سايت بی بی سی همزمان با انتخابات کار قشنگی کرده، و صفحهی تازهای گشوده که برخی آدمها درمورد انتخابات نظرشان را بنويسند. از من هم خواسته بودند که برايشان بنويسم. مطلب در آغاز کمی بلندتر بود، کوتاه و فشردهاش کردم و فرستادم. (لينک نوشتههای صفحهی «من و انتخابات» بی بی سی اينجاست.)
جامعهای که سهم خود را برای انقلاب و جنگ و دعوای قدرت حاکميت پرداخته، و سوای بلايای طبيعی و زلزله و سيل و بيماری میپردازد، ناچار است هرگاه بر سر دو راهی رسيد، يکی را بر گزيند و باز بر سر دو راهی بعدی قرار گيرد.
جامعهای که سهم خود را برای وجود زندان و جنايتکار و دزد و نابسامانی و بيکاری میپردازد، چون صاحب تمام اين "ضد ارزشهاست" بنابراين سهامدار معتاد و بزهکار و زندانبان و شکنجهگر و بررس کتاب هم هست، ولی جامعه سهامدار سينما و تئاتر و نشريه و کتاب و نويسنده و هنرپيشه و معلم و کارگر و دريا نيست، و هيچ حقی هم نسبت به اين دارايی ملی ندارد، گروه کوچکی براي او انتخاب میکند و تصميم میگيرد که چی بخواند و چی بپوشد و چی بنوشد. همان گروهی که در انتخابات قبلی از صدقه سری اجبار جامعه، به عنوان مجری قانون اساسی انتخاب شده است. و اين دولت رسماً و علناً نشان داده که جامعه سهمی از ارزشهای مملکت نمیبرد، و برای حفاظت و دفاع از ميراث و بناهای ارزشی جامعه نه تنها اقدامی نمیکند، بلکه خود عاملی در تقابل و سلب ارزشها میشود.
پس به همين راحتی جامعه سهامدار انتخابات هم هست، باری روی کولش میگذارند و مجبورش میکنند که شرکت کند، وگرنه وضعش بدتر از اين خواهد شد. اگر سر باز زند، روزگارش سياه میشود.
اين چيزها نشان میدهد که حکومتی دارد از جامعهاش سوء استفاده میکند، در موقعيت خطير قرارش میدهد، در وضعيت تهديد و تحديد ازش تأييديه میگيرد، بر سر دوراهیهای کاذب زندگیاش را بحرانی میکند، و به همين شيوه کارش را پيش میبرد. اين يعنی توهين. و ماندن بر سر دو راهی يعنی بحران.
جامعهای که سهم خود را برای وجود زندان و جنايتکار و دزد و نابسامانی و بيکاری میپردازد، چون صاحب تمام اين "ضد ارزشهاست" بنابراين سهامدار معتاد و بزهکار و زندانبان و شکنجهگر و بررس کتاب هم هست، ولی جامعه سهامدار سينما و تئاتر و نشريه و کتاب و نويسنده و هنرپيشه و معلم و کارگر و دريا نيست، و هيچ حقی هم نسبت به اين دارايی ملی ندارد، گروه کوچکی براي او انتخاب میکند و تصميم میگيرد که چی بخواند و چی بپوشد و چی بنوشد. همان گروهی که در انتخابات قبلی از صدقه سری اجبار جامعه، به عنوان مجری قانون اساسی انتخاب شده است. و اين دولت رسماً و علناً نشان داده که جامعه سهمی از ارزشهای مملکت نمیبرد، و برای حفاظت و دفاع از ميراث و بناهای ارزشی جامعه نه تنها اقدامی نمیکند، بلکه خود عاملی در تقابل و سلب ارزشها میشود.
پس به همين راحتی جامعه سهامدار انتخابات هم هست، باری روی کولش میگذارند و مجبورش میکنند که شرکت کند، وگرنه وضعش بدتر از اين خواهد شد. اگر سر باز زند، روزگارش سياه میشود.
اين چيزها نشان میدهد که حکومتی دارد از جامعهاش سوء استفاده میکند، در موقعيت خطير قرارش میدهد، در وضعيت تهديد و تحديد ازش تأييديه میگيرد، بر سر دوراهیهای کاذب زندگیاش را بحرانی میکند، و به همين شيوه کارش را پيش میبرد. اين يعنی توهين. و ماندن بر سر دو راهی يعنی بحران.
در ايران آنچه من در اين سی سال ديدهام، جامعه همواره ناچار به انتخاب بين بد و بدتر بوده. يعنی در مسير دلخواهش حرکت نمیکند، و چون صغير و عليل است، بزرگان بايد برايش تصميم بگيرند، اما همين جامعهی صغير و عليل چون سهامدار ناچاری است، پس تنها سهمی که از انقلاب و حکومت و دولت میبرد همين ناچاری است؛ حق ناچاری. که بدترينش را در سال 1384 تجربه کرد.
جامعهی ناچار ما امروز بار ديگر مثل هميشه بخاطر يک دعوای توازن قدرت بر سر دوراهی قرار گرفته است. همه ازش میخواهند که در انتخابات شرکت کند و سرنوشت کشور را تغيير دهد، اما کسی نمیپرسد که اين جامعه مگر چه قدرت و حقی جز ناچاری دارد؟ کجا میتواند اخبار يا آمار صحيح به دست آورد؟ کجا میتواند به وضعيت موجود اعتراض کند؟ کجا میتواند بر صندوقهای رأی نظارت داشته باشد؟ اصلاً در ساختار حکومت چه نقشی دارد اين جامعه؟
جامعهی ناچار ما امروز بار ديگر مثل هميشه بخاطر يک دعوای توازن قدرت بر سر دوراهی قرار گرفته است. همه ازش میخواهند که در انتخابات شرکت کند و سرنوشت کشور را تغيير دهد، اما کسی نمیپرسد که اين جامعه مگر چه قدرت و حقی جز ناچاری دارد؟ کجا میتواند اخبار يا آمار صحيح به دست آورد؟ کجا میتواند به وضعيت موجود اعتراض کند؟ کجا میتواند بر صندوقهای رأی نظارت داشته باشد؟ اصلاً در ساختار حکومت چه نقشی دارد اين جامعه؟
نقشی پررنگ در انتخابات! چون اين روزها باز دو گروه از ساختار حکومت جمهوری اسلامی در دعوای قدرت از مردم کمک میخواهند. يعنی افرادی از درون نظام که برخی مواضع و تفکرشان در دولت فعلی اکيداً ممنوع است و اجازهی انتشار ندارد ، میخواهند به قدرت برسند. يا به عبارت ديگر، اين کانديداها میخواهند (معلوم نيست بتوانند) در برابر کسانی بايستند که شمشير را از رو کشيدهاند، و به جای پاسخگويی به شرایط نابهسامان چهار سال اخیر، مخصوصاً تورم و بیکاری و قانونگریزی و قلع و قمع فرهنگی، عربدهی جهانی میکشد و آبروی ايران و ايرانی را میبرد.
با چنين وضعی، آيا لازم است که ساختار حکومت (اعم از اصولگرا و اصلاحطلب) چنين بیرحمانه از نويسنده و فيلسوف و هنرپيشه استفادهی ابزاری کند؟ مگر چند تا از اين آدمها دارند که پيرترينشان را خرج سياست میکنند؟ چرا اين حکومت همهی ارزشها را میفرستد روی مين؟ و بعد فکر کردم فيلسوفی که به هر قيمتی خود را بسيج کند و ابزار تبليغات شيخ شود، و مجلس نويسندهای را به توپ ببندد، مسلماً در ساختار همان حکومت قد و قامت کشيده و از همان فرهنگ سيراب شده، وگرنه بر اين دوراهی نکبتی، حرمت قلم را نمیشکست و به شيوهی آدم فروشان دههی شصت دوبار تأکيد نمیکرد: اين نويسنده استالينی است (لابد برويد بگيريد دارش بزنيد!)
آيا طول و عرض ما همين است؟ و آيا میخواهيم کشورمان را با اين نسخههای تکراری بر سر دوراهی، با اين کانديداها، و اين دولت و حکومت بسازيم؟
ياد تحصن اصلاحطلبان در مجلس میافتم. همانهايی که برای لايحهی مطبوعات ساکت ماندند و بهخاطر احراز صلاحيتشان نماز شبخوان شدند، همانهايی که در کارنامهشان "خواندن و اجرای حکم حکومتی" ثبت شد، کسانی که پرده کشيدند و تاريکی چشيدند، آنها که پر پرواز را چيدند و مطبوعات را جلو پای مصلحت سر بريدند، شايد به عقوبت همان خطا امروز آنها هم به درد ناچاری مبتلا شدهاند، ناچاری در خالی بستن.
و همين خالیبندیها خواستههای اصلی جامعه است که تنها در شعارهای انتخاباتی کانديداها فقط بيان میشود. اگر دوست داريد خواستههای جامعه را بشناسيد شعارهای کانديداها را فهرست کنيد، در خواهيد يافت چه بلايی سرمان آمده. اما میپرسم مگر همين کانديداها خود را روشنفکر و خدمتگزار نمیخوانند؟ پس چرا سالها خاموش ماندند و اين حرفهای قشنگ را سالها در سينهی خود انبان کردند؟ چنين آدمهايی را چه میتوان نام نهاد؟
ياد تحصن اصلاحطلبان در مجلس میافتم. همانهايی که برای لايحهی مطبوعات ساکت ماندند و بهخاطر احراز صلاحيتشان نماز شبخوان شدند، همانهايی که در کارنامهشان "خواندن و اجرای حکم حکومتی" ثبت شد، کسانی که پرده کشيدند و تاريکی چشيدند، آنها که پر پرواز را چيدند و مطبوعات را جلو پای مصلحت سر بريدند، شايد به عقوبت همان خطا امروز آنها هم به درد ناچاری مبتلا شدهاند، ناچاری در خالی بستن.
و همين خالیبندیها خواستههای اصلی جامعه است که تنها در شعارهای انتخاباتی کانديداها فقط بيان میشود. اگر دوست داريد خواستههای جامعه را بشناسيد شعارهای کانديداها را فهرست کنيد، در خواهيد يافت چه بلايی سرمان آمده. اما میپرسم مگر همين کانديداها خود را روشنفکر و خدمتگزار نمیخوانند؟ پس چرا سالها خاموش ماندند و اين حرفهای قشنگ را سالها در سينهی خود انبان کردند؟ چنين آدمهايی را چه میتوان نام نهاد؟
از طرفی هم فکر میکنم همين ها که الآن در قدرتاند چهار سال ديگر لابد میشوند مثل سياستمداران دورهی قبل، يعنی سياستمدارانی که در حکومت هستند ولی در قدرت نيستند. اگر برگرديم به چهار دورهی پيش، میبينيم حرفهای دولتمردان آن روز با حرفهای دولتمردان امروز تفاوت چندانی ندارد، فقط خود آنها تغيير کردهاند. و دوران رشد و گذار اين آدمها تاوانی دارد که جامعه بايد آن را بپردازد.
همچنان که قبلیها در قدرت کمی تمرين دموکراسی کردند، با چهار تا آدم نشست و برخاست داشتند، چند سفر خارجی رفتند، وقت کم آوردند، از هنگ موتورسواران فاصله گرفتند، خانهشان را ساختند، بارشان را بستند، فيلم ديدند، کتاب خواندند، يک زبان ياد گرفتند، و حالا همهی همّ و غم شان شده دموکراسی و عدالت اجتماعی و آزادی. وگرنه وزير فرهنگ اصلاحطلبان در داشتن بررسهای کتاب و ادارهی مميزی تا آخرين روز وزارتش اصرار داشت. و مثلاً به هيچکدام از آثار بنده اجازهی تجديد چاپ نداد. (خيلیها معتقدند که وضع بهتر از حالا بود، ولی اين موضوع بحث من نيست.)
سال پيش آقای ابطحی به کتابفروشی من آمده بود. (البته برای کتاب خريدن) براش چای آوردم، او هم چند عکس يادگاری گرفت. ازش پرسيدم: «شما اصلاً مرا میشناسيد؟» چيزهايی گفت که تعجب کردم. کتابهام را هم خوانده بود. گفتم: «موقعی که معاون رييس جمهور بوديد هم همين نظر را داشتيد؟» خنديد و با شوخی گفت: «آدم وقتی در قدرت است کور میشود.»
من هم عضو اين جامعهی ناچار هستم، دلم میخواهد در انتخابات شرکت کنم، دلم میخواهد در سرنوشت مملکت تأثير داشته باشم، اما نمیتوانم، چون با پاسپورت پناهندگی اجازه ندارم به سفارت ايران بروم.
همچنان که قبلیها در قدرت کمی تمرين دموکراسی کردند، با چهار تا آدم نشست و برخاست داشتند، چند سفر خارجی رفتند، وقت کم آوردند، از هنگ موتورسواران فاصله گرفتند، خانهشان را ساختند، بارشان را بستند، فيلم ديدند، کتاب خواندند، يک زبان ياد گرفتند، و حالا همهی همّ و غم شان شده دموکراسی و عدالت اجتماعی و آزادی. وگرنه وزير فرهنگ اصلاحطلبان در داشتن بررسهای کتاب و ادارهی مميزی تا آخرين روز وزارتش اصرار داشت. و مثلاً به هيچکدام از آثار بنده اجازهی تجديد چاپ نداد. (خيلیها معتقدند که وضع بهتر از حالا بود، ولی اين موضوع بحث من نيست.)
سال پيش آقای ابطحی به کتابفروشی من آمده بود. (البته برای کتاب خريدن) براش چای آوردم، او هم چند عکس يادگاری گرفت. ازش پرسيدم: «شما اصلاً مرا میشناسيد؟» چيزهايی گفت که تعجب کردم. کتابهام را هم خوانده بود. گفتم: «موقعی که معاون رييس جمهور بوديد هم همين نظر را داشتيد؟» خنديد و با شوخی گفت: «آدم وقتی در قدرت است کور میشود.»
من هم عضو اين جامعهی ناچار هستم، دلم میخواهد در انتخابات شرکت کنم، دلم میخواهد در سرنوشت مملکت تأثير داشته باشم، اما نمیتوانم، چون با پاسپورت پناهندگی اجازه ندارم به سفارت ايران بروم.


80 Kommentare
اقاي معروفي عزيز
ادم به قدرت كه مي رسيد كور مي شود.اين درست.اما به هر حال من ترجيح مي دهم كسي روي كار بيايد كه كتاب هاي اقاي معروفي را خوانده باشد و برايش احترام زيادي قائل باشد تا كسي كه 18 تير را انقلابي مخملين بداند و عدم سركوب شديدش را بي قانوني(احمدي نژاد اين را گفت ديشب)
و اين به نظر من انتخاب بين بد و بدتر نيست.تيم همراه شيخ بسيار به تفكر من نزديك است.من بين مك كين و اوباما هيچكدام را نمي پسنديدم.يعني اگر امريكا بودم شايد اصلا در انتخابات شركت نمي كردم.چون اوباما حامي اسرائيل است و سقط جنين را قانوني مي داند.كه من هر دوي اين ها را غير انساني مي دانم.مك كين هم كه ادامه ي راه جنگ طلبانه ي بوش بود.
به همين دليل مي گويم اوباما و مك كين انتخاب بد و بدتر است.اما انتخاب بين كروبي و احمدي نژاد انتخاب بين متوسط و بدتر است. عمادالدين باقي كم شخصيتي نيست به لحاظ انسان دوستي و فعاليت هاي بشر دوستانه اش كه شده مشاور كروبي.يعني به نظر شما باقي هم دنبال قدرت است؟
نگاهتان بدبينانه بود.اما خواندن متني از شما حتي به بهانه ي انتخابات براي من لذت بخش است
——————————
داويد عزيزم سلام
ببين، بد يا خوب يا بدتر يا هرچی، اينها همه واژگانی اند نسبی. بد نسبت به کی؟ خوب نسبت به چی؟ در اين مطلب نگاه من به کل مسئله است، و نه فقط اين بار. اگر انتخابات آزاد می بود که هر کس شايستگی اداره ی کشور را دارد کانديدا شود، آيا نوبت به اين چهار نفر می رسيد اصلاً؟
با اينهمه من با بچه های خودم حرف زده ام، در بحث اقناعی ما، آنها پذيرفته اند که بروند رای بدهند. همه کاری بايد کرد تا اين غده ی بدخيم رشد نکند.
سه تا رای هم کم نيست
…
شاید یک نکتۀ نانوشته در آثار عباس معروفی و سطر سپیدی به عنوان دلیل و علّتی که موجب تمام دشمنی ها در تاریخ بوده ( … و هست؟) این باشد:
آنجا که پای حقیقت پیش آمد و فقط بر یک حقیقت تأکید شد
این حقیقت جلوه ای جز عصبت و عصبیّت و عداوت و دشمنی از خود نشان نخواهد داد و دیگر حقیقت ها را نادیده خواهد انگاشت و در برابر دیگر حقیقت ها صف آرایی خواهد کرد.
( این ها آخرین جملاتم بود که نوشتم با پای پیاده … )
————————-
ممنونم
ray be haghaniyate valie faghih bedahid, that’s great!
Salam Ostad e Nazanin
Mamnun. ba ejazatun link ro baraye dustan tu Facebookam mizaram
Ehteram e bi Andaze
Hedie Shaygi
من هم از خنثی بودن بیزارم.ما که اصلح نداریم پس بین همین چندتا یکی را انتخاب کرد .
ضمن آنکه آقا داوود هیچ هم بدبینانه نبود بلکه واقع بینانه بود و از بیرون گود مسئله را دیدن .
سلام
جناب معروفی نازنین. می خواهم لینک مطلبتان را در فیس بوک بگذارم
————-
ممنون ميشم
http://www.youtube.com/watch?v=jpoSoBpUI30&feature=channel
نشستم این جا بردیا هم تو بغلمه و هی از این سایت به اون سایت با ناامیدی تمام خبرها رو دنبال می کنم لابه لای این همه نوشته و حرف و حدیث و مناظره و خلاصه …..
هیچ چیز اینقدر به دلم ننشست.
لینکش رو تو فیس بوک هم گذاشتم
مرسی مثل همیشه
این روزها دلم واسه بردیا کوچولو هم می گیره که مجبورم براش همه ی این ها رو تعریف کنم و گاهی با دلتنگی تمام خدا رو شکر کنم که الان اون اینجاست جایی که بهش تعلق نداریم
دلم برات تنگ شد
بوس
—————————–
عزيزم کيانوش
من يه بار برات ای ميل زدم و تولد برديا رو تبريک گفتم. ولی با خبر شدم که نرسيده.
برای اين کار هيچوقت دير نيست. و تو اونقدر بزرگواری که کوتاهی منو می بخشی.
يه روز خودم ميام دست اون پسر رو می گيرم و با هم قدم می زنيم و براش تعريف می کنم که چی بر ماها گذشت، و بهش می گم که بابا و مامانش از نازنين ترين آدم های معاصرم بودن، به ويژه مامانش که هميشه در ذهنم تصويری می ساخت از انسانيت و شرافت و رفاقت و مهر. تصويری مثل تابلوهای نقاشی و شعرش؛ ساده، کم حرف، و عميق. دلم برای همه تون تنگ شده، به زودی می بينم تون
با هزاران بوسه و سلام
وقتي ديگران به جاي من تصميم مي گيرند .. ناراحت مي شوم
وق تصميم گيري را به عهده من مي گذارند.. نمي توانم
وقتي نمي توانم.. گيج مي شوم
وقتي گيج مي شوم.. اشتباه مي كنم
وقتي اشتباه مي كنم.. نمي توانم
وقتي نمي توانم.. ديگران تصميم مي گيرند
وقتي ديگران تصميم مي گيرند.. ناراحت مي شوم!
—————————
عزيزم مليکا
با آدم هايی که بهشون اعتماد داری به بحث اقناعی بشين
يا قانع کن يا قانع شو، بعد برخيز و راه برو
معروفی جان
می دانیم همه می دانیم که اینها از هر جناح و هر طیف آمده اند خودشان را پروارتر کنند و هیچ کدام همّ مردم ندارند و غم فرهنگ و خوب می دانیم نظام یک چیز دیکته شده ایست و با آمدن این یا آن چیزی در باطن عوض نمی شود که لعابی کشیده می شود بر لایه ای دیگر ولی آدم است و امیدهاش و آرزوهاش به امید این می رویم و رای می دهیم شاید شاید کمی تغییر ببینیم شاید روزی بی تحقیر بر سفره ی فرهنگمان بنشینیم شاید روزی بی تهدید نفس بکشیم شاید…
آدم اگر امیدهاش را ازش بگیرند می میرد توی این چند سال خیلی از آرزوهامان را گرفتند محتضر شده ایم شاید این آخرین تیر ترکش امیدمان باشد برای زیستن
————————-
همينطوره
سلام به آقای معروفی نازنین…امیدوارم سلامت باشید.
من هرگز نفهمیدم در کشوری که با ولایت فقیه …شورای نگهبان…تشخیص مصلحت…حرف اول و آخر زده شده ! این رای گیری مسخره ترین چیز یه که
ممکنه وجود داشته باشه…….شرکت در انتخابات ملا ها یعنی به رسمیت
شناختن ولایت فقیه ….از چی باید ترسید؟ مگر بدتر از این هم وجود دارد…
ایران اشغال شده…این مصلحت اندیشی تا کی؟
تا کی باید پشت یک نقاب دروغین پنهان بمانیم….آیا ما ایرانی ها چنینیم؟
دلم گرفته…
———————
ولی چکار بايد کرد.
کسی راه حلی داره؟
من دو دل هستم برای رای دادن یا ندادن. اگر رای بدهم به کی؟ و اگر رای ندهم حق من چه می شود. به موسوی رای بدهم تا ساختار قدرت تثبیت شود یا به احمدی نژاد تا او و گروهش به سهم خود از مملکت و لابد انقلابشان برسند؟ اگر رای ندهم کجا اعتراض من ثبت می شود؟ کی حق مشروع من را محترم می شمارد؟ و چطور می توانم از آن برای بهبود شرایطم استفاده کنم؟ اگر رای بدهم به موسوی راه دراز گذار را درازتر نکرده ام و اگر احمدی نژاد را قبول کنم آیا جنگ زودرس را برای خانواده محرومم نخریده ام؟ این فشار من را له می کند. له و لورده.
————————-
فعلاً که همه دارند تلاش می کنند اين عقب افتاده را پس بزنند، چون تازگی ها از چاوز ياد گرفته که رياست جمهوری مادام العمر درست کند.
بايد خردش کرد اين ديکتاتور را
خالق آیدین و ایرج عصر من سلام –
من با این دو همچنان زندگی میکنم مخصوصن ایرج ، ایرجِ معروفی و ایرجِشاهنامه دست به دست هم داده اند تاکه پیشنهاد کنم که معروفی در کنار کیخسروی شاهنامه ،برای این روزها کیخسرویِ معروفی را نیز خلق کند.
اما بعد – به نظرم بحث بر سر بد و بدتر هم نیست بلکه میخواهم با این پیش زمینه رای بدهم که در بین گزینه „دریده و دریده تر“ ، 22 خرداد ، „دریده تر“ را انتخاب کنم- در درگیری بین کیهان و کروبی وقتی که کیهان کروبی را شیخ بی سواد خواند پاسخ کروبی به کیهان ، تنها از نظرگاه“ دریده و دریده تر“ قابل توضیح است؛ کروبی در پاسخ گفت که کسانی که مرا بیسواد میخوانند بدانند که من شاگرد امام هستم – و تو بخوان : که اگرمن بیسوادم پس او نیز بوده است و اگر او با سواد است پس من نیز باسوادم و ، که را یارای چند و چون است.که پای امام آقایان در میان است.
پاسخ عبداله نوری به قاضی دادگاه که اگر من تربیت یافته این نظامم پس وای براین نظام و اگر شما(قاضی) تربیت یافته این نظام هستید بازهم وای بر این نظام. از همین گفتمان“ دریده و دریده تر“ تبعیت میکند.
ما را آموخته اند که صدر نشین باید که „فیلسوف شاه“ باشد و بر این مبنای آرمانگرایانه ، تاریخ ما را پیش آورده است- ولی طبق آموزهای سعیدی سیرجانی آموخته ام که „قدرت خانم“ و „دولت خاتون“ فیلسوف شاه را نیز از کار خواهند انداخت .
کارزار و تراژدی کمیک انتخابات جمهوری اسلامی از دیرباز عرصهی نمایش کفتارهاست پس با آگاهی براین موضوع وبه این امید که حواسشان از دریدن مردم پرت شود به پای صندوق میروم که شاید کفتارها را به جان هم بیاندازم ،مثل آنچه که در مصاحبه موسوی و احمدی نژاد اتفاق افتاد.
——————————————–
اين دوره ی مهمی از تاريخ ايرانه
يک کاری روی کيخسرو شروع کرده ام که دو سالی طول می کشه
چشم
سلام استاد عزیز
تفلک مردم نجیب بار سنگین جهالت خود را می پردازند طبیعی است در این میان عده ای سو استفاده خواهند کرد و آنکه میفهمد بار سنگین فهم خود را به درد به دوش خواهد کشید اما من برای خودم برای مردمم برای کود کان فردا چاره ای ندارم جزتحمل این سختی و طی مسیر میبینم که چه ساده از موفقیت های ظاهری عقب مانده ام اما وجدانم اسوده است
تنها دلخوشی که دارم.
آقای معروفی سلام
فریدون سه پسر داشت مرا وادار کرد برایتان بنویسم راست یا دروغش مهم نیست هالیوود دروغش را از راست ما بهتر می سازد وشما راستتان را به بهترین روش ممکن، چون در فامیل همچین اتفاقی افتاد لباس رنگی را نشانه ای از نوشتن روی دیوار برداشت کردند واعدام نتیجه اش بود وبه فاصله ی یک روز حکم آزادی کسی را آوردند که پدرش برای دریافت جنازه 75 تومان پول گلوله داد، بدون مراسم وبدون گریه زاری، به خاک سپردند، مرثیه ی شما را در سمفونی مردگان دیدم ولی درک کردم آوازی بود از حنجره ای در بزرگداشت زندگی، شما برایم بت نیستید ولی از بهترین های ادبیاتم به شمار می روید من هم رای میدهم نه به خاطر اینکه وظیفه ست ویا چیز های دم دستی که در رسانه از زبان همه می شنوید برای اینکه راهی باشد برای دیدار از نزدیک کسانی مثل شما که رفته اید وجایتان خیلی خالیست برگردید وببینید مردم را از نزدیک ولمس کنید کسانی را که برایشان مهمید
————————————-
علی عزيزم
سلام
ممنونم. چه نثر خوبی داری. روان و رونده.
کاش داستان بنويسی
آن روز هم خواهد آمد که همه در خانه باشيم
استاد عزیزم سلام . آمدم تا برایتان از واهمه های بی نشان بنویسم که دیشب و امروز خواندمش که این پست شما را دیدم . کامنتهای دوستان و چند سطری که شما در زیر برخی نظرات نوشته بودید را که خواندم دوباره دچار تب انتخاباتی شدم . چند روز است مدام به خودم می گویم بدون یک انقلاب عمیق فکری هیچ تحولی در جامعه ایجاد نمی شود تو سخت نگیر اما نمی شود … بگذریم استاد .
اما مطلبی که دوستی در رابطه با حمایت آقای عماد باقی از آقای کروبی نوشته بودند خاطره ای را برایم زنده کرد . برای شما نقل می کنم . چند سال پیش که هنوز خاتمی در قدرت بود . چند روزی پدرم را گرفته دیدم . مدام در خودش بود و کمتر با کسی حرف می زد . بالاخره فهمیدیم یکی از همین نهادهایی که نامش را می دانید پس از چند روز مزاحمت تلفنی احضارش کرده . روز موعود فرا رسید . قبل از رفتن پدرم شماره ی دفتر و منزل آقای کروبی را برایم نوشت . گفت اگر تا شب نیامدم زنگ بزن و ایشان را در جریان بذار . مدتی قبل از آن که صلاحیت پدرم به جرم عدم التزام عملی به اسلام و ولایت مطلقه رد شده بود ، تنها کسی که پی کار پدرم را گرفت آقای کروبی بود . خیلی ها را از نزدیک می شناسم که در موارد گرفتاری جز آقای کروبی یار و یاوری نمی یافتند .چند هفته ای قبل از شروع رسمی تبلیغات رفته بودیم دفتر ایشان . مادر و خواهر و همسر یکی از زندانی های سیاسی آنجا بودند که گویا ایشان چند روزی بود از انفرادی آمده بودند بیرون کسالت هم داشتند اما اجازه ی ملاقات به اینها نمی دادند . مرد جوانی هم همراه این خانواده بود که خودش چند ماهی حبس کشیده بود و گویا از کار هم معلق شده بود . بچه اش را با خودش آورده بود می گفت من این بچه ام مریض شده بود پول دکتر بردنش را نداشتم . امروز پول کرایه نداشتم بیایم اینجا . من چه طور می توانم تهدیدی برای امنیت ملی باشم ؟ استاد این ها واقعیت زندگی ماست به همین سادگی به هر که دوست داشتند انگ می زنند زندانش می اندازند و هر بلایی که خواستند سرش می آورند .
آن روز آقای کروبی با حوصله حرف هایشان را گوش داد . با مادر آن جوان در بند گریست . آن کودک را بغل گرفت و شروع کرد به شوخی کردن با آن بچه تا بالاخره خنداندش. گفت من که الان دستم به جایی بند نیست . آن زمان رییس مجلس بودم رادیو در اختیارم بود اما الان هیچی . با این همه تلفن را برداشت تلفن پشت تلفن . به آقای شاهرودی و به کی و کی .
اگر امروز آقای کروبی شعار تغییر سر می دهد و بیانیه برای حقوق بشر می نویسد نه در حرف که در عمل به آن پابند بوده .
استاد برای من قابل هضم نیست که امروز عده ای بدون اینکه کوچکترین هزینه ای در راه اصلاحات کشور صرف کرده باشند بر موج سبز سوار شوند و چهار سال دیگر به ریش مردم بخندند .
——————————–
سلام محمد جان
مهم حالا پاک کردن بساط ديکتاتوريه
سخته
این چند سال که از عمر رای دادنم میگذره هیچوقت حس نکردم باید
اما الان نمیدونم چرا سخته رای ندادن
نمیدونم
——————–
الآن زمان جارو کشيه
باسي ديدي چطور عكس همسر رقيبش را با وقاهت تمام بعنوان برگ رو كرد؟
به اميد خدا خطش مي زنيم اين ديكتاتور را
———————————–
و اين کاری است بزرگ
حالا عوض شده باسی!
آدم وقتی کور است در قدرت است!
یا بهترش این که آدمایی به قدرت می رسن که کور باشن و نبینن خیلی چیزارو!
و طول و عرضمون هم محدود شده به همین.
کاریش نمی شه کرد!
وقتی فقـــــــــــط چهارتا گزینه ی محدود ناخوشایند داشته باشی
نمی فهمم انتخاب چه مفهومی داره!
——————————-
بودور که واردی
سلام
همین ناچاری ما را منتظر نگه داشته، و „من انتظار را از خبر بد بیشتر دوست دارم“
کاش تموم بشه این روزهای بد…
——————————
سلام تبسم عزيزم
تموم ميشه.
اين نيز بگذرد
Bad officials are elected by good citizens who do not vote.
– George Jean Nathan
فکر میکنم مناظره آقای دکتر و سید رای های خفته ی بعضی ها رو بیدار کرد. من خودم دل زیاد خوشی از آقای هاشمی نداشتم اما نه تنها با این بی آبرویی ها مخالف بودم، بلکه ادبیات فوق العاده ضعیف و خیابانی آقای دکتر در مقابل شخصیت فرهنگی سید خیلی کم آورد. برای دوستانی که حمایت شخصیتهایی رو از آقای کروبی معرفی میکنن، خیلی بیشتر از اونا از سید حمایت کرده اند.این لینک فقط هنرمندان سینما و تلویزیونه: http://www.sarve.ir/news/1250.php
البته با تمام احترامی که برای شیخ اصلاحات قایلم، آقای موسوی گزینه ی بهتریه.البته این نظر منه،منم یه رای دارم! شما هم دارین، و بدترین کار تو خونه نشستن و بی تفاوت بودنه، خواهش میکنم اولین جمله رو دوباره مطالعه کنید:
مسئولان بدتوسط شهروندان خوبی انتخاب میشن که رای نمیدن. همانطور که معتقدم چهارسال پیش آقای احمدی نژاد رو رای مردم به سرکار نیاورد، بلکه کار را ی ندادن مردم بود.
راستی یادم رفت سلام کنم.
درود و بدرود
سلام آقای محترم
میشه من رو راهنمایی کنید؟ من نتونستم دو تا کتاب فریدون سه پسر داشت و تماما مخصوص رو پیدا کنم .در ایران از کجا میتونم تهیه کنم؟
و البته بگذارید بگم که وضعیت ما دانشجوها خیلی اذیت کننده شده . چه اقتصادی چه فرهنگی . من و دوستانم تلاش می کنیم تا وضعیت از این بدتر نشه .
—————————-
شما فعلاً فريدون رو از همين وبلاگ دانلود کنيد تا بعديش برسه
با سلام
عالی نوشتین، اما بین بد وبدتر، بدو انتخاب کنیم که بشه بدتراز بدتر قبلی، دوره ی بعد بین بدتر از بدتر و بدتر، بدترو انتخاب کنیم که بشه بدتر از بدتر از بدتر و…. .
استاد می دونم شاید وقت به شما اجازه نده اما دوباره از شما می خوام که یه سری به وبلاگم بزنید و راجع به داستان های کوتاهی که می نویسم نظر بدید، خواهش!
—————-
سلام
من سر می زنم و می خونم
اگه خيلی خوب بود نظر می دم
عباس عزيز .. اگر سروش ابزار تبليغات شيخ است ، دولت آبادي چيست ؟ آيا اگر با اين ديد به تقابل ديدگاه ها نگاه كنيم چهره ي دموكراسي را مخدوش نكرده ايم ؟ اينكه دولت آبادي صرفا به خاطر حمايت سروش از شيخ ، او را به تئوريزه كردن شناعت در تاريخ انقلاب متهم مي كند ، كمي كودكانه نيست ؟ آيا او سرچشمه ي شناعت را نمي بيند يا مي بيند و شهامت ابرازش را ندارد و پنجره ي يك فيلسوف را نشانه مي گيرد ؟ يادمان نرفته در يكي از دوره هاي قبل همين دولت آبادي پرچمدار هاشمي شد و راه نجات وطن را به قدرت رسيدن ايشان دانست ؟ آيا ايشان نمي دانست رياست جمهوري كمترين اهرم قدرتي است كه پدرخوانده مي تواند از آن برخوردار شود ؟ آيا نمي دانست بدون رياست جمهور شدن نيز ايشان مرد شماره يك قدرت است ؟ پس چرا از اين شماره يك بودن كاري جهت نجات ميهني نكرد كه زوالش را نويسنده ي ما احساس كرده بود ؟ هيچوقت جناب دولت آبادي از خود اينها را سوال نكرد ؟ باري ، به قول قباد جلي زاده :
من سنگ را دوست دارم
سنگ با باد فرار نكرد
به خاك شوهر كرد .
سنگ هر بار كه به شهر آمد
برگه اي سفيد در صندوق انتخابات انداخت و به كوه برگشت .
دل سنگ از آب خيس است
در فصل عشق ريه هايش از گل انباشته مي شود .
جنگ كه درگرفت
سنگ ، بيانيه اي در روزنامه ي بنفشه منتشر كرد
برف توزيعش كرد :
« كسي در پناه پستان هاي ترد من
به زيبايي شليك نمي كند
كسي پرچم را از شپش باروت و ساس سفيد گلوله پر نمي كند »
من سنگ را دوست دارم
در ميان سنگ
چرخ و فلك هست و بيمارستان كودكان
در ميان سنگ
سايباني براي پروانه هست و رودخانه اي براي مستي
در ميان سنگ
صندوقي پستي هست مخصوص عشق !
—-
به پشت دروازه ها ي كرمانشاه سري بزنيد .
———————————————
سلام سعيد عزيز
معلومه که يک نويسنده نبايد کار سياسی بکنه، به ويژه توی کشوری مثل ايران، چون زمينه ی سرکوب رو عليه خودش فراهم می کنه.
نوشتن و نظر سياسی داشتن يک مسئله ی ديگه است، ولی حمايت يک نويسنده از يک کانديدا کاری صريحاً سياسی است.
آقای دولت آبادی می تونست در جای خود و در موقع لزوم نظرش رو بگه و از مردم بخواد که در انتخابات شرکت بکنند يا نکنند، ولی هر بار تبليغاتچی يک کانديدا شدن، موظفش می کنه که هميشه اين کار رو انجام بده، و در ضمن به نفع يک جناح اعلام موضع بکنه. اينجا توی آلمان گونتر گراس ميره کنار شرودر می ايسته و برای حزب اس پ د تبليغ می کنه، چون خودش عضو همون حزبه، ما که حزب نداريم و اگر هم داشته باشيم من از نويسندگان ديگر هم خواهم خواست که مبلّغ يک حزب يا کانديدا نشن، مبلغ ايدئولوژی نشن، ادبيات خلاقه و هنر فراتر از آمد و شدهای سياسی ست.
در حالی که ما نويسنده ها می تونيم هر گونه موضع سياسی داشته باشيم. درسته؟
سلام.من چرا نميتونم آرشيو سايتا باز كنم.مينويسه 404 not fond
آقای معروفی عزیز دوستی به من از نظر شما در بی بی سی اطلاع داد .و خودش هم در وبلاگش نظر شما را گذاشت. راستش ماندیم به کی رای بدهیم. چون همه ی جویبار رای ها به دریا می پیوندند. شنیدم دولت ایران اعلام کرده برای احترام به عقاید آحاد ملت در داخل و خارج کسانی که (باو پاسپورت) گذرنامه آبی رنگ سازمان ملل مختلف هم دارند می توانند در رای گیری و در هر نقطه از جهان شرکت کنند. شناسنامه ایرانی ملاک است نه وثیقه ی سفر
———————————
سلام محمود دهقانی عزيزم
دشتستانی مهربان
اميدوارم روزی برسه که باز با يک سطل بزرگ خرما بيايی دفتر مجله و باز برام داستان بخونی
كاش اينجا بوديدو باچشم های خود می دیدید چگونه شرافت انسانی زیر چکمه های قدرت له می شود.چگونه حرف ها مشت می شوند و برسریکدیگر کوبیده می شوند.چگونه راست و دروغ ها در هم آمیخته می شوندودانشگاه ها چگونه به رینگ بکس تبدیل می شوند.کاش اینجابودید تا با هم می گریستیم…
خورشید مرداد آن چنان بالای آسمان گُر گرفته بود که درختان کاج فقط سایه ی بی رمقی را روی تنه خودشان کشیده بودند. زهرا روی پاهای عمه نرگسش غش کرده بود. ماندانا با یک بطری آب در دست، به طرف مادرش می دوید. کفش صندل سفیدی پایش بود، هر بار که قدم بر می داشت تخت صندل به کف پایش می خورد و صدای تیک می داد ، پا را که زمین می گذاشت، تق، صدای پاشنه بلند می شد. تیک..تق .تیک… تق .. صدای دویدن ماندانا روی سنگ فرش ها، صدای حرکت قطار را می مانست. صدای زندگی که با شور و هیجان کودکی در آمیخته بود. نسیم داغی در موهای ماندانا ی هشت ساله میچرخید و خرمن موهای قهوه ای رنگش در هوا موج می زد. تا اینکه رسید بالای سر مادرش و ایستاد ، موج قهوه ای آرام گرفت و قطار هم انگاری خاموش شد. نرگس آب را از دخترش گرفت و مشتش را پر کرد و پاشید روی صورت زهرا. زهرا تکانی خورد و چشم باز کرد. رنگ صورتش پریده و خراش های سرخی روی گونه های لاغر ش نقش بسته بود. جنین شش ماهه در شکمش تکانی خورد و زهرا کمی خودش را جابجا کرد. پیر مرد آن سو تر ایستاده و مثل عقاب همه را می پائید، عصایش را گذاشته بود بین پاهایش و دستها را روی عصا ستون کرده بود. کسی جرات نداشت به چشمانش نگاه کند. زهرا ناله ای کرد ، سر چرخاند و شوهرش را دید که آن طرف تر طوری پشت پیرمرد ایستاده بود که زیاد در چشم نباشد، نجیب و سر به زیر. گفتم دوستش دارم. پسر خو بیه. نجیبه ، جُر بُزه داره . پدر گفت: من حرفی ندارم زهرا جون، خودت می دونی. خودم رو تو بغل بابا انداختم و سر و صورتش رو غرق بوسه کردم. پدر بزرگ روی مبل صاف نشست و عصایش را محکم به زمین کوبید و گفت : زهرا نوه ی بزرگمه. تموم آرزوی منه. صادق تو حق نداری حرومش کنی. من اجازه نمی دم اون پسره ی گشنه گدا که حتی لیاقت شوفری خانواده ی اعتصام رو نداره شوهر عزیزترین نوه ی من بشه. من گریه کردم و مادر گونه ام را بوسید…
سلام استاد عز یز
داستان جدیدم سه راوی دارد.نظر شما چیست؟
درست استفاده کرده ام؟
———————–
سلام بهزاد عزيزم
سه روز فرصت بده که بخوانم. همين جا می نويسم برات
الآن مشغول نوشتن چيزی هستم که زمانم محدوده
سلام
با برگ آخرین سخن گفتم
که پنجه خشکش
نومیدانه دستاویزی می جست
در فضایی که
بیرحمانه تهی بود.
(شاملو)
شاید این حق رای هم دستاویز ماست در این فضای بیرحم تهی.
setare ha edamiyane zolmat , be khak agar che mirizand , sahar dobareh barmikhizand
baleh in joori ye amoo setare
هیهات من الذله!
تا کِی خرد شوم زیر بارِ این خفت و ذلت؟ تا کِی سنگ هیچی را به سینه بزنم؟ تا کِِی نیمه شب ها سرم را بکنم زیر بالش که صدای ضجه هام را خودم هم نشنوم؟ من نادانم که هر شب می نشینم مناظره ی آدم هایی را نگاه می کنم که به خاطر قدرت، شعور بشریت را به بازی می گیرند. مناظره، یا محاکمه؟ یا تحقیر مردم؟
نه، محال است این بار رای بدهم. دیگر آمار رای هایی که جمع کرده ام افتخارم نیست. خودم هم می روم توی صف عقلایی که باد به غبغب می اندازند و به شناسنامه های „تمیزشان“ افتخار می کنند. چرا کسانی را که خجالت می کشند بگویند ایرانی اند، سرزنش می کردم؟ این همه خریت، این همه بدبختی، این تکرارِ رسوایی، خجالت ندارد؟
باید از فردا صبح بروم نان بربری تازه بخرم، بعد بیایم آبگوشت بار بگذارم و خدا را به خاطر نفهمی ام شکر کنم. می خواهم „فکر نکنم“ ، که نباشم.
این یک „کامنت“ نیست. خشمی است که مثل همیشه با به هم ساییدن دندان هام نتوانستم کنترلش کنم. بغضی است که با یک لیوان آب، فرو خورده نشد. اشکی که با فشردن پلک هام مهار نشد.
چقدر حالم بد است. این درد را چطور تحمل کنم؟
——————————————-
سلام تبسم عزيزم
اين رو به تو می گم و برای اولين بار می نويسمش.
من دو تا صفحه ی تميز دارم، يکی شناسنامه ام که در تمام اين سی سال حتا يک مهر هم توش نخورده، و دومی صفحه ی شناسنامه ی مجله ی گردون که اگه تمامش رو ورق بزنی خواهی ديد که روز درگذشت خمينی هيچ متن و تسليتی نوشته نشده. شايد تنها مجله ای باشه که چنين چيزی رو رعايت کرده. البته شايد مهم هم نباشه، ولی برای من يک پرنسيپ بود و هرگز چنين چيزی رو ننوشتم. چون اجباری بود.
البته گاهی هم در ماه خرداد اصلاً مجله رو منتشر نمی کردم که بتونم خودم رو نجات بدم. مثلاً به بهانه ی تعطيلات تابستانی يا چه می دونم به يک بهانه ای منتشر نمی کردم.
زمانی شناسنامه ام رو ممهور به مهر انتخابات می کنم که به صداقت و حقانيت و عدالتش باور داشته باشم.
خب، حال و روزگار خوبه؟
غرقي اگر بودي در وط دريا / دود از سرت بلند ميشد
به باد شرطه ميگفتي: بلندشو! ديرم شده/ وكمي بعد
دستگيرت ميشد كه:
چه جرثقيل/ چه عزرائيل
چه فروبروي/ چه نروي
و دريا براي تو فقط يك كلمه بود
راستش نميدونم از خيابون شوش من تا برلين شما چقدر راهه… مي خواستم بگم با مشغله فراوانتون به من سر بزنيد ولي ديدم قبل از من منتظر زياد دارين…خوب به من سر نزنيد…ياد اون جوونكي افتادم كه از تون التماس كرده بود بهش سر بزنين…نه به من سر نزنيد…من توي همين خيابون شوش منتظرش ميمونم
——————–
سلام
معلومه که بهت سر می زنم
به اون جوون هم سر می زنم
من که رييس جمهور نيست، و قصدش رو هم ندارم که بخوام رأی جمع کنم.
من با همين ديالوگ و ديدارها زندگی می کنم.
از اين پنجره گاهی به جايی نگاهی می کنم که از تنهايی ديوونه نشم
به خاطر خودم
سلام
واژ ه های فاحشه / شهر را / گرفته اند
شعر کدام حماسه
غرور غیرتان را / تازه می کند
شوالیه های هنوز کمی شاعر
از آستین کدام نیما؟
استاد وضع ایران خیلی خرابه .. می ترسم … از عاقبت کار ! .. می ترسم
ایران من داره به کجا می ره ! ایران ما!
راستی استاد به انتشارات آدرس پستی شما رو دادم , به زودی 9 جلد کتاب برای شما ارسال خواهد شد.
——————–
مرسی محمد جان
مراقب خودت باش
سلام استاد معروفی عزیز
در عجبم چرا زیر هجده سال بودن هم رأی نخواهد داشت، که فکر نمی کنم از این ها بجز ریش و صدای بم و یک دوتا موی آسیاب سفید کرده، چیزی کم داشته باشم. عوض اینها قدم ازشان بلندتر است.
استاد عزیز، به نظرم همه متوجه این شدند که فقط این مردیکه ی عوضی برود. من توی اطرافیانم دیدم، قبل از همه ی این جنجال ها فحشی بود که به این جمهوری اسلامی می دادند و خاکی که برای انقلاب کردنشان می ریختند به سر، اما حالا می خواهند فقط این برود، حالا بحث این که ریشه گندیده نیست، بحث یکی از برگ های این درخت است که گندیده، چرا از ته نزنیمش؟
من اصلاً داخل آدم نیستم. دوست دارم بخوانم و بنویسم. استاد چی جدید نوشتید؟ چی جدید خواندید که بخواهید بهم پیشنهادش کنید؟
———————————
سلام کيهان جان
دوره ی بعدی با هم ميريم رای ميديم
مناظره ها رو تماشا می کنم و در حيرتم.
چقدر همه چيز آلوده و لک داره
به هر ميوه ای نگاه می کنم يا کرم خورده است، يا لک دار
عجب باغ ميوه ای
و کتاب؟
اگر شبی از شب های زمستان مسافری
جهان مدرن و ده نويسنده بزرگ
آره!
بودور کی واردی و دوزلمز داها!
————-
ساقول سن
باسی!
به هر کی دلت می خواد رای بدی
بهم خبر بده تا من یه رای به جای تو بدم.
بعد از دور خاتمی تصمیم گرفتم دیگه شرکت نکنم.
هنوزم دلم نمی خواد شرکت کنم
گمون نمی کنم تاثیری هم داشته باشه
اما به جای تو می تونم رای بدم.
فقط تو بخواه.
————————–
يادم باشه يک دسته گل و يک کتاب
و يک عالمه سلام و احترام
به اميد ديدار
این بار ناچاریم.
نمی توان لحظه ای دیگر تاب آورد، حضور آدمی کم مایه یا شاید بی مایه را که بر اریکه ی قدرت دست و پا می زند..
مناظره دیشب را دیدید؟درود بر کروبی تنها کسی که توانست مردانه رودرروی شیاد زمان ما بایستد.
——————–
ديدم.
دارايی ما همين هاست؟
عجب!
همیشه فکر می کردم آن گروه دیگر است که به خطا می رود، اما دیشب فهمیدم مدت هاست خطا رفته ام!
چیزی که دیشب با تمام وجود درک کردم و حتی به گریه ام انداخت، این بود که حضور ما فقط به بازی کثیف این ها اعتبار می دهد.
ما حتی سیاهی لشکر هم نیستیم، شاید بخشی از طراحی صحنه باشیم.
حال و روزگار؟
——————–
دار و ندار ما همينه؟
فلات ایران خیلی پیره . مثل یه پیرزن که زمانی غوغایی بوده و الان هیچی ازش نمونده .
بارها و بارها بهش بی حرمتی شده . روی پیکر اسمونیش خون بیگناهی ریخته شده . تمام تنش کبوده . خجالت میکشم . قرار بود ازش مراقبت کنیم و نکردیم . هر کسی که بیاد بازم اتفاقی نمیفته و باز هم نواده های اریایی فلات ایران قربانی میشن . همه جای این فلات بوی خون میده .
————————
همينطوره متاسفانه
اونقدر اين کشور آفتابی و بارونی و طلاخيز و آباده که هرکی بر اريکه ی قدرت ميشينه حالش دگر ميشه
اينجوری نميشه. بايد فکرها کرد
سلام آقای معروفی …برنامه و را ه حل زیاد است …اما…خدای من حرف های کاند ید ها رو میشنوید؟…دوست دارم سرم رو به دیوار بزنم….!
تسلیت 30 ساله تسلیت….انقلاب اسلامی…او نهایی که برای انقلاب
به خیابان ها می رفتند همین شکنجه بس است که نظاره گره بدبختی
و سر در گمی فرزندان خود باشند….!!!!
———————————
هميشه کارها و انديشه های مهم قربانی کارها و انديشه های ضروری ميشه، و بعد به فراموشی سپرده ميشه
سلام جناب عباس معروفی نازنین
فکر می کردم شاید اجازه ی انتشار مطلبتون رو ندید. لینک مطلب رو در دنباله و سایت خودم هم ( بی تابانه ها) گذاشتم.
———————
ممنونم
لطف کردين
دیدید؟ کم مانده بود با چوب و چماق بیفتند به جان هم، این ها را می خواهیم بکنیم آقا بالا سر خودمان؟ تا کجا قرار است سقوط کنیم؟ قهقرا مگر کجاست؟ دلم خوش بود بعد از مناظره ها، بین شیخ و سید یکی را انتخاب می کنم، انگار هنوز یاد نگرفته ام این جا تعبیر دل خوشی یآس است. دیشب آن ها حرف می زدند و آسمان رعد و برق. بعد مناظره توفان تمام درها را به هم کویبد. از این بازی ها متنفرم، متنفریم. مانده ام این همه نفرت را توی کدام کلمه چال کنم؟
———————–
برای همينه که مطبوعات نظام کلماتی مثل جاسوس و قلم به مزد و جيره خوار و عامل فحشا و هزار چيز ديگر را به سادگی مثل نقل و نبات بر آدم هايی مثل ما می ريزند
از ديدگاه خود به ما می نگرند، و باور نمی کنند که بی رشوه و دزدی و دروغ و دغل و فحشا کسانی هم در ايران زندگی و کار کرده اند.
ما مردم بی گناه که تباه شديم
اصلا نمی دانستم که پناهنده هستی برات متاسفم.
————————-
باش تا اموراتت بگذره
سلام استاد عزیز
من یکی از خوانندگان رمان زیبای سموفونی مردگان شما هستم. خیلی دوستش دارم. هنوز نشده بقیه رمانها رو هم بخونم. این رمان تماما مخصوص توی ایران هم هست؟
خیلی خوشحالم که امروز تونستم افتخار اینو داشته باشم که توی سایت یک استاد بزرگی مثل شما یک نظر کوچکی قرار بدم.
سپاس
—————–
ممنونم که کتابمو خوندين
رمانهای جديدم در ايران به زودی منتشر ميشه
البته اگه خدا بخواد
سلام من دو تا مجموعه دارم با نام های گورستان زندگی و قانون جنگل برای چاپ کمک میخواستم ممنون
سبز سبز سبز
عباسِ معروفیِ عزیز،
نوشته زیبایتان در BBC را دهها بار خاندم. هیچگاه فکر نمیکردم که بتوانم با یک ایرانی دیگر این چنین هم عقدیده باشم.تحصن حضرات در مجلس لکه ننگ جریان اصلاح طبی است. دوستان در طی ۸ سال زمامداری به کرّات نشان داده اند که هیچ مرده ای در این قبر نیست.
———————————–
طول و عرض سياستمداران تماشايی است. نيست؟
استاد بعد از مناظره ي امشب راي من عوض شد
از بس كه مير حسين بد بازي كرد به اين نتيجه رسيدم كه اينا همش يه بازيه
بازيمون دارن ميدن و عجب استادانه
————————-
هرچی که باشه، در اين فصل بايد جارو کرد صحنه ی آلوده را.
اسلام
امروز کتاب سال بلوا رو یک نفس خوندم
در نهایت مجموعه ایی از احساس های متناقض نسبت بهش داشتم که در این مجال و وقت شما نمیگنجه .
چون این کامنتتان در مورد انتخابات است یک جمله ی تکراری میگویم
چه قدر زود سفید و سبز و قرمز میشویم و انقلاب های نارنجی بر پا میکنیم.
هر چند
من که در این انتخابات تماشاچی هستم و پایم بر لب خط های قرمز متعدد
اما گاهی میشود کمی صداقت هم در چشم یکیشان دید
یکیشان بی نهایت شبیه سروان خسروی است
یکی دیگر شبیه سرهنگ نیلوفری
یکی دیگر کاملا مطابق ناژداکی
و یکیشان هم که نسخه ی برابر اصل دکتر معصوم
من در این جنگ میرزا حسن نمیبینم
در این جنگ اخوی نمیبینم
و در این جنگ حرفهایی از جنس نوشا و حسینا نمیشنوم
متشکرم که کتابی به این زیبایی نوشتید و متشکرم که آیینه ای ساخته اید تا درد دلتنگیمان را کم کند و گاه گداری باور کنیم هنوز هم عشقی در این زبان و زمان مانده است.
—————————
سلام شکيب عزيزم
متشکرم که به اين زيبايی کتابم رو خوندی
يک نفس
و خب، من اون روزها اين رمان رو بر اساس فضای روزگارم ساختم.
و عشق؟
عشق هميشه هست. ولی در فضای سياه و دود گرفته ديده نميشه. اينطور نيست؟ .
باسی درود
سالهاست سرگردان و خانه بدوش هستم . شناسنامه ای ندارم که نشانی هرچند زشت و بی تناسب در آن بنشا نم .
بدنبال کوتاترین راه برای باز گشت می گردم.
اما باسی…
من انسان هستم و باید حرف بزنم … من عاشقه ایران هستم و باید با صدای بلند راز عشقم را بگویم . اما باسی غریبهای بیشماری زیبارویم را در بر گرفتند، ومرا به دورترین نقطه ی زمین تبعید کردند.
دگه نشانی از زیبارویم در من نیست .
فقط…
برروی زمین تو قدم می زنم . باد گونه هایم را لمس می کند و به من یاد آوری می کند. زنده هستم.
—————————
مهرداد جان
سلام
اگه نشانی از وطن در تو نبود، اينجا نبودی. هست، فقط دلتنگی امونت رو بريده. نيست؟
استاد نازنین,
سلام نوشته شما را در BBC چندین بارخواندم . و بیش از همیشه مریدتان شدم.
همیسشه باشید . بمانید و بنویسید.
ومن به همان رای خواهم داد که شما می خواهید.
فیروزه
———————–
سلام فيروزه عزيزم
داشتم حالا داستانت رو می خوندم.
اين خيلی با قبليه فرق داره. و حالا می دونی چه جوری ببريش جلو.
برات می نويسم
و مرسی
استاد عزیز بر عکس شما دوست دارم اصلن توی این مملکت نبودم و در سرنوشتش شریک نباشم .خوش به حالتان که هنوز به ایران علاقه مندید با وجود همه ی نامهربانی ها .نوشتتون و شدیدن من و به گریه انداخت و قلمتان را می ستایم همیشه .به وبلاگ من هم سر بزنید .ممنون
————
سر می زنم حتما
سلام.مرسی که بهم جواب دادین ولی بگین اخه من چجوری مطالب سال های قبلا تو سایت ببینم.اخه من تمام مطالب های 2005 تا 2008 را میخوام که تا روش کلیک میکنم مینویسه http404 not fonf اگه میشه بگین راه چاره کجاست.هر چند من خیلی وقته اینور نبودم و به سایت سر نزدم.اونم فقط به خاطر مریضی شدیدی که داشتم..
————————–
پی گيری می کنم
سلام.مرسی که بهم جواب دادین ولی بگین اخه من چجوری مطالب سال های قبلا تو سایت ببینم.اخه من تمام مطالب های 2005 تا 2008 را میخوام که تا روش کلیک میکنم مینویسه http404 not fonf اگه میشه بگین راه چاره کجاست.هر چند من خیلی وقته اینور نبودم و به سایت سر نزدم.اونم فقط به خاطر مریضی شدیدی که داشتم..
فرزانه طاهری در اعتماد ملی :
به تغییر رای می دهم .
باسي عزيزم. مثل هميشه نگاهت قشنگ است… حتي به عنصر كثيفي مثل سياسيت… ما به جاي تو رأي بين بد بدتر را مي دهيم… مي بوسمت نازنين غمگينم
سلام آقای معروفی عزیز
ولی این حق ناچاری تا کی باید ادامه داشته باشه؟ هربار از روی ناچاری، انتخاب بین بد و بدتر؟ این نوشته شما آدمو دچار عذاب وجدان می کنه. یعنی پیشنهاد می دید که در هر حال ما هم به عنوان جزیی از این جامعه ناچار از حق ناچاریت خودمون استفاده کنیم؟ اصلاً برای ناچار حقی هم وجود داره؟
——————————–
يعنی من شما رو دچار عذاب وجدان می کنم؟
اين وضعيتی است که موجوده. مگر مناظره ها رو نمی بينين؟
سلام به آقای معروفی بسیار بسیار نازنین حالا که اینجا شما را دیدم جدا از
حرف های دلتنگی هر وقت به اینجا سر بزنم به شما سلام خوا هم داد.
امیدوارم همیشه موفق باشید…
————————-
ممنونم از لطف تون
بله استاد عزیز، شما منو دچار عذاب وجدان کردید! چون وقتی می بینم که شما با اینهمه مصائبی که دیدید باز هم میل به مشارکت در سرنوشت دارید، پیش خودم که تصمیم به رأی ندادن دارم دچار عذاب وجدان می شم.
———————–
اميدوارم ضرر نکنيد نازنين عزيز
و اميدوارم پشيمون نشيد. چون در نقطه ای قرار داريد که نمی دونيد رای دادن يا رای ندادن، کدومش پشيمونی داره
باورم نمي شود پاراگراف آخر را :
„من هم عضو اين جامعهی ناچار هستم، دلم میخواهد در انتخابات شرکت کنم، دلم میخواهد در سرنوشت مملکت تأثير داشته باشم، اما نمیتوانم، چون با پاسپورت پناهندگی اجازه ندارم به سفارت ايران بروم“
به نظرم اگر شما مي خواستيد در اين بازي بد و بدتر وارد شويد (كه به گمان وارد شده ايد) مشكل داشتن مدرك براي راي دادن نبود كه اين گفته شما خود تاييد امنيت و صحت انتخابات و عدم تقلب را مي رساند و به همين جهت است كه مي گويم شما وارد بازي شده ايد و حال كه ميان بازي هستيد لازم مي دانم تلنگري به حافظه تاريخي امان بزنم
شما بهتر از من به ياد داريد سرنوشت اولين رييس جمهور را كه در نهايت با لباس مبدل مجبور به گريز شد
همه (عاقلان) مي دانند مشكل اشخاص و مجريان نيستند (كه مي بيند هر كه فكر مي كنيم بهتر لست مي آيد و بعد از يك دوره مشخص مي شود صد رحمت به قبلي) كه مشكل قوانين ما مي باشد مي گوييد نه… يكي مثل شما بيايد رييس جمهور شود آيا فكر مي كنيد مي توانيد باري از دوش مردم برداريد اگر اجازه ندهند
تعجب مي كنم كه در ناچاري و نداشتن راه مانده ايد
مي روم با باد
هر چه كه شد باداباد
رفتن با باد
به از ماندن در اين
خواب سياه ست
يك يادآوري ديگر و آن هم بازي چرخ „گردون“است كه 4 سال نه 8 سال اين و بعد هم آن يكي مهم ماندن است و مردم را …
كاش دو خط (پاراگراف آخر) را نداشت اين نوشته خواندني و خوب
———————————
شما خوب هاش رو سوا کنيد.
بدهاش مال من
سلام آقاي معروفي عزيز
من اين روزها دلم مي خواهد بسيار بگريم بر اين سرزمين. بر ايران . سرزمين كورش… سرزمين خورشيد…
يك نفر در گوشهي ذهنم مدام مي خواند
دريغ است ايران كه ويران شود
كنام پلنگان و شيران شود…
خوشبهحالتان كه در ايران نيستيد… ديدنش خيلي تلخ تر است.
مث همهي چيزهاي زهرمار و كثيف . تشنهاي و شوكرانت ميدهند.
خيلي قشنگ همهي حرف ها را نوشتيد. اما باور دارم اگر در ايران بوديد نوشتهي ديگري را امروز در حضور خلوت انس مي خواندم . نيستيد و از دور خوب تجزيه وتحليل مي كنيد. البته ميدانم كه تاوانش را، هم از پيش و هم در حال حاضر دادهايد و مي دهيد. يك نويسنده… يك شاعر در سرزمين ما اگر وابسته نباشد خاموش مي ماند. اگر مجيز نگويد …
من خوشحالم كه شما ايراني هستيد. كه شما يك نويسندهي ايراني مستقل هستيد…
به وبلاگ من هم سربزنيد لطفن. شعرهايم را بخوانيد نويسندهي ايراني محبوب من.
————————-
سلام مريم عزيزم
خوشحالم که دعواها در حد گفت و شنود و پرخاش می گذرد. نه مثل آدم کشی های قبيله ای عليه قبيله ی ديگر. بوسنی و صربستان و الجزاير و بسياری از کشورها و شهرهای دنيا بلاهای بدی سرشان آمد. پشت خانه های همديگر سنگر گرفتند و اولين آدمی را که آمد سوراخ سوراخ کردند.
جای شکر دارد بخدا.
و مرسی
درود عباس معروفي
با تمام ارادتي كه ناخواسته از اعماق وجودم نسبت به شما در قليان است بايستي بگويم ((هر ملتي حكومتي را داراست كه لياقتش را داراست))
در كامنت هاي بسياري از دوستان چنين آمده كه همه چيز در مناظرات يك بازي كثيف فلان و بهمان است و دوستان نسبت به اين بازي ها اظهار گله و شكايت مي كنند حال آنكه اين ادعا نيز تنها و تنها يك دروغ كثيف تر از بازي سياسي موجود است . ما همه شيفته ي بازي كردن و بازي خوردنيم و چه بازي اي جذاب تر و زيباتر از اين بازي.عده اي از دوستان صرفا به خاطر حضور افراد به اصطلاح منور الفكري چون سروش و مهاجراني و … به گونه اي كاملا تقليدي مي خواهند به شيخي راي دهند كه فكر مي كند به خاطر چوب خوردن هايش حالا محق است كه چوب در دست گيرد .گرچه بارون بياد واي به كلوخ ، برف بياد واي به كلوخ ولي راي ما سبز است.
————————-
اين بازی نبود. راست ها در تصور يک حرکت نمايشی قوی از سوی رييس جمهور، وا رفتند و نمی دانستند يک آدم خاموش با نگاه و سکوت خود، سوسک شان می کند.
بدل خوردند و بازی را واگذار کردند. ولی ديلوگ و مناظره يعنی بلوغ سياسی. و قابل تقدير است.
سلام استاد . و چه خوب گفتید انتخابی که از سر ناچاریست و شناسنامه هایی که بررسی میشن وقتی بخوایی قرارداد کاریتو تنظیم کنی . http://hasty34.blogfa.com/
با سلام خدمت استاد معظم جناب آقای معروفی باعث افتخار است که با نظر ارزشمند جنابعالی وبلاگ این حقیر مزین شود با احترام[گل]
معروفي عزيز. ما از شما ناچارتريم چون با خواهر و همسر و دوستمان در خيابان مثل دزدهاي فراري راه مي رويم. يك لحظه خودم را جاي شما در دهه شصت گذاشتم (دهه اي كه در ابتدايش تازه بدنيا آمدم). مطمئنم اگر راهي مثل انتخابات داشتيد نميگذاشتيد تابستان 67 برسد. حالا شما خودتان را جاي ما بگذاريد. روشن تر از شما مينويسم حتما در انتخابات شركت ميكنم. تا شايد(باري شايد) بتوانم كتابهايتان را در ايران بخوانم و با خواهرم، همسرم و دوستم در خيابان مثل دزدها راه نروم. ارادتمند و دل باخته رمان سال بلوا.
————————
عزيزم مرتضا
من برات خوشحالم که داری موفق ميشی. و دارم فکر می کنم چه جوری و از چه راهی يک قدم به شما نزديکتر بشم.
آره راست ميگی. ما همين فضا رو دردود جنگ و موشکباران و موتورسواران گذرونديم.
سلام به آقای معروفی خالق آیدین…دیشب متوجه شدم که اینجا هم قراره
صندوق رای بگذارن (من ایران نیستم) اولین بار در عمرم از وقتی که حق رای
به من داده شده میخوام برم و رای بدم…میدونم مسخره است…میدونم…
اما…با خودم فکر کردم …البته بعد از خواندن من و حق ناچاری و خیلی …
اگر در یک زندان انفرادی باشم و…سال ها…روزی یک تکه سنگ تیز روی
زمین پیدا کنم آیا با آن سعی نمیکنم خطی روی دیوار بکشم ….تا کاری کرده
باشم …این کاندیدها هم حکم همان سنگ را برای من دارن….
برای اولین بار…خدای من …آقای سبز و حکم حجاب اجباری…کشتار دهه ی
60 …نه ..هیچوقت فکر نمیکردم به یک آخوند رای بدم…همانطور که نقاشی
کشیدن با یک سنگ تیز روی دیوار زندان انفرادی……
همیشه بر قرار باشی
————————
اين روزها ديگه تکرار نميشه
اميدوارم مردم بازی رو ببرن
درود عباس معروفی گرامی
صفحه نخستین نشریه صوتی ادبیات ایران است که قصد دارد آثار ادبی را به صورت صوتی به گوش مخاطبان و دوستداران ادبیات برساند.
برای آشنایی بیشتر به فراخوانی که در سایت نشریه هست مراجعه کنید.
همچنین اگر این امکان برای شما وجود دارد آدرس سایت نشریه را در پیوندهای خود با عنوان „نخستین نشریه صوتی ادبیات ایران صفحه“ بگذارید و به معرفی نشریه کمک کنید.
http://www.safhe.org
از همکاری شما شاد و سپاسگزار خواهیم شد.
استاد حق با شماست.هر چي كه باشه حالا وقت جارو كشيه. نبايد بذاريم اين تندروي آنرمال قدرت بگيره. من مادر و برادرم را متقاعد كردم كه بيان و به مير حسين راي بدن. يه پارچه ي سبزم بستم به ماشينم و يه قطره ي كوچكي شدم توي اين جريان. اميدوارم سيل ما اونقدر قوي بشه كه اينارو بشوره و ببره. هرچند كه ميگن يك جاهايي خيلي سيب زميني خرج كرده.
——————————–
اگه خواسته ی مردم به هر شکلی محقق نشه، عمر حکومت به سال هم نمی کشه.
فقط خدا کنه خون از دماغ کسی نياد.
درود
منو به یاددارید همون دانشجوی فارغ التحصیل دامشگاه سمنان!
من هم نمی خواستم رای بدهم اما دراین روزهای ÷ایانی دیدم این وجود نیمه جانی که ÷یش ازمرگش دارند اعضای بدنش را قسمت می کنند
وطن من است
ایران من است
گرجه ازمیان چاره ها ناچاری را برمی گزینم اما به همراه هموطنانم به رگ های وطن نیمه جانم خون اهدا میکنم
قطره ای هم سهم من
دردا دردا
دردا و دریغا
وطن من وطن من وطن من
جای شما را سبز می کنیم
دوباره می سازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش
به امید آزادی
بزرگ مرد دوستداشتنی چقدر دنبالت گشتم من این خیمه شب بازی را تحریم میکنم
دور از وطن چه میکنید
دوستتان دارم
به من هم سر بزنید استاد
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم؟ خانه ا ش ویران باد من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمیخیزند. من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد؟
سلام آقای معروفی
امیدوارم که خوب باشین و به امید دیدار
—————————
سلام سپيده عزيزم
اميدوارم مردم به خواسته شون برسن
می دونی؟
مردم ايران هنوز با توپ خودشون بازی نکرده ن. دارن با توپ نظام بازی می کنن، ولی اين نظام تحمل همين اندک خودش رو هم نداره
آقای خامنه ای از امید مردم برای سر و سامان دادن به زندگی خود نترسید!
1) محال است ندانید که دولت کنونی چه بر سر این ملک و ملت آورده است.
2) مردم ایران امیدوارند بتوانند برای بهبود زندگانی خود، از راه مسالمت آمیز و امکانات موجود، دولت جدیدی را انتخاب کنند.
3) این نجابت ملت ستم دیده ایران را ارج نهید و از کنار گذاشته شدن دولت فعلی توسط مردم واهمه به خود راه ندهید.
4) هر گونه دخالت نظامیان برای جلوگیری از تحقق اراده مردم، تحت عناوین خودساخته ای چون „انقلاب مخملین“، به نفع هیچکس منجمله جنابعالی نیست.
5) اکنون سال 1388 است و جمعیت ایران هم هفتاد میلیون نفر. آن ها تا پایان شمارش آرا و اعلام نتایج انتخابات، خیابان ها را ترک نخواهند کرد.
6) بدون تردید شما آخرین „ولی فقیهی“ خواهید بود که بر این ملک و ملت سلطه یافته است. اما مردم بزرگوار ایران در صورت تمکین شما به آرای آن ها، باقیمانده حیات شما را در مقام ولی فقیه تحمل خواهند کرد.
———————————–
چه متمدنانه و انسانی و ايرانی
مارها/ مشق بوسه می کنند
با چشمان باز /خیره به خلق
مشق بوسه می کنند/مارها
ساده نباش
برادران تو
طنابها رانیز/به دار/میزنند
تا همیشه/*حقیقت*/درون چاه باشد.
____________________
سلام استاد معروفی
به ما فقیر بیچاره ها سر نمی زنی؟
———————————-
فوگ مرگ پاول سلان را بخوان
سر می زنم حتما
سلام آقای معروفی استاد گرانقدر
میدونم تو این حال و هوای انتخابات،شاید انتظار حرفی جز انتخابات نداشته باشید…ولی من میخوام امروز که حق تبلیغات انتخابات نیست…از این بحث خارج بشم به مشغله فکری خودم برسم….یعنی پایان نامه ام…اگر خاطرتون باشه من داشتم روی طراحی صحنه سمفونی مردگان،این شاهکار عظیم،کار میکردم….و حالا که به طراحی لباس رسیدم به مشکلی برخوردم و اونهم اینه که من نمیدونم پاپاخ چه نوع کلاهی است….
و نکته دیگه این که من در مقاله ای خوندم که گرگ در فرهنگ ترک نجات دهنده است…آیا گرگ شدن اورهان در موومان پایانی نشان این هست؟ که اگر بخواهیم آرزوی اورهان رو هم در نظر بگیریم که برای فرار از سرما آرزوی گرگ شدن داشت؟ به نوعی سیمرغ در فرهنک فارسی؟ درسته؟
ممنون از شما…شاد باشید
—————————————
در اردبيل کنار شورابی آقايی که پاپاخش را به سر گذاشت گفت پاپاخ. و يک کلاه شاپو مشکی ساده بود.
بقيه را که خودتان بهتر می دانيد.
و ممنون
درود
امروز پنج شنبه 21 خرداد 1388 است .بر آن شدم نامه ای را به رییس جمهور آینده ایران بنویسم .خوشحال می شوم شما نیز آنرا بخوانید.
http://www.payambehbahan.blogfa.com
استاد معروفی عزیزم. هر چهار سال یک بار باید با این بحث نخ نمای انتخاب بین بد و بدتر سر و کله بزنیم. بعد هم ببینیم عده ای که صورت هاشان در سایه است ، یک بنده خدایی را عَلَم کرده اند که بیایید و به این نماینده ی اصلاح طلب رای دهید. بعدش یک موجی راه می افتد و خیلی هامان را با خود می برد، یک موجی که حالا سبز است. حالا همه سید شده اند. همه مذهبی شده اند و طرفدار یارانِ نزدیک امام. حالا باید بمانیم دلخوش به این که شاید نتیجه ی اتفاقی این موج ها پیشبرد دموکراسی باشد. نتیجه ی اتفاقی.
—————————–
فعلاً مهم اين است که احمدی نژاد برود.
اين بای بای اهميت تاريخی دارد.
استاد معروفي عزيز،سلام
آنچه اينباراتفاق افتاد متفاوت است به چند دليل:
-موج ملت را براي رسيدن به آنچه مي خواهند كسي نتوانسته است تحت تاثيرقراردهد
-ديگر مردم فهميده اند كه بايد خودشان براي رهايي قدم هايي بردارند
-ديگر حكومت نتوانست به هيچ وجه با هيچ تهديدي مردم را گمراه كند يا حتي درانتخابات ايجاد تنش ونگراني درست كند حداقل تا حالا
استاد معروفي اينبار مردم واقعا تغييركرده اند و چون اينهمه تفاوت نظر وتفاوت حمايت از هر كدام از نماينده ها در دسته ها وحزب هاي سياسي مهم وجود دارد حتما تحول بزرگي درپيش است!
چه آنكه سران مي خواهند انتخاب شود چه نشود مردم پيروز شده اند حداقل درقدم هاي اول به سوي آزادي،
بهرحال نجات دهنده ما خودمان هستيم نه هيچكس ديگر
من وبسياري از مردم امشب بسيار اميدواريم كه دراين قدم اول مردم حقيقتا پيروز شوند و آن ديگراني كه مي خواهند هرطوري شده راهي براي برگرداندن آرا پيدا كنند واقعا به نتيجه نرسند وشكست بخورند ،من از خدا مي خواهم كه پيروز شويم.
استاد معروفي روز آزادي ما نزديك است به شما قول مي دهم.
سلام
من امروز از طریق لینکی در فیس بوک با این سایت آشنا شدم. اولش فکر کردم یه وبلاگی مثل بقیه ی وبلاگ هاست که تو اینترنت ریخته و در واقع فقط چیزیه که یه نفر میخواد به وسیله ی اون بگه که منم هستم، آره منم هستم که از تو بالاترم و میخواد که دیده بشه و تایید بشه…
ولی وقتی شروع کردم به خوندن، بعد از تموم شدن خط اول، یه چیزی از گوشه ی چشمم راه افتاد که دیگه جلوش رو نتونستم بگیرم. اون مطلب رو خوندم و رفتم ولی 2-3 ساعت بعد برگشتم. من عاشق مارکوویچ رتکو هستم و مستند اتاق های رتکو رو از هر چند وقت تو تنهایی میشینم نگاه میکنم و گریه میکنم. حتما میدونین که موسیقی اون مستند، همین آهنگ پس زمینه ای که الان داره پخش میشه.
من الا چند ساعتی هست که دارم اینجا پرواز میکنم و میخونم و میگریم. امروز 23 خرداد 88 و همه ی ایران (خالی بستم، فقط یه عده ی خیلی خیلی کم) تو حال و هوای خاصی هستن.
چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا باید به این زندگی میومدیم!؟ چرا نتونستیم زیبایی رو درک کنیم؟؟ چرا نتونستین دلیل زندگی کردن رو بفهمیم!!؟؟ چرا؟