در سالن سخنرانی بوديم. شاملو شعر خوانی داشت. بعد هم نوبت من بود. احتمالا در سوئد بوديم، در يکی از شهرهای شمال ايران. بعد که برنامه تمام شد شاملو گفت: «اصلا کسی توی سالن نبود.»
ما داشتيم در مزارع شمال قدم می زديم و سيگار می کشيديم. يکباره يادم آمد که سالن خالی خالی بود، پس ما برای کی شعر و داستان خوانديم. شاملو گفت: «اينش به ما مربوط نيست. ما می خوانيم و می گذريم، گيرم اصلا کسی توی سالن نباشد.»
به پاش نگاه کردم: «چطوريد آقای شاملو؟»
«خوبم.» و چهره اش در هم کشيده و غمگين بود.
گفتم: «درد هم داريد؟»
«نه. ابدا درد ندارم.» و من درد را در چهره اش می ديدم. پای راستش نبود، اما قشنگ راه می آمد.
گفتم: «خيلی ها هستند که دست يا پا ندارند، اما خودشان را به يک چيزی سرگرم می کنند که نفهمند پا ندارند.» نمی دانم چرا اصرار داشتم بگويم.
گفت: «ولی من نمی توانم خودم را به چيزی سرگرم کنم.»
گفتم: «ديده ايد که بعضی ها فيلم می بينند يا محو يک موزيک می شوند؟»
راه می رفتيم و مزرعه ها را دور می زديم. همه جا سبز بود و بوی گندم و کاه در فضا پيچيده بود. گفت: «من از صبح تا شب مشغول شعر کوچه ام. وقت ندارم به چيز ديگری سرم را گرم کنم.»
گفتم: «بله ديگر، يعنی موقع نوشتن به درد پاهاتان فکر نکنيد.»
گفت: «نمی توانم. من همينجور که کار می کنم، به پای راستم هم فکر می کنم.» و چهره اش دردکشيده و غمگين بود.
از خواب که پريدم بی اختيار به پنجره نگاه کردم. تاريک بود و باران می باريد. دلم سيگار می خواست. رفتم پشت ميزم و به چهره ی شاملو فکر کردم،.ياد چهره ای ديگر افتادم؛ در کنگره سالانه ی پن آلمان در شهر هايدلبرگ با نويسنده ای پنجاه و سه ساله از ويتنام آشنا شدم که بيست و هفت سال از عمرش را در زندان گذرانده بود. ما با واسطه ی دو مترجم با هم حرف می زديم. سعيد ميرهادی هم کنارم نشسته بود و مثل من به آن چهره نگاه می کرد. اما خود چهره نمی فهميد که ما چرا براش گريه می کنيم. با حيرت نگاه مان می کرد.
به مجسمه ای می مانست که پيکرتراشی برای ساختنش بيست و هفت سال زحمت کشيده باشد.


10 Kommentare
سلام.من تازه شروع به وبلاگ نويسي كرده ام.حالا كه در شرايط فعلي همه دور از هم هستند خيلي خوشحالم كه از اين طريق ميتونيم آثار شما و اشخاصي مثل شما را بخونيم.وبلاگ شما از قشنگترين و دلبازترين وبلاگهايي است كه ديده بودم.من يه وبلاگ كوچولو دارم با داستانهاي كوچولو خيلي خوشحال ميشم اگه بخونيد.ممنون.يارا.
خوابت با شاملو را در ذهنم تعبير كردم ولي سر از ويتنام در نياوردم. شاملو با آن نويسنده ويتنامي آشنا بوده و يا شعري از او به فارسي ترجمه كرده؟. خوشحال مي شوم اگر اسم اين نويسنده ويتنامي را بگوئيد تا من با دوستان ويتنامي ام در ميان بگذارم. يك نويسنده اي را سراغ دارم كه مدت بيست و هفت سال در زندان پيروان كاپيتاليستي آپارتايد بود كه اسمش نلسون ما ندلا است. كاش يك چند سطري در مورد اين نويسنده هم مي آمد توي خوابت.
پيروز باشي و خوابهاي خوشتر ببيني.
محمود دهقاني
باسي جان ياد شاملو به خير از شاملو گفتي به ياد مسلم افتادم و ان فيلم جالب و به ياد ماندني اش از شاملو
شاملو شاعر بزرگ آزادي بود و حيف كه كمتر قدر دانسته شد.
باي
تا قبل از سمفوني مردگان هيچ رمان ايراني نخونده بودم كه اينقدر روم تاثير گذاشته باشه اونقدر كه سه باره و چهارباره بخونمش. دبيرستاني بودم اون موقع . بعدش هر چي كتاب از شما دستم اومد رو با ولع خوندم. سال بلوا و … و آخري كه خوندم و اسمش فراموشم شده كه از زبان زن اثيري يا لكاته بوف كور بود. بله ..پيكر فرهاد. خواننده ثابت گردون هم بودم. اما تاثير قلم شما با سمفوني مردگان بود براي من.
درست نفهميدم چه جور شد كه رفتيد. يهو گردون ديگه در نيومد و چند وقت بعدش شما رفته بوديد.
آرزو مي كنم شاد باشيد و دنياتون با دنياي تلخ آيدين فاصله گرفته باشه.
از صميم قلب به شما احترام مي گذارم.
الميرا
سلام عباس معروفی
تازه گی ها این جا سر نزده ام اما این روز ها چند بار نامت را شنیده ام اما هنوز کتابی از تو نخوانده ام. این سمفونی مرده گان را هم که نامش را زیاد می شنوم. راستی فکر می کنم شما هم از من کتابی نخوانده باشید. اخر من هنوز شعرم را نسروده ام وداستانم را نگفته ام…..
و من مثل هميشه نظري ندارم…
سلام. آقاي معروفي. ياد شاملوي هميشه عزيز گرامي باد . وزنده باشيد شما كه به زيبايي از او ياد كرديد.
BA SALAM
MAN BISHTAR DOST DARAM HARF BEZANAM TA BENEVISAM.
AYA EMKAN DARAD SHOMARE TELEFON SHOMA RA BEGIRAM.
RASHID HADDADI
+45 98 28 26 39
KAR: +45 65 68 38 91
MOTSHAKKERAM
خيلي خوشحالم از اين كه ميتونم مطالب شمارو بخونم .
جناب آقاي معروفي شما هيچ گاه و در هيچ كجاي دنيا غريب نخواهيد بود.
سخت است و جانفرسا اما …
دوست داشتم اين شعر استاد شاملو را برايتان بنويسم.
چه بي تابانه مي خواهمت
اي دوريت آزمون تلخ زنده به گوري
چه بي تابانه تو را طلب ميكنم.
سلام.آقاي معروفي من سالهاست كه با شما آشنايم از گردون كه چقدر ذوق مي كرديم از بودنش. در پيكر فرهاد كه مدتها مونسم بود بسيار جستجو كردم و گشتم. زيبا بود. آقاي معروفي خيليها اينجا هستند كه دوستتان دارند برايتان احترامي زياد قائلندو منتظر روزي كه اسمش را آزادي گذاشته ايم روز شماري مي كنند. از تنهايي و غربت گفته بوديد در مصاحبه ايي در روزنامه خواندم دلم درد گرفت. اي كاش…
ما خيلي چيزها در اين كشور از دست داده ايم خيلي اميدهامان لگد خوردند و زير دست و ازدحام گم شدند اما هنوز آزادي آنقدر وسوسه انگيز است كه برايش دعا كنيم تلاش كنيم و كوتاه نياييم.
در مصاحبه تان از“فريدون سه پسر داشت“ گفته بوديد كه انگار روي اينترنت است. خيلي دوست دارم اگر اينگونه است بدانم كجاست.
اميدوارم كه هيچ وقت چيزهايي از جنس شادي در زندگيتان كم نباشند. موفق باشيد. آرش