————
… گاز را گرفتم، و همینجور که میراندم گفتم: «دیروز، آره دیروز هم مثل خیلی از روزها، از آن غروبها بود که تو تجربه کردی و از سر گذراندی، ولی من چیزی را مثل خیلی وقتها حس کردم و مچاله شدم. درد کشیدم. انگار در رگهام جریان برق عبور میدادند. همان دردی که موهام را سفید میکند.»
با تمسخر نگاهم کرد: «مگر سر میبَری؟ یواشتر!… علم غیب داری؟»
«نه. حس دارم. کاش به جاش شعور داشتم.»
تقویمش را از کیفش درآورد ورق زد: «دیروز… دیروز… یعنی همین دیروز؟»
گفتم: «تو خودت تقویمی عزیزم. لازم نیست آن را ورق بزنی، ذهنت را هم که ورق نزنی برخی نقطهها توی زندگی آدم هست که هیچوقت از یاد نمیرود.»
اخمهاش رفت تو هم: «توهین نکن.»
یک قرمز رد کردم و گفتم: «توهین؟ هوم… دیشب خوابم نمیبرد. با این که از خستگی داشتم میمردم، تا صبح از این دنده به آن دنده بال بال زدم. حساب کردم میزان توهینهایی که به شعور آدم میشود چهل و چهار برابرِ توهینهای کلامی و رفتاری ست.»
…
————————
رمان مدهآی ایرانی، فصل شوارتزکپف

