منظومهی عينالقضاة و عشق / قسمت يکم
عينالقضاة را اولبار
به خواب دیدم
حتما سن نداشت
آدمی که سن دارد اینجور میشود؟
چرا اولبار آویزان دیدمش؟
حتما زمانی راه میرفته…
…
هر چقدر ترسیده باشم
باز تو خدای منی
هر چقدر ترسیده باشم
باز تنها التهاب شعلهی شمع است
که به همآغوشی با تو راه میدهم.
…
اگر روزی شیطان را ببینی
از دلتنگی میگريد زار
چه میکنی؟
با اين عقل آتشگرفته
سبز
برت نمیچينم هرگز!
چرخش دستهات را
نگاه میکنم
راه رفتنت را
به ذهن می سپارم
که پاهام يادم نرود
بانوی پنجرههای آبی!
با دسته کبوترانم
سر راهت سبز میشوم
گندم میريزم برای خدا
برچينند کبوتران
دانه دانه
هرچه را که تو نيست.
معنی خواب ديدن را تازه میفهميدم
کابوسهام از گم شدن شکلات
ناگهان مردی شده بود
که میسوخت
پوستش را میکندند
پر از کاه میکردند
و از دروازهی شهر میآویختند.
سنگ تمام میزدند
پيشانی او میشکست
در نانی که دندان آنها شکست
و شکست بر پيشانی شهر
مینشست.
نه نام او
نه!
اين دل من بود که شکست
بانوی راه!
بانوی نگاه به هوای بارانی!
نمیسوزم من
آب میشوم بی تو
قطره قطره
سراب میشوم
بی تو
در هرم تباه شهر
خراب میشوم بی تو.
میدیدم که او
پوستکنده
هنوز نمرده بود.
…
هر چقدر ترسیده باشم
باز تو خدای منی
هر چقدر ترسیده باشم
باز به جای لباس
پوست از تنت جدا میکنم
در هماغوشی.
…
باز هم از دلتنگی
اگر گریه میکردم
چه میکنی؟
دور میخيزم
نمیميرم که!
برای تو اما
میميرم که!
…
دور میزنم تو را
و نام تو را به سينه میريزم
سينهريزم را
به گردن خودت میآويزم.
…
چند تا دوستم داری؟
در نگاهت لبخند میشوم
دست میکنم توی موهات
خدا تا و يک شب
موهات
پر جبرئيل و حصار شهر صورتم
بگذار پنهان شوم
در بوسههای تو.


26 Kommentare
خوشمان آمد بسيار بيکران! مخصوصاًچون قبلهی عالم ارادت بيکرانتری به قاضی شهيد دارد. چشمهای بدون عينکمان (که الآن دارد اينها را تايپ میکند) شمعباران شد!
قبلهی نصفهشب از خواب بيدار شده!
دستمریزاد و زنده باد استاد!
سنگ سارم كرده اند .
ديگر
مرا به نام نخوانيد …
سلام استاد
از رادیو بلوچ شعرتان را گوش کردم— بسیار زیبا بود
برای دیگر دوستان:
http://www.balouchblog.com/radio/program14.mp3
چقدر حس توي اين كلمات موج ميزنه
انگار روبرويمان نشسته ايد و چهره تان حالت تعجب گرفته و مي گوييد:
آدمي كه سن دارد اينجور مي شود؟!
آخ كه چقدر قشنگ ..
سالم و شاد باشيد
اااخ…
قلب نشانه رفته ايد استاد.
خيسمان گرفت.
دوستت دارم را
دوره می کنم
تا چند بشمارم تا بیایی؟
…
ستاره دوره می کنم
تا بیایی
ستاره بشمارم٬می آیی؟
سلام.
خوشا شیراز و وضع بی مثــــــــالش
خصوصا بانــــــــــــــــــوان باکمالش
کسی کو پا در این وبلاگ بنهــــــــــاد
رود از خنده ریسه !!! خوش به حالش
„نگین“ طنز شیراز است اینجـــــــــــا
صـــــــــــفا آورده با شعر زلالـــــش
ندارد هیچ اینجــــــــــــــا راه در رو!!
ز شرق و غرب …حتی از شمـــالش
خـــــــــــــــدایا هرکه گوید نیک یا بد
دهانش پر گهر خوش بر حلالـــــــش
اگر اینجـــــــــــا زشیرینی خبر نیست
دهان شیرین بفرما با خیالـــــــــــش!!!
http://iranema1384.blogfa.com/post-6.aspx
سلام وعرض ارادت استاد.
…
سبز
برت نمی چینم هرگز!
زان طره ي پر پيچ و خم سهل است اگر بينم ستم
از بند و زنجيرش چه غم هر كس كه عياري كند
نگاه معروفي به جهان هميشه به نگاهي زخمي بوده است – به كهنسالي همه زخم هاي جهان-
از آيدين و حسينا و مجيد گرفته تا شعرهاي اخير هميشه هيولايي از آن ته و توها سر برآورده و او را به چالش كشيده است، عصاره ي اين چالش كلماتي است كه گاه اشاراتي كوتاه مي كنند و باز در غرابت خود گم مي شوند
„من از سرزمين پرسش ها مي آيم
از ته سرماي برلين
از زير صفر…“
مي گويند: ماركس هميشه در جيب هاي پالتوي مندرسش دو چيز داشت: دست نوشته هايي كه بعدها جهان را تغيير داد و شكلات هايي براي كودكان يتيم محله ي فقير نشيني كه مي زيست،
معروفي نيز با همين دو چيز انسان و تاريخ را به چالش مي كشد، مردي كه قادر است تنها با يك ميز و گرده اي نان رستاخيزي بيافريند، و اسمارتيزهاي سبز و آبي و نارنجي را در مقابل كنده و ساطور و گلوله علم كند.
دستكاري در خاطرات براي رسيدن به ازليت عشق، فرار از پادگان براي تغيير سرنوشت، و راههايي تاريك و روشن كه توامان به گورستان ختم مي شوند،اينها همه, عاشقانه هاي معروفي را از منيّت و عاطفه ي صرف جدا كرده و به تاريخ و فلسفه و اجتماع, ارجاعي حماسي مي بخشند
جستجويي پله پله در پي سپيده دمان و در پي كمال زيباييِ
كه به قول „لوركا“ به يافتن رگهاي گشوده ي خويش ختم مي شود.
هيچ كس زودتر از من
به باز شدن چشمهات نمي رسد
صبح به خير آقاي معروفي
اگر وقت کردین سری به وبلاگ من هم بزنید. خیلی خوشحال می شم.
ارادتمند م .د
دوست عزيزم،
چه گزارش قشنگی نوشته ای. اينها سراغ عطار و مولانا و حافظ و سهروردی و عين القضاة و ادبيات هزار ساله ی ما هم خواهند رفت.
اينها دشمن ايرانند، دشمن خدا و زندگی.
حتا داستان موسا و شبان را هم نخوانده اند؟ آقای ابطحی! يک ماله بکشيد لطفاً.
با مهر/ عباس معروفی
سلام/بروزم آقاي معروفي و خوشحال ميشم بخونيد/با احترام..اسدزاده
اومدم اينجا به هواي اسمارتيز واسه اين چايي كه تو دستمه. تا يخ نكرده. چيزي مونده آقاي معروفي؟
مي دويدم و در راه فكر مي كردم كه من چه يادي دارم، چرا يادم به وسعت همة تاريخ است؟ و چرا آدم ها در ياد من زندگي مي كنند و من در ياد هيچ كس نيستم؟ صداي قطره هاي آب را مي شنيدم، و صداي تيك تيك ساعت را كه اعلام حضور مي كرد، مردي در سردابه اي تاريك قدم مي زد، زني در باد راه گم كرده بود. پروانه ها خاك مي شدند و بوي خاك همه جا را مي گرفت. صداي گريه زني را مي شنيدم كه سالها بعد از سال بلوا ياد من افتاده بود.
„عباس معروفي “
× سنگ هفتم ×
جسدم را ازملحفه سفيد خونين بيرون كشيدند. گذاشتند روي تخت غسالخانه و اولين سطل آب را ريختند روي تنم . لخت مادر زاد بودم . گفتم :“ كاش مادر نمي زادم“
كنار خيابان روي زمين افتاده بودم . روسري ام را باد برده بود. شما داشتي با انگشت آب روي صورتم مي پاشيدي . بندهاي كفشم باز شده بود . كسي داشت آنها را مي بست. قطرات آب روي پلكم سنگيني مي كرد و چشمم باز نمي شد . نور تند خورشيد از پشت پلك چشمم پيدا بود. بوي زباله هاي كنار خيابان حالم را بهم مي زد.
دومين سطل آب را ريختند روي تنم.
توي تشت مسي بزرگي نشسته بودم. مادر با كاسه روي سرم آب مي ريخت و چشم هايم از سِدر مي سوخت.
گفتم: „آخ“
مادر به شانه هايم كيسه مي كشيد. چقدر دست هايش بزرگ بود. بوي حنا مي داد.
مادرگفت: „قربان چشم هاي درشتت بشوم. قربان دست هاي كوچكت. قربان آخ „گفتنت. قربان لب و خنده هات
در آغوشم كشيد. همه ي لباسش خيس آب شد.
مادرگفت:“ خدايا اين بچه را ازمن نگير. برايم حفظش كن. قرآنت را يادش مي دهم. كاري مي كنم كه شاهنامه را از بر كند“
دلم مي خواست تشت مسي بزرگ تر بود و من دراز به دراز مي خوابيدم . دلم مي خواست تشت آب پر از ماهي هاي قرمز مي شد.
سومين سطل آب را ريختند روي تنم. آب بوي زُهم مي داد. مرده شو زير لب ذِكر بسمل داشت.
عريان شده بودم زير دست مرده شو. شرم نداشتم. دستش كه به رانم مي خورد مور مورم نمي شد. دستش كه محكم به كتفم مي خورد آخ نمي گفتم. لبخند روي لبم ماسيده بود . مرده شو روي سرم خم شد. بوي كافور مي داد.
صداي شيون مي آمد و صدايي از ته اقيانوس . كسي مرا به نام كوچك مي خواند.
ته اقيانوس دراز كشيده بودم. سقفي از آب پرتو خورشيد را از من مي ربود. خرچنگي داشت گوشت تنم را جدا مي كرد . من درد نداشتم. خرچنگ از روي رانم بالا آمد. خيره به چشمهايم نگريست و با يك حركت چشمم را از كاسه بيرون كشيد. بعداز آن، همه جا تاريكي بود.
در خواب شما بيدار شدم و دوباره خوابم برد……………
……………………………………………….
جناب آقاي معروفي با „سنگ هفتم“ به روزم. اگر وقت کردید سری به وبلاگ من هم بزنید. شادم مي كني.
دوستدار شما: حميدرضا سليماني
غريب نيست؟
همين كه آسمانم, چكه چكه, از سر دارش مي چكيد
و من التماس دستهام مي كردم كه چيزي سهم خاك نشود!
عجيب نيست؟
همين كه زمينم, مشت مشت, سهم خاك مي شد
و من التماس دستهام مي كردم كه چيزي سهم تنش نشود!
…
دستهام براي قطره قطره آب شدن شمع هاي تو؟
چيست اينكه التماسش مي كنم تا ذره اي سهم خدا نشود؟
شاد زيد…
مهر افزون…
جناب معروفی
نمی دونم چرا وقتی سطر آخر شعر رو خوندم „بگذار پنهان شوم
در بوسههای تو“ یک دفعه دلم گرفت. اون هم از کلمه ی „پنهان“.
پنهان. آره. دقیقا همین کلمه.
چه خوب می شود وقتی تمامی شعر را روی وب گذاشتید برایمان بخوانید.
درود و بدرود
„سنگ تمام میزدند
پيشانی او میشکست
در نانی که دندان آنها شکست
و شکست بر پيشانی شهر
مینشست.
نه نام او
نه!
اين دل من بود که شکست
بانوی راه!
بانوی نگاه به هوای بارانی!
نمیسوزم من
آب میشوم بی تو
قطره قطره
سراب میشوم
بی تو
در هرم تباه شهر
خراب میشوم بی تو.“.
سلام آقای معروفی، شب بر شما فرخنده باد.
شما عید نشده راه براه شیرین میکنید روح و روان ساکنان سرزمین دلها را.
آقای معروفی به هنگامیکه شما در اوجید و میسرائید، پرتو گرما و مهربانی و لطافت عشقتان به روحم آسایش میدهد.
و دلم میخواهد دوباره بخوانمتان و از نو میخوانمتان و نوای موزیک و شعرتان در هم میشوند با من یکی میشوند.
و من با خود میشوم، مست ميشوم، از خود بی خود میشوم.
متشکرم از اینکه دلمان را با مهربانی کلماتتان نوازش میدهید، شاد میکنید.
سرافراز و عاشق بمانید شاعر سرزمین دلها.
سعید از برلین.
„گو خلق بدانند که من عاشق و مستم
آوازه درستست که من توبه شکستم
گر دشمنم ایذا کندو دوست ملامت
من فارغم از هرچه بگویند که هستم
ای نفس که مطلوب تو ناموس و ریا بود
از بند تو برخاستم و خوش بنشستم
از روی نگارین تو بیزارم اگر من
تا روی تو دیدم بدگر کس نگرستم
زین پیش برآمیختی با همه مردم
تا یار بدیدم در اغیار ببستم
ای ساقی از آن پیش که مستم کنی از می
من خود ز نظر در قد و بالای تو مستم
شبها گذرد بر من از اندیشهُ رویت
تا روز نه من خفته نه همسایه ز دستم
حیفست سخن گفتن با هر کس از آن لب
دشنام به من ده که درودَت بفرستم
دیریست که سعدی بدل از عشق تو میگفت
این بت نه عجب باشد اگر من بپرستم
بندِ همه غمهای جهان بر دل من بود
در بند تو افتادم و از جمله برستم.“.
سعيد عزيزم،
مرسی از شراب و ببخش که نبودم.
به سلامتی خودت بنوشم؟
سلام استاد
گفتم شاید از این سایت ادبی خوشتون بیاد:
http://www.jenopari.com
بارون قشنگی آرام آرام در حال بارشه ، ساعت هشت شبه و من با ساک بزرگی از رختهای نشسته بردوش و دستهُ رخشم در دستم به طرف رختشوئی محل در حال راه سپاری هستیم.
رطوبت باران، سکوت و خلوتی خیابان و خیال هماغوشی دو گلبرگ افتاده در سایه روشن پاشویهُ هال.
و هوا ی لطیف و پاک، همه با هم جمع بودند.
ساکِ بر دوشم سنگینی میکرد و من در این فکر بودم که رخشم شده سگِ من. انگار همه چیز برای من برعکس میچرخد! پسرم به من میگوید:“ بالاخره ما نفهمیدیم تو بابای من هستی یا من بابای تو!؟“
و من شک میکنم، توامأ با او میخندم و وقتی نگاهم با نگاهش به هم خیره میمانند نمیدانم کدام نگاه مال من است.
این رخش من هم شده سگِ من، به جای اینکه به من سواری بده با این بار سنگین بر دوشم، باید یکدستم را هم به او بدهم و برانمش تا کنار به کنارم همراهیم کند تا هر جا. این دوچرخهُ من، رخش من مهربان و قویست. بدون او انگار چیزی کم دارم. وقتی همراهم نیست دلتنگیش را میکنم و چه لذتی میبرد از این هوای جانانهُ برلین در این ساعت شب.
شانهُ چپم را تا نزدیک زمین خم میکنم، ساک را آهسته از دوشم به سوی زمین سُر میدهم و چند لحظه ای همانطور میمانم تا بی باری را خوب احساس کنم. دوشهای استخوانیم چندان با بار آبشان در یک جوی نمیرود، نه اینکه ناز نازی باشند؛ نه، خیلی استخوانیند. اینطور بگم پوست اند و استخوان و این هر دو به خاطر بار به یکسان در رنجند.
باری خدا را شکر میکنم مانند سگهای چهار دست و پا نباید رخشم را راه براه دستشوئی هم ببرم! دسته اش را مهربانانه کمی میفشرم، خون در رگهای دستهُ چرخم (رخش) میدَود، میرود تا زین بالا. چراغ خطرش دو سه بار روشن و خاموش میشود و من میفهمم همه چیز نزد رخشم روبراست.
ساعت ده شب با رختهای شسته به خانه باز میگردم. رختها همه پاک ولی سنگینترند، هنوز نم داشتند.
نمدارترینشان را نزدیک پنجره به بند رختی که از یک سر اطاق به آن سر بسته ام پهن میکنم به اطاق دیگر میآیم، کنار میز کارم!! مینشینم. از فلاکس چای داغی در فنجان میریزم و سیگاری روشن میکنم و درد شانهُ چپم را با نگاهی چپکی به دیارعدم رهسپار میسازم.
از کودکی عادتم شده بود وقت پس انداز بکنم. همه میدانستند، همه میگفتند: “ وقت طلاست“.
چه خیالی اگر سه چرخه نداشتم و میبایستی منصور رو که سوار بر سه چرخه اش بود ده بار هل میدادم تا یکبار اجازه سوار شدن بهم میداد، چه خیالی اگر در چین و هند درشکه بر دوش میکشم و مسافر جا به جا میکنم.
وقت دارم و وقت هم طلاست. این را تنها من نمیگویم، از زرگر تا بزاز همه این را میگویند.
و من نمیدانم با این همه مال و منال که رو دستم مانده چه کنم.
سایت شما را باز میکنم باز شعرتان را میخوانم و لذت میبرم. در قسمتی که دوستان برایتان مینویسند نگاه میکنم .
این را به شما بگویم، من هر بار در این قسمت نوشته خودم را میبینم که شما لطف کرده منتشر میسازید، افتخارم میگیرد، متشکرم.
گاهی در خیالم جام بر جام میزنیم، شما میگوئید و من سراپا گوش هستم، شما جامم را از شراب پُر میسازید و من خموش هستم.
آقای معروفی آگاهم که وقتتان به خاطر کارهای خانهُ هدایت تنگ است و سرتان از مشغلهُ زیاد شلوغ .
ایکاش میتوانستم جوری از بارتان را به شانه بکشم، میتوانم؟ هر لحطه اراده کنید در خدمتتان هستم.
چالاک و عاشق بمانید شاعر سرزمین دلها.
سعید از برلین.
سلام آقای معروفی عزیز:
شعر زیبای شما وقتی با صدای خودتان باشد بهترین هدیه روز عشق می شود برای ما که هنوز قلبی توی سینه مان داریم!
ارادتمند
مهتاب
جناب در غربت چنان رئوف القلب شده ام كه مي ترسم براي بار دوم صفحات سمفوني را به جلو بروم
آقاي معروفي عزيز من خيلي وقته كه خواننده مطالب شما هستم . تا به حال نظري نداده بودم اما اين بار اونقدر به وجد اومدم كه واقعا در دل شما رو تحسين كردم .
اميدوارم هميشه قلم در دستتان و خداوند يارتان باشد .
بوي ارامش مي دهد اينجا
سلام استاد
زبان شعري ساده,رك و دوست داشتني داريد بعد از خواندن شعر فقط تونستم بگم:
آدم اگه شعر عاشقانه هم ميگه اين طوري بايد بگه
با آرزوي توفيق
نمي شود در وجد از شعر شما ساكت بود:
آن قدر دوستت دارم
كه هرچقدر به سمت تو
روي ثانيه ها مي دوم
نفسم نمي گيرد
عجله دارم
دستانم را لابلاي انگشتان تو جا مي گذارم
و بر مي گردم
به خودم مي رسم
اما
نام خودم را قبل از تو
به خاطر نمي آورم