نيم قرن پيش وقتی جلال آل احمد داستان „بچهی مردم“ را نوشت، بر مسئلهای انگشت نهاد که هميشه در جوامع، به عنوان درد بشر اسطوره شده است؛ بچهی سر راهی.
داستان „بچهی مردم“ از زبان يک زن روايت میشود، زنی که يک پسر بچه دارد، و حالا در خانهی شوهر دوم، بين پسرک و شوهر، يکی را بايد انتخاب کند. انگار بين دو سنگ دارند خردش میکنند، انگار دارند آسيابش میکنند.
زن ناچار به انتخاب است، ادامهی زندگی با همان پسر بچه، يا ادامهی زندگی با شوهر دوم؟ و انتخاب میکند؛ بهترين لباس پسرک را تنش میکند، موهاش را آب و شانه میکند، به آخرين شيرينزبانیهاش گوش میسپارد، و آنوقت جايی، سر ميدانی او را میفرستد دنبال نخودسياه. و لابد بر میگردد به خانه که با شوهر تازهاش زندگی کند.
معضل اجتماعی و بحثهای روانشناسی یا جامعهشناسی، پديدهی بچه و سر راه گذاشتن بچه، ويژهی اجتماع ايران نيست. یکی از زیباترین آثار چارلی چاپلین همان „پسر بچه“ است. پسر بچهای سر راهی که حالا دارد کنار بدبختیهای یک شیشهبر و گاه بيکار بزرگ میشود.
تکاندهنده است، اما داستان نيست
نیم قرن پیش وقتی جلال آلاحمد داستان „بچهی مردم“ را نوشت نمیدانست که همیشه همان فاجعه اتفاق میافتد؛ زنی بچهاش را سر راه میگذارد، و نامهای همراهش میکند. آل احمد نمیدانست که اين نامهی جديد بسيار چکيدهتر، تکاندهندهتر، و پيچيدهتر از داستان اوست. اما داستان نيست.
نامه میخوانم:
«سلام! خسته نباشيد.
من مرجان مادر اين پسر كوچك هستم. اسم او آريا است. من به غير از او دو فرزند ديگر هم دارم. در يك نقطه محروم در كرج زندگى مىكنيم. در ضمن بگويم كه شوهر من بيكار است و ما مستأجر هستيم. خرج آريا براى ما خيلى سنگين است. من بايد هر هفته او را به مركزى ببرم كه با او كار كنند ولى توانش را ندارم.
اينها را ننوشتم كه فكر كنيد مىخواهم خود را توجيه كنم ولى به خدا چارهاى نداشتم.
از خصوصيات اخلاقى آريا برايتان بگويم. او بچهاى بسيار آرام و مهربان است. با يك روسرى ساعتها بازى مىكند. گردش را خيلى دوست دارد. با آقايان ميانه خوبى دارد. از سرو صدا و دعوا مىترسد. اگر سير باشد و پوشكاش تميز، آرام است. حرفها را خوب مىفهمد. خيلى دوست دارد كه از او تعريف كنيد. به او بگوييد «خيلى خوشگل است»، «خيلى ناز است».
آريا عشق من است. به او بگوييد «قربان چشمانت بروم».
آريا نمىتواند راه برود و احتياج به فيزيوتراپى دارد. آريا صبح كه از خواب بيدار مىشود نان يا بيسكويت در چاى يا شير را خيلى خوب مىخورد. با عشق به او بدهيد. آريا عاشق سيبزمينى سرخ كرده با سس مايونز است. بستنى، چيپس و پفيلا خيلى دوست دارد. ماكارونى خيلى دوست دارد. ماكارونى را خودش خوب مىخورد. وقتى مىخواهد بخوابد شير پاستوريزه را با شيشه مىخورد. البته خودش هنوز نمىتواند شيشه را به خوبى نگه دارد. موقع خوردن شير شيشه را چند دقيقه يكبار بيرون مىآورد و نفس مىكشد و دوباره مىخورد. نوشيدنى را خيلى دوست دارد. مثل شربت و آبميوه. شب كه مىخوابد تاصبح بيدار نمىشود. اگر يك موقع بيدار شود، فقط كمى آب
مىخورد و دوباره مىخوابد. گوشهی لبش ترك خورده. دكتر بردم گفت به خاطر كمبود ويتامين است. تمام وسايل آريا همراهش است. اميدوارم كه در كنار شما خوشبخت شود. در ضمن آريا موسيقى را خيلى دوست دارد.
نام:آريا، متولد 20/۱۰/83
تمام واكسنهايش را تا به حال زدهام.
اجر شما با فاطمه زهرا.»
ميدان بحران
داستاننویس یک کارآگاه خصوصی است که در پس هر پدیدهای یک توطئه میبیند. اگر نباشد میسازد.
مثل يک سگ شکاری، يک پليس دايرهی جنايی است که داستان را در ميدان بحران به سمتی انسانی پيش میبرد تا لایههای کشفنشدهی ذهن بشر مورد تماشا قرار گيرد.
واقعيت هميشه از بحران تبعيت نمیکند، اما داستان در ميدان بحران شکل میپذيرد.
در واقعيت، بحران يعنی بر سر دوراهی، اما بحران داستانی بيش از سه راه در اختيار نويسنده قرار میدهد.
بر خلاف سياستمداران که هميشه بر سر دوراهی ماندهاند، نويسنده نشان میدهد که برای هر پديدهای راههای گوناگون وجود دارد تا داستان مثل مسايل جاری، به روزمرهگی نيفتد.
حالا اگر نامهی اين زن را مرور کنيم بسيار چيزها در میيابيم. چيزی که در اين نامه اهميت دارد، نامی است که زنی بر خود نهاده: مرجان.
من معتقدم که نام اين زن هرگز مرجان نيست. و باز ذهن من میگويد او دو فرزند ديگر ندارد؛ به احتمال قوی، آريا نخستين بچهی اوست.
و نيز بر اين باورم که تنها به دليل مسايل مالی، اين زن بچهاش را سر راه نگذاشته است.
يک مسئله در نامهی اين زن مدام مثل چراغ در ذهن آدم روشن و خاموش میشود؛ معلوليت.
بله. بچه جسمش معلول است. اما آيا نمیتوان تصور کرد که ممکن است پدر بچه هم معلول ذهنی و يا مثلاً معتاد باشد؟
در اين نامه ذکر شده که بچه از سر و صدا میترسد. کدام سر و صدا؟ چرا میترسد؟ و اصلاً آنجا چه خبر است؟
اين نامه تکاندهنده است، اما داستان نيست. چه چيزی کم دارد تا داستان شود؟ آيا يک نامه که زنی خود را در آن پوشانده و پنهان کرده، نامهای که مردی نيز در آن پنهان است، با يک عکس که چهرهی معصوم کودکی را آشکار میکند، در کنار هم میتوانند داستان باشند؟ چه کسی میتوانداين مجموعه را داستان کند؟
پنجاه سال پيش جلال آل احمد از اين مجموعهی اطلاعات، يک داستان ارجمند آفريده و برای ما به يادگار گذاشته است. و يادمان باشد که پنجاه سال پيش آن داستان در نوع خود نخستين بوده، يعنی اثر اوريژينال. بعدها البته نويسندگانی به آن موضوع پرداختند، و هرگز نتوانستند اثری به زيبايی آل احمد خلق کنند.
به اطرافمان که نگاه کنيم، تا بخواهيم موضوع برای داستان هست. اما چه کنيم که رکورد داستان آل احمد را بشکنيم؟ و وقتی از چنين واقعهای حرف میزنيم، تنها ياد داستان „بچهی مردم“ آل احمد و „پسر بچه“ چارلی چاپلين نيفتيم؟
تا بخواهيم موضوع هست که به آن جور ديگری نگاه کنيم که وقتی خبری در روزنامه میخوانيم داستان سوم و چهارم و پنجمی هم به ذهنمان متبادر شود. آيا اين بر عهدهی نويسندگان تازهنفس نيست که خود را بيازمايند و از آل احمد بر گذرند؟نويسنده قاضی نيست
دوستان خوب راديو زمانه، سلام
داستان يک بچهی سر راهی، به هر شکل و ساختاری که بخواهيد منتظر شماست. خودنويستان را جوری روی کاغذ سفيد بگذاريد که داستان شما را صدا کند. آنوقت آن را برای ما ارسال کنيد. نويسندهای از اين بوتهی آزمايش سربلند بيرون خواهد آمد که هرگز به قضاوت ننشيند، کسی را محاکمه نکند، و فقط داستانش را بنويسد؛ با چهرهپردازی دقيق از آريا و مادرش، و پدری که جايی خود را پنهان کرده.
منتظر داستانتان میمانيم. تا برنامهی ديگر، خدا نگهدار.
* موزيک اين برنامه: النی کاراييندرو، مرغزار گريان.
* برنامه را بشنويد


57 Kommentare
سلام
خيلي جالب بود من خوندم بچه مردمو و كلي باش حال كردم به من سر بزنيد منتظرم يادت نرود
دقايق بسياري نگريستم .گريستم.اما هيچ كس با اين شيوايي اين درد را از چند منظر نديده بود.داستان.واقعيت و اجتماع و روانشناختي …همين همه درد را چند وجهي مي كند.
عباس گرامی، خسته نباشی. می بخشی که این یادداشت درباره ی این مطلب نیست. اما چندین ای-میل در طول چند هفته ی گذشته ارسال کرده ام که بی پاسخ مانده اند. این روش را دور از اخلاق تو دیدم و چاره ای نماند جز امتحان این مسیر و این پرسش که آیا پیام ها را گرفته ای؟ در آخرین گفت وگو مشغول تغییر دکوراسیون محل کار بودید و حل مشکلات کامپوتر.
امیدوارم مشکل فنی در کار بوده باشد .
با مهر و احترام.
ساسان.
ساسان عزيزم،
سلام، من حالا به ليست اشپام ای ميلم نگاه کردم، 4 نامه از تو آنجا ديدم. نمی دانم چرا ای ميل های تو رفته آنجا، آيا به خاطر فارسی بودن خط است يا هرچی، فقط متأسفم.
من به نامه های آدم های ناشناس در اسرع وقت جواب می دهم، چطور ممکن است به نامه ی دوستم، رمان نويس خوب ميهنم بی ادب باشم؟
به خانم مريم هم در آمستردام که از مقاله ام تعريف و تشکر می کرد گفتم من مطلبم را به آقای ساسان قهرمان داده ام، و همين حرف ها.
ساسان مهربان من،
در اولين فرصت بهت زنگ می زنم.
با مهر و بوسه
عباس معروفی
كم نيستند كساني در گوشه گوشه جهان كه تقريبا هر روز وبلاگ شما را نگاه مي كنند كه ببيند مطلب جديدي نوشته ايد يا نه … من هم يكي از خيل هزاران … بودنت را دوست مي دارم
درست است که ادبیات به گه کشیده این مملکت پدر و مادر ندارد. ولی خواهر که دارد! پس ما می توانیم !
ادامه مطلب در …
http://peepeghermez.persianblog.com
ممرسي بابت اصلاح لينك . من اما آن اپيزود مخملباف رو بيشتر دوست دارم .
سلام آقاي معروفي
خسته نباشيد.
من دانشجويي هستم كه علاوه بر رشته خودم به نويسندگي هم علاقه خاصي دارم . از اينكه اين فرصت رو براي من و هم نسلان من فراهم كرديد تا اين طور از تجربيات و معلومات شما توي داستان نويسي استفاده كنيم ..ممنونم.
اين هفته كه رفتم خونه حتما داستان بچه مردم رو مي خونم ..مي قولم.
باز هم ممنون.
سلام آقاي معروفي. من از علاقمندان به شما هستم. چند وقت است كه وبلاگي را براي داستانهايم به روز ميكنم. امكان دارد يه نگاه بهش بندازيد.
متشكرم.
درود بر افتخار وطنم
چند هفته پیش بود که متن مصاحبه تون رو تو وبسایت یکی از رادیو های خارجی خوندم . از مشکلاتتون نو غربت و آلمان گفته بودید و تلاش معاشتون و دور افتادن از نوشتن و ………
چند وقتیه که اینترنت گردی جای خیابون گردی و پرسه زنی خیالم رو گرفته !
امشب تو یه وبلاگ ، از سخنرانی یه نویسنده مشهور برنده جایزه ادبی نوبل خوندم . بی درنگ یاد شما افتادم ، تصمیم گرفتم بلافاصله صحبت های اون نویسنده رو براتون ….
بعد از اینکه صفحه وبسایتتون رو باز کردم و مطلب جدیدتون رو با ولع خوندم ، ایمانم به نیروهای روحانی و آسمانی ای که من رو به این تصمیم واداشه بود ، بیشتر شد ……
سال 1970 الکساندر سولژیت سین به هنگام دریافت جایزه ادبی نوبل طی سخنرانی مبسوطی سخنان زیر را اظهار نمود :
وای به حال ملتی که استبداد و زور در روند ادبیات ایشان دخالت کند و تداوم طبیعی آن را بر هم زند ، زیرا که این امر نه فقط عملی برخلاف آزادی بیان است بلکه محدودتر کردن عواطف و کشتن حافظه آن ملت نیز خواهد بود . چنین ملتی خوشتن را فراموش می کند . وحدت روحی خود را از دست می دهد و اگر هم دارای یک زبان عمومی باشد به زودی خواهد فهمید که افراد از توانایی درک یکدیگر عاجز مانده اند ….نویسندگان نسل اندر نسل در سکوت زندگی خواهند کرد و سرانجام به دیار نیستی رهسپار خواهند شد ، بدون اینکه داستان زندگی خود را گفته باشند ، نه برای خود ونه برای دیگران …و این ، نه تنها برای نویسنگان تراژدی شخصی است بلکه برای همگان تراژدی عمیق ملی بشمار می آید و نه تراژدی که تهدید ملی نیز….
پس عباس معروفی عزیز ، از مرجان و آریا برای ایران بنویس
یعقوب مهرنهادچهره شاخص اصلاح طلبان در بلوچستان رد صلاحیت شد
یعقوب مهرنهاد تنها فعال جامعه مدنی بلوچستان که دارای سابقه چندین ساله در سازمانهای غیر دولتی است ودبیر انجمن جوانان صدای عدالت (تشکلی که دارای هزاران نفر عضو فعال است) در انتخابات شوراها رد صلاحیت شد جهت آشنائی بیشتر با این فعال جامعه مدنی وحقوق بشر در بلوچستان به وبلاگهای زیر مراجعه نمائید.
http:sedayedalat.persianblog.com
http:mehrnehad.blogfa.com
بچه هاي سر راهي معلول كه جوابگوي حماقت دو تا آدم بزرگن و كارما پس ميدن.
ياد شايد وقتي ديگر افتادم.
آقاي معروفي شاهكارتون جزو كادوهاي تولدم بود.جرئت نمي كردم بخونمش . خوندمش و با آيدين گم شدم. با آيدا مردم.
شاهكار بود .
آقای معروفی عزیز. داستان مرجان و پسرش که سندروم دان داره و سر راه گذاشتش و اون نامهی بینهایت قشنگ و گویا( که برای من در موردهای اینچنینی تازگی داشت و انشایش اصلا عامی نبود)رو تو کالسکهش گذاشت اولین بار تو وبلاگ شما خوندم و کلی احساساتی شدم. بعد خوندم که اومده پیش گرفته. ولی باز نگرانیم رفع نشد. هرچند دارن براش کمک جمع میکنن اما منم مثل شما مرغ خیالم رفت تو خونهشون. فکر کردم اگر موضوع بیپولیه چرا بچههای سالمش رو نذاشت. مرجان کلافهاست ولی به قول شما مشکل دیگری هم دارد. همونموقع احساس کردم تو خونهی فقیرانهشونم… و پدرش رو دمر روی فرش خرسک دیدم. نمیدونم جلوش چی بود….
مسابقهی خوبی میشه.
ممنون
به به خيلي وقت مطلب آموزشي نگذاشته بوديد . دست شما درد نكنه . البته مي دوني كه من خودم نويسنده خيلي بزرگيم . كلي وزنمه . اما با اين وجود ما هميشه از مطالب هم براي پيشرفت بايد استفاده كنيم
name maadare arya ashkam ra dar award. eshare shoma be dastan bache mardom al ahmad ali bud. hatman dar rabete ba in name wa soalati ke shoma matrah kardid angize neweshtane zendegi aria wa khanwade u az tarafe dastan newisan mi-shawad. moawagh waghtash ra dashte bashid in gooneh daras dadan ham kub ast. moawagh bashid. .
امروز داشتم وبلاگ اين دوستمو مي خوندم كه به اينجا رسيدم:
…آن موقع به اشتباه از عباس معروفي خوشم نمي آمد وگرنه خوب كه مجله هاي آن موقع را ورق بزني گردون به مراتب قابل اعتنا تر از آدينه ي هوچي گر و شارلاتان بود.
شما هم يه نگاهي بهش ميندازيد؟
دلم گرفته بود
سر ریسمانی را که با آن تو را دار … زدند … زیر گریه
کودکان شیلیایی ،
: شیمیایی …. یکی فریاد زد و جنگ شروع شد
یا امام ِ هشتمــ … ـین سال بود که زیر پاهایم سر خورد
صندلی
و افتادم
….
…
..
.
کسی خبرم را نگرفت و تنها کودکان ِ سنگسر
به سرم سنگ زدند
و سنگر گرفتند
و قهوه سفر خبر می داد
رفتم و رفتم و رفتم و
پشت این همه سال ، تو را گریه کردم
تا برگردی
از جنگ
از سفر و همه ی راه هایی که ما را از هم جدا می کند
تا دلم باز شود گره ی ریسمانی که تو را از آن آویزان کردند
تا خشک شوی .
آنلاین با تمام ضعف هایش تقدیم به عباس عزیزم .
قربانت : انارام
درود بر افتخار وطنم
اولین بار که داستان آریا و مادرش را نزدت خواندم ، اشک مجالم نمی داد .
بر بسترم افتادم و بلند بلند ، تا ساعتی اشک ریختم .
چشمانم چند لحظه ای آرام می گرفتند ، اما دوباره آریا و مادرش روحم را می فشردند تا هق هق کنان ، اشک هایم را نثارشان کنم .
عباس عزیز ،
احساس من کمتر به خطا میرود ! از جایی یا از کسی الهام می گیرد !
چند شب پیش وقتی از وبلاگ گردی هایم برایت نوشتم و سخنان آن برنده نوبل ، که چون پاشیدن آب بر صورت خفته ای بود ، همان الهام بخش مرا به این سو صدا زده بود !
بعد از اشک ریختنهایم بر بستر ، وقتی که کوشیدم از یاد آریا و مادرش بگریزم ، رویای به قلم زدن حکایتی از آن دو در ذهنم دوید . و آن هنگام که دعوتت را به روایت نویسی آن روایت تلخ خواندم ، آن الهام بخش ، آن دوست همیشگی ام به خاطرم آمد . گویی او از پیش ، پیش از تو ، مرا صدا زده بود و اعلام تو بر آن صحه نهاد .
عباس عزیز ! آن ملهم کننده هر دم برگوشم می خواند و از من می خواهد تا دست به قلم برم . و اینبار خود را تمام و کمال بدو می سپارم . می نویسم هر چه را که او می خواند .
صدایی از درونم ، نه از جنس غرور و نه همصدا با تکبر ، به من نوید می دهد و از پیش اعلام می دارد که آنچه از آریا و مادرش می نویسم ، بر قله ادبیات دنیا می نشیند !
گمان نکن نویسنده ام یا ادیب ، نه ! آنچه بعدها به تو تقدیم می کنم ، همه از آن الهام بخش است و من برای او فقط ماشین حروف نویسی !
سلام و با اجازه
اين روزها به مناسبت هفته ي كتاب در گوشه و كنار تهران و بعضي مدارس، نمايشگاههاي موسمي كتاب برپاست.يكي از ناشرين در دبيرستاني دخترانه اقدام به برپايي نمايشگاهي كرده كه همسر من هم به عنوان ويراستار فني انتشارات ياد شده حضور دارد.ديشب برايم تعريف كرد كه دختري آمده بود و با ولع پي داستانهاي هدايت ميگشت كه ناگهان دبير گرامي ادبيات درآمد و گفت: نه نه نه.اون اگه عقل درست و حسابي داشت كه خودش رو از برج ايفل پرت نمي كرد پايين.و بعد شروع كرد به معرفي كتابهايي از پائولوكو ئليو و…به صورت مهربان همسرم كه كمتر ديده ام از شدت عصبانيت سرخ شود هاج و واج خيره مانده بودم چه بگو يم كه گفت: اين هم از دبير ادبيات اين روزگار. راستي نيما اين همه اهل قلم خون دل مي خورند براي كي؟
حالا جناب معروفي عزيز داستان بگوييم براي كي؟ اشتباه نشود .نه ،اين تنها پرسشي ست كه پاسخ شما را مي طلبد.براستي اميد را در پستوي خانه نهان بايد كرد همچون خدا؟
سلام دوست خوبم….من دفعه اولم خست كه به وبت سر ميزنم…وب جالبي داري….منم نويسندگي و دوست دارم ….سعي ميكنم در اولين فرصت يكي از داستان هامو برات بفرستم….به وب منم سر بزن…ممنونم باي
من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است…
افکار واژگون
رضا بهادر
[email protected]
تاريخ انتشار: 4 آبان 1385
مي خواستم امپراطور شوم
مي خواستم خدايي کنم
و همين طور که مي خواستم
جهان از دستان من سُر خورد
آن قدر فکر کردم که کسي مي شوم
تا زندگي ام را به افکار واژگون باختم
حرف زندگي که شد بگذار بگويم
زندگي را همان گونه آغاز کرده ام که شما
اما مرگ …
مرگ من!
مرگ من از من ساده نگذريد
تمام خروجي ها را بستيد سکوت کردم
اما اگر خوني ريخته شد پاي خودتان است
همين که چشمانم به خروجي آخر بيفتد
کار تمام است
از بس که نشاني اشتباه داديد
من گم شدم آخر
مهم نيست
يادتان مي رود
همان گونه که من يادم رفت
از آن همه ياد
فقط به ياد توله سگي مي افتم
که يک شب آن قدر لگد مالش کردم تا مرد
حالا چي را بايد اقرار کنم؟
آهان، يادم آمد
فکر کنم در يک سپيده دم رنگ پريده
به دختري که راه مدرسه اش را گم کرده بود تجاوز کردم
يا شايد
شبي که درست يادم نيست
تمام احساس کسي را به بازي گرفته ام
حالا که چي؟
اين حرف ها به درد لاي جرز هم نمي خورد
براي چه کسي اعتراف کنم
گفتم
از امروز به بعد
خون هر کس ريخت پاي من نيست
يادتان باشد
تا خروجي آخر راهي نمانده است…
سلام
سري به من نمي زنيد؟…
می خوانمت…. دیر زمانی است. حالا تو انگار کن بسیار آمدم و خطی به یادگار نگذاشته ام
هيچکس به اندازه ی يه نفر که بعد از هیفده سال حبس ( فرض کنين به
خاطرِ خوندن شعرهاش توی يه جمعی که کلٌه ی همشون يه زمانی
بوی قرمه سبزی ميداده و الان بوی لجن ) نميتونه بفهمه که يه آتيش
کوچيک برای روشن کردن يه سيگارِ باقيمونده توی جيبش از هیفده سال
پيش تا الان ، چقدر می ارزه !
اگه مثه الان تمام لباسها و تنش از يه گالن بنزين خيس باشه ، به اندازه ی
جونِ يه آدم به علاوه ی يه عشقِ مُرده و يه عمر زندگی پوسيده !
„من مرجانم.اسم پدر و مادرم حالا خیلی مهم نیست که اینجا برایتان بنویسم.خوب اگر یک موقع خواستید بگردید و من را پیدا کنید بگویم که در همین شهرک های اطراف کرج زندگی می کنیم.منظورم من و شوهرم هست.نه که فکر کنید شوهرم آدم بدی باشد ها نه.اتفاقا آدم خوبی ست بنده ی خدا.ولی خوب ما هم مشکلاتی داریم که حالا نمی خواهم بگویم شان.این طوری فکر بدی در مورد من و شوهرم هم نمی کنید.این بچه اسمش هر چی بوده بوده.از این به بعد شما هر اسمی که فکر کردید بهش می خورد صداش کنید.هواش را داشته باشید .دوستش هم داشته باشید.“
جناب معروفی سلام.من شاید از این نگاه بیشتر لذت ببرم.البته شاید.
ارادتمند شما.
دلم تنگ است….برای شب هايی که با تو سحر کردم و خورشيدی که هر روز طلوعش را با تو نظاره گر بودم….برای روزهايی که هر لحظه اش با ياد تو گذشت و عبور ثانيه هايی که آمدن تو را نويد می داد …حالا من مانده ام و دلی که هر لحظه بهانه ی تو را ميگيرد و بی تاب توست….
اگر میدانستم که آخرین باری است که تورا می بینم دستانت را در دستانم می گرفتم و یکبار دیگر صدایت میکردم.
در این دنیا… تک و تنها شدم من
گیاهی در دل صحرا شدم من
چو مجنونی که از مردم گریز است
شتابان در پی لیلا شدم من
چه بی ثمر می خندم
چه بی اثر می گریم
به ناکامی چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شیدا شدم من یا حق آروم باش باشه
درود برافتخار وطنم
از آن زمان که حکایت مرجان و آریا را نزدتان خواندم ، روزی نیست که به بهانه ای به یاد آنها نیفتم . ساعاتی پیش اندیشه ای در ذهنم دوید . آن نامه چیست ؟ کلماتی بر روی برگ کاغذی نوشته شده . اما نامش را چه بنامیم ؟
نوعی شعر ، گزارش ، داستان و رمان ؟ چیست ؟
روح ما ایرانیان بسیار از اشعار حافظ حظ برده . اشعار او را جهانیان می ستایند . اما حافظ فلسفه خویش را به جادوی کلامش به ما تلقین می کند ، والا اصل پیامش را هم قبل و هم بعد از او بسیاری گفته اند. عباس جان همانگونه که خودت گفتی ، داستان بچه مردم را جلال آل احمد سالها قبل نوشته بود ، اما وقتی من دیشب بچه مردم آل احمد را خواندم ، به نظرم چه پر طنز و آبکی آمد ! باور نکردنی است !
مرجان جادوی کلام نداشت و اینچنین روحمان را منقلب کرد . او که از فن نویسندگی بهره ای ندارد . او که به هنگام نوشتن نامه اش ، به تنها چیزی که نیندیشیده بود ، شاید همان زیبایی نامه اش بوده ! پس چیست سر افسونگری این نامه ؟
شاید اگر بدانیم راز تاثر برانگیزی این نامه را ، بتوانیم برآن نامی نهیم .
از نیروی الهام بخشی که مرا به این سو آن سو می برد ، در پیغام قبلی ام برایت گفته بودم . او امشب نیز در یافتن نامی برای این نامه یاریم داد !
مثل هرشب اینترنت گردیم را آغاز کردم . اول سری به عباس معروفی زدم و نامه مرجان رادوباره خواندم . بعد از کلبه داستایوفسکی و هدایت نیز گذشتم ، تا اینکه خود را پهلوی کسری دیدم . او قرار بود مرا در این نام یابی یاری دهد !
«من در تمام عمر خود ياد ندارم که از استماع غزل شاعر معروفی متأثر گرديده و از حال طبيعی خارج شده باشم. ليکن خوب ياد دارم که اشعار ترکي، که در > اروميه و دربدری مردم بدبخت آنجا گفته و گداهای تبريز آنها را دم خانه ها می خوانند، مرا چندبار مجبور به گريستن و اشک ريختن کرده است. باز خوب ياد دارم، روزی که در ساری در مجلسی بوديم، پسری که در باغ مجاور علف می چيد، با صدای بلند، اشعار عاشقانه ای را به زبان مازندرانی می خواند. مضامين آن اشعار مرا چنان به هيجان آورد که خودداری نتوانسته و ناچار از مجلس بيرون شدم و ديوانه وار در باغچه گردش می کردم».
آن نام را یافتم : >
نامه مرجان نامه یک روح ویران شده بود و افسون آن در هین ویرانگی است .
من این ادبیات را > می نامم
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد وز پی ایشان نرود
سلام
بروزم
نظرت ارجمند است
سلام
خوشحالم كه نامه ي افراد ناشناس رو در اولين فرصت جواب ميدين. حالا ميتونم منتظر بمونم.
سلام
خوبين؟
نمي دونم ولي
گاهي دلم براي بچه هاي خياباني هم نمي سوزه
چرا دل من نمي سوزه؟
شما دل نازكي دارين استاد
شناختين؟
chizi aziyyatam kard
khosh-hal misham yek sari be weblogam bezanid va
nazare mano bedoonid,
afsanesara
( narmafzare farsi saz nadaram sharmande)
سلام جناب معروفی
سلام
جناب معروفي عزيز,
همانطور كه خودتان گفتيد حكايتهايي هست كه هرگز قديمي نمي شوند مثل بچه سرراهي و فقر و نداري و درد و هزار چيز ديگر.
اما بچه هاي سرراهي فاقد آن چيزي هستند كه بقيه شايد آنرا دارند, اينكه بدانند و واقعا ايمان داشته باشند كه چه كسي هستند و ريشه شان كجاست, جماعتي هستند پا در هوا….
اما روايت اين حكايت مكرر (باز هم طبق فرموده خودتان) كاريست كارستان كه گاو نر ميخواهد و مرد كهن…
چيزي را بگم . ديشب خواب ديدم. امروز صبح كه بيدار شدم چند دقيقه اي بهش فكر كردم. حدس مي زنم همين روز ها يك پيروزي خواهي داشت. چيه ؟ نمي دونم. اما از خواب هام من خيلي خاطر جمع ام. موفق باشي و آرزو دارم اين خواب و رويا به حقيقت بپيوندد.
محمود عزيزم
خواب و رويات خوش
تو هميشه خبر خوب داری.
باسی
سلام
خوشحالم از اینکه نشونی شما رارو پیداکردم.
اولین بار وقتی نوشته مرجان رو خوندم اشک ریختم ویاد روزهایی افتادم که به دلیل وجود همسر دوم از دخترم دور بودم. اما این دوری به دلیل حس انتقامجویی همسر اول بود ،نه خواست همسر دوم .
در نهایت بین دو عشق مجبور شدم یکی رو انتخاب کنم والان بادخترم زندگی می کنم.
نمی دونم اسم این رو چی میشه گذاشت؟عشق مادری یا احساس مسوولیت.اما همیشه یک نیمه قلبم رو ندارم.اونهم به خاطر قوانین گندیده ای که هنوز زنها باید به خاطر اونها بازندگی ،عشق وآزادی دست وپنجه نرم کنند.
درود بر شما آقای معروفی!
مطلب تان را لینک کردم.
بدرود!
درود:
خيلي جالب بود.
بدرود
آقاي عباس معروفي ، من ديگر به خودم ايمان ندارم، كاشكي كمكم مي كرديد
چرا برای شما جماعت بچه بی پدر و مادر معماس ؟؟؟
«تاج پشمی بر سر شاعران» ، اینبار این را نوشته ام دوست من.چند نکته درباره ی افلاطون زدگی در شعر. سر بزنید خوشحال می شوم جناب معروفی.
پیکر فرهاد دوباره دو روز پیش خواندم. ممنون.
آن ترک پریچهره که دوش از بر ما رفت
آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین
کس واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت
ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه
زان پیش که گویند که از دار فنا رفت
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2006/11/061117_mf_ucla.shtml
اين را ديده ايد استاد ؟ غم انگيز بود استاد…
غم انگيز ….
دوستان خوب سلام
این کامنت را جای دیگری گذاشته بودم بی اجازه آقای معروفی و به پیشنهاد یک دوست اینجا هم گذاشتم.
راستش حالم از همه مرجانها به هم می خورد. چون من هم یک مادرم درست مثل آنها.فرزندم هم همسن و سال آریاست. رفتارش هم شبیه اوست با این تفاوت که خودش راه می رود می نشیند.از سر و کول من بالا می رود. غذایش را خودش نمی خورد. و البته آنقدر لوس است که تا من بچه نشوم با هیچ اسباب بازی، بازی نمی کند.مجبورم گاهی تفنگی دست بگیرم از این ور اتاق به آن ور بپرم.گاهی بایدروی پایش بخوابم وگرنه چشم روی هم نمی گذارد. من هم مشکل مالی دارم.دلم می خواهد همه اسباب بازیهای دنیا را برای آسام بخرم. دلم می خواهد از همین حالا برایش خانه بخرم ماشین بخرم.با اینکه خودم مستاجرم.با اینکه از صبح تا شب کار می کنیم.اما هنوز باصطلاح مردم هشتمان در گرو نه امان است.اما …
آدم باید مسولیت پذیر باشد نه؟آدم باید یاد بگیرد خودش گلیم خودش را از آب بیرون بکشد.نه؟ شروع کردم به نوشتن اما نشد.یعنی می دانید من توی چشمهای آسام که نگاه می کنم خستگی ام در می رود.مطمئنم شما هم وقتی توی چشمهای بچه هایتان نگاه می کنید خستگی یادتان می رود.شاید اگر خدا آسام را به من نداده بود حالا می توانستم این چند خط را تمام کنم.مثل یک داستان.مثل یک روایت تلخ
مادرم فکر می کند اگر یک هفته آسام پیش او باشد من می توانم بنویسم.اما خودم فکر می کنم آدم وقتی مادر می شود بچه اش باشد یا نباشد با تمام وجود حس اش می کند. شاید هم خیالات است.شاید یک وقتی که آسام خوابید یا مهد بود نوشتم.اما مطمئنم نوشته ام خالی از قضاوت نخواهد بود و این یعنی به درد نخور.
راستی چند خط را نوشتم و بعد پاک کردم
„باز هم صبح شد.باز هم خورشید ماه را محو کرد.هم ماه را و هم ستاره ها را.باز هم زمین گرم شد و آدمها گرم تر.یک روز دیگر.
گاهی وقتها جلوی آینه پیشانی خودم را نگاه می کنم. روی پیشانی ام هیچی نیست. نه خطی نه ردی نه کلامی.آینه را پاک می کنم. دلم می خواهد وقتی جلوی آینه می ایستم برق بزند از تمیزی.“
شايد شنيده باشيد شايد هم دوست نداشته باشيد كه پاياني براي اين داستان بشنويد اما دوست دارم كه بنويسم آريا به آغوش مادرش برگشته .با كمك روزنامه“ايران“و كك مالي گروهي ديگر آريا از اين به بعد شيشه شيرش را از دست مادرش ميگيرد.به موزيكي كه مادرش انتخاب ميكند گوش ميكند و ماكاروني دست پخت مادرش را مي خورد.
سلام
هر كسي داستاني داره شايد داستان مصطفي طبا طباي نژاد رو كسي
نمي دونه . شايد الان خيلي ها بدونند .
از شما مي خوام تو نوشتن پايان اين داستان كمك كنيد .
تشكر
پایدار و پیروز باشید….
ostad ba droudi dobareh,
beh ye adres raftam aksare shearaye shoma ro neveshteh va dar kamale poroee nazar ham mikhad barash bedan,
che jorye in ostad
mamnon misham begid in modelisho nadideh bodam.
esmesh copy hast ya gostakhi ya khodeton ejazeh dadin.
niga konid
pishkesh.blogfa.com
باسلام خدمت آقاي معروفي
اين داستان را در رابطه با پست “ داستان نويس، كاراگاه خصوصي“ ارسال ميكنم.
آريا
همه آمدهبودند. خانه غلغلهي محشر بود. آقابزرگ، نشستهبود صدر مجلس. مثل هميشه سبيلهاي سفيدش را تاب ميداد، گاهي دستش را به جاي زخم بزرگ صورتش ميكشيد. سيمين با ليوان بزرگ جوشانده، دور و بر عمواسماعيل ميچرخيد. داشت غش و ضعف عمو را رفع و رجوع ميكرد. حتماً آقابزرگ در بيالتفاتي سنگ تمام گذاشتهاست. آقابزرگ تكرار ميكرد، «غش و ضعفش، سياست است».
فاميل دنبال موضوعي براي بحث و جدل است. حالا چه موضوعي جالبتر از سرنوشت اين بچه بيچاره. در همين دو سه روز كه نه بهبار بود و نه بهدار، اندازه كافي پيغام و پسغام دادهبودند. لابد افاده نكرده، خودشان شال و كلاه پوشيدهاند و دست به قشونكشي زدهاند. عمو اسماعيل و آسيد ابوالقاسم و حاجآقا روحي داماد آقا بزرگ و سر آخر صادقخان. سيمين هم كه ناچار در خدمتگذاري آمادهبود.
از روزي كه دو خانواده به واسطهي ازدواج من و سيمين بيشتر به هم نزديك شدند، دارالشوراي ملي شدخانهي ما. كافي بود شامهي حاج آقا روحي، نرمهبادي را حس كند، اگر در هندوستان و يا سند و سيحون بود خودش را ميرساند.
اگر زخم قديمي آقابزرگ زقزق ميكرد، بيبروبرگرد، ملك كياني بود كه ابناء وطن را به جانفشاني دعوت ميكرد. فاميل كه جمع ميشدند، آقابزرگ، هوف بلندي ميكشيد «افسوس. كجاست يك افسر رشيد كه همه را به خط كند و دستور حمله بدهد».
حالا همه جمع شدهاند. از دو روز پيش كه دم پاركينگ چشمم به اين بچه افتاد تا امروز كه جلسه رسميت پيدا كرد، بزرگان فاميل با من و سيمين، در حال رايزني هستند.
اگر بچه، جان و جليقي داشت، به قول حاجآقا روحي، تكليف الهي مشخص بود. موضوع اين بود كه بچه نقص داشت. ناخوشاحوال بود. از نوعي معلوليت مادرزادﻯ رنج ميبرد. عمواسماعيل ميگفت «اين بيماري هزار سال سابقه دارد. بايد درمان دست و حسابي شود، الان در ممالك ديگر ريشهكن شده، ممكن است بين آحاد اين ملت، هزار سال ديگر هم از بين نرود. بايد فكر اساسي كرد».
حاجآقا روحي نظر مخالف داشت. حاجي نظرش اين بود «بيماري روان است كه به جسم ميزند».
همين بود كه مدام از نوش دارو و اكسير اعظم و از شرافت و منزلت روح بر جسم حرف ميزد. اين كبريت احمر كه حاج آقا ذكرش را ميكند، دين و ايمان است كه لازمهاش ترس و تقوي الهي است. البته از نظر صادقخان اينروزها مفتش گران است.
آقابزرگ تو حال و هواي ديگري بود. مثل هميشه دغدغههاي خودش را داشت. هميشهي خدا حسرت به دل ِ جوانهاي رشيد بود و آمدن يك افسر با شرافت و ميهنپرست را انتظار ميكشيد.
مردم ما هميشه منتظرند. مخصوصاً وقتي ظلم و ستم، آنها را به نااميدي ميكشاند. دورهاي منتظر ظهور زرتشت بودند، حالا كه هفتاد و دو ملت، منتظر هستند و به قول صادقخان، كفش سيندرلا را دست گرفته و دربهدر دنبال صاحبش ميگردند، آقابزرگ، منتظر ظهور يك افسر است. كسي كه بتواند اين مردم را به خط كند. كسي كه مردم از او حساب ببرند. با ديدنش جفت كنند. نوري از چشمانش ساطع شود كه ملت پسپس برود.
آقابزرگ، آرزو داشت قبل از مردن، حتي براي يك لحظه چشمش به جمال اين نجات دهنده، اين مسيح دوران روشن شود. با نگاه خريدار به جوانهاي خوش قد و بالاي فاميل يادآوري مي كرد «ذات همايوني كه سايهاش روي سرت باشد، يك هنگ جلوت خبردار ميايستد». يا دستي به كت و كول ديگري ميكشيد «جاي يك مسلسل اينجا خالي است». دوره جواني، آقابرزگ كه صداي هيتلر را براي اولين بار شنيدهبود، خيلي ذوق كردهبود. با پول خودش به همه سربازها عرق دو آتشه داد. اجازه داد، پادگان را رو سرشان بگذارند. آخر جنگ كه عكس هيتلر را ديده بود، به قد و بالاي صاحب عكس تف كردهبود.
آقابزرگ كه به من زل زده بود با دست به بچه اشاره كرد: «آخه پدر من، اين تكه گوشت را براي چي نگه داشتهاي، اين كه به درد اجباري ساده هم نميخورد».
با اين حرف آقابزرگ، ياد بچه افتادم. سيمين خوابانده بودش روي تخت يكي از عروسكها. آرام و بيصدا گوشهي اتاق دراز شدهبود. در همين دو سه روزه نه گرسنگياش را احساس كرديم و نه ناراحتي ديگرش را. دو تا چشمبود كه مدام تو چشمخانه و دريك مدار مشخص و تكراري ميچرخيد.
سيمين فنجان چاي را جلوي دست آقابزرگ گذاشت، گفت «آقاجان اين روزها كي اجباري ميرود!».
عمو اسماعيل با غش و ضعف، ناليد «آقابزرگ خيال ميكنند، هنوز هم دوره قلچماقگري امنيهها با تفنگ حسنموسايي است».
اشارهي عمو كافي بود كه نبرد صد ساله استبدادطلبي و آزاديخواهي مجدداً شروع شود. نبردي كه از سرشب بين آقابزرگ و عمو اسماعيل در جريان بود.
آقابزرگ كه هميشه نقاط سوقالجيشي خانه را در تصرف داشت، از همان منطقه صدر مجلس شليك كرد «اين استقلال و آزادي كه تو آرزويش را داري با قلچماقگري و جانفشاني چهار تا امنيه درست ميشود. نه با چسنالهي رجال مورد علاقه سركار، محض استرضاي خاطر جنابعالي، تفنگ ما، برنو كوتاه آلماني بود».
آقابزرگ، باز موضوع را كشاندهبود به آنجا كه چهطورﻯ دستش را دور گردن اسب كلنل روس انداخته بود و گردن اسب را شكسته بود. و كلنل بيشرف از بالا، تيغهي شمشيرش را حواله فرق آقابزرگ كردهبود. شمشير به جاي فرق سر، از سوراخ گوش تا چاك دهان را پاره كردهبود.
عمو اسماعيل فاصلهاش را با آقابزرگ، طوري قرار دادهبود كه هنگام هزيمت و مغلوبه شدن جنگ، در تيررس آقابزرگ نباشد. اين بود كه هميشه كنار پنجره و بيخ ديوار، تو كاناپه فرو ميرفت. عمو اسماعيل از همانجا، ناليد «آن ارتش بيعيب و نقص، روي تخم چشم ما جا داشت. منتها يك ايراد كوچك داشت، اين كه در نبرد با اجنبي و در روز مبادا، برنوهاش خالي بود. البته در بقيه جاها و براي كشتن ميهنپرستان، راپرت دقيق ميداد، به موقع هم مسموم ميكرد و امر خفهكردن را مو به مو اجرا ميكرد. اگر خاطر مبارك باشد، براي شليك و آتشباري به روي مردم، هيچ وقت باروتش نم نميكشيد».
آقابزرگ دستش را از روي شيار عميق زخم صورتش، سُر داد روي سبيلهاي سفيد بلندش و گفت «آخر مريض نماندني، اگر همان برنوهاي خالي نبود، حالا معلوم نبود كه سركارِاسماعيلخان، اسمت اسماعيلاف بود يا مسترساموئل».
اين اول توپخانه ليچار پراكني آقابزرگ بود. سيمين گفت «خدا به خير بگذراند».
آقابزرگ گرگرفتهبود. سبيلش را تاب داد «آخر كچل مافنگي، مريض دماغ دراز، اگر همان چهار تا امنيهي گرسنه و پاپتي نبود، معلوم نبود؛ ننهت وردست روس بود يا كلفت شيخ خزئل».
آقابزرگ جلوتر آمد «نكند باورت شده كه اين مردم، به جاي يك افسر رشيد، دل به مارمولكهاي مريضي مثل تو ميدهند. حاشا وكلا. اين شارلاتانبازيها فقط دو روز خريدار دارد. بايد امثال شما را لولهي توپ گذاشت. با زندهباد و مردهباد كه مملكت درست نميشود».
عمو اسماعيل كه اشكش دم مشكش بود، پسپس رفت. بيشتر تو كاناپه ولو شد. براي آخرين بار كه انگار صداش از ته چاه ميآمد، ناليد «تاريخ قضاوت خواهد كرد. مردم تكليف سرباز فداكار وطن را از سردار خائن جدا خواهند كرد».
عمو در همهي اين سالهاي مناظره و مبارزهي بيامان، باران بهاري بود و آقا بزرگ برف زمستان. برف آقا بزرگ، وقتي مينشست، قصد رفتن نداشت. به خاطر همين ديرپايي بود كه هميشه صدر مجلس را در تصرف داشت وگرنه آسيدابوالقاسم يا حتي حاجآقا روحي به سن و سال، فاصلهي زيادي با آقابزرگ نداشتند.
آقابزرگ كه پيش ميآمد، عمو اسماعيل، گم و ناپيدا ميشد، نالهاش در نميآمد. دستمال بزرگ و سفيدش را روي صورت ميگرفت. اين جور مواقع نميشد تشخيص داد، دستمال براي فينكردن است يا نشانهي تسليم و شكست عمواسماعيل. آقابزرگ ميگفت « غش و ضعفش،سياست است».
اوضاع بر مراد آقابزرگ بود. خودش را در يك قدمي پيروزي در نبرد تاريخياش ميديد كه ونگ بچه مثل بمب، وسط معركه منفجر شد. پيروزي نهايي آقابزرگ متوقف شد. محض احتياط يا عادت سربازي، سرجايش ايستاد و از ادامه پيشروي منصرف شد. سيمين بچه را بغل كرد.
صادقخان كه گاهي از موضع عمواسماعيل دفاع ميكرد، گفت «گور پدر اين سنت هزار ساله، گور پدر اجنبي. ببينيد اين بچه، مرضش چيست؟ ناسلامتي جمع شديم كه ببينيم چه خاكي سر اين مادر مرده بكنيم. اين حرفها را ول كنيد».
صادقخان روي راحتي تك نفره نشستهبود. جمع و جور مينشست. پاهايش را روي پا ميانداخت. مدام پا عوض ميكرد. زود خسته ميشد. راحت نبود. انگار ذغالگداخته، كف دستش گذاشتهبودند. تلخ بود. رويخوش نشان نميداد.
سيمين كه دستش را داخل كهنهي بچه كردهبود، دماغش را بالا داد و سرش را عقب كشيد.
صادقخان گفت «معلوم نيست از كي به خودش گند زده و صداش در نيامده. تخمينش مشكل است. درست حاجآقا؟»
حاجآقا روحي كه از اول شب، كنج عافيت گرفته بود، گفت «اول از همه بايد معلوم كرد، اين بچه حلال زاده است يا حرامزاده. اصل و نسبش چيست. اين كه نطفهاش پاك باشد يا نه، پايه و اساس هر فعل ديگري است.»
صادقخان كه نشان ميداد التفاتش به موضوع بيشتر شده، گفت «البته حاجآقا، البته. اين مطلب، درست و اساسي است. خوشبختانه در بلاد كفر، محض خاطر اين مسئلهي درست و اساسي، به فكر چاره افتادهاند. كافي است يك آزمايش ژنتيكي صورت بگيرد، همه چيز روشن ميشود.».
بچه هنوز بغل سيمين بود. بعد از همان ونگ اول، به سختي تكان ميخورد. نالهي خفيفي ميكرد. توش و تواني نداشت. تمام زور و انرژياش را، براي همان ونگ اول، هدر داده بود.
عمواسماعيل دستمال سفيدش را جمع كرد. از عمق كاناپه ناليد «بيچاره اين ملت سگ صاحب!».
وقتي آقابزرگ هم سرش را به نشانهي سگصاحبي مملكت تكان داد، عمواسماعيل، شق و رق نشست و گفت «پدر سوخته باشد اگر آدم پاك نژاد در اين مملكت ديده باشد. آقا جان اين مملكت چار راه حوادث است. عرب و ترك و تاتار شاشيده به اين ملك. نسب عالي كجا بود. چرند و پرند ميفرماييد؟»
آقابزرگ، با خيال راحت از تحكيم عقبهاش، پوزخندي زد «همه چيز را از اول بايد شروع كرد. تاريخ اين مملكت را بايد دوباره نوشت».
بعد دستي به زخم قديمي صورتش كشيد و هوف بلندي كرد.
حاجآقا روحي كه از فساد اخلاقيات گله داشت و دم از اصلاح جامعه ميزد، گفت «اخلاقيات مردم، امروز از هر زماني فاسدتر است. چارهي كار دفع مفسده است. مردم به هر منكري راغب ميشوند. نتيجهاش همين است كه ميبينيم. يكي معتاد ميشود، يكي هم مثل اين فلكزده، افليج. اطباء امروزه، بسياري از امراض را بعد از اينكه تجزيه و تحليل كردند به امراض تناسلي مريض يا اجدادش، نسبت ميدهند. اينها يك از هزار مفاسد دنيوي اين قوهي عنان گسيخته است. اگر قدري توجه شود به مفاسدي كه به اين سبب در عالم ماوراي طبيعت حاصل ميشود، معلوم ميشود كه اين مفاسد دنيوي قدر قابلي در مقابل آنها ندارد».
حاجآقا كه داشت عبايش را جلو ميكشيد، ادامه داد «اين مردم، ميت واجبالصلاة هستند آقا. منتها چند تا جوان ميخواهد كه چار تكبير بزنند زير جنازهاش».
سيمين كهنهي بچه را عوض كردهبود. داشت شيشهي شير را خنك ميكرد. بچه چشمش به دست سيمين بود، با چشمهاش رد دست سيمين را ميجست. نميتوانست سرش را تكان بدهد. گاهي جيغ و ويغي ميكرد و دستش را به طرف دهن سيمين ميبرد. از صداي بچه، قند تو دل سيمين آب ميشد. وقتيكه دهان بچه به شيشهي شير رسيد، تندتند شروع به مكزدن كرد. با حرص و ولع ميخورد.
صادقخان نگاهي به حاجآقا روحي كرد. و گفت «جنابعالي متشرع كامل هستيد، كمك كنيد اين بچه هم سر و ساماني بگيرد، انشاءالله سرباز آقا شود. ولي عنداللزوم بشاشيد به اين اصل و نسب و اين مافوقالطبيعة. فكري براي ماتحت طبيعت بفرماييد».
حرف صادقخان تمام نشدهبود، بچه آروغ بلندﻱ بيرون داد. حاجآقا جا خورد. صادقخان، رو كرد به من و گفت «آقاجلال اسم اين شازده را چي گذاشتيد؟»
گفتم ما كه هيچي. بچه اسم دارد. گفت « دارد! چه اسمي؟»
گفتم „آريا „.
نيش حاجآقا روحي باز شد. آقابزرگ، انگار از درجهي سردار سپه به سرباز ساده تنزل مقام شدهبود. از خشم، روي پا بلند شد و مثل توپ پري منفجر شد، گفت «اين هم يك توطئه ديگر. ميخواهند مقدسات اين مردم را به استهزا بگيرند. توهين ميكنند به اين مردم. چه معنا ميدهد، اسم با اين نجابت و برازندگي را، روي يك آدم عقب ماندهي فلكزده بگذارند؟».
آقابزرگ دستش را بالا برد. حاجآقا روحي تو حرفش پريد «نه آقابزرگ، اينها كه مهم نيست، موضوع اصلاً اين نيست. بچه بياصل و نسب و بيبسمالله، همين ميشود كه ميبينيد. اگر اين بچه پدر و مادر مسلمان داشت، نه ناقص و فلكزاده ميشد و نه اسمش اين بود.»
صادقخان گفت «مثلاً اسمش چي ميشد؟».
آقابزرگ دستش را بالا برد. صادق خان پك محكمي به سيگار روشنش زد.
حاجآقا گفت «هر اسمي. مثلاً تقي يا نقي. اسم بايد مسمي داشتهباشد. مثل بندهزاده، آقامصطفي».
آسيدابوالقاسم، كه ساكت بود در تاييد حاج آقا گفت «آقازاده هستند. خدا تاييدش كند. بله درست است.»
آقابزرگ، هنوز سر پا بود و دست بالا آمدهاش بين آسيدابوالقاسم و حاجآقا روحي، آونگ بود. به حاجآقا روحي، گفت «نه پدر من، شما هميشه به مسائل مهم بيالتفات هستيد. ميخواهند شرافت اين ملت، لكهدار شود. آنها بهتر از خودمان ميدانند اگر يك مرد با شرافت، يك افسر رشيد، اين مردم را بهخط كند، چهها كه نميشود! آنها از اين ميترسند. اسماعيل را ساموئل ميكنند، محمد را محمداف. با آريا چه ميكنند!؟ به لجنش ميكشند».
سيمين به آقابزرگ گفت «آقا جان، آريا پسر خوب و آرامي است. شيرش را خوب ميخورد. بعضي وقتها هم ميخندد. گردش را خيلى دوست دارد. از سرو صدا و دعوا مىترسد. اگر سير باشد و كهنهاش تميز، آرام است. حرفها را خوب مىفهمد. خيلى خوشگل است. خيلى ناز است».
سيمين سرش را به صورت آريا نزديك كرد، و گفت « آريا عشق من است. قربان چشمات برم».
آريا كه داشت شير ميخورد، خندهي خفيفي كرد.
تكرار نام آريا، آقابزرگ را به جنون ميكشاند. مثل اين بود كه سربازي با بياحتياطي، سيگارش را كيپ بشكهي باروت روشن كند. همين بود كه با غيظ، گفت «حالا از كجا معلوم، اسم واقعي اين بچه، زينالعابدين نباشد. چيزي كه من ميفهمم، اين بچه با اين سر و شكلش بيشتر به اين اسمها ميخورد».
سيمين گفت «نه آقاجان. همراه آريا نامهاي است كه ميگويد، اسمش آريا است».
حاجآقا روحي گفت «معلوم است كه اين به اصطلاح مادر، چرا هيچ اشارهاي به پدر بچه نكرده؟ واضح است. اين زن ردي از پدر بچه نميدهد. چون ردي ندارد. چون پدر مشخصي وجود ندارد. اين هم، ابنزياد دورهي ما».
صادقخان به سيمين گفت « يعني نامه، ننوشته كه عاقد كي بوده، كدام محضر و چقدر پول دادهاند؟».
سيمين كه سئوال صادقخان را باور كردهبود، گفت «نه صادقخان. فقط نوشته از عهدهي مخارج نگهدارياش برنميآيد».
صادقخان كه تظاهر ميكرد به نظرات حاجآقا روحي علاقمند است، گفت «حالا تكليف شرعي چيست حاجآقا؟».
حاجآقا گفت « والله چه عرض كنم. نقل صحيح است كه هر كه دندان دهد، نان هم دهد. روزي هر بندهي حقيري از اول خلقت، مقسوم است. منتها اين گناه و معاصي است كه عرش خدا را ميلرزاند، مردم را به لبه پرتگاه و ورطه دوزخ ميكشاند. اين بيبركتي نتيجهي همين كارها است. اين كه مردم مثل گرگ گرسنه به جان هم افتادهاند و سگ صاحبش را نميشناسد، نتيجهي همين امورات است».
صادقخان كه نشان ميداد از نظرات حاجآقا روحي خيلي محظوظ شده و سر كيف آمده، گفت «بله. درست است. حالا اين هم راهي دارد. ندارد حاجآقا؟».
من هم مثل سيمين باورم شد، دستپاچه، گفتم «چه راهي خان دايي؟ ».
صادقخان گفت «كار سختي نيست. حالا كه حاجآقا روحي ثابت كرد ممكن است از اين جرثومه فساد، بلاهاي ارضي و سماوي به دين و دنيا برسد، بايد دفع افسد كرد. پيشنهاد ميكنم سيمين خانم يك تيغ ترياك، داخل شيشه شير بچه بيندازد. همه امور محكم ميشوند. بالاخص عرش خدا. باران رحمت و بركت هم به موقع ريزش ميكند».
آقابزرگ گفت «نه آقاجان. اين مزخرفات چيه كه بلغور ميكنيد. ميخواهيد پاي مفتش و پاسبان را به اين خانه باز كنيد. اين دوتا را بدبخت دست امنيه و ژاندارمري نكنيد. اسمش را عوض كنيد و بفرستيد نوانخانه. همين».
صادقخان كه انگار بدش نميآمد كمي مزاح كند، سيگارش را داخل زير سيگار چپاند و گفت «فرمايش درست آقابزرگ. منتها اگر اسمش را عوض كردند و گذاشتند ايمانقلي و دوباره از در پشتي به خودمان قالب كردند چي؟ بهتر نيست به اين شركتهاي تهيه لوازم آرايشي و بهداشتي خارجي بدهيماش. اين بدبخت فلكزده هم، راحت ميشود. ميدانيد با مواد سفيدكنندهي ساخت اين شركتها، چند نفر لك و پيسي تا آخر عمر دعاگو ميشوند؟».
عمو اسماعيل كه از خوردن جوشاندهي گلگاوزبان و چند جور معجون ديگر سيمين، استحكام اعصابش بهبود يافته بود، گفت « پس دولت چه كاره است؟ اگر حقيقتاً ادعاي ولي و قيم مردم را دارد بايد مداخله كند. كافي است نگذارد پول نفت تو جيب گشاد اجنبي و اجنبيپرست برود. اين دولت بايد مثل پدر مهرباني براي مردم باشد».
مباحثه تمامي نداشت. عمو اسماعيل و آسيدابوالقاسم با هم اختلاط كردند. آقابزرگ و حاجآقا روحي با هم. صادقخان كه سيگار تازهاي روشن كردهبود، داشت خاكستر سيگارش را خالي ميكرد. سيگار را دور ديوارهي زيرسيگاري ميگرداند. با اينكار، به نوك سيگار نظم ميداد. اينكارها هم نميتوانست، رعشهي انگشتان باريك و ظريفش را پنهان كند. صورت، هيكل و اندام موزون و ظرافت زنانهاي داشت. هميشه خدا رنگ پريده بود.
سيمين كه بچه را روي پاش گذاشتهبود، با حسرت به چشمهاي ميشي و زيباي بچه نگاه ميكرد. گاهي، موهاي بچه را يك وري خواب ميداد. حق داشت. يك خانهي چهار صد و بيست متري است و من و سيمين. مدام مجبور هستيم، چشم به هم بدوزيم. من به او و او به من. اگر تابلوي لبخند ژوكوند بود، همان روزهاي اول دلت را ميزد. چه برسد كه چهارده سال آزگار، شب و روز با درد بيدرمان عقيم بودن و بيزند وزايي، بسوزي و بسازي. اوايل به هر درماني كه گفتند، عمل كرديم. دكتر و داروساز و آزمايشگاه وطني و اجنبي، از پول يامفتي كه از قِبل معالجه ما در ميآوردند، جيبهاشان، بيشتر و بيشتر باد ميكرد. ما كه سر گنج ننشستهبوديم. تازه، گور پدر پول، اميد الكي ميدادند. اگر همان اول مطلب، حقيقت را كف دستمان گذاشته بودند، اين همه فكر و انرژي و بيا و برو نميگذاشتيم. عمر آدم چقدر است كه چهارده سالاش را به دنبال سراب هدر بدهد. به جاي اين همه خيالبافي و جلق زدن با خود يا جاكشي و سرگيري و پااندازي، ميتوانستم كلي كاغذ سياه كنم. اين اواخر پاك پاانداز و جاكش زن خودم شدهبودم. با دست خودم كمك ميكردم تا هر آدم بيشرف و شيادي به اسم دكتر، هر جاي ناديدني زنم را ديد بزند. بيشرفها كاري با زن آدم ميكردند كه خود من توي اين چهارده سال نكردهبودم. دل آدم را از هر چه زن و زندگي و بچه، سياه ميكنند. بدبختي اين بود كه همهي اين چيزها را بايد تحمل ميكردم و دم كه نميزدم هيچ، به نشانهي تاييد سر هم تكان ميدادم. كه چي؟ اينكه من روشنفكر هستم. اقتضاي علوم جديد را ميفهمم. هرچند ميدانستم اين همهي حقيقت نيست. آن من ديگر وجودم دنبال كسي است تا اسمم را در آتيه و در مسير ابديت تكرار كند. سنگي داشتهباشم كه بعد مرگ بر گورم بگذارند. بايد روزي همهي اينها را توي كتابي بنويسم. اسمش را هم ميگذارم „سنگي بر گوري“.
دكتر و دعا و جادو و جنبل كه افاقه نكرد، چند بار از سيمين خواستم بهسي خودش باشد. هر وقت حرف طلاق و جدايي را پيش كشيدم، قبول نكرد. گفت هر وقت تو تجديد فراش كردي، من هم فكري براي خودم ميكنم. نه اين كه فكر كند فرمايش آن دكتر فرنگي را جدي گرفتهام و محض خاطر تحرك و تكثر اسپرمهاي ريقو و مردنيام، به فكر تجديد فراش و نو كردن قبالهي نكاح افتادهام. البته اين راه را در همان بلاد فرنگ و دور از چشم مريدان رفتهبودم. سيمين هم بياطلاع نبود. موضوع اين بود كه در اين چهارده سال به هم وابسته شدهبوديم. سنگ و شيشه هم اگر بوديم، دلبستهي هم ميشديم. چه برسد به اينكه سابقهي عشق و علاقهاي بين ما بود. اين بحثها مدتي بود بين من و سيمين تمام شدهبود. اصرار من بر جدايي افاقه نكرد. سيمين گفت، بچه فقط يك ستون است. به بهانه ستون كه سقف را خراب نميكنند.
حالا ميديدم كه با پيدا شدن سر و كلهي اين بچه، چهطور آتش نياز در چشمش زبانه ميكشد. افليج كه سهل است، اگر بچه آدم دو تا شاخ هم داشته باشد، باز بچه خود آدم است. عزيز و دردانه. مگر نگفتهاند“هركس خود را به كمال بيند و فرزند خويش را به جمال“. موضوع اين بود كه اين بچه مال ما نبود و „بچهي مردم“ بود.
پيشتر سيمين با بچه سرگرم شد. داشت با او حرف ميزد. «كجا بودي عزيزم. توي شهد ميوهها يا داخل كندوي عسل. چرا دير آمدي. راهها خرابند؟ وزير راهت ميكنم. گردنه را بستند؟ وزير جنگت ميكنم. گشنهبودي، نان نبود؟ وزير نانت ميكنم. چقدر منتظرت بودم. قهر كردي؟ بيا تو بغلم. ببين دارم پيشت ميآم. ».
صادقخان كه ظاهراً متوجه سيمين بود، گفت « هر بچهاي نتيجه جنايت مشترك دو نفر است».
سيمين گفت « ترا به خدا نگو صادقخان. بچه نتيجه و ميوه يك عشق است كه دو نفر به همديگر داشتهاند».
دلم ريخت. يعني ما كه بچه نداريم، عقيم و نازا هستيم، هيچ عشقي به هم نداريم يا زندگي ما بينتيجه است. هميشه فكر كردهبودم كه بچه ادامه و امتداد آدمي در آينده است. حالا معلوم شد كه ضامن الان و زمان حال هم هست.
صادقخان كه به عينك گرد و كوچكش، ها مي كرد، ادامه داد «ازدواج تحقق يك نقشهي جنايتكارانه است ولي عشق يك آرمان است. چيزي كه به دنياي ما آدمها تعلق ندارد. آويزان شدن در يك لكاته كه عشق نيست. جنايتي است كه بايد جايي به آن خاتمه داد».
سيمين كه خودش را بيشتر به من نزديك كرده بود، گفت «صادقخان، شما آدم را ميترسانيد. بيچاره كسي كه بخواهد با شما زندگي كند».
صادق خان كه حالا رنگش پريدهتر از سر شب بود، گفت «نه سيمينخانم. بيچاره من كه بايد اين همه جنايت را تحمل كنم. اسم اين تحمل را هم بگذارم زندگي. بيچاره من سيمينخانم».
صادق خان هر لحظه بيشتر مضطرب ميشد، نگاهش به دور دستها بود. دور خيلي دور. انگار پرندهاي بود كه در اوج پرواز، دنبال جايي براي نشستن روي زمين ميگشت و زمين در مه سنگيني فرو رفته بود. اينرا از تنگشدن حدقهي چشمهاش ميشد فهميد. چشمهاش مهآلود بود. كشتي طوفانزدهاي بود كه تك و تنها در اقيانوسي گرفتار شدهاست. صادقخان نااميد نبود. تكليف خودش را با همه چيز روشن كرده بود. مثل من نبود كه هنوز اندر خم كوچهي بيزند و زايي، سرنوشتم نامعلوم است.
در افكار خودم بودم كه صادقخان راه افتاد. بيصدا و آرام. دم در كه رسيد، برگشت. نگاهي كرد و لبخند نمكيني گوشه دهان كوچكش را خالي كرد. رفت همانطوري كه آمدهبود.
عمو اسماعيل سرش را روي عسلي پايه كوتاه گذاشته بود. با دهان باز به خواب رفتهبود. پاسي از شب گذشتهبود. سيمين پتوي سربازي را روي عمو اسماعيل كشيد. انگار عمو نخوابيدهبود، هزار سال پيش مرده بود و مردهاش را تو پتوي سربازي پيچيدهبودند.
آقابزرگ و آسيدابوالقاسم و حاجآقا روحي هنوز بيدار بودند. آرام در گوش هم پچپچه ميكردند.
آسيدابوالقاسم، گفت «جلال جان، اگرصلاح اين است كه بچه را نگهداريد به مقامات گزارش كنيد. احياناً اعانت دولت و اوليا امور بيتاثير نباشد».
آقابزرگ، در تكميل حرف آسيدابوالقاسم، ادامه داد «شما براي نگهداري اين بچه بيتجربهايد. سهل است، سوزن نخ كردن هم بلد نيستيد تا چه رسد به تربيت و بچهداري».
حاجآقا روحي هم گفت «اينها نتيجه معصيت است. بايد باشد تا مردم درس عبرت بگيرند».
ياد دايي صادق افتادم. اگر بود ميگفت، اين زنده بگور را دوباره بگذاريد سر راه. يا سگخور ميشود يا دم غروب ماشين زباله، پيش از موعود جمعاش ميكند.
شيشهي شير، ترقي افتاد. بچه خوابيده بود و انگار نفس گرمش به گردن و گونه سيمين ميخورد.
روز قبل، من و سيمين، حرفهامان را زده بوديم. اين بچه، مال ما نبود. نميتوانستيم نسبت به سرنوشتاش بيتفاوت باشيم. او را دست آقابزرگ كه در آرزوي يك ناجي مستبد بود رها كنيم و يا صادقخان كه ميگفت؛ مي، ميزنم تا فراموش كنم، سرشكستگي ميزدن را. وهمينطور به دست آسيدابوالقاسم دلالمنش و حاجآقا روحي خودپرست.
سيمين، بچه را خواباند و برگشت. گفت «چي شد. نامه را دادي؟».
با سر جواب مثبت دادم. مسافر كوچولويي از كرهاي ديگر به شكلي تصادفي وارد سرزمين ما شدهبود. و از من، كشيدن نقاشي برهاي را خواسته بود. آيا اين درخواست ِ زيادي بود؟ شايد تقصير من بود. من كه در تمام طول زندگي فقط بلد بودم، در مورد چالهچولهي راههاي رفته و نرفته، بنويسم و هشدار بدهم. كاغذ سياه كنم و حداكثر مثل „اگزوپري“ يك بوآي باز يا بسته نقاشي كنم! وقتي به آريا نگاه ميكردم، با چشمهاش داد ميزد، من بيتقصير هستم. براي اين بود كه نامهي مادرش را دادم به تحريريهي حوادث روزنامه. بايد همه مردم ميفهميدند. بايد ميفهميدند، هر روز در اين كرهي خاكي، جايي مثل كنار در پاركينگ، مسافر كوچولويي به طور تصادفي پيدا ميشود كه ميتواند در سيارهي كوچكي براي خودش شهرياري باشد. و حالا دست بر تصادف، جايي پيدا شده كه مردي زندگي ميكند، مردي كه كشيدن برهي سادهاي را بلد نيست. هرچند اين مرد، عمرش را با سياه كردن كاغذ گذراندهاست.
مهمانها رفتند. پلكهايم سنگيني ميكرد. عمواسماعيل همانجا خوابيدهبود. انگار هزار سال است به خواب رفتهاست و ممكن است تا هزار سال ديگر هم بيدار نشود. دستهاش از كنار بدنش شل شده بود و با دهان باز طوري خوابيدهبود كه يقين كردم، مردهاست.
نميخواستم به اتاق خواب بروم. ميدانستم سيمين بيدار است. روحيهاش را ميدانم. اين وقتها نبايد مزاحمش شد. حتماً دارد عرق روح ميريزد.
آرش رضايي پائيز1385
بیرون تر از نگاه دوست دارد د مورد کارش نظر دهید
مرسی
11 روز خيليه كه ما رو تنها بذاري و نياييد.
اشعار بلند و کوتاه شاعر خیابان آزادی ( رضا آشفته )
اینو خوندین استاد ؟
مقاله جالبی در مورد هنر داره
http://amirshafaghi.blogspot.com/
سلام حالتون خوبه من 8 ماهه سايت شما رو مي خونم و از مطالبش لذت مي برم متاسفانه چند وقت پيش سيستمم مشكل پيدا كرد وكلي اطلاعات از دست دادم از جمله رمان فريدون 3 پسر داشت رو خوشحال مي شم اگه كمكم كنيد وبتونم دوباره دانلود كنم.ممنون
با سلام .خدمت استاد معروفي .
آن روزهمه چیزی سرهشدار داشت.
دستهام توی جیبم بود. بالای سر زنی که با شتاب به سمتم می دوید، تا مرا که مشغول بازی کردن با غازهای وحشی بودم از عمق فاجعه آگاه کند.
هنوز یادم است.هفت سال بیشتر نداشتم.با دستانی کوچک در جیبهای کوچک شلوار کبریتی.
رگه های سرخ خون را می دیدم که دانه های گندم پخش شده ی روی خاک را به بازی گرفته بود و خاک با چه ولعی می بلعیدشان.
آن روز همه چیزی سر هشدار داشت.
حتی برای مادرم که گندم می پاشید برای غازهای وحشی که مشغول آبتنی در پس مانده های قهوه ای رنگ باران بودند.
من با خشمی کودکانه بالای سر جسد سوراخ شده ی مادرم، لبهامو به هم می فشردم، چشمهامو جمع می کردم و خیره می شدم به چشمهای آن غریبه، و گلوله های شلیک شده از تفنگ بزرگش را که بلندتراز قد من بود لعنت می فرستادم.
لعنت به چشمهای آن غریبه و گلوله های داغ سربی رنگ که هیچوقت مرا از یاد نبردند.
***
از پشت پنجره ی خانه ی اجدادی با دستهایی که در جیب دارم به غازهای وحشی نگاه میکنم، به کودکانی که مشغول بازی کردن با غازهای وحشی اند و چشم هر غریبه را با تیله های سربی رنگ سوراخ می کنند، با دستهایی کوچک در جیبهای کوچک شلوار کبریتی.
آذر نام ایزد نگاهبان آتش است. وبه سبب اهمیت مقام، پسر اهــوره مــزداست.
پس تو را می ستاییم ای پسر اهوره مزدا، و با پاسداری ایزد رام ، در بیست و
یک آذر مـــاه یکهــزار و سیصد و هشتـاد و پنج خــــورشیدی ، آمدنت را جشن
می گیریم با آتش و مهر و می خوانیم که:
مرا تو بی سببی نیستی
براستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه ی تاریک
کلام از نگاه تو شکل می بندد
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی!
دوباره آمدن احمد شاملو را جشن می گیریم.
از صبح دلشوره دارم. چند بار جلوی آینه ی نیمه شکسته ی راهرو ی دود گرفته ایستاده ام و به صورتم زل زدم. صورتی تکیده و لاغر با پای چشمانی گود و نگاهی که دیگر سالهاست با خودش هم غریبه است.
پسرکم هنوز خوابیده است. یادم رفت از او برایتان حرف بزنم. کوچولویی شیرین زبان و ساکت که نگاه مهربان و چشمان سیاهش بارها مانع از این شده تا به امروز در مورد تصمیمی که گرفته ام، جدی باشم. آخر او خیلی کوچک و تنهاست. دلم می خواست می توانست راه برود، بدود و سر به سرم بگذارد. وقتی اسباب بازی هایش را روی زمین پخش می کند و من خسته از کار روزانه سرش داد می کشم و به طرفش می روم؛ با دو پای کوچکش شروع به دویدن کند و مرا به دنبال خود بکشد. اما هر وقت می خواهم او را در مورد کارهای کودکانه اش بازخواست کنم گوشه ای کز کرده و با صورتی معصوم و گونه هایی که همیشه بی رنگ است نگاهم می کند. آنجاست که دیگر تاب نمی آورم و بغلش می کنم و دست های کوچکش را که دور گردنم حلقه خورده بارها و بارها می بوسم.
دکتر ها می گویند باید فیزیوتراپی شود و من مانده ام که چه کنم. مخارجش زیاد است و او غیر از من کسی را ندارد. پدرش هم که…
دست راستش را زیر سرش گذاشته و لب های کوچک و ترک خورده اش را جمع کرده چیزی شبیه بغض. همیشه همین جور می خوابد. انگار در خواب گریه می کند. درحالی که او پسر بسیار آرام و ساکتی است. ساعت ها گوشه ای می نشیند و با یک دستمال یا روسری بازی می کند. گاهی فکر می کنم به خواب رفته و وقتی از آشپزخانه بیرون می آیم می بینم بدون حرکت نشسته و بازی می کند.
مژه های بلندش را با نوک انگشتان لمس می کنم. نرم و لطیف است . چیزی ته دلم فرو می ریزد. نفس های آرام و منظمش توی صورتم می خورد و مرا به وحشت می اندازد. گونه های لاغر و تکیده ام را روی گونه هایش می گذارم که چشم باز می کند. با لبخند کودکانه اش نگاهم می کند. بغلش می کنم، دست و رویش را می شویم و صبحانه اش را آماده می کنم. با دیدن بیسکویت و شیر از خوشحالی جیغ کوتاهی می کشد. او این صبحانه را خیلی دوست دارد.
در ساک را برای چندمین بار باز می کنم. همه چیز را گذاشته ام یعنی هر چیز را که فکر کردم لازمه. نمی خواهم وقتی بزرگ شد برایش بگویند که با یک لباس نامناسب پیدایش کردند و او خجالت بکشد. زودتر راه افتادم تا لباس نو برایش بخرم.
دیشب آریا خیلی ترسیده بود. برق ها رفته بود و تنها دو تا شمع نیمه سوخته داشتیم که یکی را توی آشپزخانه گذاشتم و دومی را روی طاقچه ی اتاق. محله ی ما هنوز گاز کشی نشده. یک هفته پیش که نفتی آمد پول نداشتم نفت بخرم. رفت تا سر برج. آریا هنوز به تاریکی عادت نکرده. وقتی برق ها می رود مرا محکم بغل می کند و تند و تند نفس می کشد. راستش با شنیدن صدای نفس های نامنظم و سریعش می ترسم. محمود که سر و کله اش پیدا شد آریا بیشتر دست های کوچکش را دور گردنم حلقه کرد. رفت سر کیفم اما از پول خبری نبود. می دانست یک جفت گل گوش کوچک برایم مانده است که هیچ وقت حاظر نشدم آن را بفروشم. از دوران کودکی ام مانده بود. خیلی دوستش داشتم. وقتی گفتم نمی فروشم به طرفم حمله کرد. آریا که جیغ کشید بند دلم پاره شد. نمی توانم گریه اش را ببینم. بی حس بودن پاهایش به اندازه ی کافی عذابم می دهد. حالی برایش نمانده بود که حتا مرا زیر مشت و لگد بگیرد. نیم ساعتی فحاشی و وراجی کرد و دوباره از در بیرون رفت. مثل همیشه تا چند ماه غیبش می زند.
با رفتن او جیغ آریا تبدیل به هق هق کوتاه و بریده شده بود. بغلش کردم و گفتم:
«تو آریای ناز و خوشگل مامانی. گریه نکن پسر قشنگم.»
با زبان بچه گانه برایش شعر خواندم و خوابش برد. دوست دارد بهش بگویی ناز و خوشگلی تو. نمی دانید چه شیرین ذوق می کند.
گوشواره ها را که فروختم رفتم برایش یک دست لباس خریدم پیراهن زرد رنگ با شلوار آبی آسمانی . شده بود مثل فرشته ها. رنگ زرد خیلی به او می آید. یک ماشین کوچولو، چند بسته پفیلا و چند تا ساندیس هم خریدم. یکیش را باز کردم با لبهای ترک خورده اش با ولع خورد. بقیه را داخل ساک ریختم. به خیابانی که مدت ها بود زیر نظر داشتم تا از امن بودنش مطمئن باشم رسیدیم. او را زمین گذاشتم و صورتش را بوسیدم و گفتم:
«آریا جان همین جا بشین تا من بیام. اگه خوابت برد سرت را بذار روی ساک و بخواب.»
چشمان وحشت زده اش را به من دوخت. طاقت نیاوردم بغض چانه اش و صورت گره خورده اش راحتم نگذاشت. دوباره بلغش کردم و سوار اتوبوس شدم. چند ایستگاه رد شد نمی دانم. نگاهی به ساعتم انداختم. ساعت حدود دوازده ظهر بود. آریا خوابش برده بود. با عجله پیاده شدم و آن سمت خیابان تاکسی گرفتم.
آریا خوابیده. سرش را روی ساک طوری تنظیم می کنم تا در امتداد بدنش قرار بگیرد.قلبم دارد از جا کنده می شود. مغزم فرمان می دهد: برو. به خاطر آینده ی آریا برو…
***
از جا کنده می شوم. چقدر دویده ام تا به خانه رسیدم نمی دانم. تن بی جان و روح خسته ام را داخل خانه می اندازم. چیزی مثل خوره به جانم افتاده است.
حالا آریا کجاست؟!!!