بذارين چند وقت بوي خون نياد از همه جا. بذارين گم نشيم. خفه نشيم. اينان هراس شان ز يگانگي ماست. از زنده بودن. از نوشتن. از اينكه راه بريم و به هم سلام كنيم. از اينكه…
سلام دوست من ! از آشنایی با شما خوشوقتم …..قبلا چند کار ازتون خونده بودم خوشحالم که حال با خونه ی اینترنتی شما آشنا شدم ….اگه میشه آدرس خونتون در برلین و برام میل کنید ………تا ارتباط بیشتری داشته باشیم ……یا حق ! …با احترام : میثم ریاحی
ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمده ايم…از بد حادثه اينحا به پناه امده ايم….هنوز هم ارادت دارم..اشتباه نمي كنم
جناب آقاي معرفي
ـ باسلام .
احتراما به استحضار مي رسانم كه …
ـ عذر مي خوام ! برا من ، نوشتن كتابت ، خيلي سخته . اگه اجازه بدين ، محاوره اي بنويسم . عين گپ زدن . برام ، راحت تره .
ـ غرض از مزاحمت اين بود كه من يه مقاله ي فسقلي نوشتم ، در مورد ميلان كوندرا . خيلي دوست دارم كه نظر يه متخصص ( مثل شما ) رو در موردش بدونم . اگه ايميل دارين … يا از همين جا براتون بفرستم … منتظرم . ممنون . و ببخشبن كه وقتتون رو گرفتم .
ـ راستي ! من دو تا وبلاگ فسقلي هم دارم :
http://dogoharani.blogfa.com
http://dogoharani.persianblog.com
در مورد اتفاقي كه افتاد متاسفم. از بعضي آدم ها بيشتر از اين نمي شه انتظار داشت. اما يك چيز ماند توي دلم وقتي كه اين نامه را خواندم. كامنت گذاشتن وقت اضافه نمي خواهد استاد. بذاريد اين طوري بگم من از سر بيكاري براي كسي كامنت نمي ذارم و اگه اشتباه نكنم منظور شما يه همچو چيزي بود البته براي همه كامنت گذاران. به هر حال شما هم هر آدمي رو جدي نگيريد به خصوص آدم كوتوله هاي وبلاگستان رو كه كاري جز هوچي گري ندارند.
سلام و صبح بخیر استاد. درهمسایه گی شما – بلژیک – زنده گی میکنم… خیلی دلم میخواست که اینجاه بودی وازحضورت فیض می بردم… اسب شعر هات – به نظر من – بیشتر بر فوران ذهن یا سیلان اندیشه بدون هدایت سوار اند… شعر که می اید شما را می برد وتا رسیدن به پایان سفر نمی گوید کجا می برد شمارا… شما می روید چرخان وکف زنان به هوای که در دلت متراکم است وگاه بلند می شوی وظاهر گه فرو می روی وناپدید می شوی مثل سفر مهتاب در شب ابری…انجام صبح می شود اما تو همچنان درآنسوی نیمکره دلت با شب ات به سفر مهتابی ادامه میدهی کجا میروی استاد؟
دره تاریک است وژرف.
فریاد م را
دره به دل گرفت / کوه پاسخ نداد.!
تنها توئی
با چهره شیری رنگ
که گهگاه مینمائی …
من که گم شده ام
یابیدنم خرچ برمیدارد
وکیست برای یک آواره هزینه کند.!
سلام
راستش من شما را از نوشته هايتان مي شناسم و از اين جهت به شما علاقه دارم و محترم مي شناسم. ولي از اين متن متوجه نشدم كه بالاخره آن ايميل را شما فرستاده ايد يا نه؟ اهل جنجال نيستيد را فهميدم. ولي نفهميدم آن ايميل را شما نه به قصد جنجال فرستاده ايد يا اصلا نفرستاده ايد؟
دوستتان داريم آقاي معروفي. كار ديگر كه از دستمان بر نمي آيد. در سايه ي نوشته هاي شما زندگي را ياد مي گيريم . همين يكي را بفهميم هم موهبت بزرگيست.
در بلاگ نیوز به این مطلب شما لینک داده شد.
عالي بود
وان يكاد خواندم و آمدم… اگر تونستيد به وب لاگ من هم سر بزنيد خوشحال مي شوم
همه اينها يك طرف ، پاك شدن شعرتان هم …
امروز به طور اتفاقي در وبگرديم اسمي آشنا تپش قلبم را شديد كرد. وقتي وبلاگ شما را باز كردم از خوشي داشتم ميمردم . مدت بسيار كوتاهي است كه به دنياي وبلاگ نويسي آمدم . اما سالهاست كه براي سبك كردن خودم مينويسم . با اجازه شما من وبلاگتان را به لينكهايم ميافزايم . هر جا كه هستيد من برايتان آرزوي آرامش دارم.
آقای معروفی با اجازه یکی از شعرهاتون رو توی وبلاگم استفاده کردم و تصویر گذاشتم. نمی دونید وقتی این شعر رو خوندم چه فضایی رو یاد من آورد. ممنونم. همیشه منتظر شعرهاتون هستم.
سلام
شايد براي همين است كه معروفي مثل خيلي ها معروف نشد و خيلي ها ندانستند كه او با قلم كه مي نويسد .
هر زمان و هرعصر و هر مكان انسان همان عصر و زمان مكان را مي طلبد و اين در مبارزه يك استراتژي و يك اصل است .
در مورد وبلاگ نويسي و استفاده از ابزار اينترنت براي حرف زدن هم متاسفانه بسياري از انگيزه ها و نيرو ها در احساسهاي موقت و بي هدف گم خواهد شد .
اما در كشوري كه همه راهها براي سخن گفتن بسته است اين هم غنيمتي است !!
اقای معروفی تو این پانزده تا کامنت که در ستایش شما نوشته اند و بسیار هم فخر میفوشید این یکی را هم درذنقد چاپ کنید
اگر چه مرگ خوبست برای همسایه !!!خود شما تا حالا چند تا نقد را چاپ کرده اید!!!؟؟اصلا چرا میترسی
کامنت مستقیم ظاهر شود مثل اکثر وبلاگها مگر کی هستید؟؟وزیر فرهنگ و هنر ایران
یا مصر یا کرهوشمالی که مسیول میلیونها فکر…یک دکان بیمشتری حالا شما باید چک کنید اما ایران
و هفتاد میلیون مردمش باید مستقیما حرف معروفی را بدون فیلتر زمانی بشنفند وگرنه دیکتاتورند
وگرنه از عباس اقا بخاطر توپ تانک بوش میترسند…ای بابا چی مینویسم
عباس جان!
از اين همه صراحت و صداقت به وجد آمدم. از اينكه شرايط ايراننشينان را نيز در نظر ميگيري. از كنارهگيريات از هياهوي غوغاييان. سخن كز دل برآيد لاجرم بر دل نشيند. اين يادداشت بر دلم نشست. بر سنگ دلم نقش شده و ديگر حجارياش از من جدا نخواهد ماند. من خوشحالم. خوشحالم كه سفرهي دل را كمي پيش آتش باز كردي. راستي هيچ دقت كردهاي در اين زبانهكشيدن و نورپاشاندن و رقص و بيتابي و سيلان و گريز از تكرار، چه رازهايي نهفته است. آري، زبانهي قدبرافراشتهي آتش را ميگويم كه كوتاهقدان روزگار را مجالي براي همصحبتي با آن نيست.
پايا و پويا باشي عباس جان.
اين ماجرا مرا ياد فيلم „بي خوابي“ مي اندازد. آل پاچينو!
از صبح تا حالا هي خروش مي كنم اينجا بنويسم باز مي گويم خودتان به بهترين شكل ممكن نوشته ايد من چه بگويم؟
زودتر از اينها منتظر اين نوشته از طرف شما بودم. گاه لازم است .
گاه سكوت در مقابل تهمت، ميدان را براي خيلي ها باز نگه مي دارد.
من هيچگاه به وبلاگ „او“ سر نمي زنم. توسط دوستي خبر شدم و رفتم ديدم آنچه نبايد مي ديدم. چنان به خشم آمدم كه نوشتم….
چند ايميل داشتم كه „راوي“ از طرف تو كامنتي براي فلاني نوشته اند و
پاسخ دادم كه خودم بوده ام هر چه بر سر خودم آوردند تحمل كردم و سعي كردم با سكوت پاسخ دهم اما اينجا نتوانستم اصولاً اينگونه آدمي هستم .
وقتي عزيزانم را مي رنجانند نمي توانم تحمل كنم…
به هر كسي كه بگويد اين سخن از تو بعيد بود مي گويم
تصميم دارم آينه باشم، در مقابل هر كس هماني باشم كه اوست.
من زودتر از اين منتظر پاسخ شما بودم. و در همينجا هم مي گويم بله
آن پاسخ را خودم نوشته بودم .
راستی یک سوال ؟
دوست دارم پاسخ دهيد
هر زمان
هر كجا
اما
چرا فكر مي كنيد تنهاييد؟
مثل هميشه سلام يادم رفت
سلام
عباس جان، شنونده باید عاقل باشد. این فرهنگ نازیبا را که از آن حرف زدی واگذار به کسانی که از آن لذت میبرند. از شعر بگو، از مهربانی، دوستداشتن و از صداقت.
معروفي عزيز يادت نرود به سادگي يك كليك ليست دوستان مي فزايي و به همان سادگي پاكشان ميكني…بي خطر از اينكه جرم تو را دوست داشتن هم ……
سلام به شما و شرافت تان
چه زيبا و ساده نوشته ايد. اين هخاحودر! هماني است كه آونگ قلم زيباي شما شده است.
ولي استاد. همانطور كه نوشته ايد اينها اهل جنجال و بازیهای حقيرند و لايق خطاب قلم شما قرارگرفتن نيستند. شما بايد رمان هاي بزرگ تان را بنويسيد و حسين درخشان از تل آويو براي آمريكا در نيويورك تايمز استفراغ كند عرق سگي هائي را كه به خوردش داده اند اين كثافت با جان و آبروي پاك ترين فرزندان اين ملت بازي كرده و چه خوب با اين چند عبارت تصويرش كرديد.
سلام به شما و شرافت تان
يكي از هزاران خواننده گردون
عباس جان سلام،
با نوشته ت حال کردم، حرف دلم ـ شاید هم خیلی ها را ـ زدی . موفق و پیروز باشی.
علی
شعلههاي آتش صداقت را ميآورد و زيبايي. شب چهره را در تاريكي پنهان ميكند و در بارقهي آتش آن من دروني شعله ميكشد. دوستتان دارم از گردون تا به حال. كاش ميشد حلقهنشيني را تداوم بخشيد.
Salaam,
Merci az neveshte zibayetan.
mikhastam age lotf konid adrese postitun ra be man bedid.
ba sepas
Fazel e azizam,
in ham neshaani e man:
Kant Str. 76
10627 Berlin
Shaad baashi golam.
Abbas Maroufi
درد دل زیبایی بود. اما کاش آخرش یک جمله رک و صر یح می نوشتید که „خیر، جواب به آن کامنت کار من نبوده“. حالا این قضیه چه ربطی به اسراییل رفتن حسین درخشان یا کلاسهای رمان نویسی شما داشت؟ ما که نفهمیدیم. خوش باشید.
آقای احسان اخباری
شما فيلم کينگ کنگ را ديديد؟
اگر نديده ايد برويد و يک بار ديگر ببينيد. من بيست سالم بود که اين فيلم را ديدم. آن وقت ها چند سال جوان تر بودم، چقدر گريه کردم براش.
من البته فقط فيلم های آنجلو پولس را خيلی دوست دارم. حتا اگر هر فيلمش ده دقيقه اضافه داشته باشد. نگاهش به جهان زيباست. مخصوصاً „نگهبان زنبورها“ و „گام معلق لک لک“، و „ابديت و يک روز“، و „چشم اندازی در مه“، و „مرغزار گريان“، و „سفر به کاتيرا“، و بقيه ی فيلم هاش.
شاد باشيد
عباس معروفی
دوست گرامي عباس معروفي
بايد عرض كنم كه شما عجب دل پري داشتيد و ما بي خبر بوديم ؟
حقيقتا كه من يكي جا خوردم
خوب دوست عزيز و گرامي چرا شما اين همه صبور هستيد و زهرابه را
به دورن خود ميريزيد فايده اش چيست ؟
فرياد زنيد …بسيار لذت بخش است مگر شما رها نيستيد ؟ كه اگر با خرد
بدون رهائي باشيد آن خرد مفت نمي ارزد .
به هر حال غلط كرده هر كه عباس معروفي را رنجانده مگر گيرم نيفتد !!!!! نانا
من هم خيلي وقتها دلم مي خواهد براي عباس معروفي بنويسم .نه براي اينكه نويسنده معروف سرزمينم است .براي اينكه نويسنده محبوبم است .
مي دانم كه امثال معروفي چقدر براي خفظ حرمت همين كلمه خون دل خوردند .پس نيازي نيست خودش را ثابت كند .هر كس حسينا او را بشناسد مي داند كه دل مه رخ هايي چون معشوق او از عشق سيراب است ! و او سيراب از عشق و زندگي .
هر كس معصوم ها را بشناسد مي داند كه در اين سرزمين چون او بي شمارند كه قداره بر عاشق مي كشند و راه بر معشوق مي بندند و خود با داروي نظافت خودكشي مي كنند.!!!
عباس معروفي براي هميشه و هنوز نويسنده است و خواهد ماند.
استاد ارجمند، اینقدر در بندرعباس هوا گرم شده و میگویند ناخنگیر مثقالی صد تومن که کی حال دارد کینگ کنگ ببیند. مگر زورکی. نوزده سالگی که نسخه قدیمی اش را دیدم گریه؟ اصلن، تازه کمی هم خندیدم.
من فارگو را به گام معلق ترجیح میدهم، صراحت را، هرجا بشود، به دوپهلو زنی ادبی. چند تا قصه هم درباره اش بلدم. خوش باشید.
آقاي معروفي من به اين جنجالها کاری ندارم. همه ما از این آدمها زیاد دیدیم و کشیدیم. بهترین کار هم همان است که نوشتید سرمون رو پایین بندازیم و کار خودمون بکنیم.
فقط میخواستم بگم دیشب کتاب سمفونی مردگانتون رو تموم کردم.خیلی زیبا بود.
قلمتون پایدار
چقدر خوبست که چیزی به نام شعر و کلام و آهنگ هست
لبخند می زنم
قرمز می شوم
اریب می بارم
…
سبز و زرد و صورتی و نارنجی سهم لحظه هایتان.
با سلام
واقعا جواب خوبي بود. كاشكي تعداد بيشتري از مردم مشابه شما فكر ميكردند. ميخواستم بدانم كه آدرسي كه پيشتر داده ايد آدرس كتابفروشي است و ميشود كتابهايتان را در آنجا خريد؟
بله.
„من عاشق زيبايی و زندگیام.“
سلام آقای معروفی ظهرتان به خیر.
خرد و ادب شماست که گلهای مهربانی را بارور میسازد
و این ستودنی ست.
بردباری و عشقتان به زندگی
سرمشقی ست برای جوانه های باغ عشق و آزادی.
عاشق و سرافراز بمانید شاعر سرزمین دلها.
سعید از برلین.
„عالم از غلغله عشق پر است و رازها از پرده بیرون و در السنهُ کاینات جاری اما شنونده ای نیست!
خلایق همه خوابند و اطفال دنیا ببازی خود سرگم!
و گوسفندان مرتع طبیعت بچرا مشغول!
چه بی پرده دم از معارف زنیم و چه سربسته سخن گوئیم
آشنا بهوش است و بیگانه را پنبهُ غفلت در گوش!
جز اینکه غیرت عشق مانع از افشای راز شد
و قفل شریعت بر زبان درویش نهاد.
منصور را گفتند کشف اسرار کردی و سزایت کشتن است
اگر چه این بهانه بود و او را بعلت دیگر بردار زدند!
تو خود دانی که حلاج را چرا کشتند…
این کیست که پیشم با تیغ کشیده ایستاده و گوید
اگر پرده از این راز برداری سرت را بردارم؟
از آن نترسم و از جان خود به تنگم:
{ زیر شمشیر غمت رقص کنان خواهم رفت }
اما خلاف امر نکنم و نگویم،
ادراک تو دادی و اندازهُ هر کس را تو دانی،
زبان به اشاره تو گویاست،
تو از هر ثنا برتری و از هر ستایش بی نیاز
*صفی کیست که حدیث از ذات و صفات تو کند؟
در سپاس تو حیرانم و سخنی ندانم و خلق زبان مرا ندانند،
چه گویم و با که گویم:
{ الا ای مغربی کم گو سخن با مرد صحرائی
که صحرائی نمیداند زبان اهل دریا را }
باز کجا رفتم و چه گفتم؟
از دست خود چه کنم؟
این گیج از خود بیخبر را با این سخنان چکار؟
من کیستم که اظهار معرفت کنم یا مطلبی بدانم یا آلتی باشم؟
اگر سهوی رفت بر من مگیر نادانم و نادار،
هر چه تو خواستی شد و هرچه خواهی شود.“
…….
*علیشاه.
معروفي عزيز معلم خوبيه، من كاري به آن ای ميل ندارم. اين كه مصاحبه با اين راديو يا آن يكي ارزشه يا نه؟ اين خوبه كه آن نوشته بهانه اين متن وراي زيبايي آتش شده. راستي قصه اين تنهايي درون هم قصه؟
راستي اكبر …وآرش و …بار و حالا منصور اصانلو و 650 باز داشتي و خانواده هاشان چي؟
آقاي معروفي! چرا در فريدون سه پسر داشت خيلي به غربت نپرداختيد؟ پرداختيد. اما نه آن قدر تاثيرگذار كه اين نوشته است. فكر كنم غربت موضوع فوقالعادهاي براي رمان باشد.
سلام.احوال شما؟؟؟ يه وقت حالي از ما نپرسيد هان
بزرگوار !
كلبه كوچك س.عميد , كلماتي تازه را مهمان شده !
به اميد ديدار …
گاه مثل „اسكار“ بر خرابه هاي اين عصر مي ايستيم و يكريز و گوشخراش طبل مي زنيم.
گاه مثل „مالكه“ پيچ گوشتي از گردن مان مي آو يز يم و با تصو ير مر يم عذرايمان مي رو يم آن اعماق.
گاه مثل آن پيرمرد گام معلق…براي كودكان از بادكنك ها مي گوئيم و رفتن به سياره اي ديگر.
گاه مثل حسينا مي زنيم به كوه، از تار يكي ها بر مي آئيم،گوشه اي از شب را برمي افروز يم و باز مي زنيم به كوه.
گاه مثل لوركا زمزمه مي كنيم:چرا مرا مي كشيد؟ پاسخ مي شنو يم:در شعرهايت از سينه هاي بر يده حرف زده اي،از شنل هاي سياه بلند.
آقاي معروفي
چه بسيار وسط يك شعر عاشقانه،ساختماني چند طبقه خراب مي شود روي سرم،صداي قهقه اي مي پيچد لاي دفترم،صدائي كه تو خوب مي شناسي اش،از چشم هايش برايمان حرف زده اي،
و بي گمان حالا هم جائي پشت رو ياهاي ما نشسته و انتظار مي كشد،
به سيب آدم هايمان نگاه مي كند و
چنگال گربه اش را تيز مي كند.
سلام آقاي معروفي!
زيبا نوشتيد و خواندني!
شعرها و مطالبتان را مي خوانم و لذت مي برم.
شاد و بهروز باشيد!
ارادتمند شما
امیر يحيي
سلام مرد بزرگ.
باز كه بر آشفته اي؟
در نظر بازي ما بي خبران حيرانند
من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند
…
زاهد از رندي حافظ نكند فهم چه شد
ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند
كاري كه شما انجام مي دهي كار بزرگي است. انجام هر كار بزرگي هم دشوار.
بابت مجله گربه ايراني هم خسته نباشيد.
شما چرا توي مجله مطلب نمي نويسيد؟
موفق شاد و پر اميد باش.
استاد بزرگوار. به اضافه اي صلاحيتت در نوشتن. آنچه كه صاحب اين قلم را به احترام نسبت به شما واميدارد، مهربزرگ شماست كه به انسانيت داريد. من افعانستاني ام… خواندم …شما اعتنائي شريفانه اي به بخش ديگر خود / افعانستانی ها /داريد. همين مشوق من شد كه پیوسته وبي تعارف درت را بكوبم.!
در كه نه نداري …
مثل من دربدري. نه؟
خوب گره تازه …!
چشمانم را
به ماه سپاریدم
به آفتاب و به هرچه نور است.
اگر نیابیدند
تو از جنس دیگری…
چراکه چشمانم
دروع بلد نیستند
این دل من است که گزافه گو است
اینجاه
خیابانها یکطرفه اند
تو بمان
همانجا که هستی
برای این عابر کولی
سمت وسو
هنوز ناشناخته است.!
يك چيز بي ربط!
هر بار كه به اينجا سر مي زنم به اين فكر مي كنم كه چه شد كه عباس معروفي از Heaven و Tom Tykwer خوشش آمد!؟
صداي آهنگ اينجا كه بلند مي شود ياد بالا رفتن هلي كوپتر مي افتم آخر فيلم…نقطه مي شود توي آسمان و ديگر نيست…همين!
سلام اقای معروفی
شما نویسنده توانایی هستید ولی من در جواب شما شهامت و صراحت نمی بینم که متاسفانه علامت خوبی نیست. چرا پرنویسی؟ چرا پریدن از این شاخه به آن شاخه ؟ فقط یک جمله از طرف شما برای مخاطبین مانند من کافی بود. „بلی ان نامه از من است“ یا „من آن نامه را ننوشته ام“
واقعا که استادید. ازین بهتر نمی شد. آنهایی هم که دنبال صراحت هستید یک کمی ادبیات بخوانید.
این عصیان تاریخی مرا که تو فریادش می کنی دل نگرانی های دارد. با این کینه سیاه اگر زمانی پتیاره قدرت شد عروس پیرانه سر ت, تو حجله خانه سیاست مهر و محبت شادی را چگونه معنا می کنی؟ بی شوخی اگر زمانی به قدرت سیاسی و اجرایی رسیدی با قاتلین معلمت چه کار می کنی؟
دوست گرامی!
شما فکر می کنيد من آدمی روزی به قدرت سياسی می رسد؟ يا اصلاً به اين موضوعات حقير فکر می کند؟
من که هيچ، فرزند معلم شاعرم قاتلان پدرش را بخشيده است، اما من و او به پرونده ملی نگاه می کنيم تا به گناه اعتراف کند و بار کينه های ازلی از شانه ی جامعه برداشته شود.
سعيدی سيرجانی نيز رفيق و معلم من بود، دخترانش هرگز مرگ کسی را نمی خواهند، به همين سبب در گلوگاه مرگزای جاده ها حادثه را شيون می کنند.
نه.
مرگ قاتلم را نمی خواهم، اما آيا اين حق را دارم داد بخواهم، يا فرش قرمز بگسترم بر رد پای مرگ؟
شما نيز نخواهيد. مردم ما دارند مرگ تدريجی را مزه مزه می کنند، به خودشان مربوط است. اين روزگار ديگر نويسنده و روشنفکر وجدان جامعه نيست به تنهايی، جامعه خود بايد که وجدان داشته باشد.
عباس معروفی
درود بـه شـما…
نـویسـندگــی قـدرت و هــنریـست که به هـرکـسی داده نـشده، پـس کـسانـی که ایـن هـنر و قـدرت رو دریافـت کـرده انـد از نـظر مـن در قـبالـش وظـیفـه و تـعهـدی هـم دارنـد… ایـن وظیـفه امـا حـتمـن ایـن نیـست که از ایـن هـنر بـرای عظـمت دادن یـا کـوبیـدن یا بـقولـی ســوسک کـردن ایـن و اون اسـتفاده کـنیم… ایـن وظـیفه „اثـرگـذار“ بـودن است در جـامـعه و هـر نـویـسنده هـنرمـند هـم بـایـد خـودش تـصمیم بـگیره که چـگـونه بـه ایـن تـعهـد عـمل کـنه.. گاهـــی هـزار فـحش سـیاسـی تـأثـیر یـک نـوشـتـه زیـبا مـثل هـمینکه شـما نـوشـتید رو نـداره
شـاد بـاشید
آقاي معروفي، زياد از توجيهتون راجع به مصاحبه نكردن با راديو اسرائيل خوشم نيومد، (با اينكه شما را خيلي بيشتر دوست دارم تا طرف را)، ولي كاملا واضح است كه من با اين عقيده ام راجع به دلايل شما براي مصاحبه نكردن در اقليت هستم — و شما براي اكثرييت مي نويسيد. به هر حال موفق باشيد.
امير
عباس جان
یک روزی تمام ، نوشته حسین درخشان آزارم می داد، با خودم کلنجار می رفتم که چنین ادعایی رو ، اگر حسین می کنه لابد مطمئن هست که فرستنده عباس بوده ، ولی خوب هیچ جور قبول نمی کردم قلم ات ، به قول خودت برای آزار وبلاگ نویس به کار بره ، هر چقدر هم که نویسنده اش هوچی باشه.
فراموش ام شد، اما پاسخ ات ، از نگرانی در آوردم ام که لازم نیست جایی از ذهنم رو به یک خاطره تلخ دیگه اختصاص بدم که روش «جمهوری قلم» درج شده.
این نیز بگذرد عزیز