.
اين دو شعر را همينجور فالی از بين کارهای مهشيد برگزيدم، و داشتم فکر میکردم کسی که پيش از هجده سالگی در اين قالبها چنين پرتوان با کلمات کار کند، چه آيندهای انتظارش را میکشد؟
حسی که به کارهای مهشيد دارم نخست يک مقايسه است با سن و سال خودم و جوانیام، هنگام که هجده ساله بودم آيا بلد بودم با کلمه چنين بازی و کار کنم؟ باور کنيد نه.
حسی که به کارهای مهشيد دارم نخست يک مقايسه است با سن و سال خودم و جوانیام، هنگام که هجده ساله بودم آيا بلد بودم با کلمه چنين بازی و کار کنم؟ باور کنيد نه.
البته من معيار نيستم، اما نان گندم را دست مردم که ديدهام. بوی گندم را میشناسم. و خب، يک آدم را تنها به شعرش که ارز نمیيابند، سوای اين توان رشکانگيز، من به اراده و صبوری و چشماندازش نيز احترام دارم.
در آنسو، بسيار کسان که به قول دوستم شمس لنگردودی؛ با يک تکه کاغذ و يک قلم و يک سيگار و کمی اختلافات خانوادگی شعر نو سر هم میکنند و سال بعد خودشان هم به آن باور ندارند، کاش بياموزند که چقدر مهم است اگر در قالبهای شهر قديم، مثلاً در قالب غزل و رباعی و مثنوی و چهارپاره و ترجيعبند و غيره ذهن خود را ورز بدهند، آنوقت شانس پيکاسو شدن را خواهند داشت، چه اينکه او میتوانست دست يا اسب را با قدرتی شگرف طراحی و نقاشی کند، از اين تمرينها و مشقها برگذشته بود که کوبيسم را در قرن بيستم برای بشريت به يادگار گذاشت.
همين. امشب ياد اين دوست بودم و دلم خواست يکی دو شعرش را با هم بخوانيم.
در آنسو، بسيار کسان که به قول دوستم شمس لنگردودی؛ با يک تکه کاغذ و يک قلم و يک سيگار و کمی اختلافات خانوادگی شعر نو سر هم میکنند و سال بعد خودشان هم به آن باور ندارند، کاش بياموزند که چقدر مهم است اگر در قالبهای شهر قديم، مثلاً در قالب غزل و رباعی و مثنوی و چهارپاره و ترجيعبند و غيره ذهن خود را ورز بدهند، آنوقت شانس پيکاسو شدن را خواهند داشت، چه اينکه او میتوانست دست يا اسب را با قدرتی شگرف طراحی و نقاشی کند، از اين تمرينها و مشقها برگذشته بود که کوبيسم را در قرن بيستم برای بشريت به يادگار گذاشت.
همين. امشب ياد اين دوست بودم و دلم خواست يکی دو شعرش را با هم بخوانيم.
هبوط
بنبست سرنوشت به من سنگ میزند
باران دوباره روح مرا چنگ میزند
حس غریب مردمکان سیاه تو
کابوسهای تلخ مرا رنگ میزند
ناقوس مرگ در تپش لحظههای من
خیلی غریب نیست که آهنگ میزند
در آسمان چشم تو مصلوب میشوم
قلبم شبیه وحشت آونگ میزند
خالیتر از هجای میان دو لحظهام
روحم میان خالی خود زنگ میزند
انگار در هبوط خودم غرق میشوم
تو میروی و نبض دلم تنگ میزند
بهانه
غروبهای همیشه چقدر دلگیرند
و لحظههام تو را هی بهانه میگیرند
دقیقه… ثانیه… ساعت… تمام روز و شبم
در انحنای نگاهت هنوز درگیرند
سکوت یک شب پاییزی و من و باران
و خاطرات تو انگار… نه… نمیمیرند
شبیه حادثه از گریههام میگذری
شبیه حادثههایی که دست تقدیرند
و بعد رفتن تو دستهای کوچک من
غریب و خسته و غرق بهانه میمیرند.
* عنوان شعرها از من است.


105 Kommentare
شعر اول بسیار زیبا بود.
وصحبت های شمس بزرگ هم ،ریشه ای در درد دل همه ی قلم به دستان داشت.
بوی گندم ات آنقدر پخته بود که بوی نان را در فضای گرسنه ی روحم دواند.
می رم سری به مولانا بزنم.
خالیتر از هجای میان دو لحظهام
روحم میان خالی خود زنگ میزند
سلام معروفی ام
دلتنگم این روزها و دلم می خواهد رو به خلیج هم زبانم بنشینم
کمی هم دلخورم از این وطن تلخ و مثلا هم وطن هایی که هیچ تشابه ای ندارند با من
دارم فعل رفتن را صرف می کنم و آخرش می رسم به آمدن
آمدن پیش تو استادم
دارم به تو فکر می کنم همین و بس
اینجا دلم هوای تو را می کشد نفس
شما هم که اینجا بودید کسی نمی فهمیدتان؟
چه کردید؟ چه کشیدید؟
آه…
——————-
وطن تلخ
مرا می خواند
مدام
و بعد رفتن تو دستهای کوچک من
غریب و خسته و غرق بهانه میمیرند
این تراژدی شامل من هم شده!!
گندم/گل گندم /گل گندم
زمین اش مال ما …
دلم تنگ شده.
منتظرم. بیا
سلام استاد گرامی
مرسی که این دو شعر زیبا را با ما تقسیم کردید
لذت بردم
بامهر
سیدمحمد مرکبیان
سلام
خیلی زیبا بود
مثل نگارش شما
و تاثیری که روی من می گذارید
هنوز مزه ی رمان هایی که از شما خوندم توی دهنم شیرینی میکنه
دوستون دارم
و دارم سعی میکنم راه خودم را پیدا کنم. من از یک دوگانگی رنج میکشم
روحم بین کلمات گیر کرده بین شعرها و داستان ها و متون ولی در عمل دارم کارشناسی ارشد هوش مصنوعی و روباتیک میخونم. مسخره است. نه؟
احساس همذات پنداری شدیدی با آیدین میکنم.
چه طور تونستید همچین شخصیتی خلق کنید؟
یعنی یک روز راه خودم را پیدا میکنم؟
یعنی یک روز روحم به آرامش میرسه؟
و شما! خواهش میکنم بنویسید. چون زیبا مینویسید و تاثیر گذار.
دوستون دارم
—————–
چه رشته ی خوبی انتخاب کرده ای
در آن مملکت اگر نتوانی به استقلال مالی و شخصی و شغلی برسی
شعر هم نمی توانی بخوانی
موازی بر دو خط ریل راه برو
Sound beautiful, the poems & u`r right about some so called poets of our age…
————
مرسی
بسیار زیبا بود استاد
سلام . تسلیت می گم امیدوارم بعد از این شادی به سراغتون بیاد
و خاطرات تو انگار …نه… نمیمیرند
در اين ميان كه شعرها تو را نشانه رفته اند
كسي به فكر منكه نيست؛ تو هم نباش خوبِ من
دارم ميرم استادم. يه سفر سخت كه شايد آخرش سر از ته دنيا دربيارم…
نقطه ها ترا ميسازند
و نمي دانند
وجود تو شايسته ي تنديس است
وهم كلمه
آرامم مي كند
وقتي ميان انبوه آدمها مي خوانم:
خداحافظ
—————-
نقطه ها تو را می سازند
استاد گرامی سلام
خیلی خوب میشد ذوب شده را به صورت فایل پی دی اف برای ما که ایران هستیم اینجا میگذاشتید
—————
کتاب یرای اجازه انتشار در ایران به ارشاد فرستاده شده
تا جواب قطعی من باید صبر کنم
delneshin o sade bood
sepas
آقای معروفی سلام
دوستی آمده بود آلمان اما، شما به دندانپزشکی رفته بودید تا دندانتان را بکشید. دوستم عاشقِ کارهای شماست و به من گفت که سلامش را به شما برسانم. میدانید، او علاقهی عجیبی به «فریدون سه پسر داشت» دارد و معتقد است و ایمان دارد که این کتاب به شما الهام شده.
با احترام
الف. میم.
———————–
سلام
من متاسفم که نتوانستم آن دوست نازنين را ببينم
روزهای بد آنفولانزا هم بود، به هرحال نشد که دوست را ببينم
اما فريدون
رمانی که با حزن نوشمتش نه با رنج، و حالا ديگر نمی توانم بخوانمش
قلبم از سينه کنده می شود.
سلام برسانید
برای مهشید
من سالهاست که سردم است
و صدای ناقوس کلیسا را می شنوم،
من سالهاست که سردم است
و به بودن شک دارم
به اکسیژن مشکوکم،
اما این را می دانم
که تو روزی پروانه خواهی شد!
——————
چقدر قشنگ! ممنون
من چه حسوديم واقعا
باورش سخته كه يه دختر زير هجده ساله اين شعرها رو گفته باشه
واقعن آفرين
„به یاد پدر بزرگ“
عالی بود مهشید عزیز (البته نمی دونم این جا رو می خونی یا نه )
ممنون آقای معروفی بابت گذاشتن این شعرها
آروم شدم
.
همین و بس !
سپاس استاد …
—————-
سلام حسام عزیزم
آروم و عميق. مثل وبلاگت
سلام. خوبین؟ الان به وقت اینجا شبه و من باید خوابیده باشم تا فردا صبح زود بتونم برم سر کار! ولی یه حسی شبیه به دوران دانشجویی ام که شهر دیگه ای بودم وادارم میکنه بیدار بمونم و از سکوت و آرامش شب استفاده کنم.
شب، این زمان جادویی وقت عاشقی هنگامه معراج.
دلم برات تنگ شده بود گفتم سلامی کنم. امید صحیح و سالم باشین.
——————-
سلام عزيزم
می دونی؟ شب مال عاشقاست، روز مال کيه؟
نگاهم دارد دیدن ات را جیغ می کشد!
کجایی؟
عباس معروفی عزیز
سلام.
ممنون که ما را به دو تا شعر زیبا مهمان کردید. عالی بود. لذت بردم.
یک تصویر از یک داستان توی ذهنم مانده با طعمی متفاوت از آنهایی که برای زمانه فرستادم. به این تصویر بارها نگاه کردم. همین روزهامی نویسمش.
معروفی بمانید.
———————
سلام داود عزیزم
منتظرم. و ممنون
سلام
به روزم با مسافر کوچولویی که در راه است…
سلام بر استاد عزیزم.
واقعا عالی بود.
برای من که این روزها عطش چنین غزلیاتی را دارم.
Bassi Gandomash koo? man keh bi nasib moonadam.
shad bashi ey dar rah wa chesm be entezar
———
سلام حمید جان
روح زنانه در همه كلمه هايش بود . به ياد “ به سوي فانوس دريايي افتادم “ . ناگهان سرريز شدن چه در هجده سالگي و چه در چهل و اندي سالگي .
زنان مي افرينند چون خود خالق اند .
“ فمينيست نيستما . از اين بازيا هم دورم . اما شعر زنانه چيز ديگري است . نه؟
———————————————–
آيدا نيمه ی هنرمند آيدين وقتی خودسوزی کرد، ديگه شعری نمونده بود
همه سوخته بود
خالق آیدین و ایرج
سلام ، تقصیر من نیست، „بوی گندم“که اومد از خود بیخود شدم و اینجا مینویسم که آخرین پست وبلاگم داستانی با عنوان“قرص نان“ است و بیخودتر شدم که بنویسم برای گارگاه داستان زمانه ارسالش کردم امیدوارم از طایفه ی بسیاران شمس لنگردوی نباشم
—————-
سلام داريوش
من هم اميدوارم. البته داستان پيچيدگی هايی داره که آدم ناچاره ياد بگيره،
می خوانمش
استاد عزیزم سلام . امروز بالاخره یک جلد تر و تمیز بره ی گم شده ی راعی مرحوم گلشیری را پیدا کردم . بااینکه کمی قیمتش گران بود اما سبک و سنگین که می کنم می بینم به خریدنش می ارزید . راستش کتاب زیراکسی یا نسخه ی اینترنتی کتاب اصلا به دلم نمی نشیند اما خب گاهی چاره ای نیست . استاد امروز فکر می کردم حیف که حالا حالا ها باید حسرت داشتن یک جلد رمان زوب شده و یک جلد رمان تماما مخصوص را بخورم . همان طور که برای فریدون سه پسر داشت خوردم .
——————-
محمد عزيزم
بهت قول می دم که برات بفرستم
سلام
من جا خوردم!
چی می گن این جور مواقع؟؟! اگر می شد گفت دقیقاً چیست و با آدم چه کار می کند که …
حتم شاعر خودش بهتر می داند که دیگران را بهت زده و فریفته شعرش می کند!
از شما تشکر می کنم که او را معرفی کردید!
درباره پیکاسو هم خوب گفتید!
پشت آن کارها کلی دانش به اصطلاح آکادمیک خوابیده که تا آدم آن ها را نداشته باشد پیش نمی رود. آن جور مشق و مطالعه در عین توانایی کلی به آدم حساسیت می دهد که اگر نداشته باشد هیچ جور وجای دیگری آن را به دست نمی آورد که هیچ و نه جای پای محکم دارد نه چیزی که پایش را محکم روی آن بگذارد و پیش برود!
—————-
آره. شعرهاش واقعاً قشنگه
و مرسی که خوندينش
سلام همیشه استادم. تبریک به مهشید عزیز بخاطر این طبع و این اشعار بینظیر و ممنون از شما که با ما قسمتش کردید.
آقای معروفی عزیز سلام
خواستم بگویم که با بند آخر صحبتتان مخلالفم
چرا که شما اگر صد سال هم غزل بسرایی و قصیده، فن نو را نخواهی آموخت
و بر عکس.
جوشش نه کوشش; نکته ای که شعر را متمایز می کند از نثر. شعر را بیشتر از آنکه تمرین کرد باید زندگی کرد.
ضمنا به نظر من کلمات را اگر زیبا کنار هم قرار دهی ولی کارا نباشد ، نمی ارزد.
پیروز باشید و سر بلند
————————
اميرحسين عزيز
سلام
من گفتم اگر صد سال غزل نسرايی و رباعی، هرگز نمی توان اميد داشت که در هرنوع شعری سرآمد شوی
کسانی را می شناسم که تابلو کوبيستی کشيدند، اما از کشيدن يک دست عاجز بودند، و هزاران نفر را می شناسم که نيامده می خواستند شاملو و فروغ شوند، اما دريغ و درد که آن از شاملو سيگارش را به دست گرفت، و آن در شعارها گم شد. تا پايه نباشد، نه بنايی خواهد بود نه سايه ای.
من تجربه ام را گفتم. البته استثنا ممکن است نوبل ادبی بگيرد
میشود آیا بیشتر از مهشید خواند. کتابی , سایتی؟
——————–
سلام
خودم ازش کارهای ديگری منتشر خواهم کرد
وبلاگ پروپيمانت را هم گاهی می بينم
ba shoma taze ashena shodam ! toye in faza zehnam peye hava bood! va inja havaii khord! mamnon …
shere mahshid fogholade bood, in ensan tahsin bar angize,, barash behtarin ha ro arezoo mikonam
سلام این شعر ازمن نیست ولی تقدیم به شما
از باده دمی باد دلم را که پریش است/شاید که خموش آیدش آن جوش که بیش اس// زخمانه سری داشت به خون تاری دوران / هر زخمه که بنواخته خونابه ریش است// هرخویش نشانی زتو بگزید به خویشی/ بی خویش دلم بود که با خویش تو خویش است//…. م.موید
———-
مرسی
سلام باسی
شعرهای دلنشینی بود
ممنون از بابت این که مدام لحظه های قشنگت را تقسیم می کنی
و کاش اینجا بودی
—————-
سلام
اميدوارم به زودی… هر روز بهش فکر می کنم
شروع و ثبت هایکوی پست مدرن در ایرن توسط عمید صادقی نسب / نمونه هایی را در سایت مراقبه بخوانید / نمره ی تماس 0912220894
سلام آقای معروفی عزیز
کتاب فروشی معروفی هست در شهر اهواز که برای من و خیلی های دیگر حکم پاتوق را دارد . با برو بچه های کتابفروشی هم دوست هستم و گاهی می روم آن جا می نشینیم با هم به تورق کتاب ها و حرف و صحبت و بحث گاه ادبی و گاه غیر از آن (و البته منظورم از غیر از آن „بی ادبی“ نیست!) می نشینیم . یکی از شب هایی که آن جا بودم ، در پی صحبتی یک جمله از خودم گفتم که بلانسبت (من یا آنهایش را نمی دانم!) بوی حرف های بزرگان و سخنان قصارشان را می داد ! دوستی آن وسط گفت : این جمله ای که گفتی از کی بود ؟! چه قشنگ بود ! گفتم : از خودم ! قیافه اش در هم رفت که و سعی کرد اشتیاقش از شنیدن جمله را قایم کند و گفت : ا ! جدی؟! اوهوم !
کمی بعد کتابی را برداشتم و قسمتی از آن را برایش خواندم ! گفت : اه اه ! اینا چیه می خونی؟! گفتم : تو که عاشق شاملو هستی ! گفت : مگه این مال شاملوه؟! گفتم : آره ! و جلد کتاب را نشانش دادم ! سعی کرد „اه اه“ش را پنهان کند !
اما غرضم از گفتن این ها ، قیاس سخن من و شاملو نیست (که اساسا قیاسی است همه جوره مع الفارق! من یک لحظه چیزی گفتم که خوب از آب درآمد و شاملو لحظه ها و لحظه ها !) منظورم این است که خیلی از آدم ها ، بیش از آن که متوجه اثر باشند ، متوجه پدیدآورنده اش هستند ! اگر چیز مرغوبی از من دربیاید بهش بی توجه هستند و هر چیزی که از هر انسان بزرگی که قبولش دارند سر بزند ، طلایش می گیرند . منظورم هم فقط در ادبیات نیست . در همه هنر همین جور است . و چقدر هنرمند دیده ام که دچار این نگاه نسبتا عام شده اند و به جایگاهی که باید نرسیده اند و آن جور که باید دیده نشده اند . این اشعاری هم که مطرح کردید ، نمی دانم ، مثلا اگر ایشان خودشان به دوستانی که الان در همین نظرات به به و چه چه می کنند ارائه اش می کردند ، باز هم تعریف تحویل می گرفتند و یا چون شما به عنوان یک شخصیت محبوبشان از این اشعار تعریف کردید ، آن ها را تائید می کنند !
به هر حال این که شما و امثال شما با نام و محبوبیتی (که البته بی سبب و دلیل به دست نیامده است) به معرفی آن دسته از هنرمندان و ادیبان گمنام تر بپردازید تا شاید کارشان لااقل این گونه به چشم دیگران بیاید ، شایسته تقدیر است !
امیدوارم آدم ها اول ببینند طرفشان چه می گوید ، نه که خودش کیست که می گوید ! و البته منکر این نمی شوم که کیستی گوینده هم مهم است و در نهایت سابقه اش باعث می شود مثل یک برند معروف به آن چه می گوید، اطمینان کرد !
————————–
واله عزيز
هيچکدام از به به و چهچه ها اهميتی ندارد. خدا به آدم دوتا گوش داده که وقتی تحسين يا تقبيح شنيد، از اين گوش بگيرد از آن گوش در کند. نه دل به تحسين خوش دارد، و نه از نقد برنجد.
مهم اين است که آدم به کاری ايمان داشته باشد و با نهايت دقت انجامش دهد.
زمکانی که مدير گردون بودم، در تمام سالها، هفته ای دو کارتن بزرگ شعر به دفتر مجله می رسيد، (اين را قبلا هم نوشته ام) محمد وجدانی که در شورای شعر نقش داشت و گرافيست مجله هم بود، چون صدای خوبی هم داشت، شعرها را می خواند، وقتی اعضای شورای شعر تحريريه شعری را قبول يا رد می کردند، آنوقت نام شاعر را اعلام می کرد.
به همين دلايل بود که گردون اعتبار ويژه ای يافت. البته دشمن هم پيدا کرد، برای من اين مهم بود که داريم روی اصول کار می کنيم.
حالا هم همين جوری فکر می کنم.
و ممنون از نوشته ات
ياد هرمز علی پور، بهزاد خواجات، و محمد بيابانی هم هستم هميشه
ساده ترین کلمات را آنگونه بیان می کند که گویی، جادویی را زیر لب زمزمه می کند برای نابودی بشر فانی، زبان را یارای حرکت نیست در این غار تاریک نمناک، گویی کلمات در دهان اژدهای مادر اسیر شده اند ، و حتی صدای ناله ای نیز شنیده نمی شود. مرا اسیر خود کن ای جادوی ناب، مرا با خود ببر به جایی که خود را بازشناسم، به جایی دور، دور از هیاهو، و دور از کلمات
——————
چه راحت می تونی تحليل کنی.
البته بر اساس کلمه، و چه خوب است که بر اساس کلام انديشه با انديشه برابر شود، نه آدم برابر آدم
مرسی از مطالب زیباتان
درود
جالب بود.
هزاران گل سرخ
سلام بر مرد به خلوت رفته عباس معروفی بزرگ.گرچه در آلمان ندیدمتون اما همچنان آرزوی دیدارتون رو دارم.شاید جشنواره تاتر سال دیگه.راستی من چطور وکی میتونم ذوب شده رو در ایران خریداری کنم؟آیا روزی pdf میشه؟چه زمانی؟ممنونم.رویاهاتواز دست نده:جواد هرمس
———————
سلام جواد عزيزم
خيلی دلم می خواست ببينمت
و برای خودم متاسفم
اميدوارم به زودی همديگر را ببينيم
کتاب را هم به دستت می رسانم
سلام آقای معروفی
شعر زیبایی بود ممنون .هم از شما هم از مهشيد.
قلم شما رو دوست دارم …فریدون سه پسر داشت شما یکی از بهترین کتاب هایی هست که تا حالا خوندم … حزن شما هنگام نوشتن به من هم رسید هنگام خواندن.
آه اگر آزادی سرودی بود کوچک…
—————————
مرسی آقای بهزاد رنجبران
شايد خبر نداشته باشی، هفته ی پيش يکی از داستانهات را در برنامه کارگاه داستان زمانه خواندم، و مروری بر آن کردم که چن تا ايراد هم ازت گرفتم. ولی يادت باشد که تو نويسنده ی خوبی خواهی شد.
نويسنده بودن فرق دارد با نويسنده شدن. و تو می شوی
سلام استاد
دیروز فریدون سه پسر داشت را برای همه دوستانم فرستادم بعد یه جور عذاب وجدان بهم دست داد گفتم من که از شما اجازه نگرفتم وچرا این شاهکار را مفت در اختیار همه قرار دادم
از حماقتم خنده م گرفت یادم نبود جور دیگری نمیشه این رادر اختیار بقیه قرار داد
خیلی دلم میسوزه حالا که من خوره داستان نویسی افتاده به جونم هیچ کس نیست که کمکم کنه
———————
ممنون که اين زحمت رو کشيده ی.
رمان „فريدون سه پسر داشت“ هديه ی من است به مردم ايران که سی سال با سانسور مورد اهانت قرار گرفتند، و عده ای خود را عاقل تر و بالغ تر از مردم دانستند و با اعمال سانسور و تحديدهای ديگر، خودشان را برتر از مردم دانستند.
من اين رمان را با دو فرمت به طور رايگان روی سايت گذاشتم تا سانسورچيان ببينند که در اين ماجرا تنها حق التاليف نويسنده نابود می شود، ولی آنها قدرت و توان سانسور و حذف ندارند
در داستان نويسی هم هيچکس به اندازه خودت نمی تواند به تو کمک کند
بلند شو و بخوان
بخوان و بنويس
سلام!
چند روز به یکی از دوستانم آدرس وب شما را دادم و گفتم که من هر وقت نظری می گذارم شما جواب میدید و برای خودم این عجیب بود که آدمی به مشغله ی شما و بالاخره با جایگاهی که دارد چرا باید هر نظری را دقیق بخونه و وقتی هم برای جواب دادنش بذاره!
و دوستم گفت آدم های بزرگ منش بالاتری دارند و بیشتر از بقیه به مردم کمک میکنند. و من دوباره تحسینتان کردم.
راستی شما کارهای نویسنده های جوانی را که در ایران مینویسنند میخونید. مثلاً مستور , امیرخانی و … و نظرتون را مخصوصاً راجع به آین دو نفر اگر با هاشون آشنایی دارید , میخوام بدونم.
چه لذتی داره اگر کسی باشه که آدم تحسینش کنه و آن کس هنوز زنده باشه و نفس بکشه.
و
من شما را تحسین میکنم.
مواظب خودتون باشید.
—————————-
سلام
اينجا البته پنجره ای ست برای گفت و شنود
. ممنونم از نظر لطف شما
داستانهای خيلی ها رو می خونم. البته اينهايی که اسم برديد نويسندگان جوان که چه عرض کنم، نويسندگان شناخته شده ای هستند.
همين دو روز پيش يک داستان از احمد غلامی خوندم
کارهای مستور رو هم تقريبا همه رو خونده ام
فعلا دارم داستان جوون هايی رو که برای کارگاه داستان زمانه کار می فرستن می خونم
پنجره ی اتاقم را باز می کنم
و پرده های نارنجی رنگش را جمع
و می گذارم مثل عروسی نورسیده آرام بگیرند
از همین بالا خوب که نگاه کنی
بادی سرد سینه به سینه ی خیابان به خواب رفته است
و همان گنجشک های شهر هستند
که از لابلای شاخ و برگ آسمان های خراشیده
بعد از صرف صبحانه از دهان نشسته ی اگزوزها
به سمفونی تکراری خود تن می دهند
salam ostad
bezarid rahat tar basham salam aghaye maroufi
az inke shoma hanooz hastid va minevisid be andazeye lezzate neveshtan shadam
dar jame ei ke neveshtan ha shode hamegir o hameja
az shoma omid dashtan mayeye khoshbakhtie mast
doost daram morade ma bashy
man hanoozam toye in asre moderan ehsas mikonam ma niaz be morido moradi darim
sary be ma bezani
nazarate fanni toono be karaei ke hadeaghal to weblog mizaram bedid
ma ke be shoma dastrasi nadarim
la aghal mishe majazy barkhoord kard ba haghayegh
omidvaram samfoonie mordegane ma chizy baraye zendegan dashte bashad
montazere hoozoore zibatan hastam
sarapa shoogh nesare shoma
———————————–
سلام
من کارهای شما رو خواهم خوند. و به مريد و مرادی اعتقاد ندارم.
رابطه ها رو بر پايه ی دوستی و احترام و کار خوب ارائه کردن بيشتر می پسندم تا جور ديگرش.
سلام بر مرد به خلوت رفته عباس معروفی بزرگ.
از این جمله خوشم آمد و دزدیدمش. آقای جواد هرمس حلال کن ما را.
آقا چرا داستان ها را نمی گذارید روی سایت رادیو زمانه؟
خیلی وقت است که از داستان پنجم هیچ داستانی روی سایت نگذاشته اید.
——————-
تا تايپ شود و به دست من برسد کمی طول می کشد
ولی چشم
معروفی عزیز سلام
الان از دوستم شنیدم که لطف کردی و کامنت گذاشته ای براش که از کتابم (دستور زبان کردی کرمانشاهی) برات بفرستم…. نمی دانی چقدر خوشحال شدم… این آدرسی که نوشته ای Abbas Maroufi
Kant Str. 76
10627 Brelin Germany
درسته؟ …. من حتما در اولین فرصت خواهم فرستاد… چند وقت پیش رضیه انصاری هم گفته بود که برایتان بفرستم ولی متاسفانه آدرس نداد
قربانت وحید رنجبر (پاپتی)
————————-
سلام وحيد عزيزم
آدرس درسته.
مرسی
برای تو هم کامنت گذاشتم، و ازت خواهش کردم که دو تا شاخه گل به دوستای جديدالازدواجت از طرف من تقديم کنی.
salam ostad
ba vojod tamame ehterami ke baraye shoma ghaelam va ba vojod inke shoma ro bozorgtarin nevisande irani midanam va hazeram bar sar esbate in harf ba har kasi bahso jadal konam ama bayad begam ke be nazar mirese az jarianate sheri dakhel keshvar va fazaye shery hakem bar jameye iran makhsosan dar ghaleb ghazal kheili dor oftadeid o ziad ashenaii nadarid va ey kash zamani ham baraye shere iran migozashtid…
bebakhshid agar jesarat kardam
————————————-
سينا جان سلام
شايد حق با تو باشه، ولی من چيزی نگفته ام که چنين حکمی صادر کنی. نه نسبت به شعر امروز حرف زده ام، نه مقايسه ای کرده ام، فقط شعرهای يک شاعر جوان را معرفی کرده ام. و بر نوشته ام مبنی بر وقوف شاعران به ادبيات کلاسيک، ايمان دارم.
اما يادت باشه سينای عزيز که من تقريبا نيمی از عمرم به سردبيری يا مديريت نشر و نشريات معاصر صرف شده، و اينجا يکی از افتخاراتم مثلاً؛ دوستی و با شاعر بزرگ مان، يداله رويايی است.
با همه ی چيزهايی که گفتم، باز تکرار می کنم؛ شايد حق با تو باشه، من حکم صادر نمی کنم.
و ممنونم ازت
بیست و دو سال پیش دکتر غلامحسین ساعدی نویسنده ی نامدار ایرانی در پاریس درگذشت. به یاد دارم آن صبح غم انگیز که من در مادرید هنوز در رختخواب بودم با صدای تلفن دوستان عزیزم آقای ناصر بانکی و پس از ایشان آقای عباس جوانمرد از خواب برخاستم و خبر تلخ تر از زهر در گذشت دکتر ساعدی را به من اطلاع دادند. صدای هر دو گرفته بود و بر عکس همیشه خش داشت. آنروز نتوانستم به دانشگاه و کلاس درس بروم . من فصلنامه الفبا را در دوران دانشجوئی در مادرید پخش می کردم و به فروش می رساندم تا به سهم خودم به ادبیات معاصر خدمت کرده باشم. نامه هائی از این نویسنده ی مردمی دریافت می کردم و گاهی تلفنی نیز با ایشان حرف می زدم. طبعی لطیف و صمیمی داشت و همراه با لطیفه ای آدم را به کار هنری دلگرم می کرد. پز و افاده نداشت. حرف هایش بی غل و غش بر روح و روان انسان تاثیر گذار بود. در یکی از نامه ها نوشته بود: “ دلگرمی شما جوانان ما پیر مرد ها را به خر حمالی وا می دارد“. پس از مرگ دکتر ساعدی تا چند هفته گیچ و پکر بودم و گریه می کردم. امروز با ایمیل با خبر شدم جمع کثیری از ایرانیان در ساعت ِ پانزده ِ روز شنبه سیام آبان ماه ۱۳۸۸، برابر با بیست و یکم نوامبر ۲۰۰۹ در گورستان „پرلاشز“ پاریس بر مزار او گرد می آیند تا یاد نویسنده بزرگ ایران را گرامی بدارند. یاد دکتر غلامحسین ساعدی نویسنده بزرگ ایران گرامی باد.
——————-
سلام محمود عزيزم
برام تعريف کرده بودی، يادت هست در دفتر گردون؟
من هم ماه پيش پرلاشز بودم، و کنار قبر ساعدی لحظاتی ميخکوب شدم.
اميد که خوب باشی
کلمه ی متعهد را با معاصر عوض کردم. عيبی داره؟
salam aghaye maroofi sheare mahshid kheil khoob bood.
man asheghe romane samfonie mordeane shoma hastam .mikham vasaton ye ghesmat az neveshtehamo bezaram va montazere javabeton hastam. ghabl az in begam man dar zamineye ngaresh hich vaght ta alan motale nadashtam ama asheghe adabiyatam va shear roman va dastan bakhshe bozorgi az zendegimo tashkil midam .ba tashakor az shoma daghigheha vasam hokme margo zendegio daran,daghigheha vasam bishtaro bishtar nefrat avar mishan nefrat az hame chiz .hese kheily badiye,tamame vojodam sost mishe ,dahanam khoshk mishe,zarabane ghalbam tond mishe,tamame badanam sard mishe va ehsas marg daram,margo ba tamame vojod ehsas mikonam hesaye ziyadi vojod daran vali in fargh dare kheily motefavete ye chizi kheily badtare vaghti migam marg dar vaghe dot daram bemiram va dige hichi ehsas nakonam va nafahmam chi dare be saram miad.kash mishod hame chizo faramush kard dg hata be khater nayvord.entezar ham to zamanhaye bad kheily tanforamize bade.
—————–
کاش شبی يک غزل از ديوان حافظ بخونی
هم برای زلالی کلمات، هم برای روحيه ات
شاد باشی
با درود به آقای معروفی عزیز،
شما مختارید . اتفاقا معاصر منطقی تر است. و اما من تصویری فکر می کنم و نه تنها تعریف و حرف ها بلکه می توانم در همین اتاقم میدان امام حسین را همانگونه که آن روزها دیده ام نقاشی کنم. دفتر گردون و صاحب مهربان آن که ملکه ی ذهن من است.
——————–
سلام محمود جان
من نسبت به ادبيات متعهد حساسيت دارم. چه از نظر تاريخی که ادبيات متعد در شوروی همون ادبيات استالينی و در خدمت شورا بود، چه ادبيات متعهدی که روزگاری در ايران مخملباف سردمدارش بود، و ميراثش به سرشار رسيد.
ادبيات سراسر ذوب شده در ولايت
اگه يادت باشه يکی از هشت دليل محکوميت من در آخرين دادگاه، مقاله ای بود با عنوان „تعهد هنر مرگ هنر است“ و می دونی که از نظر من ادبيات در ذاتش سرشار از تعهده، پس چرا بايد با يک کلمه ی ديگه مخدوشش کنيم؟
مثل اينه که من بگم: من فمينيستم. معلومه که من خواهان برابری حقوق زن و مرد هستم، يکی از امضاها در اون يک ميليون امضا مال منه. پس چرا هی بگم من چنينم و چنانم، منظورم اينه که من ذاتا با هر نوع خشونت و نابرابری و بی عدالتی و ستمی مخالفم، پس چرا بايد بگم: عباس معروفی عادل و صادق و متعهد و فمينيست و ديپلمه و دانشگاه رفته و چنين و چنان؟
اين شعارها معمولا از زبان ديکتاتورها جاری ميشه، که حتا همه شون با يک کودک عکس يادگاری ميگيرن و در صفحه ی اول روزنامه چاپ می کنن
هيتلر از اين عکس ها زياد داشت، و احمدی نژاد خواهان ادبيات متعهده در حالی که يک کتاب ادبی تو عمرش نخونده ميگه به جای ساختن سلاح، قلم توليد کنيد
و خودش هم می دونه که ماها خاموش می مونيم و تو دلمون ميگيم «فکر می کنی فقط خودت خری؟» اما جمله ی قصار او، مصرف داخلی داره، برای همون دو ميليون آدمی که نونش رو می خورن و با هاله ی مقدس خودشونو روشن می کنن
خوب و شاد باشی
چه خوب
بهتر از اون ذوب شده که در کمال تعجب از تبعید درآمد 🙂 برای شما و هموطنام خوشحالم. می بوسمتان.
——————
ممنونم عزيزم
کتابت چی شد؟
salam
sher haye khoobi boodan
va harf haye shoma dar bare shere classic va shanse picasso shodan vaghean asar gozar bedooan
bedrood
بازم سلام استاد خوبم
شعر بسيار نازكانه دوست عزيزمان روحم را به شوق اورد. مرسي
يادمه روزي گفتيد كه اهل شاعري نيستيد ولي حالا كه شعر دوست گراميتان را خواندم… دارم به اين فكر مي كنم مگر مي شود رسولي بودو از ايجاز عشق و كلمه بيخبر بود/؟ چرا اينو بهم گفتيد.؟…..
استاد مي توانستيد بنويسيد كه جنس كلامم بوي ناپختگي دارد ….يا هر چيز ديگري غير از اينكه مرا ……..
باشد حالا كه نان گندم ديد دست مردم …نان ما خميرش اينقدر ترش بود كه نانوايي نياييد؟
استاد خوبم …….مهرباني را بياموزيد /مهرباني كودكي تنهاست…….
———————-
سحر عزيزم
متاسفم که شما رو آزرده ام
ولی از شما و از همه ی دوستان خواهش می کنم برای پرسيدن نظر من يا ديگری، مخاطب را در فشار نگذاريد.
من مدام دارم می خوانم، به ندرت چيزی مرا به وجد می آورد، و در ضمن فرصت نوشتن نظر هم معمولا ندارم، می خوانم و اسم ها را به خاطر می سپارم، در درازای سالها کار کسی کنارم می ماند، و هزاران نام مثل سردرختی فصل پاييز می ريزد
بسيار شعرهای قوی و خوب وجود دارد که ممکن است اصلا با سليقه ی من جور نيايد، من که معيار نيستم. هر شاعر و نويسنده ای اگر به کارش ايمان داشته باشد، ديگر منتظر نظر مثبت يا منفی کسی نمی ماند، کارش را ادامه می دهد.
اجازه بدهيد اگر رابطه ای بين خواننده و کلام برقرار می شود، خودش با احساس خودش نظر بدهد يا حتا خموش بماند.
باسي عزيزم سلام
ميداني كه سالهاست مسحوريم
مسحور تو و فضايي كه در يك يك نوشته هايت برايمان ساختي
تو با خط به خط نوشته هايت – كنوت هامسون با اسرارش فاكنر با „گور به گورش“ روز و شبم را ساختيد
باسي من
دو سال است كه صمد چاقو بدست به دنبال يلدايم مي دود و …
تمام نمي شود چون از تو رها نمي شوم و تا تو هستي هرچه مي نويسم وامدار توست
هر شب هفت برادر تابوت خواهر را بر دوش مي كشند
عباس
اين حس را تو در آغاز با گلشيري داشتي
چگونه رها شدي چگونه پريدي
شايد وزنه اي به اين سنگيني به پا نداشتي
تقصير ماست كه به قول تو به دوباره خواني افتاديم
چند وقتي است كه ديگر هيچ نمي خوانم حتي تكه هاي جريده
اما هيچ چيز درمانم نيست باز تويي و اعجاز كلامت
مگر مي شود از تو بريد و اگر تو باشي هر چه مينويسم تقليدي است كودكانه وابلهانه از تو
عباس
تمام شهر بن بسته
اين بن بست تمومي داره ؟
___________________________
سلام
نوشته های تو رو می خونم گاهی، و فکر می کنم تو با چشمات می بينی و می نويسی، حالی که اگه با دوربين ببينی، اونوقت خيلی چيزا رو نمی بينی، و خيلی چيزا رو برجسته تر می بينی.
و هيچوقت هم فکر نکردم از کسی يا حتا از من تقليد می کنی، اين نشانه ی لطف توست که ذاتا انسان ناسپاسی نيستی، و فقط توی ذهنت تصور می کنی وامدار منی.
يادت باشه که لحن حرف زدن من و تو فرق داره، و تو ناچاری با لحنی که حرف می زنی بنويسی و ادبياتت رو بسازی. بنابراين لحن گفتاری تا به کاغذ بريزه، نوشتاری می شه. مگر آدم تمهيدی داشته باشه.
هميشه فکر کردم اگه برگردم ايران با آدم هايی مثل تو يک دوره ی چند ساله رو طی و کار کنم که شايد از هشتاد آدم، هشت نويسنده ی قدر برای ايران مون بمونه
و اينها همه مستلزم کار مستقيم و نزديکه، نه از راه دور، نه اينجور پراکنده و هر کدوم از ما يک گوشه ی دنيا، همه تلاش می کنيم در کشور ادبيات و عرفان، راه نظامی و فردوسی و بيهقی رو ادامه بديم.
چقدر برای زمانه ی ما و اين آدم های نکبتی که حتا ادبيات رو برنمی تابند، متاسفم
برای تو و خيلی های ديگه اما خوشحالم، و اميدوار
مراقب خودت و نوشتن هات باش
سلام استاد عزیز
چرا دو هفته است برنامه گارکاه داستان قطع شده؟ آیا انتقاداتی که در صفحه رادیو زمانه شد دلیل قطع این برنامه است. استاد عزیز، اگر اینه این بی انصافیه که به خاطر دو تا انتقاد همه ما رو نا امید کنید.
———————
سلام
قطع نشده عزيزم، امروز داستان داود ابراهيمی رو اجرا کردم، که به دليل تراکم برنامه پخش نشد. شايد فردا پخش کنن، شايد به خاطر شلوغی برنامه هاست، مثلا سالروز قتل های زنجيره ای که به نظر من اهميت ويژه ای هم داره تو تاريخ کشورمون.
با اينهمه فشار و برنامه های سياسی و خبری هميشه بيشتر از ادبيات و فرهنگه، دليلش هم پی گيری بيش از حد آدم ها و ژورناليست های حيطه ی سياست و خبر و اجتماع باشه.
بچه های شعر و ادبيات حداکثر مثلا به من فشار ميارن، يا از من پی ماجرا رو می گيرن، حالی که اگه همه ی شما داستان نويس ها به خود مسئولين زمانه نامه بنويسين و ازشون بخواين که برنامه ای رو پر رنگتر کنن، دست من هم باز تر ميشه که مثلا هفته ای دو برنامه و دو داستان در اختيارشون بذارم.
ضمن اينکه سمپاشی و منفی بافی چهارتا آدم بيکار که از بخل و حسد مدام همين مختصر رو تهديد می کنن، واقعيتيه که من کاری در برابرش نمی تونم بکنم. نهايتا اهميت بهشون نمی دم، ولی کمک منين و از مدير زمانه بخواين که اين برنامه رو پروبال بيشتری بدن
در زمانه ای که هيچ نشريه ی ادبی و انتقادی و فرهنگی و برنامه ای در ايران وجود نداره، اين پنجره ی کوچک که متعلق به همه ی شماست، تنها اميد منه برای ديالوگی در زمينه ی باروری ادبی و خلاقيت هايی که همواره بهانه ای طلب می کنه.
آره، کمک کنين تا اين برنامه جون بيشتری بگيره.
من کنارتون با تمام وجود ايستاده ام.
سلام استاد
اامید است حال و احوالاتتان خوش و خرم و چرخ شریف زندگیتان بر وفق مراد بچرخد و دست هیچ بی ادبیاتی چوب لای چرختان نگذارد.تن همه فکرت و گفتن شد,اغاز روشن است و مطمئنا پایان این راه به درخشندگی غم انگیز یک شفق خواهد بود که هر دلی هر دلی هر دلی را خواهد تکاند.(تردید جایز نیست)
استاد انشا االه یک روز قسمتم شود شاهد روایت داستانم از زبان شما باشم !
——————————-
سلام
داستان شما رو در ماه سپتامبر اجرا و پخش کردم
به زودی مياد روی سايت
درود
کتاب „جاناتان مرغ دریایی“ ریچارد باخ را بازخوانی می کردم و چه بسیار به یاد شما افتادم. به شما و نوشته هایتان مدیونم که در تجربه ی آزادی و زیبایی پرواز مرا یاری دادید.
بدرود
—————–
آره، اون کتاب قشنگيه، فکر کنم با ترجمه هرمز رياحی باشه، نه؟ کاش موزيکش رو هم بشنوی
فکر کنم توی يوتيوب پيداش کنی
معروفی جان
امروز کتاب را فرستادم…خدا کند سیستم پست از چاپاری ارتقا پیدا کرده باشد و زود به دستت برسد… امیدوارم که مقبول نظر افتد و خوشت بیاید
قربانت
وحید رنجبر
———-
ممنونم عزيزم
از لطف شما بی نهایت ممنونم . داستان را از رادیو زمانه با صدای شما شنیدم و کلی خوشحال شدم .البته در ایمیل از شما بابت توجهی که به داستانم داشتید تشکر کردم …
با امید اینکه یک روز در ایران آباد و آزاد به دیدارتان بیایم …
————————-
به زودی
سلام
چند وقتی بود که سر نزدم و نمی دانم چرا!
اما باز هم خوش حال ام که میبینم پر کار هستید و …
راستی کتاب تان در ایران چ
چاپ شد یا نه؟
ممنون
———————
اميدوارم منتشر شود
استاد سلام
حالا كه صحبت از شعر شد مي خواستم بپرسم آيا شما شعرهاي آقاي صفاري را خوانده ايد؟ و اگر خوانده ايد مي شود نظرتان را راجع به شعر ايشان و در كل اين نوع شعر بگوييد؟ ممنون ميشوم اگر پاسخ بدهيد
————————-
جوابی ندارم
لازم نيست آدم درباره ی همه حرف بزند به ويژه که من منتقد نيستم
من از شعرهايی که تکانم داده حرف زده ام
ولی شعرهاش را خوانده ام
با سپاس مجدد. نکات زیبائی اشاره کرده اید. خیلی به آن ها فکر کردم .در وبلاگ خودم هم این کلمه را تغییر دادم .
————————————-
هميشه قبل از جواب دادن
دقايقی در خودت فرو می رفتی
اين خود بزرگواری توست
عباس معروفی عزیز،
سلام.
الان که توی کامنت ها دیدم داستانم با صدای شما خوانده شده از خوشحالی دو سه بار دور اتاق چرخیدم. وای!! صدای شما روی داستان من! همین طور منتظر می مانم . یک انتظار شیرین. مثل دیشب که توی فرودگاه منتظر پدر مادرم بودم. نمی دانم کدام را انتخاب کردین برای خواندن. آخرین داستانی که فرستادم را خودم از همه بیشتر دوست داشتم. هر کدام از آن سه تا را که خوانده باشید همین که صدای شما بیاد روش، می شود بهترین.
معروفی بمانید
———————–
داود عزیزم
سلام
داستان خاکستری را خواندم
ازت ايراد گرفتم، با کمی نوازش
پدر و مادر هم که آمدند، چشم و دلت روشن
من شب رو دوست دارم
خیابون
چراغ های چشمک زن
بستنی قیفی
شیرینی فروشی سر خیابون
بوهایی که میاد
= = = = = =
درود بر جناب معروفی عزیز
سلام باسی…
من منتظر بودم که به وبلاگ من سر بزنی…
میدونی که وبلاگ من چهار راه طرفدارهای تو در انجمن ادبی شرق تهرانه…
من شاعرم…دوست هنرمند تو….بپذیر…
شعر من رو نقد کن…
——————
سلام
هر چی در اين مورد ميگم فايده ای نداره، و همه منتظر نقد
من منتقد نیستم
منو ببخشید
من آن مرد از وادی مردان غصه ام
آن مردی که بی لبخندی هراسان زنده ام
من از بهت شکستن شیشه عمر
شیشه ی عمر را با دست خود شکسته ام
واقعآ نمی دونم چی باید بگم الان توی وبلاگ کسی هستم که با سمفونی مردگانش زندگی کردم
استاد معروفی بزرگوار سلام
واقعآ هیچ وقت فکر نمی کردم که چنین افتخار بزرگی نصیبم بشه
او الان هنوز هم بعد از گذشت مدتی که وبلاگتون هستم مات مبهوت به خویشتن حسادت می ورزم
به امید پایداری و پیروزی شما و ادبیات فارسی با شما بدرود خواهم کرد
مانا باشید
————
ممنونم
سلام آقای معروفی عزیز
می شود من هم توی کارگاه داستان شرکت کنم و اگر از داستان کوتاهم خوشتان نیامد بهم اطلاع بدهید که ضغیف است و ضعف اش کجاست؟ چون اگر چیزی بنویسم و به کسی بدهم بخواندش، فقط ازش می پرسم چه چیزش بد است و چرا.
یا حداقل می شود بگویید به درد نمی خورد، والسلام؟
قربان شما
—————–
سلام کیهان عزیز
داستانت را بفرست اگر نوبتت رسید و اگر در بين داستانها پذيرفته شد، خونده ميشه همراه با نقدش منتشر ميشه
اينجوری که تو ميخوای بايد يه راديو راه بندازی و چند نفر استخدام کنی
آقای معروفی عزیز
کاش این شاعر پرتوان را کامل تر معرفی میکردید تا بتونیم سایر اشعارش رو پیدا کنیم.زیبا بود. سپاس از به اشتراک گذاشتن.
از اين فرياد تا آن فرياد
سكوتي نشسته است
لب بسته در دره هاي سكوت
سرگردانم!
سلام استاد بسیار گرامی و مهربان.فردا روز جهانی اعتراض به خشونت علیه زنان است. می دانید که متاسفانه این مسئله در ایران کم نیست. مطلب کوتاهی در بلاگم نوشتم که خوشحال می شوم بخوانید. ضمنا از همه دوستان دعوت کرده ام در بلاگ یا سایتشان گر چه شده یک جمله کوتاه در این مورد بنویسند. باعث افتخارم است که شما را هم به این اعتراض جمعی دعوت کنم. من با نفس خشونت مخالفم. چه علیه زن چه مرد چه کودک یا حیوانات. به امید جهانی خالی از خشونت و سرشار از آزادی و عشق گر چه دور باشد.
——————
آرام عزيز
خيلی کار خوبی کرده ای. خواندم
سعی می کنم، البته اگه وقت کنم، چون من مدتی ست دارم عليه خشونت می نويسم. هنوز تمام نشده، نه نوشتن من، نه خشونت
salaam… mahshid kie?! koja mishe baghyeye karasho khoond?
—————
همينجا و به زودی
استاد عزیزم سلام . این دو سه هفته ی اخیر مشغول خواندن رمان یا مجموعه داستانهایی هستم که جایزه ی گلشیری و… را برده اند . گاهی چنان با داستان همراه می شوم که گذر زمان را حس نمی کنم و تنها وقتی به خودم می آیم که کتاب تمام شده و من غرق در لذتی ناب به داستان فکر می کنم . اما گاهی هم میشود که احساس می کنم داستان چیز تازه ای برای من ندارد . این روزها دوست دارم بنویسم . اما نمی توانم . به قول شما دوربین را نمی توانم سر جای خودش قرار دهم . یا موضوعی برای نوشتن ندارم . اصلا نمی دانم چی باید بنویسم . پس کتاب دیگری دست می گیرم و مشغول می شوم . استاد تا به حال چند بارشده در حالی از خواب بیدار میشوم که در ذهنم مشغول نوشتن داستانی هستم . مثل زمانی که امتحان داشتم و صبح که از خواب پا میشدم مشغول مساله حل کردن بودم .
—————–
سلام
اين مسائل طبيعی ست
مجموعه داستان „بلبل حلبی“ را هم بخوان از محمد کشاورز، داستان نويس محبوب من. گرچه جايزه ی گلشيری را نبرد
سلام استاد عزيز
نمي دانم اگر به نوشته تان انتقاد كنم باعث ازردگي خاطر شما مي شوم يانه؟ اما قصدم اين نيست
راستش من از شعر ان چنان سر رشته اي ندارم اما به نظر شما با اين همه تخصصي شدن لازم است كسي كه هنري را مي ازموزد تمام كلاسيك ان را نيز بياموزد خوب شايد عده اي شعر نو بهتر بگويند وعده اي شعر كلاسيك بهتر
اگر سخن من ازرده خاطرتان كرد صميمانه پوزش مي طلبم
من خودم سراپا ايرادم و انتقاد به من زياد وارد است .
اما درمورد شعرها بسيار با سليقه هستيد و انتخابتان روح ادم را سيقل مي دهد
راستي من داستان كوتاه مي نويستم (چند ترمي كلاس رفتم و بدون مقدمه دست به اين كار نزدم ) رمان هم تعدادي خوانده ام ،امكان دارد يكي از داستانهايم را بفرستم و نظرتان را برايم بنويسيد
دوستار شما
بهمن
——————
بهمن جان
سلام
در همين پست پای نظرها پاسخ تمام اين پرسش ها رو داده ام
از چيزی هم ناراحت نشدم
ممنون
داش عباس چاکرم….
نوشته هاتو عشقه
———————
پوريای عزيز
شما به من لطف داريد. ممنونم
سلام
باران برای من هیچوقت دلگیر نیست. همیشه روزهای بارونی رو دوست داشتم.
هرچه طبیعی است زیباست.
گریه خنده غم و باران
شماره جدید مجله ارمغان فرهنگی منتشر شد.
لطفاً خبر آن را در وب سایتتان لینک بدهید.
با مهر
داریوش معمار
سلام
خوندن شعرهاتون باعث افتخار منه
بسمه تعالی
هشدار درباره گسترش خشونت متقابل درجامعه
پس از گذشت نزدیک به پنج ماه از انتخابات ریاست جمهوری، تداوم اعتراضات عمومی به شیوه رفتار امنیتی و پلیسی نظام نشان دهنده عمق جنبش اعتراضی سبز مردم ایران است. بااینکه تمامیت خواهان اعتبارات بسیار سنگینی از بودجه کشور را برای کنترل، سرکوب و خاموش کردن جنبش هزینه کردهاند، حضور گسترده معترضان در گردهماییهای رسمی و عمومی در روزهای قدس و ۱۳ آبان این واقعیت را آشکار ساخت که این جنبش را نمیتوان با شیوههای پلیسی و امنیتی خاموش ساخت.
تلاش حاکمان در اعمال خشونت بیشتر و صرف هزینههای کلان برای برخورد با جنبش، به ویژه در روز ۱۳ آبان سال جاری، نشان دهنده احساس ضعف حاکمان از یک سو و ناتوانی آنان از درک عمق و گستردگی جنبش، از سوی دیگراست. اما اعمال سیاست خشونت و سرکوب هزینه سنگینی را برای حاکمان در پی داشته است. که برای ادامه چنین سیاستی باید بتواند آن را توجیه کند. بنابراین، تمایل درونی حاکمان رادیکالیزه کردن جنبش است. تجربه نشان داده است که اگر پاسخ مردم به خشونت حکومت به صورت واکنشی و احساسی و درقالب رفتار تلافی جویانه و تقابلی صورت گیرد، نه تنها مردم موفق به عقبراندن نظامیان نخواهند شد، بلکه این گونه رویارویی توجیه اعمال زور به عنوان یک «حق قانونی» را برای حکومت آسان خواهد ساخت.
نقش و ماموریت عامل تحریک ( پرووکاسیون) در مبارزات سیاسی کاملا شناخته شده است. حاکمان نظامی و شبه نظامی با نفوذ در صفهای معترضان و تحریک احساسات مردمی فضایی را به وجود میآورند که «اقدام متقابل خشونت آمیز» از نظر مردم عقلانی و درست جلوه کند، درحالی که نظامیان، به دلیل برتری ابزاری و اطلاعاتی، قطعا پیروز میدان خشونت خواهند بود. از سوی دیگر، رادیکالیزه و تند شدن جنبش از فراگیری و گسترش آن کاسته، امکان حضور میلیونی را از مردم سلب خواهد کرد. در نتیجه، جنبشی که در آن همه اقشار مردم، اعم از زنان و مردان، سالمندان و نوجوانان به صورت جمعی و خانوادگی شرکت میکردهاند، تبدیل به درگیریهای خشونت آمیز شهری خواهد شد که تنها عده اندکی از مردم تمایل حضور در آن را خواهند داشت.
نهضت آزادی ایران معتقد است که جنبش سبز تنها در چارچوب مبارزات مسالمت آمیز و اصلاح طلبانه پیروز خواهد شد. اندیشه «عدم خشونت» برای جنبش تنها یک تاکتیک مقطعی نبوده، بلکه از
ابتدای تشکیل جنبش به عنوان استراتژی اصلی آن مطرح بوده است. ما بر این باوریم که مقاومت مدنی مردم در قالب های اصلاح طلبانه ضامن بقا و ماندگاری جنبش سبز مردم ایران خواهد بود.
نهضت آزادی ایران، ضمن آنکه در شرایط دشوار کنونی خود را در کنار مردم و شریک دردهای آنان در صدمات پرشمار روحی و جسمی میداند، از تمامی مردم، بویژه جوانان و دانشجویان، صمیمانه میخواهد که در دام خشونتی که از سوی حاکمان نظامی پهن شدهاست نیفتند و با خویشتنداری و انتخاب ابتکارات گوناگون و حساب شده تداوم جنبش ضد استبدادی و ضد استکباری را تضمین کنند.
متاسفانه، برخی از گروههای اپوزیسیون خارج از کشورـ که درک واقع بینانهای از شرایط درونی کشور ندارند ـ خواسته یا ناخواسته، با دامنزدن به فضای احساسی، به تشویق دانشجویان برای اقدامات خشونت آمیز و تلافی جویانه در روز ۱۶ آذر پرداخته، انتقامگیری از سرکوب ۱۳ آبان را با روشهای مشابه تجویز میکنند. در برنامهریزی برای ۱۶ آذر، باید توجه داشت که روزهای قدس و ۱۳ آبان فرصتی ملی برای مشارکت گسترده همگان بود، در حالی که ۱۶ آذر روز دانشجو است.
نهضت آزادی ایران دلسوزانه توجه عموم مردم را به اندیشه نفی خشونت و صلح جویانه بودن جنبش سبز، در کنار مبانی دموکراسی خواهانه آن، جلب کرده، یادآور میشود که صلح و دموکراسی هیچگاه از درون کینهورزی، انتقام جویی و تجویز خشونت بر نمیآید. نخستین هدف جنبش اصلاح طلبی، در شرایط کنونی، وادار ساختن حاکمیت به تمکین از قانون است. در صورت تداوم اعتراضات مسالمت آمیز قانونی، با توجه به بحرانی که در درون حاکمیت پدید آمده است، احتمال پذیرش این خواست از سوی حاکمیت و تسلیم شدن آن به راه حل سیاسی وجود خواهد داشت. اما، اگر مطالبات مردم از این سطح فراتر رود یا واکنشهای خشونت آمیز بر جنبش تحمیل شود، موجب انسجام درونی حاکمیت به نفع نیروهای سرکوبگر خواهد شد و تشدید سرکوب استمرار جنبش را در سطح کنونی متوقف خواهد ساخت. براین پایه، به دانشجویان عزیز توصیه میشود که، برای خنثی کردن طرح خشونتطلبان، در روز ۱۶ آذر به بزرگداشت این روز تاریخی در قالب برنامهای مسالمت آمیز و آرام تنها در محوطه دانشگاهها بپردازند تا بهانهای به دست بدخواهان برای تحمیل خشونت در داخل دانشگاهها داده نشود.
همچنین، بار دیگر، به حاکمان نظامی و سیاسی اکیداً توصیه میشود که مدیریت سیاسی را جایگزین مدیریت امنیتی و نظامی فعلی کرده، با پذیرش وجود بحران و به رسمیت شناختن جنبش سبز، پلهای پشت سرشان را برای یافتن راه حلهای مسالمتآمیز برای خروج از بن بست سیاسی خراب نکنند. سرکوب خشونت آمیز جنبش باعث از بین بردن آن نمیشود، بلکه به معنای پاک کردن صورت مسئله است و حتی اگر نمود بیرونی جنبش را کمرنگ کند، بدون شک بر عمق مطالبات آن خواهد افزود، مطالباتی که اگر امروز تامین نشود، در آینده به شکلی جدیتر مطرح خواهد شد. منافع و مصالح ملی و حفظ کیان کشور در گرو این است که برون رفت از بحران کنونی با تدبیر سیاسی، مرحله به مرحله و بتدریج صورت گیرد. روزی که در پس حوادث و اتفاقات ناگهانی و بروز جنبشهای مختلف، نیروی عظیم اجتماعی برای تغییرات اساسی آزاد شود، دیگر زمان برای پذیرش خطاها و اشتباهات دیر خواهد بود.
نهضت آزادی ایران
سلام باسی…
ببخش که من این نکته رو نمیدونستم…که نقاد نیستید شما…
لااقل نظر که می تونی بدی …به سایت انجمن ما هم سر بز ن…
دوستان خوشحال خواهند شد…
————————–
هميشه سر می زنم
ولی اگه لازمه که نظر بدم، چشم
سلام جناب معروفی عزیز. پیش از سفرتون یه داستان واسه تون فرستادم. هویت مجهول. نمیدونم رسید اصلا یا نه. نمیدونم خوندید اصلا یا نه. داستان رو باز توی وبلاگم گذاشتم. بعد از اتفاق بدی که افتاد (فوت پدرتون) دوباره نخواستم گیر بدم که چرا راجع به داستانم نظر ندادین. حالا اگه نظرتون رو بخونم خیلی خوشحال میشم. متن داستان هم اگر به دستتون نرسیده توی وبلاگم هست. منتظر هستم.
—————–
سلام
امروز يه چرخی توی وبلاگ تو و دوستات زدم
تا کرمان هم رفتم
داستانت بيش از ده دقيقه است، و با اينکه داستان خوبيه نمی تونم اجراش کنم
يک کار کوتاهتر با همين قدرت برام بفرست
مرسی
آقای معروفی عزیز،
باید بگویم که این سایت یک نقطه بخصوص از جهان است. ناگهان تمام آن همه رنج زندگی مادی ما در این نقطه و همراه با این موسیقی فرو می ریزند و به جای آن، به جای تمام رنج هایی که بر پیکره این زمین فرو می بارد آرامش اندوهی آشنا باقی می ماند. اندوهی که همچنان که تا ژرفای درون فرو می نشیند همان گونه آرام نیز به زندگی فرا می خواندت.
سپاس
——————-
همین که پنجره ام به روی شما باز است، احساس خوبی دارم. احساس فضايی دوستانه وبه شدت صادقانه
کسانی که با مرعوب کردن جوانها برای خودشان دکان دونبش باز می کنند، نمی دانند که دروازه های رحمت را به روی خودشان بسته اند
در عين حال، برای کسانی که کيفيت کارشان را ارتقا نمی دهند، و می خواهند يک شبه ره صدساله طی کنند تره هم خرد نمی کنم، و برای تلاش و هوشمندی و پشتکار ارزش زيادی قائلم
سلام استاد عزیزم.این که می گویم استاد اغراقی در کار نیست.شما با رمانهایتان غیر مستقیم و دورادور بر گردن داستان نویسان حق استادی دارید. خواندن سمفونی مردگان برای من یک مشق شخصیت پردازی بود.در یکی از کامنت هایتان اسم محمد کشاورز عزیز را آورده بودید.من افتخار این را دارم که هر هفته در انجمن نویسندگان در کافه فروغ شیراز ایشان را ملاقات و از محضرشان استفاده کنم.مرد نازنین و متواضعی است.حالا که فهمیدم نویسنده مورد علاقه شماست بیشتر دوستش دارم.
———————-
سلام مرا برسان
منتظر رمانش هستم. سالهاست
استاد سلام
با یک غزل به روزم منتظرم
سلام
چه عذابي مي گذرد از لحظه هاي اين روزهايم!
زماني موسيقي اين خلوت و رنگ سبزش، حتي چشمهاي تو در گوشه ي صفحه به من آرامش مي دادند. چشمم را مي بستم و موسيقي مي پيچيد به تن ثانيه هام؛ هي مي رفت بالا…نه؛ مرا مي برد بالا. اسيرش مي شدم؛ اسير نوشته هاي تو . حالا همين موسيقي گذشته را چماق مي كند در سرم؛ شبيه به ساعت لنگري نوشا و من حتي نمي توانم آب بخواهم؛ يا تصوير چشم تو را.
از خودم فرار كردم، گم شدم، حالا مي گردم و پيدا نمي كنم دختري را كه روزگاري دلخوشي اش انس با حضور تو بود و يك خودنويس و چند كاغذ سفيدِ بي طاقت. جلوي آينه مي ايستم…اين چشمها چه قدر غريبند؛ و وقتي سر مي چرخانم؛ يكي از عقربه ها در مسابقه پيروز شده اند و هي مي روند پايين؛ نه! پايينم مي كشند!
گفتم ديگر نمي نويسم. اين بار جدي است!
كسي با صداي آشنا گفت شاهرگ تو نوشته هات است! مگر ميشود زندگي ات را سر ببري؟
اين روزها قلم كه بر مي دارم، پريشان گويي هاي خط خورده ام و چند قطره جوهر، كاغذ را پر مي كنند. مثل همين حالا كه مي نويسم و باز اين موسيقي؛ رنگ سبز، نگاه تو كه مي شكافد پوسته ي زمخت دلتنگي ام را و مي خواند… جاي گذشته اي اينجا خاليست. جاي كسي شبيه من كه روزي آنقدر آرزو داشت كه…
كاش مي فهميدم قبل از فرار؛ آرزوهام را به دست كدام خاك سپردم! شايد دعاي خيرشان كردم براي تو كه باشي هميشه…
+ چرا كلمه ها هيچ گاه با آدم قهر نمي كنند؟ حتي آدمي كه نمي فهمد مرده ست يا زنده؟!
————————-
به هر حال برای تو گريزی نيست، گزيری هم نيست
بنويس و بخوان
باد را در دستانم می گیرم
و به باوری می اندیشم
که باد شد و بر باد رفت
به همین سادگی.
خاکستر نعشت
در هوا موج می زند
و بوی سوختگی
و هیزمهایی که هنوز بیرحمانه
طعم تنت را دارند
تو را بر باد داده اند
و من حالا
باد را در دستانم می گیرم
——————-
مرسی. تصوير عشقی بود که بر یاد رفت؟
سلام شما را از سمفونی مردگان می شناسم .از نوشته هایتان خیلی لذت می برم برای دردهای مشترک .شاید توقع زیادی باشد ولی اگر شد یه سر به سایت زیر بزنید ونظر دهید مرسیwww.nagoriz.blogfa.com
سلام
جناب آقای معروفی باید بگم شما جزو معدود کسانی هستید که این اجازه را به مخاطبتان می دهید که بتواند با شما رابطه داشته باشد.
دوست دارم این را بگویم/مرا ببخشید/
من به خاطر خواندن یک داستان مینی مال اروتیک از دانشگاه علوم پایه دامغان اخراج شدم/ کاری از دست من بر نمی آید جز اینکه قضیه را خبری کنم/ ولی من کسی را ندارم برای کمک/ می دانم تقاضای بزرگیست/ ولی دوست دارم با این توهم که شما مثل کتاب هایتان به من نزدیک هستید از شما تقاضای کمک کنم/ اگر افتخار بدهید و به وبلاگ من سر بزنید از چه و چون قضیه با خبر می شوید/ کاش این فقط یک توهم نباشد و شما مثل کتاب هایتان به من نزدیک باشید/ حتی اگر هیچ کاری نکنید باز هم باعث افتخارم بود که توانستم متنی را برایتان بنویسم/ به این امید که کامل بخوانبد/
“ ماه آرزوی بچه هاییست که خانه شان سقف ندارد“
حمید رضا حافظی/ دامغان
————————
حمید عزیزم
وبلاگت رو دیدم. حتا وبلاگ دوستانت رو هم دیدم
خیلی خوب کار می کنی و اميدوار کننده
برای زمانه اگر داستانی می فرستی، سعی کن کوتاه باشد
“ ماه آرزوی بچه هایی ست که خانه شان سقف ندارد“
سلام آقای معروفی. حالتان چطور است ؟ امروز 5 آذر است. سالروز قتل مرحوم سعیدی سیرجانی در سال 73. می خواستم مقاله یی را که قبلا در باره او نوشته ام برایتان بفرستم تا ادای دینی کرده باشم . متن طولانی است. خودتان هرطور صلاح می دانید منتشرش کنید. ممنون
سعیدی سیرجانی چه می گفت ؟
استاد علیاکبر سعیدی سیرجانی متولد کرمان است. در شهر مذهبی سیرجان رشد میکند و به خاطر کتابفروش بودن پدرش از همان آغاز با مطالعه مأنوس میشود. برای اتمام تحصیلات مقدماتی به تهران میآید و بعد در دانشگاه شروع به تحصیل میکند.
مدتی در جوار دکتر پرویز ناتلخانلری (وزیر فرهنگ وقت) در بنیاد فرهنگ ایران مشغول به کار میشود. با تحقیق در متون قدیم 300-200 جلد از کتابهای فاخر ادبی ِ ایران را به چاپ میرساند و با همیاری دوستان، واحدهای زبان فارسی را در دانشگاههای هند، پاکستان و مصر به وجود میآورد. به شعر هم میپردازد و علاوه بر چاپ چند مجموعه شعر، به مقالهنویسی روی میآورد و با زبان کنایی و پر ایهام ِ خود، کمبودها را به سُخره میگیرد. به تدریس در ایران و آمریکا میپردازد و دانشجویانِ فراوانی میپرورد که به همهی آنها عشق به میهن و صراحت در حقیقتگویی را میآموزد.
بعد از انقلاب از انتقاد دست نمیکشد و قلمش را در راه عقیدهاش به کار میگیرد. به خاطر صراحت، از تدریس در دانشگاه محروم میشود و به عزلت پناه میبرد، ولی دست از نوشتن نمیکشد. در سالهای 70-68 شروع به نوشتن نامههای سرگشادهای به آقای خامنهای میکند و با تکثیر، آنها را در اختیار مردم میگذارد. او در پایانِ آخرین نامهای که به او نوشت اینگونه خود را شناساند:
«… آدمیزادهام و آزادهام. دلیلاش هم این نامه که حکم فرمان آتش است و سرکشیدن ِ جام شوکران. بگذارید تا آیندگان بدانند که در سرزمین بلاخیز ایران بودند کسانی که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند…»
هفده عنوان از کتابهایش ممنوعالچاپ میشوند چرا که در آنها صراحتاً یا با کنایه، وضع موجود را زیر سؤال برده بود. کتاب „ضحاک مار دوش“ یکی از این کتابهاست که مقایسهای است از زمان حال و گذشته و ضحاکانی که اکنون حکومت میکنند. یا کتاب „در آستین مرقع“ (1) که مجموعه مقالاتی انتقادی علیهِ وضع موجود است، یا „ای کوته آستینان“ (2) که آن هم مجموعه مقالاتی انتقادی است.
همه و همهی اینگونه کتابهایش را کوته آستینان ِ ضحاکصفت، از ترس آگاهی مردم، بیرحمانه توقیف میکنند. به اعتراض برمیخیزد و جواباش را در 23 اسفند 1372 با دستگیری میدهند. به زنداناش میافکنند بدون دلیل و بدون اینکه به این اصل قانون اساسی احترام بگذارند که «هیچ کس را بدون محاکمه نمیتوان بیش از 24 ساعت در بازداشت نگه داشت.»
مدتی بعد که با فشار افکار عمومی مواجه میشوند، اعتیادش را عنوان میکنند و چون میبینند که حرفشان خریدار ندارد، اتهامات دیگری را برایش ردیف میکنند. از جاسوسی گرفته تا ارتباط با ساواک.
انجمنهای بینالمللی به حمایت برمیخیزند و از مسؤولان، علت دستگیریاش را میخواهند. انجمن ِ جهانی قلم «پن» در لندن، با نوشتن نامهای به رییس کمیتهی حقوق بشر مجلس شورای اسلامی از او میخواهد تا وضعیت سعیدی را روشن کند. رجایی خراسانی ــرییس کمیتهی حقوق بشرــ در نامهای اطمینان میدهد که سعیدی سیرجانی در حضور خبرنگاران و در یک دادگاه علنی محاکمه خواهد شد؛ ولی 9 ماه میگذرد و خبری از محاکمه نمیشود. حتا به خانوادهاش هم اجازهی ملاقات با او را نمیدهند و آخر الامر در 8 آذر 1373 با اعلام اینکه سعیدی سکتهی قلبی کرده است به زندگیاش خاتمه میدهند و استاد 63 ساله به آنچه خود در کتاب „تهِ بساط“ آرزویش را کرده بود، میرسد:
«… من به یک نکته اعتقاد دارم و آن بیارزشی زندگی آدمیزاد است در مقابل آزادی و آزادگی، و اکنون که نوای خوش ِ الرحمن در گوش ِ جانم پیچیده است و صلای راحتبخش ِ اِرجعی بر شوق وصالم افزوده است، امیدوارم در حفظ این عقیده تا واپسین لحظاتِ زندگی ثابتقدم بمانم.»
﷼ ﷼ ﷼
حرفهایش را که مثل همیشه به آنها لباس کنایه پوشانده است، میخوانیم:
«… با این اتهاماتی که کیهان علیه من نوشته بود فهمیدم که من مستحقم دستِ کم دوازده بار اعدامم بکنن!… حالا رحم کردن… محبت کردن!… بزرگواری کردن، دوسطر از کتابامو جلوشو گرفتن، یه چند تا ناشر ورشکست شدن، اینکه مسألهای نیست… پرسیدم برای چه 17 تا از کتابام اجازهی چاپ ندارن، کیهان رفته کشف کرده که بله ساواکی بودهام جاسوس بودهام… توی این روزنومه رو که خوندم مثلاً یکیش این بود که نوشته بود سعیدی زمین وقفی رو غصب کرده، خونهای ساخته (3) توش نشسته.
هر جور فکر کردم یادم نیومد. یه دفعه گفتم برم تو نقش آلفرد هیچکاک محاکمه کنم یه دستی بزنم به زنم! رو کردم به خانوم گفتم: بالأخره یک کِنزی باید با این خونهی خریدی بکنیم. بیچاره هاج و واج موند. گفت کدوم خونهی خریدی؟ گفتم همین خونه… همین که توش نشستیم مال ِ وقفه… سکوت کرد. اما یک نگاهی، یک نگاه تعجبآمیزی، به صورتم پاشید که با هیچ تعبیری نمیتونم اونو وصف کنم بگم که چه نگاهی بود! خودمو شکستم، گفتم یادت هست ما زمین این خونه رو در چه تاریخی خریدیم؟! اشک تو چشماش جمع شد و گفت میدونستم کارت بالأخره به اینجا میکشه. این همه فشار، این همه ستم، کوهِ البرز رو از پا در میآره… خدا عاقبتمونو به خیر کنه… اینو گفت و رفت بیرون. صداش کردم گفتم خانوم چیزی نشده، من دچار فراموشی شدم! خودمو فراموش کردم! خوب این هم امر بیسابقهای نیست، بعضیها وقتی به قدرت میرسند خدا رو فراموش میکنند. من ِ بینوا چون به چیزی نرسیدم خودمو فراموش کردم، چه کار کنم؟
خوب در فکر اومدم. یکی دو مورد نبود این مواردی که کیهان مطرح کرده بود: عضویت ساواک بود، عضویت حزب توده بود، همکاری با رژیم شاه بود، سوء استفادههای کلان ِ مادی بود، از همشون بالاتر ضدیت با اسلام، توهین به شریعت مقدس اسلام، اون هم در هر جمله و عبارتی که نوشتم. آخه فرق داره، یه وقت هست شما توی یک کتاب ِ 400 صفحهای یه توهین به اسلام کردین. من معلوم شد تو هر جملهای که نوشتم یه توهین به اسلام کردم!
من میدونستم و میدونم الان هم، که کیهان منعکس کنندهی عقاید رؤسای حکومتمونه یعنی نظر اونها این هست که من مرتکب این کارها شدم… رفتم پیش چند تا از دوستام گفتم کیهان اینهارو نوشته و من فراموش کردم کِی مرتکب این کارها شدم. هر کدوم یه عکسالعملی نشون داد. یکی میگفت میخوای سکوت اختیار کنی یا خیال داری خودتو به کشتن بدی؟ یکی دیگه میگفت اینا همش مقدمهچینیه… میخوان کاری بکنن و عاقبت هم خواهند کرد. این مقدمهها رو میچینن تا قبلن توی افکار مردم، توی اذهانِ مردم رو خوابآلوده بکنن بعد هم حسابتو برسن، سومی نصیحتم کرد که به خودت رحم نمیکنی به زن و چهت رحم کن. این دلسوزیها… که البته همشون باطل بود به نظر من…
اما حرف یکی رو نتونستم تحمل کنم. دیگه غیرتم به جوش اومد. میدونید چی گفت؟ برگشت گفت از این مزخرفات خیلی مینویسن! وای… وای! روزنومهی مقدس کیهان مزخرف بگه؟! رزنومهی زبان ِ گویای حکومت اسلامه… زیر نظر مرد دانشمند و با تقوایی که رهبر مسلمانان جهان انتخابش کرده… این روزنومه میاد دروغ بگه؟ میاد بهتان بزنه؟ اصلاً حکومت اسلام میتونه هر کی رو موافق کارهاشون ندیدن لجنمالش بکنن… سر به نیستش بکنن… دیگه حکومت طاغوت نیست که مشتی فکلی فارغ از حقوق شرعیه و شریعت اسلام هر غلطی خواستن بکنن… اینجا حکومت اسلامه!… حالا هم عقیدهام اینه، اونچه که کیهان نوشت در مورد من قطعاً درسته! اصلاً نمیتونه درست نباشه!
مسلمان اونم مسلمان در این مقامات بالا که دروغ نمیتونه بگه. اونم مسلمانی که از برکت اسلام داره حکومت میکنه. ما پایتخت جهان اسلام هستیم! ما میخوایم دنیارو بکشونیم بیاریم زیر عَلَم ولی امرمون… اونوقت سران ِ محترم حکومتمون میآن دروغ بگن؟
مگه میشه توی این کشور دروغ گفت؟ یه کشوری که این همه آیتالله و حجةالاسلام در قم و تهران و همهی شهرها حتا روستاهای ایران حضور دارن!… در کشوری که اکیپهای مجهز به امر به معروف و نهی از منکر مواظبند یک تار مو از زیر روسری فلان پیرزن بیرون نزده باشه! اینقدر مواظب احکام شریعت هستند!… کشوری که 270 تا نمایندهاش که شرط اولیهی معرفیشون برای انتخابات شورای اسلامی این بوده که تقوا و طهارت داشته باشن! پاسداری از احکام شریعت بکنن (عرض به حضورتون) که روحانیت دارن… تو همچون کشوری مگه میشه یه مقام رسمی، یه روزنامهی رسمی، دروغای ِ به این گندگی بگه و صدها هزار نسخه منتشر کنه و معاف در بره؟! مسلمونا اجازهش نمیدن، بزرگای دین اجازهش نمیدن، نابودش میکنن. بنابراین روحانیون محترمی که بر ما حکومت میکنن زمام امور همهی کشور را در قبضهی قدرت خودشون گرفتن، قطعاً اونا هم از صحت نوشتههای کیهان مطمئناند! اگر به غیر از این بود به اعتراض برمیخاستن! حالا اینارو که عرض کردم من تصورم اینه که خودم مریض شدم و یادم رفته که کِی این کارها رو انجام دادم!
این همه که به من تهمت زده شده که جاسوسی کردم، خائن هستم، ساواکی هستم. بیان مدرک ارائه کنن، محاکمه بکنن یکی از نوشتههامو بیارن برای این کار هم فقط یک نفر در میون 60میلیون نفر مردم ایران حاضر بشه، خودشو معرفی کنه بگه آقا اسم من اینه اسم پدرم اینه من شهادت میدم که این عیب در سعیدی بوده، همین برای من کافیه. همین رو به عنوان سند قبول دارم. یک ایرونی در محضر شهود که صحت حرفش یعنی اعتبار حرفش ملاک باشه و مورد قبول باشه بیاد این شهادتو بده. اینه که از شما هم استدعا میکنم به عنوان هموطن من در خارج ایرون هم به ایرونیهای خارج هم این استمداد تامهی منو برسونید…»(4)
سعیدی سیرجانی بزرگمردی که حقیقتگوییاش ریشه در عقیدهاش داشت با مظلومیت رفت. اما مردانه رفت. شاید وظیفهی کسانی که حقیقت را دوست دارند این باشد که کتابهایش را بخوانند و حرفهایش را بفهمند و دیگران را هم آگاه نمایند.
قسمتهایی از کتاب „ضحاک ماردوش“ را با هم میخوانیم. این کتاب توسط نشر نو در زمستان 1368 با تیراژ 5000 چاپ شد. استقبال مردم به حدی بود که دوباره نشر نو در زمستان 68 این کتاب را با تیراژ 5000 نسخه چاپ کرد. در فروردین 69 و اردیبهشت 69 نیز این کتاب هر دفعه با تیراژ 5000 چاپ شد و در خرداد 69 این کتاب توقیف گردید.
سعیدی در همان ابتدای کتاب، راه خود را مشخص کرده است. چرا که کتاب را „به فرزندان ستمستیز ایران؛ فرانکها، فریدونها و کاوهها“ تقدیم کرده است. کتاب، گزارشی تازه از داستان „ضحاک مار دوش“ِ شاهنامه است. سعیدی با به کارگیری زمانِ حال در ارائهی این گزارش، ما را به اوضاع زمانهمان و ضحاکانی که الان حکومت میکنند، متوجه میسازد.
در صفحهی 27 مینویسد:
«این به نام اسلام بر مسند نشستگان با هیچ قیمتی نمیخواهند به مردم مجال بحث و تفکر دهند زیرا میدانند اگر خلایق با روح اسلام آشنا شوند و واقعیت تعالیم این شریعتِ گرامی را دریابند، ارکان قدرت ایشان متزلزل خواهد شد و دیگر نخواهند توانست به نام شریعت مردم را در ذلت نگه دارند…»
در صفحهی 61 مینگارد:
«در هر جامعهای ــو گرچه از رفاه و نعمت بهشتِ برینــ و در حکومت هر فردی ــو گرچه از کروبیان عالم بالاـ اگر تازیانهی انتقادی ــو گرچه مغرضانه و نا به جاــ نباشد، کار به خودکامگی میکشد و نخستین قربانی، شخص فرمانروا خواهد بود.»
در صفحهی 74:
«… و نیز متوجه این واقعیت تاریخی باشیم که جبارانِ زمانه برای تحکیم موقعیت و توسعهی قلمرو خویش چارهای نداشتهاند جز مبارزه با مغزها.»
در صفحهی 81:
«باری ضحاک بر تخت شاهنشاهی ایران مینشیند و با جلوس منحوس او همه چیز رنگ میبازد و همهی کارها وارونه میشود:
نهان گشت کِردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد، جادویی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نبودی سخن جز به راز.
یک بار دیگر این سه بیت را بخوانید و هنر ایجاز فردوسی را دریابید. بسیارند شاعران و نویسندگانی که به توصیف جوامع استبدادی و حکومتهای فریبگر پرداخته و صدها نسخه مطلب نوشتهاند، اما بعید است کسی توانسته باشد در سه بیت مختصر بدین جامعیت خصوصیات اختناق و استبداد را توصیف کند.
اساس حکومت ضحاک بر فریب خلایق نهاده است. در قلمرو چنین حکومتی شجاعت و صراحت خوار است و تملق و ریا نقدِ رایج بازار. مردم فریبخوردهیِ خودباخته، دلیرانِ حقپرستِ از جان گذشته را دیوانه میخوانند و شیادان فریبگر منفعتجو را عاقل ِ مآلاندیش.
حکومت ِ وحشت، با خونریزیهای بیدریغ و پروایش مردم را میترساند؛ و دروغ و ریا فرزندان خَلفِ ترس و وحشتاند. در جامعهی وحشتزدهی خودباخته، بیم ِ جان، فریادِ اعتراض را در حلقوم خلایق میشکند و دستِ همتشان را میبندد. مملکت تبدیل به گورستان خاموشان میشود و عشرتکدهی کرکسصفتانی که به عنوان مُقربان مرکز قدرت به جان ملت میافتند و با حرکت وارونه و احکام „دیوانه“ی خویش با سرنوشت رعیت بازی میکنند و کسی ز چون و چرا دم نمیتواند زد که در محیط دیوزده، عقل و فضل معزول است.
لازمهی چنین حال و هوایی رواج ِ دروغ است و قحط فضیلت. مردم ِ از فضایل بریدهی شخصیتباخته، از بیم جان به سودای نان با فریادهای دیوانهوار دیوان همصدا میشوند و بیان حقایق، منحصر به صحبتهای دَرگوشی میشود که حق نشاید گفت جز زیر لحاف.
جبار خودپسند ِ مردمکُش، سرهای خمنگشته را کانون فتنه میپندارد و بر تن باقی نمیگذارد. مردم صاحب فکر و فضیلت را مزاحم قدرتِ مطلقهی خود میداند و اگر به چوبهی دار و نطع اعدامشان ننشاند، به سیهچال ِ فراموشیشان میافکند تا چاپلوسانِ فرومایه داد دلی دهند و با قبضه کردن کارها، بازیگر ِ میدانهای اقتصاد و صنعت و سیاست شوند و مردم و مملکت را به خاک تباهی و فقر و فساد بنشانند. مشخصات حکومت وحشت جز اینهاست؟»
﷼
یادش به لرزه درآورندهی پایههای حکومت جهل و زور خواهد بود و دوستداراناش ادامهدهندهی راهاش.
———————————————————————–
پینوشتها:
1- برگرفته از این بیت حافظ: «در آستین مرقع، پیاله پنهان کن / که همچو چشم صُراحی زمانه خونریز است.»
2- برگرفته از این بیت حافظ: «صوفی پیالهپیما، حافظ قرابه پرهیز / ای کوته آستینان تا کِی دراز دستی؟»
3- در حالی که میدانیم مرحوم سیرجانی تا آخر عمر، خانهای مستقل نداشت و در خانهی اجارهای زندگی میکرد.
4- در اسفند 1372 ــقبل از دستگیری استاد ــ روزنامهی کیهان فعالیت گستردهای را علیه سعیدی سیرجانی آغاز کرد و در جواب حقطلبیهای وی، به پروندهسازی و جعل حقایق و تهمت و افترا روی آورد. سعیدی این سخنان را در جواب به کیهانیون و رؤسای حکومت ــبا زبان طعنه و کنایهــ قبل از دستگیریاش عنوان کرده است.
——————————
سلام محمدرضای عزيزم
سعی می کنم انتشارش دهم
سلام استاد
دلم گرم مي شود وقتي آفتابي مي شود نگاهتان
ممنون تشريف آورديد كمي با گنجشكهايم باران گرفتيد………..
سلام،
این شعر ها رو که مهشید خانم گفته خوب هستند ولی نه در این حد که صروصدا کرده من هم دوستی داره که هفده سالش شعر میگه حتی به وزن هایی که خیلی از پر ادعا ها هم نمی تونند ولی این دلیل نمیشه که دیگه حافظ و مولوی می شه ، در ضمن شعر اولی (هبوط) مهشید فضا نداره، درضمن این همه بزرگش نکنید شعر اگه خوب باشه خودش خودشو نشون می ده پس نیاز به تعریف نداره.
سلام آقای معروفی عزیز. لطف کردید که به وبلاگم سر زدید. کلی مایه افتخار بود. زنده و پیروز باشید.
بوی گندم مال ما
هر چی که داریم مال ما
http://ehda.ir
سلام استاد عزیز
شعر جدیدی نوشتم
گفتم اینجا برای شما هم بنویسم
راستی مهشید جان وبلاگ شخصی ندارد ؟
بامهر
سید محمد مرکبیان
„اگر خدا بمیرد “
من از شاعرانه ها آمده ام
از علفزارهای شمال
از سکوت ِ کویر
از آسمانی که ستارگانش را
هرگز به دار نمی آویخت !
امشب ، شب ِ شاعرانه مُردن است
شب ِ شاعران ِ غمگین ..
شب ِ وداع با زمین ..
ساعاتی پیش، کنار ِ پنجره ی اتاق
در آن لحظه که باران امان ِ یاس های باغچه را بریده بود
و بی وقفه می بارید ، من به سادگی ِ شمعی جان دادم
و حال در سلولی زندانی ام که وعده ی مردگان بود !
ایلیا ، پیامبر ِ درون ِ من که تنها امیده شب ِ اول ِ ترسم بود
از درون ِ من بی خبر پر کشید و من ترسیدم
اما ترس دوامی نداشت !
زیرا که هیچ چیز مانند ِ آنچه وعده داده شده بود نیست
هیچ فرشته ای به سراغ ام نیامد تا بپرسد
خدایت کیست ؟ امامت کیست !
و من با خود می پندارم که روح ِ من اینجا چه می کند !؟
زندگی ِ من نه برای من ، تنها نشانی در روزگار ِ دیگران بر بودن بود
چشمان ِ بسته و بازم را نمی شناسم
در این تاریکی مطلق
صورت مادرم را می بینم که هر شب پیش از خواب
به امید آن است که من به خوابش بروم که نرفتم
و پدرم که بغض اش را با حرص می جوید و به نقطه ای
میان زمین و آسمان خیره مانده است !
دیگر بی فایده ست
از صدای پای خدا هم خبری نیست
باید پیش از آن که باکتری ها به سراغ ام بی آیند
من به پیشوازشان بروم
احساس ِ پشیمانی می کنم
از هر آن چه که نکردم !
زندگی ِ من بازیچه ی معجزه ی خالقی شد
و من آواره ی روزگار ِ دیگران ! ..
آرام آرام محو می شوم
از تمام ِ خاطرات و خیابان هایی که هرگز به آنها پا نگذاشتم
هم سو با من
تصویر دختری ست با من ؛ در من ، محو می شود
دختری که آرزو داشتم روزگارش را روشن کنم که خاموش کردم
و او امیدوار بود به آنچه که من می سرایم که تلخ سرایدم !
اینجا آخر خط است !
آخرین برگ از دیار زادگان ِ شاعرانه ها !
بدرود زندگی.
سیدمحمد مرکبیان / آذر هشتادوهشت
————–
ممنون
كاش در اين روزهاي لعنت، بسيار شوند شاعران و بيشتر بنگاريد شما عزيزان تا كمي گرم شود روحمان./
سلام آقای معروفی عزیز
دیروز و امروز بعد از یک ماه و اندی آثار فارسی را شروع کردم که بخوانم. رمان و داستان کوتاه خارجی مثل سفر به فرنگ است. زیاد تویش بمانی تو را می کشاند در خودش، سرگردانت می کند. دلم تنگ شد. آمدم ایران. بهتر بگویم، بزرگ علوی مرا آورد. با چشم هایش و گیله مرد و ورق پاره های زندان دست و پایم را بست و آورد. می گفت یادت باشد اینجا ایران است. کسی شاپو سر نمی کند. شانس آوردی ذاتاً کبریت بی خطر نم گرفته ای هستی که لیاقت نگاه گذرایی هم نداری. آن وقت دلم برای شما سوخت
———————
کاری خوبی کردی برگشتی ايران
من از west متنفرم
.
کوچه کنار می کشم شبانه به لهجه شکسپیر اتللو می خوانی
هملت می شوم صبح تهران دو نخ Marlboro قرمز لب هایت آتش می کشم
..
قدم هایتان بر دو چشم می ماند نویسنده گرامی و عزیز
با مهر سپهر
————
مرسی. حتما ميام و می خونم
با درود.
آیا ایشون وبلاگ یا سایتی دارند که بشود آثارشون رو دید. با سپاس
—————-
نه متاسفانه
هنوز وبلاگ نداره
واقعن این شعرها رو دوست داشتم. خیلی زیاااااد. متشکرم به خاطر انتخاب و نمایش اونها اینجا…
با سلام و درود فراوان. از درسهایی که آورده اید چگونه میتوان استفاده کرد چون آن بخش فیلتبر شده است
——————
يک وبلاگ برای بچه های داخل درست شده که لينکش توی صفحه ام هست
و خاطرات تو انگار… نه… نمیمیرند…
و خاطرات تو انگار… نه… نمیمیرند…
و خاطرات تو انگار… نه… نمیمیرند…
خيلي زيبا بود
چقدر خوبه كه بعضيا ميتونن با نوشتن خودشونو تسكين بدن
موفق باشيد…
سلام ..با احترام کویر به زنی به نام باران که از لوت بگذرد
پانزده سال است شما را می شناسم .. همواره سراشیبی پنکه سازی ..کافه شورابی ..وآیدین ..در سمفونی مردگانی که برترین نماد یک سرزمین که…
حسینا را در دود سیگار ..در لحظه های مشکوک ..با نگاه به دار وسط شهر …
…واین که ..
بگویم مسئله کتاب بود گفتند یار مهربان است ..در همان سطر اول انار قسمت سینه ی سارا شد تا ما از تماشا دلخون شویم ..در سطر های بعد نوشته بود بعضی جاها گل نمیرود ..گیاه ندارد ..واین عدالت جغرافیاست ..بدنیال همین کتاب یار مهربان بود که از صف های درود بر ..مرگ بر …گریختم پیچیدم به کوچه ی خیام ..گم شدم ..در ویرانه های بوف هدایت .در اسرار کنوت هامسون ..در مسخ کافکا ..در سمفونی مردگان ..در صد سال تنهاییی مارکز ..در اقیانوسی کلمه وکشوری کتاب ممنوع
حالا هم کتاب یار مهربان است اما …..
اما شما از ما بهتر می دانی دچار کتاب شدن ..در چنین ….
استاد می دانم با کفش وارد شدم ببخش
اما اگر اگر مجالی بود گذری هم به پرتگاهی در مه کن ..به قدر استکانی چای …. معرفت دستبوسی شما را دارم دست هایی که که آیدین را نوشت ..
.www.partga.blogfa.comپرتگاهی در مه
——————–
حتما به پرتگاهی در مه خواهم اومد
سلام ! دیگه خسته شدم از بس اومدم اینجا خوندم و کامنت نذاشتم و کتاباتونو خوندمو هیچی نگفتم!! حالا یه جمله خیلی کلیشه ای : i am a big fan هاها !! موفق باشید!
شعر های منو ببینین …اگه دوست داشتین نظر بدین
———————-
چشم. حتما می خونم