برخی وبلاگ نويسان تصميم گرفته اند در ادامه ی سرکوب و اعدام انديشه به دادستان تهران نامه بنويسند، ولی از ديد من او عددی نيست که آدم بهش نامه بنويسد، او يک مهره است، مهره ی سوخته. مهره های تاکنون نسوخته هم دارند که بزرگترين کارشان انهدام زندگی و ايران است. من به هيچکدام شان نامه نمی نويسم، نوشته ی يکی از جوانان وطنم را عينا نقل می کنم:
«این روزها توی کوچه پس کوچه های وبلاگستان که قدم می زنی باید یقه بارانی ات را بالا بدهی و دست هایت را توی جیب هایت پنهان کنی تا مبادا از سرما یخ بزنی. سرمای بدی است ؛ از هر طرف که می روی کولاک شدیدی برف و سرما را به صورتت می کوبد و دهانت را پر از برف می کند تا آنجایی که یخ می زنی و دیگر توان ناله کردن هم نداری .
بگیرید ، ببندید ، فیلتر کنید … اینترنت و وبلاگ را هم که از ما بگیرید دیگر چه داریم ؟ مگر جز این است که ما از کوچکترین مواهب یک حامعه مترقی بی بهره ایم ؟ مگر جز این است که برای همه چیز ما ، از پوشش و موسیقی گرفته تا کتاب و روزنامه دستور العمل گذاشته اید و هر سو که نگاه می کنیم، چشم هایی است که ما را می پایند و برای نفس کشیدنمان هم چرتکه می اندازند … ما به هیچ کس بدهی نداریم… دست از سر ما بردارید .
عصبانیت و تندی کردن بر ما که افتخاری ندارد ، ایجاد فضای رعب و وحشت که کاری ندارد… مگر ما چه گناهی داریم جز نوشتن… آن هم در فضایی آزاد که تا کنون امکان تجربه اش برای ما پیش نیامده بود… این را از ما نگیرید…»
بگیرید ، ببندید ، فیلتر کنید … اینترنت و وبلاگ را هم که از ما بگیرید دیگر چه داریم ؟ مگر جز این است که ما از کوچکترین مواهب یک حامعه مترقی بی بهره ایم ؟ مگر جز این است که برای همه چیز ما ، از پوشش و موسیقی گرفته تا کتاب و روزنامه دستور العمل گذاشته اید و هر سو که نگاه می کنیم، چشم هایی است که ما را می پایند و برای نفس کشیدنمان هم چرتکه می اندازند … ما به هیچ کس بدهی نداریم… دست از سر ما بردارید .
عصبانیت و تندی کردن بر ما که افتخاری ندارد ، ایجاد فضای رعب و وحشت که کاری ندارد… مگر ما چه گناهی داریم جز نوشتن… آن هم در فضایی آزاد که تا کنون امکان تجربه اش برای ما پیش نیامده بود… این را از ما نگیرید…»


4 Kommentare
….حال دراين كولاك كوبيده برچهره „جوان“ عده اي ازاين „ادبا“ و“شاعران“خارح نشين مشغول بوكس بازي ديجيتالي ويارگيري هستند .خداراشكركه دستشان بهم نميرسه تاخرخره همو بجووند.خوب شايد اين هم „ادب“است درمقام اين „اديبان و هنرمندان“.
سلام
عرضي نيست ! فقط ميخواستم بگويم پنجره باز زيباست !
موفق باشي.
سلام آقای معروفی دوست گرامی ام
خوشحالم که پنجره را باز کردی.
حس دردناک آن عزیزی که این نوشته را فرستاده کاملا می توانم درک کنم. امیدوارم روزی سیاهی از ما روی برگرداند. امیدوارم روزی فرا برسد که مذهب تنها در خانه ذهن افراد بخواند و فاقد حکومت و حکمرانی باشد. امیدوارم روزی فرا برسد که جوانان مان از عشق و رویاهایشان سخن بگویند.
روز ما هم فرا خواهد رسید
آن روز که گیلاسها بر گوش مان حلقه آویز کنیم
و دست در دست هم
بی هیچ واهمه ای
در کنار ساحل زیبای خوشبختی قدم برداریم
روز ما هم فرا خواهد رسید
من باشم نمی نويسم „نگيريد“ می نويسم اولا فکر نکنيد می توانيد بگيريد ثانيا اگر احتمالا توانستيد برای مدت کوتاهی بگيريد بدانيد که از راه ديگر بر سرتان آوار می شويم. برويد حساب کار خودتان را بکنيد خرمگس ها!