صبح شنبه رفتم باوهاوس. نمی دانستم چی میخواهم بخرم. کمی در قسمت پيچ و مهرهها گشتم، قدری هم به تير و تخته و گچ و سيمان نگاه کردم. از قسمت برق که میگذشتم همهی لامپها و لوسترها روشن بود. دلم میخواست فرار کنم. پری در ذهنم گفت: «اگر من نباشم چکار میکنی؟»
گفتم: «هيچی. با خيالت هم میتوانم زندگی کنم.»
احساس کردم که عشق بقيهی تصويرها را مخدوش میکند تا تصور خودش را بتاباند. عشق يعنی اينکه آدم خود را در نگاه کسی ببيند. عشق يعنی بیتابی و انتظار.
نور تند اذيتم میکرد. به قسمت شويندهها رفتم، و بعد نربانها. دلم میخواست فرار کنم.
آخرش هم يک حلقه طناب خريدم و به خانه برگشتم. طناب را روی ميز گذاشتم، و يک شيشه آب سر کشيدم. تا نگاهم به بهش میافتاد نمیفهميدم برای چی خريدمش.
آدم گاهی با اقتدار چيزی میخرد که وقتی در نهايت ضعف به آن نگاه میکند، جوری بیتفاوت میشود که دلش میخواهد يک شيشه آب سر بکشد، روی کاناپه بيفتد، و به خوشبوترين عطر دنيا فکر کند.
گفتم: «پُف!»
(تکهای از رمان تماماً مخصوص)


37 Kommentare
ما همچنان بي تاب رمان تمامآ مخصوص….دارم سال بلوا رو مي خونم و همش ياد تمامآ مخصوص هستم.
سلام! … نميدونم چرا ميل ندارم بقيه „درياروندهگان ِ…“ رو بخونم! شما خيلي بالاايد! و ما پايين! نه؟! همين.
سلام.
آقای معروفی عزیز! خواهش می کنم. من خواهش می کنم که این مرد را با این طناب نکشید. هرچند که روند قصه گاهی دست هیچ کس نیست و خودش پیش می رود. هرچند که شخصیت های قصه گاهی بدون اینکه نصیحت نویسنده و خواننده را بشنوند، کار خودشان را می کنند. هرچند که شخصیت های قصه، مثل آدم هایی که در گذشته های خیلی دور زندگی کرده اند، سرنوشت خودشان را دارند. ولی خواهش می کنم که این مرد را با این طناب نکشید. همیشه می شود اتفاقی بیفتد. اگر این مرد همان آقای ایرانی باشد که زندگی اش پر است از اتفاق، و از اتفاق های زندگی اش نمی گذرد، پس این بار هم می شود یک اتفاق منصرفش کند. یا یک اتفاق جلوی تصمیمش را جوری بگیرد که طناب را از بین ببرد. که روال زندگی اش تغییر کند.
وای خدای من. از صبح نگرانم که مبادا مرد به فکر استفاده ی اینچنینی از طناب بیفتد. دلم شور می زند. من تکه تکه های این رمان را با اشتیاق خوانده ام. هرچند خیلی کمتر از آن بوده که بتوانم کل داستان را در ذهنم حرکت بدهم، ولی گوشه گوشه های فضاهایش در ذهنم شکل گرفته. دلم می خواهد زودتر تمام بشود تا بتوانم بخوانمش. می دانم که خیلی با آنچه در ذهن من می گذرد فاصله دارد. ولی به هر حال دلم می خواهد از اول تا آخر بخوانمش. تا هرجا که به تکه ی آشنایی می رسم، ذوق بزنم.
تا اينجايش كه تماما مخصوص است!سلامي ديكر…
سلام آقاي معروفي عزيزم
بي تابي براي تولد تماما مخصوص مرا به دوباره خواندن يك شبه ي سمفوني مردگان كشاند !
عشق يعني بي تابي و انتظار … ! تا كي ؟
ديروز در كتاب فروشي در خيابان انقلاب بودم و داشتم به كتاب ها ي تازه منتشر شده نگاهي مي كردم كه يكدفعه دختر جواني حدود 20 سال وارد كتاب فروشي شد و به فروشنده گفت : لطف كنيد هرچه كتاب از عباس معروفي داريد به من بدهد ! اين جمله را آنقدر با اشتياق گفت كه چشمان فروشنده گرد شده بود همرا با ته خندي از رضايت . فروشنده كتابهاي سال بلوا و پيكر فرهاد را براي دختر جوان از قفسه برداشت و به او داد . دختر با گرفتن كتابها كمي با دلخوري گفت : پس فريدون سه پسر داشت و سمفوني مردگان چي ؟ و فروشنده گفت كه آنها را ندارد !
من كه تا آن لحظه سرم در كتاب هاي ديگر بود و گوشم بين آن دو نفر ! به سمت دختر جوان رفتم و آدرس اينترنتي ( فريدون سه پسر داشت ) را به او دادم و …
با تشكر
سعيد
باو هاوس؟
طناب را فراموش كن. براي هميشه!
باشه؟
چه ضرباهنگ خوشي داشت اين چند خط
فوق العاده است.
شايد پري تو نبايد دنبال زندگي مي گشت ,اصلا شايد بايد با يه خيال زندگي مي كرد، شايد هيچ وقت نبايد واسه ي اون حسه دنبال يه خونه ي امن و يه مرز امن مي گشت ، شايد همون دلش بس بود ، اصلا شايد زاويه ديده مشكل داشته ، مثلا تو بايد جاتو عوض مي كردي و از زبون يكي ديگه نقل مي كردي ،يا حتا خود تو مي شستي پشت ميزتو و از يه پري مي گفتي كه مي شه لمسش كرد ، مي شه ديدش و اون هم مي تونه ببينه ….
اصلا اين نوشتن چه كار سختيه ها! شايد هم فقط بايد نوشت اونم مثلا از يه پري كه عاشق بود و نمي دونست اين حس و اصلا چجوري بايد بريزه تو زندگي اش كه يهو چش باز نكنه ببينه زندگي كه مي خواسته براي حس هاش چقدر كوچيك بوده . . .
سلام استاد …چه خوشحال ميشوم وقتي هفته به هفته مي ايم اين جا و ساعتي مي نشينم تكه هايي از رمان تماما مخصوص را مي خوانم .مي دانيد احساس مي كنم من با همه سطر هاي اين رمان بزرگ مي شوم …جان مي گيرم …با شخصيت هاي ان قهوه مي خورم …اب سر مي كشم و يك طناب مي خرم كه علت خريدنش را هم هر گز نمي فهمم .بي صبرانه منتظر باقي داستانم مي خواهم ببينم چه كسي به فلسفه بودن خودش مي رسد!!! خسته نباشيد و بدرود
چه احساس خوبي است اين كه هر هفته بيايي اين گوشه ارام و دنج در حضور خلوت انس تكه هايي از رمان تماما مخصوص را بخواني و احساس كني خودت با سطر سطر داستان بالا مي ايي و پايين مي روي .با شخصيتهايش زندگي مي كني …از درد مي گويي …ازسر كشيدن مرموز يك ليوان تا خريدن مبهم يك طناب و سوالات بي پاياني در يك ذهني درگير ….همه اين ها خود ش مي شود يك رمان تماما مخصوص ! بي صبرانه منتظرم ببينم اخر چه كسي به فلسفه بودنش خواهد رسيد ان كه يك ليوان اب سرد را سر كشيد و گفت ( پف) يا …. برقرار زي و بدرود
سلام تماما مخصوص من رو بپذيريد.
سلام استاد. بالاخره سمفوني مردگان رو خوندم. عالي بوددددد و شاهكار. چقدر تلخ و دردناك. چرا مرگ همه شخصيتها اينهمه مبهم بود. سرمه يا آيدين و يا آيدا و حتي خود اورهان؟ كتابي كه اينقدر مردگان در اون حضور داشتند اما مرگ ها اينقدر گنگ بودند. باز هم ممنون و اميد كه همچنان قلمتان سرشار باشد
Salaam doust-e aziz,
Dastetaan dard nakonad.
Baa tashakor
Yasseman
سلام… وبلاگ بسيار جالب و پر مطلبي داريد… با آرزوي موفقيت روز افزون ارادتمند بنيامين محمدي
سلام آقای معروفی عزیز!
پس این تماماًمخصوص کی میاد؟!
Ostad mibakhshid agar figlish minevisam akhar indja dar farang keyboard farsi nadaram. Man faghat mikhastam begam ke kheyli doosetan daram. Shoma ra va karhayeh zibayetan ra. Motasefaneh indja angadr pool nadaram ke ketabhayeh djadideh shoma ra bekharam ama say mikonam matalebetan ra royeh net donbal konam.n
یعنی باز هم می تونم با یه کتاب دیگه از شما زندگی کنم ؟؟؟
چند وقت دیگه می تونم دوباره شبم رو با یکی دبگه از کتابهای شما روز کنم ؟؟؟
نوشته هاي شما تمام وجود آدم رو مست مي كنند. راستي شما هيچوقت اينجوري عاشق شدين؟ اگه اين حسي رو كه نوشتين در باره ي كسي تجربه كرده باشين به نظر من اون آدم خوشبخت ترين آدم دنياست….راستي من همچنان بي صبرانه در انتظار جواب سوالي كه در نامه ام ازتون پرسيدم هستم.
salam bar . marofoye aziz . az yadasht haye shoma ham lezat mibaram . hich chiz hame chiz . hesi ke mesle raftane ab e sard toye medeat hast . va negaha . bataghdime salame garme sohrabe mazandarani ke chandist injast .
.samfoni mordegan sale balva darya ravandegane …ra khandam ama samfoniye mordegan hanoz etefaghe taze ast dar romane iran . benazaram digar namayesh name nanvisid .enerjy zatiyetan ra sarfe farjami tofani baraye romane iran konin.
پري در ذهنم گفت ……چقدر از اين قسمتش خوشم اومد يه جوري بود
سلام !
نمی تونم به ذهن خلاقتون و قلم تواناتون رشک نبرم!
خوشحالم که در دوره ی نویسنده ی ماندگاری مثل شما زندگی می کنم و مهم تر از همه این که توی وبلاگ این نویسنده یک یادداشت کوچک می گذارم.
(یه روز ایران بهتون افتخار می کنه…. روزی که هر کس جایی باشه که باید!)
آقاي معروفي
احساس خوندن تيكه هاي داستانت توي اين بلاگ مثل اينه كه آدم بره پيش دوست نويسندش و اون از آخرين اثرش تيكه اي رو برات بخونه و تو اونوقت مي فهمي يك اثر داره متولد ميشه…
ممنون از ايجاد اين احساس دلنشين…
توي وبلاگ تازه متولد شدم براي شما مطلبي نوشتم…
خوشحال ميشم بخونيد.
…و در آخر اينكه لينك وبلاگتون رو بدون اجازه تو وبلاگم گذاشتم… اگه از نظر شما اين كارم مانعي داره حتما َ مطلعم كنيد.
سلام
پرویز کلانتری هم آنلاین شده و چیزی ما بین سایت و وبلاگ دارد. آدرسش این است:
http://www.parvizkalantari.com
اگر دوست داشتيد، به پرويز كلانتري دات كام لينك بدهيد.
ممنون
چرا نوشته هاي من 2 تاست؟
داش آکل
بذار برات بگم. يه بار کسی خودشو تو آينه نمی ديد. يه بار هم رفيقم خيال می کرد کفشاشو در نياورده، داشت پاهاشو می کند.
آدم وقتی بره پای سه بطر و بيشتر، من مسئولش نيستم، جناب داش آکل!
مرسی از مهرتون. شوخی منو جدی نگيرين.
آقای باسی
آقاي باسي حق با تو بود…
آره بازم مثل هميشه حق با تو بود…اما اين 3بطر هم تقصير توست…
مگه فكر مي كني اين نوشته ها و آن خاطرات كمتر آدمو مست ميكنه…نه…اينم تقصير تو بود….اون قدر مستم كردند كه كل بايگاني نوشته هاتو دوباره خوندم….و ….پس از مدت ها هوس قدم زدن تو خيابون ….
ساعت 5:30 صبح تهران و يك سيگار… آرزويي بچه گانه كه زود به اون خواهم رسيد…
باز هم ممنون به خاطر لذت كوچك اما بسيار بسيار عميقي كه به من دادي.
سلام! خوشحالم از اينكه اينجا را ديدم. دارم كتاب درياروندگان جزيره آبي تر را مي خوانم. هرچند لذت خواند سمفوني مردگان را ندارد. طرز نگارش شما اغواكننده و وسوسه انگيز است. دو نفر ميل به داستان نوشتن را در برمن برانگيخته اند ميلان كوندرا و شما. كم و بيش ديگران نيز. خيلي خوشحال مي شوم به وبلاگ من سري بزنيد و روزنوشت هاي مرا بخوانيد. دارم يادداشت هاي ساده اي روزانه مي نويسم. البته مثل تمام وقت ها. ولي حالا تصميم دارم از لابلاي آن ها داستاني بيرون بياورم. به من سر بزنيد. به كمك نياز دارم.
خوشحالم از توجه و تواضع انساني كه در مقابل يه آدم جديد مث من نشون داديد. و ممنونم از جواب نامه.
دوستتان دارم/شيرين.
من هم دقیقا به چنین وضعیتهایی دچار شدم، ولی هیچوقت فکر نکرده بودم که میشه نوشتش!
سلا م آقاي معروفي اخر همهي اقتدار ها ضعفه عزيزبا اجاز هي بزرگترها تو وبلاگم لينك وبلاگتونو گذاشتم خدا كنه ناراحت نشيدكاش ميشد به جاي نه شيد بنويسم به شيدكه شيد خورشيدو احتمالن سرود است ولي شما از من ناراحت نشيد
پشت سيم خاردار،
دو ديدار نرسيده
يله شده در خاك
پشت خارهای سيم
آسمان حقير می شود و سرخ
و گرداگرد تنهايی
حرف كهنه ی آرزو
جويده ی خشم و هراس …
اين چه كاريه؟ يك اثر رو قبل از اينكه كامل بشه نشون مي ديد… درياروندگان كه نيست رمانه! كارتون مثل اينه كه هر روز يك تيكه ي ناقص از يك سمفوني رو گوش بديد… بذاريد تماما مخصوص رو كامل و يك جا بخونيم…
سلام
ميدونی، نميدونم دقيقاً چه ربطی داره، اما خوب خواستم بگم،زمانی که واقعيت رو با خيال
کنار هم داشته باشی، اون وقت خيلی آزار دهنده است، چون آن چيز ک تو ميخواهی، نيست،چيز ديگريست.
هستی هنوز در گستره ی دلش هزارها پيامبر می آفريند.
خوشحال ميشم به وبلاگم سر بزنيد.
http://alivelife.blogspot.com/2005_04_01_alivelife_archive.html
چه قدر جالبه كه كسي ادعاي عشق بكنه و عاشق نباشه !
من اين جا بس دلم تنگ است و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است