جستجو

همین طوری

———

یک وقت‌هایی سیل راه می‌افتد از سهل‌انگاری یا اشتباه یا هرچی، می‌بردت. با دست و پا با شنا با فرار با دویدن با پناه گرفتن خودت را نجات می‌دهی، به خیال خودت ساحل امنی برای خودت می‌سازی، و تا می‌آیی نفس تازه کنی، سد شکسته بر سرت خراب می‌شود که هرچه دست و پا بزنی، نه کسی به دادت می‌رسد، نه راه نجات داری. سیلی سرخ که باورها و واژه‌های عاشقانه‌ی همچو گُل را با خودش می‌شورد و می‌برد، و لایه‌های گِل را می‌چپاند توی حلقومت. از آنجا به بعد دیگر دست خودت نیست. درست از همان‌جایی که دلت شکست، شخصیت و غرورت له شد، درست از همان‌جایی که احساس می‌کنی کسی قله‌ات را نشانه رفت‌، هوشت را زد، و شعورت را مسخره کرد، درست همین جاست که دیگر هیچ تصویری در خیالت شکل نمی‌بندد.

با تصوری خیال می‌کنی چیزی دارد بافته می‌شود، بعد می‌بینی دست‌هات توی هوا نخ‌های کاموای خیال را جوریده است. تا تصویری شروع می‌شود، چیزی مثل یک گوی بزرگ فلزی می‌آید چیدمان ذهنت را پخش می‌کند. بعد فکر می‌کنی آنهمه خیالپردازی، آنهمه حرف و چیزهای تعریف‌کردنی، آنهمه سفر، آنهمه عاشقی کردن، آنهمه بازی که در ذهنت شکل می‌بست و تمامی نداشت، چرا توفان افتاده زیرش مثل ابرهای پاره پاره پخشش می‌کند توی این آسمان بی سر و ته؟ انگار برای عزیزترینت دسته گل برده باشی، و وقتی ازش بپرسند این کجا بود؟ جلو چشمت بگوید «نمی‌دونم، یه ناشناس هی برام گل می‌فرسته.» انگار باهاش رفته باشی که یک مراسم را به‌جا بیاوری، اما وجودت را از آن روز بزرگ انکار کند، یعنی اصلاً وجود نداشته‌ای. یعنی به همین راحتی قابل حذف شدنی. یعنی دیده شدن را خوب بلد است اما بلد نیست ببیند؟ نه. نه. نه. یعنی هر آینه با یک پاک‌کن ناقابل پاک می‌شوی. انگار… بگذریم. مگر همین یکی دو تاست؟

وقتی وجود نداری، خب نداری. بگذار برخی حقایق دنیا مکتوم بماند؛ زمان می‌گوید کجا. در سینه‌، یا بر زبال لال‌شده، یا در سینه‌ی خاک؟ و اصلاً چه فرقی دارد؟ همین که کودکانه‌هات را نشانش بدهی، قدرناشناس توی دلش بگوید چه راحت می‌شود خرش کرد، یا بگوید این که هرچی سرش بیارم هست، و چشم‌هاش را می‌بندد، بگذار گوشواره‌هام را برای آینه‌ها به گوشم بیاویزم، درد دارد. چیزی مثل دندان‌درد ابدی که نمی‌دانی چه جوری باهاش کنار بیایی. زخمی و سرخورده در خودت کز کن و توی جمجمه‌ات جیغ بکش که خواب همسایه‌ی بالایی نیاشوبد. فقط یادت بماند پاییز آمد و از سر پاییزهای دیگر گذشت، و تو هنوز وجود نداری. همین طوری بی عجله.

Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp

3 Kommentare

  1. … اول پاييز هم مي شود برگ داد؟
    ———————–
    بله. و
    می شود برگ‌های بهار و تابستان را ریخت
    و روی آنها پا گذاشت

  2. يا اينكه كاج باشي!
    ————–
    یه درخت هزاربار بهتر از موجود ناموجود
    برای همینه که مردم میرن به بعضی درختا دخیل می‌بندن
    تکه‌ای از لباس پاره‌شون، یا نخ دگمه‌شون

  3. و كاج حسرت خشك شدن رو نمي خوره. هر چيزي براي يه چيزي خوبه. بعضي وقت ها حقيقت اونجوري كه بايد مهم نيست ولي آدم اين چيزا رو يادش مي مونه.
    —————–
    همینطوره

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert