در مطلب پيشين دوستم، مينو نصرت برام از سوگوشیهاش نوشت که گوشهام تيز و چشمهام بُراق شد، خواستم بدانم اين سوگوشیها چیاند؟ چه شکلیاند؟ از افسانهها آمدهاند يا واقعيت دارند؟ ازش خواستم که در موردشان بيشتر بنويسد، مثلاً اسم فارسیشان چيست؟ کجا زندگی میکنند؟ و… باز هم لطف کرد و اين نامه را برام فرستاد:
«آقای معروفی عزیز
روایت من و سوگوشیهایم، که متأسفانه هنوز نتوانستهام معادل فارسیاش را پیدا کنم، ولی همچنان در حال جستجو هستم و محال است اگر چنین واژهای باشد، پیدایش نکنم.
بچه که بودم در روستایمان، وقتی تشنه میشدم و کوزه خالی بود و من در باغ و بولاغ، میرفتم کنار چشمه و دراز میکشیدم، و آنقدر خیره به سنگهای رنگی کف چشمه آب مینوشیدم که گاه سرریز میشدم و چشم از سنگها بر نمیداشتم و… بعد که بلند میشدم میدیدیم در همان گودالی که چشمه میجوشید و پهنتر از جویی بود که از آن جاری میشد، چطور روی آب از اینسو به آنسو میدوند. دوست ندارم بگویم حشره، چون از همان بچگی به زبان آذری بهشان میگفتند و میگفتیم "سوگوشی"، یعنی پرندهی آب.
گاهی غواصی هم میکردند و میرفتند زیر آب و بیرون میآمدند، با بدنی کشیده، شبیه دانهی جو و پاهایی بلند و نازک. کمی بزرگتر از "آتو گاریشگا" همان مورچههای بزرگ که معنیاش به آذری میشود؛ مورچهای که اسب دارد.
چنان به سرعت روی آب میدویدند که تصويرش در چشمانم ابدی شده است. روی برکهها که فراوان بودند، حتا روی آب حوض هم دیدهامشان. یقین دارم شما هم حتماً آنها را دیدهاید. محال است ندیده باشید.
سلام و سپاس»
عزيزم، مينو نصرت
راست میگويی. من هم اين موجودات کوچولو را ديدهام. بچه که بودم بهار و تابستان، پدربزرگم در ايام تعطيلی مدرسه مرا به سنگسر میبرد، و در باغات آنجا ولم میکرد که واسهی خودم بچرم. ما در باغ چشمه داشتيم، رودخانهای از وسط آن باغات میگذشت، جوی آب و برکه داشتيم، با آنهمه موجود زنده که به شکلی با هم در کنار هم زندگی میکرديم. از گاو و گوسفند و خر و اسب بگير تا زنبور و خرچنگ و مار و مور و ملخ، از مرغ و اردک و غاز و خروس بگير تا کبکدری و قرقاول و کلاغ و کرکس، يک موجود ديگر هم بود که پدربزرگم میگفت: «باسی، يکوقت اگر ديدی "اُرسک موشو" جايی نشسته بدان که روی گنج نشسته.»
چشمم مدام به دنبال موش کوچک تاجداری بود که جايی بنشيند و من پدربزرگ را باخبر کنم. میگفتند اين موش تاجدار زمانی ظاهر میشود که گنجی زير زمين باشد. میگفتند میگردد و میرود تا گنج پيدا کند، آنوقت مینشيند روی گنج. درکی از گنج نداشتم، فقط میخواستم اين موش خوشگل کوچولو را ببينم. و تمام کودکیام چشمم به دنبالش بود، اما هرگز نديدمش.
حالا با اين واژه برگشتهام به هفت سالگی و دارم در تمامی آن جاليزها و باغها و تپه ماهورها میچرخم. آن موقع اگر اسم سوگوشیها را میدانستم بهتر بود. خب نمیدانستم. و نمیدانستم که دانستن اسم و مشخصات موجودات دور و برمان برای داستاننويسی چقدر اهميت دارد. با اين وصف میخواهم بگويم حالا هم دير نيست. حالا که اسم سوگوشیها را میدانيم، ديگر آنها از مجموعهی حشرات و موجودات فلهای خارج شدهاند، شخصيت يافتهاند، و گوشهی ذهنمان ماندهاند. با همين اسم قشنگ؛ سوگوشی، آتو گاريشگا،…


77 Kommentare
سوگوشي،آتوگاريشكا،ارسك موشو
جديدو خوش آهنگ
عباس معروفی عزیز
سلام
توضیحی که خانم مینو نصرت نوشته من را یاد „سنجاقک“ یا به قول دوست جنوبی ام „اسب شیطون“ انداخت. شاید سنجاقک یا همان اسب شیطون هم یه جور سوگوشی باشد. راه رفتن سنجاقک روی آب و جهش های تند و تیزش برای دو گروه آدمها مهم است: داستان نویسها که حتی باید بدانند „ستاره های آسمان چند است“ و محققین که می خواهند از طبیعت یاد بگیرند:
http://www-math.mit.edu/~dhu/Striderweb/striderweb.html
http://web.mit.edu/newsoffice/2003/robostrider.html
معروفی بمانید
——————————–
سلام داود عزيزم
اينجوری با خيلی از موجودات ديگر آشنا ميشيم
نه؟
ما هم نداريم.ما سوگوشي نداريم..آتو گاريشگا نداريم.ما آب نداريم كلن…
……………….
توي گوگل سرچ كردم: سوگوشي“
هيييييييييي
يه صفحه اومد…چند تاي اولش كه سايت باسي بود و………يه جا نوشته بود:
„سوگوشی“ میدونید یعنی چی ؟ این یکی رو علاوه بر اون آقایی که اون ته نشسته … „سوگوشی“ یعنی „مرغآبی“ . این جا به آدمی که زیاد بره حموم میگن „سوگوشی..“
يكي هم نوشته بود:“ شيطونك شاكي………..“
يادم باشه امشب از ننه م بپرسم معادل كرمونيش چي ميشه؟!!
او تميز كونو..“
آب تميز كنك..“
ما كه اينجا آب نداريم.
ما خشكيممممممممممم….
———————————–
خب همين خوبه ديگه احمد جان
این جا به آدمی که زیاد بره حموم میگن „سوگوشی“، و نشون ميده اين موجود خودشو مدام می زنه به آب
مرسی
باسی
موش تاجداری هست اینجا که رفته تهرون شاه بشه
همه ی گنج رو با خودش برده
رفته دریا ماهی قزمزها رو بخوره…….کوسه بشه……مشخصات و اسامی مهم نیست گمونم…….من که واسه همه چیز اسم میذارم…..
حتی واسه خودم…….حالا زنگ زدم به رفقام واسه سوگوشی یه معادل کرمونی پیدا کنن…..آخه ننه م گفت :منظورتو نمیفهمم!! باید نشونم بدی تا بگم اسمشو….
منم که نمیتونم نشونش بدم…اخه آب نداریم.خشکسالیه….
haghighatan be khodam babte peida kardane inja tabrik migooyam
salam Aghaie Maroufi. ba shenidan name shoma sardam mishavad
khoshhalam ke dar in donyaie be ghole men bi dar o peikar shoma ra didam
man ham in mojoodat ra dideam. kolli khatere baraiam zende shod
pirooz bashid o bar gharar
—————————–
من هم ممنونم
منم سوگوشي زياد ديدم؛ اونم توي روستاهاي بکر آذربايجان.
سلام آقاي معروفي اين نوشته و اسم ها مارو هم برد.
سلام
چند تا اسم قشنگ که به آدم تصویر می دهند، تصویر خاطره ها، و می توانی با اسم همین چند حشره تصویر دنیایی را به تصور در آوری، تصویر دنیایی که در بچه گی بسیاری از ما گم شده است، تصویر موجودات کوچک که در واقعیت زنده گی آلان وجود ندارند ولی در گذشته دغدغه می آفریدند و خاطره می ساختند، تصویر موش و مورچه و پرنده آبی، قاصدک و سنجاقک و زنبور.
وقتی که بچه بودم همیشه مورچه ها را دوست داشتم و تلاش می کردم که مورچه ای را زیر پا له نکنم، بزرگ که شدم فهمیدم که مورچه ها هیچ گاه له نمی شوند و من بر تلاش بچه گانه ام خندیدم….
—————————————
هر چيز ما را برگرداند که به دنيای کودکی لبخند بزنيم گذر عمر بهاری می شود.
حضرت آيت الله العظمي صانعي: پيامبر، رسالت آسماني خود را با خلق نيكو، انديشه، حكمت، پند و اندرز پيش برد. قرآن نيز پيامبر را رحمـة للعالمين مي داند
خیلی خیلی جالب است
منم دیده ام
وقتی به روستامون که اطراف اردبیل میریم
چند باری دیده ام
تازه یکی از دوستام هست که به خاطر مهارتش در طبیهت گردی و عبور از آبشارها و صخره ها بهش میگیم :سو گوشی
تمام آن خاطرات واسم زنده شد
——————————–
پس با اين حساب به آدم پر جنب و جوش هم می گويند: سوگوشی
مرسی حسين جان
استاد معروفی عزیز
10 روز دیگه امتحان دارم دیروز صبح دنبال یکی از کتابام میگشتم که صفحات پرینتی از کتاب فریدون سه پسر داشت رو دیدم چند ماه پیش برادرم پرینت گرفته بود اما کتاب رو نخونده بود. دنبال کتاب درسیم میگشتم که یکی از برگه های فریدون سه پسر داشت روی زمین افتاد.
„شاید همه چیز با اعدام تو آغاز شد. مامان گریه نمیکرد. دیگر دست روی قالی نمیمالید، فریاد نمیکشید و …“
چند صفحه از کتاب رو خوندم اما به خاطر دلهره امتحان کنار گذاشتمش، تا شب اما آروم نداشتم میخاستم بدونم چی شد که این بلا سر ایرج اومد بالاخره ساعت 12 شب کتاب رو دستم گرفتم و تا صبح خوندم. انگار ایرج رو از وقتی به دنیا اومدم میشناختم، اسد رو هر روز از تلویزیون می بینم و تنهایی و درد مجید رو صدها بار تجربه کردم.
خوشحالم این کتاب نوشته شده. هیچوقت انقدر شخصیتهای یه داستان آشنا و واقعی به نظرم نرسیدند. همه چیز بدرستی سر جاش قرار گرفته بود. احساس میکنم این کتاب از اون کتاباست که هرکسی دلش میخاد نویسنده اش باشه ازتون تشکر میکنم و آرزو میکنم یه روز کتابی بنوسید که شخصیتهاش رها و خوشبخت باشند اما همین قدر برام آشنا و واقعی باشند.
به امید روزای خوب
———————————
رها و خوشبخت؟ و همينقدر واقعی؟
نمی دونم. من فقط می دونم که رمان «فريدون سه پسر داشت» با توطئه ی سکوت گروه های سياسی داخل و خارج و به تبع روشنفکران سياسی روبرو شد.
خوندنش، يه ليوان آب هم روش.انگار خودشونو قورت دادن.
حماممان که طول می کشید پدربزرگ از پشت در حمام داد می کشید: سوگوشی اولموسن؟
من هم دیدمشان، یک بار در سفر، وقتی خم شده بودم روی چشمه تا آبش را به گلویم بفرستم دیدمشان، خواستم دیگر ننوشم که بابا گفت: اینا کاریت ندارن، تو گلوت هم نمیرن، آبت رو بخور…
و این اولین و آخرین باری بود که آن موجودات ریز را دیدم.
همین.
——————————–
پس
آدمی که زياد آب بازی کنه، يا زياد بره حموم بهش ميگن سوگوشی
سلام آقاي معروفي عزيز
يه سوال بي ربط ولي خيلي مهم براي من كه هنوز پيكر فرهاد برام بهترين اثر شماست… سوالم در مورد موسيقي اي روزگاران نقش و نگاران هست
چون اشاره كرديد كه اين موسيقي وجود خارجي داره ، خيلي مشتاقم كه اطلاعات بيشتري رو از اون داشته باشم اگه بشه بتونم بشنومش…
سپاس …با بهترين آرزوها براي شما
————————————-
با صدای محمد نوری، که خودش هم می دونه اون نوازنده آکاردئون و خواننده ی نابينای روزگار نقش و نگارانه.
با آهنگی ارمنی – انزلی که نوری می خونه:
های بخفته دل…
وقتی ايران بودم فهميدم که خودش هم می دونه.
سلام آقای معروفی
چقدر از پیدا کردن این „خلوت“ خوشحالم.
فقط „سمفونی مردگان“ و „سال بلوا“ رو ازتون خوندم، اما باهاشون زندگی کردم.
توی برف و سرماش دست و پام کرخت شد همانطور که با رنجهای نوشافرین، درد کشیدم… .
نوشته هاتون بی نظیرند.
همیشه موفق باشید
————————–
شما هم موفق باشين. و ممنون
معروفی عزیز
اگر اشتباه نکنم در کردی به این سوگوشی ها „جوبرک“ به كسر ب و فتح ر مي گويند.
و چه بجا گفتي كه با اين وصف گاهي يك حيوان يك حشره يا … از مجموعه بيرون مياد و شخصيت مي گيره و موقع نوشتن هي خودشو جلو ميندازه كه نوشته بشه
—————————-
پس بنويس
آقای معروفی عزیز سلام.
خوش حالم که نوشته ی مینوی عزیز به ملکوت رسید. زبان، گویش و واژه های مینو نصرت ستودنی است و در کنار نوشته ی شما حال و هوای خوبی دارد.
کودکانه و شاد بمانید.
————————–
شور زندگی داره
سلام !
چقدر دوست داشتم اين پست رو !! چقدر اين كلمه ها عجين ن با بچگي من ! وقتي تو غربتي هر يك كلمه مي برتت به عمق يه قنات لب به لب از خاطره خنك كه جيگرتو زنده مي كنه! تو هم كه تشنه يي و دور … ياد همه مادريزرگا به خير … ياد بچگي به خير …
ياد قاروشقا _ قاچقاچان _ سوگوشي _قوجوقوجو _ يادشون به خير !!!
——————————————
سلام
جلد کتاب داره چاپ ميشه
سوگوشی .. چه زیبا
به خاطر می سپارم اش
گاهی دلم برای چشمانم تنگ می شود
همان چشمانی که روی این صورت اند ، ولی دیگر آن چشمها نیستند
چشمانی که سکوی کوچک پرواز نگاهم بودند ، نگاهی که با هر برگ و بوته و گلبرک و دیوار کاه گلی و کفش دوزک های خوش رنگ و پیچ و تاب رود و سماع دانه های برف و جز به جز جهان پیرامونم معاشقه می کرد و گرسنگی اش با قرص کوچک نان گندم تنوری تمام می شد و تشنگی اش برای راه رفتن توی افسانه ها و افسون طبیعت بیشتر و بیشتر می شد . درست مثل شما که آنقدر قشنگ زیسته اید که نویسنده ی “ سمفونی مردگان “ شدید . مگر می شود زندگی را ننوشیده ، برای مردگان سمفونی نوشت !! و هنوز هم قلم و انگشتانتان یار همدلی هایتان هستند و همراهان ابدی ات این سفر طولانی به شگفتی های درون آدمی …شادم ازاینکه سوگوشی هایم سر از ملکوت شما بیرون آورده اند و بیرون می کشند زیبائی های دوستان را . راستی چه کسی چشمان کودکی اش را با خود تا امروز آورده است ؟! چه خوشبخت است او …
با احترام و سپاس
———————-
سلام
فکر کنم چيزهای با ارزشی درباره ی سوگوشی فراهم شده، نه؟
با درود های فراوان. نویسنده ارجمند جناب معروفی. خرسندم که سایت خواندنیتان را یافتم . آنرا لینک کردم. تا دوستان مهنم حواننده آثارتان یاشند. باشد که دوستی ها هر چند از دور به باروری اندیشها بیانجامد. پیروز باشید.
چقدر خوشحال شده بودم… فيلترند اما آموزش هاي داستان نويسيتان…
———————————–
يکی هم برای داخل ايران هست که فيلتر نيست
دلم براي روزگاري كه همه سوسكها و مورچه ها وپشه ها و… اسم مشترك نداشتند تنگ شده. روزهايي كه همه اينها حشره نبودند موجودات زنده اي بودند كه تازه بودند و من مي خواستم بشناسمشون. الان ولي بزرگ شده ام و مي دانم كه اينها حشره اند!!
من براي اين موجودات ريز آب اسمي به خاطر ندارم هرچند در جنگل هاي مازندران خيلي ديدمشان اما گياهي به خاطر دارم كه خوراكي بود و طعم تندي داشت مثل ترتيزك و بهش مي گفتن „او تره“ و من وقتي مي خوردمش فكر مي كردم بزرگ شده ام.
—————————
با کودکی ت زندگی کن.
هميشه خوشحالت می کنه. يعنی باهاش کار کن، حرف بزن، بخند، گريه کن، بچه بشو…
سلام آقای معروفی عزیز، وقتی نه از دیدگاه سیاسی، از دیدگاهی انسانی مینویسید؛ وقتی در دیالوگ بین امیر و مجید مینویسید: «از اول مجید، از اول گه بودیم و خودمان را به خریّت میزدیم.» خیلی هم عجیب نیست «فریدون سه پسر داشت» با سکوت سیاسی مواجه بشه ولی من تا به امروز ندیدم کسی به این عمق از درون ذهن یک انسان موضوع را شکافته و با تاریخ و امروز ترکیب کرده باشه، که شما تمومش کردید. کاری که بهنظر فقط در غواصی امکان پذیره، رفت و برگشتها، چرخشها تویِ ذهنِ مجید، شناختی که از پدر از اول تا آخر داستان طی میشه و ترکیب صحنههای آخر داستان، عشق، رفت و برگشتهای توپ ماهوتی، خاطرهی دور و مرگ … ، فوقالعاده پرمفهوم و جذاب بود. گفتم غواصی، درمورد این موجود کوچکِ دوستداشتنی «سو گوشی» فکر کنم اینه http://porpax.bio.miami.edu/~cmallery/150/chemistry/c3x3waterbug.jpg ، من هم اسم فارسی پیدا نکردم نهایت باتوجه به راستهش اسمش رو گذاشتم «آبسوار» ، جالبه که نوعی از این حشره بال نداره و دقیقاً روی آب راه میره، نیش نمیزنه و به نوعی آب رو از لارو حشراتی که برای انسان مضرند، تمیز میکنه. ظاهراً انگلیسیها بهش میگن Water Strider (اسم علمیش Gerridae )
———————————–
سلام
آگاليليان عزيزم
اين ديگه محشره: «آبسوار» که شخصيتش با موجوديتش می خونه.
و اينجوری آدم ها در فضای دوستی و اعتماد، واژه ها رو می فرستن به تالار لغت نامه ها، و می بينی که اعضای فرهنگستان ما به ويژه پس از انقلاب به جای واژه سازی فقط اندازه دور شکم شان وسيع تر شده.
و می بينی که بدون مردم دايره ی واژه ها وسيع نمی شه.
و اما رمان «فريدون سه پسر داشت» نمی دونم چی بايد بگم. فقط با تمام حس نوشتممش و با آدم هاش دو سال تمام، شب و روز زندگی کرده م.
آره حق با شماست، يه جاهايی از اين رمان رفتم کف کار، جوری که فقط در اون شرايط می شد اين رمان رو نوشت. در همون زمان که اوج دوره ی عربده کشی آدم هايی مثل مجيد بود. از همه طلبکار بودن، همه رو خائن می دونستن، و اکثراً در حالت گربه روی شيروانی داغ مترصد يه فرصت بودن که پرواز کنن. نه اينکه فقط بپرن، بلکه پرواز کنن. حالا به کجا؟
نتيجه ش شده اينی که هست.
دست چپم بد جور درد می کند.باید حواسم را جمع کنم .سرم سنگین شده .نباید بخوابم .گاهی در خواب حس می کنم در گودال تاریکی سقوط می کنم .درست همان لحظه که آدم می پندارد تمام می شود و خلاص ،از خواب می پرم ،جیغ می زنم .آیدا می ترسد، از من! حالا در بیداری همان احساس را دارم .بخوابم ،مرده ام .تلویزیون فوتبال جزیره را پخش میکند ،“بلک برن“ با“ منچستر یو نایتد“.همان شیاطین سرخ روی بازی تمر کز میکنم .کم کم درد دستم محو می شود. خیره شده ام به تصویر کلوز آپ „کریستین رونالودو“ با آن لباس قرمز . مخم به رنگ قرمز گیر میدهد.
بالشت قرمز را زیر سرم می گذارم .قوطی قرص جوشان را در برابرم می گذارد.لوله ی خودکار بیک ،سیاه شده است .لبم را بر روی لوله می گذارم .بوی تریاک و صدای سوختنش را می شنوم .آرام می گوید :بکش دیگه . نفس می کشم .با نفس کشدن من ،دود از آن لوله رد می شود از آب اندک داخل قوطی می گذرد.صدای قل قل بلند می شود .احساس گرم شدن می کنم .عبور خون را در تمام مویرگ هایم حس می کنم .دود را که بیرون می دهم یاد م می افتد در هر نفسی دو نعمت است و بر هر نعمتی شکری واجب .این نفس نعمتهایش بیشتر از دو تا بود.معلم ٬دفتر انشایم را بر سرم می کوبد.هوار می کشد:الاغ این چرندیات رو از کجا بلند کردی.؟از کجا آورده بودم ؟مادر بزرگ حافظه ی خوبی داشت .برایم فال حافظ گرفت ٬معنی کرد٬من هم نوشتم.اشتباه شاید بین سعدی و حافظ بود.من آن دو را قاطی کرده بودم.با ترکه خیس انار به جان دست هایم افتاد.من اصلا گریه نکردم .معلم آنقدر کفری شد که با ترکه بر سر و صورتم زد .بعد گردنم را خم کرد ٬ترکه خیس انار ٬از ضربات پیاپی پس گردن من خرد شد.همان زمستانی که دائما باران می بارید.آدم باید همیشه فرق حافظ و سعدی را بداند. …………
سلام استاد عزيز
بهزاد هستم.باز پررويي مي كنم و قسمتي از داستان كوتاه „خواب گرد“ را برايتان مي گذارم.به اين اميد كه شايد سري به وبلاگ اين حقير بزنيد.
اين خير ه سري را بر من ببخشيد.دستور بدهيد ديگر داستاني برايت نمي گذارم.اما همواره اينجا خواهم آمد.
ارادتمند شما „بهزاد“
http://bekhealsho.blogfa.com/
————————————-
من هم سر می زنم و می خوانم
من نه استادي كسي را مي كنم نه شاگردي
همه پيشكش خودتان
كسي هم نمي خواهد شما داستان نويسي آموزش دهيد
چون اموزش داستان نویسی را اصلا قبول ندارم.
خوب مي دانم الان در يك كتابفروشي كار كرده وعقده اي شديد.
حداكثر نويسنده اي عامه پسند محسوب مي شوي كه مي خواستي صادق
هدايت شوي كه نشدي.
هر گز ارژينال نبودي.
پس انقدر از استادانت حرف نزن و خودت را چوبكاري نكن
گرچه صادق هدايت هم نويسنده خوبي نبود.
ما كلي نويسنده گمنام با داستانهاي خاك خورده سانسور شده داريم بسيار
مستعد در سبك سورئال. كسي وقعي به تو نمي گذارد.
زياد هم شريعي شريعتي نكن خيانتي كه شريعتي به ملت كرد را هيچ كس نكرد او سياخته وپرداخته ساواك بود وبس.
از نويسنده گان غرب هم به قصد روشنفكر نمايي استفاده نكن كه تاثيري بر اذهان ما نمي گذارد.
همچون همه مدعيان دموكراسي دروغگو هستي.
سانسور نما.
———————————-
سانسور نمی نمايم
عاقلان دانند
ياشاسين
سلام استاد معروفی
من آرشیو را نخوانده ام و ببخشید، فرصت نکردم.
و این بچه پانزده ساله ی کله خر (به قول بابام) را عفو کنید که نمی دانستم شما پیشتر گفته بودید.
مرسی از صبر شما، عوض پس گردنی جانانه که: چشاتو وا کن بچه… دوباره و شاید هزارباره از کارتان گفتید. و تازه آن هم توسط یک مسافر به دست من!. شاید شوخی می کردید. اما لحظه ای به این شوخی فکر کردم و فکر کردم که کتابتان را از یک ناشناس آشنا می گیرم و صفحه اولش را که باز می کنم با خودنویسی که بوی جلال آل احمد می دهد هنوز، رویش نوشته: برای کیهان……. و یک امضای گرد و گرد تو هم تو هم رفته زیرش است و در انتها نوشته: عبّاس معروفی .
قبول کنید نه برای من، که برای بزرگ تر و خیلی بزرگ ترش هم مثل شوخی خنده دار و شیرین می ماند که ای کاش و آخ اگه بشه به دمش بسته.
حالا از شوخی که بگذریم، حتماً می خوانم. اما من هنوز پیکر فرهاد را نخوانده ام، همه اش هم تقصیر خواهرم است که خیلی وقت پیش به هم قول دادیم من سمفونی را که تمام کردم و تو هم که پیکر را تمام کردی عوض کنیم و بعد با هم حرف بزنیم. مال من خیلی وقت پیش تمام شد و خبرش رسید که خواهرم هم دیروز پیکر را تمام کرد. حالا امروز پیکر را من می گیرم و سمفونی را او!. راستی خواهرم هم خیلی از پیکر فرهاد خوشش آمد، اوایل می گفت سخت نوشته… .
و درباره ای میل ها. باز هم … ببخشید، که با دو ای میل به پر و پایتان پیچید. باشد، و خیلی ببخشید. من حدس می زدم اما فراتر از حدسم بود که روزی هفتاد-هشتاد!. عذر و دیگر وقتتان را نمی گیرم. راستی من هم روزی یک دونه ایمیل دارم. یک دونه هم خوبه، نه؟
گاهی هم دوتا. که دومیش تبلیغ است و پاکش می کنم.
مینو نصرت و سوگوشی!. من تابحال یکبار از دور او را دیده ام. سوگوشی را نمی دانم. اما خیلی واژه های دیگر دارد که توی شعرهایش هم بکار برده(اگر نبرده، آن بعضی اوقات، واژه ای بوده که من نمی دانستم).چون بعضی کلماتی که توی شعرهایش استفاده می کند من نشنیده ام، نمی دانم ساخته ذهنش است یا من معنی اش را نمی دانم.
من این کلمات را دوست دارم. مامان و مامان بزرگم هم کلی از این کلمات دارند که خودشان فقط می دانند. هر وقت به هم می رسند عوض فارسی صحبت کردن، لری حرف می زنند. من هم بلدم. اما بعضی ها که ساختگی است نمی دانم. وقتی می پرسم، می خندند.
راستی ، چند روزی رفتیم شمال، یک سپاهی… با زن و دختر و پسرش آمدند لب دریا، اون … یک مرغ خوشگل دریایی را با تیر زد. مرغ دریایی مرد استاد. مرد. بعد همه خندیدند و بهش احترام گذاشتند که تازه سپاهی هم هست و عجب نشانه گیری ای!. وقتی مرغه مرد مامانم جیغ کشید، رفتیم باهاش دعوا کردیم، یک پیرمرد با قیافه محلی شمالی به ما گفت: به تو چه!. سپاهیه هم خندید و رفت با مرغ دریایی. عکس اش را گرفتم، در زیر برایتان می گذارم آدرس اش را.
http://i41.tinypic.com/156cvvm.jpg
خوش باشید
با احترام
کیهان
—————————————–
کيهان عزيزم
چی توی اون نامه اذيتت کرده؟ من واقعاً متأسفم.
شايد می خوام بگم بعضی چيزا با دست زمان درست ميشه.
شايد بپرسی مگه زمان دست داره؟ آره، پا هم داره. اما ايستاده، و اين منم که می گذرم
سلام آقاي معروفي.يه شعر تزكي از شهريار پيدا كردم.بيت هشتم.
ترکی بیر چشمه ایسه ، من اونی دریا ائله دیم
بیر سویوق معرکه نی محشر کبرا ائله دیم
بیر ایشیلتیدی سوها اولدوزی تک گؤرسه نمه ز
گؤز یاشیملا من اونی عقد ثریا ائله دیم
امیدیم وار کی بو دریا هله اقیانوس اولا
اونا ضامن بو زمینه کی مهیا ائله دیم
عرفانا چاتماسا شعر و ادب ابقا اولماز
من ده عرفانه چاتیب ، شعریمی ابقا ائله دیم
ابدیتله یاناشدیم دوغولا حافظه تای
شیرازین شاهچراغین ، تبریزه اهدا ائله دیم
ترکی نین جانینی آلمیشدی حیاسیز طاغوت
من حیات آلدیم اونا ، حق اوچون احیا ائله دیم
( فیض روح القدس ) اولدی مددیم حافظ تک
من ده حافظ کیم اعجاز مسیحا ائله دیم
قمه قداره لر آغزیندا دیل اولموشدو سوگوش
من سه وینج ائتدیم اونی ، خنجری خرما ائله دیم
ایندی گؤیله رده گؤزه ل صفله صفا ایله گه زیر
منجلابلاردا اوزه ن اوردگی دورنا ائله دیم
باخ کی ( حیدربابا ) افسانه تک اولموش بیر قاف
من کیچیک بیر داغی سر منزل عنقا ائله دیم
بوردا ( روشن ضمیرین ) ده هنرین یاد ائده لیم
من اونوندا قلمین طوطی گویا ائله دیم
نه تک ایراندا منیم ولوله سالمیش قلمیم
باخ کی ترکیه ، ده قفقازدا نه غوغا ائله دیم
باخ کی تهراندا نه فرزانه لر اولموش واله
باخ کی تبریزده نه شاعرلری شیدا ائله دیم
هم ( سهندیه ) سهندین داغین ائتدی باش اوجا
هم من اؤز قارداشیمین حقینی ایفا ائله دیم
آجی دیلله رده شیرین ترکی اولوردی حنظل
من شیرین دیلله ره قاتدیم اونی حلوا ائله دیم
هرنه قالمیشدی کئچه نله رده ن اونا بال پتگی
اریدیب موملو بالین شهد مصفا ائله دیم
ترکی والله آنالار اوخشاغی لای لای دیلی دیر
دردیمی من بو دوا ایله مداوا ائله دیم
شهریار ، حیف ساووخدیر بو دگیرمان هله ده
دارتماغا یوخدی دنی ، من ده مدارا ائله دیم
————————————-
ممنونم
پس سوگوش در شعر شهريار هم آمده، لابد در متون فارسی هم بايد باشد
unfortunately I do not have a farsi keyboard. I think I know what a „soo-gooshi“ is. the farsi word I know for it is: „aab dozdak“!
————————-
آب دزدک؟
شايد
جناب میکائیل به فرض همه این ها که گفتی درست(هر چند 99 درصدشان را قبول ندارم، نه فقط من بلکه خیلی های دیگر هم) اما :
-اولا مگر معروفی سانسور نشده؟ توقیف یک نشریه سانسور نیست؟ تبعید یک نویسنده، یک صدا -چه خود خواسته چه اجباری- سانسور نیست؟ مجوز نگرفتن یک رمان سانسور نیست؟
ثانیا معروفی مسئول سانسور شدن و سانسور ماندن آن دست های خاک خورده نیست، هست؟
-چرا از جایزه ادبی اش نمی گویی که اگر راه نمی انداخت معلوم نبود تا کی جای جایزه ادبیات داستانی خالی می ماند؟ چرا از شناساندن نجدی به من و شما نمی گویی؟ نجدی نویسنده بزرگی بود، بزرگ اما در حاشیه که اگر معروفی از حاشیه بیرونش نمی کشید معلوم نبود یوزپلنگانش هنوز می دویدند یا نه…
-و لطفا از طرف همه نظر نده: „كسي هم نمي خواهد شما داستان نويسي آموزش دهيد“ چون شما به آموزش داستان نویسی اعتقاد نداری کسی نمی خواهد؟
-کسی که دست به قلم می برد خوب می داند هیچ نویسنده ای تکرار شدنی نیست. خواه هدایت باشد یا گلشیری یا هر کس دیگر…
———————————————–
اين نيز بگذرد
سلام،
آره من هم اين موجودات روآبي را ديده ام ولي با اين كه ترك هستم تا امروز نمي دانستم اسمشان چيست. شايد به اين دليل كه متاسفانه هنوز تركي را آن طور كه بايد ياد نگرفته ام. عباس جان، دوست من! پست دوتا به آخر را هم خواندم و چقدر در آن پست كودك و معصوم و دوست داشتني بودي.
اگر فرصتي شد من را هم بخوان. خوشحال مي شوم.
—————————————
سلام ايوب خوبم
هميشه می خوانمت. بی سروصدا ميام و ميرم
و ممنون
نوشتم غواصی ، نوشته بودی غواصی
این همزمانی شیرین هم یک اتفاق بود . خودت خوب می دانی و من هم که هیچ چیز تصادفی نیست / باید می نوشتیم تا برسیم یا برسم به این سطر : لطفا با دستهای بزرگ شده ، معجزه را از کودکی هایمان نگیریم .و با این چشم ها که پر شده اند از جنگ و خونریزی و دشمنی و هزارها رنگ و نیرنگ ، رنگین کمان کودکی هایمان را سیاه و سفید نکنیم .
آن روز ها همین سوگوشی برایم پیامبری بود که پاهایم را از زمین بلند می کرد و دستانم را آنقدر میکشید که برسند به ماه و ستاره و سیب کجا و آن شاخه ی دور از دست من کجا ؟! که پیرامونم پر بود از سیب های سفید و خوشبوی ریخته شده و“ جزل بزل“ ها ی آبی خوش رنگ و خوش طعم که لابلای سنبله ی گندم می رقصیدند و دهانم آب می افتاد . و هفتاد هزار پیامبر کوچک هم قد خودم ، حتی بیشتر ، در هفت وادی کودکی ها مقابلم سبز می شدند و دستم بردستانشان می رفتیم رو به چشم انداز هائی غریب تر از دویدن سوگوشی ها روی آب .
حالا در این چند روز که در حال جستجوی معادل فارسی این معجزه ی دیروزم . به اسامی زیادی بر خورده ام . میشمارم برایت : قا غایی / طیاره / آب پیما / تیزتک / تیز ترو… و تمامشان را باید با کلمه حشره در اینترنت سرچ کنم ، حتی تصویرش را هم پیدا کرده ام که ادرسش را برایت می نویسم ولی ، عباس جان سوگوشی هایی که من دیدم هیچکدام از این ها نبوده و نیستند، آنها فقط برای من روی آب می دویدند . هنوز هم می دوند . این را خودت بهتر از هر کسی میدانی چرا
جزل بزل : گل های آبی خوش رنگی که لابلای گندم ها مثل چراغ می چرخیدند. طعمشان برای من طعم همان میوه ی ممنوعه را داشت و دارد …
سلام به باسی کوچک عباس معروفی عزیز
با احترام
http://www.hamshahrionline.ir/hamnews/1384/840717/news/_informatic.htm
—————————–
ممنونم خانم مينو نصرت
برم که تصوير رو ببينم
فكر مي كنم اصلا بچه نبودم
چه برسد به خاطر ه اي از اون دوران
————————-
پيداش کن
سلام
خواندم
بخوانید وبلاگ منو!!!
ممنون
سلام
سو گوشي … فكر كردم كلمه اش ژاپني است تا جايي كه من در متن ها و اشعار تركي ديده ام پرنده به زبان تركي „قوش“ نوشته مي شود نه گوش اصلاً تلفظ تركي اش هم به قوش نزديك تر است …پس فكر مي كنم سو قوشي درست تر است .
ضمناً از اينكه ما را هم به باغهاي كودكيتان مي بريد ممنونم
————————-
احتمال داره، ولی چون من ترکی بيلميرم، نظری نمی دم.
سلام استاد
در وبلاگم چند خطی مانند داستان نوشتم که حقیقته ، قسمتی از زندگی خودمه .. خوشحال می شم بخوانید و نظرتون را بگید ..
منتظرم
سیدمحمد مرکبیان
———————-
حتما می خونم
گل ها به هواي بودن ا ت تن به باد مي دهند .
————————————-
سلام
شما دوتا خوبين؟
سلام منو به همديگه برسونين.
لبخند هم يادتون نره
سلام. داشتم فكر مي كردم خوش به حال بچه هايي كه در كودكي شان فرصت اين را داشته اند كه در چنين جاهايي بزرگ شوند. نه مثل ما توي چهار ديواري ها و پارك هاي كوچك…
—————————
شما ها هم توی همون چهارديواری يه چيزايی داشتين که بايد قدرشو بدونين. هرچقدر سخت، ولی همه يه تصوير قشنگ از کودکی شون دارن.
سلام استاد.دم دست داشتن همه اين اسامي گاهي خيلي سخت مي شه..
سلام آقاي معروفي عزيزم. مثل خواب روز اول خلقت، هنوز خاك كودكيم خيس است. يادم نمي آيد لازم شده باشد دنبالش بگردم سر خم كنم چرخي بزنم بلكه پيدايش كنم. كودكيم هميشه همين جاهاست وقتي مي نويسم وقتي مي خوانم وقتي مي خندم راه مي روم مي افتم مي نشينم… توي اداره و خانه و دانشگاه فرقي نمي كند، من بي دغدغه كودكم. هنوز هم از شيريني يك شكلات يا مهرباني يك سلام هي دلم غنج مي رود هي غنج مي رود. به رويم اخم هم كه بكنند لبهايم مي لرزد نه اينكه گريه بكنم نه، مي روم گوشه اي و بي صدا شازده كوچولو را مي خوانم كه مثل من دلواپس و دلتنگ اهلي كرده اش بود.
ببخش كه دير به دير سر مي زنم. هر روزم تا غروب توي اداره مي گذرد و بعد هم كه هي هاي زندگي و پايان نامه. شكر!
راستي ديشب بود به گمانم يا شب قبلترش كه خوابتان را ديدم. به گمانم خانه ي شما بودم خانمي كنارتان بود كه اسمش را پونه گفتيد. همانجا يادم آمد انگار توي وبلاگتان چند باري نامش را ديده بودم و بعد انگار آشناي چندين ساله ام بود. با شما هم خيلي حرف زدم يادم نيست حالا. بيدار كه شدم ديدم عجيب دلتنگ شده ام. گفتم بيايم اينجا به سلامي و درودي. پيروز باشيد
————————————-
عجب خوابی!
اينکه توی ناخوداگاه شما راه پيدا کرده باشم، منو برده توی فکر.
راستی چه خانواده ی بزرگی شده يم ماها.
به نظرم مياد يه مجموعه شکل گرفته که قدرت هرکاری رو داره، ولی اين قدرتو خرج نمی کنه، نگه می داره به عنوان يک اعتبار. و ازش احساس امنيت به دست مياره.
می بينی سميه جان؟ يک فاميل هزارتو شده يم و بايد قدرشو بدونيم.
سلام
جناب معروفی با یادداشتی درباره شاهکار سمفونی مردگان به روزم
ارادتمند رشوند
———————-
سلام آقای رشوند
مطلب رو خوندم. دست تون درد نکنه.
درباره ی سمفونی مردگان نقدهای زيادی نوشته و منتشر شده، ولی جامعه به نقد جديد محتاج تره. نگاه تازه، خون تازه، و حرف تازه
دوباره سکوت شد و دو پرهیب در پشت بام ماندند و آفتاب آفل را که انعکاسش در یک یک پنجره های رو به غرب شهر دیده می شد ، تماشا کردند . با آنکه ولند پشت به آفتاب نشسته بود ، از چشمهایش همان آتش مالوف ساطع بود .
ناگهان چیزی باعث شد که ولند به برج گردی پشت سرش توجه کند . از دیوارهای برج مردی ظاهر شد که عبوس بود و ژنده پوش و گل آلوده ، ریشی داشت و لباس شبروی پوشیده بود و صندلهای دست دوز به پا داشت .
ولند با نخوت به شبحی که نزدیک بود می شد نگاه کرد و با تعجب گفت : >
مرد با نگاه خیره و خشنی به ولند رو کرد و گفت :>
>
>
ولند که دهانش به لبخندی مچاله می شد جواب داد :
>
—————————
مثل يک خواب بود. نبود؟
باهاش کار کن. موضوع خوبی داره، لحنش هم خوبه
سلام آقاي معروفي… من اسم خيلي چيزها را نمي دانم وگاهي نخواسته ام بدانم نمي دانم چرا شايد بخاطر بدبيني كه به زبان دارم آخر فكر مي كنم تمام مشكلات انسان زير سر همين ماوراي باشد كه زبان به وجود آورده اما اين يك توجيح بيخود است يا شايد يك هوس خود نمايي نمي دانم.داستان هايتان را نخوانده ام مثلا وقتي به سمفوني مردگان فكر مي كنم خودم را به كوچه علي چپ مي زنم تا كمتر از خودم خجالت بكشم فكر كنم دليل اين كه چرا اسم خيلي چيزهارا نمي دانم را فهميديد اما تعلق خاطر دارم منظورم شما هستيد. در يك مستند ديدام كه سر يك نامه اشك ريختيد اما تا به حال كسي برايم نامه نفرستاده تابدانم چه احساسي دارد ولي مي دانم كه شما گريه كردن بلديد وهمين كافي ست كه من با افتخار دراين شهر دنبال دستمال بگردم دعوتتان مي كنم به وبلاگم اگر فرصت داشتيد منتظرتان هستم .
——————————–
فکر کنم مستندی که ديدی همون «موج و آرامش» باشه، کار رضا علامه زاده.
و هنوز اون نامه برام عزيزه. هميشه
من اون روز هشت تا نامه دستم بود و می تونستم يکيشو بخونم. نمی خواستم چيزی رو توجيه کنم، می خواستم با دلم راه برم. وگرنه خوندن نامه ی سيمين بهبهانی يا گلشيری يا زالزاده ارجح بود
باسيييييييييييييييي
اين چندمين باريه اومدم اينجا…………..كي بروز ميكنيد؟؟؟؟؟؟؟؟
منتظرم….منتظريم….كلمه لطفن…بنويس باسي….بازم ميام…هي ميام….بروز كنيد….حتي يه جمله…..
——————————-
در گير نوشتن بودم احمد جان.
کامپيوترم هم ايراد داشت، کمی عقب افتادم. ولی چشم.
سلام
کارگاه تان را دنبال می کنم. از هر لحاظ عالیست.
موفق تر باشید
http://www.nawisa.blogfa.com
—————————————–
خالد بزرگوارم
سلام
چند روز پيش کتاب رفيق مشترک مان آرش آذيش را در نشر گردون منتشر کردم، يک شعرش تقديم به توست. در شهر آرش بودم، يادت کرديم. شاعر حالش خوب بود. سلام رساندم
اميد که نويسنده ارجمند ما نيز خوب و خوش باشد
سلام
ميگم اين سوگوشي هم اينجا قضيه اي بغرنج شد ها!
يعني اينقدر مهم بود؟شايد هم يك حس نوستالژيك با خودش براي شما آورد.
————————–
سوگوشی که سهله، زيستن هم بهانه ای بيش نيست.
درست نمی گم؟
سلام.
پيرو ارادتي كه ميدانستم به رادي داريد فكر ميكنم برايتان جالب باشد نامه ايشان به نصرالله قادري.
http://salmanbahonar.blogfa.com/post-49.aspx
——————————–
ممنونم. خوندمش.
رادی
هميشه فکر می کردم وقتی برگردم ايران اول بايد برم سراغ رادی و بشينم يه کمی باهاش درد دل کنم.
سلام
برنامه ديگر در صداي آمربكا نداريد؟اگر مي شود زمانش را بگوييد…
————————–
سلام آقای چيت گران
فعلاً کمی گرفتارم.
من مثل خيلی از آدم ها توان تحليل هر روزه رو ندارم. برای يک ربع حرف زدن چهل و هشت ساعت زندگيم تعطيل ميشه.
و نمی فهمم چه جوری بعضی ها دو ساعت هر روز تحليل سياسی و اجتماعی و فرهنگی و عشقی و اقتصادی و ادبی و تاريخی می دن. حيرونم.
سلام استاد
کدام نامه؟ هیچ چیز مرا اذیت نکرد.
بله. زمان می گذرد، زمانه هم همراهش.
منظورتان را نفهمیدم از نامه!
استاد، می شود من هم روی شما اسم بگذارم؟ مثل باسی!؟
موفق باشید
—————————-
سلام کيهان عزيزم
چيز مهمی نبود. اينجوری دوستان ديگه مون هم سردرگم ميشن. اصلاً ولش کن؛ پی اش رو نگير.
خوبی؟
داستان تازه ننوشتی؟
سلام آقای معروفی عزيز
يكی از دوستانم در موردِ سوگوشی گفت: “ حشرهی شناگری است كه تقريبآ به اندازهی زنبوره و من فقط در اردبيل ديدم كه میياد لبِ حوض میشينه و میره توی آب و شنا میكنه و احتمالآ از آبِ مانده و سبز شده تغذيه میكنه.“
————————-
مرسی
سلام
ژورنالیستها در پرشین بلاگرز؛
خبرخوان (تکست و گرافیکی)، لیست و فید ژورنالیستها ارائه شده است.
http://persianbloggers.blogspot.com/2008/11/journalism-p.html
شما را به بازدید و استفاده از 19 خبرخوان تخصصی موجود دعوت میکنیم.
استاد عزیزم سلام . گویا بخش هایی از کامنتم که در داخل گیومه نوشته بودم ارسال نشده اند . با عرض معذرت دوباره می فرستم .
دوباره سکوت شد و دو پرهیب در پشت بام ماندند و آفتاب آفل را که انعکاسش در یک یک پنجره های رو به غرب شهر دیده می شد ، تماشا کردند . با آنکه ولند پشت به آفتاب نشسته بود ، از چشمهایش همان آتش مالوف ساطع بود .
ناگهان چیزی باعث شد که ولند به برج گردی پشت سرش توجه کند . از دیوارهای برج مردی ظاهر شد که عبوس بود و ژنده پوش و گل آلوده ، ریشی داشت و لباس شبروی پوشیده بود و صندلهای دست دوز به پا داشت .
ولند با نخوت به شبحی که نزدیک بود می شد نگاه کرد و با تعجب گفت : تو آخرین کسی بودی که فکر می کردم اینجا ببینم … چطور شد از میان همه ی آدمها سر و کله ی تو اینجا پیدا شد ؟
مرد با نگاه خیره و خشنی به ولند رو کرد و گفت : برای دیدن تو ای روح اهرمن و سلطان ظلمت ، آمده ام .
خب باجگیر سابق اگر برای دیدن من آمده ای چرا احوالم را نمی پرسی؟
چون اصلا دلم نمی خواهد خوب باشی .
ولند که دهانش به لبخندی مچاله می شد جواب داد :
پس متاسفم که باید خودت را با واقعیت سلامت حال من وفق بدهی . همین که سر و کله ات بر این پشت بام پیدا شد مسخره بازی را شروع کردی . از لحن صحبتت فهمیدم . طوری صحبت می کردی که انگار وجود اهرمن و ظلمت را منکری . فکرش را بکن ، اگر اهرمن نمی بود کار خیر شما چه فایده ای می داشت و بدون سایه دنیا چه شکلی پیدا می کرد ؟ مردم و چیزها سایه دارند . مثلا این سایه ی شمشیر من است . در عین حال موجودات زنده و درختها هم سایه دارند … آیا می خواهی زمین را از همه درختها ، از همه ی موجودات ، پاک کنی تا آرزویت برای دیدار نور مطلق تحقق یابد ؟ خیلی احمقی .
×××××××××
استاد کتاب را که خواندم یاد ملکوت بهرام صادقی افتادم . پیوندی بین ملکوت و مرشد و مارگریتا احساس می کنم . با این تفاوت که به قول شما مرشد و مارگریتا مثل یک خواب بود اما ملکوت مرا به خلا برد . حتی بعد از خواندن دوباره ملکوت حس معلق بودنی که بار اول در من ایجاد کرده بود رهایم نکرد.
امروز با دوستی درباره ی مرشد و مارگریتا صحبت می کردم . دوستم چندین سال پیش داستان را خوانده بود و بخشهایی از آن را فراموش کرده بود . اما بحث خوبی داشتیم درباره عقاید سیاسی بولگاکف و تاثیری که اعتقاداتش بر نوشته هایش گذاشته . به دوستم درباره نوع روایت داستان گفتم . و اشاره کردم به داستانی که مرشد درباره ی حضرت مسیح نوشته و ما در طول رمان می خوانیمش . زمانی که این بخشها را می خواندم تصاویری از فیلم بوی کافور عطر یاس آقای فرمان آرا در ذهنم نقش بست . و بلافاصله رمان درخشان بره ی گمشده ی راعی مرحوم گلشیری . شاید مقایسه ام صحیح نباشد . اما من نوع روایت مرحوم گلشیری را بیشتر می پسندم . به نظرم زیباتر است . البته این نظر شخصی من است و شاید بر می گردد به زلفی که با کارهای گلشیری گره زده ام . دوستم می گفت کتابهای گلشیری چند سال دیگر دوباره کشف می شوند .
باسي
منتظر ميمونم
سرگرم ميكنم خودمو با راديو زمانه
با صداتون
با معلميتون
بازم گوش ميدم…براي چندمين بار….
بازم ميخونم
…………………………….
كاش همه ي نوشته هاتونو نخونده بودم….حفظشون كردم….منتظر ميمونم..ميمونيم.
„کراواتی ها به بهشت نمی روند !!!“
……… چهل پنجاه ساله های تهرانی ، خوب یادشان است که اوایل انقلاب ، خیابان پهلوی اسبق ؛ مصدق سابق ؛ ولی عصر امروز ، حد فاصل دوراه یوسف آباد تا میدان ولیعصر ، مدت مدیدی شده بود پاتوق انواع دست فروش ها ! به طوری که تمامی پیاده روی پهن خیابان ، آن چنان اشغال شده بود که به جز باریکه راهی تنگ ,راهی برای عبور نبود. ابتدا دست فروش های لباس ،هر از جایی بساطشان را پهن کردند و صدای اعتراض مغازه دارها هم به جایی نرسید ! کم کم ؛ از هر صنف و دسته ای که فکرش را بکنی ، یک شعبه بساطی در کنار پیاده رو خیابان مصدق آن روز ، زده شد. قیمت هاشان هم ،خوب ؛ مناسب حال بود و مشتریانشان هم هر روز بیشستر از دیروز ! بساطی ها که دیدند کارشان گرفته و شهر هم شهر هرت است و بی قانون ! به فکر سرپناهی افتادند که هم از آزار و آسیب برف و باران و باد و آفتاب در امان باشند و هم اینکه سر قفلی بساطیشان را تثبیت کنند . به همین خاطر هم هر یک به وسعش چادری علم کرد و به جای بساطی ؛ دکه و دکانی به هم زد . تا آنجا که تا چشم به هم بزنی ، تمام پیاده روی خیابان مصدق شد چادرها و دکه های به هم پیوسته بزرگ و کوچک !
……… غیر از بساطی ها یکی دو نفری هم بودند „فرصت طلب“ . از همانها که از آب کره می گیرند . این ها که دیدند موقعیت مناسب است ، چادرهایی را علم کردند ، که هم بزرگتربود ؛ و هم شیک تر و با کیفیت تر !
و ودیعه ای تعیین کردند و اجاره ای ؛ بساطی های جدید هم که دیر جنبیده بودند و جایی نداشتند برای بساطشان ؛ با هر قیمتی این چادرها را اجاره می کردند . دوستی داشتم که آن موقع دانشجوی دانشگاه هنرهای زیبا بود و تآتر می خواند . او و دوستانش به هر دری زده بودند ؛ بلکه سالن تآتری را برای تمرینشان بیابند ؛ داستانشان شده بود جن و بسم ا… . تا اینکه با „ممد کراواتی“ آشنا می شوند ، که یکی از همان فرصت طلب ها بود که ، چادری علم کرده بود و دامی گسترده ؛ تا شکار چه باشد و چه پیش آید ؛ که قرعه به نام گروه تآتری این دوست ما در آمد ؛ و چقدر خوشحال بودند ، که بالاخره سر پناهی و جایی یافته اند برای تمرینشان ! حال اینکه این گروه دانشجویی آس و پاس ، چگونه توانستند ودیعه و پول پیش چادر را تهیه کنند ؛ خود داستانی است مفصل ! خلاصه بعد از پرداخت ودیعه و اجاره چادر ، مستقر شدند و شروع کردند به تمرین .
………. اوایل چادر خالی بود و هوا سرد . کم کم هر یک از گروه وسیله ای با خود آورد . یکی والور نفتی برای گرما و پخت و پز ، یکی پتو و تخت و تشک برای استراحتشان ، یکی زیر انداز و صندلی کهنه ای برای نشستن . خلاصه خیلی طول نکشید ، که چادر شد ، گرم و محل زندگی . دانشجو بوددند و هر یک از شهری . چادر شد هم محل تمرین پیس های تآتری شان ؛ و هم خوابگاه و محل زندگیشان . تا چشم به هم زدند ، ماه تمام شد و سر و کله „ممد کراواتی“ پیدا شد برای دریافت اجاره . بچه ها که با هزار قرض و قوله ودیعه را جور کرده بودند ، دیگر هیچکدام راه به جایی نداشتند تا اجاره را که ، کم هم نبود جور کنند . مهلت خواستند و ممد کراواتی پس از کلی منت ؛ 48 ساعت مهلت داد . بچه ها به هر دری زدند ؛ نشد که اجاره جور شود . مهلت تمام شد و دوباره سر و کله ممد کراواتی پیدا شد . بچه ها هر کدام به زعم خودشان ؛ زبان ریختند و خواهش و تمنا کردند تا مهلتی دیگر بگیرند . ممد کراواتی این بار خیلی سخت گرفت ولی بالاخره 48 ساعت مهلت را تمدید کرد . بچه ها این بار هر زوری داشتند زدند تا بلکه خجالت ممد کراواتی را نکشند . ولی نشد که نشد .
………. این بار دیگر ، راهی برای فرار نبود . ممد کراواتی هم ، بی هیچ ثانیه ای تآخیر ، سر 48 ساعت پیدایش شد . بچه ها که دیگر ، هیچ فکری به ذهنشان نمی رسید ، ابتدا شروع کردند به تعریف و تمجید و پاچه خاری اجباری ؛ و تعارف قهوه و سیگار مالبورو . یک باره ، یکی از بچه ها ، از دهانش در رفت که „ممد آقا عجب چهره نیمیکی داری انگاری ساخته شده برای آرتیستی !“ ممد کراواتی که تا آن موقع ، چنان اخمی کرده بود که با یک من عسل هم نمی شد خورد ؛ به یک باره گل از گلش شکفت و چنان نیشش تا بنا گوش باز شد ، که چشمان بچه ها از حیرت ، هر کدام از گشادی به اندازه یک پیاله شد . ممد کراواتی بادی به غبغب انداخت و گفت :“ جدی میگی!؟ قبلا هم بهم گفتن ؛ حقیقتش یکی دو تا پیشنهاد هم داشتم ؛ که خیلی باهاشون حال نکردم ….“ بچه ها که دیدند ، موقعیت مناسب است ، هر کدام به طریقی ، شروع کردند به تعریف و تعارف . تا حدی که یکی از بچه ها دعوتش کرد به تمریناتشان . ممد کراواتی هم که عشق آرتیستی اختیار از کفش ربوده بود ، آب لب و لوچه اش را جمع کرد و گفت :“خیالی نیست ؛ فقط گفته باشم ؛ من غیر نقش اول شرمندتون میشم !!!“
………. دوستم تعریف می کرد : چشمتان روز بد نبیند؛ از فردا حکایتی داشتیم با این „ممد آقای کراواتی“ . اولا که به هیچ عنوان حاضر نبود ، کوچکترین تغییر لباسی دهد . و اصرار داشت که الا و بلا ، فقط و فقط با کت و شلوار گاواردین مشکی و پیراهن یقه آهاری انگلیسی و کراوات شرابی ابریشمی ایتالیا ، بازی می کند و بس ! از آن بد تر لهجه لاتی چاله میدانیش بود ؛ که خودمان را کشتیم که حداقل کمی با تیپ جنتلمنیش هماهنگ کنیم ؛ نشد که نشد . دست آخر هم مجبور شدیم ؛ نمایشنامه ای بنویسیم ، متناسب با شخصیت ایشان . بچه های گروه از این وضعیت تحمیلی به قدری کلافه بودند ؛ که اصلا ، دل به کار نمی دادند . ولی در عوض بیشتر از همه “ ممد کراواتی“ بود که چنان با عشق و علاقه ، دیالوگ ها و نقشش را تمرین می کرد که باعث حیرت و تعجب همه شده بود . تا بالاخره هم پس از سه چهار پنج ماهی ، با تلاش بچه ها و دست به جیب شدن „ممد آقا“ سالنی برای نمایش تدارک دیدیم و با تراکت هایی که تهیه دیده بودیم ؛ جماعتی را به سالن کشیدیم . شب اول اجرا ، خیلی از صندلی ها خالی بود ولی باز هم کمتر از انتظارمان نبود . شب اول اجرا که تمام شد ، بیش از ده دقیقه همان تماشاچیان اندک برایمان ایستاده کف زدند . و تمامشان بدون استسناء از „ممد کراواتی“ امضا گرفتند ! شب بعد حتی یک صندلی خالی هم نبود . و بلیط های شب های بعد تا یکی دو هفته رزو شده بود .
……….. یکی از مجله های معروف تآتری نوشت :“ نمایشنامه کراواتی ها به بهشت نمی روند“ با بازیگری آقای محمد ……… معروف به „ممد کراواتی“ پس از مدت ها جانی تازه به تآتر بخشید ……!!!
همراهیتان را خواهانم .
سلام
من يك سالي ميشه كه دارم روي داستان شيخ صنعان براي ارائه به همايش خوارزمي كار مي كنم. چند تا سوال دارم. امكانش هست از شما بپرسم؟ فرصت دارين.
موفق باشيد.
با تشكر
———————————
سلام
آره بپرسين اگه بلد بودم جواب ميدم
درود
نگاه ديگرگون به ريزه كاري هاي آفرينش… به پيرامون هميشه برام خيال انگيز بوده و هست… اين شيوه ي نگاه اما توي اين دستگاه مسخره ي بيمار كاري من در ايران، سبب ميشه كه گاهي مثل ديروز كارم به بازخواست و محاكمه و حرف مفت شنيدن بکشه…. پس از اون هم دلم لك بزنه برا رفتن… برا نبودن… و براي خواب.. كه به قول حسين پناهي خدا بيامرز
مي خوام بخوابم خواب كه ديگه كار نيست كه از صبح تا شب يا مفت بگي يا مفت بشنوي، آخرشم اونقدر سر به سرت بذارن که سر بزنی به طاق و…
شاد و خوشبخت باشید.
سلام استاد….
چقدر دوس دارم اینده ی نوشتن ام چیزی مثل شما باشه …..
————————-
کاش آرزوی بهتری داشتی.
سلام استاد عزیز
چشم، پی اش را نمی گیرم…
استاد مرسی، خوبم. یعنی اگر مریضی های موروثی ام را کنار بگذارید، خوبم.
شما خوب هستید؟
داستان تازه فقط یکی نوشتم…
و ممنونم، خیلی محبت کردید استاد. امروز یکی از دوستان بهم خبر داد که داستانم را در گردون سایتتان منتشر کردید و چقدر خوشحال شدم. مگر برایم چیزی از این با ارزش تر است؟
کاش ایران بودید. حالا نمی شود یک کاری کرد که برگردید؟ یک نامه بنویسیم و خواهش کنیم استاد معروفی که به ایران برگشت کاری باهاش نداشته باشند، لطفاً. بلاخره این ها هم بند ناف داشته اند و حالا نافی دارند گنده، به هر حال از گرمای تن و جان مادرشان تغذیه کرده اند. نمی شود؟
کاش ایران بودید، کاش برگردید.
———————————–
بهت تبريک می گم که داستانت منتشر شده.
بيشتر به داستان بپرداز
درود استاد
به بهانه فيلتر شدن ياري نيوز … و آنتي فيلتري به نام شريعتمداري!
سلام استاد
آري.زيستن بهانهاي ست براي سرگرمي خدا!
درست نميگم؟
————————-
تو اگر بخواهی خود خدايی. شکل و رنگ و طعم و عطر اين خدا را از قلبت بپرس. حتماً وقتی دختر بچه ی کوچواوی دوسه ساله ای را بوسيده ای، همان وقت توی دلت گفته ای: خدا… و پراز يک حس خوب شده ای
درست نمی گم؟
عباس معروفی: “ فقط میدانم که در اين جهان تنها هستم، تا کنون چيزی حدود پنج هزار صفحه ادبيات داستانی نوشتهام، دهها هزار صفحه نشريه انتشار دادهام، و اين فعلگی شبانهروزی سرنوشت من است؛ نوشتن“
سحر خيزان به سرناها دميدند
نگهبانان مشعل ها دويدند
غريو از قلعه ويرانه برخاست
گرفتاران به آزادي رسيد ند
درود بر عباس معروفي .
—————————
کتاب رسيد؟
سلام بر مرد خلوت رفته ,عباس عزیز من اومدم ایران و همیشه فکر میکردم سایت شما فیلترینگ هست امما چه خوب که نیست.عباس جان دوست دارم.جواد هرمس
—————————-
نمی دونم با کدومش خوشحالی کنم. با فيلتر يا بی فيلتر؟
ياد داستان شبانه افتادم. يه جاييش يه ديالوگ هست که دوستش دارم
گفتم اسمت چيه؟
گفت هما
گفتم فيلتردار؟
عاشقانه از سوگوشی و سوگوشی هایتان گفتید .بی پرده باز هم مهربانی را برای حشرات به ارمغان آورده اید.
اما در دل خسته ی من رمقی برای درک دنیای آنها و ارزش آنها در ادبیاتمان نمانده.برای من حقیقت تلخ جدایی نزدیک از تمام دفتر عشق هایم به ارمغان آمده که دیر یا زود باید مستانه و اشک ریزان ترک گویم اینجا را .
شما می فهمید .
شما این جملات را ذره ذره چشیده اید و میدانم که در گوشه ی ذهنتان اگر مانده باشد باز هم مقصود من به تحرک خواهد آمد .
گاه و بیگاه از دروازه ی دل برایتان ناله ایی سر میدهم ،ترا به هر آنچه میدانید نگویید برایتان صدای جغد شده ام. چرا که دیگر گوشی و غریزه ای برای ادراک طعم گس بعضی درد ها نمانده .
سپاسگزارم
———————————-
شکيب جان
گاهی فکر می کنم تمام غم ما نوشتن و انتشار نوشته های ما بوده و نه چيزی ديگر. و هميشه ياد دوران امير مبارزالدين محمد می افتم و لعنتش می کنم. اما در همين دوران حافظ سکه ی خود را ضرب کرد.
مهم نيست کجا باشی، مهم اين است که باشی. جايی محکم برای خودت بسازی و آنجا بايستی.
بعدش مهم نيست که کجا باشی، هرجا باشی سر جايت ايستاده ای. چند سال پيش مصاحبه ای از من در روزنامه ای در ايران چاپ شد که تيترش چنين بود: «ما هستيم، بدجوری هم هستيم.»
بنابراين توی دلت اين را بگو
و شکيبا باش
سو گوشي تك گه زير سن
سئوال گئوزه دوزور سن
سنن جواب ايسته سم
سو التيندا اوزور سن
http://www.orchidweb.jp/orchidshow/iwate2005/calanthe.htm سلام. يك نوع اركيده هم به اين نام است كه ان را ميتوانيد در ادرس بالا ببينيد.
من آیدین شده ام
آیدین
می خواهم بشناسم خابقم را
خدایم را
معرفی کن
کی هستی؟
سلام. خسته نباشيد.
تركيه زندگي مي كنم. خيلي علاقه مند به شعر هستم. شما كتاب شعر ي كه از خودتون يا كسي ديگر چاپ كرده باشيد داريد. كه من سفرش بدم؟
يا كتاب شعر جديد و خوبي كه به دل آدم بشينه. بيشتر كلاسيك و بيشتر غزل.
ممنونم از شما.
درود استاد جان
نخير هنوز كتاب را دريافت نكرده ام
منتظرم.خيلي زياذ و شرمنده لطف شما.
سلام استاد
اومديم كارتمونو بزنيم بگيم خيلي مخلصيم و بريم
مخلصيم بدجوري هم مخلصيم
دی بی از من پرسید که درباره ی این چیزهایی که همین الان برای شما تعریف کردم ، چه فکر می کنم . نمی دانستم چه بهش بگویم . اگر حقیقتش را بخواهید ، نمی دانم درباره ی آنها چه فکر می کنم . خیلی متاسفم که این چیزها را به خیلی از اشخاص گفتم . تنها چیزی که می دانم این است که دلم برای تمام آن چیزهایی که درباره ی شان گفتم تنگ می شود . مثلا حتی استرایدلر و آکلی . فکر می کنم که حتی برای موریس بی پدر و مادر هم تنگ می شود . جدا مسخره است . اگر از من می شنوید ، هیچ وقت چیزی به کسی نگویید . اگر بگویید یواش یواش دلتان برای همه تنگ می شود .
——————————
ناتوردشت يکی ار محبوب ترين رمان های قرن ماست.
تفاوتش هم با رمان های ديگر اين است که تو از از جاش بخوانی، شنونده می شناسدش.
برای نويسنده ی 90 ساله اش آرزوی طول عمر می کنم.
سلام آقای معروفی عزیز
با عرض معذرت ،من هنوز منتظرم…
———————————
خانم بهانه
زير همون نظر قبلی براتون نوشتم.
منتظر چيز ديگری هم هستين؟
استاد اين سنگسر كه نوشتيد همان سنگسر استان سمنان است يا جاي ديگه اي ؟
———————
بله
همين سنگسر خودمان
خانم مينو لطفا زبان آذري نگيد چون معني نميده بهتره بگيم زبان تركي آذربايجاني جرا كه اين زبان لهجهاي از چندين لهجه زبان تركيه
سلام
عجب! قشنگ یادمه که توی دو سه سالگی، قبل از مهاجرت به تهرون، عادت داشتم براي هر چی که میخواستم، مقیاسم مورچه بود: „مامان، آب میخوام، به اندازهٔ بیست تا مورچه“، اونم هر مورچهای نه، مورچه سواری (اون طوری که کرمونیا این مورچههای سیاه بزرگ رو می نامند). تمام این سالها فکر میکردم اصطلاح „مورچه سواری“ خاص کرمونه، کلی شگفت زده شدم از دیدن این لفظ ترجمه شده از آذری: مورچهای که اسب دارد!
ممنون
سلام ما در زبان کردى به این سوگوشى ها میگوییم (ئاو رهشن کهرهوه)یعنى با حرکتشان روى آب ،آب را روشن و شفاف میکنند.همین جورى گفتم بدانید
—————
مرسی
شايد به درد کسی ديگر هم خورد
جناب معروفی عزیز سوگوشی یا سو قوشی به معنی پرنده ی ابی به گمانم همان است که در برخی مناطق خراسان به ان اب خیزک میگویند.که حشره ای شبیه
ملخ با هشت پا و بسیار چابک است
——————
شايد
با درودي بيكران خواندن داستانهاي زندگيتان مرا هم به سالهاي دور ميبرد و اشك در چشمانم حلقه ميبندد تا نگين نوشته هايتان را در ميان گيرند .