جستجو

وسواس

.
ديشب در طول "تماماً مخصوص"  خيابان‌گردی می‌کردم، زير ابروی چند جا را بر می‌داشتم، دستی هم بفهمی نفهمی به رخسارش می‌بردم. و هيجان‌زده می‌رفتم و بر می‌گشتم. بعد افتادم به کوچه‌گردی؛ از اين کوچه به آن کوچه. سر يک کوچه حجله گذاشته بودند. حجله‌ی پرنوری که از دور مرا می‌خواند. رفتم کنارش به ديوار تکيه دادم. کوچه خلوت بود. کسی آمد و شد نمی‌کرد. سکوت مطلق. فقط نيمه‌های شب آن مرد را ديدم که مثل يک شبح از تاريکی خانه‌ای درآمد و شتابان طول کوچه را پيمود. دم حجله کمی کند کرد، و بعد ايستاد به تماشای آنهمه عکس.
فکر کرد برای آن‌همه جوان يک حجله بس بود؟ يک حجله‌ برای نابغه‌های غرق‌شده، استعدادهای سرکوفته، دلخوشی‌های ماتم‌گرفته، آرزوهای گم‌شده. همينجور که به اين چيزها فکر می‌کرد راه افتاد و رفت. وقتی برگشت ديدم نان و پنير و طالبی خريده که لابد شامش را بخورد.
من هم به شدت هوس کردم بروم سراغ نان و پنير و طالبی خودم. شب‌ها موقع نوشتن بدجوری گشنه‌ام می‌شود. و جز نان و پنير شاهانه، هوس هيچ چيز ديگری نمی‌کنم.
برعکس، در انتشار کارهام سختگير شده‌ام، وسواسی و نکته‌بين. بيست و شش بار اين رمان را زير و زبر کرده‌ام، طول و عرضش را پيموده‌ام، و اين وسواس کشنده دست از سرم برنمی‌دارد. می‌گويم کاش مثل ذائقه‌ی غذا خوردنم بود که می‌توانستم با همين نان و پنير ساده شبم را شاهانه بسازم. و نمی‌شود.
مثلاً نسخه‌ی بيست و پنجم يکجا، اينجوری بود:
چند وقت‌ بود‌ به‌ مامان‌ تلفن‌ نزده بودم‌. شايد او تلفن‌ می‌زد و من‌ در خانه‌ نبودم‌ تا گوشی‌ را بردارم‌. از پيام‌گير خوشم‌ نمی‌آمد، يا هستم‌، يا نيستم‌. بگذار زنگ‌ بزند، عيبی‌ ندارد. لابد مامان‌ می‌داند كه‌ من‌ سر كارم.
صدای‌ هور هور يخچال‌ كه‌ بلند شد، به‌ اتاقم‌ پناه‌ بردم‌. جلو آينه‌ ايستادم‌، و بوی‌ يانوشكا را به‌ درون‌ كشيدم‌. آخ‌! نكند بدبخت‌ شده‌ باشم‌؟ عشق‌؟ ديوانه‌ام‌ من‌!
 لب‌ تخت‌ نشستم‌، تلويزيون‌ را روشن‌ كردم‌ و از اين‌ كانال‌ رفتم‌ به‌ آن‌ كانال‌. مزخرف‌، مزخرف‌، مزخرف‌! هيچ‌ كانالي‌ نمی‌توانست‌ مرا از ياد كريشن‌ باوئر بيرون‌ بياورد. هيچ‌ كانالي‌ مرا خوشبخت‌ نمی‌كرد.
آبجويی‌ از يخچال‌ درآوردم‌ و باز كردم‌، و تا آمدم‌ بنوشم‌ صدای‌ گرومب‌ گرومب‌ پايی‌ اتاق را لرزاند. انگار يك‌ خرس‌ قطبی‌ داشت‌ سرپا از آن‌ اطراف‌ می‌گذشت. تلويزيون‌ را خاموش‌ كردم‌ و از اتاق بيرون‌ زدم‌. مردی‌ بسيار چاق و تنومند به‌ پيشخان‌ نزديك‌ می‌شد؛ تنها مهمان‌ هتل‌ كه‌ سه‌ شب‌ بود مرا از برلين‌ به‌ واندليتز می‌كشاند، وگرنه‌ يانوشكا به‌ من‌ زنگ‌ می‌زد و می‌گفت‌: «خبر خوبی‌ برايتان‌ دارم‌، آقای‌ ايرانی‌.»
و ديشب در نسخه‌ی بيست و ششم اينجوری شد:
چند وقت‌ بود‌ به‌ مامان‌ تلفن‌ نزده بودم‌. شايد او تلفن‌ می‌زد و من‌ در خانه‌ نبودم‌ تا گوشی‌ را بردارم‌. از پيام‌گير خوشم‌ نمی‌آمد، يا هستم‌، يا نيستم‌. بگذار زنگ‌ بزند، عيبی‌ ندارد. لابد مامان‌ می‌داند كه‌ من‌ سر كارم.
چی می‌شد ريش می‌گذاشتم، می‌شدم زابلی، از مرز بلوچستان می‌رفتم تو، سری به مامان می‌زدم، سری به ميرزا عبداله؛ هی کجايی پسر! يک کشيده می‌خواباند بيخ گوش سيگارم. نکش!
خب نمی‌کشم. پاهات کو ميرزا؟ حالا چه جوری برويم راه آهن؟ چه جوری توی جاليزهای خيار و گوجه بدويم؟ چه جوری فرار کنيم؟ چه جوری بخنديم؟ سری هم به لعنت‌آباد بزنيم پرسان پرسان شايد قبر پری را پيدا کنيم. چه جوری ازش دل بکنم ميرزا؟ آخر تا آدم مرده‌اش را به خاک نسپارد هيچوقت باور نمی‌کند.
ذهنم پر از فکرهای جورواجور شده بود. صداي‌ هورهور يخچال‌ كه‌ بلند شد، به‌ اتاقم‌ پناه‌ بردم‌. جلو آينه‌ ايستادم‌، و بوی يانوشكا را به‌ درون‌ كشيدم‌. آخ‌! نكند بدبخت‌ شده‌ باشم‌؟ عشق‌؟ ديوانه‌ام‌ من‌!
لب‌ تخت‌ نشستم‌، تلويزيون‌ را روشن‌ كردم‌ و از اين‌ كانال‌ رفتم‌ به‌ آن‌ كانال‌. مزخرف‌، مزخرف‌، مزخرف‌! هيچ‌ كانالی‌ نمی‌توانست‌ مرا از ياد كريشن‌ باوئر بيرون‌ بياورد. هيچ‌ كانالی‌ مرا خوشبخت‌ نمی‌كرد.
آبجويی‌ از يخچال‌ درآوردم‌ و باز كردم‌، و تا آمدم‌ بنوشم‌ صدای‌ گرومب‌ گرومب‌ پايی‌ اتاق را لرزاند. مثل اين‌که يك‌ خرس‌ قطبی‌ داشت‌ سرپا از آن‌ اطراف‌ می‌گذشت. صدای تلويزيون‌ را بستم‌ و از پنجره به بيرون چشم دوختم.  
نگاهم به دنبال يک موجود عظيم‌الجثه از روی سفيدی يخ‌زده سُر خورد و رسيد به درخت‌های حاشيه‌ی درياچه. وهم دوباره به جانم افتاد، تپش قلبم باز شدت گرفت. صدای پا نزديک‌تر می‌شد. اما بيرون خبری نبود، جنبنده‌ای نبود، سکوت مرگ بود. صدای گرومب گرومب از آن‌طرف می‌آمد. تند از اتاق بيرون‌ زدم‌، و در راهرو سينه به سينه‌ی مردی‌ تنومند گفتم: «آخ!»
فکر کنم صدای قلبم را ‌شنيد. گفت: «شب بخير.»
لال‌مانی گرفته بودم. عقب عقب به ديوار چسبيدم تا بگذرد. چنين موجود عجيبی را فقط در فيلم‌های چارلی چاپلين ديده بودم.
از پله‌ها پايين رفت و جلو‌ پيشخان‌ ايستاد. وقتی زنگ روی پيشخان را زد گفتم: «آهان! شما تنها مهمان‌ هتل هستيد؟»
«بله.»‌
بله. همانی كه‌ در آن برف و يخبندان سه‌ شب‌ پياپی مرا از برلين‌ به‌ واندليتز كشانده بود، وگرنه‌ يانوشكا به‌ من‌ زنگ‌ می‌زد و می‌گفت‌: «خبر خوبی‌ برايتان‌ دارم‌، آقای‌ ايرانی‌.»
می‌بينی احمد جان؟ اينجوری شده که نمی‌توانم از اين رمان دل بکنم.

Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp

120 Kommentare

  1. خسته نباشيد.
    واقعا لذت بردم. از بيست و پنجم تا بيست و ششم يك تغيير بسيار دلنشين
    ديدم.بيست وششمي زيبا و اثيري بود.يك گردش طولاني و پر ماجراست
    همانطور كه گفتيد هم زير ابروئي و هم خط و خال و آب و رنگي كه هر كسي را مجذوب مي كند.
    پيروز باشيد
    ——————–
    داره تموم ميشه

  2. عباس معروفی عزیز
    سلام.
    برای تو که با دلت کار می کنی همین می شود که نمی توانی از رمانت دل بکنی. آدمهای نوشته های قبلی ات را شاید ندیده بودی، اما می دانستی دنبال کی می گردی پیدایشان کردی و به ما معرفی کردی. این رمانت اما تماما مخصوص است و عباس قرار است بالاخره اعتراف کند. وقتی با یکی از شخصیتهای این رمان مصاحبه کرده بودی با خودم گفتم کی با شخصیت اصلی رمان مصاحبه می کند؟ بعدها خواندم :“ ادبیات زمانی خلاقه می شود که نویسنده خودش را از مشتش بر کاغذ بچکاند“ راست می گویی. زندگی روزمره ما همه اش داستان است. از صبح که بیدار می شوی فصل جدیدی شروع می شود با هر سلام و احوالپرسی ورق می خورد. کنجکاو می شوی ته داستان راببینی و نمی بینی. کتاب باز می ماند و فصل بعدی اش فردا شروع می شود. گاهی خواب و خیالهات را در واقعیت می بینی و گاهی دوست داری آنچه می بینی خواب و خیال باشد. اما فقط بعضی قلمها دیده ها و خواب و خیالهای یک نسل را تبدیل به حافظه جهانی می کنند.
    معروفی بمانید.
    —————-
    سلام
    هيچ وقت نمی توانی جای يک اثر را اندازه بگيری يا حتا مشخص کنی.
    بخشی ار ادبيات در ناخواگاه متن و بين سطرها فواره می زند، که گاهی هم نمی زند.
    اين را کسی نمی داند. فقط اگر آدم برای فلان نمره درس بخواند رفوزه می شود.
    ممنونم داود عزيزم

  3. سلام جناب معروفي ! من شخصا نسخه بيست و ششم رو بيشتر دوست داشتم ! بايد از ان رمان ها باشد كه در طول خواندنش پلك زدن ممنوع مي شود !
    —————————
    فکر کنم نسبت به کارهای ديگرم رمان تر باشد.

  4. باسی
    همین باشه بهترین رمان دنیا
    باسی
    مطمئنم
    منتظر شاهکاریم
    نسخه ی بیست و ششم به دلم نشت
    زابل بغل گوشمونه
    ارتباط برقرار شد
    وسواسی بمان باسی
    باسی
    نمیخوام بمیرم و تماما مخصوصو نخونده باشم
    باسی
    بنویس
    همیشه
    نسخه ی بیست و پنجم غریب بود
    آبجو حد داره
    خیلی
    ——————-
    احمد جان
    بيفت به جان يک رمان. وقتی تموم شد بفرست برات ويرايش کنم، با همين وسواس

  5. سلام استاد
    عجب وسواسي. بيست و ششم؟. چه شاهكاري ست اين ديگر… همينگوي را توي گور مي لرزاند.
    حالا براي داوري كدام جايزه؟
    استاد فكر كنم ديگر تماماً مخصوص بهترين كار است.
    درسته؟
    به سلامتي اين شاهكار
    ——————–
    به سلامتی خودت و داستان هات
    ولی همينگوی رو می بوسم، چون ازش ياد گرفتم. جايزه هم نمی خوام

  6. تو وسواس داري با اون نثر عاميانه سخيفت.
    کاش حرف مفت زدن کیلومتر شمار داشت اونوقت وبت همون دقیقه اول منفجر میشد
    تو با اون ادبیات كاسبكارنه تهوع اوري كه سياسي مي نويسي شعور پايين سياسي اتو بدجوري نشون دادي
    تو همتاي در يوزگاني چون گنجي ومختاري و نبوي و مهاجراني هستي
    مرگ بر شریعتی که ساخته و÷رداخته ساواک بود
    مرگ بر مصدق خائن
    هیچ کس به اندازه شما ها به این ملت خیانت نکرد
    وبعدشم اقلیت افتضاح طلبه استفراغ طلب
    دختران ب م ب طرفدار خاتمی اخوند كرم كاراملي زن ستيز مشخصا هرزه
    درود بر احمدی نژاد
    ستادهاي انتخاباتي خاتمي را به آش خواهيم كشاند
    حرف حساب جواب نداره سانسور چیان شهر فرنگ
    شهر غیر مسلمانان این حیوانات دوپا تروریستهای مذهبی
    تمام.
    ———————————-
    تو ديگه از کدوم طويله فرار کردی؟
    نصف کامنت تو فحش و هرزه نويسی بود، پاکش کردم. و بر اساس همين کامنت بايد بفهمی که جامعه پاک تان خواهد کرد.
    شما حکومت می کنيد و ما به ملت خيانت می کنيم؟
    پول از صندوق رييس جمهور غيب می شود، و ما جامعه را به فقر و تباهی می کشيم؟
    به سنگ پای قزوين بگو زکی
    ای لعنت به تبار تفکرتان که سراسر هرزگی و هرزه نويسی و هرزه پراکنی است.

  7. درود
    فكر مي كردم وسواس تنها گريبان تازه كارهاي غير حرفه اي مثل خودم رو مي گيره!!
    يه چيز ديگه! يه گله از شما!
    چرا به هر كامنتي پاسخ مي ديد؟ من برا انديشه ي شجاعانه اي كه سبب ميشه بخواد اين كامنت فحاشي رو نشون بده دست به سينه مي ايستم، هرچند به تمامی موافق نیستم… اما فکر میکنم همچین چیزایی از کسی که حتی شجاعت نشونی الکترونیک گذاشتن رو نداره، سزاوار داشتن پاسخ نیست…
    همیشه حقیقت مثل روز روشنه و چشمی که نمی بینه کور.
    شاد و خوشبخت باشید.
    ——————————-
    نيک زاد جان
    سلام
    حق با شماست، ولی بد نيست ببينيم که چنين موجوداتی هم کنار مردم ما زمدگی می کنند. و اين شجاعت نيست که پنج هزار کيلومتری بهش چيزی بپرونم. البته توی دادگاهم رودرروی همه شان حرف هام را زدم و هيچوقت احساس شرمندگی نداشته م
    با اينهمه بايد بهشون نشون بديم که بی تربيت و هرزه نويس و بيمارند
    و اما در مورد وسواس
    دقت و وسواس برای همه ی نويسنده ها لازم و واجبه.

  8. نمی دانم چرا همیشه موقع خواندن نوشته هایت چه رمان ها و داستان های کوتاهت چه نوشته های روزانة کوتاهت، از سال بلوا گرفته تا دریا روندگان جزیرة آبی تر، از سمفونی ات -زیباترین رمانی که به عمرم خواندم- تا همین نوشته ات، غم و آرامش عجیبی احساس می کنم. نمی دانم خودت هم این قدر که حس تنهایی عظیم را به خواننده ات انتقال می دهی تنها هستی یا نه؛ امیدوارم نباشی عباس عزیز، „توان غمناک تحمل تنهایی عریان“ را بردوش کشیدن….
    نویسندة وسواسی دوست داشتنی، تلخ هستی، تلخ اما واقعی!
    ——————————-
    کاش خمينی گاندی می شد، کاش اونهمه آدم برای شعارنويسی نابود نمی شدن، کاش… اصلاً ولش کن
    ظرفيتش رو نداشتن. و اينجوری شد ديگه

  9. آقای عباس معروفی بسیار عزیز
    خسته نباشید با وسواس ستودنی، که کاش همه ی وسواس ها این چنین زیبا و پر بار می بود… در بیست و چهار ساعت دوباره خوانی و گشت در کوچه های کتاب اگر پاراگرافی چنین دل نشین به بار می نشیند… به خاطر خواننده های عاشق همچنان بخوانیدش… راستی خواب می دیدم شما بر کتابی از آقای حمید رضا سلیمانی مقدمه ای زیبا نوشتید که در خوابم خواندمش! و بسیار لذت بردم … خواننده ی همیشگی شما و مشتاق شاهکار جدیدتان
    ———————————–
    ممنونم خانم اسحاقی
    حميدرضا سليمانی کتاب جديدی زير چاپ داره؟ بگين یرای من هم بفرسته

  10. با وجود احترامی که برای اکثر استادهام قائل هستم، به جرات می توانم بگویم هیچ کدام این طور به ما داستان نویسی یاد نمی دهند. جایتان این جا خالی است، زیاد.
    این هرزه گویان هم بودنشان به ازل و ماندنشان به ابد پیوند خورده انگار.
    همین.

  11. و آن‌وقت رمانی را كه اين‌جوری نوشته می‌شود باید چه‌جوری خواند؟
    ———————————–
    يک نفس
    وگرنه بايد پرتش کرد

  12. سلام به عباس معروفی عزیز
    هرگز فکر نمی کردم روزی تا این حد راحت بتونم با یه نویسنده بزرگ ایرانی صحبت کنم.
    کار ی به سیاسی بودن یا نبودن شما ندارم از اینکه نوشته های شما زوایای بسیاری از بدبختی های ملت با فرهنگ ام بدون تمدن منو به تصویر می کشه از شما سپاسگذارم.
    آیدین نام عزیزی باعث این آشنایی شد شدت علاقه اش به شما کنجکاوی مرا تحریک کرد که آیا نسبتی با شما داره یا نه؟بی اطلاعی منو ببخشید متاسفانه ما جوانهای دست پرورده جهل بی گناهیم.
    به عبادت ریشه های ادبایت ایران اگر اجازه داشته باشم باز هم خواهم آمد.
    —————————-
    سلام
    ممنونم که آمدی.
    من هم بهت سر می زنم. و راست ميگی، احمد آدم فهيمی و با ارزشيه که کاش به حرفم گوش بده و يه رمان شروع کنه.
    اميدوارم

  13. آقاي معروفي عزيزم سلام . مي خواستم براتون از حال خوب اين روزام بنويسم . از تسلي ناپذير از رگتايم از چيزايي كه دوسشون دارم كلي حرف براي گفتن داشتم . مي خواستم ازتون خواهشي كنم . تا اينكه صفحه ي كامنتها رو باز كردم و اون كامنت مزخرف رو ديدم .
    درضمن اين كه از پله ها بالا مي رفتم يكباره به نظرم رسيد كه دوباره مي خواهد حال استفراغ به من دست بدهد ، اما استفراغ نكردم . چند دقيقه اي روي يكي از پله ها نشستم تا حالم جا آمد . اما موقعي كه مي خواستم بنشينم ، چشمم به چيزي افتاد كه مغزم داغ شد . يك نفر روي پله ها نوشته بود : دهنتو …
    جدا چيزي نمانده بود ديوانه بشوم . رفتم به اين فكر كه چه طور فيبي و ساير بچه هاي كوچك آن را خواهند خواند و از معني آن سر در نخواهند آورد … دلم مي خواست كسي كه اين را نوشته بود گير مي آوردم و مي كشتمش – هر كس كه مي خواست باشد .
    دلم گرفت استاد . اهل نفرين كردن هم نيستيم . خدا خودش همه رو هدايت كنه .
    ————————————-
    يکی ديگر هم فرستاده، پروپيمان تر
    و حالا که می خواستم نمايشش بدهم فکر کردم اصلاً کار درستی است که اجازه بدهيم روی ديوار ما رخت چرک شان را پهن کنند؟
    تو بگو محمد جان
    اون خدايی که ما شناختيم با خدای اينها فرق داره، خدای اين جماعت يک جنايتکار بالفطره است، و بسيار بی تربيت، وگرنه صبر کوچيکش که ميگن چهل سال طول می کشه، تموم می شد، و آه آدمها رو می کشيد به زندگی اينا. پيش از اينکه آه يک بچه ی دلسوخته کائناتشو فرو بريزه.
    بن بست بدی ساختن سياستمدارهای دو سه دوره ی پيش. و تاوان سنگينی خواهيم پرداخت

  14. آقاي معروفي عزيز.همچنان چشم اميدمان به يك شاهكار وطني است.خودتان بحث (( چرا رمان ايراني متوسط شده است)) را مطرح كرديد.اميدوارم كه خودتان هم با شاهكارتان پايانش دهيد… تا ببينيم هنوز ادبيات ايران خيلي جا براي پيشرفت و حركت به جلو دارد…
    ————————————–
    با اينکه دو سالی اصلاً نتوانستم روی اين رمان کار کنم و گرفتار بودم، ولی سعی کرده ام که هرآنچه بلدم و از رمان می فهمم بريزم روی کاغذ.
    بقيه اش با خوانندگان است که يک اثر ادبی را بپسندند يا نه. با تبليغ و اسم و رسم هم نمی توان يک اثر را جا انداخت.
    رمان با عصای زير بغل سرپا نمی ماند، بايد پاهای قوی داشته باشد.
    اميدوارم داويد جان، اميدوارم اينجور باشد.

  15. معروفی جان
    قصه قصه ی عشق است وگرنه ای بسا نویسنده که داریم و جوبده و نجویده لقمه را اخ می کنند توی سفره ی خواننده و آی چشم از خواندنش دل پیچه می گیرد!!
    عزیز جان اینطوری ست که تو می شوی معروفی و حسابت جدا می شود از آنها…
    پاینده باشی بدین لطف ها که در سخن داری
    ———————-
    پاپتی عزيزم
    اين تأثير اگر جا بيفتد که وقت بگذاريم برای آنچه می پزيم، شايد بر سفره ی جهان ما هم چيزی برای عرضه داشته باشيم.
    و کاش هر کدام ما يک رشته را بگيريم و جدی راهش را بکوبيم تا جاده ای بسازيم. با کوره راه و مالرو، رهروی نخواهيم داشت.
    خوب است که اين اصل جا بيفتد. وگرنه هرکس قصه ی زندگی خاله و عمه اش را سر هم کند، و اسمش را بگذارد رمان، از قضا جايزه هم بگيرد، آن می شود که می گويی.
    اينجور نيست؟

  16. باسی
    دوستان نسخه ی بیست و شش را پسیندیدند.
    عباس معروفی تر بود.
    …..
    باسی جان..شما فقط تماما مخصوص بنوسید. نمیخوایم تمرکزتون رو بهم بزنیم.
    توی وب به قدر کافی خبر و نوشته از شما هست…
    بی باسی نمیمونیم هیچ وق…
    هر چی بیشتر غرقت میشی مبهوت تر میشیم…
    سعی میکنم زیاد مزاحمت نشن باسی.
    باید بنویسی. با تمرکز.
    من باید خوب یاد بگیرم.
    خوب بخونمتون….خوب…شخم بزنم ….غرق بشم…

  17. سلام استاد
    خيلي زيبا و دلنشين مي نويسيد.
    براي امثال من واقعا بهترين كلاس درس است .
    موفق و پيروز باشيد.

  18. عباس معروفی عزیز
    سلام.
    به یکی از دوستهام می گفتم معلم یکی از درسهام معلم خیلی خوبی است. به آدم دید کلی هم می دهد. فقط در جزئیات نمی ماند. از این معلمها کم است. معلم خوب توی جزئیات، لقمه هاش را به اندازه می گیرد تا شاگرد را با خودش همراه کند. معلمهایی داشته ام و دارم که در کارشان خبره اند اما یاد دادن آنچه می دانی به کسی که در سطحی متفاوت از جایی که تو ایستادی اندازه کردن می خواهد و اندازه کردن و به اندازه درآوردن و نشان دادن ریزه کاریها خودش یک هنر است. توی درسهات دوربین گرفتن را یادمان دادی. شاگرد حالا دانه گرفتن را یاد گرفته، برای پریدن اما پرواز هم بداند وگرنه همیشه در سطح می ماند. معلم خیلی خوب تصویر کلی را هم به تو می دهد. از بالا نگاه می کند. ممنونم. حق با شماست. اینکه نهالی که امروز کاشتی تا کجا سر می کشد و کجا می ایستد را زمان معلوم می کند. من اما دوست دارم حاصل همه کارهایی که یک عمر کرده ای بهترین رمان قرن باشد که نویسنده محبوبم می نویسد. بعد بنشینی شاگردهای کلاس ات را ببینی و به خودت ببالی. دوست دارم نگاهشان کنی و کیف کنی. ارزش آنچه زندگی ات را به پاش صرف کردی با چشمهات ببینی و با قلبت لمس کنی.
    همه جور آدمی توی این دنیا هست. متاسفانه بعضی ها از آدم انرژی می گیرند. اینکه یک اثر به یادماندنی به گنجینه ادبیات اضافه کنی همان چیزی است که بعضی ها نمی خواهند ببینند.
    معروفی بمانید

  19. خدا خراست ٬ خرما نیست
    خدا لب نفتخیز جلگه را
    به نام پدر– پسر و روح القد س
    با خرمشهر دل خیلی ها طاق زد …
    خیلی ها از ما بالا رفتند
    بالا تر رفتند …
    نخلستان کمرم خم شد از بس خرما دادم …
    ***
    از لای هسته های خودم
    تسبیح این تقدیر…
    توی تسبیح دورگردنم خفه می شوم
    یعنی کسی با خودش خفقان دارد …
    یعنی خرمای گیست صادر می شود
    گیس به گیس صادر می شود مادرت …
    – ما مستقل می شویم (!)
    صادر می شود خواهرت …
    – ما مستقل تر می شویم … (!)
    انگار خدا دشمن همه ی جنوب هاست …
    و ما به نام هرزگی های پدر– پسر
    و همه ی آنها که زیاد خرما خوردند
    ومادرانی که تا خرخره مسکن خوردند
    ما بد طور لب شکری بودیم …
    تقصیر ما نبود
    که رویاهایمان تک محصولی نبود
    تقصیر ما نیست
    که خدا زیاد خرما می خورد ٬
    ما که خراب موهای خرماییت بودیم و
    دسته دسته شلاق های گیست را بو کشیدیم و
    خرما کردیم
    تریاک زدیم و
    شیره دادیم وحالا
    خرمالو هم نیستیم عزیز…
    عماد معتمدی

  20. سلام استاد
    من هنوز تو اون كوچه ي خلوت كنار اون حجله موندم.و اون آدم كه مياد به عكس ها خيره ميشه
    ميره و با نان و پنير و طالبي بر مي گرده كه لابد شامش رو بخوره
    راست ميگيد فقط بايد يكنفس خوندش

  21. اینها که گفتید درد عشق است آقای معروفی !
    حافظ هم که میگوید:
    فاش میگویم و از گفته ی خود دلشادم /بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم
    دارید آزاد میشوید ها

  22. تا آزادی تمام رفقای در بند
    رفقای در بند محمد پورعبدالله و ساناز الله یاری و نسیم روشنایی و مریم شیخ و فرهاد حاج میرزایی و علیرضا داوودی و بهمن خدادادی و ارسلان صادقی و حسین سرشومی و کاظم رضایی امیرحسین محمدی فر از تشکل دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب

  23. سلام جناب معروفي.ياد تولستوي افتادم،خواهش مي كنم براي بار بيست و هفتم تغييرش ندهيد و منتشرش كنيد.
    منتظرم بي صبرانه
    كاش آدمها زياد بودند.دلگيرم شدم خيلي زياد

  24. سلام اقاي معروفي عزيز شما را به نوشيدن يك ابسلوت نودونه درصد در محل ژل رومي دعوت مي كنم مخلص شما تحسين

  25. آقای معروفی تو رو خدا بگین این موسیقی پس زمینه اسمش چیه ؟ممنون
    ————————–
    فکر کنم تا به حال بيش از صدو هشتاد و دو بار نوشته م
    اين اثری است از آروو پرت، آهنگساز اسلندی که سالها روی تم بنيامين بريتين کار کرده و اين اثرش آلينا نام داره که برای همسرش ساخته، و اسم قطعه هست
    آينه در آينه
    Arvo Paert
    Alina/ Spiegel im Spiegel

  26. از ان روزی که دوست فرهیخته ام شما را به من معرفی کرد چند هفته ایی میگذرد.در دل و بر زبان بسیار از او تشکر کردم.
    تمام درس های شما در رادیو زمانه را دریافت کردم و به زودی آنها را فرا خواهم گرفت.
    اما قصد من از آمدن به سایتتان ادبیات نبوده.
    من به دنبال کمک فکری شما آمده ام .میخواهم مثل پسرتان مرا نسبت به امور جاری در زندگی راهنمایی کنید .
    همان دوستی که معرف شما بود به من گفت همیشه برای جناب معروفی نظرات ساده بنویس و از جواب های ایشان استفاده کن.
    پنهان نمیکنم که جواب هایتان به نظراتم همیشه باعث لذت و خوشحالیم میشود و در دل هم از این رابطه که به لطف شما یک طرفه نیست به خودم مباهات میکنم.
    اما نیک میدانم که شما وقت آنچنانی برای جواب دادن ندارید و اگر احترام شما به مخاطب نبود …………
    جناب معروفی
    در این جنجال که در ذهنم راه افتاده از طرفی ترس برگشت به وطنی دارم که از وضعیت فرهنگی و معیشتی آنها همه باخبرند.از طرفی نیک میدانم که اگر من برای ساختنش کاری نکنم از دیگری چه انتظاری است؟
    از طرفی ایران را دوست دارم و به تمام چیزهای ایرانی علاقه دارم و گذشته از این تمام عمرم را در این مرز و بوم گذرانده ام.
    شما خوب میدانید که ساختن فرهنگ سالها زمان میبرد ولی برای خراب کردن فرهنگ چند تا بخشنامه و یک هفته وقت کافی است.
    این دوگانگی عذابم میدهد و تصمیم گیری را برایم سخت کرده.
    دوست داشتم حداقل راهی وجود داشت که با افراد روشن فکر در افغانستان یا افغانی های روشنفکر در دنیا تماسی داشتم تا حداقل همفکریمان مصیبت درونیمان را کمتر میکرد ولی هر چه تلاش کردم کمتر نتیجه ای گرفتم و انگار در افغانستان امروز همان وضعیتی پیش آمده که در روزهای اول انقلاب در ایران بود که البته منظ.ور بسط و گسترش خوی و منش اسلامی است و نه مقایسه خیلی چیزهای دیگر.
    شما با توجه به کمبود وقتتان فقط چند کلمه بگویید و من چون وقت دارم میتوانم ساعت ها بر روی آن چند کلمه فکر کنم.
    قبلا از راهنماییتان سپاسگزارم
    ———————————–
    شکيب من
    ترديد نکن که آدمی يکبار به دنيا می آيد، و يکبار خرج چيزی می شود.
    تو فقط يکبار فرصت داری که اعصاب و جوانی و جان و تن و روح و حيثيت و شرفت را خرج چيزی يا جايی کنی.
    يکی همه چيزش را خرج تنش می کند، يکی به شهرت می انديشد، يکی برای خاک خودش را می بخشد، يکی برای انديشه اش شمع آجين شد، يکی برای گريختن از شباهت به گاندی شبيه استالين شد، يکی برای خريدن رآی، ملتی صدقه خوار می پرورد و گداپروری را فضيلت می شمارد، يکی برای داستان و ادبيات زندگی اش را حرام می کند، يکی برای زندگی خودش را خرج می کند، تو برای… دلم می خواهد جای اين سه تا نقطه را خودت پر کنی.

  27. شما اين همه وسواس داريد كه سمفوني مردگان تان را (شب امتحان متالورژي فيزيكي ام) از سرشب خواندم تا 3 صبح و بعد بازهم در روزهاي بعد, كه هي بازش مي كردم و هي مي خواندم. سال بلواتان هم همين طور. درياروندگان جزيره ي آبي ترتان هم همين طور…

  28. سلام عباس معروفي عزيزم
    خوب نبود ،عالي نبود ،بينظير بود.دست مريزاد همچون ديگر نوشته هايت ازجان دوست دارمش و وسواسي كه تو را مي كند عباس معروفي تا
    من و همه اي تحسينش كنيم.با اين رمانت هم بايد زندگي كرد،باورم اين است.بختيار وسبز باشي

  29. سلام استاد
    برای من که واقعا آموزنده بود
    ممنونم
    راستی .. الان که داشتم قسمتی از رمان “ تماما مخصوص“ شما را در اینجا می خواندم ..ناگهان یک حسی در دلم فریاد زد که این رمان یک شاهکار بر روی تمام شاهکارهای شما می شود ..
    استاد داستان واقعی ست ؟ درسته ؟
    ————————————–
    هر اثری ريشه در واقعيت دارد، و هرکسی در نهايت خودش را می نويسد

  30. هميشه اين گونه نيست كه يك باغبان با همه ي راعايت اصول باغ دار ي ميوه ي دلخواهش را بچيند .
    خسته نباشي عباس عزيز
    ———————————-
    شايد يک کمی با هم فرق دارن.
    باغداری و نويسندگی…
    تا به حال بهش فکر نکرده بودم. چون از باعذاری فقط تگرگ های بهاريش نصيب نويسنده ميشه که شکوفه هاش بريزن و تابستون بی حاصل و محصول از راه برسه

  31. سلام آقاي معروفي عزيز
    يا يك داستان جديد منتظر قدم رنجه تان هستم.
    سپاس
    ———————
    ميام می خونم.
    چشم

  32. سلام عباس عزیزم, سلام باسی کوچولو…, تا حالا فقط شمارا تا سمفونی مردگان وسال بلوا شناخته ام نه بیشتر. بهزاد به من هدیه کرده. به عنوان یک زن خواندم وعاشق شدم.به عنوان یک مادرخواندم وبارها زیربار دردهایش زاییدم ودوباره متولد شدم. به عنوان یک عاشق بارها با عشقبازی هایش عشق ورزیدم وباز هم عاشق شدم. به عنوان کسی که کودک درونش هنوز کودکی شاد است خواندم و باهاش بازی کردم گریه کردم … زندگی کردم… هنوووووووز هم باشما هستم و باعشقم. مگه میشه شمارو خوند و فراموش کرد, وکسی رو که شماروبه من معرفی کرد؟ به عنوان یک خوزستانی ,یک اهوازی, یک شاه دیده, انقلاب دیده, جنگ دیده, زجرکشیده ,بدبختی کشیده ,ملامت کشیده… کشیدم, دیدم, باربردم, زجرکشیدم,خون خوردم, نفرت عق زدم,عشق مزمزه کردم ,عشق بلعیدم, زاییدم, متولد شدم … زندگی کردم… وباااااااااز هم باشماهستم … ممنونم استاد عزیز ممنونم
    ———————————-
    سلام مهرنوش عزيزم
    هميشه اهواز شهر شاعرهای خوب منه، بهزاد خواجوات، محمد بيابانی و هرمز علی پور و… خيلی های ديگر
    دلم می خواد يک دل سير بيام اهواز و بچرخم. من اونجا دوستان خوبی دارم.
    گرچه زمان جنگ اهواز و مناطق جنوبی نبوده ام ولی تهران هم اون وقتها شهر جنگی بود و کمی می تونم بفهمم که انسانهای اون منطقه چه شبهای وحشتی رو به صبح رسوندن.

  33. همه‌كارهای (پیكر فرهاد) به‌ اتمام رسیده‌ و داریم ان را به‌ چاپخانه‌ میفرستیم، ولی تا به‌ حال جناب عالی مقدمه‌ را به‌ ما مرحمت نكرده‌ان..!! نمیدانم در ان مورد چه‌ كار بایدكرد؟
    بسلام
    http://www.tanyaee.kurdblogger.com
    توانا ئه‌مین
    كوردستان-سلێمانی
    [email protected]
    ———————————
    امين جان سلام
    دنبال يک مقاله دارم می گردم که در نسخه ی آلمانی پيکر فرهاد چاپ شده.
    پيداش می کنم و زود برات می فرستم.
    منو ببخشيد

  34. استاد معروفی عزیز سلام قبلا هم براتون نوشته بودم اما متاسفانه توی سیل حرفا جوابتونو پیدا نکردم میخواستم به عنوان موضوع پایان نامم پیکر فرهاد شما رو با بوف کور صادق هدایت بررسی کنم میخواستم اگه میشه هر جور که میتونین کمکم کنین ذهنیتتون نظرتون چیه خیلی خوشحال میشم اگه کمکم کنین این شعر خودمه تقدیمش میکنم به شما قطره قطره میپاشد از انگشتان چوبی من
    هوای نفس کشیدن
    به زمین میریزد
    فرو میرود
    تا قامت تو را برخیزاند
    (همیشه خوب و سلامت باشین)
    ———————————-
    اول بگم که چقدر شعرتون قشنگ بود.
    و در مورد پايان نامه، خب من در چهار مورد با هدايت اختلاف عقيده يا اختلاف سليقه دارم که توی اين رمان بهش پرداختم، و می دونم که پيداش کردين لابد. مثلاً اون مرگ پرست و مرگ آگاهه و راوی من زندگی رو دوست داره و از مرگ می گريزه.
    دوم اينکه زن اثيری و لکاته می تونن يکی باشن؟ يعنی آدم هم بخش اثيری داره و هم بخش لکاته يا رجاله. و خب باز هم هست. نيست؟
    هر سوالی هم دارين ازم بپرسين اگه بلد بودم، چشم
    سلام هم که يادم رفت.

  35. سلام استاد
    میشه لطفا چند تا کتاب با موضوع اسطوره بهم معرفی کنید؟
    ممنون از لطفتون
    —————————–
    ميرچا الياده چند تا کتاب داره، با ترجمه جلال ستاری. ويکی هم داره با ترجمه محمدعلی صوتی با هنوان در خيابان مينتولاسا که شاهکاره، و من خيلی دوستش دارم.
    کارهای مهرداد بهار هست، و خيلی زياد کتاب در مورد اسطوره داريم.
    اساطير و فرهنگ ايران از دکتر رحيم عفيفی و… باز هم بگم؟

  36. سلام آقای معروفی
    من دانشجوی طراحی صحنه هستم و برای پایان نامه ام رمان فوق العاده ی شما رو انتخاب کردم ،“سمفونی مردگان“….البته نه به صورت تیاتر اجرایی بلکه به صورت ماکت ارایه خواهم داد….
    نمیدونم چرا براتون نوشتم ولی منم مثل خیلی ها این رمان رو موضوع پایان نامه قرار دادم و تمام تلاشمو می کنم که اثری در خور و شایسته ی سمفونی مردگان خلق کنم که البته میدونم و بهم هم گفته شده که کار آسونی نیست…
    ولی مطمئن هستم تجربه ی خوبی خواهد بود….چرا که هنوز مست فضای رمان هستم…..
    در آخر ازتون درخواستی داشتم ، اجازه دارم اگر سوالی داشتم ازتون بپرسم؟
    به امید روزی که این اثر فوق العاده بر روی پرده ی سینمای ایران به تصویر در بیاید….. روزگار خوش
    ———————————–
    عجب پايان نامه ای، خوش به حالتون. البته در مورد کتاب خودم حرف نمی زنم، منظورم انتخاب موضوعه. اين می تونه موضوع بسياری از بچه های طراحی صحنه باشه. مثلاً روی رمان های مختلف.
    موضوع شما خيلی بديع و هيجان انگيزه. ولی خيلی سخته.
    يه ايوون، يه نرده، يه زنجير، يه کلاغ، يه آيدين
    در اينکه کاری شايسته ی دل تون می کنين شک ندارم، و دلم می خواد من هم ببينم. اگه ممکنه به من هم نشون بدين. دستم کوتاهه و نمی تونم از نزديک کار شما رو ببينم، ولی عکساشو يا چه می دونم
    هر سوالی هم داشتين اگه بلد باشم در خدمتم.

  37. „هر اثری ريشه در واقعيت دارد، و هرکسی در نهايت خودش را می نويسد“ … چه زیبا گفتید استاد ..

  38. گاری آتش نشانی و اسب ها را برده بودند . از داوطلب ها هم توی جاده اثری نبود و ماشین اش بیرون توی جاده توی زمین خالی ایستاده بود . به طرف ماشین رفت . دید که روی آن گل پاشیده اند . سقف چرم مصنوعی ماشین هم به اندازه یک وجب جر خورده بود . روی صندلی عقب هم یک کپه مدفوع انسانی تازه بود.
    کولهاوس از خیابان گذشت و به در مرکز آتش نشانی رفت . رئیس با کلاه سفید و دستمال گردن سبزش دست به سینه آنجا ایستاده بود . کولهاوس واکر گفت پلیس به من اطلاع داد که در این شهر حق عبور از کسی نمی گیرن . رئیس گفت درسته . همه آزادن هروقت لازم بدونن توس اسن جاده رفت و آمد می کنن . چون آفتاب غروب کرده بود چراغهای برق توی مرکز آتش نشانی روشن شده بود . مرد سیاه پوست از توی شیشه های در آن سه اسب خاکستری همرنگ را دید که در آخورشان ایستاده بودند و دیگ ورشو عظیم با قطعات برنجی اش کنار ته مرکز قرار گرفته بود . سیاه پوست گفت ماشین من باید تمیز بشه و خسارت اش هم پرداخت بشه . رئیس زد زیر خنده و دو تا از افرادش هم برای شرکت در مراسم سرور بیرون آمدند …
    استاد عزیزم در جایی از شما خواندم که فرموده بودید اگر بخواهیم اوضاع معشیت ، رابطه آدم ها ، رنگ و بوی زندگی ملتی را در گذشته بشناسیم از طریق کتابهای تاریخ و جغرافیا موفق نخواهیم شد . بلکه از طریق داستان های ماندگار آن ملت می توانیم زیر و بم زندگی بخشی از مردم دنیا را دریابیم . رگتایم برایم تجربه ی خیلی خوبی بود . امروز یک سیاهپوست رئیس جمهور ایالات متحده می شود و در ایران ما !؟
    ——————————————–
    سلام محمد جان
    يه کتاب ديگه هم توی اين زمينه هست، شايد امريکای چند سال قبل از رگتايم رو در به تصوير می کشه. شايد خونده باشی: تام پين، داستان زندگی تامس پين، پينه دوز معروف. و داستان استقلال امريکا.
    البته به قدرت رگتايم نيست، ولی بد هم نيست. حتماً بخونش. آره امريکايی ها فرهنگ ندارن و دارن برای خودشون دست و پا می کنن، و ما با اين فرهنگ قديمی توی جهان، حيف که تمدن نداريم. اگه داشتيم به خاطر چهار صباح حکومت با سرنوشت ملت و چند نسل قمار از پيش باخته نمی زديم. چه لعنتی به نام بعضی ها تا انتهای تاريخ گره می خوره. حکومتی که خيابانوشو با اسم تروريست ها نامگذاری می کنه، قاطی اسم شهيدای بيچاره، عمرالبشير تبهکار رو به عرش می رسونه، اونوخت سعيدی سيرجانی، که عمرشو روی تفسير قرآن صرف کرده توی زندان با شياف پتاسيم به قتل می رسونه.
    صبر کوچيک خدا چند ساله محمد؟

  39. آقای معروفی عزیز سلام!!!
    هیچگاه فکر نمی کردم بتونم برای نویسنده ای که شبها وقت خوندن کتابش ( سمفونی مردگان ) اشک بر چشمام جاری میکنه پیامی بدم !!! اولین باری که به خلوت انس شما وارد میشم و بی نهایت خوشحالم!!
    بابت خیلی چیزا ممنوونم !!
    سربلند باشید همچنان که هستید .
    با احترام.
    بابک زرین پناه.
    ——————
    من هم ممنونم بابک جان
    مرسی که اومدی

  40. ضمنا از تاييد كني كه فعال كردي معلومه چقدر به آزادي بيان وشعور مخاطبانت
    اعتقاد داري
    خودت مي دوني اون ور اب حتي فحشم سانسور نمي كنن
    خيلي خنده داري كسي كه از سانسور وخمير شدن كتابش ناراحت بود حالا خودش…..
    ———————————-
    تو به اين ميگی آزادی بيان؟
    ميای توی خونه ی من هرچی فحش و ناسزا هم وزن اجدادت می ريزی اونجا و اونوخت من ميشم سانسورچی بزدل؟ به دفاع از احمدی نژاد به همه ی آدما اتهام می زنی و توهين می کنی، و از شعور حرف می زنی؟
    من کلمات هرزه رو از آدم های هرزه دهن، می ريزم بيرون. سانسور نمی کنم، می ريزم دور.
    کلمه مال انسان و خداست، شما حرمت کلمه رو ملوث می کنيد.
    از دوستام و خواننده هام معذرت می خوام که حتا اين چهار خط آخری رو ازت راه دادم به اين پنجره.

  41. شب ها فقط وقت براي نوشتن دارم.از ساعت 12 شب تا سه صبح.نوشتن واقعا طاقت فرسا است اما اگر با عشق باشد ميشود هنر كامجويي.ادم را سرحال مياورد.طوريكه اگر حتي براي بازنويسي يك صفحه دوساعت وقت گذاشته باشم احساس خستگي نمیکنم اما امان از ان روز كه قرار باشد نوشته ها را دوباره بخوانم.بااين حال شكيبايي ميكنم و ميروم سراغ اخرين داستانم تا الان سه بار توانستم طول و عرضش را بپمايم در مرتبه ي اخر حجمش دوبرار شد.از الان این وسواس خرم را گرفته که چطور برای بار چهارم بخوانمش .
    من دوست دارم انچیزی را که قبلا نوشتم پرونده اش را زود ببندم و بگذارمش کنار.حالا ایا واقعا باید بیست بار انچیزی را که قبلا نوشته ایم بخوانیم؟؟
    قبلا برای شما ایمیلی فرستاده بودم .فقط میخواستم بدانم ان ایمیل بدستتان رسیده یا نه؟
    —————————————————
    سلام هانيه عزيز
    ای ميل شما رسيد. خدا کنه بتونم جواب بدم.
    بازخوانی داستان رو پشت سر هم انجام ندين. يه داستان که تموم شد، خونه ی مامان بزرگه جاش بذارين بعد از مدتی برين پيداش کنين.
    پشت سر هم مزاحمش نشين. قاطی می کنه.
    من هر داستانی رو شيش ماه می خوابونم توی کمد که لالا کنه، بعد ميرم ببينم هنوز زنده است؟

  42. سلام استاد
    اتفاقاً من هم به شدت وسواس دارم .بااين تفاوت كه وسواس شما به آفريدن يك اثر ماندگار ادبي مي‌انجامد و وسواس من به افزايش نوشته هاي در گنجه!.اغلب ميگويند نوشته هايم خوب است. عموماً هم بسيار تحسين ميكنند.اما نميدانم چه مرگي به جانم است كه هر نوشته را بعد از يكي دو روز كه دوباره ميخوانم به نظر خودم افتضاح ميايد و گاهي فكر ميكنم كاش ميشد مثلاً فلان مقاله اي را كه فلان روزنامه چاپ كرده و بعضاً روزها هم از آن گذشته از لاي صفحات آن نشريه بيرون كشيد!
    به همين خاطر هم هست كه هنوز پس از مدتها كه مينويسم جرات چاپ چيزي بيش از يادداشت يا مقاله را پيدا نكرده‌ام.
    حتي مدتها پيش كه شاگردي استاد طاهباز را ميكردم ايشان تشويقم ميكردند به انتشار داستانهاي كوتاهم.اما كو آن دل؟كو آن جرات؟
    ———————————-
    اين وسواس اگر از حد بگذرد خطرناک می شود.
    يکباره می بينی شرابت سرکه شد.
    مراقبش باش

  43. عمو عباس عزیز یا بهتر بگم عباس معروفی عزیز!
    می خوام یه اعترافی بکنم…. البته اگر ناراحت نشی….. از ترکها متنفرم…. چرا که همه ی آنها پر از حسد و کینه و شهوت هستند….. بیش از آن چیزی که فکرش را بکنی با آنها بودم و دیده ام…. حالم را بهم می زنند….. اما تو با همه ی انهافرق داری… شاید بهتر است بگویم تو بهترینی…… البته اگر ترک هستی….. باور کن ایران را به گند کشیده اند…. از همه مهمتر تهران را…. کاش بودی و می دیدی…. آنوقت تو هم اعتراف می کردی که حالم به هم می خورد از هر چه ترک است…
    ————————
    آدم های خوب و بد همه جا وجود دارند. بستگی دارد که تو با کدام گروه از قومی بيشتر دمخور بوده ای.
    و من ترک نيستم. اما دوستان خوبی در بين ترک ها دارم.

  44. چه قشنگ با پسرک شیرینتان ، دل تو دل هم راه میروید ، میترسید ، ذوق میکنید و احساس خوشبختی میکنید …
    و اینکه “ تماما مخصوص “ دنج ترین و پر رمز و رازترین کوچه سارتان است که با هر رفت و برگشت می توانید کرور ها آهوی تازه را بکشانید به دشت نوشته هایتان ، شام شاهانی بخورید کنار کسی که نمی شناسید ولی بوی خوش قاچ قاچ طالبی و لقمه های نان و پنیرش تعریف تازه ای از یک خویشاوندی باشد …از نوشته های شما که روی سطر سطرش شبیه جالیز های دیروز هندوانه های راه راه و یک دست سبز و توسرخ و تو زرد دهان را شیرین می کند لذت می برم و چشمانم را که می بندم ، سرم بر شانه ی چناراست و پاهایم تو ی دستان زلال چشمه بانویم …تصویر دلتنگی تان برای ماما نتان بی نهایت معجز بود . این صفحه همیشه مرا در مشت میگیرد و مثل تیله ای پرتاب میکند و عجیب است که هر بار از یک جالیز سر در می آورم ، دیدنی
    سلام
    ————————-
    سلام خانم مينو نصرت
    آره باهاش شب و روز می گذرانم
    بچه ی خوبی شده.

  45. شما مغروريد
    خيلي .
    كه جواب كامنت هاي „هر كسي“ رو نميديد
    من يه منتقد نيستم
    تمام كتاب هاتون رو از برم . اما ازتون دلگيرم . پشيمونم كه كامنت گذاشتم براتون . كه تمام اون عباس معروفي كه از شما ساخته بودم توي ذهنم توي يك چشم بهم زدن فرو ريخت . گمش كردم . به همين راحتي
    مهم نيست براتون . شما خيلي بهتر از اين ادما هاي معمولي رو دوروبرتون داريد . اونقدر كه ديگه بچه هايي مثل من رو حتي مورچه هم حساب نميكنيد .
    ميدونم نبايد منتظر جواب اين كامنتم هم باشم
    ميدونم
    ميدونم
    اما دلم ازتون گرفته
    شايد از خودم بيشتر
    مهم نيست . دوست ندارم اينقدر صريحانه به كسي نظرمو بگم
    اما شما فرق ميكنيد
    شما….
    نه فرق نميكنيد . مهم هم نيست
    شما هم مثل همه ايد
    اين مثل همه بودن انگار به شما بدجوري تحميل شده
    خوب باشيد
    مثل همه … خوب خوب ! نه مثل من … گيج گيج !
    ——————————-
    سلام
    اين نيز بگذرد

  46. سلام اميدوارم خوب و شاد باشيد
    حتما عكساي ماكت امو براتون مي فرستم….البته به اين زوديها منتظر نباشيد…چون كار زياد ميبره…و من تلاشمو مي كنم كه تا آخر خرداد ارائه بدم….بينهايت از لطف و محبتتون ممنون….
    و در مورد صحنه اي كه وصف كردين بايد بگم وصف موومان چهارمه…
    بازم ممنون و شاد و سلامت باشيد…به اميد ديدار
    —————————-
    ممنونم ازتون خانم مهسا
    منتظر عکس هام

  47. عباس عزيز
    اب را با اب شستن كار شما نيست .
    ——————————-
    خون را با خون نمی شورند. ولی آب؟ آب آب را می برد

  48. سلام
    مدتهاست كه هر از چند كامنتي مي پرسم از ذوب شده و تماما مخصوص چه خبر و مي شنوم در حال مجوز گيري است، در دست ناشر است و الي آخر و دلم قنج -درست نوشتم؟- مي رود. همان روزهاي اول اميد به رمان جديد شما، در وبلاگم نوشتم كه چقدر خوشحالم كه شما هستيد و مي نويسيد و با تمام خستگي من از كار و زندگي نوشته هايتان مرا شب ها تا صبح بيدار نگه مي دارد و پر انرژي. مشتاق خواندنم.
    و مي خواهم اعتراف كنم كه هميشه در حال خواندن كتابهايتان وقتي قطعات پازل كنار هم مي نشستند فكر مي كردم عباس معروفي چه خوب مرا با خودش مي برد و هر بلايي كه بخواهد به سرم مي آورد. اشك هايم را مي ريزاند مي خنداند مي ميراند. امروز كه اين نوشته را خواندم حس كردم شما پا به پاي آدم هاي داستان مي رويد كه خواننده هايتان هم مي آيند و براي خواندن نوشته هايتان وسواس به خرج مي دهند.
    همه اين پر گويي ها براي ستودن هنر شما بود و اينكه خلاصه بگويم دوستتان دارم.
    ————————-
    از لطف شما ممنونم
    ولی با اين ارشاد عجله هم نبايد کرد.
    بگذار اين کاروان هم بگذرد.

  49. سلام
    یک کم وسواسی بودن اصلاً بد نیست، برای آدمای موفق، کمال گرایی بد نیست تازه واسه ما هم بد نیست از خوندنش بیشتر لذت می بریم! اینو از دید یه کارشناس ارشد روانشناسی کوچولوی 24 ساله ی پررو میگم! یه وقت نظرمو نذاری همه می بینن می گن این فسقلی چه اعتماد به نفسی داره!!
    راستی کتاب „مرگ رنگ“ که در مورد رنگ آمیزی سمفونیه خیلی جالب بود هنوز بعد چند سال رنگ لباسهای شخصیت هاش یادم مونده!
    راستی من نظر گذاشته بودم که نوشته هات آدم رو تو تنهایی غرق می کنه و… یه تیکه از شعر شاملو رو هم نوشته بودم…. گفتید ولش کن، از جوابتون احساس کردم برداشت کردید من شعار دادم، من نظر و حس واقعیمو نوشته بودم، با این حال اطاعت کردم و ولش کردم!
    دوستدار همیشگی شما

  50. مگه می شه باسی جان؟
    ما نخوانده ازش دل نمی کنیم و از انتشارش هم نا امید نمی شویم،
    اونوقت خودت؟
    خالق این کار؟
    من تشنه ی کار هاتون هستم
    نگذارید اینقدر دوره کنم
    اجازه بدین حرف های دیگری هم ازتون بشنویم
    من برای تماماً مخصوص و عاشقانه هاتون لحظه شماری می کنم
    یادتون باشه شما برای من یک نفر نیستین
    سه نفرین
    جور بقیه هم به گردن شما افتاده
    یادتونه؟
    ————————
    سلام
    امسال شايد خبری بشه

  51. سلام آقاي معروفي.پيكر فرهاد را تازه تمام كرده ام و هنوز گيجم.
    توي سال بلوا يه افسانه بود به نام افسانه ي نامزد نوروز كه معصوم تعريف مي كرد،اين افسانه رو توي يه كار راديويي نوروزي استفاده كردم.خيلي دوستش دارم.
    خيلي دوست دارم شما هم بشنويد كارو.
    با احترام
    ————————-
    اگه برام بفرستيد که حتماً می شنوم و نگهش می دارم.
    مرسی خانم آرانيان

  52. خانه‌ داستان شه واربرگزار میکند.:
    دومین چیرۆکانه‌ی داستان نویسی ‎
    از علاقمندان دعوت میشود ‌داستانهای خود را به‌ دو زبان کردی و فارسی تا تاریخ 1388/1/15 به‌ خانه‌ی داستان شه‌وار ارسال نمایند. برای اطلاعات بیشتر در مورد فراخوان ، نحوه ارسال و شرایط شرکت به‌ وبلاگ http://www.chirokishawar.blogfa.comوwww.chirokishawar.blogspot.com مراجعه‌ نمایید.
    خانه‌ داستان شه‌وار

  53. سلام نوازنده ي سمفوني مردگان!
    خيلي كوچك بودم كه عاشقت شدم. يواش يواش دزديده شدم از دنيا. بعد دستي مرا كشيد توي آتش و آب. سوختم و خنديدم. سوختم و خنديدم. سوختم و خنديدم……….
    نه…نه…نه… هيچ وقت اين جنون جادويي نبردم روي صحنه ي آخر. تيغ مي زدم و خون…..اشك ميشد روي گونه هاي نابالغم. فقط همين يادم هست كه بهار آخر بود كه خواب برفها را ديدم و تو تعبير كردي كه ديگر هيچوقت به دنياي زندگان باز نخواهم گشت……..ترسيدم و هنوز هم كه هنوز هست مي ترسم. باور ميكني استاد؟
    ————————-
    نمی دونم چرا ياد اين جمله افتادم
    و من همچنان شهر به شهر می رفتم، از روی اين قلمدان به روی آن قلمدان

  54. ما فقط طنزیم جناب معروفی ! کمی مایل به … هیچ آقاجان ، ما اصلا مایل نیستیم ، نه به چپ نه به راست . ما علم شده ایم رو به هوا !
    بسم الله
    ××××××××××
    چیکار داری بابایُم گدایه دو چشم ِ نرگِسُم کار خُدایه !
    مونولوگ ِ ناصرالدین شاه !
    امروز تصمیم گرفتیم وارد ِ گُه [ گود ] شویم ، و شدیم . دیگران هم وارد شده اند . نمی دانیم چرا همه می خواهند وارد شده ، گُهی [ گودی ] بشوند ؟! به مَثل ، این پدرسوخته :
    بی سواد است ، تیک ِ عصبی ! دارد و حرف زدن هم نمی داند . به درد همان تُف پَرانی ! می خورد . از آن هاست که عوام می گویند : تو تیراندازی لنگه نداره ، فقط تیرش اون وَرتر می خوره ! نه رجل سیاسی است ، و نه در کلٌه اَش عقل ! عوام می گویند : شنُفتِه زن ِ آبسسن گِل می خوره ، اما نمی دونه چه گِلی می خوره !……… این مَردَک ، حریف ِ ما نیست !

  55. ما فقط طنزیم جناب معروفی ! کمی مایل به … هیچ آقاجان ، ما اصلا مایل نیستیم ، نه به چپ نه به راست . ما علم شده ایم رو به هوا !
    بسم الله
    ××××××××××
    اصل مطلب توی کامنت بعدی…

  56. گم می شوم
    قدم به قدم
    در ماز کوچه های خیابانی
    که نامش را نمی دانم.
    هوا ابری ست
    شمال را نمی توان فهمید.
    جوی خشک است
    جنوب را نمی توان فهمید.
    گم شده ام
    میان غارنشینانی
    که روستایی شدند و شهری
    برای با هم بودن.
    گم شده ام
    میان دیوارهایی
    که برهم کشیده اند.
    گم شده ام میان هیچشان.
    پی هیج نمی توان رفت
    آسفالت رد پا به تن نمی گیرد.
    ————————————–
    سر درگمی عاشق بر آسفالتی که نشانه نمی گيرد؟
    مرسی

  57. سلام
    بعنوان کسی که تازه دارم با کارهاتون آشنا میشم،
    نمیتونم قضاوتی بکنم.
    به نظر بی هوا می نویسید، یا شایدم هوایتان برایم قابل ِ درک نیست.
    بنظر نقاشید، نقاشی ماهر که خوب می بیند و خوب می نگارد، ولی خود نمی داند چیست آنچه نگاشت. شاید هم بداند، اما برای چنین نقاشی سزا آنست که بیش از این ها بداند، و بیش ازین ها وسواس بخرج دهد.
    هر چند در نگاه چون منی باید بیش از اینها از شما آموخت رسم نقاش بودن را.
    ——————————–
    سلام
    حق با شماست.
    بايد ياد بگيرم، بيشتر بخوانم، بيشتر بدانم، و برای اين کار سعی خودم را می کنم.

  58. سلام جناب معروفی
    سوالی از شما داشتم. آیا کسی می تواند داستانش را برای اظهار نظر برای شما ایمیل کند؟
    ——————————–
    سلام آقای اکبری
    اظهار نظر من به چه دردی می خورد؟ به خصوص که منتقد هم نيستم.
    کارتان را منتشر کنيد من هم می خوانم.

  59. سلام باسی.
    خیلیها ازم پرسیدن کتابهای شما رو از کجا میتونن پیدا کنن…خیلیها هم قبلا این سئوالو پرسیدن و توی کتابفروشیهای جلوی دانشگاه حیرون شدن.
    فکر نمیکنید سمفونی مردگان رو باید دوباره چاپ کنید؟………دوستای من که نتونستن پیداش کنن. ………این انتشارات ققنوس چیکار میکنه؟؟؟……باسی.کسایی میخوان بخوننت که تو عمرشون داستان نخوندن… و فکر میکنم کافیه چند صفحه ی سمفونی مردگان رو بخونند و تا ابد پاگیر خوندن بشن.
    ——————
    احمد عزيزم
    سلام
    خبر دارم که کتاب تجديد چاپ شده.

  60. سلام اقاي معروفي محبوب من….
    كوتاه مي نويسم چون پول زيادي براي اينترنت همراهم نيست….مثل همان روز كه سمفوني مردگان را خريدم….به خودم گفتم:پول مثل كف دست….اينو ميخرم فوقش شام رو يه كاريش مي منم…..گفتم خدا بزرگه و هست…
    بي خيال…
    وبلاگ هاويه راه راه اندازي كرده ام…پست اول را به شما تقديم كرده ام…
    شاد باشيد..
    محمد مهدي شاقاسمي
    ياسوج
    ————————
    آقای شاقاسمی عزيزم
    وبلاگت را ديدم، و مرسی که کتابم را خواندی

  61. تپه های پوشیده از برف
    درختان پوشیده از برف
    راه های پوشیده از برف
    آن که بر برف قدم نهد
    رد پایی به جای می گذارد
    گه آدمی را به تعقیب خویش
    ترغیب می کند.
    تپه های پوشیده از برف
    درختان پوشیده از برف
    راه های پوشیده از برف-
    و همیشه در جایی
    نشانی از زندگی

  62. يه دختر هفده ساله چى ميتونه بگه؟ با وجود اينكه همه خيال ميكنن چيزى از نوشته هاى شما نميفهمه؟
    چى ميتونم بگم جز اينكه هر كدوم از كتابهاتون رو بيش از 5 بار خوندم؟
    بحث بيان كردن ركورد نيست يا به قول خيلى ها:ادعاى با شعور بودن
    فقط ميخواستم بگم خيلى دوستون دارم،خيلى واستون ارزش قائلم و حسرت اينو ميخورم كه اى كاش همه ى انسانها به بزرگى شما بودن….اونوقت دنيا چى ميشد؟ بهشت؟؟ نه! فراتر!
    قلمتون سبز باد هميشه
    ——————————–
    يه دختر هفده ساله همين که اينهمه کتاب خونده و به اينترنت مجهزه، بايد سرش به آسمون بخوره.
    مهم نيست که نويسنده بشی يا نه، مهم اينه که ادبيات را خوب بخونی و خوب درک کنی. که اينجور می بينم.

  63. از دریا برمی گردی…
    دهانت بوی ماسه میدهد
    و جفتی ماهی روی لبت…
    دلت برای دریا شور میزند
    و ماهی های خلیج
    که تنشان را آفتاب میسوزاند…
    از دریا که بر میگردی…
    باغ انتظار دارد که نوازشش کنی…
    پدر، هر روز
    به سر شماری درختان میرود
    و میوه های زخم خورده ی سرک کشیده
    از سیم خاردار…
    پدر ؛برای هر قفس
    پرنده میسازد….
    این هم یک شعر از خودم…
    که خواستم چیزی گفته باشم
    ————————–
    مرسی. همين قشنگه.

  64. استاد عزيزم سلام
    به یقین رسولی از خود شما به سویتان آمد که رنجهای شما بر او سخت است و اصرار بر هدایت شما دارد و نسبت به مومنان رئوف و مهربان است .
    قرآن مجید .
    میلاد پیامبر رحمت بر شما مبارک
    با مهر
    ———————-
    سلام محمد عزيزم
    پيام هات رو بارها می خونم.
    انتخاب هات زيباست.
    ممنون

  65. سلام آقاي معروفي ؛ قانوني ، دستخطي ، چيزي هست كه هميشه كامنت بايد به موضوع مربوط باشد ؟! آخر اينجا كسي به قصه افتاده ، يكريز ميخواند كه يكي بود و يكي نبود ، طفلي هميشه هم كلاغش به خانه نميرسد كه نميرسد ؛ هر چه در اين روزمرگي هام ميبينم ، به داستان ميماند ، تنگ ماهي پسرك ميشكند ، “ بلوايي “ ميشود خيابان وليعصر ؛ چراغ قرمز يكدندگيش كلافه ميكند ؛ بوق بوق بوق … حاجي فيروز كاسبيش گل ميكند و „ابرار (ارباب) خودم سامبولي بليكم“ از دستگاه پخش موسيقي ماشين هم به گوش ميرسد . trackِ سي دي را عوض ميكنم “ … سمنو / آي سمنو / مال ِ پاي ِ هفت سين / سمنو “ عيدانه ست ؛ بوي بهار پيچيده توي شهر
    ———————————–
    سلام آرش جان
    داستان های بهرام صادقی را خوندی؟
    يه سر به اونا بزن

  66. با توجه به اينكه شب هول ديگر چاپ نمي شود شما روي اينترنت آدرسي براي دانلود آن سراغ داريد؟
    ———————-
    فکر کنم توی سايت رضا قاسمی پيداش کنی

  67. سلام استاد عزيز
    قسمتي از داستان دندان شيري را برايتان مي گذارم، اگر حوصله كرديد در وبلاگم ادامه اش را مطالعه فرمائيد.
    ارادتمند شما“ بهزاد“
    http://bekhealsho.blogfa.com/post-25.aspx
    مرتضی آخرین جرعه ی کوکولا رو سر کشید و نگاهی به شیشه خالی توی دستش کرد، هم زمان که شیشه را از این دست به دست دیگرش می داد به چشمهای من زل زد و گفت : تو فقط ِزر می زنی مسئله ی آبرو نیست ، جیگرشو نداری. بعد بطری را پرت کرد سمت دیوار باغ حاج عبدالکریم، شیشه شکست و تکه تکه شد. تقریبا شورتم خشک شده بود، ازروی سنگ صاف کنار تنوره ی آسیاب آبی بلند شدم. نگاهی دوباره به آب تمیز تنوره کردم ، یک آن هوس کردم دوباره بپرم داخل آب، اما منصرف شدم. لباس هایم را پوشیدم. مرتضی هم لباس هایش را تنش می کرد. هنوز از اینکه حتی یک قورت نوشابه به من نداده بود شاکی بودم. سرم را انداختم پائین و بی خداحافظی به راه افتادم. مرتضی دوید و از پشت سر، دستش را روی دوشم گذاشت و گفت: ممد جان، باید خودت زحمت بکشی . به خدا طوری نمی شه. به تکه های شکسته ی بطری نوشابه نگاهی کردم که نور خورشید در بین شان مثل رنگین کمان شده بود. مرتضی حرف می زد و ما راه مان را می رفتیم. دائما می گفت: ممد فقط باید تا می تونی ُبدویی. اصلن هم به پشت سرت نگا نکنی، می فهمی؟ ……………
    —————————-
    سلام بهزاد جان
    ميام تو وبلاگت می خونمش. مرسی

  68. سلام. فريدون سه پسر داشت رو آفتاب نزده بود كه تمام كردم…. و اماني ولم نمي كند امروز….
    هر چه مي كنم اين 53 برنامه داستان نويسي رو نمي توانم بگيرم… راديو زمانه فيلتر است… هر چيز به وقت زمانه اينجا فيلتر است…. راه ديگري براي گرفتن اين برنامه ها هست؟
    ——————————–
    سلام
    مرسی که اينو خوندی.
    اون برنامه ها رو توی صفحه ی خودم هم پيداش می کنی.
    مطمئنم

  69. سلام !
    سال نو خيلي خيلي مبارك باشه !
    دو روز پيش يه ايميل زدم … نمي دونم رسيده بهتون يا نه !
    چون جواب نگرفتم .
    عيد خوبي داشته باشين !
    فعلا خداحافظ
    ———————
    من هم سال نو رو به شما و خانواده تون تبريک می گم
    ای ميل هم رسيد، ولی دو سه روزی توی مسير ماهواره ها نبودم.
    زده بودم به کوه و بيابون

  70. سلام آقاي معروفي
    من يک جوان19ساله ايراني هستم که همه مي گويند خيلي خوب مي نويسد.
    من داستان را با آموزشهاي شما شروع کردم.
    اما حالا راديو زمانه فيلتر شده.
    يک برنامه داشتيد که درآن پيگير اين بوديد که چرا ادبيات ما متوسط شده. درست است؟؟؟؟؟
    من مي گويم.
    شما از اوليسس حرف مي زنيد و مي خوانيدش ما جلدش را هم نمي بينيم.
    چون صحنه مستهجن دارد و براي ما خوب نيست.
    از «پاک کن ها» حرف مي زنيد اما در اينجا نيست
    از «آمريکايي آرام» از «رگ تايم که در ترجمه اش در ايران 12صفحه اش را حذف کرده اند.»
    براي اين که ما هم پيشرفت کنيم بايد بخوانيم تا بدانيم تجربه جويس چه بوده تا بتوانيم يک گام از او جلو بيفتيم.درسته؟؟؟
    اصلا داستان اينجا مرده.
    وقتي توي پيش دانشگاهيمون به بچه ها ميگم رمان ….خيلي خوشگله همه بهم ميگن چرت نگو.
    اين داستان چيست؟؟؟در مدرسه ما کلي فيلم سکسي روي گوشي احمق هاست و کسي کاري ندارد اما رمان باخت پنهان را از دست من مي گيرند و بهم پسش نمي دهند چون زشت است.
    گناه من چيست؟؟؟
    ——————————–
    عزيزم
    معلومه که توی اون جماعت وصله ی ناجور به حساب ميای.
    کسی که اين کتابا رو می خونه، با اونا کل کل نمی کنه.
    ولشون کن.
    تو کتابايی رو که می خوای پيدا می کنی، ولی سخت.
    می دونم

  71. لطفا يک نفر به من بگويد که آيا خواندن آثار جويس و… يا هر رمان ديگري مي تواند من را از راه بدر کند؟؟؟
    نمي دانم گناه سياه من رويايي رنگي است.
    اين که دلم مي خواهد يکروز شاهکار بنويسم گناه است؟؟؟
    حالم دارد بهم مي خورد.
    شما هم اينطور حسي داشته ايد؟؟؟
    در زنگ بيکاري امان داشتم »هزار و يک شب» را مي خواندم که ناظممان آمد و کتاب را از دستم گرفت و شروع کرد به خواندن:«مرد چون به خانه درآمد. دست بر بستربرد. گمان برد که آب مردانست.گفت:«خاتون کجاست؟»»
    بعد کتاب را برداشت و برد و زنگ زد به پدرم که من هرزگي ميکنم.
    چرا ادامه اش را نمي خوانند تا بدانند که سفيده تخم مرغي بود که عاشق زن ريخته بود آنجا تا مرد را به گمان بد بيندازد.
    چرا جنبه مثبت را نمي بينند.؟؟؟
    چرا نمي فهمند که اين داستان زود قضاوت کردن را محکوم مي کند؟؟؟
    مگر سر کلاسمان مدام حرف از اين چيز ها نمي زنند؟؟
    اما در کل ترجيح مي دهم هرزه باشم و داستان بخوانم و بنويسم.
    گيريم رشد هم نکردم و درجا زدم.
    اما اينطور يک جايم نمي سوزد که تمام جواني ام را خر بودم و نفهميدم امير ارسلان نامدار،حسين کرد شبستري که بودند. حسين کرد چطور قداره مي کشيد؟ چطور به مرام و جوانمردي پايبند بود؟
    آه
    اگر خدا جلويم ظاهر شود به شرفم برايش شاهنامه مي خوانم تا ببينم به وجد نمي آيد؟ کيف نمي کند که بنده اش مثل خالقش شخصيت هايي را آفريده و آنها را جاودان مي کند. حيف.
    حيف باشد که خرافات نمي گذارند اين من و تو و او و… شاهنامه بخوانيم و لذت ببريم.
    سمفوني مردگان بخوانيم و دلمان براي آيدين بسوزد.به اورهان حق بدهيم. و آيدا را دوست داشته باشيم بدون اينکه نيازي به جسمش داشته باشيم.
    آه
    اسمم اين است: آه
    ———————————–
    عزيزم، دوست پر احساس من
    خودت داری به اين قشنگی ميگی
    گر خدا جلويم ظاهر شود به شرفم برايش شاهنامه مي خوانم تا ببينم به وجد نمي آيد؟
    واقعاً آفرين
    يکی خداش شاهنامه می خواند، يکی با خداش گردن آدم ها را می زند، کتاب را می سوزاند.
    کسی که اوليسس را بتواند بخواند، با رمان فاسد نمی شود، اما آنکه از اوتللو می ترسد، با حکايت سعدی هم انزال می شود.
    برخی آدم ها عقده و مشکل جنسی دارند، شما بگذر

  72. يک چيز يادم رفت و آن است که ديگر نمي توانم حتي رمان جديد آقاي معروفي «تماما مخصوص» را بخوانم.
    مثلا کافرهاي آلمان و… اجازه خواندن دارند اما من ايراني که از نژاد عباس معروفي هستم اين اجازه را ندارم.
    براي خودم و خودمان(همه آدمهاي مثل خودم)دلم مي سوزد.
    حالا مدام عباس معروفي بيايد و بگويد که آرزويم اين است که يک جوان 19-20ساله بيايد يک شاهکار بنويسد و تمام جهان را خيره کند.
    دلتان براي ما هم بسوزد.
    کاش ميشد اين رمان تماما مخصوص را بگيرم توي دستم و در اتاقم راه بروم و افتخار کنم که ايراني هستم چرا که يک نويسنده از جنس خودم و خودمان آن را نوشته.
    تف.
    تف.
    افسوس
    آهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
    —————————————-
    به زودی تقديم تان می کنم.
    اگر اجازه ی نشر نگرفت، مثل فريدون می گذارمش روی اينترنت
    و يادت باشد
    من اين کتاب را برای دلم نوشته ام

  73. ببخشید استاد، ولی توی هر دو تا نسخه کارتون یه عنصر بیمزه یی وجود داره که درست نمی دونم چیه. امیدوارم خودتون پیداش کنید و به ما هم بگید. حرف دوستان و دشمنانی رو که هر چی می نویسید غش می کنن باور نکنید. از من می شنوید بیست و هفتمی رو شروع کنید.
    ولی اون قسمتی که در باره نون و پنیر و طالبی نوشتید و جزو داستان نبود ،خوب بود و به دل می نشست و منم الان خیلی هوس کردم. به نظرم همون رو بگیرید و ادامه بدید. موفق باشید.
    ———————————
    ممنونم علی عزيزم
    نسخه ی بيست و هفتم را به ناشر دادم.
    با همون نون و پنير و طالبی شب هام سر شد، و چه شيرين

  74. سلام
    همین الان از پای میز ناهار بلند شده ام با یک شکم پر از آبگوشت و سرکه ی سیر و سبزی خوردن، جات خالی عامو جان ، هر چی هم که بخواهم الان بگم ، می ذاری روی حساب شکم پری ام ، اما نه ، این جوری ها هم نیست ، من همچنان مقاومت می کنم ، البته راجع به خواب بعدش نظر مخالفی نخواهم داد ، اما به هر حال ما همیشه مثل گشنه گداها منتظر یک چیز ، یک اتفاق ، یک معجزه ، یک کتاب مقدس دیگه هستیم ، ما منتظرانیم ، مهدی رو نمی گم ها ، کتاب خودتو میگم ، با کلمات جادویی اش ، ما که حال نداریم چه رسد به دیروز و فردا که مثل همیشه می گذرد ، مثل …، ولش کن حراف شدم ، تا بعد .
    ما که دوستتان داریم .
    شما را نمی دانم .
    جای دوست داشتن خالیست.
    ————————–
    دوستان به جای ما
    بد نيست گاهی نون و پنير و سبزی بازی کنين

  75. نگاه استاد/معلم/بزرگ تر / كسي كه باورش داريم بر نوشته اي /داستاني/ چيزي كه دلمون مي خواد نظر ديگران رو در موردش جويا شيم شبيه اين مي مونه كه داري بند بازي مي كني ولي هي بر مي گردي عقب تا فقط ببيني كسي كه داره نگات مي كنه /معلمت/تماشاچيت برات سر تاكيد تكون مي ده؟حواسش به تو هست؟مي دونيد چقدر دل آدم محكم ميشه؟چقدر انگيزه مياد تو خون و روح آدم؟هرچند كه حتي اگر بند باز به عقب هم بر نگرده مي تونه راه خودشو ادامه بده و هيچ وقت نفهمه چند تا سر براي تائيدش تكون خوردند.
    اظهار نظر شما چه تائيد يا عدم تائيد يه جورايي به آدم جرئت مي ده.چرا وقتي يه غذاي خوشمزه مي خريد مي گيد لذت بردم/خوشم اومد/به به يا اينم غذا بود درست كردي؟ولي وقتي يه داستان مي خونيد نمي خواين اظهار نظري كنيد؟ مگه مي شه اينا بي تاثير باشن؟
    —————————–
    آيدين گفت: «چرا شبانه روز چهل و هشت ساعت نيست.» و اين پرسش من هم بی جواب موند آخر
    ولی همين که می تونم لابلای کارهام نوشته های دوستان رو بخونم، برای خودم يه کارت صدآفرين صادر می کنم

  76. سلام
    استاد معروفی حساسیت ووسواسی شما نشان دهنده مسئولیت پذیری شماست هیچ وقت یادم نمیرود ویرایش ده بار کتاب سیالانم(سی یالان) در انتشارات روزبهان حسی است که نویسنده قبل از انتشار کتابش دارد امید که رمان چاپش شود و ما بخوانیم
    پیشاپیش سال نو را به شما وخانواده گرامی تبریک عرض می کنم
    ————————————–
    من هم عيد نوروز و سال نو رو به شما تبريک می گم

  77. سلام استاد، راستش امسال ديگه خيلي چشمهام رو اذيت كردم و قصد دارم براي چند روز بهشون استراحت بدم؛ البته نه مطلق فقط اينترنت تعطيل ميشه؛ چون بايد بشينم مقاله‌هاي مربوط به مقاله خودم رو كه شايد تو يه ژورنال چاپ بشه ترجمه كنم. ــ تو زمينه فيزيولوژي ورزش ــ خوب منظور اينكه ميخوام سال نو رو خيلي پيشايش به شما و تمام ايرانيهاي عزيز و تمام برگزار كنندگان اين آداب و رسوم تبريك بگم؛ موفق باشيد.
    ————————-
    اولاً که عيدت مبارک
    ثانياً شما که داری چشماتو جريمه می کنی و هی مشق ترجمه بهش ميدی
    مشق عيده؟

  78. وای آقای نویسنده نمی‌دانی این جا چه خبر است! خیابان‌ها پر است از دستفروش‌ها و دوره‌گردهایی که هفت سینِ مدرن می‌فروشند. لابد می‌خواهی بدانی هفت سین مدرن دیگر چه صیغه‌ای است؟! هفت سین مدرن یعنی همان هفت سین همیشگی خودمان با این تفاوت که خیلی خیلی مختصرتر است ‌،جوری که کل در سبد یا ظرف کوچکی خلاصه شده و البته صِرف دیدنش کلّی مایة تفریح و شادی است… عید بهانه‌ای می‌شود که دستفروش‌ها به جز ماهی قرمز و آبی حتی لاک‌پشت را هم حراج می‌کنند و از پیاده رو که رد می‌شوی می‌بینی گذشته از پیراهن و روسری‌های ارزان قیمت، بازار خرید لباس زیر زنانه هم حسابی داغ است! نود درصد عابران کسانی هستند که نتوانسته‌اند در مقابل وسوسة گم شدن در این جمعیت و دید زدن بنجل‌های دستفروش‌ها مقاومت کنند و از خانه بیرون زده‌اند. اما آقای نویسنده، من با انگیزة هر چه تمام‌تر سفرة مبتکرانه‌ای می‌چینم… البته حتی تصور جدا شدن از زندگی مجردی و دو هفتة آزگار را در شمال و در خانة پدری گذراندن خیلی خیلی مآیوس‌کننده بود اما شکر خدا تکنولوژی پیشرفت کرده و به مدد لپ‌تاپ می‌توانم علی‌رغم فیلتر بودن نود درصد سایت‌ها و بلاگ‌های مورد علاقه‌ام توی خلوت بعضی‌ها (که هنوز فیلتر نشده) سرک بکشم و کامنت بگذارم یا از این سر دنیا به آن سر دنیا سال نو را تبریک بگویم‌ (هر چند همه به خوبی می‌دانند آرزوی داشتن سالی خوب چیزی جز یک دل‌خوشکنک ساده و شاید چیزی جز بهانه‌ای برای فراموش کردن پوچی این روزها نیست!). راستی باید بعد از عید از یک بلای آسمانی که به اسم پایان‌نامه‌ام (با موضوع میزان مطالعه) دامن مرا گرفته دفاع کنم تا سال دیگر همین جوری از پله‌های ترقی بالاتر و بالاتر بروم تا جایی که سرم گیج بگیرد! (آخر خودت بگو برای آدمی در شرایط من چه چیزی بیشتر از استقلال مادی مهم است که آن هم در این بلبشوی اقتصادی در گرو قبولی در آزمون چند مرحله‌ای P.H.D و قِصِر در رفتن از مرحلة گزینش است!)…. دیگر این که با وجود گرانی فاجعه‌آمیز و وحشت بی‌پایان از گشت‌های ارشاد (همان کمیتة سابق ولی با خشونت بیشتر)، لباس‌های نو هم خریده‌ام و بی‌خودی با پوشیدنشان ذوق می‌کنم و مخصوصاً سعی می‌کنم با تغییر دادن رنگ مو و ابرو و رسیدن به وزنِ کم‌تر و کم‌تر -تا مرز نابودی!- ذوق کنم که مثلاً ریخت امسالم با پارسال فرق دارد! البته من همیشه لحظة سال تحویل خیلی خیلی خیلی دلم می‌گیرد. می‌دانی آقای نویسنده! گند ذوق‌های الکی‌ام خیلی زود درمی‌آید!!! با این حال بی‌دلیل لبخند می‌زنم و البته هیج دعایی نمی‌کنم (چون به هیچ چیز ماورایی اعتقاد ندارم) در عوض سعی می‌کنم برای سال آینده هدف‌های بی‌معنی بتراشم تا بهانه‌ای برای یک سال دیگر زندگی کردن داشته باشم. هی فکر می‌کنم که چرا منی که در اوج جوانی و زیبایی هستم باید این قدر تند تند دلم بگیرد و هی از خودم می‌پرسم „سهم من این است؟“ البته آخرش به این نتیجه می‌رسم که: „بله عزیزم سهم تو و امثال تو دقیقا ًهمین است“! بعله… عید ما این جوری است و با همة این‌ها، آقای نویسنده جای شما در خانه خالی است.
    ———————————
    ممنونم از لطف شما، دوستان به جای ما
    عيدتون هم پيش پيش مبارک
    ولی اگر حوصله ی بيشتر به خرج می دادی گزارش تاپی از روزگار در می آوردی بی اونکه موقع سال تحويل دلت بگيره.
    من ديده م آدمی رو که سال ها موقع سال تحويل به در و ديوار تنهاييش تو غربت نگاه می کرد و نمی دونست حالا چکار کنه.
    گرفت خوابيد، وقتی بيدار شد ديد ماهی تنگ بلور داره پشتک می زنه.

  79. این چند روز من با خواندن „سمفونی مردگان“ می گذشت و آنچه در زمانه نوشتید.
    ماندم فقط که چرا به „کوری“ نوبل دادند، یعنی سمفونی را نخوانده بودند؟!
    بابت ِ کامنت ِ قبلیم عذر میخوام.
    در کل نسبت به ادبیات ِ صرف بدبینم،
    و اون کامنتم ته مایه ای ازین حسم داشت والا در برابر شما…
    گورکی می گوید: “ این مهم نیست که چگونه می نویسیم، آنچه که می نویسیم مهم است. نویسنده دنباله روی ملت نیست، نویسنده پرچمدار ملت است“
    و شما در سمفونی پرچمدار بودید.
    و منی که هیچ وبلاگیرو نمیخوانم،
    ازین به بعد خواننده ی همیشگی شما خواهم بود.
    پاینده باشید.
    ————————
    کامياب خوبم
    کامنت قبلی تو يکی از بهترين کامنت ها بود.
    من به اون چيزی که نوشته م ايمان دارم، و تا زمانی که احساس کنم دارم ياد می گيرم، رشد خواهم کرد.
    دوست ندارم خودمو گول بزنم، دوست ندارم الکی تعريف بشنوم، دوست ندارم فکر کنم بهترينم، چون ايمان دارم که خيلی ها بهتر از من می نوشته اند، و می نويسند.
    و همه ی اين کارها، نوشتن ها و خوندن ها و لذتی که در همين ارتباط ها نصيب من ميشه، به من کمک می کنه، شسته رُفته تر بنويسم، بيشتر دقت کنم، سطح کلام رو تکون بدم، ياد بگيرم، و برای نوشتن يک اثر خوب داستانی تلاش کنم. آخه من برای دلم می نويسم، نه برای ديگران.
    پس، هنوز جا داره که بهتر بشم، و باز هم ازت سپاسگزارم
    و يادت باشه، کسی که فکر کنه همه چيز رو می دونه، يک مرده ست که فقط خاک رو می فهمه. و خاک همه چيز بشره
    من هنوز زنده م، و هنوز خرفت نشده م.

  80. وای وای چه ذوقی دارم واسه خوندن این „تماماً مخصوص“! مثل لحظه ای که „فریدون سه پسر داشت“ را قاچاقی (!) پیدا کردم!
    می دانم بلاگ نویسی شاید بین همة کارهایت خیلی خیلی کوچک و کم اهمیت باشد ولی به خاطر دل ما نسل سومی های عقب افتاده هم که شده آقای نویسنده یک کمی بیشتر به ما توجه کن، ما نه انقلاب را دیده ایم نه فهمیدیم شماها کی رفتید، فقط بیوگرافی نسل شما را از پدرهامان شنیده ایم و با آن که هیچ وقت هیچ کدامتان را ندیده ایم نمی دانم چه طور با نوشته هاتان ارتباط برقرار می کنیم. ما نسل قاراشمیشی هستیم که معلوم نیست قرار است به کجا برسیم!
    راستی من معتقدم بهترین خصوصیت شما این است که هیاهو نمی کنید و اهل نمایش بازی کردن و جلب توجه نیستید
    ————————————-
    می دونی سارا؟
    اونقدر آکسُسوار روی صحنه ريخته ن که ديگه جا برای ايفای نقش وجود نداره
    حيف نيست آدم بتونه يک جمله را بهتر از قبلش کنه، و نکنه؟
    چند تا طرح و موضوع جدی دارم که می خوام قبل از مردن بنويسم شون
    برای همين هفته ای دو روز می رم ورزش و نرمش و چرخش.
    حيف نيست آدم رمان «نام تمام مردگان يحياست» رو پاکنويس نکنه و به دست ناشر نشپره؟
    حيف که وقت کم آوردم سارا خانوم
    مجبور شدم بخشی از عمرم رو به کار گل بگذرونم، همين حالا هم کم کار گل نمی کنم، تقريباً روزی نه ساعت ناچارم کاری جز نوشتن بکنم
    شکايتی هم ندارم، ولی کمی خسته ام. آخه همه ی همکلاسی هام بازنشست شده ن اميدوارم تماما مخصوص به زودی مجوز بگيره که بتونم باز هم بنويسم.
    و عيدت مبارک

  81. سلام اقای معروفی عزیز.
    می خوستم پیشاپیش سال نو را به شما تبریک بگویم، امید که هر جا که هستید شاد و خوشحال و راضی باشید، امیدوارم سال نو سال خوبی برای شما باشد.
    خوشحالم که در سالی که گذشت راهی یافتم برای ارتباط با شما و از ارتباط با شما بسیار خوشنودم.
    عیدتان مبارک.
    ——————
    عيد شما هم مبارک
    و ممنون

  82. سلام استاد
    سال نوی شما و خانواده تان مبارک. خیلی می خواستم اول فروردین، درست همان لحظه سال تحویل تبریک عید بگویم. اما ببخشید فکر کردم ریسک باشد.
    یک جورایی دلم سوخت که اداره بیشتر وقت روزهاتان دست خودتان نیست.
    امیدوارم سال نو اگر آخر زمان نباشد بتواند سال بهتری برایتان باشد.
    یکی از ماهی قرمزهامان عید نشده مرد. آن یکی خیالش نیست. همه ش یکی دو روز بود گرفته بودیم شان.
    من هم می روم نیمه دوم پانزده سالگی را طی کنم.
    —————-
    کيهان جان
    ممنونم
    عيد شما هم مبارک

  83. سلام استاد معروفی عزیز
    سال نو را پیشا پیش به شما استاد گرامی تبریک می گویم …
    اگر امروز و یا در روز عید ازم بپرسند چه حادثه ی بزرگی در زندگی ات اتفاق افتاد .. بی شک می گویم :“ سال هشتاد و هفت سالی بود که با استاد معروفی آشنا شدم . و این یکی از بزرگترین لطفهای خدا در این سال نسبت به من بود .. “
    برایتان سالی پر از مهر و موفقت را آرزومندم .
    به امید دیدار
    سیدمحمد مرکبیان
    —————————-
    محمد عزيزم
    من هم سال نو و نوروز را به تو و خانواده ات تبريک می گم
    برات سلامتی و داستان های خوب آرزو می کنم

  84. در لحظه ی تحویل و دگر گشتن سال
    با سبزه و تنگ ماهی و آب زلال
    بر بوی گلی که بشکفد از تو مرا
    مانند نسیم می پرم ،بی پرو بال
    پیشاپیش سال نو و فرارسیدن نوروز باستانی را به همه دوستان دیده و نادیده ام تبریک می گم .
    „فرزاد حسنی “ از صمیم قلب صحت و تندرستی و موفقیت همه شما عزیزان را در سال جدید آرزو می کند و امیدوار است سال آتی سالی سبز و با شکوه و سرشار از خیر و برکت و به دور از جنگ و خشونت را شاهد باشیم .آنچه در این پست می خوانید آخرین پست من در سال 87 است که یاداشتی است شخصی در احوالات 30 ساله شدن و روز تولدم …خوشحالم می کنید اگر کامل و تا به آخر بخونید و نظرتون رو بدونم …..لینک وبلاگ :
    http://talkhzibast.persianblog.ir/

  85. سلام آقاي معروفي من هروقت بتونم ميام تو سايت شما , راديو زمانه كه عدم دسترسي ميزنه . ميخوام يك نقد تكنيكي بر( وسواس) داشته باشم با پوزش . فكر نميكنيد درهمان پاراگراف اول ( من راوي) نميتواند ذهنيات طرف مقابلش را بخواند؟ راوي ازكجا توانست بفهود آن مرد كه روبروي حجله ايستاده بود به چه چيز فكر ميكرد؟ بهتر نبود فقط فكركردن را نشان ميداد تا مخاطب خودش با توجه به موقعيت موجود براي مرد فكر بسازد ؟ اين از كدام تكنيك سرچشمه دارد ؟ بازهم پوزش ميطلبم ولي چه خوبست فقط به به به ها توجه نكنيد ومرا قانع كنيد از منطق داستان دور نيست .
    ————————
    ناشناس عزيز
    تکنيک های زيادی وجود دارد، يکيش اين که مثلاً هر دو يک نفر باشند، هر دو دوربين يک نفر است. نمی شود؟.

  86. سلام استاد
    فکر می کنم اگه این وسواس نبود که نوشته های شما هم می شد مثل نوشته های دیگران، نه نوشته های „عباس معروفی“، همیشه از خوندن سیر نوشته شدن یک اثر لذت می برم، ممنون که نشون دادید چطور هربار تو بازنویسی یک اتفاق جدید می افته و یه زاویه جدید کشف می شه. یه درس عملی بی نظیر
    استاد عیدتون هم مبارک، دیروز „پیکر فرهاد“ و از یکی از دوستام هدیه گرفتم، مثل همه کاراتون فوق العاده بود.
    از صمیم قلب سال سرشار از سلامت و برکت و موفقیت برای شما و خانواده محترمتون آرزو مندم.
    همیشه پیروز و سربلند باشید
    ———————————–
    سلام عزيزم
    سال نو و نوروزت مبارک
    برات بهترين ها رو آرزو می کنم

  87. سلام
    استاد عزیز چهارشنبه سوری و سال‌ نو تان مبارک!
    باور کنید این‌جا خیلی‌ها از جمله من در روزهای پایانی سال به شما هم فکر می‌کنند. به غربت، تبعید، دلیلش و این‌که چقدر سخت می‌گذرند ثانیه‌های غربت اجباری یا همان تبعید.
    سال خوبی را برای‌تان آرزومندم. سالی که کارهای فرعی و خسته‌کننده‌تان کم و کم‌تر شود و شما به کار اصلی‌تان نوشتن بپردازید.
    ———————————
    عيدت مبارک و هر روزت همراه با شادی و سلامتی

  88. جناب معروفی عزیز
    در کامنت قبلی ام درباره امکان ارسال داستان و گرفتن نظر از شما پرسیده بودم. گفته بودید“نظر من به چه دردی میخورد“. فکر کنم شوخی تان گرفته. چطور ممکن است نظر یکی از مهمترین نویسندگان زنده این مملکت برای جوان 24 ساله ای که تازه دارد اولین داستانهایش را می نویسد و حتی نمی داند که حق دارد خود را داستاننویس بخواند یا نه ، مهم نباشد. من از شما نخواسته بودم که داستان من را نقد کنید. سوال من اینست که آیا اصلا آنچه من نوشته ام داستان هست یا نه؟ قابل چاپ هست یا نه؟ آیا شما بارغه ای از استعداد در کسی که این داستان را نوشته می یابید یا نه؟ برای پاسخ دادن به این سوالات هیچ کس بهتر از نویسنده بزرگ و تثبیت شده ای مثل شما نیست. البته اگر آن پاسخ „دست ردی“ دوستانه به خاطر تعدد تقاضاهای مشابه یا بی علاقگی به خواندن داستانهای خام جوانانی مثل من باشد من کاملا درک می کنم و انتظاری هم ندارم ولی تو رو خدا نگویید“ نظر من به چه دردی می خورد“. در ضمن سال نو را هم پیشاپیش تبریک می گویم.
    ———————————
    آقای اکبری عزيز
    سلام
    بهتره که داستانت رو بفرستی، مطمئن باش اگر داستان نباشه يک جوری بهت می گم، و اگر هم بارقه ای از استعداد توی نوشته ات ببينم باز خبرت می کنم.
    عيدت مبارک

  89. آقای عباس معروفی بسیار عزیز سلام.
    اون زمانی که سال بلوا رو می خوندم، سال 72 فکر نمی کردم یه روزی بتونم به همین سادگی سال نو رو بهتون تبریک بگم، امروز این جعبه ی جادویی همه چیز رو سهل کرده و من سرخوشم از بهار و نوشتن برای شما.
    امید که بهار بر سطر سطر داستان ها و کلمات رهاتان آشیان کند و ما صدای پر کشیدن گنجشککان را در ورق ورق کتاب نوتان حس کنیم.
    ذهنتان همواره نو اندیش که روحمان را نو می کنید.
    روزهاتان سبز و آبی.
    ————————–
    سلام مريم عزيزم
    سال 72 من ايران بودم و گرم انتشار گردون
    نوروز و زمان سال تحويل يادم هست که توی چاپخونه بودم، و نگران
    آخه از توقيف مجدد در اومده بوديم و دوره ی دوم گردون شروع شده بود.
    و هيچوقت فکر نمی کردم گذارم به غربت بيفته
    باری… گذشت و حالا سيزه ساله که نوروز رو اينجوری از دور تماشا می کنم.
    عيدت مبارک

  90. درود
    شمال که میرم دسترسی به اینترنت ندارم. امروز اومدم نوروز رو به شما و خوانندگان شادباش بگم. امیدوارم سالی همراه با تندرستی، خوشبختی و پیروزی داشته باشید.
    جند خطی درباره ی کتاب «ذهن زمستانی» رامین جهانبگلو نوشتم. دوست دارم این کتاب رو به کسانی که نخوندن بشناسونم.
    شاد و خوشبخت باشید.
    ————————————–
    سلام
    کتاب رو حتماً می گيرم و می خونم
    و مرسی
    عيدت هم مبارک

  91. بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار
    خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
    صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار
    که نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار
    بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق
    نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار
    آفرینش همه تنبیه خداوند دلست
    دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار
    این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود
    هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
    کوه و دریا و درختان همه در تسبیح‌اند
    نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار
    خبرت هست که مرغان سحر می‌گویند
    آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار
    هر که امروز نبیند اثر قدرت او
    غالب آنست که فرداش نبیند دیدار
    تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش
    حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار
    کی تواند که دهد میوه‌ی الوان از چوب؟
    یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار
    وقت آنست که داماد گل از حجله‌ی غیب
    به در آید که درختان همه کردند نثار
    آدمی‌زاده اگر در طرب آید نه عجب
    سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار
    باش تا غنچه‌ی سیراب دهن باز کند
    بامدادان چو سر نافه‌ی آهوی تتار
    مژدگانی که گل از غنچه برون می‌آید
    صد هزار اقچه بریزند درختان بهار
    باد گیسوی درختان چمن شانه کند
    بوی نسرین و قرنفل بدمد در اقطار
    ژاله بر لاله فرود آمده نزدیک سحر
    راست چون عارض گلبوی عرق کرده‌ی یار
    باد بوی سمن آورد و گل و نرگس و بید
    در دکان به چه رونق بگشاید عطار؟
    خیری و خطمی و نیلوفر و بستان افروز
    نقشهایی که درو خیره بماند ابصار
    ارغوان ریخته بر دکه خضراء چمن
    همچنانست که بر تخته‌ی دیبا دینار
    این هنوز اول آزار جهان‌افروزست
    باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار
    +عيدتون مبارك باشه آقاي معروفي عزيز
    —————————————-
    حسين جان
    سلام
    ممنون از اينهمه گل رنگارنگ و خوشبو
    عيدت مبارک

  92. سلام استاد عزیزم .چقدر این دوست عزیز ما آه زیبا گفت وچه زیبا پاسخ دادید. خواستم بگویم پیکرفرهاد راهم شریک شدیم. آنراهم بهزاد به من هدیه کرد. منوبهزاد خیلی شمارو دوست داریم . منظورم بهزاد دماوندی دوست شماست. جالب آنکه از اهواز هم خرید وبه من هدیه داد. آنراهم نیوشیدم و هزاره ی دیگر راباهم شریک شدیم. به یاد شما اهواز راگشتیم و همه جا شما رایاد کردیم. از لب کارون تا آتیشا. تا شما هستید تا دوستانی مثل آه هستند تا ما هستیم تا عشق هست… زنده ایم … وعاشق… دوستتان دارم نوروزتان پیروز هرروزتان نوروز. نوروز اهواز بسیار دیدنیست حیف جای شما خالی… اما نه با بهزاد میریم لب کارون شما رو یاد میکنیم پس هستید… همه جا…
    —————————-
    مهرنوش عزيزم
    سال و روزت خوش و نوروزی
    و
    دوستان به جای ما

  93. سال خوبی باشه
    سال تماما مخصوص
    اگر مجوز ندهند ……که…………….باسی
    آخ
    باسی
    واسه اولین بار دلم برات سوخت باسی
    :کاش مجوز بدهند که بتوانم بنویسم همچنان“.
    آخ باسی
    مدتها بود که غیر خودم دلم واسه کسی نسوخته بود
    باسی
    باسی
    مجوز
    مجوز
    مجوز
    ……………………باسی……………….. با نبوغت چه میکنن؟…….آهایییییییییییییییییییییییییی
    ما میخونیم
    ما میخونیم
    حتی اگه…………خودم پرینت میگیرم و کل کرمون پخش میکنم..به جون مادرم……….
    میفرومشمش………
    حق التالیف هم میفرستم واستون………..
    نه……….اونقدر عوضی نیستن که………..نه…….مجوز میدن………..میدن……..
    سال خوبی باشه/.من خسته م.شاید یه مدت خوابیدم. تا بعد باسی.
    ———————————-
    احمد عزيز و مهربانم
    سال نو و نوروز رو به تو خانواده ت تبريک می گم.
    برای کتاب ديگه چاره ای نيست.
    اگر اجازه بگيره. نمی دونم. امسال چهار تا کتاب دست ناشرم انتظار می کشه
    تماماً مخصوص / حضور خلوت انس / ذوب شده / اينسو و آنسوی متن.
    شعرهام هم آماده است، و هنوز برای ناشر نفرستادم. شايد اونا رو هم فرستادم.
    اگر هم نگرفت ديگه چاره ای نيست. می ذارمش روی سايت، نمی خوام ديگه بهش فکر کنم. يه رمان تازه شروع کردم.

  94. نبود جناب معروفي.سايت آقاي قاسمي را حسابي زير و رو كردم
    سال نو مبارك
    ———————–
    اگر پيداش کردم خبرت می کنم
    عيدت مبارک

  95. شادزي !
    دست بردار از اين وسواس ! چاپش كن ! منتظريم !
    نوروز تسليت و خوشبحال ات !
    ميخواستيم دنبالت را بگيريم و بياييم ! ولي سخت شد ! خيلي سخت !
    شايد غير ممكن !
    ( ميدونم كه اينو نميخوني ! ولي من واسه دل ٍ خودم نوشتم ! )
    پاك زي !
    ————————————-
    تموم شد
    دادم برای چاپ
    عيدت مبارک

  96. نمي دونم چرا به محض به روز كردن وبلاگم براي تبريك سال جديد اومدم اينجا!؟!

    .. دوست بزرگوارم، عباس آقای معروفی عزیز
    در آستانه ي تبريك تحویل سومين سال متوالي آشنايي و رفاقت مجازيمون،
    برای شما و خانواده ی محترمتون و همچنین سایر دوستان دلپاکسوخته ی ادبیات و هنر ایران زمین، آرزوی سالی بسیار خوب سرشار از آزادی و سلامتی و موفقیت دارم…
    دل روزگارتان بهاری/
    ———————————
    سلام عزيزم
    اسمت را توی دلم گفتم
    سال نو و نوروز بر تو و خانواده ات مبارک
    ممنون که اومدی

  97. سلام دوست عزیز
    با شعری به روزم
    و منتظر حضور ارزشمندتان
    …………………………
    پیراهنی کهنه هستم
    چقدر برچسب های دوستت دارم
    به من زده اند
    چقدر وصله های عاشقی
    ………………
    یشاپیش این عید را نیز تبریک می گویم .[گل]
    ——————————————–
    عيد شما هم مبارک

  98. سلام جناب معروفی عزیز
    سال نو رو به خدمت شما سرور گرامی تبریک عرض میکنم و امیدوارم که در این سال یک پله به ایرانی که همه در شوقش بیقراریم نزدیک تر شویم.
    اما بعد
    اینکه راهنماییتان را به کار بستم و آن سه نقطه را پر کردم و وبلاگی افتتاح کردم تا به مرور زمان از مطالب تاثیر گذار و عقاید خودم پرش کنم .هر زمانی که احساس کردم وبلاگم این قد و اندازه رو پیدا کرده که که به چشم بیاد خدمتتون معرفیش میکنم .
    دیگر هم ملالی نیست جز دوریتان که آن هم به لطف دنیای مجازی التیامی ناچیز پیدا کرده.
    صمیمانه براتون آرزو میکنم که به آرزوهاتون برسین
    ارادتمند و شاگردتون-شکیب
    —————————–
    سلام شکيب جان
    خوشحالم که به بهانه ای می نويسی
    نوروز و هر روزت شادمانه باد

  99. امیدوارم سال جدید متحول بشیم. اما این بار تحولی رو به جلو، نه رو به عصر غارنشینی.
    با آرزوی تلاش، پیشرفت، آرامش، آزادی، صلح برای شما، ما و همه.
    —————————
    واقعاً، اميدوارم چرخ های ما به سوی آينده بچرخد
    و از لطف تون ممنونم

  100. نه ، این ظلام* دیر سال، هیچ‌اش شتاب نیست!
    عزم سفر ندارد از این خاک لاله خیز.
    چونان عقاب پیر سیاهی که سال‌هاست ،
    نه می‌پرد، نه خسته می‌شود از خفتن دراز.
    آفاق دورتر،
    سرشار از عطوفت نور سحرگهی است
    اما دیار من،
    از شب چراغ ماه ، همواره بی‌نصیب.
    ساک سفر کجاست؟
    بردارم آنچه خاطره از خاک میهن است،
    در جستجوی افق‌های پرستاره اقلیم بی‌حصار،
    در جستجوی عید، نوروز بی‌دروغ! …
    نه، نه رها نمی‌کنم این خاک تفته را!
    ابری اگرچه نیست،
    می‌بارم از صمیم اشک
    چو باران نوبهار
    سرسبز می‌شوم ، سرسبز می‌کنم .
    ظلمت چو چیره است، می‌تابم از درون
    چون کرمکی که به شب می‌دهد فروغ ،
    هر چند کوچک‌ام!
    فانوس می‌شوم …
    ——————–
    باز هم سلام محمد عزيزم
    ممنونم از انتخاب زيبا و دلنشينت
    عيدت مبارک

  101. سلام آقای نویسنده مرسی که کامنت های درب و داغان مرا خواندید. کاش آن قدر وقت داشتی که روزی نه ساعت می نوشتی…. نمی دانم چه بگویم چون واقعاً هیچ کدام از ما سر جایمان نیستیم. آقای نویسنده کار گل می کند و خانم روانشناس زده تو کار آرایشگری و ترجمه با هم، که صد البته درآمد آرایشگری بیشتر است!!!!
    واقعاً هم حیف است که آدم بتواند جمله ای را درست کند و نکند… منتظر „نام تمام مردگان یحیاست“ِ پاکنویس شده و تمام جمله های از دل آمده تان هستم.
    چند ساعتی به عید مانده. سال نو مبارک
    ———————-
    سال نو شما هم مبارک

  102. سلام آقای نویسنده، می دانم خیلی خسته اید از نوشته ها و کلماتتان پیداست، مرسی که کامنت های درب و داغان مرا خواندید، کاش ان قدر وقت داشتید که نه ساعت می نوشتید، البته هیچ کدام از ما سر جایش نیست، آقای نویسنده کار گل می کند و خانم روانشناس زده تو کار آرایشگری و ترجمه باهم، که صد البته درآمد آرایشگری بیشتر است!!!!
    واقعاً هم حیف است که بتوانی جمله ای را بهتر کنی و نکنی، منتظر „نام تمام مردگان یحیاست“ِ پاکنویس شده و تک تک جمله های از دل امده تان هستم
    چند ساعتی به سال نو مانده، سال نو مبارک

  103. با هر نگاه بر آسمان این خاك هزار بوسه میزنم، نفسم را از رود سپید و آسمان خزر و خلیج همیشگی فارس میگیرم….
    بنام خداوند بزرگ مردان پارسی گوی، همیشه شورانگیزان دور از وطن
    عمو جان عباس، عباس خان معروفی، استاد؟! سلام. یادته پارسال با چه عنوانی صدات زدم استاد؟ چقدر روزها سپری شدند از پس یكدیگه تا رسیدن به امروز، سیهم اسپندماه یكهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی.
    پارسال، وقتی داشتم با چشمانی اشك آلود برات مینوشتم و باز مینوشتم، اگر پس از اون همه درد دل، پاسخی به اون صلابت و زیبایی نمیشنیدم ازت، شایسته بود كه دیگه نبینم روزهای در پس انتظار 87 رو، چه خوب و چه بد!
    منو یادته هنوز عمو؟ علی، علی نوریان…. یادته پارسال چی جوابمو دادی عمو؟
    „پدر بزرگ می گفت: توی دستات چند تا انگشت داری، باسی؟
    می گفتم ده تا.
    می گفت: به اندازه ی انگشت های يکی از دست هات می تونی رفيق پيدا کنی. تا آخر عمر.“
    این جمله پدربزرگ تا عمر دارم توی گوشم موندگاره…
    امسال، سالی بود كه من ز جانب همون كسی كه برات پارسال گفتم و ماجراهای درشت و كوچیكی كه برام رقم خورد، برام مسجل شد كه در این وهله ی زمانی و این دوره ی زندگیم، اون كسی نیست كه من میخوام. بلكه من كسی هستم كه اون میخواد و در به در دنبال اینه كه منو اسیر و رام خودش كنه! دیگه كم مونده بود تا خدا رو هم از دست خودم برنجونم، كه با اقتداری عظیم و عزمی راسخ، از ذهن و یاد و زندگیم انداختمش دور، همونطور كه خودش میخواست! و اما الان:
    الان اونقدر شاداب و سرزنده شدم كه در پی خروج اون به ظاهر دوست بی مرام و به حق،اون ابلیس به تمام معنا، خدا رو در اعماق وجودم، و حركات جان بخشش رو توی رگهام حس میكنم. (حیف كه نمیشه اینجا از وقایع در حال وقوع برات بگم! چون دیوار موش داره و موشم گوش! WWW ! اگر میشد خصوصی بهت بگم و یا اگر نمیشه، به زودی)
    عمو عباس، دلم میخواد هر چه زودتر این چند ماه باقیمونده هم بگذره تا بتونم با فراغ خاطر بیام دیدنت. (راستی، اینو تا یادم نرفته بگم كه هنوز به این «آرزو»م نرسیدم: خوندن،بوئیدن، نوشیدن و به خاطر سپردن لغات، جملات و داستان „نام تمام مردگان یحیی است“، همچون دیگر آثار بدیع و بی نظیرت.)
    عمو جان، یك سال بود كه میومدم اینجا و متون زیبا و بدیعت رو میخودنم، ولی دستم به قلم نمیرفت كه برات بنویسم! دلم میخواست تا با دل خوش و شادی برات بنویسم كه شكر خدا الان در كمال آرامش و آسایش خیال برات مینویسم.
    خیلی دوستت دارم عمو عباس. از همین فاصله ی دور و در عین حال نزدیك دستان پرتوان و هنرمندت رو میبوسم و با نگاهی به چهره ی پر از خاطره و پر ز حرفت میگم كه:
    عمو جون عباس، سال نو مبارك.
    هر روزتان نوروز،نوروزتان پیروز، لبتون خندون، دلتون شاد،به امید دیدار
    ————————————
    علی عزيزم
    سلام
    سال نو مبارک
    خوشحالم که احساس آرامش داری. هر پيچی که در جاده ی زندگی می گذرانی، هزار خم زندگی را می آموزی، و بعدها می بينی که زندگی با همين پيچ و خم ها زيباست، وگرنه يک جاده ی هموار و مستقيم شبيه نوار قلب مرده هاست.
    نيست؟
    به اميد ديدار. مراقب خودت باش

  104. سلام.
    من با آيدين شما زندگي كردم…
    از لابلاي جمله هاتون بوي دلشكستگي مياد. اي كاش ميتونستم مرهمي باشم.

  105. سلام جناب معروفي
    سال نو مبارك.اميدوارم همواره شاد باشي و سرزنده.هرچند نوشته هات بوي دلتنگي دارد, بوي حسرت و يا شايد بوي غربت و تنهايي. من در حال حاضر سربازم و از عيد نوروز تنها شلوغي جاده هايش نصيبم مي شود. روزها در جاده ها پرسه مي زنم و شبها رماني به دست مي گيرم تا بيرون شوم از اين فضاي كسالت بار.چقدر خوشحالم كه حالا دارم با نويسنده محبوبم حرف مي زنم, احساس مي كنم همين حالا جلو رويم نشسته اي و داري با آن نگاه معصومانه ات به حرفهايم گوش مي دهي. سالها مي گذرد از زماني كه شيريني طعم سمفوني مردگان زير زبانم مزه كرد و آنچنان ذائقه ام را تغيير داد كه حالا كمتر رمان ايراني است كه بتواند من را اقناع كند. منتظرم, با تمام وجود تا كتاب جديدت در بيايد و باز جملات آن را سرخوشانه ببلعم و افتخار كنم كه اين شاهكار همان نويسنده اي است كه روزي تب نوشتن را در من زنده كرد. اميدوارم تا قبل از پايان خدمت سرباز ي ام رمانت به دستم برسد. با آرزوي صميمانه ترين شادباش ها و تبريك مجدد سال نو
    ————————-
    محمود عزيزم
    سربازی سخته، ولی روزی برمی گردی پشت سرت می بينی بهترين خاطره هات مال همين دوره است.
    اميد که به سلامتی تموم بشه و اميد که در کارهات موفق باشی

  106. مطمئنا در انتخابات پیش رو بار دیگر این ملت حماسه ای دیگر خواهد آفرید و انشاالله فارغ از اینکه چه کسی از صندوقهای رای بیرون بیاید خروجی آن هموار کننده راه این مردم صبور در تحقق آرزوهای تاریخی خویش که همانا عزت و سربلندی میهن عزیزمان ایران است باشد
    آزادى ايجاد تشکلهاى مستقل معلمان, مسکن٬ رفاه اجتماعى, برابرى زن و مرد در تمام سطوح, استخدام رسمى معلمين حق التدريسى, يک نظام آموزشى آزاد و مدرن, معلم- دانش آموز- اتحاد عليه تبعيض معلمان کشور اتحاد اتحاد معلم ميرزمد٬ سازش نميپذيرد!
    من اميدوارم تمام ملت ايران دست به دست هم دهيم و با استفاده از موقعيت دولت اصلاحات دهم ، كشور را به مسير خود هدايت نماييم . به اميد ربقراري دموكراسي واقعي در ايران عزيز !
    مي خواهم معلم بمانم و خود را در خدمت ارتقاي انديشگي دانشجويان عزيز ميهن مان قرار دهم.
    می‌خواهم معلم بمانم حتی اگر از گرسنگی بمیرم حاضر نیستم جوانان ما بی‌سواد بمانند. من خواهشی که از هموطنان عزیزم دارم اینه که حالا که انتخابات دوباره نزدیک است به یکی‌ری بدهند که میلیونها همشهریهمون رو از فقر نجات بدهد این همه نفت تولید می‌کنیم و اینهمه بدبختیم میگن دورهٔ شاه هم همین رو میگفتند پس این انقلاب برای چی‌بود . من فکر می‌کنم نکنه ما ملت ایران یه گناهی کردیم که اینهمه جزاش رو اینهمه سال پس میدیم.
    من کاری ندارم رئیس جمهور کی‌خواهد بود تنها دعا که دارم این است که‌ای کاش وضع ملت بهتر بشه و بجای اینکه اینقدر با دنیا در بیوفتیم به داد این ملت گرسنه که یک کیلو گوشت نمیتونن بخرند برسیم.
    می‌خواد آخوند باشه،احمدی باشه یا هر کی‌دیگه خدا الهی ازش نگذر اگر به نجات این مردم بی‌چاره نرسه.
    خودشون توی قصرها نشستند و مردم حتی نمی‌تونن اجارهٔ یه اتاق کوچک رو بدهند.آخه انصاف کجاست.
    دوستان تو را بخدا من بد میگم، خوشحال میشم یه خط برام ایمیل بفرستین و من معلم خسته را یه صفای بدین.
    فدای هموطن و به امید روزی که رهبران ما به فکر ما بیفتند.
    http://www.youtube.com/watch?v=3hW049-6PRs&feature=PlayList&p=3BAFA955500BFFEF&playnext=1&playnext_from=PL&index=23

  107. آقاي معروفي عزيز شايد به خاطر همين وسواسي كه به خرج مي ديد نوشته هاتون اينقدر منو جذب مي كنه كه به جاي نشستن و خوندن بيوشيمي بشينم نوشته هاتونو بخونم. با تك تك جمله هاش زندگي مي كنم. لمسشون مي كنم. با شادي شخصيتا مي خندم با غمشون گريه مي كنم. محشرن اين كلماتي كه تو ذهن شمان. بي نظييييييييييييييييييييييييييييرن
    ———————————–
    از لطف شما ممنونم
    اميدوارم شاد و سلامت باشين

  108. فوری فوری
    لطفا به سایت گوگل مراجعه و عبارت “ هاله نور احمدی نژاد “ را سرچ کنید . از نتایج حاصله به سایت youtube رفته و دو فیلم هاله نور و تکذیبیه آن را مشاهده کنید . آقای رییس جمهور مردم شعور دارند . دروغگویی تا چه حد؟؟؟

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert