امروز دوستم محمود دهقانی از استراليا تلفن زده بود و با همان شوق کودک وارش از سایت و وبلاگ نويسی جهان امروز حرف می زد، از نوشتن، از تنهايی انسان، و چيزهای ديگر.
می گفت: ما ايرانی ها چون در طول تاريخ هميشه در وحشت زندگی کرده ايم و همواره وحشت داشته ايم، دوست داريم در خفا حرف بزنيم. پس درود بر وبلاگ. که لااقل از همين طريق هم که شده حرف مان را می زنيم.
راست می گويد گفتن بهتر از خاموشی است. اما گاهی خاموشی هزاربار به از سخن گفتن. دلم می خواهد در مورد نوشتن و خاموشی حرف بزنم، در مورد روشنايی و تاريکی، و در مورد متن.
اين بحث را ادامه می دهم، شايد در اولين ايستگاهی که بتوانم به اينترنت دست پيدا کنم، بنويسم. فرصت تنگ است و من پا در راه. دارم می روم پراگ، شهر کافکا و کوندرا. شهر ماه منير و مهدی.
تا بعد…


28 Kommentare
چه گوارا اين رود!
چه زلال اين رود!
مردم بالا دست چه صفائی دارند!
چشمه هاشان جوشان،گاوهاشان شيرافشان باد!
… ماهتاب،آنجا می کند روشن پهنای کلام.
پدرم،راه بی خطر باد!
هنوز نرفته،ندا گفت:پدرمون رفت.
حضورت را منتظريم.
عرفان قانعی فرد ،از تهران ندا در داد:در نشريه ادبيات داستانی،ياوه ها بافته اند،چند روز ديگر هم مهمانمان خواهد بود.خوشحاليم
سلام آقای عباس معروفی ی معروف.
پلنگ ديگر نامرئی شده است و در ناخودآگاه همه ما به شکل عجيبی راه میرود…
كسي لب از لبش وا مي كند يا نه؟
كه گويد راستي را
بي غلافي هيچ …
nasretoon zibast movafagh bashid va bedroood….
سلام . مهرماه سال 1370 بود در دفتر مجله گردون براي نخستين بار ديدمتان . چشم هاي سوال بر انگيز آن روز تان را به ياد دارم . و بعد فريدون سه پسر داشت كه هر سه را خواندم . گردون نا به مهر بر شما چرخان باد .
عباس جان سلام
همه سنگسريها به وجودت افتخار ميكنيم.
سلام!خيلي خوشحالم كه بالاخره شما رو پيدا كردم!هر كجا هستيد پاينده باشيد و برقرار!
سلام استاد! هر جا هستي زنده باشي و سبز! كتابهايتان را خوانده ام بسيار زيبا هستند! به من هم سري بزني ممنون مي شوم! قربانت!
سلام اقاي معروفي عزيز من عاشق مجله و كتاب هستم الان بيست وچند ساله مجلاتم وشهر به شهر باخود مي گردونم تمام انها كه بعداز مدتي توقيف شده اند وبخشي از من هستند ادينه دنياي سخن ائينه انديشه دريچه گفتگو جامعه سالم تكاپوايران فرداكيان ، ولي دران ميان گردون را نخريدم جزيكي دوشماره فكر مي كردم شما انطرفي هستين بعد اون جريان 134نفر وپس گيري امضاها ولي الان به قفسه مجله هايم نگاه ميكنم جاي گردون خالست چندروز پيشهم چاپ جديد سمفوني مردگان ودرياروندگان را گرفتم . خ.شحالم كه وبلاگ مي نويسي از سايت گويا مطلع شدم . موفق باشين بعدا بازم مي ام خرس مهربان
سلام ….
l
سلام.
حضورت مايه’ دلگرمي و كلامت آغازي ديگر بر حركتي شايسته است.
پاينده باشيد.
فرصتي براي دوباره جوانه زدن ……… آفتابي باشيد آقاي معروفي
يك اعتراض صنفي براي وبلاگ نويسان ايراني پيشنهاد شده است كه پيشنهاد ميدهم در اعتراض به وضعيت دسترسي به وبلاگها تدارك ديده شده است كه پيشنهاد مي شود همه وبلاگها به آن بپيوندند تا فراگير شود
بسيار مسرورم از اينكه نوشته هايتان را آنلاين ميخوانم.
سلام بر حضرت معروفی…خوشحالم که وبلاگ صاحب سمفونی مردگان را می خوانم..بنوازید که خوش سازی ست…
Humour (any olour) + Sensibility+ Not Speaking So Loudly All The Time + Sometimes Simply Just Whispering + Power In Using Words And Using Powerful Words + Looking Dark Sometimes If You Wish To Be Seen Better By Bright People + Showing Naked Bodies Sometimes To Cover Up The Ugliness Of Perfect Naked Souls + And Always Getting Back After A Little While
ما را در فراقِ آن وارثِ تخت و تاج و مقامِ منيع وليعهدی بسی دل تنگ است!کجايی ای که دلم بی تو در تب و تاب است؟ به همين سرعت ما را از خاطر برديد:
اين يک دو دم که مهلتِ ديدار ممکن است
درياب کارِ ما که نه پيداست کارِ عمر!
سلام…خوشحالم به وبلاگ نویسی روی آورده اید…همچنان پیگیر نوشته های شما هستیم…موفق باشید
فقط می دانم که حاصل چهل سال قلم زنی محمود دولت آبادی خلق چندين و چند رمان و مجموعه داستان…. بوده است. اما چرا منی که اينقدر جای خالی سلوچ را دوست دارم هنوز نتوانستم پس از ساعت ها وقت گذاشتن از صفحه سی رمان سلوک جلوتر بروم. ولی با همه اين ها از يک چيز مطمئنم و اطمينان دارم تا يک داستان روايت يا يک اتفاق اگر در زبان اجرا نشود هيچ اتفاقی رخ نمی دهد و شايد مشکل آخرين کار استاد نيز همين است. داستان روايت می شود اما در زبان اتفاق نمی افتد.
بعد در اين باره بيشتر خواهم نوشت
وبلاگ فوكو را فراموش كن
سلام اقاي معروفي
همين ديشب پيكر فرهاد رو خوندم .از ديشب دارم به زن بودنم فكر ميكنم به چگونه زن بودن و چرا زن بودنم!به مرداني كه يا لباسم را دريدند يا لباس بر تنم كردند به هذياني تلخ كه از من پر و خالي ميشود به قطارهاي كه هميشه تك مسافر شان را در رنج مي زايند و هوهو كنان به عرياني اندام زن ميخندند و من باز هم دستانم را ضربدري روي پستانهايم مي گذارم مثل هميشه هميشه هميشه………..و ميدوم.
من ميخواهم برايم انگشتر بكشيد .برايم گوشواره بكشيد با شراب بكشيد با رنج بكشيد با احترام بكشيد با زن از زن از زن بودن .بكشيد
از تلخي زني كه جوانه هايش نوميدي هدايت را دو قلو مي زايند بكشيد
فرهاد را سرنگون بكشيد
باز هم بكشيد …
و در اخر تقدير ميكنم
از نوع سبك رواي تان از ساختار پيچيده و بر هم زدن فضاي معروف پشت كلمات
نثري كه دارا ي حادثه زبانئ است و با رويكردي متفاوت ساختار ذهنئ خواننده را به بازي ميگيرد و از هم ميشكند.
اتش بزن عقل مرا بازم ز سر ديوانه كن
بر هم زن اين افسانه را زهد مرا افسانه كن
خوشحال ميشوم پيامي از شما در يافت كنم.
salam
man akbar hastam ghatan shom man ra be khater nadarid amma man va dostanam lahezate ba shoma boodan ra az yad namibarim. kelasaye dastan nevisi dar moasese SAMANDARIAAN yadet hast?mitooni be man mail bezani? va dobareh ba ham moravedeh dashteh bashim?
سلام ما بر شما. تازه ننوشته ايد، مگر از پراگ برنگشته ايد!!؟ هيچ نشده، دلمان حسابی برايتان تنگ شده.
سلام.
نمی تونم بگم چه احساسی دارم.دیدن پراگ از بزرگ ترین آرزوهای منه.فکر می کنم از اسم مستعارم پیداست.شما را به دوستی قسم از پراگ برای ما عکس بیارید.کوندرا که در حال حاضر اونجا نیست و کافکا سال هاست که دنیا رو ترک کرده.اما خبر بیارید.و تعداد زیادی عکس.در ضمن نوشتن روی وبلاگ خوبه به شرطی که persian blog درشو تخته نكنه.اگر تونستسد سري به ما بزنيد.بسيار خوشحال ميشيم.
سلام… تاريخ نمايه نامه تان به خاتمي را به ياد دارم .. حيف كه جماعتي اميد به دغل بسته بودند ….
شما انسان ها را طبقه بندی می بینید و اکر کسی از شما کمک بخواهد میگوئید نکند لومپن باشد شما که آثار مارکس را نخواندید و ازلنین هم که چیزی نمیدانید (گرچه تاریخ مصرفشان گذشته) چطور بخودتان اجازه دادید
کسی که بهردلیل از جهنم ایران کریخته برایش صغری و کبری بخوانید.
من که باندازه حضرتت معروف نیستم و اصلا هم دلم نمیخواهد جای شما باشم من به بیش از موهای سرتان به کسانی که بکمکم نیاز داشتند کمک کردمو آنوقت شما چی؟
دوازده قطعه شعر
كريم شفائي
[email protected]
1
باد مرا به كجا مي برد؟
كاغذي مچاله در گوشه اي
برگي افتاده از شاخه اي،
باد مرا به كجا مي برد؟
2
كابوس هاي بهاري
بال هاي تو سوخت
ساق هاي من واريس گرفت،
روياهاي بهاري مان كابوسي بيش نبود!
3
نطع خونين
دست چپ ات را بيهوده بر آن نطع خونين نهاده اي
تقدير تو را نه دست چپ – و نه دست راست،
تقدير تو را دلت رقم زده است.
ساطورت را بر سينه ات فرود آور!
4
خنياگر آواز عشق
بيهوده پرسه مي زني
جست و جو هايت تو را به جايي نخواهد رساند
هيچ فلشي راهت را به تو نشان نخواهد داد
و تو همه كوچه ها و خيابان ها را زير پا خواهي گذاشت
بي آنكه نشاني از خنياگري بيابي
كه سال ها پيش براي تو آواز عشق خوانده بود!
5
آلزايمر
بلندگوها بيهوده نام مرا تكرار مي كنند،
در اين ازدحام شب عيد
چه كسي به ياد من خواهد بود؟
چه فرقي مي كند من پيراهن آبي پوشيده باشم
يا شلواري به رنگ قلوه سنگ هاي اين پارك گيج و خسته؟
وقتي عشق آلزايمر گرفته است
چه فايده كه از بلندگوها جار بزنند
مردي كه گم شده
مثل بچه ها رفتار مي كند و
نام دختري را به زبان مي آورد كه سال ها پيش
در همين پارك گم شده است؟!
6
آشيانه اي براي تو
رنجشي كه در صدايت به ارتعاش در آمده بود
آواي پرنده خسته اي بود كه شاخه اي براي نشستن نمي يافت
برف روپوشي كشيده بود بر باغ
و هيچ دانه اي به هيچ منقاري نمي رسيد
من ميان تب و درد- به خود لرزيدم
تا برف از سر و روي بتكانم
7
كلاهي در باد، چتري در باران
پنجره ها را باز مي كني
و از رهگذراني كه باد- كلاه هاي شان را برده
با اضطراب مي پرسي:
شما كه تو راه مي آمديد
نديديد باد دختري را با خودش ببرد؟
▪
وقتي هزار بار اين پرسش را
از هزار رهگذر آشفتهء باد پرسيدي
آن وقت نوبت من خواهد رسيد
كه پنجره ها را باز كنم
و از رهگذراني كه هيچ وقت باران- چترهاي شان را خيس نكرده
با نگراني بپرسم:
شما كه تو راه مي آمديد
نديديد باران مردي را با خودش ببرد؟
▪
باد ها دختران خدا را با خود به آسمان مي برند
و باران هاي بهاري مردان خدا را از روي زمين مي شويند
▪
باراني كه مرا از روي خاك شست و برد
اشك هايي بود كه از چشمان تو مي باريد-
پس از آنكه من تنها و غريب مردم
بر روي خاكي كه هنوز گرماي نگاه تو را داشت!
8
سيلابي كه مرا به رودخانه برد!
باران همهء شب يك ريز مي باريد
و من هرچه پلك زدم
نتوانستم جلوي اشكم را بگيرم
و آن وقت
بغض كه شكست
سيلاب مرا به رودخانه اي برد-
كه تو قلاب به دست
در كنار آن:
به انتظار نشسته بودي!
9
پيش از آنكه من بميرم، چيزي بگو!
من با نگاه روشن خويش
راهي خواهم گشود براي فردا هاي تو-
از ميان تاريكي هايي كه تو را احاطه كرده اند
و چنان آرزومندانه دعايت خواهم كرد
كه مطمئن باشي خون زندگي
همواره در رگ هايت جريان خواهد يافت-
اما من كه
زماني طولاني عاشقت بوده ام،
چنان درسپيدي گذر زمان گم خواهم شد
كه تو حتي در ميان دفتر خاطرات كهنه ات هم-
نشاني از من نيابي!
من خواهم رفت
و تو شادمانه بال و پر خواهي گشود
و همچنان از سرسره زندگي پايين خواهي لغزيد
و فراموشت خواهد شد-
كه چه معصومانه دوستت داشتم!
بعد در ميان آن همه ازدحام و هياهو،
گردش دوار چرخ فلك تو را به اوج آسمان خواهد برد
و تو از آن بالا-
مردي را نظاره خواهي كرد
كه به دنبال رويا هاي گم شده خود مي گردد!
من خواهم پذيرفت،
من خاموشي سرد كوچه ها را باور خواهم كرد
و با آيينه اي كه دم به دم
سپيدي موهايم را به من يادآور مي شود-
دوست خواهم شد
و عصاي پيري ام را كه در پاي پله ها انتظار مرا مي كشد،
مهربانانه به مشت خواهم فشرد
و با چنان هراسي از پله ها بالا خواهم رفت
كه انگار هر لحظه ممكن است به پايين سقوط كنم!
اما مي دانم-
سقوطي در كار نيست!
هيچ كس مرگ انسان را به حساب شكست او ننوشته است
و هيچ نكير و منكري در آن صندوقخانه سرد و تاريك و تنگ،
آدمي را به خاطر نا به هنگام مردنش مواخذه نخواهد كرد!
اما من دلم نمي خواهد دو تا مزار داشته باشم،
يكي در گورستان شهر
و يكي در دل زنگار گرفته تو!
پيش از آنكه من بميرم،
چيزي بگو!
10
گريه در باد
بي گاهان
آنجا كه مانده اي كه- بي رنگي آسمان
از غروبي پيش رس حكايت دارد
يا طلوعي به تاخير افتاده،
در آنسوي كوه ها
چگونه آواز خواهي خواند
وقتي همهء شعرهايي راكه برايت خوانده ام
فراموش كرده اي؟
و نمي داني سياهي يي كه در چشم انداز مضطرب نگاهت گم مي شود
جنازه اي است كه تابوتش را با دست هاي خودت ساخته اي!
به همهمه هاي باد دقت كن
كه در مسير عبوراز شهري گم شده
هزار پچپچه و نجواي پنهان را با خود آورده
كه خبر از گريه تلخ مردي درخلوت شب مي دهد!
11
گردباد
فقط آنهايي كه باد كاشتند-
طوفان درو كردند!
من كه برايت هزار سينه آواز خوانده بودم
از پرواز پرستو هاي عاشق،
براي چه گرفتار گردبادي ام كه-
مرا در خود مي پيچاند و مي غلتاند و مي گرياند؟
12
آوازي براي آيينه ها
لال چرا نشسته اي؟
دهان باز كن
بگذار آواز خوان عاشقي كه
درون سينه ات بال بال مي زند-
صدايش را رها كند!
در اين بهت خاموش
تو از چه مي ترسي طفلكم؟
از خشكي و برهنگي پوسته تلخي كه-
جان شوريده مرا به بند كشيده!
من كه آن نيستم
تو هم كه اين نيستي،
تو پر هياهوترين گنجشك باغ ها-
و من نهال ترسيده اي
كه وحشت زمستان به يكباره پيرش كرده است!
پرنده زيبايم
خاموش چرا مانده اي؟
دهان باز كن و عاشقانه بخوان!
نوشته هايت به دل مينشيند من هم مينويسم راهنمايم باش.