————-
رمان "تماماً مخصوص" را سی و یک بار زير و زبر کردم، طول و عرضش را پيمودم، و بعد از هفت سال عاقبت نسخهی سی و یکم رضایتم را جلب کرد و وسواس کشنده دست از سرم برداشت. شاید هم دلم میخواست از این زندگی نکبتی پر از دروغ جدا شوم و در دنیای رمان وقت بگذرانم؛ دنیای زلال و شفاف و پاک. از دنیای "غم" میگریزم به دنیای "حُزن" پناه میبرم…
میبينی؟ اينجوری بود که نمیتوانستم از اين رمان دل بکنم. بعدش هم همیشه چند ماهی در فاصلهی بین دو رمان روزگار نویسنده برزخی است؛ دوران نقاهتی از این زایمان تا زایمان بعدی. رمان پشت رمان، خاکریز به خاکریز گریختن از روزمرهگی غمباری که اسمش را گذاشتهاند زندگی، میشود خصلت آدم برای فتح لحظههای ناب و محزونی که سرخورده نمیشوی و دلت را حرام نکردهای.
من یک بار در زندگی واقعی تلألو خوشبختی را دیدم. یک بار خیال کردم بیرون از ادبیات در همین زندگی یک نوبتی هم میتوان آدمی را باور کرد. تا وارد خانهاش شدم، و تا آمدم ساکن شوم و تجربهاش کنم، مثل مه از اطرافم پراکنده شد، مثل خواب پرید. بعد به این نتیجه رسیدم که باید به همین دنیای رمان قانع باشم؛ با آدمهای رمان زندگی کنم، حرف بزنم، غذا بخورم، عشق بورزم، سفر کنم، و گاهی سرم را بر شانهی یکی بگذارم و بگویم چرا در دنیای واقعی نمیشود دل بست؟ تو میدانی؟


4 Kommentare
آقای معروفی خیلی عزیزم
سلام
وای مرسی زیاد که به ای میل من جواب دادین .من از جواب ای میل تون اینطوری متوجه شدم که اوائل دسامبر به واشینگتن دی سی سفر می کنید. میخواستم بپرسم که من اجازه دارم در اونجا شما را ملاقات کنم ؟ومی تونم بلیط شما از واشینگتن به اتاوا و از اتاوا به برلین بگیرم ..حتا اگر برای دو روز باشه .موافقت کنین دیگه …خواهش میکنم..
————-
پری ناز عزیز
سلام
من در واشینگتن تمام روز گرفتار برنامه ی درسی هستم
عباس معروفی عزیزم
همیشه نوشته هاتو دوس داشتم. همیشه از قوی بودنت لذت بردم و خوشحال بودم که بین همه آدما یه کسی هست که لطیف و دل انگیز عاشقه.
نمی دونم چی بهت گذشته. نمی دونم چی دل نازکتو رنجونده. شاعرا هم در وصال عشق می سوزن و هم در جدایی.
… ممکنه لطفا دوباره به قلبت اجازه بدی عاشقی کنه؟
یعنی واقعا دنیا عشق واقعی نداره؟ نمیده؟ و همیشه باید تو حسرتش موند؟
سلام براستادعزیزم بعدارخوندن رمان سمفونی مردگان ومونده بودم کدوم اثروبخونم که درفیلمی که ازشبکه من وتوپخش شدفریدون سه پسرداشت رواشاره کردین خوندمش ولذت بردم وذهنم نسبت به اوضاع گذشته خیلی روشنترشدرفتم سراغ ذوبشده که به نوعی حس کردم متصل به اونه دیشب تمومش کردم وتنم هنوزمی لرزه ازمصیبتهای اسفاری مونده بودم که برم کدوم کتاب دیگه روگیربیارم که بخت یاربودواشاره شمابه تمامامخصوص رودراین یادداشت خوندم.مثل وحی والهام بودتامیام بپرسم چی بخونم یادریادداشت یافیلم بهم عنوان رومیرسونید.پاینده وسلامت باشیداستادگرانقدر