هر به ايامی پدربزرگ از سنگسر به تهران میآمد که مدتی هم پيش ما بماند، و يکی کارهاش اين بود که پروانهی رنگی ذهنش را يک جوری بدوزد به ديوار. به مامانم میگفت سر و وضعم را مرتب کند تا مرا به عکاسخانهی هلند ببرد. گاهی مامان با ما میآمد، و گاهی اسماعيل همراهیمان میکرد. چند باری هم يادم هست که عکاس خبر کرده بود که در حياط خانه يا در اتاق مهمانی عکسهايی از ما به يادگار بگيرد.
پدربزرگ شايد خيال میکرده بايد از کودکی که ديگر نخواهد بود چيزی به يادگار بگذارد، شايد درست فکر میکرده؛ آن کودک ديگر وجود ندارد، چيز ديگری شده، و در رودخانهی زمان آنقدر سابيده شده که نمیتوان گفت اين همان سنگ است. پدربزرگ اما خودش سالها بود که چهرهاش تغييری نمیکرد، فقط پيرتر میشد. همانی بود که هميشه بود.
آيا اين رفتار ناخوداگاه او که پافشاری داشت عکسی با معصوميتهای کودکانهی نوهاش بگيرد، بازتاب خواستهی ناگفتهی من بود که با نگاهم پدربزرگ را وادار به چنين کاری با منطق کودکانه میکردم؟ معلوم نيست، هر چه بود لطفی بود که او در حق من روا میداشت. اين لطف بیدريغ را من در يک نامه از او که برای پدرم نوشته بود فهميدم. و فهميدم که آفتاب هم بیدريغ میتابد، همچنانکه پدربزرگ مرا دوست داشت.
در سالهای کودکی و نوجوانی البته اين را نمیفهميدم، و همه چيز بر من عادی میگذشت. خيال میکردم همينطور بايد باشد که هست. سالها بعد وقتی نامههای مانده از او را دستهبندی میکرديم ديديم در تمام نامههاش مهمترين مسئلهی زندگيش باسی بوده. در يکی از نامههاش نوشته بود: ديروز برای امری از خانه بيرون رفته بودم، در مراجعت دانستم باسی در غيبت من شمعدانیهای حوضخانه را پرپر میکند، و وقتی مانعش میشوند با گريه خانه را روی سرش میگذارد. گفتهام ديگر مانعش نشوند و بگذارند هر کار دلش میخواهد با شمعدانیهای من بکند. امروز که او را به حوضخانه بردم اصلاً و ابداً کاری به شمعدانیها نداشت. دور و بر من میچرخيد و خوشحال بود.
بعدها که سيزده چهارده ساله بودم، تمام مسئلهی او سربازی رفتن عنقريب من بود. میگفت: «میخواهند باسی مرا ببرند سربازی و من دستم به جايی بند نيست.» و از سربازی رفتن من يک فاجعه در ذهنش ساخته بود، حال که هنوز چند سالی به وقت سربازیام مانده بود. میگفت: «وقتی رييس انجمن شهر بودم کجا بودی؟» و نگاهم میکرد. «من دو هزار نفر را از سربازی معاف کردم، هر سال يک عده را معاف کردم.» و من دغدغهاش را نمیفهميدم. هيچ نمیفهميدم.
چند سال بعد درست در چنين روزی که من هجده ساله شدم، روز بيست و هفتم ارديبهشت 54 خبرم کردند که پدربزرگ ديگر کسی را نمیشناسد. رفتم گاراژ اتو سير فروتن، و غروب رسيدم سنگسر.
در حوضخانه از مدتی پيش قفل شده بود، شمعدانیها را چيده بودند دور حوض بزرگ حياط. تمام فاميل بيرون گرمخانهی پدربزرگ جمع شده بودند. تا رسيدم مامان گفت: «کاش همان پريروز با ما میآمدی. حالا ديگر کسی را نمیشناسد. برو ببينش.»
وقتی وارد گرمخانه شدم ديدم روی تختخوابش نشسته و به پنجرهی مقابلش نگاه میکند. چند متکا زير سرش گذاشته بودند که حالت خوابيده و رقتانگيز نداشته باشد. پدر و عمويم پای تخت نشسته بودند و نگاهش میکردند، و اتاق پر از آدم بود. فکر میکنم همهی خانواده آنجا بودند. لحظاتی نگاهش کردم و بیاختيار گفتم: «باباجی!»
گفت: «باسی جان، آمدی؟» و بازو گشود که بروم کنارش دراز بکشم. کسی که عشق را برام تعريف کرده بود، حالا برام بغل گشوده بود. مامان گفت: «برو ديگر، چرا معطلی؟»
و من رفتم زير لحافش، و او تنگ بغلم کرد. کسانی که در اتاق بودند زدند زير گريه، بعضی هم از اتاق بيرون رفتند. پدربزرگ داشت چيزی برای من تعريف میکرد. بعد ساکت شد و نگاهم کرد. آنوقت دست راستش را آورد روی قلبش و شروع کرد به جستجو، جوری که همه متوجه شدند دنبال چيزی میگردد؛ آنوقت چند پر گل ياس خشکيده از جيب پيرهنش در آورد و گذاشت توی دستم.
اين آخرين کارهايی بود که توی اين دنيا انجام داد.
يک ساعت بعد هم چشمهاش را بست و تنهام گذاشت. و من سالهاست نتوانستهام برای اين مسئله پاسخی پيدا کنم که چرا درست در چنين روزی؟
آدميزاد گاهی سنگ میشود. سنگی که گوشهای از دنيا مانده و قدرت و ارادهای ندارد. و اين اجبارها در عواطف او نقش ايفا میکنند. گاه يک دلتنگی ساده، بلايی سر آدم میآورد که تصميمها و رفتارهای تو را از مسير طبيعی و منطقی خارج میکند. هر چه از تقدير میگريزی انگار به آن نزديکتر میشوی. حتا به هنگامی که از من میرنجی و میگريزی و دور میشوی. آنقدر دور میشوی که میخواهی تا آنسوی جهان از من فاصله بگيری، و میگيری. دنبال جای امن میگردی، وقتی چشمهای گريانت را باز میکنی میبينی توی بغل خودم آرام گرفتهای.
گريزی نيست. گزيری هم نيست. بايد ادامه داد. مثلاً من جوری تربيت شده بودم که در عمرم هرگز تمايلی به کار سياسی نداشته باشم. هميشه از سياست و احزاب و پلههای قدرت فرار کردم. سياسیکار نبودم، اما در حد سياسیکارهای شاخهی نظامی آسيب ديدم، کتابفروش نبودم، ولی بيشتر از همهی کتابفروشها کتاب فروختم. میخواهم بدانم آيا اين تقدير است که چنين از راه دور کمانه کرده و قلب کسی را در جايی ديگر نشانه گرفته؟
پدرم بيمار و بستری است. سالهاست که او را نديدهام. میگويند ديگر کسی را نمیشناسد، فقط نگاه میکند. نمیدانم میبيند يانه. فقط میدانم که روز به روز فاصلهاش با زندگی بيشتر میشود. چند وقت پيش مامان میگفت: «من تا به حال بهت نگفته بودم، وقتی رفتی افسرده شد و ديگر برنگشت به حال اول. بعد هم آلزايمر گرفت و حالا هم اينجوری شده. ديگر کسی را نمیشناسد.»
چند روز پيش مامان يک عکس برام فرستاد. گفت: «اين توی کيف بغلیش بود.» و من سخت برای پدرم دلتنگم.
پدربزرگ شايد خيال میکرده بايد از کودکی که ديگر نخواهد بود چيزی به يادگار بگذارد، شايد درست فکر میکرده؛ آن کودک ديگر وجود ندارد، چيز ديگری شده، و در رودخانهی زمان آنقدر سابيده شده که نمیتوان گفت اين همان سنگ است. پدربزرگ اما خودش سالها بود که چهرهاش تغييری نمیکرد، فقط پيرتر میشد. همانی بود که هميشه بود.
آيا اين رفتار ناخوداگاه او که پافشاری داشت عکسی با معصوميتهای کودکانهی نوهاش بگيرد، بازتاب خواستهی ناگفتهی من بود که با نگاهم پدربزرگ را وادار به چنين کاری با منطق کودکانه میکردم؟ معلوم نيست، هر چه بود لطفی بود که او در حق من روا میداشت. اين لطف بیدريغ را من در يک نامه از او که برای پدرم نوشته بود فهميدم. و فهميدم که آفتاب هم بیدريغ میتابد، همچنانکه پدربزرگ مرا دوست داشت.
در سالهای کودکی و نوجوانی البته اين را نمیفهميدم، و همه چيز بر من عادی میگذشت. خيال میکردم همينطور بايد باشد که هست. سالها بعد وقتی نامههای مانده از او را دستهبندی میکرديم ديديم در تمام نامههاش مهمترين مسئلهی زندگيش باسی بوده. در يکی از نامههاش نوشته بود: ديروز برای امری از خانه بيرون رفته بودم، در مراجعت دانستم باسی در غيبت من شمعدانیهای حوضخانه را پرپر میکند، و وقتی مانعش میشوند با گريه خانه را روی سرش میگذارد. گفتهام ديگر مانعش نشوند و بگذارند هر کار دلش میخواهد با شمعدانیهای من بکند. امروز که او را به حوضخانه بردم اصلاً و ابداً کاری به شمعدانیها نداشت. دور و بر من میچرخيد و خوشحال بود.
بعدها که سيزده چهارده ساله بودم، تمام مسئلهی او سربازی رفتن عنقريب من بود. میگفت: «میخواهند باسی مرا ببرند سربازی و من دستم به جايی بند نيست.» و از سربازی رفتن من يک فاجعه در ذهنش ساخته بود، حال که هنوز چند سالی به وقت سربازیام مانده بود. میگفت: «وقتی رييس انجمن شهر بودم کجا بودی؟» و نگاهم میکرد. «من دو هزار نفر را از سربازی معاف کردم، هر سال يک عده را معاف کردم.» و من دغدغهاش را نمیفهميدم. هيچ نمیفهميدم.
چند سال بعد درست در چنين روزی که من هجده ساله شدم، روز بيست و هفتم ارديبهشت 54 خبرم کردند که پدربزرگ ديگر کسی را نمیشناسد. رفتم گاراژ اتو سير فروتن، و غروب رسيدم سنگسر.
در حوضخانه از مدتی پيش قفل شده بود، شمعدانیها را چيده بودند دور حوض بزرگ حياط. تمام فاميل بيرون گرمخانهی پدربزرگ جمع شده بودند. تا رسيدم مامان گفت: «کاش همان پريروز با ما میآمدی. حالا ديگر کسی را نمیشناسد. برو ببينش.»
وقتی وارد گرمخانه شدم ديدم روی تختخوابش نشسته و به پنجرهی مقابلش نگاه میکند. چند متکا زير سرش گذاشته بودند که حالت خوابيده و رقتانگيز نداشته باشد. پدر و عمويم پای تخت نشسته بودند و نگاهش میکردند، و اتاق پر از آدم بود. فکر میکنم همهی خانواده آنجا بودند. لحظاتی نگاهش کردم و بیاختيار گفتم: «باباجی!»
گفت: «باسی جان، آمدی؟» و بازو گشود که بروم کنارش دراز بکشم. کسی که عشق را برام تعريف کرده بود، حالا برام بغل گشوده بود. مامان گفت: «برو ديگر، چرا معطلی؟»
و من رفتم زير لحافش، و او تنگ بغلم کرد. کسانی که در اتاق بودند زدند زير گريه، بعضی هم از اتاق بيرون رفتند. پدربزرگ داشت چيزی برای من تعريف میکرد. بعد ساکت شد و نگاهم کرد. آنوقت دست راستش را آورد روی قلبش و شروع کرد به جستجو، جوری که همه متوجه شدند دنبال چيزی میگردد؛ آنوقت چند پر گل ياس خشکيده از جيب پيرهنش در آورد و گذاشت توی دستم.
اين آخرين کارهايی بود که توی اين دنيا انجام داد.
يک ساعت بعد هم چشمهاش را بست و تنهام گذاشت. و من سالهاست نتوانستهام برای اين مسئله پاسخی پيدا کنم که چرا درست در چنين روزی؟
آدميزاد گاهی سنگ میشود. سنگی که گوشهای از دنيا مانده و قدرت و ارادهای ندارد. و اين اجبارها در عواطف او نقش ايفا میکنند. گاه يک دلتنگی ساده، بلايی سر آدم میآورد که تصميمها و رفتارهای تو را از مسير طبيعی و منطقی خارج میکند. هر چه از تقدير میگريزی انگار به آن نزديکتر میشوی. حتا به هنگامی که از من میرنجی و میگريزی و دور میشوی. آنقدر دور میشوی که میخواهی تا آنسوی جهان از من فاصله بگيری، و میگيری. دنبال جای امن میگردی، وقتی چشمهای گريانت را باز میکنی میبينی توی بغل خودم آرام گرفتهای.
گريزی نيست. گزيری هم نيست. بايد ادامه داد. مثلاً من جوری تربيت شده بودم که در عمرم هرگز تمايلی به کار سياسی نداشته باشم. هميشه از سياست و احزاب و پلههای قدرت فرار کردم. سياسیکار نبودم، اما در حد سياسیکارهای شاخهی نظامی آسيب ديدم، کتابفروش نبودم، ولی بيشتر از همهی کتابفروشها کتاب فروختم. میخواهم بدانم آيا اين تقدير است که چنين از راه دور کمانه کرده و قلب کسی را در جايی ديگر نشانه گرفته؟
پدرم بيمار و بستری است. سالهاست که او را نديدهام. میگويند ديگر کسی را نمیشناسد، فقط نگاه میکند. نمیدانم میبيند يانه. فقط میدانم که روز به روز فاصلهاش با زندگی بيشتر میشود. چند وقت پيش مامان میگفت: «من تا به حال بهت نگفته بودم، وقتی رفتی افسرده شد و ديگر برنگشت به حال اول. بعد هم آلزايمر گرفت و حالا هم اينجوری شده. ديگر کسی را نمیشناسد.»
چند روز پيش مامان يک عکس برام فرستاد. گفت: «اين توی کيف بغلیش بود.» و من سخت برای پدرم دلتنگم.


145 Kommentare
„امروز“ هم اما آفتاب بی دریغ می تابد..
این قانون طبیعت است که با عشق یاسها را به دست دیگری بسپریم..
بی تاب شدم
گریزی نیست
برایتان آرزوی آرامش می کنم
با مهر
—————–
ممنون
[برایم بسی جالب است که با انتشار نوشته ی جدیدتان، Feed Reader ذهنم مرا به سوی خواندنش به اینجا می کشاند.]
با دلتنگی هایتان شریکم! سلام و آرزوی شادکامی خدمت جناب معروفی گرانقدر
———————–
سلام آقای ضيايی
هنوز در شرق خبری هست؟ گمانم شما در فليپين بوديد، نيست؟
سلام اقای معروفی چندروز پیش با مادرم برنامه شمارو توشبکه بی بی سی میدیدیم. دیدم که دلتنگید از نگاهتون از صداتون پیدابود . حالا این نوشته لطیف راجع به باباجی…اشک توی چشمام پرشد .غربت شمارو با همه احساسم درک میکنم .دستای گرم مهربون باباجی که دستای کوچولوی باسی رو تو دستاش گرفته و اون باسی با اون نگاه با افتخار به دور که یعنی این منم باسی قهرمان که یه باباجی دارم که مثل کوه پشت سرمه. همون جوری باشید اقای معروفی با همون نگاه قدرتمند چون همه ما واقعا دوستتون داریم و دلتنگ دلتنگی های شما هستیم.
—————-
از لطف شما سپاسگزارم
نمی دانم چرا نمی شود جلوی این اشکها را گرفت
چرا باید این همه درد با تو باشد سنگ هم که باشی ترک بر می داری
لحظه را به یاد می آورم :صبح بود تمام شب را ریاضی خوانده بودم تا بروم امتحان شاید مدرکی دستم را بگیرد داداش کوچولویم از زیر لحاف نگاهی به من کرد و خواب آلود و خسته گفت ببین (قاقا ننه)مادربزرگمان چرا خر خر می کند سرش از روی متکا افتاده بود بلندش کردم دوباره افتاد باید می رفتم هم ترسیده بودم هم نگران امتحان بودم به داداش ولی گفتم حالش خیلی بده ولی من امتحان دارم برو همه را بیدار کن
امتحان که تمام شد زنگ زدم خانه می ترسیدم اتفاقی افتاده باشد
کسی گوشی را جواب نداد باز هم نرفتم خانه زنگ زدم خانه همسایه که خانه ما خبری هست و زن همسایه گفت :فقط بیا خانه
قاقا ننه رفت ….
عباس معروفی عزیزم من سنگ دل نیستم ترس از دست دادن تا حالا با من است رنجم می دهد نمی خواهمش حتا حالا….
—————————-
و همه ی اينها اسمش زندگی ست، در آن لحظه کاری از تو بر نمی آيد، بعدها هزارجور تفسيرش می کنی
دلم برات سوخت عباس معروفی…دلم برات سوخت. درود و دلداری از رتردام هلند
———————-
برای من؟
به فکر خودتان هم باشيد آقای فومنی
سلام تولدتون مبارك
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است/ای بس غم و شادی ک پس پرده نهان است// ….. ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی / دردی است که همزاد جهان است// …. خون می رود از دیده در این کنج صبوری/ این صبر که من می کنم افشردن جان است// ….. کاش میتوانستم کمکی باشم برای التیام درد غربت شما
——————–
اين هم تمام می شود
چاره ای جز اين ندارد.
آقای معروفی عزیزم ،
چقدر نوشته تان دلگیر بود…
کاش اینها دچار الزایمر میشدند
————————-
قافله پس و پيش است
اينها هم می روند، و ما تاوان سنگينش را می پردازيم
aghaye Maroufi
donya inrooza khakestarie.engar hameja garde gham pashidan.cheghadr delnegarane pedaretoon shodam.pedari ke avali nabood va motmaenan akhari ham nist.
khakestari.khakestari…………………..ø
——————————————-
سلام سپيده عزيزم
سلام استاد
چند وقتی بود که مدام از سرم می گذشت چرا دنیا می چرخه و می چرخه و منو می ذاره همون جا که هیچ وقت دوست نداشتم اونجا باشم یا حتی ازش وحشت داشتم.
بیشتر از این که سختی ها اذیتم کنند، نمی دونستم باید تو اون شرایط چیکار کنم، یه روز که از این وضعیت خسته شده بودم، یک تفال زدم به کتابی که بهش معتقدم، فکر می کنید چی بهم گفت؟
„از سنگ باشید یا از آهن“.
از ازون روز تا حالا می دونم که باید وایستاد و سختی کشید، منکر روزهای خوش زندگی نمی شم، اما خوب تو روزای سختش باید مثل سنگ و آهن وایستاد.
اما از اون روز یه سوال بزرگ تو ذهنم مونده که تو روزای سخت یه بغض بزرگ میشه توی گلوم:
تو که می گی از سنگ باشید یا از آهن، چرا ما رو از گوشت و استخوان و روح آفریدی؟
زیاد حرف زدم، ببخشید
تولدتون مبارک، با آرزوی سلامتی برای پدر چشم انتظارتون و آرامش برای پدربزرگتون.
—————
ممنون
از برخی ذهنيت ها نمی شه گريخت. هر کسی چيزی داره که توی سرش باهاش درگيره.
salam aghaie maroufi azizm
nemidonm chi begam
ama kheily delam gereft ,ashk to chesham halghe zad
tavalodeton mobarak
khoda in ehsase shomaro azamon nagire
va rohe pedarbozorgeton shad
—————-
مرسی فاطمه عزيزم
و ببخشيد اگر اذيت شديد
… من چند تا تفريح خوبم داشتم.اوليش رفتن به مغازه اقا جون بود كه خيلي دوستش داشتم.اونجا پر از كيسه هاي بزرگ آرد بود كه روي هم چيده شده .انسان تا نميديد باورش نميشد چقدر كيسه آرد وجود داشت كه روي هم تلنبار شده .و من مي رفتم رو بالكن مغازه و مي پريدم روي اين كيسه ها و گرد آرد بود كه به هوا بلند مي شد و انوقت من هم مثل آقا جون پير ميشدم!و لبخند آقا جون بود كه از پس ابري از گرد آرد ديده مي شد. آخ كه چقدر دلم براش تنگ شده…وقتي كه منو از بالاي كيسه ها پايين مياورد و با دستمال ابريشميش لباسمو تميز مي كرد.موهامو مي تكوند و با شانه كوچيكش كه از جيب روي كتش در مي اورد شونه مي كرد.بعد يك مشت نقل بود كه از جيب كتش در مي اورد و مي گذاشت توی دستم و من آنقدر آنها رو تو مشتم فشار مي دادم كه همشون مي چسبيد به هم و تمام لباسم نوچ ميشد.براي نهار با دوچرخه مي رفتيم طرف خانه.من عقب ،رو خرجيني كه هميشه اويزون چرخ بود مينشستم و پاهامو از دو طرف آويزون مي كردم و در حالي كه با دستام كمر آقا جونو محكم گرفته بودم پاهامو تا اونجا كه ميشد باز مي كردم و صورتم و مي سپردم به باد و داد مي زدم كه تند تر ركاب بزنه!بيچاره پير مرد هم براي اينكه دلمو نشكنه چقدر تو سر بالايي خيابونها زور ميزد…
آقای معروفی عزیز این قسمت کوچکی از خاطرات من و زیبا ترین انسان روی زمین برای من ست که براتون نوشتم.البته نوشتن در مقابل استاد را امیدوارم به حساب بی حرمتی نگذارید.
با خواندن „سنگ“ گریه کردم و گریه کردم…به حال بچگی که از کف رفت و دنیایی از دلتنگی که جایش را گرفت.بی اندازه سپاسگذارم استاد.پاینده باشید
——————————
می بينی که پدربزرگ ها تقريباً همه مثل هم اند، و آدم ها نيز
استاد خوبم سلام
تازگی ها گلویم تحمل بغض ندارد. بدجوری درد می گیرد. مواظب خودتان باشید. مواظب خودتان باشید. مواظب عباس معروفی خوب و نازنین ما باشید.
اما آمدم که دو خبر بدهم:
یکم: امروز رفتم دکتر. عجیب ترین دکتر ایران را دیدم: خوش اخلاق و خنده رو و مودب!!! گفت دست کم تا شش ماه دیگر حالم خوب است و حتی احتیاج به جراحی ندارم. ترجیح می دهم حرف این یکی را باور کنم.
دوم: تولدتان مبارک. البته من نمی دانستم، و کمی دیر شده. اما نکته این است که روز تولتان با تولد عاشق من یکی است، و من مجبورم از امروز که فهمیده ام بهش بیشتر احترام بگذارم!
و در آخر، نمی توانم برای انسان هایی که برای حریم خصوصی آدم ارزش قایل نیستند، احترامی قایل باشم.
شاید همین روزها باهاتون تماس بگیرم. دلم برای شنیدن صدایتان یک ذره شده.
دوستتان دارم، دوستتان داریم، دوستتان خواهیم داشت.
———————–
خوشحالم که يه دکتر خوش خط و خوش اخلاق پيدا کرده ی.
از قول من به حضرت عشق سلام برسان
یاد رمان شوخی افتادم که چطور یک شوخی سیاسی می تونه رو تمام روزنه های زندگیمون تاثیر بذاره واسه همین میلان کوندرا می گه سیاست کف روی سطح دریاست چیزهای مهم در عمق اند
کاشکی هیشکی تو غربت نبود اونم به خاطر عقیده وآرمانی که داری
————————-
هم او ميگه
داری از خيابونی می گذری، به کوچه ی باريکی می پيچی و سرنوشتت عوض ميشه.
متاسفم.
salaam marufiye azizam…
be vaghte 8asre 28 ordibehesht…mesle hamishe moshghoole motaaleam.khutute asire gahvareye bobino ba jore jore ghahve maze maze mikonam va fekr mikonam ayaa ghahve ba tame boghz vaarede baazaar shode ast? (nim saate safheye toro baaz kardam va music pakhsh nashode,saramo bala mikonam,negaham be laptop miofte, miigam: ye poste jadid bad az badraghe? ketabo kenar mizaaram,shoro be khoondan mikonam…chan rooze donbaale ye bahoneye ba arzesho ghashang'“chizi mesle yaashaaye khoshkiide be niyate eshgh“ baraye jorate ravaan kardane talkhiiye boghzam.
27ordibehesht rooze tavallode eshghame,diroz salgardesh bood.
saale piish paavarchiin pavarchiin ,vaghtii man be aahestegii moshtam ro baaz mikardam,az dasthaaye man door shod…4rooze bad 31,rooze tavallode khodame.
1saale mesle barham zadane pelkhaam dasthaamro baaz o baste mikonam-matharam hamishe fekr mikone mashghole narmeshe angostaanam be khaatere violonam,hataa vaghtii ziaad pelk mizanam ke ashk be har oghyaanoosi khatm nashe_ be jaadoohaaye barmalaa shodeam labkhand miizanam..be tamaashaagaraanam…kolaaham raa barmiidaram,kamii kham mishavam,deltangiihaa biiroon miiriizand…dobare kolaaham raa migozaaaram.dastaanam raa baaz mikonam,deltangii khalgh mikonam..dastaanam raa mosht miikonam,gheyb mishavand…
sedaaye eteraaz baalaa miiravad..kasii chiizii nemiibiinad…
——————-
تولد شما هم پيشاپيش مبارک
چرا انقدر دلم آشوب شد؟ انگار آسانسوری از طبقه 100 با سرعت بیاید پایین…
هرروز به این فکر می کنم که روزی که پدر پیرم دوباره بیفتد چه کنم؟ هرروز فکر می کنم کاش هنوز دور باشد … و به هیچ کس نمی گویم ، می ترسم واقعی باشد ..
باسی یک آن احساس کردم خیلی به احساستان در این متن نزدیک شدم ، انگار لمسش کردم ، چند ماه پیش مادربزرگم رفت ، نگاه روز آخرش هنوز جلوی چشمم است ..
———————
مراقب پدرتون باشين
آدم ها همه منحصر به فرد هستن. ديگه تکرار نميشن، گرچه از دور همه مثل هم اند، پدربزرگ ها، مادربزرگ ها، ولی هر کس نشونه ای خاص خودش داره که نوه ها اينو می دونن
تولدت مبارک استاد
خیلی حرفات غمگین بود منو تابستون 85 برد که باباجی و نه نه ام رفتن خیلی برام سخت بود بخصوص که اونا مریض شدن و رو تخت بیمارستان بودن نمیتونستم پیششون باشم و هر چند روز میتونستم برم سنگسر
خیلی سخته که عزیزی را داری از دست میدی و پیشش نیستی
به زمین و زمان فحش میدی ولی چه میشه کرد اینم از جنایت هایه طبیعته
کاش من و تو میفهمیدیم هر اومدنی رفتنیه…
———————-
سلام ماکپور عزيز
تولد و مرگ دو روی سکه اند
در کامنت قبلی مثل بچه های دیگر و دفعه های قبل با عزیزم خطابم نکردید آقای معروفی ! من آن را دوست دارم .برایم به کارش ببرید .
آن طوری فکر می کنم خیلی دوست داشتنی و مهربان هستید و نظرم باعث نشده عزیزم را بخورید.
شاید منظورتان از نظامی شیرین و فرهاد باشد نه هفت پیکر.
غصه نخورید آقای معروفی ِ عزیز ، این هم مثل خیلی چیزهای دیگر می گذرد.می گذرد.
من در وب بانو روانی پور کامنتی گذاشته بودم .ایشان لطف کردند آن کامنت را روی صفحه ی اصلی شان گذاشتند.لطفا بخوانید .من شما را به آن „ضیافت“دعوت کرده بودم.
—————————-
نسرين مدنی عزيزم
سلام
مدتی نتونستم وبگردی کنم، سخت گرفتار بودم. مطلب تون رو می خونم
و مرسی
آقای معروفی عزیز
سلام
نمی توانم این نسخه را برای همه ی آدم ها بپیچم که انصافا پیچیدنی نیست. از آن طرف هم مانده ام چطور در ذهن خودم این همه موجود دوپا را بلاتکلیف بی نام و نشان و معنا رها کنم به امان بی امان.
حالا شما امروز این بر من ببخشایید که بی تردید آسودگی خیال در بیان دغدغه ها موهبتی ست که تنها در محضر انسان های بیدار و بزرگوار دست می دهد.
اینکه چه اسمی می شود بر این جریان گذاشت هم به کنار. سرنوشت یا هر چیز دیگری. منشا اش کجاست؟ باز هم به کنار. وراثت. تناسخ. خدا. جبر کور طبیعت. مسخره گی یا هر چیز دیگری. اما بعضی انسان ها هستند که می توانند وجود نیرویی را در متن زندگی خود ببینند و با تمام وجود حس کنند که فرای تمام اتفاقات و انتخاب ها ان ها را به سمت مقصد معینی می کشاند. شاید این موضوع در مورد همه ی آدم ها مصداق پیدا کند. اما دستکم تنها این دسته هستند که چیزی را احساس می کنند و از وجودش با خبر اند. اگر بیشتر صداقت به خرج دهم باید بگویم که نوعی پیوند و عشق عمیق هم میان آن ها و راهی که موهوم یا راست در آن قرار گرفته اند وجود دارد. انگار تمام رنج ها و سختی ها در قالب کشش و اشتیاق های مدام در زنجیره ی لحظه ها به وجود آن ها سرازیر می شوند. و آن ها در تمام مدت تنها به راهی می روند که با عشق و علاقه ای ناگزیر و ناگریز پایبند و کمربسته ی آن اند. برای من که فاصله ام با دنیای باسی سنجش ناپذیر است، خواندن همین چند سطر کافیست تا حضور جریانی غلیظ و مصمم را برای معروفی شدن شما درک کنم. البته به این گفته ایراد بسیار می شود گرفت. چه باک!
بعضی از آدم ها حتی اگر بخواهند هم نمی توانند پا روی باور درونی شان بگذارند و به رسالتی که به زبان پذیرفتنی برای دیگران، خود به دوش خود گذاشته اند پشت کنند. زخم می خورند از دیگران و بیشتر ار خودشان. خسته می شوند، جان شان به لب می رسد اما یارای ول کردن را ندارند. شاید فراموشی آخرین دفاع بدن برای نجات ازین شکنجه ی خود ساخته باشد.
ببخشید اگر از دایره ی ایجاز خارج شدم. هنوز از برکت سلام شما دل ام گرم گرم است. پنهان نمی کنم که تحسین شما در وجودم شیرینی نگاه خرسند و پاداش دهنده ی معلم های دوران دبستان ام را دوباره زنده کرد.
با ادب و احترام
——————————-
محمد جان سلام
راست ميگی، دو نعمت بزرگ اگر نبود آدم در لحظه متلاشی می شد؛ خواب و فراموشی.
باسی جان
شاید باید معلم هم در همین روز می رفت تا یادت بمونه بلوغ و تولد روحیت رو مدیون کی هستی
منتظرتونم
———————–
سلام مرسده عزيزم
مرسی از کارت قشنگی که فرستاده بودی.
سلام برسون
دلتنگ شدم …و من همیشه با نوشته های شما زیباترین دلتنگی های دنیا را به دلم هدیه می دهم …
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد …
———————
باور کنيد نمی خواستم کسی را غمگين کنم.
ارغوان عزيزم،
اين روزها هم طی خواهد شد
عمو جان 🙁 سلام
با چه حالی برات بنویسم؟ روزی 2-3 بار میام وبلاگت رو چك میكنم ببینم مطلب جدید گذاشتی یا نه. كه جزو اولین نفرات باشم كه برات كامنت میزارم. اما الان كه اومدم، دیدم مطلب جدید زدی. چقدر خوشحال شدم. یه وراندازش كردم، دیدم انگار خودتی! 🙁
شروع كردم به خوندن، اشك توی چشمام حلقه زد. به محض اینكه رسیدم به „باباجی“ دیگه طاقتم تاب نیاورد و اشكم جاری شد 🙁 عمو . دلم سوخت. یاد پدربزرگ خودم افتادم كه چند سال پیش، در انفوان كودكی، از دستش دادم و چه گوهری رو از دست دادم.
كاش اینجا بودی، یا كاش بتونی آدرس بدی بریم ملاقات. خیلی دوستت دارم عمو جان. امیدوارم حال پدر هر چه زودتر خوب خوب بشه.
دوست دار همیشگی شما.
————————
علی جان سلام
متاسفم که غمگينت کردم. روز تولدم هر سال يک داستان می نويسم، امسال اضافه کاری کردم مثلاً
دلت شاد عزيزم
در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم
سلام آقای معروفی، امیدوارم این درد و هجر حالا که هست و باز برگهای لطیف شمعدانی را پرپر میکند جایش را با همان چرخش زندگی به خوشحالی دهد، گرچه زخمی میماند بر دل نویسندهی وطنمان که وقتی مینگاردش صد دل دیگر را زخم میزند.
———————————
آگاليليان عزيزم
سلام
دارم سعی می کنم سطرهای نخستين رمان تازه ای بريزم روی کاغذ. هميشه بين دو رمان فضا برزخی است، به ويژه که حالا گم کرده هم دارم. و سخت دلتنگم.
اميد که دلشاد باشيد
باسی جان، استاد،
خیلی سخته. می دونم. ولی طاقت بیارین.
راستی … یه کم شبیه پدر بزرگ تون هستین.
——————————
سيزده سال گذشت غزاله عزيزم
من ديگه خيلی از اعضای خانواده ام رو نمی شناسم
هر عکسی می بينم می پرسم اين کيه؟
(؟)
نه شعر توانم گفت
نه مویه توانم کرد در مرگ عزیزان
خوشا …
خوشا که مرگ عزیزان
نه فکر ِ مرگ ِ عزیزان!
…
دیروز آمدم لب این پنجره، هر چه نوشتم، تندی پاک کردم و در رفتم.
نوشتم از اینکه چرا نشانی از“ پدر “ به نسبت نقش „مادر“ و
“ پدر بزرگ“ در آثار شما نیست؟
و با خواندن نوشتۀ آخرتان پدرهای رمان هایتان آمدند جلوی چشم:
جابر اورخانی، سرهنگ نیلوفری و فریدون امانی
نمی دانم این را همان موقع احساس کردم
———————-
من پيش پدربزرگم بزرگ شدم. کمتر با پدرم زيستم. پدری که در دارلفنون درس خوانده بود و آدمی مغرور بود، حالا اما آرام گرفته و فقط نگاه می کند.
آخرين بار عيد نوروز فقط سلامی کرديم و گوشی را سپرد به ديگری.
تنها تصويرهايی که از او در ذهن کوکی ام هست، نشسته و دارد کتاب می خواند
سلام اقای معروفی دیدم که دلتنگید در برنامه بی بی سی از نگاهتون از صداتون پیدا بود وحالا این نوشته لطیف راجع به باباجی اشک تو چشمام جمع شد. دستهای مهربون باباجی که دستهای کوچولوی باسی رو گرفته اند و اون باسی بااون نگاه با افتخار به دور انگارمیگه که این منم باسی قهرمان که یه باباجی دارم مثل کوه پشت سرمه ….حالا هم همون طور باشید استاد با همون نگاه قدرتمند چون ما همه دوستتون داریم و به وجودتون افتخار میکنیم .
مادر بزرگ عشق من بود و من همه ي فكر و ذكرش.بعد از اين همه سال هنوز هم دلم برايش تنگ مي شود.گاهي مي خواهم بروم زنگ آن خانه را بزنم.همان خانه ي قديمي ته آن كوچه ي بن بست.در را كه باز مي كند مي روم بالا توي آشپزخانه پيشش مينشينم و بوي دلمه ي بادمجانش مستم مي كند.آنوقت هي ميگويد بخور ننه بخور.هي.تا من هم بگويم بسه ديگه مادرجون.دارم ميتركم.
اما از اين مي ترسم كه غريبه اي آيفون را بردارد، كمي مكث كند و بعد با تعجب بپرسد:
آقا، شما حالتان خوب است؟
استاد ما را كجاها برديد
سلام
——————
همين که با يک نوشته آدم ياد آورد عزيزی را، غنيمت است
نمی دانم ارزش این دنیا و مافی ها ی چند روزه اش چقدر است که بهای دست و پازندن در آن می شود دل رنجی های زیباترین موجودات خلقت که پدر و مادر اند.
خود خرما خورده ام و نصیحت نمی کنم عزیز.
یا حق
————————-
آدم است و تاوان نفس های کشيده اش.
نکشيده ها بماند
خوب پاشو برو ببینش این پدر عزیز رو
——————
دارم راه می افتم
خیلی دلم میخواست این پدربزرگ و ببینم که از „باسی“ کوچک اینهمه قلم ساخته.
———————–
يکی از شخصيت های سال بلوا، يادت نيست؟
سلام آقای معرفی عزیزم
من هم پدر بزرگ عزیزی داشتم به اسم بابا جون !
مهربان بود به وسعت همه ی مهربانی ها و بی هیچ
قید و شرطی ما(من و بردرانم) رادوست می داشت با همه ی وجود!
حالا که از رفتنش 20 سال می گذرد
هر روز بی اغراق خالی
حضورش پر رنگ تر می شود و دلتنگی های من هم از نبودش بیشتر
او هم همیشه نگران ما بود و دلواپس روزمرگی هامان !
تو را خوب می فهمم و همه ی اندوهت را با تمام وجود حس می کنم.
خواندن این مطلب چشم هایم را بارانی کرد و
خاطره ی باباجون را دوباره زنده و شفاف!
حالا باباجی تو و بابا جون من ما را از آنسو تر ها نگاه می کنند
و میدانم که هنوز دلواپس مان هستند! متبرک باد نام و یاد عزیزشان!
با مهر
لیلا
آقای معروفی عزیزم قطعه ی زیر ترجمه ای آزاد است از شعری از
Hilde Domin به نام das Haus ohne Fenster
درد در تابوت می خواباندمان
در خانه ای بی پنجره
خورشید که مایه ی شکفتن گل هاست
تنها تیغه هایش را شفاف تر می نمایاند
و مکعبی ست از سکوت در شب
و تسلی
که نه دری پیدا می کند و نه پنجره ای
می خواهد داخل شود!
تراشه چوب ها را جمع می کند
سر آن دارد که معجزه ای را به وقوع وادارد
و خانه ی درد را به آتش کشد!
می خواستم تسلی دردت باشم!
با مهر
لیلا
—————-
ممنونم ليلای عزيزم
من اين شعر را نخوانده بودم. ترجمه اش کار کی بود؟
ممنون می شوم اگر نظرتان را در مورد „گلو درد“ ، بخشی دیگر از رمان کوچه نادری بدانم.
ارادتمند شما
———————
می خوانم ولی من نقد بلد نيستم. مثل خيلی نوشته ها که می خوانم. فقط بلدم از هر نوشته ی خوب، به نهايت لذت ببرم
یعنی قشنگتر از لحظاتی که با آقا جانم بودم میتواند لحظه ای به رقابت بنشیند؟
دلم برای آقا جان به اندازه ی قرن ها تنگ است…
استاد بگذارید به حسابِ غم باره ای که لازمش داشتید، شاید برایِ رمانِ جدیدتان. تا غم باره ای نباشد، دست نوشته ای هم نخواهد بود.
با یک تولد مبارک هم سعی میکنم حواستون را از غم باره تان دور کنم، هرچند که فایده نمیکند.
————————-
سهيل جان، باور کن غم نيست، فقط خالص شده بودم و داشتم برای طرف نقل خودم حرف می زدم. اصلاً غمگين نبودم. و دلتنگی غم نيست
سلام آقای معروفی عزيزم ، عمر پر ثمرتان بلند باد.
بعضی از آدمها هديههايی هستند كه به اين دنيا داده شدهاند، اما اين دنيا هيچوقت قدرشان را ندانسته. شما خودتان هم از همان هديهها هستيد.
برايتان شادی و سلامتی میخواهم.
———————
عزيزم پرستو
چه جوری تشکر کنم؟
کاش اين فرصت هم برای من باقی باشد
عباس عزیزتر از جان سلام .
بدون هیچ تعارف ؛ شاعرانه ترین متنی بود که در این سال های بلوا خواندم .
تنها یک شاعر چنین شاعرانه رفتار می کند .
“ … آنوقت دست راستش را آورد روی قلبش و شروع کرد به جستجو، جوری که همه متوجه شدند دنبال چيزی میگردد؛ آنوقت چند پر گل ياس خشکيده از جيب پيرهنش در آورد و گذاشت توی دستم.
اين آخرين کارهايی بود که توی اين دنيا انجام داد. “ …
خدایش رحمت کند که چنین نوه ی گران قدری را به ایران هدیه داد .
———————-
سلام انارام عزيزم
تا با لطف نوشته های مرا می خوانی
سلام استاد
تولدتون مبارک
انشا الله شمع سه رقمیتون رو فوت کنید
——————–
سلام و مرسی.
همين دو رقم هم از سر آدم ها زياد است. يعنی شما فکر می کنيد عمر من به پنج سال ديگر هم قد می دهد؟
آقای معروفی شما بعد سیزده سال هنوز واژه های فارسی و تو خزانتون دارین تو غربت نگه داریشون سخت نیست؟ من هشت ماهه اومدم دوبی از گم شدن واژه هام می ترسم می ترسم مثل پروانه هایی که مبادا پر بزنن هر روز تکرارشون می کنم شاید وسواس شدم
——————————
يکی از شاعران نامدار آلمان، „سعيد“ که دو سال هم پرزيدنت پن آلمان بود، همه ی شعرهاش را به آلمانی می نويسد، از پانزده سالگی هم اينجا بوده و در فضای آلمانی بزرگ شده، ولی من هرگز نديده ام که موقع حرف زدن با ايرانی ها حتا از يک واژه ی آلمانی استفاده کند. رفتار و گفتارش کاملاً ايرانی ست. برخی آدم ها البته ادا هم در می آورند. و چون مثلاً انگليسی را خوب بلد نيستند لابلای حرفهاشان يکی در ميان هی لغت انگليسی به کار می برند
زبان فارسی ابزار نفس کشيدن و زندگی کردن ماست، علاوه بر مطالعه آدم مدام بايد در ارتباط هم باشد
salam aghaie marofi
tavalodeton ro tabrik migam va sharmandam ke dire
omidvaram hale pedareton ham behtar beshe
adamha hame dar moghabel marg tanhan vali in ro iadeshon mire vagarna ham ba atrafianeshon mehrabontar bodan va ham khodeshon tore digei zendegi mikardan
———–
مرسی سحر جان
واقعا متاسف شدم . سرنوشت همه کسیاییه که می فهمن و دستاشون بسته اس .
امیدوارم یاس های خونه ی پدریتون همیشه بوی عشق بدن و نزدیکی.
———————–
نا شکری نمی کنم، ناله نمی کنم، در سالهای گريز و زندگی در غربت سعی کردم خودم رو ادامه بدم، ولی بسياری از آدم ها نابود شدن، بسياری موقع فرار بچه شون توی رود غرق شد، بسياری از هم پاشيدند، و من يکی از خوش اقبالترين آدم ها بوده ام
فقط می تونم بگم زندگی در تبعيد مرگ تدريجی ست
حضرت آيت الله العظمي صانعي: آيتالله العظمي بهجت همه ويژگيهاي منحصر به فرد يك عالم رباني را داشتند، ايشان فردي زاهد، عارف و عالم بود. علم، فلسفه و تقواي ايشان در حد بسيار بالايي بود و زبان زد خاص و عام بود.
استاد عزیزم سلام . پدر بزرگ من قبل از به دنیا آمدن من فوت کرده ، من که ندیدمش اما از عمه ها و عموها و مادرم زیاد شنیدم که حالات و رفتارم خیلی شبیه پدر بزرگم هست . مادرم آقای … صداش می کرده ، بچه هایش آقا و مادر بزرگم و دوست و آشناها ممد آقا . استاد پدر بزرگ من معلم دهشان بوده اما به علت فعالیت های سیاسی مدتی زندان می افتد و بعد از کار اخراجش می کنند و بعد از اخراج گوشه نشین می شود . اهل کار دیگری هم نبوده بست می نشیند گوشه ی اتاق و سیگار پشت سیگار . پدرم با دست فروشی و کارگری در کارخانه ی سیمان و عمه هایم با قالیبافی زندگیشان را گذرانده اند .استاد این نوشته ی شما مرا هوایی کرد . چند قطره اشکی هم از چشمم جاری شد . نمی دانم برای شما بود برای پدرتان بود برای پدر بزرگتان بود یا برای خودم . نمی دانم . اصلا چند روزیست به خاطر هر اتفاق خوشایند و ناخوشایندی اشکم جاری می شود . دیروز درخیابانی نزدیک خانه مان قدم می زدم پسرک نوجوانی دیدم که موهایش بور بود عینک ته استکانی به چشمش داشت و خیلی عجیب راه می رفت . آب دهانش هم جاری بود . به خدا قسم نا خود آگاه نگاهش می کردم بدون هیچ منظوری یهو چشمم افتاد به مادرش که داشت مرا نگاه می کرد . به خدا استاد دلم برای مادرش کباب شد . هزار بار خودم را لعنت کردم که چرا این طور پسرش را نگاه کردم . تا خانه مدام اشک ریختم . کاری هم از دستم بر نمی آمد گذشته بود . هنوز عذاب می کشم و به خاطر نگاهم خودم را نمی توانم ببخشم . الان که برای شما نوشتم قدری راحت شدم . خدا پدر بزرگتان را بیامرزد و به شما و پدر و مادرتان طول عمر همراه با سلامتی عطا کند ان شا الله .
——————–
ممنون محمد عزيزم
و می بينی که نوشتن علاوه بر تصوير شدن و ساخته شدن، کمی هم آدم را تسکين می دهد.
آدم وقتی می نويسد درد را زمين می گذارد، روی کاغذ
معروفی عزیز
دلم گرفت به اندازه ی غربتی که داری … کاش بشود بیایی … دعا می کنیم
——————————-
هر روز بهش فکر کرده ام. هر روز، و اين سيزده سال طول کشيده
سهم من گردش حزنآلودي در باغ خاطرههاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه بهمن ميگويد:
دستهايت را
دوستميدارم.
آقاي معروفي خيلي گريستم
ممنونم كه گاهي تكوني به روح سرد و افسرده ما ميدين
—————————–
ممنون که نوشته های منو می خونيد، مريم خانم
گر ملحد وگر دهر و کافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خود فراتر باشد
خواستم التیامی باشم در بسته شدن پنجره ی زیبایتان:پیکر فرهاد.
مطمئن باشید در دولت اصلاحات اینچنین ظلم به نویسندگان روا نمی شود.به امید پیروزی…
——————————
در دولت اصلاحات (و حتا در دوره ی وزارت جناب مهاجرانی) هفت سال طول کشيد تا همين کتابهای تجديد چاپی اجازه ی انتشار بگيرند. سال آخرشان که گرفتار احراز صلاحيت های خودشان بودند، ما هم نصيبی برديم. با اينهمه من هم مثل شما اميدوارم.
سلام آقای معروفی عزیزم
ترجمه شعر از خود من بود !
با مهر
لیلا
شما یک فرشته اید. قرار بود من فکرم را به کار بیندازم! ممنونم.
گاهی توی خیابان پلیس های خسته را می بینم، آگهی جمعیت های دفاع از کودکان بی سرپرست یا بیماران سرطانی، آدم های عصبانی، بیمار، سرخورده، زندگی های دلمرده، و هزار تا چیز غم انگیز دیگر فکرم را مشغول می کند. همیشه از خودم می پرسم: چطور می توانی کمک کنی؟
حالا اینجا، عباس معروفی عزیزم، هر شب برای چندین کامنت از خواننده هایش پاسخ می نویسد. می خواهد برای خواننده هایش بنویسد. سال ها با عشق نوشته، و همیشه برای انتشارشان به مشکل برخورده.
امشب مدام به این مساله فکر می کردم، و بارها از خودم پرسیدم: چطور می توانی بهش کمک کنی؟
من که تکیه کلامم شده افسوس نوشافرین نیلوفری و مدام می گویم: خاک بر سرم با این انتخابم!
من که نمی دانم در کدام دوره از تاریخ پیکر فرهاد را خوانده ام که هر چه می خوانمش سیر نمی شوم!
من که همیشه کلاغ ها به جای قارقار، برایم می خوانند برف برف!
من که توی تمام زیرزمین های انقلاب، دنبال “ نام تمام مردگان یحیاست“ می گردم؛
من که مدتی است همه ی ترس و تشویشم را اینجا می نویسم و تمام دلخوشی این روزهام شده جواب های شما؛
برای کتاب هایتان چه کار کنم؟
——————————-
سلام
تمام عمر تلاش کرده ام که يک آدم معمولی باشم. و موقع نوشتن همواره سعی می کنم مخاطبم را داناتر و باسوادتر و باهوش تر از خودم فرض کنم.
شايد به همين خاطر هميشه با وسواس کار کرده ام، با اينهمه همين فضای دوستانه و ديالوگ برخی را برآشفته .
از لطف شما سپاسگزارم، نمی دانم برای کتاب هام؟ همين که کتاب هام را می خوانيد خوشحال و ممنونم. اگر دوستشان داريد اين را هم لابد می دانيد که آنها کتابهای من نيستند، مال شماست.
نويسنده تا زمانی که پشت ميز روی اثری کار می کند صاحب آن است، به محضی که منتشرش کرد، مثل بقيه ی خوانندگان فقط يک رای دارد
نيست؟
هراس ات را به باد بسپار
موعدت به زودی فرا می رسد
آسمان قد می کشد زیر علف
و رویاهایت به نا کجا آباد سقوط می کنند.
هنوز میخک خوشبوست
هنوز پرنده می خواند
و تو عاشق می شوی هنوز
و کلامت را هدیه میدهی
تو هنوز اینجایی
باش آن گونه که هستی
ارزانی کن هر آنچه که داری
ترجمه ای از شعر ی به عنوان تو هنوز اینجایی از Rose Ausländer
سلام
لیلا
—————————-
رزه آوسلندر يکی از شاعران محبوب من است
پاول سلان هم. و مرسی که اين ها را در اختيار من و دوستانم می گذاری
من هنوزمتن رو نخوندم !پدرمن هیچوقت واقعا نگرانم نبوده وپدربزرگم هم همینطور…شاید درحد کمترازمعمول …نگرانی بابت سرماخوردگی ویا حتی اونهم نه … اما پدرمن افقهای روشنی ازکتاب وموسیقی به من نشون دادومیراثش صدهاجلدکتاب برای من خواهد بودوپدربزرگم در103سالگی هنوزمغزش عالی کارمیکنه (به امید اینکه این ژنش به من برسه ) ….همین کافیه که متن شمارونخونده اشکهام سرازیر بشه …تمام کمبودهایی که ازطرف پدربه من تحمیل شد رو می بخشم به کتابهایی که به من دادوبه لذتی که ازشنیدن موسیقی خوب وچشیدن طعم هنروالا بردم …یکی ازون صدها کتاب سمفونی مردگان هست ودیگری سال بلوا
————————-
سلام مرا به پدرتون برسونيد
سلام
اقای معروفی من از نزدیکی منزل شما برایتان می نویسم بله همه چیز عوض شده مغازه پدرت عکاسی هلند و…همه خراب وتبدیل به یک شهر نسبتا مدرن شده مردم هم به نسبت عوض شدند پدر بزرگ من هم که در همسایگی شما بود الزایمر گرفت و مرد این روزها برای من هم مثل شما تلخی دارد که در پست جدیدی از مادر بزرگی که او را چون پدر و مادرم دوست می داشتم از دست دادمخواهم نوشت اما اما انچه که بین من و شما تمایز ایجاد می کند مسئله پدر است برای شما که دور از وطن هستید ارزوی صبر و برای پدرتان ارزوی سلامت دارم واقعا که سرنوشت برگهایی بس غم انگیز دارد که ابدا تخمین زده نمی شد
———————-
برای منی که هرگز فکر نمی کردم خارج از ايران زندگی کنم، ماجرا کمی سخت تر است. اگر خودم می خواستم تحملش شايد آسان تر می بود
و خوشحالم که بوی پيرهن همسايه به مشامم می خورد
آقای معروفی گرامی من هم دلم گرفته برای پدرم، و با خواندن این مطلب از شما که با زیبایی قابل تحسینی مینویسید، بیشتر دلتنگ شدم، ولی اینبار برای پدر بزرگ هم که ۱۰ سال قبل از اینکه من بدنیا بیایم اعدام شده، دلم گرفت، دلتنگ شدم که چرا من شانس به آغوش کشیدن پدر بزرگم را نداشتم؟
۲۹ سال پیش پدرم هم اعدام شد و هنوز هم کسی از خانواده نمیداند که جنازه اش را در کدام بیابان و در کدام ‚لعنت آباد‘ رها کرده اند. مادر بزرگم که تا ۱۰ سال پیش هم زنده بود… هر روز انتظار برگشتن پدرم را می کشید. نه کسی از ما توانست هنگام مرگ با او وداع کند و نه بر سر خاکش رود برای آرامش خاطری.
بدتر از اینها اینست که نزدیکان من در سالهایی که در غربتم یکی یکی از این دنیا می روند ومن امکان دیدارشان را حتی در آخرین لحظات ندارم.
آقای معروفی عزیز، در گرفتاریها و دلتنگیها به خودم می گویم از وضعییت تو هم بدتر هست، و خود را جای کسانی بگذار که گرفتاریهایشان بیشتر و سختتر از تواست.
———————-
بله همينطوره آقای جوانمردی
قبلاً هم در پاسخ به کامنتی نوشتم، وضعيت بدتر از من بسيار هست، و حتا بدتر از وقعيت خانواده ی شما.
و من مدام می پرسم اينهمه خشونت و قدرت قهرآميز در کجای جامعه ی ما پنهان بود؟ آيا پنهان بود، يا جوانه زد؟
دلتنگی ها هر کدام عمق و طعم خودشان را دارند، و نام همه شان دلتنگی ست
با درود
استاد معروفی عزیز ، شما باعث افتخار سنگسر هستید .
“ هميشه از سياست و احزاب و پلههای قدرت فرار کردم. سياسیکار نبودم، اما در حد سياسیکارهای شاخهی نظامی آسيب ديدم “
این مطلبی که نوشته بودید به دلم نشست
زنده باشید
بدرود
——————————–
سلام آقای نويد خانجانی
همين که در آن کوه ها خيالم را پرورش داده ام، هميشه زادگاه پدرم را دوست دارم. در تهران به دنيا آمدم اما کودکی و نوجوانی ام با پدربزرگ گذشت و سنگسر چشم انداز بکری بود برای ساختن تخيل.
و آنهمه افسانه ی سنگسری چيزها به من آموخت.
دلم می خواهد نام سنگسر به خودش باز گردد، و اين تابلو شور انقلابی را از چهره اش بردارند تا نمای هزارساله اش ديده شود. من الته تلاشم را خواهم کرد. چون معتقدم ادبيات ماناتر از تاريخ است
کاش این آغوش پایانی برای همه وجود داشته باشد… تا لااقل یادی بماند و خاطره ایی..
———————-
سلام داويد عزيز
اين شانس بزرگی بود برای من به ويژه وقتی در آن لحظه های پايانی مرا شناخت، احساس می کنم کسی بی دريغ بر من می تابيد.
از : قباد جليزاده شاعر كورد عراق
ترجمه : سعيد دارائي
———–
« اتاق مهمان »
گلي كه فرشبافي كاشاني
وسط فرشي صورتي
اسير كرده بود
پاهايم را محكم گرفت و گفت :
زندان هر چقدر هم كه رنگارنگ
سیاه تر از سبيل طیلسان و
زردتر از برگریز زعفران
مردانگی کن و زنجيرهاي مچ و
كنده هاي گردنم را بشكن
تا
پرواز كنم به باغ و
هر لحظه
دهان زنبوري را پر كنم از عسل و
هر ساعت
ريه هاي شيشه اي را
از عطر .
——-
« سبيل »
او بود
بنفشه هاي بوسه را سوزاند
زنان زيبا را آورد بر لبه ي ماه و
پرت شان كرد
او بود
خون ريزتر از هيتلر
بد ریخت تر از سبيل هاي هرزه ي استالين
او بود
رویا هاي سبز « بيكس » را پژمرد
« علي مردان » را از خواندن پشيمان كرد
آرمسترانگ بود
به ماه بهتان زد و
شاعران را گفت :
ماه چراغي ست خاموش
مشتي ست خاكستر !!
* علي مردان : ۱۹۰۴ / ۱۹۸۱ ( کرکوک ) موسیقیدان و خواننده ی بزرگ کورد .
——————
« آينه ی شكسته »
از چهار گوشه
تن تو و دل سرزمين من
مثل همند
تا بتوانم چهار تكه ي بكارت تو را جمع كنم
محتاج انقلابم
انقلابي كه در آن
خودم رهبر
خودم پيشمرگ و
خودم شهيد !!
———
سلام
آرزو می کنم دلتنگی همه برطرف بشه.
اگه لطف کنید بیایید وبلاگم و راجع به داستان های کوتاهی که می نویسم نظرتونو بگید.
با تشکر
————————-
سر می زنم و می خونم حامد جان
شما را با سمفونی مردگان شناختم با موومانهایش و نواختنان را می ستایم…
سلام استاد خوبم
شاید سخت تر و سنگین تر از این نباشد که وقتی اطراف را نگاه کنی ببینی هر کس که روزی دوست داشته ای، یا رفته یا آلزایمر گرفته. خوش به حالتان که با نوع حقیقی این دردها مواجهید. خوش به حالتان که کسی برایتان احساسش را نکشته و عشقش را به فراموشی نسپرده. خوش به حالتان که گله از طبیعت دارید، نه از آدم ها!
صبور باشید. دردی، عظیم دردی است…
برایتان دعا می کنم.
———————————
تبسم عزيزم
غمگين نبينمت
نکنه تم های شمادمانه ی کارهای گرافيکی ت تلخ بشه! از داستان تازه ت خبری نيست. هر اتفاقی برات افتاده تبديل انرژی کن. در بدترين شرايط هم اگر هستی از کار غافل نشو. آثار هنری حس و حال و موقعيت هنرمند رو مثل پلاک به گردن می آويزند.
منتظر کارهای تازه ت هستم
و مرسی
چه شباهت عجیبی در این چهره هاست انگار از علاقه شبیه هم شده اند.
——————————-
پسر کو ندارد نشان از پدر
تو بيگانه خوانش، مخوانش پسر
اين از فردوسی.
اما عاميانه ش اينجوری ميشه:
پس می خواستی هر سه تايی شون شبيه قصاب سر کوچه باشن؟
سلام خیلی وقته نیومدم
……………
مستدام باشید و خوش
——————–
سلام
اين غيبت کبرا بود يا صغرا؟
لذت بردم و خیلی چیزها فهمیدم که بکارش گیرم چون نوه ای در سن تو دارم
سپاس گزارم
—————————
زير و بم های زندگی رو وقتی می تونی بهش منتقل کنی که مثل خودش کودک بشی. يعنی مثل خودش يکباره هوس بستنی کنی، و راز بسازی باهاش.
پدربزرگ از دم اتاق مهمونی که رد می شد می گفت باسی، يه موز بيار يواشکی با هم بخوريم. و پوستش رو مينداخت توی هواکش بخاری. غافل از اينکه مامانم طبقه ی پايين پوست موز رو از توی هواکش بر می داشت. اون هم ماه رمضان.
بچه ها اينجوریند
آقای معروفی نازنین !
و من از خواندن نوشته های شما هربار انرژی تازه میگیرم …برای عمیق فکر کردن به تمام چیزهایی که در زندگی ارزش اندیشیدن دارد …
———————
فقط آدم ها می تونن به همه چيز ارزش ببخشن. وگرنه اينهمه چيز با ارزش توی طبيعت
در سرزمين بی آدم، هرچيزی بی معناست
عباس معروفی عزیز
سلام.
توی عکسی که گذاشتی تو به شانه های پدر و دستهای پدربزرگ تکیه دادی. دوست داشتی حالا تو تکیه گاه پدر بودی اما نشد. گاهی سهم من و تو از این زندگی جای دیگری نوشته می شود. برای پدرت دعا می کنم. امیدوارم بتوانی پدر و مادرت را ببینی. درد دوری و غربت درد کمی نیست. من هم چهار سال است خانواده ام را ندیدم و تا کارم اینجا نیمه تمام است نمی توانم برگردم. دلم مثل تو برایشان تنگ شده. برای تو سخت تر است این را هم می فهمم. اما امید دارم و به همین امید زنده ام. نوشته ات را با تشنگی خواندم وبه آخر نوشته که رسیدم تشنه تر شدم.
برای پدرت دعا می کنم.
معروفی بمانید.
—————————
سلام داود جان
اميدوارم اين بار با چشم های يک داستان نويس پدر و مادرت را ببينی، و عاشقانه
نامم را می برم زیر آفتابو آنقدر نگه می دارم تابپوسد
همه ی ترسم از این است که روزی
آنقدر بزرگ شود
که زیر بارش له شوم
جادارد نهایت ادب و احترام خودم را از همه ی صاحب نامان عرصه ی ادبیات ابراز کنم
که با بی محلی های خود یادآور می شوند که هنوز هیچ نیستیم .و همه هر چه هست آنانند
——————————-
هر کس چنين تصوری داشته باشد، ابلهی بيش نيست. کسانی که خود را نقطه ی پرگار وجود بدانند، نقطه ی مگس بر شيشه ی تميز هم نيستند.
يادتان باشد، ادم ها در کنار همديگر معنا پيدا می کنند. يکبار در سرمقاله ی گردون برای چنين آدم هايی نوشتم: آدم ها مثل دستور زبان اند. هر کلمه ويژگی فردی خودش را دارد، يعنی يا اسم است يا فعل و يا حرف
اما وقتی در جمله نشست، آنجا معلوم می شود که چه نقشی دارد. و آدم ها بر اساس نقش شان سنجيده و ديده می شوند.
اميد که پررنگ و نقش و نگار شويد
سلام
دلم گرفت از این همه دلتنگی…!
واااای یعنی اگه یک سبیل بگذاریم بالای لبش و یک عینک بالای دماغش می شود خود خودتونا! پنجاه و دو کبوتر را به نیت مبارکی تولدتان، خوشی دلتان و سلامت حالتان آزاد می کنم. آفتاب هنوز هم بی دریغ می تابد. مطمئن باشید. دل ما هم تنگ است، برای شما و برای خودمان و برای آسمان. پنجاه و دو میلیون بار می بوسمتان. چه عیب دارد؟ کمی هم در خیال بودن کنار شما مبالغه کنیم، یک طوری که باور پذیر هم نباشد، به آفتاب که بر نمی خورد؟ لطفا از طرف من یک بستنی برای خودتان بخرید(دیدمتان حساب می کنم، قول قول). یک روز که کتابفروشی را نیم ساعتی سپردید به یکی که بروید به کار مهمی برسید، بروید یک بستنی بخرید و بی خیال دنیا و کارهای مهم، بنشینید یک گوشه آفتابی و به یاد هر چیز خوبی که لبخندی بیاورد بر لبتان، لیسش بزنید…. تولدتون مبارک.
———————-
رضيه مهربانم
سلام
بستنی بمونه وقتی اومدی با هم ميريم پوتسدامر پلاتس، و فکرهای خوب البته کم نيست. و مرسی برای همه چيز
باسی
آدم فراموش مي كند؛
اول فكرهايي را كه دوست ندارد، بعد چيزهايي را كه دوست ندارد و بعد آدم هايي را كه دوست ندارد…… اما آنهايي كه دوستشان دارد، هميشه گوشه ذهن خاكي اش مي مانند، ممنون كه به يادمان آورديد هنوز مي توانيم به ياد بياوريم
——————————
آدم فراموش می کند که بعضی فکرها و برخی آدم ها را فراموش کند. .و هرگز چنين تصوری در موردشان قايل نيست.
از تنهایی مگریز
به تنهایی مگریز
گهگاه
آن را بجوی و
تحمل کن
و به آرامش خاطر
مجالی ده!
…
باز هم تولدت مبارک و… امیدوارم…
—————————
سلام سارای عزيزم
ممنون برای همه چيز
دیروز شبکه ی چهار سیمای ایران مستندی درباره ی زندگی خانواده ی صنعتی در منطقه ی کرمان پخش کرد. آقای صنعتی درباره ی مرگ همسرش چنین گفتند که به نظرم خیلی جالب آمد که:
بعضی ها وقتی نیستند بیشتر هستند.
———————————-
همينطوره
برخی با غيبت شون حاضرند و بعضی با حضورشون غايب
پیش ترها هر روز حداقل یک بار به اینترنت سر می زدم وسرک می کشیدم توی دنیا هایی که دوست دارمشان و دورم از آن ها. مدتی است یا عقربه ها تندتر می چرخند یا من کندتر می چرخم یا کارها زیاد شدند که مدام زمان کم می آورم. این همه حرف برای این بود که بگویم یادم بود سالها پیش معروفی دار شده ایم، اما نشد که بیایم این جا و بگویم معروفی دار شدنمان مبارک.
——————————
سلام خانم صيادی
اگر خودت را با آفتاب تنظيم کنی، گاهی به افق اينسو، و گاهی به افق آنسوی جهان، گاهی ممکن است کسر خواب داشته باشی که برای خوابيدن هفت هزار سال وقت هست.
و برای همه چيز ممنون
abase marooiye aziz
ta hala hamishe neveshtehatun ro donbal mikardam..ama hich vaght nazar nadade boodam…ama emrooz…kolli halam kharab bood o deltang..1 sali hast ke be jame gharibane door az vatan peyvastam..ba khoondane „sang?“..zar zar gerye kardam…shayad avalin bar bood ke in tori ashkam dar oomad… nemikham be taghdir eteghad peyda konam o kam kam sang besham.hanooz vaght daram
..avale raham…mikham avazesh konam
neveshtehatoon fogholade ast.har ja ke hastid ..movafagh bashid
————————-
الهه ی عزيز
حتماً راهش را می دانی که سنگ نشوی، گوشه ای نيفتی و فراموش نشوی. طبيعت کارش اين است که آدم را در خود بپوشاند، و آنگاه از قد و قواره ی شکار برگذرد. جوری که انگار توی آب باشی و آب هی می آيد بالاتر. بايد بلد باشی که خود را بالا بکشی و زير آب نمانی، وگرنه طبيعت آدم را محو می کند.
و از همين حالا شروع کن که از طبيعت نيز بر گذری، نمی توانی؟
برانگیزاننده بود
مرسی
——————–
سلام شکيب جان
سلام جناب معروفی
دل تنگ شدم. هم برای یاس های خشکیده در جیب های پدر بزرگ.. هم برای این جمله:
« کتابفروش نبودم، ولی بیشتر از همه ی کتابفروش ها کتاب فروختم.»
.
سکوت بهتر است برای این همه حجم دل تنگی. آرزوی شادی برایتان دارم.
———————————–
مريم عزيزم
منو ببخشيد
شايد مال خستگی مفرط باشه. قصد رنجاندن کسی رو نداشتم
سلام. اومده بودم که تولدت رو تبریک بگم، اما حالا نمی دونم چی بگم.
برای سلامتی پدرت دعا می کنم.
————————-
مرسی دانيال عزيزم
سلام آقای معروفی عزیزم
با خواندن جوابتان دلتنگ شدم. دلم هوای آغوشی گرم برای گریه کرد، که مدت هاست ندارم. گاهی آدم اطرافش را نگاه می کند و می بیند خیلی تنهاست. یعنی کاملاً تنهاست. و خدا کسی را به این درد دچار نکند. گاهی تمام تنم از این درد تیر می کشد.
بله، مدتی است غمگینم؛ خیلی هم غمگینم. می خوانم، می نویسم، کار می کنم، درس می خوانم، اما در آشفتگی همه ی این ها، نمی دانم دنبال خودم می گردم، یا از خودم فرار می کنم.
————————–
تبسم عزيزم
در موقعيت تو، ساده نيست قضاوت کردن. ماها همه بيرون گود نشسته ايم و تو توی گُرگُر آتش فرصت نداری حتا خودت را ببينی.
برات دعا می کنم که از چاله به چاه نيفتی، شايد توی اين روزگار تنهايی رخصت پيدا کنی که با سر انگشت ها آناتومی خودت را کشف کنی، اندازه هات را بشناسی، ضعف هات، توانايی هات، و بعد تصميم عاجل بگيری. اميدوارم دو موضوع رو فراموش نکنی؛ انتخاب، و مقاومت.
و بعد البته صبوری و گذشت و تحمل پذيری هم هست.
يادت باشه که تو هنرمندی، و همين سطح توقعات ديگران را از تو بالا می بره
سلام آقای معروفی!
من یک دانشجوی ادبیات دردانشگاه سمنان هستم شاید هم بودم چون امروز اومدم دانشکده برای تصفیه.
ازسرنوشتتون غمگین نباشید شایداگرچنین نمیشد جوانانی چون من هرگزاسطوره ی باسی در ذهنشون شکل نمیگرفت من دیوانه ی سال بلوام.رسول میگه:“ چون یه دخترایرانی هستی“
شاید هم چون سنگسر، باغهای درگزین وکوه پیغمبران رو میشناسم.
موضوع پایان نامه ی ارشد پیمان „اسطوره در آثار معروفی“
پاینده باشید وتنهامون نذارید
——————————–
عزيزم صبا
سلام
گاه و بيگاه کسی روی يکی از آثارم پايان نامه می نويسه، و من فقط تونستم هشت تا از اونها را داشته باشم. ممنون ميشم اگه به پيمان بگی يک نسخه از پايان نامه ش رو برای من بفرسته.
کافيه اونو به ناشرم در ايران برسونيد.
و مرسی
سفرهايي تو را در كوچه هاشان خواب مي بينند
تو را در قريه هاي دور مرغاني به هم تبريك مي گويند.
….
تولد شما را بايد به ما تبريك بگويند.
تولدتون به همه ما و به شما مبارك، جناب معروفي
سالها شما باشيد و نوشته هاتون و آدمهاي موندگارتون و ما، اگر دوام بياوريم البته.
تنها
———————————-
قشنگی ماجرا اينه که همه دور يه سفره ای بشينيم که صدر و ذيل نداشته باشه،
من اگر نويسنده ی شما باشم، شما هم خواننده ی منيد. و در اين بده و بستان از همديگه چيزی ياد می گيريم.
.I`m worry about myself
hamishe pedar bozrgha va madrabozrgha adamhaye ajibi hastand , kodookiya hameh ye ma ha ye joori bahashoon varagh khorde , kash vaghty miraftand khatrehashoon ham mibordand ta adam har dafeh ba didan ye goldoon shamdooni enghdr deltang nashe ,
—————————————
بعضی وقتا فکر می کنم پدربزرگ وقتی رفت، چيزهايی از خودش بين ما به يادگار گذاشت و رفت.
برای همينه که برخی آدما بدی هاشونو به ارث می ذارن تو بچه هاشون، بعضی هم خوبی هاشونو. مثل تناسخ. ادم ها وقتی می ميرن، کجا ميرن؟ شايد پخش ميشن توی ديگران، و شايد به همين خاطره که انسان روز به روز پيچيده تر ميشه. انسانيت و شرارت هر دو پيچيده تر شده ن. نمی دونم. اينها فکرهای کودکانه ی منه
سلام استاد
ميخواستم براي تنها كامنتي كه توي اون فعلمو نسبت به شما جمع نبسته بودم ازتون معذرت بخوام.
شايد اينجور اشتباه ها مربوط بشه به خواص عجيب و غريب فضاهاي مجازي
————————-
سلام هومان عزيزم
فکر می کنم فضای ديالوگ موجود اونقدرها صميمانه و احترام آميز هست که نيازی به اين دقت ها نباشه. به هر حال ممنونم
نوشته شما مرا به یاد حال خودم انداخت. چند وقت پیش، شعری خواندم که درآن کسی شکوه می کرد که گویی در لحظه تولد، مادرش او را نفرین کرده بود که در زندگی از هر چه دوست دارد، دور باشد. گاهی اوقات شک می کنم که شاید من و بسیاری از ما ایرانیان نیز به این سرنوشت دچار شده ایم که همیشه از هر چه دوست داریم، دور باشیم. به امید روزهای بهتر
——————————
هيچ مادری فرزندش را نفرين نمی کند، و آدم گاهی يک شعر يا جمله می خواند و لحظه ای با آن همزاد پنداری می کند، اما فقط لحظه ای
سنگ های رودخانه جریان آب را تاب می آوردند و صیقل می خورند، ما گذر زندگی را تاب می اوریم و جلا می یابیم، شاید که کودکی و خاطراتش می روند ولی ما می مانیم و همه آنچه از این زمان گذشته در خاطر و روحمان نقش می بندد. تقدیر یا سرنوشتی که بر ما رقم می خورد حاصل تمام انتخاب های ما و داشته های ماست و آن تقدیر ما را به جایی می کشاند که گاه عشقی را حاصل می کند، گاه فراتر می رود و اثری می افریند، همه آن چه از ما می اید حاصل همان آبی ست که از روی ما گذشته و ما را ساخته، و شما را چه خوب صیقل داده،.
استاد عزیز تولدتان مبارک.
—————————-
ممنونم از شما
و اين تصوير از رودخانه ی زندگی را چه خوب نوشته ايد
http://www.hesamshafieian.persianblog.ir
سلام استاد
نوشته تان را دیوانه وار دوست داشتم. واقعا نمی فهمم چطور می شود با چند کلمه به این زیبایی لحن آفرید.
چند خط اول کار به فضای کاری همیشه گیتان نمی خورد اما باز هم خوب بود باز هم زیبا بود.
خیلی سعی کردم خودم را توجیه کنم که با داستان طرفم یا یک خاطره؟ یاد جمله خود شما توی کارگاه داستان نویسی افتادم:
„نویسنده باید حتی خواب هایش هم داستانی باشد.“
توی این نوشته های اخیری که توی وبلاگتان می گذلرید به این نتیجه رسیدم که غربت آنجا از غربت اینجا بدتر است…
دوستدار شما
سینا حشمدار
—————————–
عزيزم سينا
سلام
چيزی که برای من هميشه اهميت داشته، هميشه فکر کرده ام علاوه بر گفتن يا نوشتن يک موضوع ادبيات آن هم بايد تميز و مرتب باشد، لااقل خودم بتوانم رشد نثر را در کارهام ببينم. اگر چنين نباشد يا جور ديگری به نظر شما يا خوانندگان ديگر بيايد، لابد نتوانسته ام، و شايد حق با شما باشد. اما تلاشم را کرده ام. نثر پاکيزه آرزوی من است، حتا اگر از پس آن بر نيامده باشم.
سايت رسمي عميد صادقي نسب راه اندازي شد .
در صورت صلاح ديد تبادل لينک فرموده و سپس سايت را در جريان قرار داده تا لينک شما هم در سايت مراقبه قرار بگيرد
. منتظر فراخوان همکاري در زمينه ي ادبيات باشيد . روزگارتان خوش
سلام جناب معروفی
دلم گرفت. شاید هم چون نوشته تان مرا به یاد مادربزگ خودم انداخت و به فکرم فرو برد خیال می کنم دلم گرفته است. مادربزرگ من، چند سالی است آلزایمر گرفته.نه من را و نه هیچ کس را نمی شناسد. همان روزها که تازه بیماریش شایع شده بود به دیدنش که می رفتم زل می زد توی چشمام، بر و بر نگاهم می کرد و به جا که نمی آورد دوباره معصومانه سرش را می انداخت پایین و شروع می کرد به ناله کردن از درد پایی که گویی هیچ وقت تمامی نداشت. و حالا چند سالی است که رفته است کنج خانه سالمندان. و من دو سالی است که او را ندیده ام. من فکر می کنم مادربزرگ من هم توی کیفش، عکس من و نوه های بیشمار دیگرش را گذاشته است و در خلوتش دست می کند توی آن کیف کذایی و زل می زند به تصویر ما و حتماً دلش از خنده ضعف می رود که چند سالی است ما را سر کار گذاشته است و رفته است برای خودش کنج دنجی گیر آورده است تا چند صباحی از شر ما بچه های قدرنشناس درامان باشد.
جناب معروفی، ببخشید که من چندان به روز نیستم. خودتان بهتر می دانید که اختیار سرباز چندان به دست خودش نیست. به هر حال امیدوارم تبریک سالروز تولدتان را از جانب من پذیرا باشید. همواره پاینده باشید و سرزنده
—————————-
سربازی تو هم تمام می شود. کاش سری به خانه ی سالمندان بزنی، پيش از اينکه دير شود.
سلام
1-معروفی جان یک فکری به حال این لینک های آموزشی فیلتر شده بکن.یا اینکه برشان دار که ما اینقدر حسرت فیلتر بودنشان را نخوریم.
2-روز تولد تو میلاد عشق پاکه/به شکرانه اینروز پیشانیم رو خاکه….خوشحالم که چون شمایی در دنیا“هست“.
3_ همین نثر پاکیزه توست که گاهی حسابی آدم را هوایی میکند.
————————-
بايد صبر کنيم اينا برن.
ولی دارم روی يک متن کامل کار می کنم که به زودی خبر می دم.
و مرسی برای لطف شما
سلام آقای معروفی.
این اولیین کامنت من برای شماست.شاید اگه خوددمو معرفی کنم بهتر باشه.
تبسم.غبیشی رو که حتما یادتونه و امیدوارم کامنت هاش هم خاطرتون باشه.من همون به قول شما حضرت عشقم !که 27 اردیبهشت،مثل شما متولد شدم،البته با چند سال فاصله.
شاید منم احتیاج به آدمی برای درد دل دارم،کسی که منو نشناسه.
اون موقع ها،وقتی تبسم از شما حرف میزد حسودیم میشد بهتون اما خیلی زود احساسی زیباتر از حسادت جایگزین شد،احترام.
خیلی بده آدم با بودنش باعث ناراحتی عشقش بشه و به نبودنش هم حتا نتونه فکر کنه.باشی ولی دیده نشی و آرزوی داشتن آغوشی گرم برای گریه کردن بزرگترین خواسته ی تبسمت باشه… چه باید کرد؟؟
امیدوارم حرفام خیلی خصوصی نبوده باشه. شاید از شما انتظار خاصی دارم. نمیدونم.
ممنون با خاطر اینکه هستید.میخونید و جواب میدید.
——————————
سامان عزيزم
عشق اگر آزادی و اعتماد به نفس رو تضمين نکنه، بيماريه.
شايد بهتر باشه عميق فکر کنی که او کجای زندگی تو قرار داره. و يادت باشه، زنها باهوشن و مردها رو در شرايط مختلف در بوته ی آزمايش می ذارن، مثل يک قورباغه. دقيقاً مثل يک قورباغه، ولی بعد اگه ايمان بيارن اون قورباغه را تا ابد ستايش می کنن.
شايد لازم باشه سنگ تمام بگذاری و تمام زخم ها رو به عنوان يک سرمايه ببينی. سرمايه ای که متعلق به هردو نفر شماست.
من از تبسم چيزی نمی دونم جز اينکه يک گرافيست و داستان نويسه. شايد هم بد نيست کنارش جوری قرار بگيری که بتونه بباله و قد بکشه.
بی شک دستش توی دست تو خواهد بود.
سلام آقای معروفی عزیز
ببخشید چند وقته نمی تونم کامنت بذارم ، دلم می گیره که چطور میشه آدمی می تونه آزاد باشه و دربند.
به زور یادمه وقتی پدرم داستان پسر کوچولویی رو می گفت که پدرش تو بغل اون برای همیشه تنهاش گذاشت و من یواشکی خیس شدن چشم های پدرمو می دیدم ولی حیف که هیچ وقت نتونست گل های یاس خشکیده شو به من بده ، و من در حسرت یه بار بغل کردنشم با این که هر روز می بینمش
———————
سلام يوسف جان
همه آزادند و در بند
سلام استاد عزیز
اگر تقدیر باشد، سنگ هم روزی احساس داشته. اگر تقدیر زنجیروار شما را به اینجا که هستید رسانده، سنگ هستید. سنگ اولش که سنگ نبود. درست مثل شما. وقتی دید تقدیر زنجیرش را سنگی بسته و نه می تواند حرکت کند، نه عاشق بشود، نه احساسی داشته باشد، ول کرد و شد سنگ.
شما هم همینطور، کی می توانید ایران بیایید؟ کی می توانید پدر را ببینید؟ چرا پدرتان دیگر شما را نبیند؟
و البته شما سنگ نیستید، چون تسلیم نمی شوید.
برای اینها همه اشک ریختم، من هیچ کدام از پدربزرگ هام را ندیدم. دوم دبستان بودیم که مادر پدرم مرد. همه می گویند شماها چیزی ازش یادتون نیست، یک کچلی کوکو هایی درست می کرد بیایید ببینید. هروقت می رفتیم خانه ی عمه هام یا آنها می آمدند خانه مان، حرف از مقایسه ی این غذای شمالی با غذای مامان بزرگ بود. یادم است، توی مشهد، نشسته زیر نور گیر، کنار سنگ های حیاط سنگی زیر نورگیر، روی صندلی همیشگی اش که طرح گلهای آبی داشت. اسمش مادرجون بود. تا سوم دبستان همه غذا حوردن مرا می دیدند و می گفتند: «نگاش کن، مث مادرجون قاشق چنگال دست می گیره»
هیچ کس محلش نمی گذاشت. یادم است، پیرزن داری برای پسر عمه ها و عمه ام دردسر داشت. وقتی عصبی می شدند که ببرندش حمام، دستشویی، غذا بهش بدهند دور از چشم و گوش او داد می زدند: «پس برا چی نمی میره!» و بعد روی صندلی خودش که چهار قدم جلو ترش دیوار ترک خورده ای بود، واگذاشته، به جلو نگاه می کرد.
وقتی همه توی حیاط هندوانه های عمه را می خوردند، او آنجا می نشست و یادم نیست اخمو یا خوشحال به ما که رد می شدیم از جلو چشمش نگاه می کرد یا نه. اما وقتی من و برادر دوقلویم را می دید که با پایه های صندلی پوسیده اش ور می رفتیم، می خندید اما بی صدا. بعد که چشم ما بهش می افتاد، من خجالت می کشیدم. سرخ می شدم. آرام دست لاغر و چروکش را می آورد جلو چشمش و دهانش می جنبید، انگار همیشه با لبخندش با آن دندان مصنوعی اش چیزی به ما می گفت، من هم لبخند می زدم، می رفتم نزدیک تر، گوشم را می چسباندم به دهانش. نفسش که می رفت توی گوشم موهام راست می شد. دقت می کردم و دوباره می گفت: «اسمت چیه؟»
——————————-
آره، نگهداری از بيمار آلزايمری سخته.
هر دو طرف حق دارن
سلام خيلي جالب و زيبا بود .
[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]
سلام
مدتی فرصت نکردم در حضور خلوت انس حضور یابم و سنگ را دیدم و سنگ شدم اما بارانی بارید از شرقی ترین رویاهای انسانی و من تر شدم بر سنگ باریدم تا اینک سنگ را به شهود بنشینم.
جز سپاس نمی توان گفت.
یا باد آن روزگاران یاد باد
گفته بودید به وبلاگم سر می زنید اما نیامدید و وبلاگم رفت که رفت تا این که وبلاگی دیگر ساختم که نوپا است از نظرهای جامع و دانشمندانه تان می توانم بهره ببرم ما که این گوشه ی جهان دنیا را به نظاره می نشینیم و هستی را در زیباترین شکل بودنش برمی ساریم یاد یاران نادیده و دوستان فرهیخته تلالو آفتابی درخشان است بر هرچه رویاهای نو دمیده
همیشه شادکام باشید
فرانک در آستانه هنوز ایستاده
faranak333.blogfa.com
——————————–
سلام. معلومه که سر می زنم. بی سر و صدا و نوک پنجه
سلام آقای معروفی عزیزم
با خواندن کامنت ها و پاسخ هایت غرق در دنیای عجیبی شدم
این دریچه به خانه ای تبدیل شده که آدمیان رنگارنگ با هزار جور فکر و آرزو
از هر گوشه ی دنیا دور هم جمع می شوند می گویند و می شنوند و کسی
همچون تو که هم عاقلی و هم عاشق آنجا نشسته به همه گوش می کند و برای هر کسی فراخور ظرفیت فکری و روحی اش کلامی زیبا و راه گشا دارد
میدانی چقدر خدا دوستت دارد که این خوشبختی بزرگ را به تو هدیه داده؟
او فکر بلند و قلب پر مهری به تو اعطا کرده که به مدد آنها چراغی شده ای
که راه های تاریک را روشن می کنی و مرهمی برای ارواح خسته !
باباجی باید سخت بر خودش ببالد که باسی اش چنین انسان نازنینی ست
راستی از حال پدر بگو؟ و اینکه کمی بهتر هستی یا نه؟
وقتی می نویسی می فهمم چگونه ای از هفته ی قبل تا به حال از حالت بی خبرم و نگرانت هستم.
چون گفته بودی رزه اوسلندر را دوست داری یکی از شعرهای زیبایش را
که باز هم خودم ترجمه کردهام را برایت می نویسم
با مهر
لیلا
………………………………………………………..
تا هلال ماه
به تو می اندیشم
آن هنگام که شب مرا در کام می کشد
تو را در آتش مدفون کرده اند
یاد بود خاکسترت را در رگ هایم نگاه می دارم
و نامت را در قلبم
خاکستر چه زیبا در خون می شکفد.
………………………………………………………….
مرسی برای شعرها
من البته بسياری از شعرهای رزه آوسلندر رو با ترجمه ی حسين منصوری توی گردون چاپ کردم و حالا يادم نيست کدوم بوده، ولی انگار می کنم برای اولين بار می خونمش.
سلام
دو با کامنت گذاشتم و هر دو بار error داد هنگام فرستادن و این بار سوم است
حرف های قبلی را که کمی شاعرانه بود نمی نویسم
اما روزگاری ست که بر اندیشه هایی فرهیخته چشم انتظاریم
دوستانی دایم هوشمند، بزرگ و بسیار مورد احترام و شما دوست ندیده ی شناخته این جاهستید از فضل خود یلران نادیده را بچشانید
فرانک در آستانه ایستاده هنوز
faranak333.blogfa.com
سلام آقای معروفی عزیز،
با تاخیر تولدتون مبارک.
امروز نشستم پای اینترنت و گفتم یه سری به شما بزنم مدتی است ازتون خبری ندارم و تونستم این خاطره ی تلخ ولی پر از احساس رو بخونم.
شاد باشید و به امید دیدار.
—————————–
سلام هاله عزيزم
مدت زياديه که نديدمت. ياد همه ی شما هستم. می دونم که سخت مشغول درس و زبان و کار و سينايی، ولی گاهی يه سری بزن.
و ممنون
کلمات شما ذوب شدو روی قلبم چکه کرد. بی تابی ما هم درمانی به دردتان نیست. شاید همراهی مان تصلایی باشد.
از همه ی جملات یک چیزی را فهمیدم“:
این عباس معروفی است که مینویسد.
این عباس معروفی است.
به پدربزرگ لبخند بزن.
—————
مهتاب عزيزم
سلام. مرسی برای مهربانی هات
سلام
دیروز سه بار کامنت گذاشتم و هر سه بار errorدریافت کردم و باز امروز صبح آمدم
تا سنگ را ببینم. مدتی فرصت نکردم بیایم و وقتی آمدم سنگ را دیدم سنگ را خواندم و چیزی در من دوید باریدم برسنگ تا ترگونه اش بینم
از راهنمایی های شما بهره خواهم برد اگر نگاهی به آثارم بییندازید البته وبلاگ قبلی که آدرسش را دادم دیگر فعال نیست اما فرانک هنوز در آستانه ایستاده است با وبلاگی دیگر. از بزرگان آموختن سبب غرور ماست به فرانک در آستانه بیایید اگرچه اینک نوپا شده است.
faranak333.blogfa.com
سلام
چهاربار این کامنت را نوشتم و هر بار error دریافت کردم با این وجود …
فریدون سه پسر داشت را گرفتم و در اولین فرصت می خوانمش
البته به فرانک در آستانه سری بزنید و او را راهنمایی کنید که در نیای بزرگ پرتلاطم ما تنها دانایی می تواند سرشار از انسانیتی برتر باشد و دانایی در همه جا با همه کس می تواند باشد با دانایی خود بر سایه های ندانستگی پرده بیفکنید چون خورشید بی دریغ و مهربان و همیشگی
faranak333.blogfa.com
جام می و خون دل هریک به کسی دادند
دردایره قسمت اوضاع چنین باشد
درکارگلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
مثل اینکه از زندگی نباید هیچ انتظاری داشت. هرکدوممون قراره یه صحنه از زندگی رو بازی کنیم بعدشم دیگه هیچ احتیاجی به ما نیست!
آدم حقیرتر از اونیه که فکرشو میکنه…
———————————–
برعکس
عظمتی در انسان هست که اگه آدم به وجودش پی ببره، دنبال چيزهای حقير و مسائل بی ارزش نمی گرده
استاد معروفی عزیز
دلم گرفت بخاطر دلتنگیتان ………..
امیدوارم که زمان را از دست ندهید و بخاطر همان دلتنگی انچه را که شایسته است فقط بخاطر پدرتان انجام دهید
سبز باشید و پیروز
———————-
کاش می شد
جناب آقای معروفی عزیز سلام
در تمام هیاهوی خرداد ، تصمیم به درآوردن ویژه نامه ای اشتراکی برای زنده
یاد هوشنگ گلشیری دارم . و در این زمینه یاری شما کمک بزرگی خواهد بود .
و از شما دعوت می کنیم تا با حضور خود ما را دلگرم نمایید و در این
این ویژه نامه، برای شانزدهم خرداد نوشته ای داشته باشید .
دمادم از امروز تا شانزدهم هر سه روز صفحه ای درین باره خواهد داشت اما
ویژه نامه در همان روز آخر و با هماهنگی تمام دوستانی که مایل باشند در
می آید . بنابراین تا شانزدهم فرصت هست . فکر کردم شاید بتوان در نبود
مجلات جدی ادبی ،کاری ابداعی در فضای مجازی انجام داد به شکلی
که چند سایت و وبلاگ ادبی هم زمان و در حالی که با لینک مستقیم به هم
پیوند دارند دربزرگداشت یک نفر بنویسند .
منتظر راهنمایی هایتان هستم و خوشحال می شوم که به دوستانتان نیز اطلاع
دهید و در صورت موافقت خبرم کنید .
سپاس
محبوبه موسوی
———————–
سلام خانم محبوبه موسوی
مرسی که داريد چنين کاری می کنيد.
من هم سعی می کنم چيزی براتون بفرستم، البته اگه وقت کنم.
سلام آقای معروفی من دوباره اومدم که ازتون حالی بپرسم.
خوبید؟
من یه مادربزرگی داشتم ساده و معصوم مثل بچه .وقتی می یومد تهرون خونه ی ما همیشه موهامو فرق باز می کرد .یادتونه براتون نوشته بودم شکل دایی جوونمرگمم.همیشه موهامو فرق می کرد مادربزرگ .بعد چشماش پر اشک می شد .بعد که ناراحت می شدم و می گفتم مادربزرگ چرا ناراحت شدی ؟می گفت عین خدا بیامرزی. انگاری سیبی از وسط نصف شده باشه.
من دوست نداشتم موهامو فرق کنم آقای معروفی. من دوست نداشتم مادربزرگ چشماش بارونی بشه.
مادر بزرگ فوت کرد آقای معروفی وقتی چشمش چشم به راه پسر دیگه اش بود .مادربزرگ چشم باز فوت کرد .هیچ وقت باور نکرد اون یکی پسرش تو زندونای صدام کشته شده باشه .همیشه منتظر بود.
تو اتاق مادربزرگ رو که خالی می کردند پسته ها و خشکبار کپک شده پیدا کردن که عید به عید مادربزرگ برای پسرش کنار گذاشته بود. تو اتاق مادربزرگ جغغجه ی بچه پیدا کردن .مادر بزرگ حتی برای شب عروسی پسرش لحاف داده بود دوخته بودند لحاف مخملی.
مادربزرگ به داغ دو پسرش همیشه سیاه پوش بود.
به ضیافتی که شما رو تو سایت بانو روانی پور دعوت کرده بودم سر زدید.
—————————
نسرين مدنی عزيزم
سلام
بله سر زدم، ولی اين روزها و شبها سخت گرفتار بودم.
و مرسی
دوره رایگان آموزش روزنامه نگاری به روش آنلاین ؛ برای ثبت نام به اینجا مراجعه کنید :
http://roznamehnegar.com
آقاي معروفي عزيز سلام
مثل هميشه زيبا و گيرا نوشتيد …
سال قبل در روز تولدم برادرم، عزيزترين و صميمي ترين دوستشو از دست داد
دارم فكر مي كنم امسال برادرم(حسين) چه كاري تو روز تولدم مي كنه؟ شاده يا غمگين؟ امسال قبل شنيدن خبر مرگ دوستش يه عالمه ميل فرستاد كادو داد و شب فهميديم دوستش خودكشي كرده… نمي دونم چرا بايد تو روز تولد من، اين اتفاق افتاد؟چرا تو روز تولدم عزيزترين كسم غمي تو دلشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو زندگي كلي چرا هست كه ما دليلشو نمي دونيم اينم يكي از اونهاست
آقاي معروفي دير شده ولي تولدتون مبارك اميد و صد اميد كه صد بهار به خوشبختي به سر كنيد
راستي آقاي معروفي، تو برنامه ي زن امروز مصاحبه تون در مورد نمايشگاه كتابو ديدم خيلي حرص مي خورديد و ناراحت بوديد، هنوز حرفاتون تو گوشمه، اين دولت با كتاب و مقوله ي فكر كردن مشكل داره… راست مي گيد ولي لطفا حرص نخوريد و آروم باشيد تا روزي ما و شما شاهد چاپ شدن كتابهاتون تو ايران باشيد…
خيلي نوشتم، مگه نه؟
خيلي خيلي مواظب خودتون باشيد
همواره شاد و عاشق و سالم باشيد
——————————-
سلام مريم بانوی عزيز
وقتی سی سال از عمر آدم ها پای يک امر بديهی سوخته و تلف شده باشد، نويسندگانی امثال من مگر می توانند خونسرد به اين مسئله نگاه کنند؟
کاش می شد ماها فقط داستان مان را بنويسيم
و مرسی از لطف شما
سلام
نمی دونم چی بگم. عذرخواهی کنم، یا خجالت بکشم؟
————————-
چرا خجالت تبسم عزيزم؟
سلام
من خیلی برای نظر دهی و کامنت کوچکم اما لطفا تقدیم احترام مرا پذیرا باشید.
شیما سپهر
———————————
سلام و ممنون
سلام استاد عزیزم
یک سؤال: زندگی را چطور می بینید؟ آیا ارزش ادامه دادن دارد؟ یا با تحمل و ناچاری پیش می روید؟ چقدر از زندگی راضی هستید؟
و اما آیا زندگی چیزی دارد که نمی شود ازش دل کند؟…
دوستی دارم که دو بار خودکشی کرد.
روی دامنه ی کوه جایی استراحت کردیم. شهر زیر پایمان بود، با ساختمان های یک رنگ و دود سیاهی که کل اش را گرفته بود و به سختی کوه هایی می دیدی که می توانستی حدس بزنی خم بعدی اش چطور است. وقتی آب می خورد دیدم که رد بخیه هایی روی رگ دست راستش است. نخواستم به رویش بیاورم. اما بلاخره یک راست گفتم: «اون بخیه ها رو دستت چیه؟»
خم دامنه ی کوه را گرفته بودیم بیاییم پایین. گفت: «کاتر»
«خودکشی؟»
سر تکان داد.
«چرا؟»
دیگر حرفی نزدیم. گاهی که زیر چشمی می پاییدمش، دندان هایش را بهم قفل می کرد و جلوش، سنگ ها را می پایید و ردشان می کرد. وقتی رسیدیم پای کوه، ایستادیم. دستش را به کمر گرفت. گفت: «جو روشنفکری»
«همه چی تکراریه و زندگی بی معنی و…»
سر تکان می داد و به زمین نگاه می کرد. ابروهایش توی هم بودند.
گفت: «نشسته بودم توی اتاق، المیرا(معشوقه اش) هم بود. بقیه تو حال بودن. کاترو گرفتم، پشتمو کردم بهش. خزیدم جلو دیوار. زدم. زدم. زدم. اول نفهمید. من هی می زدم. وقتی دید سرم چسب دیوار، یه وری می شم پرید بالا سرم. جیغ می زد «آی داری چی کار می کنی» و از این حرفا، منم می زدم. محکم و محکم تر. طوری شده بود کاترو تا ته می بردم زیر، رگ و پی ها رو می آوردم بالا و می بریدم. بعد دیگه نفهمیدم تا به هوش اومدم تو بیمارستان. بازم خودکشی کردم چندوقت بعدش. اما دیگه مث بازی بود. آره درست عین بازی. اصلاً حال می کردی این کارو بکنی. تو هم اگه می خوای خودکشی کنی از مچ بزن تا ساعد، درست تا همین جا و خلاص»
چندوقت بعد، همین اواخر که وسوسه شدم همین کار را بکنم، قبلش یاد حرفی که بهش زدم افتادم: «من اگه دلشو داشتم تا حالا هزار کفن پوسونده بودم». اما به این فکر کردم که آدمی مثل دوستم، او هم عاشقانه زندگی را دوست دارد، انگار. اگر واقعاً می خواست بمیرد، به راحتی می توانست دور از چشم و دسترس بقیه این کار را بکند. کارش کمتر از بیست دقیقه است. من هم تیغ را گذاشتم سر جایش. نه، دلش را ندارم. توی همه ی شوخی هامان که دوست داری چطوری خودتو بکشی، وقتی با برادرم بودم، می گفتم بی درد و خودمم این کارو نکنم. یکی از پشت وقتی حواسم نیست یه گلوله خالی کنه تو کله م.
استاد من وجودم را ریختم توی کاغذ. داستانی نوشتم که بهتان گفتم. دوست دارم یکی آن را بخواند. برای همه داستان است، اما برای من یک مستند از یک بخش زندگی ام است. استاد می خوانیدش؟
———————————–
آره می خونم
ولی دو هفته ی ديگه.
چون مشغول کاری هستم که تمام وقتم صرف اون ميشه
سلام آقای معروفی…
اگه ازتون بخوام 5رمان کلاسیک برتر از دیدگاهتون رو بگید،میتونید جواب بدید؟
برام جالبه که نظر یه خبره رو تو این مورد بدونم و ببینم من چقدر فاصله دارم.هرچند که همه چیز به سلیقه ی آدما برمیگرده.
از جوابی که برای کامنت قبلیم گذاشتید ممنونم.یه طورایی بهم قوت قلب داد و واقعا امیدوارم باعث خجالت و ناراحتیه تبسم نشده باشم.قبول دارم خیلی تند رفتم تو صحبتام اونم با توجه به اینکه شما چیز زیادی نمیدونستید از این قضیه.اما شاید گاهی وقتا سرعت غیرمجاز بد نباشه…
پاینده باشید.ممنون.
———————-
سلام
کارهای داستايوفسکی، بالزاک، استاندال، زولا، فلوبر و تولستوی را بخوانيد
درد بزرگیه دلتنگی…
پدر بزرگ من هم همین طور شدند،همه براشون غریبه و دشمن شده بودند اما من هنوز هم گل گلی بودم…
آقای معروفی.ما که مشتاقانه برنامه های رادیو زمانه ی شما را دنبال می کنیم.هرچند تازگی ها کمتر شده.اما همین دو شب که دوتا برنامه دادید.خیلی خوب بود
راستی.نظر شما راجع به تیمی که اطراف کروبی شکل گرفته(کرباسچی.عبدی.مهاجرانی.باقی.نجفی.قوچانی.خانم کدیور) و حمایت برخی روشن فکران مثل بابک احمدی و زید آبادی و … چیست؟ آیا خوشبینانه به قضیه نگاه می کنید و در انتخابات شرکت می کنید ؟
————————
داود جان
مطلبی در بی بی سی می آيد که نظرم را گفته ام
سلام آقای معروفی.
منم برای پدرم دلتنگم.چند سال پیش دقیقا توی دستهام دیدم که رفت.دیدم که چشماش دیگه برق زندگی نداره و واقعا دیدن این لحظه خیلی آذارنده ست. و گاهی وقتا دلم عجیب هواشو میکنه ولی دستم به جایی بند نیست.چه میشه کرد؟
نوشتتون بدجوری دلتنگ ترم کرد…
پدرتان برقرار باشد استاد عزیز .
با رفتن هر پدری تکه ای از کودکی ما هم با او می رود . و گم می شویم در هیاهوی هیچ که نمی دانیم چیست .
اما کودکی باز می گردد. ما آن کودک خفته را در داستان هایتان دنبال می کنیم ، با آن جوان عاصی می دویم و می رسیم به جایی که استاد -کودک آن روزها – نشسته کنار شمعدانی ها و یکی یکی رویاهای خفته را از ذهن به سرانگشتان قلم می ریزد .
آقای معروفی عزیز
لطف شما همیشه بر ما ممتد است . از پاسخ تان بسیار خوشنود و دلگرمم.
سپاس و درود
آقای معروفی عزیز. تا دو هفته ی دیگر هم هر چند روز یک بار که بیایم و ببینم که چیزی نگذاشته اید باز هم «سنگ» را می خوانم. (واز شما چه پنهان، دلی هم سبک می کنم.)
سلام جناب معروفی
خسته نباشید.می دانم این روزها حسابی گرفتارید و طبعاً خسته. این خودش از لحن حرف زدن و کامنهایتان پیداست.
آنقدر گفتید این سربازی هم تمام می شود که آخر رسید به روزهای پایانیش و عجیب اینکه از حالا دارد دلم برایش تنگ می شود. کنار دوستانم که می نشینم و یا وقتی می خواهم عکسی به یادگار از آنها بگیرم نمی دانم چرا بی جهت بغض می کنم و اگر جلوی خودم را نگیرم، نم اشکی هم جا خوش می کند کنج چشمانم.شاید این همه اش نتیجه عادت به محیطی است که وقتی می خواستی به آن وارد شوی باید تو را به زور هل می دادند و حالا که خو کرده ای به آن ، باز باید با زور و یک دنیا دلتنگی بیرون بکشندت از آن.
ببخشید اگر جای این حرفها اینجا نبود و زدم.
پاینده باشید و سرزنده
سلام…
من به نشونه ها اعتقاد دارم اما هیچ دوست ندارم این بار این نشانه را جدی بگیرم و فکر کنم شاید نباید!
آقای معروفی!می شود لطفا راه دیگری برای دسترسی به لینک های آموزش داستان نویسی بهم نشان بدهید؟نمی دونم مشکل رادیو زمانه چی بوده که فیلتر شده و من نمی تونم بازش کنم…
خیلی لطف می کنید اگه بهم کمک کنید.
———————————
اين يک آدرس
http://www.maroufi.blogfa.com/
و اين هم يکی ديگر
سلام جناب معروفي عزيز.
نمي دونين چقدر ديوونه ي كلمه هايي هستم كه شما كنار هم مي چينيد و بهشون زندگي مي بخشيد.خيلي دوست دارم تشريف بياريد و شعر منو نقد كنيد.حتي حاضرم ازتون خواهش كنم.http://asgharsalehi.blogfa.com/
به اميد اون لحظه.
پوزش میطلبم که سلامم رو قورت داده بودم
آخه این روزا اینجا شلوغ شده ،ظاهرا قراره انتخابات بشه
همه چشم دوختیم ببینیم از بین قطب منفی و مثبت بمب اتم کدوم انتخاب میشوند؟
منظور رو حتما دریافت کردین
راستی
سلام استاد عزیزم
آرزومند آرزوهاتون هستم
عجیب دلتنگم عمو عباس … برای پسری دلتنگ پدر … و پدری در حسرت دیدار پسر …
سلامتیش را آرزو می کنم … و بازگشتت را …
باشی … تا همیشه
سلام
5 بار کامنت گذاشتم و هر بار نیمه را ارسال با مشکل مواجه شد اما باز هم…
روز و روزگار بر شما به کام.
سنگ را که خواندم سنگ شدم و دوباره که خواندم قطره قطره چکیدم و باریدم تا سنگ را ترگونه بینم.
با دوستی درباره ی آثار شما صحبت کردم و او چقدر راغب شد کارهایتان را بخواند . این دوست مدتی در سنگسر زندگی می کرد و من ار صحنه های مکرر سنگسر در آثارتان برایش گفتم.
راستی فرانک در آستانه ایستاده اگر بیایید به faranak333.blogfa.com
سلام آقاي معروفي
اميد انكه اين سلام تسلي دل نازك ومهربانتان باشداز راهي دور از ديار دارالعباده يزد خسته نباسيد ميگويم
بعضي از آدمها وزنه تعادلند، سنگيني اند، ماندگاري اند، اگر نباشند يه گوشه اين دنيا بي تكليفه، بند نمي شه، وا مي مونه.
بعضي از كارها بزرگند، منشا خيرند، تميزند، بوي گل مي دهند،
شما نوشته ها رو مي خونيد و جواب مي دهيد و كفه خوبي هاي عالم را پايين تر مي آوريد. جناب معروفي.
تنها
کرم بودن را
کنار می¬گذارد،
همان دم که می¬پذیرد
کفن شود در رویایش.
این بود
هر آنچه که میخواست
از خود بگوید به تو؛
پروانه.
سلام…
گاهی به خانه تان سر میزنم و از آن بهره میبرم…خسته نباشید..شما هم لطف میکنید به من سر بزنید…زمان مهمه…اگر آمدید و مرا دوست داشتید حفظم کنید و در هر صورت محبت میکنید که آدرسم را به مهمانان دیگری بدهید تا افتخار میزبانی آنها را داشته باشم..ممنون از شما.
تولدتون مبارک.
برای اون گاهی، سنگ زیبا ترین تعبیر است.
تولدتون مبارک.
برای اون گاهی، سنگ زیبا ترین تعبیر است.
سلام
واقعا دلم می خواد شخص شما چند تا از شعرهای منو بخونه. مدتهاست درگیر شعرم که امکان چاپ هم ندارن. خسته م از این که خواننده نوشته هام فقط منم و بس… امیدوارم جسارت نکرده باشم، قصد ندارم نقد کنید چون به عقیده من جوهر ناب هنر شما که بی نظیره از نقادی مبراست، فقط همین که بخونید من وارد دنیای تازه ای می شم. یک دنیا ممنون.
اعتراف
:من لبانم را در ابطال تو
روی کوره عرق کرده لامسه های زنباره
به تاول کشانده ام…
شنیده ام زنان پاکی وجود دارند
که از قماش شان نیستم!
تو پاداش تمام دروغ های منی
که روی پلکهایت
حریر ریخته ام
سپید دامن و پریشان گیسو
شبح ناک تر از
نافرجامی عشق
در انزالی سرگردان:
شبخوان تو
در ترسیم اندام زنانه
میان خودآغوشی نجیبانه ات.
در من جوشانده ای خو گرفته است
که چون دعانوشتی
به تقدیر تو آویزانم
و در راندنم
اسیر سکون مطلقی.
هرگز نتوانسته ام
چون سوگلان شرقی
انگار که پیراهن در حریم خدای یگانه می درند
میان حرمسرا تاج گذاری کنم
و خوشبخت باشم
من مرید شرک ورزیدن های سراسرم
و خنده های یک شبه به سبک اهریمن.
و تو خدای جیبی همیشگی!
در خانه ات
بساط کوچک جمع و جوری داری
که هوسم را به درد می آورد
و چون بیوه گان
زیر تور سیاه
به آفریدن انگور کبود دست می زنم…
رنگهای گرم رو مرگ
در حومه مدّ آتش را
من رقم زده ام
و عریانی مقدس روی بوم را
زنانی دیگر
که پر از غبار بیابانگردی های ایمانی اند،
گویی من آکنده از تنفس آغوشهای شومم
و چون بازنده ای
شبانه گی فرشته گان را مخدوش می کنم.
: جامه دران
لامسه در کافور غسل می دهند.
زمان سلوک چشمان مار است
و من طالعم را
با الماس تیز کرده ام.
گاهی
مرا به شرابت ببر
و فرشته ام کن…
شنیده ای زنان پاکی وجود دارند
که از قماش شان نیستم!
در حرکت…
فرمان می برم
آن ناقوس گمنام شبیه را
که در خراش نازک زمان
درنگ می ریزد.
از روزن سنگهای سیاه
برق ناخن های سپیدی
پیداست.
در پرتگاه همه همزاد من بودند
چنان که اندیشیدم
در خلاء
می توان گلوبند لاله آویخت
و همراه ساحره گان صبح
که در گذرند
خود را میان نامهای متبرک پیچید
و به اصالت پیوست،
آه
اندیشیدم که بی تردید
بر مخمل فرود می آیم
روی دو پا
و حس جاودانگی
چون آبشاری مات
از من جاری می شود.
قفل ها بدنام اند
و من آشفته ام از تعبیر عکس بال کبوتری
که در آب افتاده بود…
***
در پرتگاه
پاهایی که آویزان بود
گویی درون زهدان پلنگ
به جستجوی خیالکی آمده بود
که شاید آب سیاه را
به ایهامی مکرر
پیاله شود.
رویای درون
رگ ها پوسیده اند
پیش تر از آنکه به صدا در آیند آن زنگهای موهوم.
می میرم
که شاید جرعه ای دهند
که از آن خواب شوم.
ما رو به آسمانیم
آسمانی که وارونه است
و نخواهیم فهمید
چراکه دعوت بیگدار تمام می شود.
تنها ستارگان در سوختن،
مدام اند.
در سرنوشت شیطان
جدال نیمه کاره ایست
که از عشق پرچم ساخته است.
کسی دم از وسوسه می زند…
و آن جا بود
که زیبایی
دست آویزی شد برای نمردن.
می رقصند و آرام می گذرند
انگار آنان را
به پریان مانند کرده اند
که نتوان دست کشید از حیرانی
و به خاک بازگشت.
به آخرین بار می اندیشم.
همه چیز
همه چیز
همه چیز
همین گوشه اتاق است
که بی هیچ ملافه ای
پیچیده میان موهایم
به خواب رفته ای.
زیر تن تو اتاق عرق کرده است
و من به آخرین بار می اندیشم.
دیگر بس است
با چشم های بسته به آسمان می روم
تاکی باید غلطید
و به دروغ وانمود کرد خاک گرم است؟
مرا در آغوش بگیر اوهام زنده خاموش
می دانم آن جا کسی هست
نه اتفاق اندامی خالی
آن جا پشت پرده
و پرده
و پرده
کسی هست
چرا که دستهایی به خواب من آمد
و گرم بود.
جایی تعبیری هست.
گناه افسانه ای بیش نیست…
داغ تر از گونه های منی
هنگامی که دهانی
اولین نقب بوسه را
بر لبهای من درید.
هرچه گذشت
هیچ چیز شکل خودش نبود.
پیر می شوم
و هنوز مرا به بستر می برند
و آب می دهند
و کسی زودتر از آن که من بخواهم
لرزش گردن مرا
به دروازه های فراموشی
بشارت نمی دهد
و کسی زودتر از آن که بخواهم
خاموشی روی برهنگی ام نمی کشد
و موهای من زیر لاشه هاست.
نمی دانم
وقتی مرگ زیر تخت خواب باشد
می توان مهمانی گرفت
و تنها نبود؟
می میرم
شاید جرعه ای دهند
که از آن خواب شوم…
مرسی
یک آلزایمر ساده:برایش میمردم..هر چه روزهایم را می گردم نمی توانم حس خوبی پیدا کنم که او درش نباشد..اما چگونه ممکن است؟کاش جای او ، من آلزایمر می گرفتم و پشت می کردم به „دوست داشتن“ و سرگرم دیگری می شدم.
سلام استاد .. چه بغضی دارم! دلم آغوش باباجی را می خواهد! احساس می کنم حال که او نیست گویا که دیگر خیلی چیزها نیست! زندگی رنگش را باخته است!
نمی دانم چرا احساس می کنم دلتنگ حضور کسی ام که نمی دانم کیست! آمده است یا می رود! می خندد یا می گرید! .. . فقط می دانم که نیازمند آن حضور پر از مهر ام … دلتنگ یک آغوش گرم ام! یک آغوش هم رنگ آغوش باباجی به همراه آن گلبرگ های یاس! …
استاد گرامی در حال حاضر من ایرانم ! .. اگر کاری داشتید .. اگر چیزی خواستید ! اگر دوست داشتید چیزی را داشته باشید که هم اکنون ایران است به من بگویید. من برای شما تهیه می کنم و می فرستم.
استاد ایران اذیتم می کند .. دیگر آرامش قدیم را به من نمی دهد .. استاد ..
برای سلامتی پدرتان از ته دل آرزو می کنم
با احترام
سیدمحمد مرکبیان
هرکجا هستید ..باشد
آسمان مال شماست ..
پنجره ..یاد پدربزرگ ..عشق ..خاطره ..زمین مال شماست ..
هرکجا هستید ..باشد ..چه میشود کرد ..
واژه های ناب مال شماست..
یادها ..خاطره ها ..قاب ها ….مهربانی مال شماست
چه اهمیت دارد
گاه اگر
در زیر آسمانی
زمینش …قارچ های غربت می رویاند ..
سلام آقاي معروفي!خوشحالم براي عزيزي مثل جنابعالي پيام مي گذارم.
چهار -پنج سالي ميشود رمان “ سمفوني مردگان „شما را خوانده ام.اما هنوزاهنوز با جملات و تكنيك و تعابيرو…اين رمان درگيرم.كاش فضايي براي نويسنده هامان فراهم بود تا توي دل كوچه و خيابان خودمان زندگي ميكردند وداستان مي نوشتند آن هم بي واهمه !
اميدوارم هرجا كه هستيد چون كوه استوار و بسان اقيانوس بزرگ ومانند پرنده رها باشيد و بي هيچ واهمه اي بنويسيد وبنويسيد وبنويسيدتا اسير هيچ ديكتاتوري ….
—————
گاهي به شاگردهاي نا فرمانت هم سري بزن .دستهاي نويسنده هاي جوان با تركه هاي استاديتان سر به راه خواهند شد اين حقيقت را از ياد نبريد .
———- ممنون از حوصله تان !
باسی جان
من هم دلتنگم.سخت دلتنگ تو و امثال تو و نوشته هایت و در انتظارم.در انتظار تماما مخصوص
کاش این را جایی میخواندم که امن بود برای گریستن. باسی کی پدربزرگهایمان را دزدید؟
سلام آقای معروفی..امیدوارم پیکر فرهاد همچنان نفس بکشد …سال بلوا تمام شده… صدای سنفونی مردگان به گوش نمیرسد….. تازه رسیدم گفتم اول بیایم به ملاقات شما بعد بروم خانه خودم…. منتظر حضورتان میمانم
به امید دیدار
م.م. امید
استاد معروفی
سلام
اگر بخواهید من به دیدن پدر شما می روم از طرف شما ؟
استاد معروفی این را بخوانید،این را روز 22 اردیبهشت استاد دولت آبادی در میتینگی که درتالار مسجد امیرالمومنین بلوار مرزداران برای میرحسین موسوی برگزارشده بود، گفتند!! بدون دعوت در این سالن حاضر شدند!!:
دولت آبادی به انتخابات هم اشاره کرد و گفت: من به کسی رای می دهم که از تمام ایرانیان فرهیخته ای که از این کشور بیرون رانده شدند، اعاده حیثیت کند و به کسی رای می دهم که به انسجام ملی معتقد باشد. ما را نسبت به هم غریبه کرده اند. اگر کسی که این ستاد مال اوست چنین قابلیتی دارد از رای دادن به او پشیمان نخواهیم شد. مسئله اشخاص نیستند، مسئله یک ملت است. ملت دارد از برکت رفتار آقایان به جان هم می افتد. مملکت داری یعنی مردم را نگه داشتن. زخم زدن به مردم و تاب زخم را آوردن از سوی مردم باید تا به حال حوصله آقایان را هم سر برده باشد. شما با چه مرهمی می توانید به این زخم ها التیام ببخشید؟
———————
ممنونم
اين متن را ديده بودم
با سلام
بسیار متاثر شدم.آری داستان این است
بزرگ مردان سنگسری که دوران جوانی و عمر با عزت خویش را وقف تعلیم و تربیت شما فرزندان راستین دیار سنگسر نمودند و پس از طی عمری پر برکت هم اکنون اندوه غصه و غم بر دوش ایشان سنگینی میکند و او را زمین گیر کرده است اندوهی که از سالها مبارزه با کومونیسم دینی بر وجود او فشار میآورد و تنها طاقتی از نوع سنگسری میخواهد که بتوان آن را تحمل نمود.
استاد میخواهی بدانی غصه او از چیست؟
………… نمیدانم
نمیدانم و نمیخواهم بگویم ولی یاد شعری از خیام افتادم که شاید شرح حال زبان و غم او به دیگران باشد.
دانی که سپیده دم خروس سحری ** هر لحظه همی چرا کند نوحه گری؟
یعنی که نمودند در آئینه صبح ** که از عمر شبی گذشت و تو بیخبری!
جناب معروفی امیدوارم بیماری جسمی پدرتان زود تر رفع شود.
متاسفم
با تشکر : ستار حیدریه
مرسی آقای معروفی..شما خیلی ماه ااید!
حالا می توانم همه اش را پرینت بگیرم و جزو ای داشته باشم که امیدوارم کند شایدبشود روزی این ذهن آنی باشد که می خواهم.
درود.
این یادداشت مرا به یاد این فیلم کوتاه انداخت. وقت کردید چند دقیقه ای به تماشایش وقت بگذارید شاید خوشتان بیاید:
http://www.youtube.com/watch?v=mNK6h1dfy2o
شاد باشید
—————–
عزيزم مجتبا
سلام
من اين فيلم کوتاه را ديدم. ممنونم که برام فرستاديد.
آن را به همه ی دوستانم توصيه می کنم.
سلام
سهم ما ناچیز است
http://ghiloghal.blogfa.com/
سلام عباس آقا
یاد قدیما بخیر
امروز با دیدن عکس پدر و پدربزرگ منو بردی ۴۵ ساله پیش کاش همان روزها بود یادم نمیره صورت پدرو
انشاالله همیشه سلامت باشی ساله پیش رفتم ایران مخصوصا رفتم میدان فوزیه
چند ساعتی جلوی مغازه پدر ایستادم تمام اون روزها برام زنده شد انشلله سلامت باشن سلامتی شما و خانواده را خواستارم ا.کیا
——————–
سلام
براتون توی ای ميل چيزی نوشتم
aghaye nevisandeye Aideen , chi begam ke shoma nevisandeiid o shomaiid ke mitoonid harf bezanid o benevisid o man khanandeam, o faghat baladam saket bekhoonam o ashk berizam.
——————————–
شما هم حتما کاری بلديد که من از عهده اش بر نميام. خيلی چيزها و کارها توی دنيا هست که ما بلد نيستيم، و ازش استفاده می کنيم. من موسيقيدان نيستم، ولی بلدم موسيقی خوب گوش بدم.
چرخ دنيا اينجوری می چرخه، نه؟
.
سخت دلم گرفت،
آرزو ميكنم به زودي اين دوري به سر برسه
سلام
من امروز از طریق لینکی در فیس بوک با این سایت آشنا شدم. اولش فکر کردم یه وبلاگی مثل بقیه ی وبلاگ هاست که تو اینترنت ریخته و در واقع فقط چیزیه که یه نفر میخواد به وسیله ی اون بگه که منم هستم، آره منم هستم که از تو بالاترم و میخواد که دیده بشه و تایید بشه…
ولی وقتی شروع کردم به خوندن، بعد از تموم شدن خط اول، یه چیزی از گوشه ی چشمم راه افتاد که دیگه جلوش رو نتونستم بگیرم. اون مطلب رو خوندم و رفتم ولی 2-3 ساعت بعد برگشتم. من عاشق مارکوویچ رتکو هستم و مستند اتاق های رتکو رو از هر چند وقت تو تنهایی میشینم نگاه میکنم و گریه میکنم. حتما میدونین که موسیقی اون مستند، همین آهنگ پس زمینه ای که الان داره پخش میشه.
من الا چند ساعتی هست که دارم اینجا پرواز میکنم و میخونم و میگریم. امروز 23 خرداد 88 و همه ی ایران (خالی بستم، فقط یه عده ی خیلی خیلی کم) تو حال و هوای خاصی هستن.
چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا باید به این زندگی میومدیم!؟ چرا نتونستیم زیبایی رو درک کنیم؟؟ چرا نتونستین دلیل زندگی کردن رو بفهمیم!!؟؟ چرا؟
دل غمگینت بوی تن منو می ده
دوستت دارم
پدرم مرد- توی یه تصادف و من هم در سکوتم برای بغض ای که فرو داده بودم مرده ام… سالهاست..
وبلاگ مفیدی بود…مطالب خوبی را خواندم.کتاب سمفونی مردگان شما به همه ی نویسندگان این را یاد داد که فرق یک نکته ی مهم یعنی یکی از ساختار اساسی داستان را با هم مقایسه و تمیز دهند.www.Hesam1388.persianblog.ir