جستجو

تاریکی

——-

تنها صدای تق تق دوبندی‌ها بر سنگفرش‌ شنیده می‌شد. یکی در این کوچه‌ی تاریک سر گذاشته بود، دیگری در آن کوچه‌ی تاریک پا برداشته. آسمان ماه نداشت که سایه‌ی آن دو نفر را بر سنگفرش‌ دراز کند، فقط غم داشت. غم قدم‌هایی که در تاریکی به هم نزدیک‌ می‌شدند، قدم به قدم، بی‌رحم، نفس به نفس تا سر میدانچه‌ای فراخ چنان رسیده بودند به هم که دیگر صدای دوبندی‌ها هم ایستاده بود.

«کی هستی؟»

«تو کی هستی؟»

موزر را از کمر بیرون کشید: «بگیر.» و نمی‌دانست که آن دیگری، پیش از او موزر را در تاریکی به سینه‌اش نشانه رفته بوده است: «بگیر!»

تنها صدای یک گلوله به گوش آسمان رسید، ولی دونفر کشته شدند.

– تصویری از رمان "سال بلوا"

Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp

4 Kommentare

  1. چقدر تعلق خاطر دارند نویسنده ها به جمله هاشون … چقدر باورشون رو با مردم سهیم شدن توی نوشته هاشون … چقدر شجاعت و جسارت میخواد نویسندگی! نویسندگی عریانی روحه در برابر دنیا …
    ————-
    بله. همینطوره
    نویسندگی عریانی روحه در برابر دنیا

  2. استاد تماما مخصوص شما امروز به زندگی گس ما توی یه کلاس با 20 تا دانش آموز گنگ مزه بهتری داد. درود بر شما
    ماه می گذرد در انتهای مدار سردش
    ما مانده ایم و روز نمی آید
    ———————
    ممنونم که خوندید

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert