جستجو

هر دو


من مسلمان
به امید دیدنت
در کلیسا شمع روشن می‌کنم.
همین را می‌خواستی؟

لازم نيست
مرا دوست داشته باشی
من تو را
به اندازه‌ی هر دومان
دوست دارم.

Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp

70 Kommentare

  1. و من شما رو به اندازه ي دنيا دوست دارم:)
    چقدر خوبه آدم شعر به اين قشنگي رو داغ داغ بخونه…
    همين الان ديدم آپديت كرديد.

  2. من اما
    در ترديد حضورت
    شمعي به دست
    زير باران تند
    آرام مي گريم

    اين شعرتون
    امشب
    بهترين تعبير همه ي افكار پريشان من بود …
    ممنون ..
    خيلي زياد…

  3. عجب شعر نابي! هنوز بعد 2-3 دفعه خواندن و دست كم 15 دقيقه مات و مبهوت اين شعرم. يه جورايي پشتم رو لرزوند.نميدونم چي بگم بس كه جذبه اين شعر گرفته منو.
    دست مريزاد استاد…

  4. سلام
    دستم را مثل نيايش بلند مي كنم رو به اسمان
    و…
    از خداي كعبه و كليسا و كنشت و دير و صومعه و اتشكده
    شما را مي خواهم

  5. سلام استاد
    مثل هميشه … !
    مدت هاست كه نوشته هاتون تنها همدم لحظه هامه!
    هيچ وقت جرات نمي كردم حتي كامنت بذارم براتون
    اما اين بار ديگه هيچ راهي برام نذاشتين!
    „راستي كي راجب شمع هاي كليسا با هم حرف زده بوديم ؟ !!!“
    فقط مي تونم بگم ممنونم…

  6. سلام آقاي معروفي عزيز!
    مانده ام چه بنويسم. آنقدر زيبا و جهاني. اما سهم من چه بود از اين شعر؟! شعري كه زماني خوب دركش مي كردم و حالا تنها مي توانم بگويم زيباست، كلمات خوب انتخاب شده بودند، ارتباط مفاهيم جالب بود، و شاعر تنوانسته بود ايجاز را رعايت كند. اما عشق، بس زماني است كه نمي شناسمش.

  7. سلام
    نمی دانم چرا این شعر شرح این روزهای من است . بعد ار خواندنش ان چنان به خود لرزیدم که …
    مستدام باشید . شما و نوشته هاتان.

  8. شايد تنها راه براي تحمل تنهايي همينه….
    مي دونم خيلي كوچكم برا نظر دادن تو اينجااما…
    ممنونم
    خيلي ممنونم

  9. سلام استاد سمفونی های نیمه کوک
    من برآبادی هستم با کمی تاخیر این فامیلم بود
    مدتهاست که شما را نه با دادهایی که برای آزادی و از این جور مسائل می زنید و نه با این افرادی که برایتان کامنت می گذارند و نه با هر چیز دیگر بلکه با مجموعه رمانهایتان می شناسم و خدا می داند که برای خرید سمفونی… 11 کیلومتر را پیاده رفتم و اعتراف می کنم که پایین شهریم . مهاجری به غربت تهران که هر از گاهی از کار می دزدد و با کامپیوتر شرکت به این و آن ور جهان مجازی سرک می کشد . دارم رمانی می نویسم که اول فکر می کردم با زبان عباس معروفی سال بلوا خواهد بود ولی الان می فهمم که با زبان سعید (کاظم-می دانید که ما شهرستانی ها دو اسمی هستیم)برآبادی نوشته خواهد شد. دوست دارم کارهایم را بخوانید … و البته که می فرستم و البته که بازهم می آیم. یاحق

  10. نه شیخ صنعان و نه شاه و نه حتی مولانا.
    وقتی می آید که بماند همه شمع ها یک جا می سوزند .
    تا قلب جاویدان بماند.
    بیشتر از قبل نویسنده و استاد دوست داشتنیم هستید.

  11. يك روز از شما پرسيدم: «آيدين را از كجا آورده‌ايد؟»
    حالا مي‌پرسم: «شما، خود از كجا آمده‌ُاي؟!»
    گاهي در مقابل اين همه شُكوه، لكنتم مي‌گيرد.
    «لازم نيست
    مرا دوست داشته باشي
    من تو را
    به اندازه‌ي هر دومان
    دوست دارم»

  12. خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
    هر طرف می سوزد این آتش
    پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
    من به هر سو می دوم گریان
    در لهیب آتش پر دود
    وز میان خنده هایم تلخ
    و خروش گریه ام ناشاد
    از دورن خسته ی سوزان
    می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
    خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
    همچنان می سوزد این آتش
    نقشهایی را که من بستم به خون دل
    بر سر و چشم در و دیوار
    در شب رسوای بی ساحل
    وای بر من ، سوزد و سوزد
    غنچه هایی را که پروردم به دشواری
    در دهان گود گلدانها
    روزهای سخت بیماری
    از فراز بامهاشان ، شاد
    دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
    بر من آتش به جان ناظر
    در پناه این مشبک شب
    من به هر سو می دوم ، گ
    گریان ازین بیداد
    می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
    وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
    آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
    و آنچه دارد منظر و ایوان
    من به دستان پر از تاول
    این طرف را می کنم خاموش
    وز لهیب آن روم از هوش
    ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
    تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
    خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
    صبح از من مانده بر جا مشت خکستر
    وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
    مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
    سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
    می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
    مهدي اخوان ثالث

  13. سلام
    من اولين باره مي آم اينجا ولي واقعا لذت بردم
    ولي من يه ريزه با مفهوم شعر مشكل پيدا كردم
    يعني از مسلمان بودنتون نا اميد شديد يا از مسلمان ها يي كه شمع ندارن اميدي نداريديا….
    من نميدونم .
    بهم بگيد گيج شدم.
    اگه وقت كرديد به من سر بزنيد خيلي دوست دارم راهنمايي بشم.
    از قبل تشكر

  14. اقای معروفی با سلام و خسته نباشید . اگر ای – میل مرا گرفتید لطفا اعلام بفرمایید . ممنونم/ علی قانع

  15. از وقتي اينجارو پيداكردم ديگه واسه ابراز احساساتم مشكلي ندارم-حالا يكي هست كه به جاي من شعر ميگه تا من به كمك شعراش …..نوشتهاتون يادم مياره كه هميشه دوسداشتم بنويسم اما نتونستم و نميتونم……نميگم به منم سر بزنيد چون چيزي نيست كه ارزش خندن داشته باشه…بازم از نوشته هاي معركه تون كه سرشار از احساسن ممنون-و خوشا به حال صاحب اين شعرها…..

  16. خلوت انس تو آشوب غزل هاي من است.
    نام تو واژه محبوب غزل هاي من است.
    بار معنايي هر عاطفه در شعر تويي
    تا به ان شعر كه مطلوب غزل هاي من است.
    تو گل سر سبد باغ تمناي مني
    چهره ات , چهره محبوب غزل هاي من است.
    گرچه از حوصله درد دل پر شد اما
    تا ابد صبر تو ايوب غزل هاي من است

  17. برای دوستان عزیزم حضرتی، طبسی، رضی پور، گلی، امانی، عباسی، امینی و همسرم زهره
    – دربست، کشتارگاه!
    – چند نفرید؟!
    – زیاد نیستیم، نصف اینهایی را که می بینی مرده اند و نصف دیگرشان نیم مرده!! تو چند می گیری ما را برسانی میدان توحید(کشتارگاه سابق)؟
    – …
    – …
    حالم بد است. از همه چیز در فرارم از این سرزمین بیش از همه چیز. کسی هست که می خواهد این مطلب را نخواند، خب نخواند، برود در مجله خانواده سبز صعود انوشه انصاری را به آسمان هفتم بخواند و کیف کند یا ساخته شدن فیلمی بر اساس جنگ ایران و یونان را پیگیری کند که بازیگر نقش خشایارشا آن یک یونانی الاصل است و قرار است که در این فیلم بشاشند به محضر تاریخ ایران!
    دلم گرفته است و کسی هم هست که به این حال بی تفاوت باشد خب باشد ! برود در خیابان ولیعصر برای باسن دختران خط و نشان بکشد، خب بکشد! من از طایفه ملا عمر هستم از نوادگان شوشتری از نوادگان یزدی بندی های دور سرم که هی می چرخند و داد می زنند: تیشرت چینی 1000تومن!! فقط 1000تومن!! آی خانومها آی آقایون 1000 تومن!! آتیش زدم به مالم به دستور عیالم… و من از انقلاب به سمت میدان کشتارگاه می روم و در مغزم چراغ مطالعه ای روشن می شود و با کتاب افطار می کنم:
    در زندگی زخم هایی هست…
    اوسنه باباسبحان، قصه طولانی داشت…
    سر گوسفند را می بریدند حتما، سر دوستانش را که بریده بودند!
    در یاب دمی که با طرب…
    با دولت ابادی و هدایت و چوبک و صادقی و کاتب و معروفی (که فریدونش سه پسر داشت) از خیابان می گذریم و با هم سرود یکی شدن اسکناس ها و لبها و خیابان ها و سینماها و باسن ها و موبایل ها را شعر می کنیم؛« حاصل کار شعر سیاهی از اب در اومده چاپش خیلی بفروشه 1000نسخس! با این قیمت کاغذ نمی صرفه چاپش کنیم اونم چهار رنگ و اونم با جلد گلاسه!!»
    دستم می لرزد فکر می کنم از زمستان و سوز مسخره اش باشد، نیست… دلم هم می لرزد. کاش بودی و می دیدی که چه شد که حالا هدایت و دولت آبادی هم به جمع شعارهای دور انقلاب پیوسته اند:«جای خالی سلوچ فقط 4000تومن، فوائد گیاه خواری 500تومن، رازهای کف دست برای دخترهای جوون … بدو که تموم شد…!»
    حالم بد است با اسکناس ها بر خورده ام و بوی هزار آدم و هزار دست چرک را می فهمم… «پول مثه چرک کف دسته پسرجان!» پدربزرگ هم رفت. عمو هم تا دو هفته دیگر می رود، نمی دانم رمانش به چه کسی ارث می رسد برای اتمام. کسی هست که برایش دفترهای 100برگ رمان میراثی بی اهمیت است، خب می تواند با ما سوار دربستی شود برویم میدان کشتارگاه که حالا توحید شده است برویم و کنار بایستد و دسته ما را ببیند که یک به یک به زیر ساتور می رویم و دست و زبان و چشم مان می پاشد روی کنده. همه هستیم، از جمع انها که مردم دوست دارند مصرفشان کنند و با کاغذهای زرد کتابهایشان تخدیر شوند؛ دولت ابادی و هدایت و چوبک و صادقی و کاتب و معروفی (که فریدونش سه پسر داشت)

  18. سلام
    به دور خود سه نفر چرخ خورده در ساعت
    به خانه های مورّب نهاده سر ساعت
    تو را اتاق نفس می کشد که مست شود
    و دور خویش بچرخد شبیه هر „ساعت“
    مصرع ابرو بروز شد
    و منتظر شماست

  19. سلام
    شنيده ام كه آقاي فريدون تنكابني در آلمان اقامت دارند . مي خواهم بدانم راه ارتباطي با ايشان وجود دارد؟
    آقای تنکابنی در شهر کلن زندگی می کند. از طريق کتابفروشی فروغ شايد بتوانيد:
    00492219235707

  20. خيلي قشنگ بود، هيچ وقت بهش فكر نكرده بودم كه ميشه كسي رو اينطوري دوست داشت.
    من تو را
    به اندازه ي هر دومان
    دوست دارم.

  21. درود بر عباس معروفی عزیز:
    به نظر من شما دیوانه‌اید و من هم این دیوانگی را دوست دارم. بیش از آن‌چه می‌پندارید دوست‌تان دارم و قلم‌تان را می‌بوسم.
    دست‌تان را می‌بوسم.
    امیر

  22. سلام معروفی عزیز
    روزها در ایران سیاه و سیاهتر میشوند…..سفیدی خاطره ای باردار خیانت….چرا دیگر برایمان نمی نویسی؟
    منتظریم….

  23. من هرگز شاعر نبودم…
    من دختر ساكتي بودم …كه عطش پر كشيدنم منو
    خاكستري كرد
    من حرفهاي قشنگ بلد نيستم
    من اومدنم و به فال هيچ ميگيرم و بودنت را به فال رويا….
    شما همون حرف دل هستين كه يه شب نشد به خدا بگم

  24. هر دوی ما ، قلک به دست هنوز چشم به این در و پنجره ی غبار گرفته
    دوخته ایم ، تا تو با یک هدیه ی کوچک بهاری به خانمان بیایی و بعد ما را به خانه ی پر مهرت میهمان کنی ، آخر ما جنوبی هستیم و به هدیه های کوچک عادت داریم. می دانیم که تو مثل آن جنوبی ستیزها ، با ما رفتار نمیکنی .پس ما به انتظار آمدنت، حیاط را آب و جارو می کنیم، عمو عباس!

  25. یک روز با او خواندیمش . غرق شادی و محبت .
    امروز اما بی او و تنها .
    هر کجایی دعا گوی توام . گرچه دیداری میسر نیست و درد در رگانم . لبخند سردی در جانم و روحم متلاشی شده از دست زمانه . یادت هست دانه های برنج را در یقه ات ریختم تا با زبانم جمعشان کنم ؟
    دلم تنگ تنگ تنگ است . دوستت دارم „نفس“

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert