To provide the best experiences, we use technologies like cookies to store and/or access device information. Consenting to these technologies will allow us to process data such as browsing behavior or unique IDs on this site. Not consenting or withdrawing consent, may adversely affect certain features and functions.
The technical storage or access is strictly necessary for the legitimate purpose of enabling the use of a specific service explicitly requested by the subscriber or user, or for the sole purpose of carrying out the transmission of a communication over an electronic communications network.
The technical storage or access is necessary for the legitimate purpose of storing preferences that are not requested by the subscriber or user.
The technical storage or access that is used exclusively for statistical purposes.
The technical storage or access that is used exclusively for anonymous statistical purposes. Without a subpoena, voluntary compliance on the part of your Internet Service Provider, or additional records from a third party, information stored or retrieved for this purpose alone cannot usually be used to identify you.
The technical storage or access is required to create user profiles to send advertising, or to track the user on a website or across several websites for similar marketing purposes.
60 Kommentare
خسته نباشید آقای معروفی عزیز
استاد این روز ها لب پنجره شما هر روز گلدانی خودنمایی می کند ،دیگر از عابر پیاده بودن خسته شده ام ، ببخشید اگر بلد نیستم مثل شما زیبا بنویسم
«اوه دوست داشتن، عشق… همیشه میگویند که خداوند ما را دوست دارد. اگر دوست داشتن این است، من کمی مهربانی را ترجیح میدهم.» (گراهام گرين)
—————————–
آمريکايی آرام
و چقدر زيباست
نمیدونم باسی
حس میکنم ………..نه.چی گفته نه…کی گفته؟ ………عباس ایرانی گفته…….معشوق نمیگه اینجوری …معشوق من که هی میگفت عشقت مخدوشم کرده….نتابیدم…نتابید….سایه انداختم ..سایه انداخت..یعنی عاشق نبودم؟…بودم باسی …باسی….میتونم حس کنم زمانی که تماما مخصوص توی دستمه و کنارم یه استکان چای دیلشمه ست….وای باسی…..چاپش کن….سریعتر باسی…..
—————–
رفته برای مجوز
راستی
چرا نباید گفت: باسی! باسی!؟
……..
عباس معروفی اونقدر باهامون رفیقه که خلی مهربون جوابمونو میده…..عباس معروفی دوستمونه….باسیِ باسی…وقتی عاشق یه نویسنده میشی دیگه غریبه نیست, دوسته…رفیقه….من به رفیقم نمیگم استاد….
عباس معروفی نابغه ست و در این شکی نیست. چرا غریبش کنیم؟ چرا ازش دور بشیم…
چرا ازش بترسیم؟
عباس معروفی نویسنده ی بزرگیه و هر کدوممون یه سمهی ازش داریم…قسمت منم از عباس معروفی همین دوسیته.همین آرامشی که از نوشته هاش میگیرم…. همین صمیمیت..
اصلا ما ایرانیها اینجوری بزرگ شدیم. با ترس…که هی دستامون میلرزه…
نه
من از باسی نمیترسم…
دستام نمیلرزه….دوستش دارم…خواننده شم…
عاشقشم..
همین
——————
احمد عزيزم
سلام
داری می نويسی يا نه؟
من منتظرم آآآآ
خیلی بده
وقتی عاشقی و یکی به عشقت ایراد میگیره…خب
عشق بقیه ی تصویر ها را…….
…
سلام استاد واژه های بی همتا ..
همین دیروز بود که کتابهای شمارا از قفسه کتابخانه بیرون آورده نگاه می کردم و با خودم فکر می کردم کی کتاب تازه ای از شما خواهم خواند ؟و کی دوباره عاشق یکی از شخصیت هایی چون نوشا و آیدین خواهم بود؟…
و حالا این رمان تماما مخصوص ……با بی صبری منتظرم بعده هفت خوان رستم به شهر ما برسد …..
آقای معروفی عزیزم ….عشق براستی همه تصویرها را مخدوش می کند …
هر کجائید دلتان شاد باد ..
—————-
تو هم
سلام
به زودی هر پنج تاش مياد
عشق غيرت دارد.
خيلي زيبا بود.
×××
سلام آقاي معروفي-برقرار باشيد.
———–
سلام
سلام آقای معروفی.
وبلاگتون ویروس گرفته. فایلی با عنوان jquery.js
———————–
به قبله ی عالم خبر می دم
سلام استاد معروفی
تورو خدا دیگه نگین از تماماً مخصوص. بذارین خودمون چاپ شد بریم بخونیمش.
یک روز پسر خاله م می خواست بهم فیلم مِمِنتو رو بده، همون جا که داشت فیلمو از کیفش در می آورد بهم یه تیکه و یه صحنه شو گفت، زدم تو گوشش.
اگه نذاشتن چاپ بشه، یا به هر دلیلی نتونیم بخونیمش، عصبانیمون می کنین. „استاد صدای منو بالا نبرها“. اگه عصبانی بشیم دیگه ریش زابلی گذاشتن و ایران اومدنو از سرتون بپرونین. فهمیدین؟
———————-
کيهان جان
چيزهای زيادی ازش توی همين وبلاگ هست
ولی شيرازه نداره اينجا
نگران نباش
عشق کور نمیکند ،اما نوری که میتاباند تا مدت ها چشم را میزند.
اصل جمله دقیق یادم نیست ولی اولین چیزی که بعد از خوندن مطلبتون به ذهنم رسید همین جمله بود که فکر کنم از نیچه باشه.البته کاملا مطمین نیستم .
—————-
نمی دونم شکيب جان
گاهی عشق مثل صاعقه می زنه به يه درخت
از دور که نگاه کنی آتيش زبونه می کشه و روز بعد ديگه چيزی باقی نيست، شايد ريشه ای توی خاک
(يه احسان ديگه هم دروبلاگ هستش كه دز سياسيش از من بالاست) استاد دلي باي وآهو رو خوندم …ازاول نمايشنامه تا اخرش ازدلشوره مردم…آه خداي من….اگه نمايشنامه رو خواهراحساساتيم بخونه قطعا(لا شك فيها ) گريه ميكنه……….. استاد لطفا قسمت هايي ازكتابو نگين اين جوري مارو ديوونه تر ميكنه و ذهنو مخدوش ……………….با ارزوي سلامتي
—————-
باشه حتماً
و مرسی که خوندی
عاشقي نقلي استمراريست…
استاد…دواي آزادي عشقه….؟
—————————-
نه.
عشق آزادی به ارمغان مياره، ولی معمولاً عشاق همديگه رو محدود می کنن
سلام استاد
اول اينكه من ادبياتم خوب نيست . بايد ببخشيد .
اگرم نبخشيديد خيلي مهم نيست .
دوستم احسان شايد يادتون باشه
نمايشنامه و گرد و خاك و هدايت و مرد لب گور و زن هاي فرانس و
بي خيال
راستش كارتم تموم شده بود . بعد خريدن كارت كلي حرف تو ذهنم بود كه مي خواستم بهتون بگم . ولي خب يادم رفت . يعني اين جمله ي رمان تماما مخصوص از يادم برد . ما كه فعلا پشت كنكوريم . چيزي نمونده . هرچند نخونديم . اعصابمون خرابه مثل هميشه . الان كه سرم رو بلند كردم نگام به عكس روي ديوار افتاد . نمي دونم اين نظر رو مي خونيد يا نه . ولي الان رو ديوار پر از عكس هاي هدايت و علوي و نيچه و بهرنگي و …. است . البته شل سيلور استاين و استاد اسكورسيسي هم تشريف دارند . استاد به نظر من كه اصلا هم اهميتي نداره چي باشه نوع عشق چيز خوبيه به دو شرط يك باور كنين يادم رفت . استاد شما فراسوي نيك و بد نيچه رو خوندين ؟ بايد چيز خوبي باشه . چه شود . امروز صبح كتابي خوندم به اسم خنده در تاريكي فكر كنم ناباكوف بود . آره اون بود (رفتم نگاه كردم) . به نظر من كه اصلا هم مهم نيست . كتاب مزخرفي بود . قوانين طبيعت درش نبود . البته من فقط در مورد سير داستاني اش نظر دادم . آره نوع عشق كلا چيز خوبيه . يعني عشق چيز خوبيه به شرطي كه به زن بيست و شش ساله ي پسر عموي بابات نباشه . (كه دو تا هم بچه داره) بي خيال . از اين مزخرفات رديف ميكنم پشت سر هم چند تا هم اسم ميزرام روش . بعدش ميگيم ما هم شديم هدايت . دل خوشيم ديگه . بالاخره بايد داستان مزخرف هم نوشته شده باشه تا شما بخونين و بهش پوز خند بزنين . البته مي دونم كه هيچ وقت اينكارو نمي كنين. شد رساله . بيخيال استاد . زياد حرف مي زنم عادتمه
ايام به كام
—————————
وقتی نوشته ی شما رو می خوندم يکباره رفتم تو فضای ناتوردشت
عجيبه! اگه شما هميشه اينجوری بنويسی می تونی داستان نويس خوبی بشی به شرطی که استمرار در نوشتن رو بعيد نکنی
شاد باشی
البته استاد خوب و بد گفتن من را به نشانه داوری نگیرید . وقتی میگم خوب یعنی ازش خوشم اومده و بر عکس
ایام به کام
سلام استاد
براي اولين بار است كه برايتان مي نويسم
برايم جالب است كه با حوصله نظرات دوستدارانتان را مي خوانيد و بعضا“به آن پاسخ مي دهيد!
اصلا“شايد همين راز موفقيتتان در عرصه ي ادبيات باشد
همچون پزشكي با گوش سپردن به حرفها و نظرات مخاطبان ، با آثارتان به درمان و تغذيه صحيح روح و فكرشان مي پردازيد0
ماندگاريتان را آرزومندم
—————————-
خدا کنه وقت کم نيارم و بتونم اين ديالوگ رو حفظ کنم
و خدا کنه کسی نخواد با من وقت بگذرونه که سخت می رنجم
راستی سلام شازده جان
راهی جر خبر رسانی نیست وقتی کسی را نمی شناسی اما می خواهی که بشناسی
سلام آقای معروفی عزیزم
جمعه است و اولین روز تعطیلات عید پاک در سرزمین ژرمن ها که هر دو ساکن آنجاییم.
به عادت هر روز به خانه ات آمدم .پنجره ات باز بود سرک کشیدم و تو را دیدم که برایم نوشته بودی دوباره.
راست است تصویر عشق همه ی تصورات را بی رنگ می کند
مخدوش می کند
بی اعتبار می کند.
عاشقم آقای عزیزم با همه ی وجود.
و از آن لحظه ی ناب تا به حالا تابش خورشید عشق دنیایم را از هر تصویری
تهی کرده است ! همه ی تصویر ها مخدوش….
همچون همیشه خیلی خیلی زودتر از همه
می دانستی معنای عشق را
و می تابی خورشیدوار
بی تابم برایم برای در آغوش کشیدن تماما مخصوص ات!
با مهر
لیلا
—————-
سلام ليلای عزيز
به زودی تقديم تان خواهد شد
اميد که هميشه به گل عاشقانه نگاه کنيد
جناب معروفی عزیز
اظهار نظر کوتاه شما درباره داستانم آنقدر امیدبخش بود که … . نمی دانید چه هدیه بزرگی به من دادید. از این به یعد مصمم تر از پیش و با امیدی صد چندان کار میکنم. ممنونم.ممنون…
—————————-
منو ببخشيد آقای اکبری
ای ميل شما را نديده بودم. داستان نويس خوبی می شويد ولی جان بايد بگذاريد روش
تا حا لا چیزی از خا طرات شخصیت نخوندم داش عباس!از خودت بگو تجربش به دردمون می خوره
از نیچه
…آيا تو برده ميباشی؟ اگر چنين است بدان که دوست کسی نمی توانی بود. آيا تو ستمکاری؟ اگر چنين است بدان که دوستی نمی توانی داشت.
مدتهاست که برده و ستمکار خود را در باطن زن پنهان ساخته اند. از اينروست که زن هنوز قابل دوستی نيست. او تنها عشق را می شناسد.
در عشق زن بی عدالتی و نابينايی نسبت به کليه کسانی که مورد علاقه و محبت او نيستند وجود دارد.و حتی هنگاميکه زن با چشم باز عشق می ورزد هميشه با نور چنين عشقی برق تاريکی و غافلگيری همراهست.
هنوز زنان قادر دوستی نيستند. زنان هنوز به گربه و پرنده می مانند و منتهی بتوان آنها را به کلاغ تشبيه کرد.
هنوز زنان قادر دوستی نيستند. ولی ای مردان به من بگوييد کداميک از شما هنوز قادر دوستی می باشيد؟
افسوس می خورم از اين فقر و خست روحی شما مردان! آنقدری که شما به دوستان خود می دهيد من نثار دشمنان خود می کنم و در اثر آن فقيرتر نمی گردم.
رفاقت وجود دارد ای کاش دوستی نيز وجود می داشت.
چنين گفت زرتشت.
تا اینجاش که ازش فرار کردم البته اطرافیان با تمسخر بهم می گن تو هنوز سنت دو رقمی نشده بچه
ولی قسم می خورم که اون را تو چشمای یکیشون دیدم وهنوز دارم می دوم وفرار می کنم.
———————–
عشق شايد توی باغچه ی خونه تون باشه، شايد بالای يک درخت، شايد توی پولک های خورشيد.
نيچه اما از عشق حرف دندان گيری نزده، فقط راجع به زن حرف زده و اينکه شلاق را از دست منه
من اما اهل شلاق نيستم. خاطرات شخصی من در تجريش رو سعيد امامی تعريف کرده. در سخنرانيش برای اطلاعاتی های همدان
سلام آقاي معروفي من عاشق سمفوني مردگان هستم .هر وقت دلم تنگ مي شود قسمت هاي از آن را مي خوانم.
آيا مي شود روزي از نزديك شما را ببينم. گردو ن را فراموش نكردم .
درووووود.
—————-
سلام آقای علی نجفی عزيزم
گردون که مال من نبود، همه در آن سهيم بودند، من هم بودم
حاصل يک دوره و يک گروه آدم بود.
ممنون که کتاب منو می خونين
خالق آیدین و ایرج سلام
یک نفرهست که تعریفی از عشق دارد و میگوید که عشق بالاترین حد عقل است و این عقل را به عنصر شناخت و آگاهی ارجاع میدهد و معتقد است که مگر میشود بدون آنکه از چیزی شناخت داشت مدعی عشق داشتن بدان چیز شد.
چرا پلک؟
نظرتان را هم در این خصوص میخواهم بدانم و هم اینکه در این آدرس داستانی دارم و خودم بر آن تاکید دارم که داستان است کاری است که فقط با اسم نوشته شده بدون استفاده از یک فعل حتا، لطفن در صورت امکان وخواندن بفرمایید که اینگونه کارها در چه دستهایی قرار میگیرند و اصلن آیا میشود به آنها پرداخت. با تشکر
http://mazoraz.blogspot.com/2008/11/blog-post_14.html
—————————-
داريوش جان شلام
داستان رو می خونم، ولی از من نخواه داستان ها رو دسته بندی يا نقد کنم
کمکم کن يه داستان بنويسم.
و چرا پلک؟
خب معلومه
برای اينکه شبنم عشق روی پلک ميشينه
جناب احمد رحیمی خیلی خالصانه احساسشون رو بیان کردن ،من از این صداقت گفتاریشون لذت بردم.
ولی من هنوز دوست دارم جناب معروفی رو با الفاظ بزرگ خطاب کنم.
میدونم ایشون در قید و بند الفاظ نیستند
میدونم که آدم چاپلوسی نیستم
ولی اینجوری خطاب کردن رو فقط و فقط برای لذتی که بهم میده انتخاب کردم
احترامی که ایشون به مخاطب میگذارند شایسته ی تعظیم است و بس
راستی
جناب معروفی
من عشق رو میپرستم.همچنین معشوقه ام رو میپرستم .همچنین عشق بازی رو میپرستم.و هر چیزی مرتبط با عشق حتی ابتذال عشقی رو هم میپرستم.
جمله ایی که براتون گفتم صرفا اولین چیزی بود که به ذهنم رسید.
در مورد ویروس هم بنده 2 بار مجبور شدم ویندوز عوض کنم.نمیدونم از وبلاگ شما بوده یا جای دیگه ایی .ضمنا ممکنه ویروس نباشه و از این فایل هایی باشه که جدیدا اطلاعات ایران برای دریافت اطلاعات شخصی کاربران ازش استفاده میکنه .به هر حال گر جسارت نباشد اقدامی کنید.
جناب معروفی
خیلی دوست داشتنی هستید .امیدوارم که همیشه سرزنده باشین
————————————
سلا شکيب جانم
چقدر قشنگ و با شهامت از عشق و معشوق و عشقبازی حرف زده ای
و چقدر خوشحالم که لحظه به لحظه رو با چشم و گوش باز به صدای قلبت گوش ميدی
و در مورد عنوان ها و القاب، عليرغم سمپاشی ها دست و پا زدن های يکی دو وبلاگ نويس که معتقدند من خوانندگانم را وادار به ستايش می کنم،
به خدا قسم هيچ عنوانی منو خوشحال نمی کنه، و از هيچ بی عنوانی ای کوچک نمی شم، فقط دروغ رو بر نمی تابم
و ممنونم از لطف شما
سلام استاد
شما توي اين دنياي تمامآ غم از عشق مي گيد؟
كاشكي عشق مي تونست تصوير اين دنيا رو مخدوش كنه بلكه غمناك بودنش كمتر به چشم بياد
————————–
سحر جان
دو قدم که بری جلوتر می بينی تماماً غم انگيز نيست، اينجا توی آلمان يک آب ميوه هايی اومده به بازار که توش پر از خرده ميوه است، و تو بايد آبميوه رو بجوی.
جويدن آب ميوه اصلاً غم انگيز نيست
و چه زیبا تصویر خویش را می نمایاند…
من امروز خوبم ،سرخوش. بهار ،آفتاب وكتاب خوب. فعلا عشق تمام تصويرهارا مخدوش كرده ! نويسنده محبوب آدم هم كه مهربان باشد وآنلاين ديگر دنيا چيزي كم ندارد آدم عاشق به قناعت خو مي كند
—————
آره مريم عزيز
اگه دانه ی عشق رو توی دلت بکاری، شکوفه هاش از چشم های يک آدم سرريز ميکنه
استاد عزیزم سلام . مدتی است مطلبی به شدت درگیرم کرده بود که نمی توانستم با کسی در میان بگذارم . تا اینکه امروز اینجا خواندم :
عشق بقیه ی تصویر ها را مخدوش می کند تا تصویر خودش را بتاباند .
همیشه گمان می کردم عشق در این مملکت مرده است و اگر کسی هم قصد داشته باشد گل نیلوفری به کسی هدیه دهد حتما در میانشان یک جوی آب فاصله است و صد البته که با خنده های مشمئز کننده روبرو می شود . خودم یکبار دچارش شدم . شب و روز گرفتارش بودم ولی آنچه که برایم مانده است همان خنده هایی است که تن آدم را می لرزاند .
کم و بیش در اطرافم همچین حکایتی می بینم . در میان عادتی که به همه چیز و همه کس می کنیم به بی عشق زیستن هم عادت کرده ایم و می کنیم .
اما مطلبی که با کسی در میان نگذاشته بودم را می خواهم برای شما مطرح کنم . من با همه ی داستانهایی که گفتم و نگفتم ، مدتی است عاشق شده ام . عاشق کسی که کیلومترها از من دورتر زندگی می کند . ولی هر دو سه شب یکبار به دیدارم می آید . با طره ای از مویش که اریب روی پیشانیش افتاده و چشمانی که به اندازه ی دریا عمق دارند . دستم را می گیرد و ساعتها قدم می زنیم . به هر کجا که فکرش را بکنید سر می زنیم . حتی سر کلاس درس هم حاضر می شویم . با هم غذا می خوریم ، قهر و آشتی می کنیم تا وقتي كه با هم مي خوابيم .
اما صبح که از خواب بیدار می شوم تصویری از سهراب سپهری روی دیوار اتاقم نشسته است که در زیرش نوشته شده :
و عشق صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که
غرق ابهامند
نمی دانم مرا به یاد می آورد یا خیر ؟ اول بار عروسی یکی از خاله هایم او را دیدم . آن زمان سوم ابتدایی بودم . از آن شب تا امسال که دختر خاله ام مقطع راهنمایی را تمام می کند به غیر از شب هایی که با من است دیگر ندیدمش . البته عکس هایش را هر وقت که بخواهم می توانم ببینم عکس هایی که تا همین یکی دو سال پیش گرفته شده اند . چند وقت پیش فیلم یک مهمانی را هم دیدم که بین دختر و عمو و پسر عمویش نشسته بود ، دختر خاله و پسر خاله ی من و به دوربینی که دست خاله ام بود لبخند می زد . با اینهمه به هیچ وجه در موقعیتی نیستم که دل به دریا بزنم و با کسی در میان بگذارم یا از او خبری بگیرم ، شاید مهر کس دیگری در دلش نشسته باشد . شاید اصلا نام مرا هم نداند !
————————-
سلام محمد عزيزم
موضوع به شدت اگزيستانسياليستيه
داستان مونگارشو رو خوندی؟
در کتاب دريا روندگان جزيزره ی آبی تر؟
دورود استاد
بنده نوشتهام را به آدرس ايميل موجود در همين سايت :[email protected]
ارسال کردم . اميدوارم بتوانيد ببنيد.
—————-
می خوانم
بله ديگه!
تازه :
هر كه زنجير سر زلف پري روي تو ديد / دل سودازده اش بر من ديوانه بسوخت
——————
حسين جان
دانم که بگذرد زسر جرم من که او
گرچه پری وش است وليکن فرشته خوست
كيهان: به كدامين گاه ديگر بار خواهد بودمان ديدارش
به ريش زابلي و شلوار كردي و زير باران؟
مكبث: بدان هنگام كاين مرز را درگذرد.
ليدي مكبث: براي ديدن معروفي.
همگي: چه زشت است دوري، چه زيباست نزديكي
بگرديم در ميغ-دود ِپلشتي.
(در مه پنهان مي شوند)
—————————
می بينی چه تخيل قوی و بازيگوش و باهوشی داری؟
خب همينه.
داستان يعنی اينکه تو هر چيزی رو مثل نهنگ به کام بکشی، حتا يونس رو
از منظری دیگر،
مخدوش نه، جلوه گری می کند.
(یک تابلوی نقاشی با تصاویری محو و مات در نظرم آمد، که جلوه گری با آنها چه ها می کند…)
————————–
اغواگری؟
نمی دونم، فقط می دونم شازده کوچولو گلش رو با تمام گلها عوض نمی کرد
گرچه هزاران شبيه اونو ديده بود
دارم مینویسم باسی
میخونم و مینویسم
باید یه اثر خوب تحویلتون بدم…کار میکنم..خوب…شبانه روز….دوستتون دارم…و منتظرم..منتظر تماما مخصوص
———————————–
خب من هم يه رمان تازه شروع کردم
يعنی دوتا
پارلل دوتا يکی روی اين ميز يکی روی اون ميز، گفت نره غول اينجا چه می کنی، يکی اينطرف يکی اونطرف
اينجا رمان «خواهر پاپ» رو می نويسم، روی اون ميز «نام تمام مردگان يحياست» رو ويرايش می کنم. چون وقت کمه
کی زودتر؟
سلام .. آقا من کتاب سمفونی مردگان تون رو خوندم .. فکر می کنم اون فضا دور از خانواده های امروز ایران باشه .. به هر حال داستانی بود که من رو درگیر کرد
———————–
من سيزده ساله خانواده های امروز ايران رو نديدم، فقط توی يک سريال ديدم که خونه ی خانواده از کاخ شاه هم بزرکتر بود
يه فيلم هم ديدم از رخشان بنی اعتماد «اين فيلم ها رو به کی نشون می دين» که دو روز حالم بد بود. و «گيلانه» رو هم ديدم.
چقدر برای بهرام رادان، فاطمه معتمد آريا و دوست نازنينم رخشان احترام قائلم.
و ممنون از باران که برام اين فيلم ها رو فرستاد
ديدن اين فيلم رو به داستان نويس های نسل امروز پيشنهاد می کنم.
استاد عزيزم سلام…
قبلا گفتم كه دوست عزيزم بهزاد عبدي داستان نويس داستانهايي داردكه براي بار خواستند اول شما بخوانيد…
داستانها را به امانت به من داد…و شما گفتيد كه ايميل كنم براي شما…
متاسفانه هر چقدر گشتم ايميل شما رو پيدا نكردم…
اگر امكان داره راهنمايي كنيد…چون واقعا اين عزيز مشتاق نظرات شماست…
مرسي استاد گلم….
———————-
سلام
ای ميل سمت راست همين صفحه هست
اونجا که نوشته تماس، يعنی همون
تمامآ مخصوص ؛ حکایت یک عشقه ؟
———————
عشق، تنهايی، سفر و چيزهای ديگه
سلام استاد معروفي عزيز
من شما و نوشته هاتون رو خيلي دوست دارم
و هميشه از بين باغ نوشته هاتون گلي سوا مي كنم و به عزيزي تقديم مي كنم كه انگار من را نمي بيند!
من يه مشكل بزرگ دارم و اونم اينه كه از بچگي يه دل بزرگ پر درد داشتم و دارم ولي زبانم خيلي كوچكتر از دلم است و قدرت بيان ندارد و هم قلمم …
شمارو دوست دارم چون راحت مي نويسيد
آزاد آزاد
با كلماتي كه در دايره زبان همه مي جنبد
—————-
شقايق جان، سلام
هزار صفحه ادبيات ناب بخون، يک صفحه بنويس
شعر بخون داستان بنويس، داستان بخون، موزيک گوش کن، نقاشی ورق بزن، و بعد شعر بگو
یعنی عشق انقدر مغرور و خودخواهه؟
———————–
به فرعون گفته زرشک، ولی از جنس فرعون نيست، بس که بدجنسه
سلام آقاي معروفي
اولين باره كه براي وبلاگتون كامنت مي ذارم اما خواننده هميشگي وبلاگتون هستم. اميدوارم قلمتون هميشه زنده باشه
اما در مورد اين جمله
برخلاف نظر شما
به نظر من بدون عشق همه تصوير ها مخدوشه, و جهان جهاني از تصويرهاي بي تناسب, بي معنا و بدون بعد عاطفي
و اين عشقه كه به تصويرها تناسب و زيبايي ميده و با تابش خودش به اشيا و تصاوير پيرامون موجوديت ميده, مثل خورشيد كه اگر انعكاس ذراتش نباشه, وجود هم بي وجوده.
اگر عشق نباشد همه چيز در سياهي قدرت فرو مي رود
چيزي كه مخدوش مي كند قدرت است نه عشق.
—————————–
حرف های شما رو قبول دارم، ولی عشق هرکسی متعلق به خودشه، چون عشق عمومی نداريم.
حتا خدا هم عشق خصوصی منه
چون مال خودمه
و از همه ی خداهای هندی ها و آفريقايی ها بزرگتر و مهربون تر و قشنگتره، نيست؟
می دونی گاهی فکر می کنم مفهوم انتزاعی ای مثل عشق فقط به درد این می خوره که انگیزة خلق شعری آهنگی یا هر جور اثر هنریِ حتی سطحی و عامیانه ای باشه و بعدش به این نتیجه می رسم که حتی اگر به همین درد هم بخوره کافیه چون این طوری هر آدمی دست کم یه بار هنرمند میشه
————————-
صد بار گفتم شروع کن و به طور جدی و پيگير بنويس لطفاً
از همون جا شروع کن که برات قبلاً نوشتم
ميشه؟
آره باسی وقت کمه
چقدر این جمله ی ویلیام لومان میچسپه الان:“ جنگل دارد می سوزد. عجله کنید“
باسی
من به اندازی کافی کتاب خوندم“به اندازه ی خودم“
به اندازه ی کافی نوشتم. بیش از سی تا وبلاگ داشتم.
به اندازه ی کافی دیدم
شنیدم….اما یه چیزی کمه باسی
دارم دنبالش میگردم همه ی زندگیم همینه:
داستان! باید کشفش کنم
نمی دونم چی کمه؟
نمیدونم…. باسی… یه چیزی کمه…کم….
——————————-
انگيزه
سلام !
از سال 71 يا 72 با شما و گردون شما اشنا شدم.
و بعد ها با نوشته هاتون و بخصوص سمفوني مردگان
از اون موقع هميشه به فكر تماس با شما بودم بخصوص بعد از قرار بر نوش جان كردن ضرباتي از شلاق كه براتون بريده بودند.. به هر حال !
بعد از سال ها به يمن تكنولوژي تونستم بالاخره باهاتون تماس بگيرم .
———————-
و زمان مثل برق گذشت
سلام
كاملا درسته و من هم فكر مي كنم عشق كاملا خصوصيه. اصلا انحصار طلبي در ذات عشقه. قابليت عموميت بخشي نداره و هيچ كس حاضر نيست عشقشو با ديگران تقسيم كنه. چيزي كه من گفتم تصاوير از ديدگاه فردي بود نه عمومي. و هر دوست داشتني به معناي عشق نيست.
و برخلاف نظر شما فكر نمي كنم پرستش خدا به معني عشق به خدا و خداي من زيباتر از خداهاي ديگه باشه. من فكر ميكنم همه خداها به يك اندازه ترسناكن.و ترس در ذات عشق نيست. من اين نوع عرفان رو نمي فهمم. عشق اگر مظهر جسمي نداشته باشه به نظر من بي معناست.
اما به نظر من عشق خصوصي به اين معنا نيست كه تصاوير رو مخدوش مي كنه. اصلا واقعيت تصاوير با كدام معيار سنجيده ميشه و اگر عشق نباشه آيا ما ميتوانيم اين واقعيت رو بدون اينكه مخدوش شده باشه درك كنيم؟ به نظر من واقعيت مطلق تصاوير بي معناست و با نسبيت عجين شده است چون از صافي ذهن انسان ميگذرد. مهم اين است كه از كدام ديدگاه به آن نگاه كنيم تا بخشي از آن بر ما ظاهر بشه و عشق به نظر من ميتواند چيزهاي نزديك تري به اصل تصاوير را بر ما ظاهر سازد تا اينكه آنها را بيشتر از پيش مخدوش بكند. چون فراتر از عقدهها به بيرون از خودش نگاه ميكند.
البته جملهاي رو كه شما اينجا آوردهايد رو بايد در كل متن فهميد و من بيصبرانه منتظرم تا كتاب شما رو بخونم. چيزاهايي كه من گفتم فقط در مورد اين جمله به صورت مستقل بود.
——————
بله همينطوره
اين جدا از متن ديده ميشه، در کل متن جای خودش و نقش خودش رو ايفا می کنه.
و راستی! خدای من مهربونه، مثل يک گل کوچولو
من نويسنده ام در سبك سورئال كه در ايران مهجور واقع شده
تو هيچي از سبك سورئال نويسي و دادا ئيسم سرت نميشه
حتي نمي دوني دادائيسم چي هست
بعد از نوشتن سمفوني مردگان فهميدي هيچ استعدادي در سورئال نويسي نداري
ما در ايران هيچ نويسنده موفقي در سبك جريان سيال ذهن نداريم
وحالا سوال اينكه كسي كه خودش سواد لازم وتجربه عملي لازم در سبك سورئال رو نداره چطور داستان نويسي تدريس مي كنه!!!!
هرچند مخالف هر گونه كلاس داستان نويسي هستم واصلا قبول ندارم.
بهتره جهت ارتقا نوشته هاتون ( هر چند ديگه امكان نداره )خودتان رااز انديشه هاي بازاري موبانه و بزرگمنشانه نجات دهيد. و از خودشيفتگي كاذب و اين توهم خودتان را خلاص كنيد.
ايرانيها خوب بلدن احساسات تقلبي اشونو براي بزرگ كردن يك نفر بريزن تو كامنتاشون
خوشحالم كه من اينطوري نيستم و چوبكاري بلد نيستم
نمي دونم چرا ايناروبهت گفتم چون كلا كار هيچ نويسنده ايراني رو قبول ندارم.
به جز بعضي از كارهاي غزاله عليزاده و رمان مهجور واقع شده: در اندرون من خسته پري صابري.
بهت برخورد. احساس كردي تحقير شدي خوب پاكش كن.
————————-
تحقير؟
اينها همه واقعيت بود. واقعيت محض.
بايد بيشتر بخونم و بيشتر کار کنم.
به نظر من عشق تصویر خودش رو هم مخدوش میکنه تا هرگز فراموش نشه !
………………………
سلام جناب معروفی عزیز
می خواستم احوال کتاب رو جویا بشم چون به زمان رفتنم نزدیک میشم !!
سپاسگزار میشم اگر خبری بهم بدید …
ممنون
—————-
سلام
هفته ی آينده براتون پست ميشه
معروفی عزیز
عشق اصطرلاب اسرار خداست
شاید این اصطرلاب باید همه ی تصویرها رو پاک کنه تا به تصویری که می نماید به سوی خدا برسیم.
——————
من البته اينجا بحث وحدت وجود رو مطرح نکردم. ولی عشق خدايی می کنه، بی اون که ازش بترسی
و چه خوب اين كارو مي كنه
شما هم خوب دل ما رو اب مي كنيد و هر از چندي گوشه ابرويي از تماما مخصوص رو نشونمون مي ديد.
————————-
اينها رمان نيست، تک جمله های همينجوری
سلام جناب معروفی عزیز
از اینکه همواره مرا مورد لطف خود قرار می دهید و در پاسخ کامنت هایم, جمله ای کوتاه اما باارزش برایم می نویسید کمال سپاس را دارم. در پاسخ آقای میکاییل, نویسنده ی سورئال محترم که گویا فکر می کند تنها کسی که در ایران سر از داستان نویسی و سورئال نویسی در می آورد شخص شخیص خودش است و به جای انتقاد تنها بلد است مشتی تمسخر را بی هوا بصورت طرف مقابل بپاشد باید عرض کنم چه خوب بود ایشان کمی هم از دانش و تجربه بی بدیلشان را رو می کردند و به ما هم راه و رسم نوشتن را یاد می دادند. کسی که آنقدر منم منم می کند دچار خودشیفتگی شده و احتمالاً ایشان در کنار نام بردن از اساتید فنی همچون خانم علیزاده , داستانهای نویسنده های عامه پسندی همچون مودب پور و نسرین ثامنی را مثال حد اعلای سورئال نویسی در ایران می داند!!!!در پایان باید عرض کنم آنچه باعث بزرگ شدن نام یک فرد می شود , احساسات تقلبی سایر افراد نیست بلکه این بزرگی فرد است که احساسات افراد را بر می انگیزد. آیا همین که یک نویسنده شخصیتی خلق کند مثل آیدین که تا سالها بعد هنوز نه تنها در ذهن بماند که مخاطب با او زندگی کند خود دلیل قدرت نویسنده در خلق اثر نیست؟آیا نویسنده بودن تنها به کلاس رفتن و حرف های قلمبه زدن و کوباندن دیگران و سرریز کردن معلومات است یا هنری است ذاتی؟
جناب معروفی, با تمام وجود منظر تماماً مخصوصم. فقط تو را بخدا کاری کنید این رمانتان در ایران چاپ شود یا لااقل به دست ما برسد.
——————————–
محمود عزيزم سلام
رمان را به نشر ققنوس سپرده ام، و من هم دلم می خواهد در ايران منتشر شود.
در نهايت مخاطب من ايران است.
در مورد کلاس يا آموزش داستان نويسی هم شايد خيلی ها درست بگويند، و با کلاس نتوان کسی را نويسنده کرد، اما هدف من پس اينهمه سال تلاش فقط اين بود که اگر دارنده ی نهاد قصه گو با تجربه ها و تکنيک ها راهش کوتاه شود، زهی مراد، اما هدف ديگرم اصلاً آشنايی قشر وسيعی از وبلاگ نوي ها و داستان نويسان جوان بود که امر کتابت را جدی ار ببينند. کتابت ما را از شفاهی بودن و دورويی و دروغگويی و دوچهره شدن و جو افواهی نجات می دهد.
در مورد اين جوان هم خشم نگير، چيزی گفت.
مثلاً ما در سال های جوانی در هنرهای زيبا برای نمره گرفتن هم که شده ناچار بوديم ببينيم اين دادائيست ها کی اند و چی اند؟ حالا من بيايم باهاش مچ بزنم؟
به قول سعدی: عاقلان دانند
به هررو از شما ممنون
« عشق بقية تصويرها را مخدوش میکند تا تصور خودش را بتاباند. »
سلام
آقای عباس معروفی
این ها البته گفتن ندارد، اما، ناچار می باید بررسی شود که: «تصور»، اندیشه یا اندیشیدن، در صورت جمع می شود تصورات. و اما «تصویر» یا نقش، در صورت جمع می شود: تصویرات یا تصاویر.
با نگاه به عبارت بالا و به نقل از رمان شما می خوانیم: «عشق بقية تصويرها را مخدوش میکند تا تصور خودش را بتاباند.»
در این جا ما از غلط سجاوندی که بگذریم، به اشتباه دستوری و ناسازگاری روابط «تصور» و «تصویر» می رسیم. البته این اولین بار نیست و کارهای شما پر است از این اشتباهات، ( صورت جمع اشتباه). باور کنید گاهی دلم می خواهد بنشینم و با نقدی بر کارهای شما، بر همه این دسته های گلی که به آب داده اید تا امروز، یکی یکی انگشت بگذارم. اقای عباس معروفی، بد نیست با زبان فارسی بیشتر کار کنید و در جهان توهم خود را در نویسندگی تافته ی جدا بافته نپندارید. باور کنید از سر دلسوزی عرض می کنم. این به نفع زندگی از هم پاشیده شماست. به حرف های تند و تیزی که این جا و آن جا می زنید و در این سایت می نویسید، نگاهی بیاندازید، تا بپذیرید که این اشاره من، برادرانه بود و از سر دلسوزی گفته شد.
——————————
سلام آقای ابراهيم آقازاده
من هم تصور را می شناسم و هم تصوير را.
لااقل يازده سال در دبيرستان هدف به نوباوگان وطن ادبيات و فن بيان درس داده ام که بگذريم
اما يادتان باشد من از روی دستور زبان رمان نمی نويسم. من حتا يای مضاف را حذف می کنم. چون شخصاً خوشم نمی آيد از اين يای دست و پا گير.
سعدی يکجا کلمه ی اطوار را مفرد می کند و يک «ها» به آن می افزايد و «اطوارها» می سازد. اطوار عربی يعنی طورها، روش ها، ولی اطوار فارسی سعدی يعنی ادا، بازی، بازیگوشی، و… و آن هم مفرد. همان روزها هم دلسوزی های زيادی براش کردند، و بهش گفتند: باور کنید از سر دلسوزی عرض می کنم. این به نفع زندگی از هم پاشیده شماست
با اينهمه آقای آقازاده،
من هنوز نفهميده ام ادبيات من چه ربطی به زندگی از هم پاشيده ی شخصی ام دارد. و کی و کجا خود را تافته و جدابافته قلمداد کرده ام؟ قضاوت کيلويی کار خوبی نيست آقای عزيز! ولی من ايرانی ام، در کشوری زاده شده ام که صد و بيست و چهار هزار شاعر معاصر دارد همواره، و هفتاد ميليون قاضی، و هفتاد ميليون متخصص ادبی، و هفتاد ميليون دلسوز. نه جناب! شما هنوز معنی دلسوزی و دلسوزاندن را نمی شناسيد، بعد يکباره اخوی بنده می شويد؟
بر همان جمله ی خودم با غرور می ايستم: « عشق بقية تصويرها را مخدوش میکند تا تصور خودش را بتاباند. »
پیشنهاد من این ست که کلمه (بقیه) را بردارید، تا این رابطه ناسازگار، سازگار شود.
————————-
آقای ابراهيم آقازاده
باز هم سلام
اين پيشنهاد شما خيلی خوب بود. اين جمله البته در رمان کار نمی کند، اما به صورت تک مضراب عالی است. تراش و حذف معمولاً جواب می دهد
ممنونم
انگیزه
انگیزه
ممنون باسی………
ممنون……………….ممنون……..
سلام آقای معروفی عزيزم، بارها اومدم اينجا و نتونستم چيزی بنويسم، جملهی شما در موردِ عشق به نظرم حقيقت داره و شايد به همين خاطر است كه میگويند آدم عاشق كوره. اما من هنوز در موردِ عشق به تعريفی معين نرسيدم و هنوز هم بهدنبالش هستم. من هم ـ همزمان با شما در موردِ عشق ـ بهطورِ اتفاقی قسمتی از هملت را در وبلاگم گذاشتهام.
————————–
سلام
ديدم. کار خوبی کردی.
اما يادت باشه به تعداد آدم های دنيا می تونيم تعريف اون رو داشته باشيم
و در ضمن تجربه های هر آدمی در عشق، يگانه است
منحصر به فرد
آدم حسودیش می شود!
این روزها که همه حالشان بد است و توی جیب هر کس چند قوطی قرص و توی حافظه ی هرکس یک برج چند طبقه ذخیره شده برای لحظات خطرناک، اینجا همه عاشقند و از عشق می نویسند!
بابا یکی به من هم بگوید چطوری عاشق بشوم؟؟؟
قبلاً استعدادش را داشتم ها، الان نمی دانم چه مرگم شده. چندوقت است لکنت زبان گرفته ام. داستان هام هم همه توی یکی دو پاراگراف اول خوابشان می برد. یک پام لب گور است و شش ماهی می شود که قرار است دو ماه بعد بمیرم.
یک نفر ازین جماعت سرخوش و مست به من بگوید، آخرین فرصت من کجاست؟
چه چیز گند و بی سر و تهی است زندگی ای که وقتی باید بدود، می نشیند روی پله ی آخر و چانه اش را به دست هاش تکیه می دهد. این هم از قسمت ما!
——————————–
يکی گفت من عاشق دختر شاه پريانم اما چه کنم که به خوابم بيايد. گفتند اگر تشنه بخوابی می آيد و او را خواهی ديد.
روز ديگر گفت تشنه خوابيدم و او نيامد. پرسيدند چه خواب ديدی؟ گفت: همه آب
گفتند تشنه ی آب خواب آب می بيند، تو تشنه ی دختر شاه پريان نبودی وگرنه می آمد.
خسته ام باسي… انگار براي هميشه كم آورده ام… اما
دلت بهاري
————–
تو که هميشه بهار بودی
سلام.
در فراموش شدن درد عجيبي بايد باشد كه اينگونه استخوان هايم را مي تراشد.
دوست داشتي اين داستان را روي وبلاگم بخوان.
„تالي چهارده محتوم اواخر“
استاد رضا.ب اينو خيلي دوست داشت.
ياد همه چيز به ………
به درك
ولي هنوز مي نويسم و „زينب“ همانطور كه ژوستين خوب پيش مي رفت خوب پيش مي ره.
خوش باشي و دور از اين خاك سفله پرور
تلخي ِ كلامش،پايان تاريخ بود. گفتمش: كاش جاي ِ زهر ِ ماري حرفهات؛ بادمجان كاشته بودي ، پاي ِ چشمانم.
.
سلام آقاي عباس معروفي
همينجا براي مريم نوشتيد : “ اينها رمان نيست، تک جمله های همينجوری“ بي اجازه من هم يك تك جمله ي همينجوري نوشتم. هر چند ، پشت ِ همه ي گفته ها ، هزار هزار خاطره خوابيده… هيس !! بيدار ميشوند. درد از بطن ِ خاطرات لگد مي پراند
.
كنار كامنت هاي (وسواس) گفتيد “ داستان های بهرام صادقی را خوندی؟ “ ، نخوانده بودم. حالا همه اش ميچرخم و از قصه هاش ميخوانم. ممنون از نشاني هايي كه ميدهيد.
————————-
آرش جان سلام
ممنونم که خودت را می سازی
يکی از دخترهام مدتی است که از من خواسته بهش ادبيات فارسی و کمی تاريخ درس بدهم. برای او که زبان پايه اش اينجا آلمانی است و حتا يک دوست ايرانی ندارد، اين يعنی تلاش مضاعف و کار سخت. امروز ديدم خوب پيش رفته، تمرين هاش را کامل و با دقت نوشته، تاريخ را از مادها تا حمله ی اعراب شناخته، و خوب می خواند و می فهمد. خب بهش جايزه دادم و گفتم ممنونم که اين چيزها رو خوب ياد گرفته ی.
گفت: اگر ايرانی هم نبودم، حيف نبود از بخش مهمی از فرهنگ دنيا بی خبر باشم؟
و كاغذ در مجاورت آتش مي سوزد!
مي دانيم
و عشق كه چه كورم ميكنه و چه كودك وقتي يادم ميره ميخواستم قهرباشم ميخواستم كاري كنم دلش برام تنگ بشه اما مثل هميشه نتونستم .دوست دارم از اينجا تا هركجاييكه بشه بدوم برقصم به پايين دامنم سكه هاي حلبي وصل كنم و به پاهام خلخال و عشق كه همه چيز رو از ياد آدم ميبره وقتي صداي معشوقه از كيلومتر ها راه دور ميگه نميتونم ازتو بگذرم .آره باشكوهه همه تصويرهارو مخدوش ميكنه اما تاكي؟ هميشه ميخوام بدونم تاكي بايد غم و شادي رو باهم تجربه كرد تاكي بايد عاشق باشي اما به خودت بگي نه من حق ندارم دوست داشته باشم. وواقعا باشكوهه وقتي تو كه روزهاست سراغ ايينه نرفتي يه دفعه ميري مي ايستي جلوش موهاتو از شونه پنج انگشت رد ميكني و بادستهاي سردت گونه داغتو خنك ميكني.سالهاست عشق با من بازي ميكنه سرشارو مبهوتم ميكنه قلقلكم ميده منو ميخندونه چنان شعفي كه ديگه هيچ غمي تو چهارديواري قلب من راه پيدا نميكنه……و بعد در يه لحظه و دقيقا از اوج پرتم ميكنه پايين.تجربه سالها عاشقي به من آموخته كه من عاشق عشقم نيستم !عاشق جاده ام كه كه جاليز ها ي خيارو گوجه فرنگي رو رد ميكنه پهنه شاليزارهارو رد ميكنه و وقتي به دريا ميرسه ميگه به نگارت نزديكي! من عاشق خطوط ارتباطم وقتي صداي زنگ تلفن همراهم روي قلب من با مداد صورتي خط ميكشه كه آي لاو يو!من عاشق عشقم نيستم من اونو اندازه خودم دوست دارم.
——————————–
سلام ليلای عزيز
می بينی که با واژگان داستان زبان عشق هم باز ميشه.
اميدوارم عاشقانه زندگیت رو بسازی
سلام اقاي معروفي عزيزم ببخشيد كه نوشتمو بدون سلام اغاز كرده بودم دريك لحظه انگار فقط خواستم احساسمو بنويسم بزرگواري شماست كه نوشتمو خونديد و نظر داديد .
عشق خدای درون است که باید بپرستیش تا بر تو بتابد.
سلام استاد عزیزم، امروز عشق بهانه ای شد تا شجاعت نوشتن در این صفحه را پیدا کنم.
فیروزه
——————————-
سلام
کتاب اگزیستانسیالیسم اصالت بشر تو دستم بود که پیداش شد . با همان لبخند همیشگی . همان لبخندی که دندانهای سفید و مرتبش را نشان می داد . با موهای صاف و براقی که روی شانه هاش ریخته بود . با شیطنتی که مخصوص خودش بود یکی از مبلها را کشید جلو و نشست روبرویم . مهربانترین دختری است که به عمرم دیدم . مهربانترین ، زیباترین ، صمیمی ترین و بی شیله و پیله ترین دختری که خدا آفریده. از همان روز اول چنان گرم و راحت و صمیمی بود که انگار سالهاست مرا می شناسد . با چشمهایش گرفتارم کرد . چشمهای آهویی اش . و برقی که در چشمهایش است . برق زندگی ، برق شادی و جنب و جوش . گاهی از مهربانی و خوشقلبی اش می ترسم . او زیادی خوب است و من ؟! هیچ خودنمایی در رفتارش نیست . آرایش نمی کند اما یک دختر اثیری است .
کتاب را از دستم گرفت و ورق زد . در سکوت خنک اتاق فقط من بودم و او . به چشمهایش نگاه کردم . چشمهای سیاه و درشتش . دوستش دارم . یک حالت سادگی در چهره اش موج می زد . دستش را گرفتم . انگشتهای دستش به فشار دستم پاسخی محبت آمیز داد . دستش را روی صورتم کشید و کنار لبهایم را آهسته بوسید و حرفی نزد . بعد عقب عقب رفت و روی مبل نشست و مرا غرق در چشمهایش رها کرد .
احساس سرما می کنم . احساس ترس و تنهایی مطلق . سرم سنگین شده است . پیشانی سفید و مهتابی اش با لبخندی که به لب دارد جلوی چشمم است . با ابروهای باریک و کشیده اش و بینی کوچک و موهای سیاه و براقش . در انتظارش روز و شب را دوره می کنم . دلم برایش تنگ شده ، دلم هوایش را کرده . اما نیست . خاطره ای شده ، رویایی شاید . رویایی شیرین .
——————
سلام محمد جان
آی عشق آی عشق،رنگ آشنای چهره ات پيدانیست.
تصویر عشق ……………….
آری آغاز دوست داشتن است گر چه پایان راه ناپیداست.
و سرانجام عشق…………….
دستانت در دستان دیگری ست ولی یاد تلخ و شیرینت که با من است.
نمیدونستم این چندمین باری بود که از آقای فروشنده میپرسیدم“ کتاب فریدون سه پسر داشت آقای معروفی کی چاپ میشه؟“ ولی این بار با آدرس وبلاگتون غافل گیرم کرد . میخواستم بگم خوب که چی یا به چه دردم میخوره؟ .پیشدستی کرد و گفت میتونی اینجا دنبالش بگردی.
تک تک سلول های بدنم تحت تاثیر یود .مدهوش مبهوت بدون کلامی حرف. روحم دوباره از کتاب شما تغذیه میکرد و این وجودی بود که برای دومین بار به نابی و بی خدشه بودنش پی بردم. اسم عباس معروفی فقط برام یک اسم نیست.وجود ملموسی که با کتاباش انس گرفتم . هیچ وقت هم جرات این رو پیدا نکردم که براش حتی کامنت بگذارم.اگر بشه اسمش رو داستان کوتاه یا یادداشت گذاشت خیلی وقته که مینویسم و خوشحال میشم اگر وقتتون رو نمیگیره بخونین و راهنمایی کنین. این هم وبلاگ من خوشحال میشم یک سری بزنین البته اگر آدرس ایمیل تون رو داشتم حتما براتون کاملش رو پست میکنم
Yuhan.persianblog.ir
————————-
سلام
حتما سر می زنم