جستجو

مراسم گردن زنی

در خانه ی خودمان بودم. پيش مامانم، خواهرها و برادرهام. از دادگاه برگشته بودم و حکم در دستم بود. از متن حکم آگاهی کامل داشتم و برام عادی بود. آن را به دست پدرم دادم، خواند و گفت: „پس زياد وقت نداری.“ همه چيز را پذيرفته بود.
و مامانم گفت: „اقلا پيرهنت را در بياور، خونی نشود.“
من پيرهنم را در آوردم، ديدم پيرهن ديگری تنم است. يازده پيرهن تنم بود و من يکی يکی همه را در آوردم. مامانم آمد جلو و گفت: „تو اينقدر لاغر شده ای و من نمی دانستم؟ از روی لباس اصلا معلوم نيست.“
نيم برهنه وسط اتاق زانو زدم. يک شمشير آنجا بود و يک خنجر. شمشير را برداشتم و نگاه کردم. تيغه ای زنگ زده داشت که محال بود چيزی را ببرد. گفتم: „با اين که چيزی بريده نمی شود.“
مامانم جوری که کسی نفهمد گريه می کرد و انگار قرار است مثلا موهام را آرايش کنند، دور و برم می چرخيد. گفت: „بهتر است رگ را بزنند تا همه چيز تمام شود.“ همه چيز را پذيرفته بود.
خنجر را برداشتم و نگاه کردم، تيغه اش کور بود. زنگ زده و کور. گفتم: „با اين هم نمی شود.“ و درست در برابر شمشير و خنجر زانو زده بودم.
برادرم گفت: „من که به تو گفتم با اينها نمی شود.“
يکی از خواهرهام بلند بلند گريه می کرد و من نمی فهميدم چرا گريه می کند. همه چيز را پذيرفته بودم. ترسی هم نداشتم. فقط منتظر حاج آقا محمدی بوديم که بيايد حکم را اجرا کند.
مامانم حکم را از دست پدرم کشيد و گفت: „بگذار خودم بخوانم ببينم چی نوشته.“ و رو به من ايستاد و خواند: „عباس معروفی، متولد هزار و سيصد و سی و شش، تهران، به جرم نوشتن مطلب مذکور که توسط هيئت منصف قرائت شد، به مرگ محکوم می شود. حکم در منزل شخصی به اجرا در می آيد.“
زنگ زدند. مامانم گفت: „آمدند.“
هر دو بازجوهام را شناختم. همه چيز روال عادی داشت. همه چيز پذيرفتنی بود. من مطلبی نوشته بودم که به خاطر آن بايد گردنم را در خانه ی خودمان می زدند. داشتم به آن مطلب فکر می کردم. يک داستان بود که حالا يادم نيست. فقط می دانستم که داستان قشنگی از آب در آمده. ترسی نداشتم، انگار بايد زير دست آرايشگری بنشينم. محمدی شمشير را به دست گرفت، سبک سنگين کرد و به مهدوی چيزی گفت که نفهميدم. با زبان ديگری حرف می زدند. مهدوی چشمک زد و به من گفت: „خم شو.“
وقتی خم شدم سايه ی شمشيری تيز و براق می ديدم که هوا را مثل باد می شکافت. تا آن لحظه سايه ی براق نديده بودم. قلبم ناگاه شروع کرد. چشم هام را بستم و به لرزه افتادم. ناگاه در خواب فهميدم که دارم خواب می بينم اما نمی توانستم خودم را نجات دهم. چشمهام را بستم، صدای گريه ی مامانم را شنيدم، و پريدم. از جا بلند شدم، به اتاقم نگاه کردم. برلين هنوز تاريک بود و صدای لاستيک بر آسفالت خيس مرا آرام می کرد. می دانستم که خواب ديده ام، اما نمی توانستم جلو هق هقم را بگيرم. پشت ميزم نشستم و سعی کردم ديگر نلرزم. برلين دارد سرد می شود. سرد و خيس.

Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp

32 Kommentare

  1. ´نسل جدید از ینها دورند بسیار دور . امیدوارم سرمای برلین هم زیاد اذیتتان نکند . پایدار باشید

  2. احساستون را کاملا می فهمم. هنوز بعد از یک دهه زندگی در قطب موقع کریسمس و ترقه بازی که می شود من گوشهام را می گیرم و به کنج دیواری پناه می آورم. همیشه خواب می بینم که در ایرانم و همزمان دنبال راه فرار می گردم- تنها یک جا احساس امنیت می کنم و آن حیاط دوران کودکی است و آغوش گرم پدرم در راه پله ها.
    حالا ببینید یک کسی مثل باطبی چه می کشد و یا محمد مختاری چگونه ذره ذره به طناب دار کشیده شد و یا چگونه دختران نوجوان در سیا ه چالهای رژیم به بدترین شکل زندگی را وداع گفتن.
    می دانم شما لحظه ای از زندانی ها غافل نخواهید ماند.

  3. نه آقاي معروفي… نشد… پيامتان را در خوابگرد خواندم .نه .اين نوشته ها كار جوجه اطلاعاتي ها نيست.مي داني كار چه كساني است؟ كار يك عده جوان است كه احساس مي كنند داستان هايشان پرت شده … احساس مي كنند داوران مرحله اول مسابقه بي هيچ دليلي داستان هاي آن ها را از دور مسابقه حذف كرده اند … يك چيزي بگويم ناراحت نشويد و منطقي به جمله من نگاه كنيد … شما و امثال شما مي خواهيد بر همه عالم از دولت گرفته تا يك بچه كوچك كه در خيابان پرسه مي زند انتقاد كنيد ولي وقتي از خودتان انتقاد مي شود سريع داد و هوار راه مي اندازيد و تمام اين قضايا را نفي مي كنيد … منطقي باشيد … اگر شد( مي دانم نمي شود) همه داستان ها را بخوانيد و ببينيد اين حرف ها درست است يا نه؟ … جواب مرا در صفحه تان بنويسيد … اگر منطقي بود پاسختان را مي دهم …
    يكي از جواناني كه فكر مي كند حقش در اين مسابقه خورده شده …
    (در ضمن ميل و … را درست ننوشتم)

  4. هرگز در عمرت با نام ديگر ننويس، نشانی بيخودی نده، در روشنايی بايست، و در روشنايی حرف بزن. يک مسابقه همه چيزش نسبی است. و هدفش آن است که بنويسند و بنويسيم و بخوانيم باهم.
    اگر در مسابقه ای حذف شديم، طبيعی است که تب می کنيم. بد نگوييم به مهتاب…
    اثر هنری خودش می رويد و سبز می شود و بار می دهد. نويسنده بايد از موضع قدرت و صبر و قناعت حرف بزند.
    موفق باشی، لطفا داستانت را برای من ايميل کن.

  5. عباس ما را نكشيد آقاي معروفي!
    نمي دانم چه شده كه مي دانم و خودم را مي زنم به كوچه ي علي چپ كه اگر لحظه اي آن دانستن بر من بشورد تار و مارم مي كند. اينها چيست كه مي نويسيد و تن آدم را در اين دوران مي لرزانيدآقا.چرا نمي گذاريد صندلي خالي شازده ي قلم برسد به شاگردش و تكيه زند برآن . مگر شازده نگفت اينها مي خواهند ايران را از كره ي زمين مميزي كنند چرا اين گفته اشان را نشنيده مي گيريد. آقا طرف در زندان چنين نمي كند به منتظرانش در بيرون كه شما مي كنيد با ما.خدا شاهداست دست وپايم را لرزانديد . قصه بود روز نوشت بود شب نامه بود چه بود اين . آقاي معروفي چه گريه كنيد چه ساندويچ اتان را نيمه بخوريد چه كابوس ببينيد عباس ما در دستان شماست. به روح زلال قلمت قسم بزرگ بانويي تماس گرفته بود همين هفته ي پيش ازايران و مي گفت به عباس آقا بگو هواي تهران خيلي آلوده است! به آن جوهر ريخته بر سمفوني ات قسم .سگ شوم اگر دروغ بگويم. پيش خود گفتم عباس را چه به آلودگي هواي تهران! تازه اصرار هم داشتند كه نمره شما را بگيرند و مستقيم موضوع را بگويند.نمي دانم اينها توقع است صميميت است …
    نمي دانم …تو هم حق داري عباس آقا.دريده ها روز به روز بيشتر مي شوند و بار سنگين خفه كردن آنها افتاده روي دوش يك نفر .
    …با اين همه شما مسئول حفظ سلامتي عباس ما هستيد آقاي معروفي. ما هستيم و يك راه طولاني و مار و عقرب هاي بسيار كمين كرده به راهمان . ما از تنهايي مي ترسيم…
    نمي دانم …شايد اين نوشته اتان و خشونتش جگرم را تف داد .مي ترسم آن بزرگ بانوي تهراني بخواندش.همين.
    ببخشيد عباس آقا

  6. سلام.
    پس :
    “ به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده خود را “ ؟
    با اجازه از نیما.

  7. ممنون از پاسخت آقاي معروفي.البته بنده با اسم كس ديگري تا بحال پيام نگذاشته ام. مي نويسم يك نفر و يك نفر هستم. نشاني بيخودي هم خدمتتان ندادم و نوشتم كه درست نيست . چون قسمت پيام ها گير داد كه اي -ميل بدهيد يك چيزي نوشتم و همانجا انكارش كردم. در مورد نسبي بودن مسابقه بايد بگويم قبول دارم ولي نمي دانم چرا اين نسبيت هميشه دور و بر عده خاصي مي گردد؟ ؟ ؟ … در مورد بد گفتنبايد بگويم بنده به هيچ وجه به شما يا شخص ديگري توهين نكردم و هيچگاه نخواهم كرد. به نظر من تمام آدم ها دور از جايگاه و مقامشان قابل احترام و ستايشند. اگر صحبتي هم كردم فقط حرف دلم بود و الان كه دوباره پيامم را خواندم در قسمت پيام هايتان هيچگونه بي احتراميي به كسي نكرده بودم. در نهايت نيز بگويم اين حرف ها را نمي زنم كه فكر كنيد بنده دنبال اين هستم كه جايزه اي را ببرم. نه، براي شخص خودم نيست. ولي من خيلي از داستان ها را در جاهاي مختلف خوانده ام . بعضي هايشان انقدر قدرت مند و خوب نوشته شده اند كه جاي حرفي باقي نمي گذارند. من فقط عاجزانه از شما خواهشمندم كه اگر وقت داشتيد يك مرور كلي به داستان هاي ارسال شده داشته باشيد (به عنوان بزرگ تر اين قضايا) تا ببينيد حرف بنده و امثال بنده صحيح است يا نه. يك بازرسي دوستانه . يك سرك به داستان ها ي ارسالي و اين كه واقعا اين نتيجه مورد قبول شخص شما هم هست ؟ اگر اينچنين است كه هيچ . بنده حرفي ندارم . اگر مطلبي داشتيد در همين قسمت بنويسيد . ممنون و با آرزوي موفقيت براي شما.
    و متاسفانه باز هم اي -ميل صحيح نيست.

  8. آقای معروفی
    دوستتان دارم. دوستتان داريم. هرچند بازهم تلخ نوشته ايد اما دلم برای صدايتان تنگ شده.

  9. چقدر آنجا سرد و خيس شده!
    مثل كابوس درس نخواندن شب امتحان, كه تا هميشه با آدم مي ماند…
    اما به خاطر بسپار كه هر يازده پيراهن را از تنت در آوري.نمي خواهم هيچ احمدي آنها را بالاي سرش بگيرد.
    مي فهمم كه چرا همه چيز عادي و پذيرفتني است.كسي مي گفت بگذار خنجر آن قدر زخمت بزند,تا كند شود .
    راستش اينجا هم خيلي سرد شده…اما راهش را پيدا كرده ام .دورم را حصار مي كشم با كتاب هام . وقتي كنار هم مي نشينيم سرما كمتر نفوذ مي كند.
    وآنوقت بلند بلند آواز مي خوانيم.و اگر گاهي گونه هايمان يخ بزند با اشكهامان گرمشان مي كنيم .و فكرش را بكن…وقتي قلبمان جوانه مي زند
    و گلوگاهمان مي شكفد,ديگر حتما گرم شده ايم.

  10. http://news.gooya.com/culture/archives/002490.php
    مصاحبه اقاي محمدعلي سپانلو
    اگر انتخاباتي در ايران برگزار شود كه در آن همه باشند از رضا پهلوي گرفته تا مسعود رجوي، تا بقيه و همه نامزد بشوند و آقاي خاتمي هم نامزد باشد، من به خاتمي رأي مي‌دهم. منتها در شرايط موجود ممكن است كه در انتخابات شركت نكنم.
    ما اعتراض كرديم به بازداشت سعيدي سيرجاني يا عباس معروفي سردبير گردون، برخوردها ادامه پيدا كرد. بعدها كانون نويسندگان موقت تشكيل شد…

  11. باسي جان سلام
    هواي سنگسر اين چند روزه خيلي سرد شده و نم نم باران و كوههاي مه گرفته فضاي خفقان گرفته را بيشتر بر سر ما اوار مي كند شما ديگه با … نمك رو زخم ما نپاش .مردگان به آمرزش و زندگان به نوازش محتاجند.

  12. شيطان پستي مثل تو…استحاق اعدام يا به قول شماها مرگ اسلامي را هم ندارد…بايد اينقدر در كثافت گمراهي و ضلالت و نجاست ذهن اش و غوطه بخورد…تا از بوي عفونت خودش…بميرد!

  13. سلام.من از نوشته هايت خوشم مي آيد و اين را نه از روي تعارفات احمقانه بلكه از دلم ميگويم.در اين راه موفق باشي.
    2-مي دانم سرت شلوغ است.مي دانم خسته هستي .مي دانم حوصله ي اين فنج هاي وبلاك نويس را نداري اما به من هم سر بزن من براي معرفي شدن به شماها احتياج دارم.و منتظر پاسخ مثبت و يا منفي ات مي مانو با اينكه ميدانم در خواست معرفي شدن توسط عباس معروفي در خواست بچه گانه و احمقا نه ايست.

  14. سلام استاد عزيزم
    آه چه بگويم استاد دل آدمي چه اندازه توان دارد .روح آدمي چه اندازه طاقت دارد .
    استاد خوابهاي خوب ببينيد آينده ديگر چنان تاريك نيست .استاد نسل جديد همانند آيدين هستند اما نمي خواهند قبل از30 سال به فلاكت برسند .نسل جديد خواهان خوشبختيست.نسل جديد عاشق است.
    استاد نمي دانم كي مي توانم مجددا مجله گردون را بخوانم .كي مي توانم شما را در كلاسش درستان ببينم ودست هنرمندتان را بوسه زنم.
    استاد پيكر فرهاد را خواهم خواند مي گويند بوف كوري ديگر است ميگويند آنقدر زيباست كه بايد در آن غرق شد
    استاد من نيز در وبلاگ از حميد مصدق نوشته ام وبخشي از مقاله شما را به كار برده ام .
    اجازه مي خواستم چون نمي خواهم اسباب رنجش شما شوم

  15. من آمدم اين جا خضوع و خشوع كنم به هزار و يك دليل! همين! حتي خطاب كردن تان به نام و صفت استاد براي ام ساده نبود …
    اما در اين فاصله تا به اين قوطي براي نوشتن برسمف چند تا از پيام ها را ديدم كه واداشتم تا چند كلمه اي اضافه بنويسم.
    اگه بشه اسم اش رو جووني گذاشت من هم يكي از اون جوون هايي كه در مسابقه شركت كردم و قصه ام برگزيده نشد، اما چه جاي گلايه به هر دليل!
    آخه حتي به فرض كه قصه’ من به ترين هم باشد، اگه پذيرفته ام كه اون رو به قضاوت داوراني بگذارم بايد از همون اول حساب اين رو كرده باشم كه چه بسا باز هم به هر دليلي اون رو نپسندند يا كنار بگذارن. اگه بعد از مردودي بيايم و گلايه از بي انصافي بكنيم، در اون خرج كردن اعتماد اوليه مون بايد ترديد كنيم و گناه رو گردن كس ديگه اي نندازيم. شايد هنوز برا اين كه ما آداب فعاليت اجتماعي رو ياد بگيريم كودكان خردسالي هستيم!
    برا من به شخصه تجربه’ اين امتحان با هراس از رد شدن در اون خيلي جالب و ارزش مند بود. همين قدر برام مهم بود كه دست كم پنج نفر نوشته ام رو به قصد داوري مي خونن و اين كم چيزي نيست!
    در ضمن خيلي هم تازه از راه رسيده نيستم كه كسي بگه يكي از نيازها و شهوت هاي اوليه در نوشتن همين مطرح شدن و خونده شدن هست و طبيعيه كه اين جور فكر كنم! نه بابا! ديگه خيلي وقته كه خيلي چيزها جاذبه اش رو برام از دست داده، اما تمرين بعضي كارها و جسارت شركت در رقابت و داوري شدن تا هميشه’ هميشه امري ست كه برام گراميه …
    حرافي كردم! ببخشيد!
    باز هم خضوع و خشوع به درگاه همه’ ملكوتيان! علي الخصوص مالك اين صفحه كه خاطرش عزيز است!

  16. دوست عزیز صاحب کلاشینکف. باید و نباید هایی که در پیامتان را گذاشتید نمیدانم چگونه تعیین میشوند . لا ااکراه فی الدین … گفته ادمی نیست
    . برایتان در سایت کلا شینکف قسمت کمنت مینویسم . پایدار باشید اينهم لینکش
    http://commenting.persianblog.com/ucomments.asp?id=1100833
    علی

  17. deltangihaye .doztane daztan newize ma as iran agar ejase dashte basham ,intur khatabeshan konambe man in ehzas ra tashdid kard ba in horufe najazb benewizam .che khub mishod ma hamegi dar sire yek zaghf hata ba emkani mowaghati jam mishodim wa mitawaneztim tabadole nasar dashte bashim ,felan aresoi mahal ya dor benasar mirezad agar be khodaman bahaye bishtari dade bashim as nasare man khataz,in be in mani nizt chon „maryam barani marhale awal ra gosarande in adabiate nab ast .ama ba yek gol ke bahar nemishawad .ayande daware khubi baraye har khodameman dar zurate neweshtanast.ehzazese negarani man na as in mozabeghe balke pish as in shoru shodeshde bud. tase yeki as marhale dowom wa bishtar as tarfe weblak newizan tayin mishawad.shayad in shegel ham as iran ham as kharej jawab nadahad.dar payan mishawad nasare behtryi ra dad.wa dar morede noforme badi mozaberate nasar dad .deltangi shoma dar man asabe wejan bewjud award be ma ham injori ejase bedahid ba zarmaye ehzaz shavande dar biyuftim .

  18. سمفوني مردگانت را خواندم ولذت بردم .اما از نوشته فعليت هيچ دستگيرم نشد.درست عين مطالبي است كه خودم در رعشه هاي نوستالژيكم مينويسم.
    راستي نسل سووشون نويسان وبوف كور نويسان در اين سرزمين به سر آمده است
    حتي چوبك وساعدي ودشتي نيز منقرض شده اند , قبول ,زمانه عوض شده است اما ديگر از ر.اعتمادي و قاضي سعيد و مطيعي و منصوري هم خبري نيست.

  19. عماد عزيز
    نسل نويسندگاني كه نام بردي به سر نخواهد آمد.
    مگر هدايت از انحطاط جامعه نگفت . مگر معروفي معضل ريشه دار در فرهنگمان كه همانا برادر كشي ست را بازگو نمي كند كه تو به مقتضاي زمان و
    مكان انواعش را نيز بداني كه چنين روزي صحبت از به سر آمدن نكني.
    ر.اعتمادي هنوز پرفروشترين است و جامعه بيش از پيش خواننده اش.
    هدايت را نمي توان انكار كرد . هنوز كتابهايش را جامعه ي من و تو نخوانده!
    زمانه همان ست كه بود .در مورد سياسيون است كه حرفت مصداق دارد آن هم چه مصداقي!

  20. سلامي گرم خدمت استاد خودم.
    زندگي سخت و غريت تلخ است،زمانه „جامعه شناسي نخبه كشي“ را خوب شگرد دارد،هنر نزد اهل سياست به “ تنقلات “ هم نمي ارزد ، و قاطبه’ بشر سخت در اشتباه است……
    اينها همه قبول.
    اما به قول دكتر الهي قمشه اي در شرايط اينچنيني در دنياي امروز ژاپني ها عصر را عصر تعيين „انگيزه براي زيستن“ لقب مي دهند،كه به راستي كدامين عرصه را بي خورشيد انگيزه اي توان پوييد؟
    با اين وصف عرضه’ افكار و آثار فردي كه دلش براي „انسان“ و براي اميد انسان و براي „انگيزه’ انسان “ به ادامه در غوغاي اين وانفسا ميتپد ، را ، ديگر آلودن به حسي چون : “ در زندگي رنجهايي هست كه مثل خوره روح انسان را مي خورد….“ ، نمي شايد،
    كه در اين بند ، خلق چشم دوخته را خبر كليدي بايد !! نه زهرپيغام فرداروز اعدام !!!
    زندگي در بطن عميق خود به يك كمدي مي رسد نه تراژدي.شاد باشيد استاد ، ميدانم سخت است، اما اگر شما نخبه ها اينطور بت غم را بپرستيد پس مردم از كه اميد بگيرند ؟
    مخلصتون , حسام.([email protected])

  21. سلام
    من يك جوان ايراني هستم ولي دوست ندارم وطن فروش باشم
    آقاي معروفي بنظر من بجاي اينكه به مسئولين وغيره ايراد و انتقاد داشته باشيم بياييم با هم ديگر و هم فكري و عملي جامعه وا نفساي خود را نجات دهيم
    من دوست دارم با نوشته هاي شما بيشتر آشنا شوم
    به اميد ديدار شما

  22. يازده قرن و يازده برادر و يازده بار مرگ چه در بيداري و چه در خواب
    روياي هميشگي مردمان دلبسته به آفتاب گرم ايران است
    اگر ايراني مانده باشد
    رگر برادري باشد
    اگر مرگ راحتي…
    اينجا مرگ را نيز به درد مي فروشند

  23. تمامي دلتنگيست بزرگوار … تا وقتي باشم و باشي برايت بازگو ميكنم … حتي اگر باز هم با چون مني نامهربان باشي … انيشه ات پاينده قلمت هميشه …………
    بنويــسيد که او قدرت فرياد نداشـــــت
    آه مي کرد ولــی ، جربزه داد نداشــــت
    بنويســـيد که آن دربه در بــــی تيشه
    غيرت عشق جــسورانه فرهاد نداشـت
    در قفس زاده شد و عاقبت آنجا پوسيد
    گله از محبس و از کينه صياد نداشـت
    هيچ کس در دو جهان در غم او گريه نکرد
    مـــــهر مادر، نفس گرم پدر ياد نداشت
    خاک مرده ز سراپای نگاهش می ريخت
    در هزار آينه يک چهره همزاد نـــداشت
    او خودش کرد و خودش خواست که اينسان باشد
    بنويسيد که او عرضــــه فرياد نــــداشت

  24. به نام خالق بي چون كه عابد را معبود آفريد و عاشق را معشوق
    سلام
    آقاي عباس معروفي كارهايتان شاهكارند،تمام كارهاي شما را مي خوانم وهميشه منتظر كارهاي جديد شما هستم يكي از هزاران پرشسي كه هر روز برايم بدون جواب باقي مي ماند اين است كه چرا نويسنده توانايي مثل شما كه اينقدر عاشق وطن است دروطن نيست؟…بگذريم مي خواهم يكي از شعر هايم را براي شما بنويسم.اميدوايم كه خيلي از شعرم بدتان نيايد.
    تذكر: من بيست ساله هستم ولي اين شعر را در خيلي سالهاي بعد گفته ام مگر نمي شود؟
    بعد يك عمري به ظاهر زيستن
    گشته ام رنجور و خسته در بدن
    مي كشم دستي به روي گيسويم،در خيالم
    چون نمانده تارمويي، تا كنم دل خوش كه آري
    اين سر سودايي ما
    بعد از عمري رنج و سختي
    فكر در اعمال هستي
    آنقدر ها هم كه مي گويند بي محصول نيست
    مي كشم بي رحم و با شدت
    درون سينه ام
    اين هواي ساكت بي حركت ما’يوس را
    اين تهي از روح را
    تاكه آن را روح بخشم
    تا كه يا’س پرسكونش ازتهي سرشار سازم
    تا كه آن را شادي و اميد بخشم
    آه افسوس از توهم…
    روح در من؟
    شادي و اميد در من؟
    آه افسوس از توهم…
    تا كه يا’س پرسكونش ازتهي سرشار سازم؟
    من كه خود خاك سرشتم يا’س را در خود غنوده؟
    آه افسوس از توهم…
    ما توهم
    هرچه در دنيا توهم
    دست بر گيسو كشيدن در خيال و هيچ جز انبوهي از گيسو نديدن
    فكر در اعمال هستي
    رنج و سختي اين هواي ثابت بي روح و
    اين يا’س درون سينه من هم توهم
    عاقبت بايد بيابيم اين جهان بينهايت نيست چيزي جز توهم

  25. فرياد من همه گريز از درد بود
    چرا كه من در وحشت برانگيزترين شبها
    آفتاب را به دعايي
    نو ميدوار طلب مي كردم
    تو از خورشيدها آمده اي
    از سپيده دمها آمده اي
    سلام استاد نور وآينه

  26. آقاي معروفي عزيز و بزرگوار . برايت طلب هزار هزار غنچه شادي آرامش و دوري از تير بلاي اين ضد انسانها و ضد خدا ها مي كنم كه مي دانم قرارت را بريده اند كه در كابوسهايت هم قدم رنجه مي كنند و علامت مي گذارند . برايت آرزوي هزاران بسته نيرو انرژي و قوا براي مقابله با ارواح پليد اين ابر شياطين در لباس تقوي مي كنم . اميدوارم از منبعي ناتمام و الهي لحظه به لحظه به تو آرامش و قدرت برسد