جستجو

و خدا گاو را آفريد

.
و خدا گاو را آفريد، نمايشنامه‌ای است که در سال 1374 برای چاپ و اجرا ارائه‌اش کردم. پانزده سالی انتظار فايده‌ای نداشت، و هرگز اين کار در وطن اجرا نشد. اول اسمش را عوض کردند، بعد جلو اجرای حسين عاطفی و جمال اجلالی را بعد ماه‌ها تمرين گرفتند.
کار خوابيد، فقط ده دوازده سال بعد به همت نشر ققنوس متن نمايش با «آونگ خاطره‌های ما» منشر شد.
حالا اين نمايش در بال‌هاوس برلين کار به صحنه رفته. هفته‌ی آينده پنجم دسامبر 2009 کار رسماً به اجرا در می‌آيد. متن را دوستم مجيد عباسيان ترجمه کرده، و گروه اجرا به من گفتند که به زبان آلمانی روانی درآمده.
تفاوت اين اجرا با متن در اين است که به جای مرد، يک زن نقش را به عهده دارد، همان مردی که وارد ساعت‌سازی می‌شود اينجا يک زن است. من هنوز کار را نديده‌ام، چند روز آينده خواهم ديد، کمی هم هيجان دارم. شنيده‌ام که بسيار قوی و حرفه‌ای کار کرده‌اند. از خوش‌شانسی من، نمايش با بازی و کارگردانی تئاتری‌های حرفه‌ای تئاتر برلين به صحنه می‌رود.

کارت پستال و پوستر و بروشورش در برلين منتشر شده، اين هم تصوير کارت پستال نمايش «خدا گاو را آفريد»

اطلاعات بيشتر درباره بازيگران و کارگردان و سالن و زمان اجرا هم اينجا هست
Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp

124 Kommentare

  1. سلام
    پارسال نمایشنامه را خوندم …. فوق العاده زیبا بود
    و متاسف ام از اینکه این اجرا را نمیتونم ببینم !
    —————
    اميدوارم توی ايران اجرا بشه
    با کارگردانی حسين عاطفی

  2. سلام استاد
    رك و بدون غش بگم.من پول ندارم كتاباتون رو بخرم و بخورم(البته با چشمم).يه بار بطور كاملا ابلهانه كتاب فريدون سه پسر داشت شما را دانلود كردم و پرينت گرفتم و خوراك چند روزم شد.اولا اميدوارم منو ببخشيد.بعدش هم دوست دارم باز بخونم.از شما.
    راستي استاد..
    دنبال يه سري كتاب براي شروع به خواندن دوباره كردن مي گردم.دوست دارم شما برام مشخص كنيد كه چه كتابهايي از ادبيات متعالي ايران و جهان هست كه بتونم استفاده كنم.يه چيزي تو مايه هاي سير مطالعاتي.

  3. سلام . ان شا الله یک روزی این نمایشنامه همین جا اجرا میشه ، با حضور خود شما و البته من در کنارتون .

  4. استاد چه جالب
    این روزها زیاد نمایشنامه می خوانم
    در حال کار کردن ِ یک نمایش هستیم که بخش نمایشنامه اش دست من است
    تا اینجا خیلی خوب پیش رفته .. پرده ی اول که خیلی خوب نوشته شده انشاالله که باقی کارها و باقی راه هم خوب پیش خواهد رفت
    ما امیدواریم .. امیدوار به اینکه این نمایش را یک روز در آلمان بر روی صحنه ببریم
    بامهر
    سیدمحمد مرکبیان
    ——————-
    انشاالله

  5. این ممیزیها کی دست از سر تئاتری جماعت بر میداره خدا عالمه.
    میدونم که خیلی هیجان دارین و حق دارین . اما نه دلتون میخواست تو همون ساختمون خوشگل چهار راه ولیعصر اجرا می رفت .
    ساختمونی که من و دوستام سالهاست دلمون میخواد توش کار کنیم و نمیشه .
    صورت تبریک میگم هزار تا .
    ————————–
    تئاتر در ميان ادبيات و هنر خلاقه، کمی با بقيه متفاوته. تئاتر معمولا بار سياسی و فلسفی حمل می کنه، و ميزان رشد فکری يک جامعه رو نسبت به تئاترش می سنجند، البته اين يک اصل نيست، ولی تجربه در کشورهای پيشرفته اينجور ميگه
    توی ايران، هيچ چيزی نهادينه نيست. وقتی سر سران به ساختن بمب اتم گرم ميشه، ما فرصت پيدا می کنيم چهارشنبه سوری از روی آتيش بپريم

  6. سلام استاد. خبر خوبی بود. خوشحال شدم. نمایشنامه رو قبلن یک بار خوندم. سعی می کنم این هفته دوباره بخونمش. چه خوب بود اگه می تونستم اجرا رو ببینم…
    ——————
    احتمالا کانال تئاتر اروپا نمايش رو ضبط می کنه، البته هنوز قرارداد رو برای من نفرستاده ن. و من منتظرم
    در اون صورت، همه با هم می بينيم

  7. عباس جان سلام.
    خدا را شکر که با به اجرا در آمدن این نمایشنامه به من ثابت گشت آنرا بیهوده دهها بار نخوانده ام.
    عباس جان من تقریباً تمام دیالکت نمایشنامه را از حفظم. امید که تا اجرای نمایش زنده بمانم و با دیدن اجرای اثر زیبایت لذت ببرم و غرق غرور شوم.
    برایت یکشنبه ای زیبا میخواهم و اینکه شادی ات همیشه بر قرار باشد و قله های اوج افتخار همیشه زیر نگاه ات باشند.
    سعید از برلین.
    —————–
    سلام سعید جان
    ممنونم از لطف بی پايانت
    آخرين بار وقتی می رفتی از نمايشنامه های برشت گفتی که سال ها پيش ترجمه کرده ی و نمی دونی باهاشون چکار کنی.
    بعد فکر کردم با بچه های تئاتر توی ايران در تماس باشی که لااقل اجراشون کنن، و چاپ هم که اينجا امکانش هست.

  8. درود
    باسی گلم، یادم هست عزیزی که دیگر در کنارمان نیست. چنین نوشت.
    بعضی از کلمات بر گردن آدمی حق حیات دارند وآدمی نمی‌داند که آنچه آموخته است از او آموخته است. بعضی از کلمات ٌ پاره های بودن ٌ آدمیند و چگونه می توانم ننویسم وقتی که یکی از پاره های بـودنم، پاره لحظـه سرودنم، نه، یکی از پـاره های دلم ، که ز تمام دلـــم عظیمتر و عزیزتر است، با لهجه ای نجیب در گوشم می گوید : بنویس!
    پس باید فقط بنویسم و بنویسم.
    با هزاران گل سرخ
    —————–
    ممنونم مهرداد عزیز
    آره، زندگی با زنده بودن فرق داره، و زندگی از آدم توقع داره که ذهن شو تربيت کنه برای چيزی يا کاری که دوست داره، و فرقی هم نداره چی، مهم اينه که زمان کوتاه عمرمونو تلف نکنيم، و براش وقت بذاريم، هزينه کنيم، بسازيمش، و بعد که به پشت سر نگاه کنيم می بينيم چقدر زندگی کرده يم و چقدر ساخته يم و چقدر نوشته يم… نه؟

  9. سلام استاد
    تبریک می گم.
    واقعا جای خوشحالی داره. خوش به حال آلمانی ها و بدا به حال ما…
    استاد آرشیو کامل گردون را با دردسر زیاد تونستم پیدا کنم. اما متاسفانه با قیمت بالا!!!
    اگه خواستیم مطلبی را برای سایت استفاده کنیم صددرصد شما را در جریان می ذارم.
    راستی استاد هنوز سر قولی که دادید هستید دیگه؟ ما منتظر داستان های ارسالی بچه ای جوون هستیم…
    ——————-
    حتما. من قولم بره، سرم نميره. يا برعکس؟
    راستی دوره ی گردون رو چند خريدی؟
    چقدر دلم می خواست همشو بذارم توی يک سايت، ولی امکان تايپ و سايت و وقت و اين چيزها هميشه مانع بوده
    اميدوارم وقتی برگشتم، اين کار رو انجام بدم

  10. تبریک میگم استاد
    ان شاالله داخل کشور
    به خصوص با این وضع اشفته ای که تاتر در ایران داره
    استاد چرا ما ان قدر بدبختیم
    نسل ما چرا باید تاوان حماقت پدرانش را بدهد
    ———————-
    پدران هم تاوان حماقت پدران شان را می دهند
    دو سه قرنی هست که ايرانی ها دچار انحطاط شده اند، و سه انقلاب آخرش شده اين نکبت
    نسل شما هم می خواد خوشبخت زندگی کنه، و می بينی که همه ی مملکت وجه امصالحه ی بمب اتم شده، اينا حاضرن نصف ايران رو بدن، و بمب اتم داشته باشن، و نسل بعد وقتی با مصائب دست و پنجه نرم کرد ميگه: نسل ما چرا بايد تاوان… و اين دور و تسلسل تا ابد چرخ خواهد زد.
    مرگ يکبار، شيون يکبار، بايد جامعه اين موجودات رو جارو کنه و خودش رو نجات بده، نه؟

  11. استاد معروفی بزرگ سلام
    من واقعآ خرسندم که مجدد این افتخار نصیبم شد و تونستم در وبلاگ شما حضور پیدا کنم
    استاد معروفی در بدو خواسته پیشاپیش از شما می خواهم که جسارت مرا ببخشید. من تقریبآ 19 ساله هستم و عاشق کتاب البته امر به خود ستایی نیست ولی بالغ به 2000 جلد کتاب دارم که بشترش را خانده ام و از این رو علاقه بسیاری به قلم زدن و نوشتن دارم البته بیشتر در بعد تاریخی و اجتماعی لذا با پوزش فراوان از استاد بزرگوارم می خواهم قسمتی از نوشته ام را برایتان ارسال کنم و شما این افتخار بزرگ را نصیب من کنید و با چندین کلمه در موردش مرا یاری کنید
    این متن را به زنان بی دفاع و محروم ایران به ویژه جنوب تقدیم می کنم
    علیرضا عجرش
    تقديم به:‌
    روح زنان جنوب ،‌اين قطعه قطعه هاي گمشده جامعه ، و اعتراف مي كنم كه هنوزر نمي شناسمشان و شرمم باد اگر ……
    اينجا سرزميني است كه سپيده دمش با آواز صبح بخير موج چشم مي گشايد و زن جنوب در گرگ و ميش صبحدم دور از چشم مردان برقه از چهره افكنده و سيما به سيماي تابع گرمش نان مي پزد و صبح گرم اين ديار را با نان گرمي به طفلان و شويش بخير مي كند. حكايت ،‌حكايت زن جنوب است. حكايت زن جنوبي همچون هر زن ايراني ديگر قصه واقعيت است و خيال ،‌سخن زن موجود و زن مطلوب. دختران انتظار و زنان سرنوشت. زن جنوبي در هم تنيده در حصارهاي باورهايي است كه جامعه مرد سالار آن را پديد آورده ،‌ و اين زن خود نيز بازيگر پرده نشيني خود بوده است. آنجا كه فرهنگ تابوي خود را مي شكند ،‌اين زن قدم در وادي جامعه مي گذارد و از پستو بدر مي آيد تا از پس زمانه بدرآيد. چهره سوخته زن جنوبي در دوازده ماه سال مرا متوجه او مي سازد و انگار خورشيد هزاران سال پيش از تاريخ او را اينگونه سوزانده است. رنج و سختي قرن ها در كالبد تك تك زنان جنوبي حضور داشته است. سختي راه امكانش نمي دهد به رنج هايي بينديشد كه به بندش كشيده است. در اين وادي فقر اقتصادي تنها چيزي است كه نمود دارد كه اگر نمي بود شايد اين زن سرنوشتي ديگر مي يافت. آنگاه شايد تبعيض جنسيتي ديگر سنگبناي جامعه انساني نبود. خستگي و شكست اما مانع مهرباني نيست. مانع مهرباني زني كه پابه پاي شويش در تابستاني كه فصل ستيز طبيعت و جامعه است مي كوشد و نم حاصل از شرجي ايي را كه بر پيشانيش نشسته است را پاك مي كند بي آنكه دمي زند تا شايد نمي بر باغچه زندگي خويش شود زيرا بارها به چشم خويش نخل هاي سوخته سر به قامت كشيده از خشكي را نظاره كرده است و خود مي سوزد تا نهال هاي باغچه ي زندگيش بمثال نخل ها نسوزند. و شب شكسته جان و خسته زود هنگام به خواب مي رود. و به راستي چه رويايي را در خواب مي بيند؟
    و من هم آرزوهاي زيباي مارگرت بيگل را براي زنان مهربان جنوب آروز مي كنم.
    و براي تو و خويش چشماني آرزو مي كنم.
    كه چراغ و نشانه ها را در ظلماتتان ببيند
    گوشي كه صداها و شناسه ها را در بيهوشيتان بشنود.
    و زباني كه در صداقت خود شما را از خاموشي خويش بيرون كشد.
    ۱-برقه:نقابی که زنان جنوبی بر چهره می زنند
    ———————————————-
    دوهزار جلد کتاب خوانده ای، خوش به حالت
    حسوديم شد

  12. همه ی کتابها نایابند
    خیلی سعی کردم داستان کوتاه هاتان را پیدا کنم
    نشد
    —————-
    دوياروندگان جزيره ی آبی تر
    نشر ققنوس

  13. تبریک…
    خیلی دوست داشتم کاش می توانستم کار را ببینم اما حیف… حتما سعی می کنم متن فارسیش را گیر بیارم و بخوانم و لذت ببرم و تجسم کنم بازی بازیگران آلمانی را
    ———–
    جای شما خالی

  14. درود
    تبریک ، تبریک وتبریک.
    غصه ام گرفته ، چرا ما از لذت خوبیها و خوبها و زیبایی ها محرومیم!
    به امید دیدنتان.
    با عرض پوزش لطف کنید „ر „واژه ی خاطره را بگذارید.
    ——————
    ممنون
    درستش کردم

  15. جناب معروفی عزیز،
    برای این اجرا به شما تبریک می گویم و از صمیم قلب برایتان خوشحالم هرچند لیاقت آثارتان را بیش از این می دانم و ایمان دارم این سرزمین به نهایت لیاقت خود می رسد و ما آن را لمس خواهیم کرد و عظمت تاریخی را که خویش رقم می زنیم شاهد خواهیم بود. فکر می کنم این سرزمین به همه ما برای دوباره ساختن نیاز دارد. شاید همین انگیزه دلیل نرفتنم بوده است هرچند هنوز نمی دانم از کجا باید آغاز کنم.
    همیشه سرشار از هیجان های شیرین باشید…
    ——————-
    چقدر درست می بينی و درست فکر می کنی
    آفرين
    و اميدوارم بتونی کار کنی

  16. سلام
    یه نفر قرار بود بیاورد جلدی 0100 تومن اما بعد گفتش که چند شماره بیشتر نداره و شماره یکی دیگه رو داد که گفت آرشیو کامل رو داره و 90000 تومن قرار گذاشتیم. هنوز مجله ها رو ندیدم.
    راستی استاد برای اینکه سرمون کلاه نره می شه بگید چند شماره در مجموع چاپ شد و شماره آخر چندمی بود؟
    در مورد گذاشتن مجله گردون روی اینترنت هم فکر نمی کنم زیاد کار سختی باشه، شما دستور بدید درستش می کنیم،
    با یه اسکن و نهایتا تبدیلش به پی دی اف می شه یه کار خوب از توش درآورد

    ———————-
    سلام
    يک نفر گفت توی شيراز دويست هزار تومن خريده، ولی من قيمت ها دستم نيست. نمی دونم يعنی چی.
    گردون در ايران 52 شماره در اومد که يک ويژه نامه ی نقاشی هم داشت در قطع رقعی.
    قيمت ويژه نامه که حدود 240 صفحه بود با سردبيری روئين پاکباز و فريده لاشايی، در سال 1370 نود تومن بود
    اگه زحمتشو بکشی هزاران نفر سپاسگزارت خواهند بود، و من بيشتر

  17. گفت كتابي باشد كه وقتي خواندش، از كتاب خواندن زده نشود. گفت كتابي معرفي كنم كه بعد از آن، هر روز براي خواندن حريص تر باشد. بي ترديد گفتم: سمفوني مردگان عباس معروفي. بردمش كتاب فروشي، همه ي كتاب فروشي هاي اين شهر. نبود. پيكر فرهاد بود. سال بلوا بود ولي سمفوني مردگان…
    يكي مي گفت „ما كتاب سياسي نمي آوريم“ گفتم من كه سه بار خواندم اش. سياسي؟! گفت نويسنده اش كه هست! از وقتي مه معروفي از ايران رفت، كتابهايش به سختي چاپ مي شدند حالا هم جمعش كرده اند و ديگر چاپ نمي شود.
    – حالا چه كنيم؟
    – خودت را خسته نكن. نيست. دست دوم فروشي ها را بگرد.
    همه ي دست دوم فروشي ها را از آن روز زير پا گذاشتيم. فقط يكي بود. بيست هزار تومان. گفتيم مي ارزد. گفتم صد هزار تومان هم بود مي ارزيد.خريديم. ولي از آن روز به بعد ماتم گرفته ام. اگر روزي كسي خواست كتابي بهش معرفي كنم چه كتابي را بگويم؟ اگر اينبار خواستم به كسي كتابي هديه كنم كدام كتاب را؟
    هنوز پنج صفحه اش را بيشتر نخوانده ولي ميگويد: مي ارزيد…مي ارزيد…بيشتر از اينها مي ارزيد
    ———————–
    ممنون که کتاب منو می خونيد
    اما قيمت سمفونی مرگان 5700 تومن بايد باشه، نشر ققنوس، تهران

  18. درود بی کران به استاد بزرگوارم
    جناب استاد معروفی سن و مشکلات من اجازه نداده که من بتونم 2000 جلد کتاب بخونم ولیکن میتونم بگم صفحاتب از تمامیشان را خوانده ام
    استاد معروفی با جسارت فراوان من با استفاده از جملات زیبای شما سروده ای را نوشتم که دوست دارم آنرا به شما تقدیم کنم
    ما همچون پرندگانی هستیم که در قفس می میرند
    و در آسمان به ابتذال کشیده میشوند
    همچون باسوادان باطلی که
    همانند روزنامه های باطله
    با دلی پر ولی بی مخاطب خاک می خوریم
    علیرضا عجرش
    و اینم سروده ای از خودم است هر جند بی ارزش ولی تقیدیم به شمایی که هنوز هم بخود می بالم که از خوانندگان کتاب های شما بوده ام
    بترسید از او بترسید از او که آدمی است
    به چهره اش ننگرید
    چهره اش نقابی است که تبسم را بر لبانش دوخته اند
    نقابی که پاکیرو بر چشمان و خوبی را بر زبانش دوخته اند
    بترسید از او که سراسر کینه است
    بترسید از او که دندان نیشش به خون آغشته است
    بترسید از او که نا پاکی را آورد بر زمین
    بترسید از او گویندش آدمی
    علیرضا عجرش

  19. با درود فراوان
    خیلی سخت است که آدم بخواهد برای قلم به دست یکه تاز دیارش که برایش چیز می نویسد پیام تبریکی بفرستد و مثل سگ از سگهایی که قلاده به دور گردن آدم می اندازند بترسد
    آقای معروفی عزیز از صمیم قلب به شما تبریک می گویم
    —————————-
    سلام

  20. همين امروز سفارشش دادم
    ممنون
    قلمتان هميشه سرشار از كلمه…
    سورين
    +راستي برگشتم. شايد بازگشتنم دليلي شود براي آشتي اين دوگانگي ها. و تبريك

  21. آقا سلام
    من بد طلبه‌ی گردون هستم. چه کار خوبی‌ست گذاشتن‌اش روی اینترنت.
    پیشاپیش، دست مریزاد آقای حشمدار.

  22. استاد عزيزم
    ميدانم…
    اينجا وقتي كتابي ناياب مي شود و در دست دوم فروشي ها بايد دنبالش بگردي، هر قيمتي كه بخواهند روي كتاب ميگذارند. يك نفر هر چي اصرار كرد „رويا“ي فرويد را سي تومن هم نمي فروخت…
    كتاب خريدنمان هم „درد“ دارد!
    ولي سمفوني مردگان را هر چه ميگفت ما ميخريديم.
    مهربان ترين مرد دنيا، دوست ميداريمت و ميخوانيم ات. هنوز. هميشه

  23. سلام
    اگر تمایل به تبادل لینک دارید مرا با نام
    بهترین سایت دانلود کتاب و نرم افزار
    لینک کنید و جهت لینک شدن به من اطلاع دهید.

  24. سلام معروفی عزیز. خوشحالم که هنر ایران در جای جای جهان نمود دارد و نفس میکشد. هر چند اگر در ایران بود چیز دیگری بود. خودمان میدانیم و شما بهتر از ما.
    مثلا فیلم درباره الی را که دیدم خیلی خوشم آمد و کیف کردم که هنوز هنر توی ایران میتواند از روزنه هایی نفس بکشد. نظرتان را راجع به درباره الی چیست. خیلی دوست دارم بدانم. مرسی
    ————————–
    من دو کار بسيار خوب از اصغر فرهادی ديده م، که درباره ی اولی، „شهر زيبا“ توی همين وبلاگ نوشته م، کارهاش يک سر و گردن از سينمای ايران بالاتره، البته هنوز هامون رو دوست دارم، و زير پوست شهر، و به خصوص درباره ی الی.
    بيست بود

  25. باسي عزيز
    آيا ادبيات سورئال صرفا ادبياتي غير واقعي است ؟
    اگر با ديد سورئال به دنياي واقعي نگاه كنم نتيجه دنيايي غير واقعي است ؟
    آيا اون چيزي رو كه مي بيني مي نويسي يا اونچه كه خواننده از تو مي خواد كه ببيني ؟
    باسي عزيز سلام
    هزار سوال از اين دست دارم كه باعث سكته شده در كارم
    يه ترس عميق كه به من ميگه سورئال نگاه نكن و من نمي تونم
    نمي دونم سياه نمايي تا چه اندازه مجاز هست و آيا ميشه حدي براش قائل شد ؟
    و اگر حدي قائل نشم آيا تلخي رو مخاطب مي تونه هضم كنه ؟
    راستي مرسي از راهنماييت آموزگار عزيز
    به فول خودت كه قديما گفتي سعي مي كنم از سوراخ كليد نگاه كنم
    باسي عزيز
    تبريك و ممنون كه آموزگار مايي
    ————————–
    سلام
    ببين، هيچ هنری نيست که پاش روی زمين نباشه، سوررآليسم هم ريشه در واقعيت و رآليته داره، و چيزی که اقلاً يه پاش روی زمين نباشه، هنر نيست.
    نه اون چيزی رو که می بينی بنويس، و نه چيزی بنويس که ازت ميخوان، همه چيزو با دوربينت نگاه کن، و برای دلت، برای سايه ات، برای طرف نقل ات بنويس.
    يعنی برای مخاطب خاص ننويس.
    در اين مورد مفصل توی برنامه های اينسو و آنسوی متن نوشته م.
    و کی به تو گفته سوررآليسم يعنی سياه نمايی؟ سياه نمايی و سفيدنمايی روزگاری ست که بر تو و من می گذره، اگه روزگارمون سياه باشه، ادبيات مون هم تأثير می گيره. اما نک و نال نکن، توی ادبيات واقع بين باش، و سورآليست بيافرين، فقط نق زيادی و زنجموره، دل خواننده تو سياه می کنه، «مراقب باش نری تو باقالی ها» اينو طرف نقلم به من ياد داده.
    و در ضمن، سعی کن خودت رو سالم نگه داری، کمی هم ورزش، کمی روحيه، و دو پرهم پرتقال

  26. سلام استاد مهربانم که دلی به وسعت کلمه های نابی که مینویسی داری.
    صمیمانه ترین تبریکات مرا بپذیرید.برای ما دریغ می ماند و حسرت که از دیدن این کار محرومیم.امیدوارم روزی بیاید که تاتر شهر میزبان نمایشنامه شما باشد و ما تو نویسنده ی محبوبمان را غرق گل کنیم.به امید آن روز.
    ————-
    ممنونم

  27. موفق باشید
    اقای معروفی
    اگر برای آرشیو گردون آنلاین کمکی بخواهید، من حاضرم.
    (این پایین لایه لای کامنتها خواندم که در پی وقت و سایت و تایپ اینها … هستید)
    ————-
    فکر کنم بهتره همان دوست خودش با شما تماس بگيره يا شما با او

  28. سلام آقای معروفی عزیز
    تبریک برای اجرای نمایشتون. و باز هم به من ثابت شد که دارم در شهر و کشور اشتباهی‌ زندگی‌ می‌کنم
    به امید دیدار
    پ.ن
    یه سوال آقای معروفی چطوری می‌تونم کتاب جدیدتون رو بخرم؟
    ———————————
    سلام سپيده عزيزم
    می تونم براتون ارسال کنم
    يکبار ديگه آدرس تون رو برام می فرستين؟

  29. استاد تبریک فراوان !میگن عدو شود سبب خیر ! شما رفتید از این سیاهی وزارت ارشاد هم خلاص شدید فقط افسوسش برای ما! به قول اسکار وایلد عدالت ممکن است دیر برسد ولی شکی نیست که بالاخره می رسد .برای دیدن اون روز به توصیه شما امیدوارم و خشمگین !
    ———————————-
    به اميد روزی که ديوهای سفيد و سياه از مملکت ما برن بيرون

  30. سلام استادعزيز
    سمفوني مردگان رادوباره مي خوانم.هركجاباشيد سلامت وتندرست باشيد. اما تاريخ اجراي نمايش را2990ن.شته ايدكه همان 2009 است.
    درودبرشما
    ————
    مرسی، درستش کردم

  31. موفق و پیروز باشید…
    فقط یه پرسش…تفاوتِ اولین احساستون توی یه کار چی هست,که کاری داستان می شود و دیگری نمایش نامه؟
    ———————
    کارهايی هست که در قالب رمان ميشه بيان کرد، کارهايی در قالب داستان، و گاه در قالب نمايش
    دلايلش اينجا جا نميشه

  32. استاد سلام و عرض تبريك
    و حيف كه ما در ايران اين بار هم دستمان از كارهاي شما كوتاه است
    اما مي توانيم برويم آونگ خاطره هاي ما را بگيريم نمايشنامه را بخوانيم و توي ذهنمان با بازيگرهاي آلماني تجسمش كنيم!
    راستي استاد بازيگري كه عكسش روي كارت پستال كارتون هست چقدر شبيه گلشيفته هست. درباره ي درباره ي الي گفتيد. كاش چند خطي هم درباره ش مي نوشتيد. مثل مطالبي كه راجع به بعضي داستان ها توي آموزش داستان نويسي نوشته ايد مثل گربه در باران و يا رگتايم
    حتمن خواندني خواهد بود
    ———————
    کاش وقت داشتم و می تونستم
    ولی حيف

  33. چو ضحاک شد بر جهان شهریار
    برو سالیان انجمن شد هزار
    سراسر زمانه بدو گشت باز
    برآمد برین روزگار دراز
    نهان گشت کردار فرزانگان
    براکنده شد کام دیوانگان
    هنر خوار شد جادویی ارجمند
    نهان راستی آشکارا گزند
    شده بر بدی دست دیوان دراز
    به نیکی نرفتی سخن جز به راز

  34. ..سارا زنی ست بیمارستان روانی اهواز به تعشیََتَم می برندَش مریم ام
    از قربانی خیابان های بی سقف هنوز می ترسم پدر
    میدان ونک محاصره ام کرده با باتوم
    دست هایم گلوله می شکافت وُ معاشقه انگشتانم سایه مردی ست چار راه جمهوری را روانی می شوم هنوز
    خیابان هم تیمارستان خوبی ست پسرم
    پنج سالگی ام را هنوز می ترسم پدرم
    شعرهایی به لهجه من نیستند من نیستند
    دست هایی دامنم را پایین می کشد هنوز زیر کارون زاینده رود بخشکد
    به خودم پناه می برم پدرم
    مردهایی با تفنگ هاشان خوابیده ام
    هنوز توی شقیقه ام شلیک می کنند !

  35. سلام
    حضور خلوت انس باز نمی شد من انقدر ناراحت شدم که ایمیل زدم بهتون…فکر نمی کردم به همین زودی برطرف بشه…
    خوشحالم از این که هنوز این خط ارتباط برقراره…
    اما بخش های کارگاه داستان زمانه باز نمی شه که من داستان ها رو بخونم!!!
    به هر حال به جای نق زدن فکر می کنم بهتره بهتون تبریک بگم درباره ی این نمایش…
    در ضمن فکر کردم داستان به دستتون نرسیده چون کپی خودم از ایمیل سفید بود!!! دوباره فرستادم!!! البته اگر اصلاً نخوانیدش لطف می کنید! با چه اعتماد به نفسی فرستادم نمی دونم! فقط چون متوجه شدم چیزی به دستتون نرسیده فرستادم وگرنه خودم می دونم خیلی مزخزفه…
    ———————–
    پس روش کار کن، هر وقت احساس کردی بی عيب و نقصه برام بفرست

  36. سلام استاد
    چه خوب …ولي كاش در اينجا اجرا مي شد.
    استاد چطوري مي توانم ذوب شده را تهيه كنم؟امكان ارسالش هست؟؟
    —————————–
    به زودی مياد

  37. سلام استاد مهربان
    تبريك به شما و دوستاران شما براي اجراي نمايشنامه
    من يك داستان برايتان فرستادم ،فكر نمي كنم كه بدون عيب و نقص باشد اما استاد ما يه مطلبي مي گفت ،اون هم اين بود كه نه مثل خيلي ها ،بدون اطلاع بنويسيد و مثلا دنبال كميت نباشيد خيلي ،نه مثل خيلي هاي ديگر هم كه دست به كاري نمي زنند، براي من تازه كار،نوشتن كار بدون نقص ،ادعاي است كه خودم هم باورش نمي كنم اما فرستادم لااقل متوجه بشوم كه اگر فاصله زيادي دارم ،بيشتر تلاش كنم ،زياد هم طولاني نبود كه خيلي وقت با ارزش شما را بگيرد. از اينكه براي جون ها وقت مي گذاريد بسيار ممنونم باور كنيد درايران به سختي بشود چند تا داستان نويس حتي تازه كار كنار هم جمع بشوند و براي خودشان داستان بخوانند ،كار جديدي كه كردم و مطمئنم اگر شما هم بوديد توصيه مي كرديد اين بود كه ليست 100 رمان برتر قرن را از نت پيدا كردم كه بخوانم كه البته بعضي را خوانده و بعضي را هم شايد مثل اوليس خواندنش سخت باشد اما خوب خيلي هاش رو مي شه خواند.
    اميدوارم روزي بتوانم شما را ملاقات كنم
    بهمن صادقي
    ———————–
    بهمن عزيزم
    من هر هفته يک کار در راديو زمانه می خوانم و با مروری بر داستان، سعی می کنم نقاط قوت و ضعف کار را بگويم. داستانهايی که بيش از هشت دقيقه باشد، حتا اگر شاهکار باشد، فعلاً در اين بخش نمی گنجد و نمی توانم اجرا کنم.
    می ماند داستانهای کوتاه تر که به ترتيب دارم می خوانم، و سعی می کنم خوب هاش را زودتر اجرا کنم
    راه ديگری هست؟

  38. سلام
    چه تحملی داری شما
    بعد ِ این همه سال
    می دونم نمیشه عادت کرد
    امیدوارم اجراش اندازه ی نمایشنامه باشه
    در مورد پست قبلیتون که در مورد شعر بود می خواستم بگم مرحوم نجمه زارع شعر خوبی داره که اولش میگه :
    غم که می آید در و دیوار شاعر می شود / در تو زندانی ترین رفتار شاعر می شود
    می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی / خط کش و نقاله و پرگار شاعر می شود
    و گذشته از همه ی اینا
    حالتون چطوره ؟
    امیدوارم سلامت باشید

  39. عباس معروفی عزیز
    سلام.
    تبریک می گویم. یک نویسنده می نویسد که خوانده بشود. یک نمایشنامه نویس می نویسد که اجرا بشود و حالا دست نوشته هات روی صحنه جان می گیرد و به حرکت در می آید. دوست داشتم از نزدیک می دیدمش. کنار صندلی نویسنده اش یک جا هم من رزرو می کردم و بعد نمایش با هم درباره ی آدمهای نوشته ات حرف می زدیم.
    معروفی بمانید.
    ———————-
    جاتون خالی بود

  40. سلام آقاي معروفي
    از تابستان هر چه سؤال داشتم از شما، پيش ِ خودم نگه داشته ام
    موضوع پايان نامه ام هم تصويب شد.
    من هم در اين بلاد “ ذوب شده“ را ندارم و
    قرار است يكي برايمان بياورد، از سوئد، اگر باشد.
    نخستين كتابتان، “ رو به روي آفتاب “ را هم پيدا نكردم
    چند داستان كوتاه هم از شما در مجله ي “ برج “ ديدم كه هيچ كدامشان را
    در مجموعه ي “ دريا روندگان جزيره ي آبي تر “ نياورده ايد.
    اين روزها در آرشيو نشريات دانشگاه به “ گردون “ سر مي زنم
    اجازه نمي دهند بيرون ببريم
    اميدوارم دوستاني كه“ اينجا “ از گردون نوشتند اگر توانايي دارند همّت كنند و در دسترس ديگران بگذارند.

  41. سلام استاد
    من قلم شما را به خاطر لطفي كه در خدمت ما جوان ها مي كنيد مي بوسم
    راه ديگري نيست و كاملا حق با شما و منطق هم همان چيزي را حكم مي كند كه فرمودين
    ما هم سعي مي كنيم باعلاقه و پشت كار، كار كنيم
    با تشكر
    هميشه پيروز و سربلند باشين
    ————————
    من هم روی ماه تان را می بوسم

  42. سلام استاد سلام … احسان هستم احسان … امیدوارم هنوز تووبلاگ فراموشتون نشده باشم…گرچه دیگه پیرشدین و … اجرایه نمایشنامه تون خوشحالم کرد تبریک میگم،گرچه اونجا نیستم و اجرا رو بیینم و از آبمیوه هایه مخصوص آلمانی که توش خرده میوه هم هست بخورم و…
    ——————–
    سلام سلام
    جای شما خالی، نمايش و آبميوه و چای

  43. سلام
    بازم منم . الان که اينو مينويسم نميدونم خوشحال باشم يا غمگين؟ غبطه بخورم يا حسادت بکنم؟!
    ولي از ته قلبم تبريک مي‌گم! چون اين نمايشنامه بايد اجرا مي‌شد. خوشحالم که ميگين به اندازه استحقاقش اجرا مي‌شه! من نا اميد نيستم و حتما يه روز به صحنه مي‌برمش!
    ——————–
    ديشب شب نخست اجرا بود، بازيها، کارگردانی و آن صحنه پردازی مينی ماليستی گرد، همه را مسحور کرده بود. بازی پگاه فريدونی در نقش مرد تمام صحنه را قورت داده بود.
    جای شما خالی، و اميد که به زودی خودت آن را اجرا کنی

  44. حکیم این جهان را چو دریا نهاد
    برانگیخته موج ازو تند باد
    چوهفتاد کشتی برو ساخته
    همه بادبانها برافراخته
    یکی پهن کشتی بسان عروس
    بیاراسته همچو چشم خروس
    محمد بدو اندرون با علی
    همان اهل بیت نبی و ولی
    خردمند کز دور دریا بدید
    کرانه نه پیدا و بن ناپدید
    بدانست کو موج خواهد زدن
    کس از غرق بیرون نخواهد شدن
    به دل گفت اگر با نبی و وصی
    شوم غرقه دارم دو یار وفی
    همانا که باشد مرا دستگیر
    خداوند تاج و لوا و سریر
    خداوند جوی و می انگبین
    همان چشمه ی شیر و ما مبین
    اگر چشم داری به دیگر سرای
    به نزد نبی و علی گیر جای
    گرت زین بد آید گناه من است
    چنین است و این دین و راه من است
    برین زادم و هم برین بگذرم
    چنان دان که خاک پی حیدرم
    استاد عزیزم سلام . عید غدیر رو خدمتتون تبریک می گم . امیدوارم هرجا که هستید شاد و سلامت باشید .
    ————————
    مرسی عزيزم

  45. سلام آقای معروفی
    باور کنید شنیدن داستان ام با صدای شما یک دنیا برایم نشاط ،غرور و لذت آورد.نقد هوشیارانه تان هم بسیار تخصصی بود .با تمام وجود از شما ممنونم.
    حق با شماست .این داستان در نیم ساعت نوشته شد و بازنویسی هم نشده بود.حتمآ بعد از چندی بازنویسی و ویرایش می کنم.
    ممنون .
    ———————-
    قابلی نداشت

  46. سلام استادم
    اینقدر تصادفی به وبلاگ شما برخوردم که …
    ببخشید منو اصلآ نمیدونم چی بگم
    فقط اینکه یکی از بهترین و خاطره انگیزترین و تاثیرگذارترین کتاب زندگیم که دست کم 20 بار با شور و عشق وصف ناپذیر خوندمش“سمفونی مردگان“بود.
    ———————–
    مرسی که رمان منو خوندین

  47. سلام استاد. تبریک! نمایشنامه را که قبلا خوانده بودم و کار بسیار خوبی است. اصل حال خودتان چطور است؟ ما هم هستیم اینجا بی شما و می گذرد. هم مجموعه داستانم هم رمان دست ناشرند. اوکی داده و رفته ارشاد. بقیه اش با خداست. می بوسمتان. دوستان هم سلام می رسانند. تا بعد، بعد سعادتی.
    ———————–
    سلام رضيه عزيزم
    جات خالی بود، و اجرا عالی
    منتظر کتابهات می مانم
    و ممنون

  48. عباس معروفی عزیز،
    سلام.
    من همه چیز رو توی رادیو زمانه می خوانم و مطالب صفحهٔ شما رو می خوانم و گوش میدهم چون داستان خوانی شما رو دوست دارم. این بود که نمی دانستم داستانم پخش شده چون توی صفحهٔ شما نیامده:
    http://radiozamaneh.com/maroufi/
    الان توی گوگل جستجو کردم، دیدم هفتهٔ قبل خوانده شده. حرفهاتون روی داستان آموزنده ، زیبا و دلنشین بود. ممنون برای وقتی که به ما اختصاص می دهید. بعضی‌ سکانس ها توی ذهن مانده و نیامده روی کاغذ. همان جزییات که خیلی‌ بیشتر جای کار داره.
    دو تا پیشنهاد/سوال:
    اگر بشود یک کارگاه نمایشنامه نویسی هم مثل کارگاه داستان نویسی بگذارید عالیه. فکر کنم اینها همدیگر را کامل می‌کنند. دوست دارم بدانم فرقشان چیه. به نظر می رسد توی نمایشنامه و فیلمنامه، طراحی صحنه با جزئیات کامل می آید که گروه اجرا کند شاید تخیل و تصور خواننده کمرنگ می شود(البته بیننده کار شاید هنوز لایه هایی را تصویر کند بسته به اینکه کارگردان چطور کار را اجرا کرده مثل اجراهای متفاوت یک متن با گروه های مختلف). شاید هم فرق داستان و نمایشنامه فقط تو طرز روایت هرکدام باشد. نمی دانم.
    پیشنهاد بعدی انتشار این کارگاه ها است.مکمل این سو و آن‌ سوی متن.
    و یک سوال:
    داستانم می آید تو صفحه شما؟
    معروفی بمانید.
    ————————-
    سلام داود جان
    کارگاه نمايشنامه نويسی اينترنتی کمی دشوار است، و مثل خود تئاتر حضور می طلبد
    تفاوت نمايشنامه با داستان، يکيش اين است که بخشی از داستان در نمايشنامه جا می ماند، يا توضيح صحنه می شود، و برخی از همين اطلاعات می رود زير پوشش اطلاعاتی که تنها به وسيله ی ديالوگ بيان می شود، و اين اطلاعات نيايد رو و آشکار باشد، بايد ضمنی رد و بدل شود… و چند مسئله ی ديگر که اينجا جا نمی گيرد
    داستان شما در زمانه منتشر می شود

  49. اقای معروفی عزیز،صمیمانه بهتون تبریک میگم و امیدوارم همیشه پر هیجان خبرهای خوش باشید.امیدوارم به زودی همگی در کنار هم به تماشای اجراش در ایران بنشینیم.

  50. سلام!
    باورم نمیشه من الان اینجا توی وبلاگ شما هستم! و شما جواب کامنت ها رو میدین! خیلی خوشحالم که وبلاگتون رو پیدا کردم!
    برای نمایشنامه و اجرا شدنش بهتون خیلی خیلی تبریک میگم! کاش میشد من هم باشم و ببینم!
    راستی، من یه متنی نوشتم(دومین متنیه که نوشتم)، نمیدونم میشه بهش گفت داستان یا نه؟! میشه ازتون خواهش کنم به وبلاگ من بیاین و ایراداشو بگید و کمکم کنید؟ کوتاهه، خیلی وقتتون رو نمی گیره. اگر بیاین خیلی خوشحال میشم.
    این هم لینکش:
    http://trustkhadgar.wordpress.com/2009/11/30/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1-%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%85%db%8c-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%a8-%d8%b9%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d8%a8%d8%b1/
    ——————–
    سلام
    ممنون از لطف شما
    می تونين داستانتون رو به زمانه بفرستين، و بعد من خواهم خواند، و البته با رعايت نوبت

  51. سلام استاد
    امروز شانزده اذر است
    من دوست دارم بدونم ما تا کی باید کتک بخوریم تا کی باید تحقیر شیم
    براتون نوشته بودم تا که بایدتاوان حماقت پدرانمان را بدیم .شما گفتین مرگ یه بار شیون یه بار بایدجاروشون کرد.اخه چه جوری ؟
    من هرچی نگاه میکنم ما واقعا تنهاییم یه مشت بچه تو خیابون میریزن .ادم مهم ها هم که همه یا از ایران رفتن واز دور میگن لنگش کن یاتو زندانن
    امروز باخودم گفتم مگه این کشور به من چی داده که من انقدر وقت وانرژی براش میزارم . ما اگه میخواهیم موفق باشیم باید مثل فریدون باشیم حداقل این دنیا را داریم چون من دیگه مطمئن شدم خون ایرج هاوسعید ها همیشه پایمال میشه .
    تاقبل از این به همه میگفتم هر چیزی یه هزینه ای داره گاهی باید هزینه شد .مادرم میگفت این مملکت چقدر باید هزینه کنه . اره استاد ما اگر هم کشته بشیم بازم بچه هامون بهمون افتخار نمیکنن و میگن ما احمق بودیم. استاد ببخشید خیلی حالم بده. بهتره تمومش کنم اصلا فراموش کنید نصف شبه خواستم یه کم قر بزنم .
    ——————–
    سلام
    هرکسی که ايران رو دوست داره به شيوه ی خودش داره تلاش می کنه. موضوع جديه

  52. سلام
    از توفیق نمایش نامه ی شما در فستیوال برلین بسیار خوشحال شدم اما انگار در مورد مترجم آن اشتباهی رخ داده که امیدوارم آن را تصحیح فرمایید. همانطور که در آگهی تئاتر بال هاوس نوشته شده مترجم „و خدا گاو را آفرید“ نویسنده ی این سطور است.
    http://www.ballhausnaunynstrasse.de/index.php?id=21&evt=118&L=
    —————————
    بد نبود خانم دکتر از نويسنده ی بيچاره اجازه ای می گرفت تا آدم ديگری که وقت بسيار صرف ترجمه کرده، از نظر احساسی و شخصيتی و حقوقی آسيب نبيند
    همچنان که به مترجم رمان „فريدون سه پسر داشت“ گفته ام، قبل از ارائه ی متن با مترجم قبلی تماس بگيرد و او را در جريان بگذارد.
    رانندگی فقط گاز دادن و با سرعت راندن نيست، خوب است که آدم رعايت رانندگان ديگر را هم بکند

  53. درود بر شما
    تبریک به خاطر بروی صحنه رفتن نمایش
    خیلی خوشحالم از خواندن مطالبتان و صمیمانه قدر دان اصلاع رسانی شما هستم.
    کارگاه داستان نویسی آنلاین هم دارید؟
    کتاب اخر شما را چگونه می شود تهیه کرد؟
    باز هم قدردان زحمات شما هستم.
    داستانک ها یم را میتوانم ارسال کنم؟
    ——————–
    کارگاه داستان آنلاين در زمانه، با عنوان: اينسو و آنسوی متن را دنبال کنيد
    کتاب آخرم را هنوز ننوشته ام، ولی کتاب تازه ام را در آلملن می شود تهيه کرد
    داستانهايتان را به نشانی زمانه بفرستيد
    ممنون

  54. سپاس خدای را که عباس معروفی را آفرید
    تا آبروی ادبیات ایران امان باشد
    و مایه ی مباهات همه ی ما
    با مهر
    لیلا
    —————–
    ممنونم ليلای عزيزم
    سپاس خدای را که ايرانی ام

  55. با درود به استاد عزیز
    بهتون از صمیم قلب تبریک میگم
    خیلی وقت بود که به سایتتون سر نزده بودم و امروز که نوشته هاتونو خوندم خیلی خوشحال شدم به خصوص نوشته هاتون در مورد رمان ذوب شده
    به امید روزی که سانسور در این کشور نباشد
    بدرود
    —————
    سلام ماک پور عزيز

  56. سلام استاد. خبر خوبی بود. خوشحال شدم. نمایشنامه رو قبلن یک بار خوندم. سعی می کنم این هفته دوباره بخونمش. چه خوب بود اگه می تونستم اجرا رو ببینم…
    ——————
    احتمالا کانال تئاتر اروپا نمايش رو ضبط می کنه، البته هنوز قرارداد رو برای من نفرستاده ن. و من منتظرم
    در اون صورت، همه با هم می بينيم
    ——————
    سلام استاد. چه خبر از کانال تئاتر اروپا؟ اجرا رو پخش می کنن؟
    ——————–
    هنوز چيزی قطعی نشده

  57. سلام آقای معروفی. این روزها آقای مارک اسموژنسکی، مترجم لهستانی ادبیات ایران که در مجله گردون هم مطالبی به چاپ رسانده اند پس از ابتلا به بیماری سرطان خون و سپس ابتلا به آنفوآنزا در حالت کما در بیمارستان کراکوی لهستان به سر می برند. وبلاگ زیر متعلق به یکی از خویشان نزدیک ایشان است. متاسفانه اطلاع رسانی خاصی هم در مورد کار و سوابق ایشان در ایران منتشر نمی شود و مطبوعات هم به دلیل فقدان شهرت!!! تمایلی به کار کردن خبر مربوط به ایشان ندارند. گفتم شاید نوشته ای از شما یا اشاره ای روی وبلاگ تان یخ ها را ذوب کند
    لطفا این وبلاگ را ببینید: http://shabdar2007.blogfa.com
    ——————————–
    سلام
    خبر دارم. مارک دوست نازنينم است، مدتی پيش باهاش صحبت کردم، و با شناختی که از روحيه اش دارم، خيلی اميدوارم بتواند ديو بيماری را زمين بزند.
    براش دعا می کنم

  58. سلام استاد. تبریک میگم و خوشحالم که خوشحالید. امیدوارم اجرا همونطور که انتظار دارید باشه. به آلمانی ها حسودی میکنم که میتونن کار شمارو ببینن و ما که ایرلنی هستیم و این نمایش به زبان ما نوشته شده محرومیم. تا کی نمیدونم ولی یه روزی حتما نمایشی از شما خواهم دید روی صحنه ایران خودمان. اگر جز این باشه همه باید مهاجرت کنیم وایران بمونه برای صاحبانش!!! زیادی غر زدم دلگیرم هر وقت میام اینجا دلگیریم بیشتر میشه. احساس از دست دادن دارم! گم کردن و…هزار تا حس بد دیگه.
    استاد من چطور میتونم رمان جدیدتون رو تهیه کنم؟ ممنون میشم اگه راهنماییم کنید
    خوب باشید
    ——————————-
    صاحبان ايران من و شماييم، ماييم
    چه آنها که در وطن غريبند، چه تبعيديانی که آواره ی اينجا و آنجا شده اند
    و کسانی که از مملکت زندان و شنکنجه گاه ساخته اند، غارتی اند و دشمن ايران و مردم و فرهنگ ايران
    اين کتاب در آلمان چاپ شده اگر مسافری داشتيد خبر کنيد .

  59. سلام آقاي معروفي عزیز و دوست داشتنی
    یکی از خواننده های پر و پا قرص آثارتون هستم. کارهاتون عالی هست
    من دیوانه ی سمفونی مردگان و فریدون سه پسر داشت هستم
    آثارتون رو سرکلاس واسه دانشجوها می خونم و تشویقشون میکنم تا پیگیر کارهاتون باشن.
    خوشحالم که شما هستید
    پاینده باشید
    —————————
    شيرين عزيز
    مرسی که کتابهای منو می خونين

  60. سلام جناب معروفي…خوب هستين؟
    تبريك ميگم …
    ***
    خوشحالم كه عباس معروفي اي هست تا سمفوني مردگان رو به نام خودش بزنه…
    شيفته قلم شما هستم…
    هميشه خوب باشين…
    ——————
    راست ميگين. همينطوره، و ازتون ممنونم

  61. سلام آقای معروفی عزيز
    توی اين مدت هميشه به شما سر زدم و مطالب‌تون را خوندم، فقط كامنت نذاشتم. اميدوارم هميشه خوب و شاد باشيد.
    ————–
    مرسی

  62. سلام استاد گرانقدر . چقدر از خواندن نوشته هایت لذت بردم خدا میداند. شمار ا به خواندن یکی از داستانهای کوتاه خودم بنام خاطرات یک فراموشکار دعوت میکنم و بی صبرانه منتظر نظر ات شما خواهم بود. من هم از جنس شما هستم
    ————-
    چشم. می خوانم

  63. استاد سلام. داستانهاي كارگاه داستان زمانه را كه مي خوانم خصوصن اين دوتاي آخري سوالاتي برايم پيش آمد كه خواستم با شما مطرح كنم. اين روزها به گونه اي داستان برمي خوريم كه خيلي رايج شده. داستان هايي پيچيده كه در آنها هيچ اتفاقي نمي افتد و بيشتر به معمايي براي حل كردن شباهت دارند تا داستان. مثل داستان مدار بسته كه آدم بعد از خواندنش بايد بنشيند فكر كند ببيند چي شد. و هر كس هم مي تواند تفسيري از آن بكند. يا مثلن توي داستان دختري كه سر خاك پدرش مي رود هيچ اتفاقي نمي افتد و كلش بيشتر به شعري مي ماند كه به فرم داستان نوشته شده باشد. مي خواستم بپرسم آيا به كسي كه در نهايت مي خواهد رماني بنويسد نوشتن در اين فرمها كمكي خواهد كرد؟
    ——————
    سلام هومن جان
    به هر حال اونجا کارگاه داستان نويسی هم هست به نوعی
    کارهايی که منتشر ميشه هر کدوم مسائلی دارن و کمبودهايی و نقص هايی که به شکل موردی سعی می کنم از تکنيک ها حرف بزنم تا اشکالات خيلی ها برطرف بشه
    برای نوشتن رمان جان مايه گذاشتن شرط دوم است

  64. سلام جناب آقای معروفی عزیز
    خوشحالم که برای شما می نویسم
    از شوق نمی دونم چی بگم. فقط این که من عاشق آثار ماندگار شما هستم. به ویژه سمفونی مردگان و فریدون سه پسر داشت.
    سر کلاس واسه دانشجوها همیشه از شما و آثارتون حرف می زنم و بچه ها رو به خوندن آثار شما تشویق می کنم و برام اهمیتی نداره که به خاطر حرف زدن از شما و صادق جاودانه چه اتفاقی برام می افته. چون تا همین الان چندبار بهم تذکر دادن. حرف حق رو باید گفت. اثر ناب رو باید معرفی کرد تا همه لذت ببرن.
    می خواستم بدونم واژه ی “ سوجی “ به چه معنی هست؟
    جاودانه باشید و خواندنی

  65. جونم برات بگه استاد عزیز…اااااااااااااااا… چیزی به ذهنم نمیرسه بذارم …آهان
    ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست / منزل آن مه عاشق کش عیارکجاست
    شب تاراست و ره وادی ایمن درپیش / آتش طور کجاموعد دیدار کجاست
    هرکه آمد به جهان نقش خرابی دارد/ درخرابات مپرسید که هشیار کجاست
    آن کس است اهل بشارت که اشارت دارد/نکته هاست بسی محرماسرارکجاست
    هرسرموی مرا باتو هزاران کار است / ماکجاییم و ملامتگر بیکار کجاست
    باز پرسید زگیسویه شکن درشکنش/ کاین دل غمزده سرگشته گرفتارکجاست
    عقل دیوانه شدآن سلسله ی مشکین کو/دل زما گوشه گرفت ابرویه دلدارکجاست
    باده ومطرب وگل جمله مهیاست ولی/عیش بی یار مهنا نشود یار کجاست
    حافظ از بادخزان درچمن دهرمرنج
    فکرمعقول بفرما گل بی خار کجاست
    اتوماتیک وار به ذهنم اومد…راستی ت خبرا خوندم که میخوان سایتا هایه اینترنتی رو بسپرن به وزارت فرهنگ و ارشاد…وای به حالمون
    ——————-
    ممنون

  66. دلم میخواست یه کارت پستال براتون درست کنم و بفرستم
    و توش بنویسم
    از طرف کسی که فکر میکند شما فوق العاده ای
    ————————-
    کارت پستال شما رسيد
    و شما فرستاده اش فرض کنيد
    و ممنون

  67. سلام بر مرد به خلوت رفته عباس معروفی عزیز.بی صبرانه منتظرم که ذوب شده رو بخونم من با چه شیوه ای میتونم بخرمش؟آیا شماره حسابی دارین که هزینه کتاب و پستش رو براتون بفرستم؟راستی ما کار نمایش جدیدمون رو شروع کردیم اسمش هست :یک دقیقه سکوت.در مورد همان نویسندهها و…امیدوارم بازم آلمان بیایم و اینبار شما دندونتون مشکل نداشته باشه .رویا هاتو از دست نده:جواد هرمس
    ————————–
    سلام عزيزم
    کتاب رو نميشه به ايران پست کرد، بايد از طريق مسافر بفرستم.
    مسافری اگر داشتی خبرم کن
    اتفاقا همين حالا به شدت دندونم درد می کنه
    اينجوری فک آدم مياد پايين
    نوشتن يعنی خودکشی تدريجی

  68. دلم مي خواست خواننده هاي مؤنث وبلاگ شما هم خواسته ها و مطالبات و دغدغه ها و نگراني هايت را با جنبش سبز درميان بگذارند و بگويند چه انتظاري از يك دولت سبز در آينده دارند .. دوست داشتم به چنين مطلبي لينك بدهم .. البته در صورتي كه شما هم دوست داشته باشي .. چون حق دادني نيست .. گرفتنيست .. اگر خودمان نخواهيم هيچ چيز عوض نمي شود حتي با وجود بستن مچ بندهايي همرنگ تمام رنگهاي رنگين كمان هم ! .. : ) ..
    البته اين بدين معنا نيست كه شما به عنوان يك مرد ايراني .. يك همسر ايراني .. يك فرزند ايراني .. يك پدر ايراني .. يك برادر ايراني مطالباتي براي دختران و زنان خانواده و دوستان خودت نداشته باشي .. شما هم مي تواني بنويسي ..
    ———————
    سلام
    هرکس که ايران رو دوست داره، با شيوه های خودش در راه آزادی ايران مبارزه می کنه.
    و هر کس خودش تصميم می گيره چی بنويسه يا بخونه
    اميد که شما هم موفق باشيد

  69. البته كه هر كس خودش تصميم مي گيرد چه بنويسد و چه بخواند .. اين فقط يك دعوت بود به نوشتن زنان و مردان آزاده براي زنان و مطالباتشان از جنبش سبز .. اين نه يك دستور بود و نه يك خواهش .. ممنون كه اجازه انتشار داديد . تا همينجا هم جاي تشكر بسيار دارد . سبز و موفق باشيد .. : ) ..

  70. سلام استاد چند بار براتون پیامی و درد دلی ارسال کردم نمیدونم چرا ثبت نشده و یا…
    استاد همیشه آرزوی سلامتی برات دارم
    ————————
    اين اولين باره که نظری از شما می بينم
    و هيچ دليلی وجود نداره که نظر شما منتشر نشه، مگر اشکال در ارسال
    سلام

  71. عباس معروفی
    اردبیل
    سمفونی مردگان
    آیدین
    سال بلوا
    دکتر معصوم
    اردبیل
    عباس معروفی
    استاد همیشه با خودم کلنجار می روم که چه سر و رابطه ای بین این اسمی هست.
    از بابت اجرای نمایشنامه تون خوشحالم باشد اجرای تمامی نمایشنامه هایتان را ببینیم و بشنویم …دلی بای آهو و…
    استاد منهم نمایشنامه می نویسم و از روی سمفونی مردگان نیز تنظیمی برای صحنه دارم اجازه است برایتان ارسال کنم و نظرتان را بپرسم
    ————–
    سلام.
    ممنون می شم

  72. سلام
    دوستی دارم در هامبورگ. نویسنده ای توانا. و زنی تنها. تنها نه از نظر وجودی که از نظر فکری. عارفی قدر. انسانی که از تنها حرف زدن بیمار می شود و از تنها مندن خسته است. در عمل مرد و در دوستی رند. دیوارها را به جان می آورد و آنها می فشارندش تنش به سان گل نازک و رنجور است. اما او نه از دیوار که از تنهایی به تنگ آمده است. نستوه است اما دلم از بی عملی خویشهایمان گرفته است. چندان که بزرگوار است، سایه اش باغ می پرورد. رشد کمترین هدیه ایست که به پیرامونش می دهد. خوشبختی تو را می خواهم که به این دوستی رهنمونت گشته ام.
    او زیبا ناوک است. با او برو…[email protected]

  73. درودت
    استاد اینجا اردبیل است شهر برف شهر سرما شهر کلاغهایی که بر روی برفهای می خوانند: برف برف
    اینجا ایدین هایی هر روز خوراک چلچله خورانده می شوند از نابرادر ها
    و این روزها دلگیری من صد افزون شده است. تنهایی هایم را با خود برمیدارم و به شورابیل می روم…نه این شورابیل شورابیلی نیست که دور و اطرافش تپه های رسی باشد و من به همراه پدرم برای جمع کردن خاک رس برویم که گل درست کنیم و برای کارگاه سفالگریمان…
    اینجا کوچه های اردبیل است باد که می آید و سوز سرمایش لب ها را می خشکاند…اینجا جلوی کلیسای اردبیل است و دیگر دختری نیست که بگوید ایدین یادت باشد من تو رو جلوی خانه خدا بوسیدم…

    استاد بسیار خوشحال شدم از اینکه این فرصت را به من می دهید تا نمایشنامه ام را برایتان ارسال کنم….
    اگر لطف کنید ترجمه هایی از ترانه های احمد کایا دارم در همین وبلاگ بخوانیدش…
    ——————–
    سلام کريم جان
    حجم داستان هايی که برای زمانه می رسد آنقدر زياد است که وقت کم می آورم.
    داستان بفرست، و يا دو سه ماهی صبر کن.
    ممنونم

  74. „تو هم اگر بودی مادر، جانت به لب می رسید.
    پا در خانه ای نمی گذاشتی که آب ِ حوضش سبز شده، سیخ های کاج کف ِ حیاط را پوشانده، سرما پشت پنجره های خاک گرفته ی اتاق ها مانده و اجاق ِ مطبخ زیر خرت و پرت ها پیدا نیست.
    بچه گربه ای که در ناودان ِ آن سر ِ حیاط همراه یخ کش آمده، دو ماه است که مدام دارد کش می آید.
    دیگر حالش نیست که بگویی یکی بیاید بیندازدش پایین.
    هیچ کس حال روشن کردن ِ بخاری ها را ندارد.
    آجرهای هفت و هشت ِ بالای دیوارها یکی یکی می افتند، انگار ساختمان سرما خورده باشد.
    کسی جارو نمی زند.
    مهمان نمی آید.
    لاله های مردنگی سر در ِ خانه شکسته اند.
    اتاق ها، بی اثاثیه بزرگ جلوه می کنند و انعکاس ِ صدای پای آدم بر مغز چکش می زند.
    صدای نفس لمبر می خورد.
    حتی دیگر جرئت سرفه کردن هم نداری، انگار در مغز ِ خودت می پیچد و می چیپاندت.
    فقط از آن همه هیاهو و همهمه، کلاغ های کاج مانده اند که چاق تر و پیرتر روی شاخه ها جابجا می شوند و با صدای دریده شان می گویند:
    «بــــــرف.بــَـــــرف.»“
    ===
    و این منم اکنون مانده ام میان آن کوچه. آن خانه ی شلوغی که اینک متروک است. برف سنگینی که باریده است و آسمان ِ ابری بالای سرم و کلاغ هایی که روی درخت های کاج مدام میگویند:«برف. برف.»
    آن کارخانه با آن همه برو بیا، خیابان شیخ صفی، بازار و کاروانسرا، حجره ی اورخانی که بسته است و آن قهوه فروشی موسیو سورن… اسمایول و آش و چایش… باغ اخوان که خرابش کردند و پارک ملی ساختند. مدرسه ی انوشیروان عادل… حتی گاهی معلقم میان حیاط آن کلیسا و آن زیرزمینی که تو در آنجا کار میکردی. حتی یکبار هم آمدم از آن دریچه داخل را نگاه کردم.
    شورآبی و آن قهوه خانه ای که اینک… غم کشته شدن نژدانف را فراموش کرده بودم ولی حالا اسیر ِ توام!
    “ «اخوی! دیگر خرابی از حد گذشته. باید بار و بنه را بست.» “
    و رفت…! بی هیچ خداحافظی! و مرا همچنان معلق رها کرد…
    ————–
    عزيزم سينا
    سال ها می گذرد و گاه کسی چند سطر از يک جای سمفونی مردگان جايی نقل می کند و من باز برمی گردم به سالهای جوانی ام، شب هايی که می نوشتم و با آن آدمها زندگی می کردم.
    و همين بيشتر دلم را چنگ می زند، و بيشتر دلتنگ کوچه های خودمان می شوم، و چقدر انتظارم کش آمده، سخت بی تابم
    کی برمی گردم؟

  75. (نشست و برخاست اشك و آه در مجلس سنگسار)
    سنگ…
    كه رسيد به سار
    آه…
    بر آمد از نهاد
    اشك…
    نشست برزمين
    2
    (نداآقا سلطان)
    نهالي سبز مي كارم
    همان جا كه خون تو ريخته شد
    در خيابان
    درختي با شاخ و برگ سرخ
    قد مي كشد
    تا آسمان

  76. سلام به نویسنده ی رمان بزرگ سمفونی مردگان!
    هر باری که این جا در می زنم یاد بزرگی این رمان می افتم و در مورد به اینمایش “ خدا گاو را آفرید“خوهانده بودم اما خیلی دوست دارم که یک
    روز این نمایش را بخوانم… و یا روی استیژ بیبینم… با یک داستان تازه در خدمتم.. .

  77. سلام استاد
    غیر از المان از جای دیگری میشه ذوب شده را تهیه کرد
    مثلا دوبی یا استرالیا
    ممنون
    ——————
    بله
    از هر جا آدرس بديد براش شما پست ميشه
    فقط پست ايران نا امنه، و راهزنان „مطلع“ کل محموله را بالا می کشند
    و کسی هم نمی تونه ادعا کنه که فلان کتاب براش پست شده، به همين خاطر بزرگترين کتابخانه ی دنيا رو با هزينه ی مردم ايجاد کرده اند.

  78. استاد عزیزم سلام . همین چند روز پیش سفری کوتاه داشتم به آذربایجان . من متولد تهران هستم اما در تبریز بزرگ شده ام و همین حالا هم بیشتر خانواده ی پدری من و بخشی از دوستانم در تبریز و مرند و جلفا هستند . نمی دانم تا حال گذرتان به آنجاها افتاده یا نه ؟ از تبریز که به سمت مرند بروید ابتدا شهر صوفیان است و بعد سیوان و پیام و بالاخره مرند . فاصله ی صوفیان تا مرند اگر اشتباه نکنم سی کیلومتری باید باشد . من این مسیر را خیلی دوست دارم . حتی به نظرم رنگ خاک آنجا هم زیباست . البته بماند که ویلاهایی که به تازگی در آنجا ساخته شده بخش بزرگی از آن زیبایی ها را نابود کرده اند . مدتهاست که دیگر آن اطراف لاله زارهای خودرویی که به گمانم بی مانند بودند را ندیده ام . با این همه هنوز آنجا را دوست دارم . امروز که مثل همیشه به اینجا سر زدم تا یادداشت جدیدی از شما بخوانم و اگر نبود نگاهی بیندازم به همین چند کلمه ای که زیر کامنت برخی دوستان می نوسید ، وقتی چشمم به این جملات افتاد : … و چقدر انتظارم کش آمده، سخت بی تابم
    کی برمی گردم؟
    دلم عجیب گرفت . برای یک لحظه احساس کردم حال شما را می فهمم .از صمیم قلب از خدا خواستم هر چه زودتر به میهنمان برگردید . امیدوارم با صبر و استقامت همراه با دلی خوش و در سلامتی کامل روزگار تبعید را سپری کنید . استاد این نیز بگذرد . در یکی از آیات سوره ی عنکبوت خداوند می فرماید : ای بندگان من که ایمان آورده اید ! زمین من وسیع است . حضرت علی هم فرموده : برای تو هیچ شهری بهتر از شهر دیگر نیست . بهترین شهرها شهری است که تو را بپذیرد و در آن آسوده باشی .
    ————
    سلام محمد عزيزم

  79. عباس معروفي عزيزم
    بابت اجرا و تحليل قشنگ تان از داستان « پشت دروازه هاي كرمانشاه » بي نهايت مسرورم و ممنون . متاسفانه در خواندن يك واژه در متن اشتباهي رخ داده كه بي شك اهمال از من بوده است . كاش يك پانويس كوچك آن زير مي نوشتم . چارزبر ( charzebar ) كه چادرزبر خوانده شده در 35 كيلومتري كرمانشاه ، تنگه اي است كه در سال 67 محل تلاقي ارتش مجاهدين خلق با نيروهاي ايراني بود . تنگه اي كه بعدها با توجه به عنوان عمليات ، مرصاد نام گرفت . به گمانم با روشن شدن اين نكته دايره ي تحليل داستان از گستره ي بيشتري برخوردار خواهد شد . همچنين موقعيت زناني كه زير درختان بلوط دفن مي شوند و آن گفته ي انتهايي مراد كه : قرار نبود اينطوري برگردم .
    ———————–
    به هر حال برای انتشار در سايت اين اصلاحات رو انجام ميدم

  80. با عرض سلام :
    کانون ادبی دانشگاه تهران ( پردیس قم ) برگزار می کند :
    کانون ادبی دانشگاه تهران ( پردیس قم ) با هدف ترویج رسالت اجتماعی شعر دانشجویی اقدام به برگزاری جشنواره سراسری شعراجتماعی (همصدا) نموده است بدین وسیله از کلیه دانشجویان علاقه مند برای شرکت در جشنواره دعوت به عمل می آید.
    محتوای شعرهای ارسالی باید صرفا اجتماعی باشد. بنابراین از پذیرش شعرهای غیرمرتبط معذوریم.
    دانشجویان علاقه مند می توانند آثار خود را در دو بخش کلاسیک وآزاد به آدرس دبیرخانه و هم چنین از طریق پست الکترونیکی جشنواره به آدرس : [email protected] ارسال نمایند.
    جوايز در نظر گرفته شده در هر يك از بخش های آزاد و کلاسیک :
    نفر اول: تمام سکه بهار آزادی
    نفر دوم : نیم سکه بهار آزادی
    نفر سوم: ربع سكه بهار آ‍زادی
    و جوايز نقدی ديگر برای ساير نفرات برتر
    آدرس دبیرخانه جشنواره : قم‌‌ کیلومتر ۵ جاده قدیم قم – تهران،بعد از
    ترمینال،دانشگاه تهران پردیس قم ، اداره امور فرهنگی و فوق برنامه
    کدپستی : ۳۷۱۸۱۱۷۴۶۹
    آخرین مهلت ارسال آثار:۱۰ اسفند ماه ۱۳۸۸
    برای کسب اطلاعات بیشتر می توانید در ساعات اداری با شماره های زیر تماس بگیرید:
    شمارهای تماس :۶۱۶۶۳۰۱-۰۲۵۱ و ۶۱۶۶۳۴۲-۰۲۵۱
    نكته : شاعران غير دانشجو هم مي توانند در جشنواره شركت نمايند.
    لینک دانشگاه تهران (پردیس قم ):http://qc.ut.ac.ir/hamseda.htm
    كد لوگوي جشنواره :

  81. سلام عباس عزيز
    چطور بود نمايش؟
    كتابهايت چه شده اند؟
    ….
    اينجا اتفاقات زيادي افتاد. آنقدر كه انرژي گفتن اش را ندارم. يك روز برايت ميگذارم. مخصوصا از كسي كه روز دانشجو گرفتند اش و حالا پدر و مادرش هركجا كه مي گردند نيست و هيچ مسئولي قبول نمي كند……….همه به كلي مستاصل اند. من ديگر عادت كرده ام اما. تو هم باش؛ مثل هميشه سبز و خوب.

  82. نازنین استادم، سلام
    مدتی نبودم…و این مدت،با همه ی ساعتهاش، جزء بدترین مدتهای عمرم بود…!
    خوشحالم که نمایشنامه ای که عاشقشم به اجرا درمیاد…همیشه تو تمرینات با دوستان، نقش مشتری ساعتفروشی مال من بود…!
    خیلی دلم براتون تنگ شده بود…
    دیر به دیر میام…
    ولی میام…
    دعا کنید بتونم نوشتنو ادامه بدم…
    دوستتون دارم…زیاد…
    ——————–
    لطف داريد

  83. عمو باسی دارم از خوشحالی منفجر می شم.من عاشق اون نمایشنامم
    راستی عمو باسی من جمعه پیش مراسم بله برون داشتم
    بالاخره بعد 5 سال من و کیمیا بهم رسیدیم
    مراقب عمو باسی باشین
    بابکیمیا
    —————–
    تبريک می گم به هردوتاتون
    اميدوارم اونقدر گذشت داشته باشين که شادمانی و خوشبختی باهاتون قهر نکنه

  84. معروفی عزیز
    درود
    دل تو دلم نیست نمی دانم کتاب به دستت رسید یا نه؟! ترسم از این است که نکند نگذارند به دستت برسد… خبرم کن…
    ——————
    هنوز نه
    با چی فرستادی؟

  85. آقای معروفی
    داستان هایی که به شکل اول شخص نوشته می شوند قاعدتا طرف نقل واضح تری می طلبند. یعنی به هر حال وقتی کسی داستانی را شروع می کند به تعریف کردن و می شود راوی داستان حتما هدفی داشته و مخاطبی داشته. ( بگذریم از اینکه سوم شخص هم باید طرف نقل داشته باشد اما پنهان تر )
    حالا سوالی که فکرم را مشغول کرده این است که خوب.بالاخره نمی شود که همه ی داستان های اول شخص را به صورت نامه نوشت.یا برگی از دفتر خاطرات یا… یا طرف نقل را عینا در داستان آورد.یا همیشه از علت نقل به صورت مستقیم حرف زد. از طرفی اصلا دلم رضا نمی دهد که داستان اول شخصی بنویسم که راوی همینطوری شروع کند به داستان تعریف کردن و از زندگی و روزگارش بگوید
    یا مثلا ریموند کارور گاهی مخاطبش را خوانندگان کتابش فرض می کند. بعد می آید مثل اتوبیوگرافی خودش را کامل معرفی می کند : من پستچی هستم. از سال فلان باز نشسته شده ام. سه بار ازدواج کردم و …
    یک توضیح مختصری بفرمایید واقعا ممنون می شوم
    ———————–
    اگر برايتان دشوار بود، اول داستان چند خط برای طرف نقل تان نامه وار بنويسيد که مثلاً قصد داريد ماجرا را اينجوری تعريف کنيد. بعد که داستان تمام شد آن چند خط را پاک کنيد

  86. سلام استاد عزيز
    من دو تا داستان فرستادم
    اينكه خوب هستن يا بد ديگه نظرش با شماست
    فقط من نمي تونم سايت راديو زمانه رو باز كنم مي خواستم اگر امكانش هست اگر داستان من خونده شد يه خبري به من بدين
    البته اگر هم امكانش نيست قصد جسارت نداشتم اينجا همش فيلتريم ديگه
    البته من خيلي دوست دارم داستانم خوانده بشه اما خوب بيشتر از اون انصافا عدالت رو دوست دارم سعي مي كنم بهتر بنويسم درآينده
    با تشكر از شما كه لااقل شعله اميد رو براي ما روشن كردين
    بوسه مي زنم بر قدمهاي مهربانت اي استاد عزيز
    ——————-
    چشم. خبرت می کنم

  87. سلام آقای معروفی
    اولین باره که براتون کامنت میذارم. کتاب اولی که از شما خوندم “ فریدون سه پسر داشت“ بود که پایانش در وجودم حک شد. بعد مصاحبه شما رو در بی بی سی دیدم و بعد از خوندن “ سمفونی مردگان“ فکرمیکردم خیلی اغراق کردید در شخصیت آیدین و برخوردهایی کهدر جامعه با آیدین ها میشه. مدتی کهگذشت اتفاقاتی برام افتاد که دیدم شما نه تنها اغراق نکردید بلکه آیینه ی تمام نمایی رو ارایه دادید که کاملا حقیقت داره.
    آفای معروفی من با کتابهاتون مدت کمیه که آشنا شدم اما تاثیر زیادی روی من گذاشتید. شما در مصاحبه ای که با آقای فانی داشتید ضرورت مطالعه رو یادآوری کردید و چنان صحبتهاتون در من اثر کرد که مطالعه رمان رو بعد از سالها دوباره شروع کردم. شما با صحبتتون مسیر زندگیمو پررنگ کردید و از اون زمان هرچه بیشتر اینو حس میکنم که چقدر واقعی و به دور از بی انصافی همونطور که گفتید ایرانی رو به خودش نشون میدید.
    ممنوم استاد.
    ——————
    مرسی که کتابای منو می خونين

  88. خيره به خيزران‎هاي مانده از اعصار رفته
    و سنگ‎هايي كه هرم روز را وا مي‎دهند در ملايمت يك غروب اثيري غرقه در صداي پرندگان،
    به ياد مي‎آورم تا دست‎هايم را از تارهاي كهنه تنيده‎ام به دور خويش بر دارم و پرده از پنجره زنگار گرفته‎ام بركشم و صورت خيره تو را در شبي كه فرو مي‎گيردت نگاه كنم.
    نگاه كنم آن‎سان كه ناتوانم از شناختن و شناسانيدنت
    نگاه، غرقه در گسي و چسبناكي اين همه تار كه به دور خويش تنيده‎ام و دردي كه از آگاهي‎ام فراز مي‎‏آيد؛ آن‎هنگام كه خويشتن را در هزار آينه درونت چنان كه هستم ديدار مي‎كنم …
    سحر پریازانی
    برای شما…
    —————-
    ممنون از لطف شما

  89. «بي نام و نامي آغاز مي کنم. نسبي با هدهد ندارم و آغازگر و پيام آور نيستم. فقط ايستاده ام اينجا و بي ترس و همهمه اعلام وجود مي کنم». سرم را از نطق احمقانه اش برگرداندم و از پنجره بيرون را نگاه کردم. باران پاييزي مثل مه صحنه را تار کرده بود و از پشت پرده ي مبهمش فقط مي شد آن دورها آخرين بنر نصب شده را از پشت سرهاي آويزان در چهار طرف چهارراه جلوي بوفه تشخيص داد. با باد تکان مي خوردند و پوست خشک و جمع شده شان با سپيدي بنر ترکيب جالبي ساخته بود. «همايش کشوري نقش کرسي هاي نظريه پردازي و تاثير آن در اجتماع. با محوريت آرمان و تعهد در نظريه پردازي». همايش هفته ي پيش برگزار شده بود اما بنر تبليغش مثل تمام پارچه ها و تبليغات ديگر دانشگاه، تا ماهها روي ديوارها مي ماند تا به بيننده بفهماند که در اين دانشگاه حرکت هست. تغيير هست. پويش هست. گرچه رهگذرها با ديدن دوازده سر آويزان اين را مي فهميدند. نيازي به تبليغ همايش هاي پر شده از اعضاي انجمن ها نبود.

  90. امروز داشتم برای چندمین بار مصاحبه با شما را در سایت خوابگرد میخوندم… مثل هربار با تمام وجود و با تمام احساسم تحسینتان کردم.. . از صمیم قلب آرزو دارم برای یکبار هم که شده شما رو از نزدیک ملاقات کنم . .. دوستتان دارم.
    ——————-
    ممنونم آذين عزيزم

  91. درود بر شما آقای معروفی…
    نمیدونید چقدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم این شاهکارتون داره اجرا میشه، وقتی اولین بار این کتاب رو خوندم و بعدشم صحبتی که پشت جلد از شما چاپ شده بود رو دیدم، نمیدونید چقدر برای این جامعه متاسف شدم که از اجرای این نمایش نامه محروم ماندند! سپس چندین پست و بلاگ در مورد این کتاب توی صفحه ها و وبلاگ هام نوشتم.
    و امروز باز از غرور سرشارم که یک نمایش نامه ی ایرانی روی سن تئاتر حرفه ای در آلمان اجرا میشه…
    ازتون ممنونم که باز هم سبب افتخار ما شدید،
    کاش ما هم اونجا بودیم تا میتونستیم شاهد اجرای این نمایش باشیم.
    .
    یک چیز دیگه آقای معروفی، من هنوزم در انتظار راهی برای دسترسی به کتاب آخرتون هستم، دیگه تحملم داره تموم میشه،
    باور کنید من صبر آیدین رو ندارم…
    میشه بگین که چطور میتونم به این کتابتون دسترسی پیدا کنم؟
    ———————————
    سلام ميرحسين عزيزم
    اگر مسافری اينطرفها داری خبرم کن تا برات بفرستم

  92. سلام جناب معروفی
    از وقتی که این نمایشنامتون رو خوندم (که البته در ایران به همراه دونمایشنامه دیگه وبا اسمی غیر از اسم انتخابی شما چاپ شده)این اسم مثه یه اصطلاح روزمره مدام در سرم میچرخه وبه فراخور زمان ومکان ازش استفاده میکنم طوری شده که حتی بعضی از دوستام هم این به اصطلاح تکه کلام من رو میگن.مخصوصا تو چند ماهه اخیر هر وقت که خبری از تلویزیون در مورد حوادث اخیر میشنوم این جمله رو تکرار میکنم.
    ولی حالا برام یه سوال پیش اومده واون هم اینکه «وچرا خداوند گاو را آفرید؟»
    ———————–
    نمی دونم. سالهاست که دارم از خودم می پرسم
    چرا اين اسم بر پيشانی اين نمايش نشست؟

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert