جستجو

پازل


——————-

برام یک پازل هزارتکه خریده بود که وقت‌های تنهایی بسازمش، و شاید با این سرگرمی رنگارنگِ پیچیده این واژه‌ی "عجب!از دهنم بیفتد. اوایل هیجان داشتم گاه و بیگاه چند تکه‌اش را می‌چیدم، بعد زود خرابش می‌کردم. تو باشی و من سرم را به اباطیل گرم کنم؟ تا این که یک روز غروب وقتی از سر کار برگشت رفتم جلو در کیف و کتاب را از دستش گرفتم، تا آمد مرا ببوسد، خواستم مثلاً شوخی کنم، از دهنم پرید: «ولم کن عااااامو!»

ترش کرد. تق تق رفت توی اتاقش در را بست و دیگر درنیامد. بهش حق می‌دهم چون چنین جمله‌ای بین ما رد و بدل نمی‌شد. نمی‌دانم از کجا آمد، و چرا؟ گفتم عجب! پشت جمله‌هایی که می‌گوییم و پشت کارهایی که می‌کنیم، مسئولیتی هست، حتماً دلیل و حکمتی هست، یا لااقل خاطره یا نشانه‌ای که فقط ما دونفر می‌دانیم. و البته بعضی چیزهاش را هم یکی‌مان نمی‌داند. باز گفتم عجب! چرا نمی‌داند؟ عجب! و بعد باز این واژه افتاد توی دهنم که مجبور شدم دوباره به پازل پناه ببرم. انگار خاطراتم را در ذهنم مرتب می‌کردم. می‌گشتم از لالوی سال‌ها یک تکه درمی‌آوردم می‌گذاشتم اینجا. عجب! تمرکز و دقت می‌خواست، بعد حل بود. باز یکی دیگر می‌جُستم می‌گذاشتم اینجاتر. یکی یکی قطعه‌ها درمی‌آمد و سر جاش می‌نشست. خب، اینجا که کامل در آمد، حالا اینجاتر، قطعه‌ای دیگر، این هم از این. خب؟ یعنی این مال اینجا بود؟ چرا نمی‌فهمیدم؟ پس لابد این یکی هم می‌آید اینجا. عجب! هرچه کامل‌تر می‌شد بازی سرعت بیشتری می‌گرفت.

آخرین شب، بلندترین شب زندگیم بود. گفتم تا کاملش نکنم نمی‌روم توی رختخواب. گفت: «نمیای پیشم بخوابی؟» یک حریر بلند جلوباز تنش بود، حتا روبان دور کمرش را نبسته بود. از ساق‌هاش رفتم بالا، نگاهم را در کمرکش دزدیدم و گفتم: «بذار اینو تمومش کنم.»

طوری نگاهم کرد که دلم ریخت. نگاهش از من کش آمد روی تن خودش، و لبش را با نوک زبانش تر کرد. اینجور مواقع آدم یک بهانه‌ای می‌آورد، تمارضی می‌کند، و یک جوری قضیه را می‌مالاند. من نتوانستم. دیگر چه بهانه‌ای بیاورم؟ تکراری، تکراری، تکراری… خمیازه؟ که او می‌گفت دهن‌دره؟ و لابد دهنم را دره‌ای می‌دید که بین ما فاصله می‌انداخت؟ یا باز هم تمارض؟ یا چی؟ مجبور شدم بگویم: «همه‌ی زندگی که این نیست.» بعد یاد رمانی افتادم که تازگی‌ها خوانده بودم؛ از آن نویسنده‌ی ژاپنی، اسمش یادم نیست. زن رمان همین جمله را به مرد گفت. مرد در نامه‌ای که سال‌ها طول کشید تا به دست زن برسد براش نوشته بود: «اگر روزی در کتابی خواندی که زن یا مرد داستان چنین جمله‌ای به زبان آورد که"همه‌ی زندگی که عشقبازی نیست!نویسنده‌اش در نهایت ایجاز دارد می‌گوید طرف کلک رابطه را یک‌طرفه کنده و تنش برای این آماده نیست. خواننده هم تا ته ماجرا را می‌خواند. خر که نیست!»

کمی خجالت کشیدم. به خودم گفتم: «خاک بر سرم! چرا این حرف را زدم؟» چرا روم نمی‌شد باهاش روراست باشم؟ چرا شهامت نداشتم حقیقت را بگویم؟ چرا ما آدم‌ها اینجور می‌شویم؟ بعضی چیزها را نمی‌توانیم اعتراف کنیم. انگار از مرگ کشنده‌تر است. انگار زبان‌مان می‌سوزد. لال می‌شویم و هی راه تازه احداث می‌کنیم. آدمی در طول تاریخ آنچه بیش از همه ساخته، راه بوده؛ هی ساخته و هی گریخته است، و یا در حال گریختن ساخته است. پففففف!

هنوز سرم پایین بود و فقط ساق‌هاش را می‌دیدم. می‌دانستم همینجور ایستاده بر درگاه دارد بروبر نگاهم می‌کند. لابد توی دلش می‌گوید: «الاغ! همه‌ی زندگی… فکر می‌کنی فقط تویی که باید زندگی رو بفهمی؟ دیگران هم شعور دارن، احساس دارن…» راستش حسابی خجالت کشیدم، اما چیزی که من زیاد دارم اعتماد به نفس است. از بچگی اینجور بزرگ شده‌ام که خیال می‌کنم همه‌ی دنیا مال من است، همه را برای من خریده‌اند و ریخته‌اند روی زمین که هرکار دلم خواست بکنم. یکبار به خودم نهیب زدم که بگویم به چیِ من دل بسته‌ای؟ دیگر با چه زبانی بگویم؟ تو که خنگ نبودی. بودی؟ برو دنبال زندگیت. هرچه کردم نتوانستم. نشد. زبانم بند آمد. دلم می‌خواست زمان بگذرد یادش برود همه چیز خودبه‌خود ماست‌مالی شود. نشد. بد مخمصه‌ای بود. برای این که دلش را خوش کنم گفتم: «می‌خوام صبحونه ببرمت اونجا… بگم کجا؟… بعدش هم سفر آلاسکا رو بگو… ماچ موچ، خوب بخوابی، شب بخیر.»

رفت. و من پازل را تمام کردم. با چند حرکت، همه چیز درآمده بود، کامل و بی قطعه‌ای گمشده. پا شدم روی صندلی ایستادم و از بالا خوب نگاه کردم: عجب! انگار از پشت مِه درآمده بود و در روشنا داشت برام زبان درمی‌آورد. عجب! پس این بود! برای همین است که ساختنش اینهمه وقت می‌بَرد. گفتم همینجور روی میز پهن باشد که وقتی بیدار شد ببرد قابش کند.

چمدانم را بستم. هیچکس روی آن نشسته نبود. سبک بیرونش آوردم، سبک بار بستم، و پیش از طلوع خورشید نوک پنجه زدم بیرون. نمی‌دانستم کجا می‌روم. به یک گوشه‌ی آسمان که روشن بود چشم انداختم و راه افتادم. وقتی چمدانم را خرخر می‌کشیدم و از شهر بیرون می‌رفتم، همه خواب بودند.

Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp

4 Kommentare

  1. سلام و عرض ادب آقای معروفی
    من یه کارگر کرمانشاهیم
    به دلیل شرایط بد زندگی مجبور به مهاجرت به مرکز شدم
    اینجا یکی از رفقای عزیزم به من پناه داد و چند روزی است به خواندن کتاب های کتابخانه اش مشغولم
    بعد از خواندن چند کتاب از نویسنده همشهریم منصور یاقوتی سمفونی مرگان شما رو برداشتم و از دیشب تا الان ک تمام شد چشم ازش برنداشتم
    شک ندارم از این دست پیام ها و کامنت ها برای شما زیاد اومده
    گاها شعر هایی هم میگم که زیاد با قوانین شعر سپید نمیخواند اما ادبیاتم کارگریه و همین بهانه ایه برای متمایز انگاشتن قلمم
    از دیشب تا الان پینه هایی رو توی دست هام حس میکنم، پینه هایی از جنس چوب بری، قلم زنی و قلم…
    با این بهانه خواستم تشکری داشته باشم از احساسی ک به من منتقل کردید و یکی از شعر هامو به شما تقدیم میکنم
    با سپاس و ارادت.
    کار گر باغ ما
    بی چاره ی سیگار کشیدن بود
    هر بار که چاله ای می کند
    بی صدا
    فاتحه می خواند
    تا دیگران بلند بلند فکر کنند
    نفس نفس می زند!
    (کارگر )
    ———————-
    ممنونم از شما

  2. مو به تنم سیخ شد عباس خان ..
    وبلاگ را باز کردم طبق معمول منتظر پیام “ تعطیل شد “ بودم …
    دیدم مطلب گذاشتی.. راستش هنوز نخوندم مطلبو
    خیلی خوشحالم برگشتی… دلمون تنگ شده بود
    خوب شد اومدی 🙁

  3. با سلام و درود به شما
    سایت شما رو چک کردم و دیدم از سپتامبر برگشتین.
    خیلی خیلی خوشحال شدم
    برای خوب شدن حالم داستان های شما رو دوباره مرور میکردم اما حالا کلی مطلب از شما هست که میتونم بخونم و تسلی پیدا کنم…
    با سپاس فراوان از شما به خاطر این که دل نوشته هاتون رو با ما به اشتراک میذارین

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert