جستجو

تاريخ‌

.
تاريخ‌ مثل‌ يك‌ صفحة‌ كاغذ است‌ كه‌ ما روي‌ پهنه‌اش‌ زندگی‌ مي‌كنيم‌ و درد مي‌كشيم‌، دردی‌ به‌ پهناي‌ كاغذ‌. و وقتي‌ گذشتيم‌ در پروندة‌ تاريخ‌ به‌ شكل‌ خطي‌ ديده‌ مي‌شويم، همان خط لبة کاغذ‌. گاهي‌ هم‌ اصلاً ديده نمي‌شويم‌.
                                  رمان تماماً مخصوص

Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp

110 Kommentare

  1. و شايد مانند يك مادربزرگ ..
    وقتي از مادرش و مادر بزرگش قصه ها مي گويد ..
    .
    استاد معروفي عزيز
    شايد من هم روزي مادربزرگي ام جزو تاريخ ….كه تنها در قاب عكسي يا آلبومي كهنه لبخند مي زند …اما شما در تاريخ محو نمي شويد …در يادها در خاطره ها در كتابخانه هاي خانه ها شهرها كشورها … جاويد هستيد .
    شايد معني زندگي هم همينه ..معنا بخشيدن به تاريخي كه تو جزو آن هستي و فرصت داري كاري بكني …
    چه خوب كه هستيد .و من در تاريخ بودن شما با شمام .
    —————————————
    سلام آرزوی عزيزم
    سلام
    منفذهای غربال تاريخ سخت فراخ است و ماندن بر اين غربال چرخان بسی دشوار. کرور آدم از آن به قعر دره های گنگ فرو می ريزند و گم می شوند. شايد يکی حافظ می ماند و فردوسی و نظامی و خيام و فروغ فرخزاد
    کار بايد کرد، کار بسيار

  2. سلام.
    شما هم مرا پس بزنید. با چه هیجانی آمدم اینجا، چقدر حرف داشتم!
    خوب، اینجا هم برای من جا نیست. این دنیا عجیب برایم تنگ شده.
    این هم قسمت ما!
    ———————-
    توی پست قبلی براتون چيزی نوشتم

  3. واااای! دارم دیوانه می شوم! چرا فکر کردم گوش های شما حرف های تنهایی و ترس مرا می شنود؟
    مهم نیست.
    این نیز بگذرد.

  4. سلام استاد معروفی
    نخواندم این مطلب را. و نمی خوانم هیچی از تماماً مخصوص تا خودم همه اش را بخوانم.
    ببخشید، کی شما وقت می کنید که داستان برایتان بفرستم تا بخوانید؟

  5. سلام به استاد عزیز , نقره داغ و همه دوستان — نقره داغ خوشحالم شدم وقتی اسمتو دیدم ولی باعرض پوزش من رفتنیم زیاد نمیتونم بیام اینجا استاد اعصابمو خرد میکنه نقره داغ جون کتاب ناطور دشت رو پیدا کردم ,بین کتابای خواهرم بود بهت که گفتم قبلا یه جایی دیده بودم ,من فکرمیکردم ناطور دشت ازپاییلو نمیدونم چی چی هستش…خودت هم که میدونی زیاد ازکتاباش خوشم نمیاد….. فردا یا پس فردا میارم خونتون, سی دی ها و سگ ولگردتو هم میارم — زیاد خوش نیستم میخوام ازشهرمون و مردماش فرار کنم , یه جای دور,دریا ,کنارساحل دراز بکشمو حافظ بخونم — -واقعا خسته کنندست ,ازدرس خوندن متنفرشدم ازاین لجن زارو ادماش — استادبه نظرمن عشق همون هوس خودمونه وتاریخ هیجان انگیزو پایانش تراژدی – ایام به کام ………………………………………………………..
    سلام
    اميدوارم ناتوردشت تو با ترجمه ی احمد کريمی باشه، وگرنه مفت نمی ارزه
    اونوقت بايد متن اصلی رو بخونی تا بتونی بخندی

  6. درود
    آقاي معروفي ميشود ما را بخوانيد؟شما بخوانيد تا ما بنويسيم.من و چند دوستم چيزهايي مي نويسيم و نميدانيم چگونه اشتباهاتمان را اصلاح كنيم و اصولا اينكاره ايم يانه.اگر وقت داشتيد و دلتان خواست بگوييد در واقع „تو اگه اومدني نيستي بگو…اگه كارو خواستني نيستي بگو“ و من اصلا ناراحت نميشوم و درك ميكنم.اگر هم آمديد كه قدم بر چشم من گذاشته ايدو يك دنيا به من داده ايد.درواقع ميخواستم شما سردبير نشريه ي الكترونيكي ما باشيد.ما ايران هستيم از همه جاي ايران و در همه سن.ممنون ميشوم چه بياييد چه نياييد.
    „فريدون سه پسر داشت“ را پرينت كردم اما „تماما مخصوص „را چگونه به دست بياورم؟
    دلباخته ي شما…راوي
    ————————-
    راوی عزيز
    در اروپا فقط کسانی که کمک مالی از دولت دريافت می کنند وقت بسيار دارند و حتا در پارک قدم زدنهای روزانه ی شان يک روز هم قضا نمی شود، اما بقيه يک جورهايی گرفتارند.
    خيلی دلم می خواست وقت می داشتم، ولی متاسفانه سالهاست که اگر يک هفته کار نکنم نمی دانم چه بلايی سرم می آيد. برای همين روزی ده ساعتم بر باد است. و شبها هم ترجيح می دهم اگر جانی باقيست صرف داستان و رمان خودم کنم. با اينهمه گاهی چيزهايی اينجا و آنجا می خوانم و اگر کسی کار درخشانی نثر ويژه ای چيزی داشت باهاش تماس می گيرم و می گويم آفرين.

  7. سلام جناب معروفی عزیزم
    مطلب زیبا بود
    ای کاش درس های تاریخ را از بر میکردیم
    یا شاید ای کاش درس های تاریخ را مرور میکردیم
    اصلا ای کاش تاریخ را خوانده بودیم
    تاریخ
    چه قدر این اسم معنا و مفهوم را به ذهنم سرازیر میکند
    ولی تاریخ همیشه پیروز از میان حدس و گمان ها بیرون میاید.
    امشب حس و حال عجیبی داشتم.
    مطلبتون راجب تاریخ به این حس و حال ،حال و هوای دیگه ای داد.
    ممنونم
    ———————–
    سلام شکيب جان
    فکر می کنم فردوسی را خوب خوانده باشی
    اين بخش پايان شاهنامه و پايان ساسانيانش حرفهايی زده مثل جواهر
    يادت هست؟

  8. استاد عزیز ,مترجمش احمد کریمیه, اسطاد ناطوردشت نه ناتور دشت ولی اسطاد دسطور بدن ناتور دشت ماهم میگیم ناتور دشت گور بابای ناطوردشت– کلا من ازکتابای آمریکایی ها لذت میبرم نوشته هاشون حرف نداره آه ولی چه فایده … استاد روز خوش
    —————————–
    بخون و لذت سياحت کن

  9. شك نكن به جاودانگيت
    همچنان تماما مخصوص را انتظار ميكشم
    و براي عاشقانه هايت دلتنگم آقا
    —————————–
    سلام
    به زودی توی ايران منتشر ميشه

  10. سلام. باز هم عجله کردم؟ می گویند کمی، نه! خیلی عجول و بلندپروازم. می شود کمی برایتان درد دل بگویم؟ هوس کرده ام برایتان حرف بزنم، اما نه توی دلم.
    من دختر شاه پریون هستم. البته شما مرا به این اسم نمی شناسید. چون معمولاً همه من را به عنوان یک دخترِ بانشاط و پرانرژی می شناسند – که البته عمیقاً اشتباه می کنند- متاسفانه نمی توانم با اسم حقیقی خودم، که خیلی هم دوستش دارم، نِق بزنم. پس با اجازه ی شما می خواهم از آن پوست دروغین بیرون بیایم و…
    ببینم باید از کجا شروع کنم؟
    … مدتی در بلندترین نقطه ی یک برج متروک زندانی بودم و هر چقدر منتظر ماندم و ریسمانی را که از موهای بلند و طلایی ام بافته بودم از میان میله های قطور تنها پنجره ی دخمه پایین فرستادم، شاهزاده ای نیامد نجاتم دهد. البته من بیهوش نیستم، و هرگز نبوده ام، چون از بوسه بدم می آید. حتی اگر بوسه ی زندگی بخش باشد. حالا شاید بوسه ی یک عاشق حقیقی بد نباشد، ولی من از کجا باید بدانم، وقتی شاهزاده ای که قرار بود عاشق حقیقی ام باشد نیامد؟ نه با اسب سپید، نه با سمند سپید، و نه حتی با پای پیاده.
    خلاصه ناامید شدم، و با شخص دیگری ازدواج کردم. حالا موهایم کوتاه و مشکی است، و همسرم، همسر سابقم که حالا جدا شده ایم، هرگز هویت حقیقی ام را ندانست. البته من گفتم، ولی باور نکرد. شاید چون پدر کنونی ام شبیه شاه پریون نبود. خداوند هدایتش کند…
    القصه! خیلی زود به صرافتِ جستجوی شاهزاده ی حقیقی ام افتادم. خلاصه اینکه هنوز پیدایش نکرده ام، و تمام شماره های تماسم به خاطر مزاحمت متقلبینی که سعی کردند شاهزاده ام باشند، در حال حاضر قطع است.
    درد سرتان ندهم، اصلاً بگذارید قبل از هرچیز این را بگویم، که من دارم می میرم. نه، بگذریم از دور از جان ها و خدا نکند ها، قست است دیگر!
    رک و راست، کمی ترسیده ام. و برای اینکه روحیه دوستان و خانواده و اقوامم خراب نشود، نمی توانم ترسم را ابراز کنم. بنابراین یک سنگ صبور می خواهم، که الان به فکرم رسید اینجا بدک نیست.
    فکر کنم به عنوان یک کامنت، کمی طولانی نوشتم. حالا می روم برای خودم کمی اسفند دود می کنم. چون بعد از چندین ماه، اولین بار است که بیشتر از دو پاراگراف نوشته ام.
    راستی استاد عزیزم، از آنجایی که کمی بی ادب هستم، فراموش کردم خبر بدهم که ناشر پیشنهادیتان منت نهاد و زحمت چاپ مجموعه ی ارجیفم را به گردن گرفت. حالا دارند ویرایشش می کنند، و فکر کنم از مته به خشخاش گذاشتن های من به ستوه آمده اند. من پیغام شما را هم برای ویرایش رساندم، اما گفتند خودشان ویراستار دارند!!!!
    چه می شود کرد؟ کمی بداخلاق اند. مثل اغلب مردم.
    خوب، حالم خیلی بهتر است.
    اجازه هست باز هم بیایم ؟؟؟؟؟
    ——————————
    پس به زودی چشم ما به جمالش روشن ميشه
    تبريک

  11. گاهي هم اصلا ديده نمي شويم. مثل پشت كاغذ احتمالن.
    راستي دمغ شديم كه در مورد ترجمه هاي ناتور دشت فرموديد. آيا متن اصلي را مي شود با كوره سواد دانشگاهي ما خواند؟
    —————————————–
    اگر دقت کرده بودی اينو نمی نوشتی
    ترجمه فارسيش عاليه. اما ترجمه ی احمد کريمی نشر ققنوس
    بقيه ش آشغاله

  12. با سلام خدمت استاد عزیز. من تمام کارهای شما را خوانده ام و واقعا شاهکار ادبیات ایران هستند سمفونی مردگان را چند بار خواندم و هر بار درونش چیزهای تازه ای کشف کردم . هرچند که شما هم مثل من ودیگر ایرانیان دور از وطن هستید ولی در هرکجا که باشید نویسنده بزرگ ایرانید . و همیشه کارهایتان شاهکار ادبیات ایران خواهد بود
    من یک سؤال از خدمت شما داشتم . اول اینکه من بیشتر شاعر هستم و تا کنون یک کتاب من هم در ایران به چاپ رسانده ام اما علاوه بر شعر علاقه عجیبی به نوشتن دارم ولی می ترسم . به تازگی طرح یک رمان را در ذهنم بنا کرده ام ولی چون تا به حال فقط چند داستان کوتاه در اینتر نت از من منتشر شده می ترسم که بنویسم . يعني فكر مي كنم براي اول بايد داستان كوتاه بنويسم بعد رمان . می خواستم نظر شما را بدانم باید بنویسم و چاپش کنم یا فراموشش کنم . ممنون می شوم که جواب سؤالم را داشته باشم چون واقعا بلا تکلیف هستم . برای شما آرزوی سلامتی دارم و بی صبرانه در انتظار انتشار رمان جدیدتان هستم
    دوستدار شما آزده
    ——————————-
    آزاده عزيز
    سلام
    ديکته نانوشته نمره اش بيست است.
    بنويس، سعی کن برای نمره ی بيست بنويسی که به نوزده و هجده قناعت کنی.
    من البته برای خودم سختگيری بدی دارم از کودکی اينجور بار آمده ام
    يادم هست در دوران اول دبيرستان مثلاً کلاس هفتم قديم، طبق قرارهای قبلی از دبستان مدل نقاشی را پای تخته می کشيدم و بعد بچه ها نقاشی می کردند.
    يکبار در امتحان نقاشی يک معلم جديد، به نقاشی ها نمره ها داد تا رسيد به نقاشی من.
    نمره ی بيست و پنج داد و کوبيد به ديوار کلاس
    اين ماجرا فکر کنم وسواسی و خرابم کرده.

  13. استاد عزیزم
    چون از دروغ بدمان می آید با کمال شرمساری عرض میکنم که
    این بخش که فرمودید را نخوانده ام.
    ولی هر طور شده میخوانمش و امیدوارم به جواهری که فرمودید برسم.
    ————
    سلام شکيب جان
    بخوان و آه بکش

  14. درود
    آقای معروفی سپاسگزارم که پاسخ دادید.این بزرگواری شماست که خواننده تان را می بینید.من نیز دوست دارم شما زمان برای داستان و رمان خودتان بگذارید.اینگونه بسیار جانها را سیراب می کنید.گمان نمیکنم ما نوشتار درخشانی بنویسیم.برایتان روزگار مهربانی را آرزومندم.پاینده ایران و سربلند ایرانی.سپاس
    دلباخته ی نثر استثنایی شما راوی
    —————————-
    خودتون رو دست کم نگيرين
    فکر نکن درخشش از دست های تو برنمی آد
    اميدوارم داستان های خوبی ازت بخونم

  15. سلام استاد
    نيچه ي بزرگ جمله اي دارد به اين مضمون:ما ساختارشكنان گرمي خود را از كنده اي مي گيريم كه اينك به سردي گراييده است…
    در ادامه احساس مي كنم شكستن ساختارهايي كه خواسته و نا خواسته انسان و قضاياي پيرامونش را تحت الشعاع قرار ميدهد همتي را طلب مي كند كه… (پر كردن سه نقطه با شما!)
    از ديدارتان خوشبختم
    پيروز باشيد و ساختارشكن…
    —————————–
    همين سه نقطه ما را به اين روز انداخت
    سلام
    اميدوارم از پله های سه نقطه ی خودت بالا بروی.

  16. تاريخ مثل صفحه کاغذاست که مارنگه اش می کنیم… سیاه، سفید…واکثرن بارنگ سرخ!
    .
    بامعذرت
    بادرودواحترام
    ارادتمند…
    دریاباری
    ——————–
    سلام
    همينطوره

  17. سلام استاد
    با بي صبري منتظر رمان جديدتان هستم.
    در ايران اجازه انتشار دارد؟ كي چاپ مي شود؟
    اميدوارم…
    —————-
    صبر کوچيک خدا کی تموم ميشه سينا جان؟

  18. سلام استاد عزيز
    رفته بودم جلوي كتاب فروشي روز پنجم ششم عيد بود.داخل رفتم با نااميدي از كتاب فروش پرسيدم از عباس معروفي كتابي نداريد به جز سمفوني مردگان.
    نگاهي به سرتا پايم كرد و گفت چرا.بعد بلند شد و لاي قفسه هاي كتاب خانه
    كتاب پيكر فرهاد را نشانم داد. ذوق كردم و خودم شروع كردم به گشتن. آخر سر مجموعه داستان هاي كوتاه تان را پيدا كردم.پولشان را دادم و گفتم خوب اين هم عيدي امسالت آقا بهزاد.
    چند شب بعد ، در پست قبليتان جواب شما را به بخشي از داستانم ديدم ذوق زده شدم بلند داد كشيدم : تكتم بيا ببين كي به من عيدي داده.
    گريه ام گرفت.خانمم جلوي مانيتور ايستاده بود و من از اتاق بيرون رفتم
    باران مي باريد….
    دستتان درد نكند. ممنون
    —————————-
    بهزاد عزيزم
    برای هردو شما شادی می خوام و داستان خوب
    چه بنويسيد، چه بخونيد

  19. دیده نمیشیم؟
    اینهمه پاک کن!!!
    بالای کاغذ؟ رو میز؟ خط خطی هایِ بچگیایِ کی؟
    کی پاره ش میکنه؟. لبه ی کاغذ هم تیزه باسییییییییییییییی
    میبره
    می بُره…تیزه

  20. سلام استاد
    ممکنه نظرتون را در مورد فصل اول رمان „کوچه نادری“ بدونم؟
    ————————
    هر کار ارزشمندی خودشو نشون ميده
    توی جنگل سياه آلمان اين درختهای قديمی رو که قطع می کنن، جاش قلمه می زنن و درختهای جوون آروم آروم قد می کشن، از بالا که نگاه می کنی مسابقه ی خورسيدخوری اونها را به وضوح می بينی، همه دارن می کشن بالا برسن به خورشيد.
    خورشيد يعنی اقبال عمومی ماندگار، يعنی تلاش برای رسيدن به نور

  21. سلام
    باز هم رفته بودم دکتر. اما آنجا در اوج خستگی، یادم آمد چقدر عاشق این جمله بودم:
    از تنها مردن نمی ترسیدم، از اینکه تنها زنده بمانم می ترسیدم.
    تصمیم گرفته ام یک رمان بنویسم!!
    احتیاج دارم کمی جای پایم روی این زمین خاکی محکم شود. یعنی هنوز می توانم بنویسم؟ طوری که آقای معروفی بگوید: تو داستان نویس خوبی می شوی؟
    ————————-
    بر تصميمت ثابت قدم باش، چون همينطوره، اگه جدی و هر روز کار کنی داستان نويس خوبی خواهی شد.
    ولی تو رو خدا تفننی با داستان برخورد نکن

  22. مرا يادت هست؟
    ماهي قرمز تنگ بلور را چه طور؟
    ميز نرگس پوش را؟
    شبانه ها و گلايه ها و عاشقانه ها..ِ.و … و …
    اين سه نقطه را براي تو مي گذارم عزيزم!!!
    خيلي دلم تنگ است باسي جان…
    بي حضورت
    هنوز تحويل نشده اِين سالِ هشت هشت…
    مواظب خودت باش
    ——————–
    سلام
    دانشگاه تموم نشد؟

  23. آقای معروفی عزیزم
    انگشتانم بیتاب ورق زدن صفحه های “ تماما مخصوص “ هستن.
    دوست های جدیدی پیدا خواهم کرد.دوستانی مثل ایدین ….

  24. سلام استاد
    دلم خیلی گرفته
    نمیدونم اوضاع سیاسی افغانستان رو دنبال میکنید یا نه
    امروز تظاهراتی بود به خاطر قانون جدید در مورد زنان
    از رادیو فردا گوش میکردم
    داشتن شعار میدادن تا خون در رگ ماست اسلام مکتب ماست
    حالا شما حساب کن چند سال یا چند قرن دیگه باید بگذره که….
    بیخیال
    سیاسی حرف زدم
    یاد حرفتون افتادم که تو جواب یکی از نظرات گفته بودید که تو اروپا بی وقفه کار میکنید .اون حرفتون لینک شد به تصاویری که از حرفای دیگتون تو همین وبلاگ خوانده بودم.(مطب و هتل).در قامت شما تصویر زنده ای دارم از پدرم که سالهاست بی دریغ داره طبابت میکنه و هنوز که هنوزه بهش میگن اجنبی
    حرف زیاده .ولی درد من مشابه درد دختر شماست.ازش بپرسید .حتما براتون شرح میده که درد دوگانگی جسم و روان رو فرسوده میکنه
    ولی ایمان دارم که درد دوگانگی اگر انسان رو نابود نکنه ،به قله ای از از تفکر میرسونه .درد دوگانگی یعنی دختر عباس معروفی باشی و بدونی که پدرت در ایران چه احترام و جایگاهی داره و در اروپا چه جوری کار میکنه
    استاد
    ولی خصوصی عرض میکنم : بازم به نظرم زندگی خوشمزه است .
    به قولی : جوان ز حادثه ایی پیر میشود گاهی
    جناب معروفی
    فقط همین که امشب دلم گرفته
    اینجور مواقع آدم قدر ادبیاتی های اجتماع رو میدونه
    قدر شعر و داستان رو میدونه
    یه تیکه شعر الان مثل صد تا قرص امی تریپتیلین میمونه
    آروم میشم
    زمزمه میکنم :
    نه
    تقدیم میکنم به شما و دخترانتون
    پیوسته دلت شاد و رخ ات گلگون باد
    عقل تو سلیمان و دلت مجنون باد
    ———————————–
    سلام شکيب جان
    اگر زندگی زيبا نبود، و اگر نبود اميد،
    فردا بيدار نمی شدم

  25. وای سلام استاد. پاسخهای قبلی رو كه میخوندم الان از شما، دیدم كه گفتین به زودی توی ایران هم منتشر میشه. چه انتظار شیرینی برای استشمام یك هوای تازه برای روح و جان عاشقان استاد معروفی عزیز… چقد خوشحالم با شنیدن این خبر عمو جان.
    با تقدیم احترام، دوستدار همیشگی شما

  26. عباس عزیزتر از جان از انتظار که نالیدن ندارد… باشد برای بعد … فقط از حالا به بعد دست ما و دامن ناشر
    ———————-
    و در اين فاصله من سرم را به کاری ديگر گرم می کنم

  27. دورود
    استاد نوشته من رو ديد؟
    دوست دارم بدونم کجا ايستادم !؟
    البته به خاطر اينکه دسترسي‌ام به اينترنت کمتر شده دير تر ميتونم سر بزنم و از اينکه با تأخير سراغ شما بر گشتم معذرت ميخوام. بازم ممنون
    ————————
    می خونمش

  28. سلام آقای معروفی عزیزم
    با خودم فکر می کردم از 19 سالگی که دچارتان شده ام وبا فکرتان پیوند خورده ام دیر زمانی ست که می گذرد.
    عباس معروفی برایم تکه ای از زندگی ست… سالهاست که اندیشه و روحتان را عاشقانه دوست می دارم اما چرا هرگز جسارت و شجاعت آن را نداشته ام که به دیدارتا ن بیایم ؟ حالا که فاصله بین ما با قطار های ای س ا چشم آبی ها 4 ساعت بیشتر نیست!!!
    یکشنبه میزبان کسی بودی که کوتاه مدتی ست می شناسدت اما خیلی از من جسور تر است و من او را به این دلیل ستایش می کنم.
    از لحظه لحظه ی حضورت برایم گفت و مرا دچار حسی غریب کرد…
    از چشم های مهربانی گفت که من هر چند ندیدمشان اما با من آشنایند و
    از تواضعی مثال زدنی که آن هم از تو بعید نبود از کلام زیبا و شیوایی که مسحورش کرده است از مردی که اندیشه اش به وسعت آفتاب است
    حتی از شمعدانی های ایوانت هم برایم تعریف کرد…
    و من از آن روز تا به حال فکر می کنم چقدر دلم برایت تنگ است و چقدر
    آرزوی دیدارت را دارم…و چقدر ترسو هستم ….
    ممنون که برایم نوشتی و اسم نازنینت را آذین کتابخانه ی کوچکم کردی.
    ممنون که هستی .
    باید برایت درد دل می کردم همین.از تو باید فقط با تو گفت .
    با مهر
    لیلا
    ——————
    سلام ليلای عزيزم
    دوستت آمد و در فرصت کوتاهی سعی کردم کمی از مهمترين تکنيک های نوشتن بگويم که شايد بيشتر يادش بماند، و چقدر دلش می خواست ياد بگيرد. می دانی؟ آدم هايی که ياد می گيرند چيزهای خوبی هم ياد می دهند
    اين بده بستان اسمش زندگيست
    وقتی راه می افتی خبرم کن

  29. سلام آقای معروفی عزیزم.
    من تفننی با داستان برخورد نمی کنم، این داستان است که با من تفننی برخورد می کند!
    می دانید چقدر سخت است در جواب „از داستان جدید چه خبر؟“ لبخندی احمقانه تحویل بدهی و بگویی فعلاً هیچ!
    آن هم وقتی تمام سلول های بدنت از این که روزی چیزکی نوشته ای و چند نفر آفرین گفته اند، و حالا چیزی برای جواب تشویقشان نداری، از فرط خجالت درد می کند؟ آن هم وقتی همه شمارش معکوس پایان زندگی ت را می شمارند و تو مدام باید بدوی دنبال کارهای ناتمام؟
    من می نویسم اما، داستان رهایم کرده، متاسفانه.
    —————————
    چرا آخر زندگی؟
    ابن سينا می گويد: طول عمرم قبلاً تعيين شده، ولی عرضش را من تعيين می کنم.
    و می بينم شما خط پايان کشيده ايد برای خودتون

  30. سلام استاد معروفی
    داشتم نظرات تان را می خواندم که دیدم من برایتان نظر گذاشته ام، بدون آن که خودم نوشته باشم اش. لطفاً آن را یا پاک کنید یا اسم مرا از آن پاک کنید.
    با تشکر

  31. من کاری با این همه کامنت ندارم
    ولی آقای معروفی یک رحمی هم به ما بکنید
    تا موقع در اومدن این رمانتون دووم نمیاریم
    از بس که تکه تکه هایی که میگذارید ادم رو دیوونه و مست میکنه
    ممنون استاد

  32. راستی دوران باشکوه و به یاد ماندنی گردون – آن آیینه بی زنگار شریف – خاطرتان هست ؟
    و آن شماره یی که چخوف این چخوف نازنین با آن عینک گردش زل زده به ما و می گوید :
    هر صد سال یکبارلب هایم برای حرف زدن باز می شود اما
    صدایم در این انزوا و سکوت محض انعکاس غم انگیزی دارد.
    سال 2004 آن صد سال تمام شد و
    همه و همه دیدیم که این صدا نه تنها انعکاس غم انگیزی
    نداشت .بلکه انعکاسش بسیار عاشقانه و دل انگیز هم بود…
    و بعد در فراسوی تاریخ فردوسی را می بینم که هنوز که هنوز است
    به شاهنامه اش می نازد و به این می اندیشم که کدام – شما بگویید- کدام جاودان شد؟
    فردوسی با قلمش یا سلطان غزنوی با سکه های نقره اش ؟
    هفتاد هشتاد سال هم از آفرینش بوف کور می گذرد و خالقش را جاودان کرده است
    بیست سالی هم از انتشار سمفونی مردگان می گذرد و هر روز محبوب تر می شود. و مگر محبوبیت اصل اول جاودانگی نیست ؟
    و من می اندیشم که هر آنکه عاشق تر است در تاریخ ماندگارتر است.
    ماندگاری نه آنجور که اسکندر و تموچین و استالین مانده اند که این جور ماندگاری رابطه مستقیمی با گندیدن دارد بل آنگونه که کوروش مانده است و
    حافظ و مجنون و پیکر دوست داشتنی فرهاد…
    ًراستی آن هدایت نیست که دارد می رود؟
    سرش را زیر انداخته و یقه پالتوش را بالا داده و با آن کلاه شاپویی اش توی
    این شب تاریک و خیس دارد دارازای برگه ی تاریخ را قدم می زند
    مثل یک پرنده می ماند.یک حواصیل.یا هوا سیر.باران می بارد نه آنجور که آدم را خیس کند
    آنجور که آدمی را به هق هق بیاندازد…
    ————————————-
    محمدرضا، عزيز
    سلام
    دوران ما دوران روشنفکرستيزی بود و اگر کسی روشنفکران را آش و لاش می کرد جايزه می گرفت
    علما همه ی زورشان زدند و هنوز می زنند تا اثبات کنند علما آشتی ناپذير و حق طلب بودند، در مقابل روشنفکران خودخواه و پليد و فاسد، انگليسی و آمريکايی بودند. تا جايی که عده ای روشنفکر! هم کاسه شان از آش علما داغتر بود. سريالهای همين يکی دوسال را مرور کن ببين فقط يک نفر در مجلس مشروطه سخن حق می گويد، و بقيه همه مزدورند، حتا سيد ضيا هم لباس روشنفکران بر تن دارد، انکار اصلاً طباطبايی نبوده و اصلاً از دم خانه ی آخوند رد نشده.
    دلم می خواست يک نفر عکس باغ سفارت انگليس را جايی چاپ می کرد که هزاران روحانی دور ديگ های پلو شادمان مشغول سياست اند.
    من اين عکس را در ديوان عارف قزوينی ديده بودم و داشتمش، حالا دستم کوتاه است.
    کاش يک نفر پيداش کند و جايی انتشار دهد
    کتاب ديوان عارف قزوينی، چاپ قبل از انقلاب، صفحه های آخر
    اين را همينجوری برات نوشتم

  33. آنانکه خاک را به یک نظر کیمیا کنند
    بود که آیا گوشه ی چشمی به ما کنند ؟
    استاد عزیزم سلام . داشتم مطلبی را برای شما می نوشتم . تمام که شد به نظرم رسید در عادت می کنیم بگذارمش و اینک بی صبرانه چشم انتظار شما هستم .
    —————-
    سلام

  34. استاد عزیزم، سربلند و پاینده باشید.
    بی صبرانه منتظر کتاب جدیدتون هستم.
    راستی از سفرتون به کانادا چه خبر؟
    —————————-
    هنوز بايد صبرکنم
    شايد سال ديگر

  35. گلدان من
    زماني که با هم مي‌رقصيديم، به نگاه آکنده از حقيقتش با من سخن مي‌گفت از اينکه ديگر از آن روزهاي سرد برفينه خبري نيست و سردي لَخت تَنَش، تَنِش سرخي آن گذشته‌ها را نداشت. ديگر هواي آن آلودگي‌ها را نداشت. اسير خيالاتش بود. ابر سنگين فکرش مي‌باريد. خام دستانه نگاهش را از من مي‌دزديد و توي بزرگراهي که نيچه برايش کشيده بود، مي‌لوليد. حالا زمين ديگر گرم شده بود و آرام آرام به انتهاي سپري خود مي‌رسيد.
    آنچه آزارم مي‌داد اين بود که من بي‌او هيچ نداشتم. همه را از رقص‌هاي با او آموخته بودم. حالا که او رفته بود ، من به گنجينه‌ام پناه مي‌برم؛ گنجينه‌اي که نه از سردي او که از ريختن خودم نمانده بود.
    حالا زمستان رفته و غنچه‌اي که خبر نداشت که دنياي آهنگين ما ديگر هارموني ندارد، آهسته بيدار مي‌شود و حالاست که بايد خاکش را براي بهار عوض کنم!
    25/7/1387

  36. تاريخ صفحه‌ی رنج‌های ما زمينی‌هاست و جالب اينجاست كه همان‌ها كه بيشتر از همه رنج می‌برند كم‌تر بر روی اين صفحه ديده می‌شوند و اكثرآ
    اثری ازشان باقی نمی‌مونه.سلام ، دل‌نويس‌ام منتظر خواندنِ شماست.´
    ————-
    ميام می خونم

  37. به بیداری و
    بی داری
    زندگی می کنم
    کابوس سنگتراشی را
    که هر شب
    نام خود را می بیند
    زیر تیشه و قلمش.
    هم به بیداری می بینم
    خواب پرواز پیلگی پروانه را …
    ابریشم و راه را …
    چشم انتظاری درخت، پرنده را …
    سایه نشین را
    و …
    در کائنات خدا
    ملکوتی ام و
    در ملکوت خدا
    تیره و زمین گیر.
    شبی با بوسه ش به خواب می روم و
    صبحی از میعان آتش بر می خیزم.
    در صبحی معنا می شوم و
    در شبی گم.
    چه می شودم؟
    که می داند
    پایان یعنی چه؟
    *****
    درود
    چند باری هست که به سختی میام اما اشکالات اینترنت ایران سبب شده که نتونم بنویسم.
    با خوندن نوشته تون یاد صادق هدایت افتادم که گفته حافظه ی تاریخی مردم ایران ضعیفه. و این به نگاه من حقیقت تمامه…
    شاد و خوشبخت باشید.

  38. چقدر خوب است که قصه ای داشته باشی و چقدر رویایی است اگر کسی به قصه ات دل بدهد.شما بیش از یک صفحه در تاریخ دارید و من خوشحالم که صفحات شما را میبینم و یقین دارم که اگر کتاب هایتان را از روی بدخواهی کنج قفسه ها نچینند گرد و خاکی بر آن نخواهد نشست.

  39. سلام آقای معروفی
    من نسرینم.“نسرین“ را جوان ناکامی انتخاب کرد که به دختری عاشق بود نسرین نام.جوان پسر هجده ساله ی مبارزی بود خواهرش که باردار بود به او گفت :“اگر دختر به دنیا آوردی اسمش را بگذار نسرین“. آن شبی که دختر به دنیا آمد در حیاطی با حوضی که جوان پایش می نشست ،پدر دختر قهر کرد و رفت روسپی خانه .می دانید کُرد بود و خوب کرد است و پسر خواهی اش.
    جوان سبزه رو بود با موهای شبرنگِ روی شانه رها شده ی پیچ و تاب خورده و چشم های زغالی و یقه ی همیشه باز وسینه ای پرمو(شکل آن بیت حافظ:زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست) جوان وقتی می رفت پای حوض حیاط شان دختر همسایه ی مستاجرشان خودش را به او می رساند و می گفت:“ فقط یک بار مرا ببوس. فقط یک بار“. جوان اما به نسرین نامی عاشق بود.
    من نسرینم با شباهتی حیرت انگیز به دایی.
    من نسرینم.نسرین مدنی. به مادرم عاشقم ،به گل یاس حیاط مان و صد البته به معشوقم و وقتی با خدا قهر نباشم به نماز و چادر آن با گل های ریز ِ آبی ، به خواندن و نوشتن خیلی خیلی.
    معرفی من کافی است.آهان در ضمن شاگرد بانو روانی پور هم هستم. شما را از لابه لای کلمات نوشته هاتان می شناسم نه زیاد.می دانم نان و پنیر دوست دارید با گردو. می دانم دخترهاتان را دوست دارید مثل پدر من که شش دخترش را دوست دارد نه همیشه البته، وقتی حرفش را گوش نمی کنند لبش را به غر غر باز می کند و این دختری که می خواهد نویسنده شود اندر کف جنبیدن سبیل کردی اش می ماند .سبیل کردی ِ پدر مثل سبیل ترکی ِ شماست و وقتی حرف می زند گاهی پر ِ سبیلش را می گیرد می گوید به این قسم.
    نمی دانم چرا یکدفعه یاد سبیل استالین افتادم که گاهی اوقات تصور می کنم روی یک طرفش داس است و روی طرف دیگر چکش. معشوقم اما سبیل ندارد .سه تیغه می زند .
    غرض از نوشتن ، من درس های شما را خواندم .چیزهای مفید زیادی یاد گرفتم.خواستم تشکر کنم .البته در باب توضیح جادو زیاد با شما موافق نیستم. باشد برای وقتی دیگر. چند تا غلط تایپی داشت تمامی صدوشصت و شش صفحه.کاش برطرف شان می کردم و براتان می فرستادم.
    درس ها را خرد خرد خواندم .خیلی آموزنده بود.ازتان تشکر می کنم.
    ————————-
    نسرين مدنی عزيزم سلام
    فکر می کنم سه سال پيش يک داستان از شما در زمانه منتشر کرديم. اينجا و آنجا کارهاتون رو دنبال می کنم، می خواهم ببينم اين نسرين مدنی کجا سر در می آورد. .

  40. سلام استادجان !
    حرفتان به ديده ي منت اما استاد ، گاهي وقتها همين خط ِ لبه ي كاغذ ممكن است زخمي بر دستانمان به يادگار بگذارد؛
    —————————-
    زخمی ناسور

  41. این یک صفحه کاغذ عجب پهنایی دارد!
    آقای معروفی احترام فراوانی برای شما قائلم. پاینده باشید.
    ———————–
    پهنای دوره ی ساسانيان چهارصد سال بود

  42. و من ستاره ام را یافتم من خوبی را یافتم
    به خوبی رسیدم
    و شکوفه کردم
    تو خوبی
    و این همه ی اعتراف هاست
    من راست گفته ام و گریسته ام
    و این بار راست می گویم تا بخندم
    زیرا آخرین اشک من نخستین لبخندم بود .
    دلم می خواهد خوب باشم
    دلم می خواهد تو باشم و برای همین راست می گویم
    نگاه کن :
    با من بمان !

  43. سلام استاد
    یاد آیدین سمفونی مردگان تا همیشه تو ذهنم حک شده
    با تماما مخصوص محکم تر میشه
    خدا قوت
    بی صبرانه منتظرم…

  44. سلام استاد
    من اول راهم …
    ولی دغدغه های زیادی دارم…
    برای اول راه چه توشه ای پیشنهاد می کنین(از نوشته های خودتون و بقیه)
    —————————
    اينسو و آنسوی متن را دنبال کن

  45. به آسمان نگاه نكن، ابرها در آنها حركت مي‌كنند؛ انگار كه تمام تاريخ روي آنها نقش بسته است!(قسمتي از ديالوگ فيلم روز هشتم) البته دقيقا متنش يادم نبود؛ همينجوري نوشتم! قبل از عيد خدمتتون عرض كردم كه به خاطر اون تحقيقي كه دارم و به قول شما مشقهاي عيد خيلي وقتم محدود شده؛ اگه كمتر بهتون سر مي‌زنم شما به بزرگواري خودتون ببخشيد. (حسين)

  46. دورود
    استاد مي‌خواهم نظر شما را درباره نوشته‌ام(گلدان من) بدانم. خواهش مي‌کنم استاد من هم باشيد و مرا هم راهنمايي کنيد! اميدوارم بتوانم شاگرد خوبي باشم!

  47. سلام استاد معروفی
    چند سؤال:
    شما ادبیات نمایشی در هنرهای زیبا خواندید. نمایشنامه هم نوشته و اجرا کرده در کارنامه تان دارید. با مجموعه داستان کوتاه شروع کردید و بعد رمان نویسی را آغاز کردید. اما کار تئاتری از شما دیگر نمی بینیم. رمان و داستان کوتاه که یک مغوله اند، اما تئاتر جدا و ادبیات نمایشی است. نطرتان درباره ی این که کسی(برای مثال استاد کلاس ما -اگر به یاد داشته باشید-) هم کار نوشتن تئاتر و هم نوشتن داستان و رمان را پیش ببرد چیست؟ آیا نویسنده می توان این دو مغوله ی جدا و سخت را با هم پیش ببرد؟ آیا این طور نیست که بلاخره از یک وری می افتد و یکی را انتخاب می کند؟ و اگر بله، چرا نویسنده از همان اول راه خود را انتخاب نکند؟ چرا شما این کار را کردید و حالا راه داستان و رمان را می روید؟
    برای این سؤالات مثالی می زنم: هارولد پینتر را وقتی اسمش را می شنوید یاد چه چیزی ازش می افتید؟ شعرهایش؟ داستان هایش؟ کارگردانی اش؟ بازیگری اش؟ یا نمایشنامه هایش؟. قطعاً نمایشنامه هایش. آیا وقتی که برای شعر و بازیگری و فیلم سازی و فیلمنامه نویسی و داستان و… می گذاشت، آن ها را صرف متمرکز شدن روی نوشتن نمایشنامه هایش می کرد، بهتر نبود؟
    دیشب سالشمار پابلو پیکاسو را خواندم، اسمش که می آید یاد نقاشی کوبیسم اش می افتیم، چرا؟
    چرا همینگوی داستان و رمان نویس، بعد از خودش تأثیری روی ادبیات دنیا گذاشت که هیچ کس قبل از او و بعد هم نتوانست؟(البته او فقط یک نمایشنامه دارد، و کار فیلم سازی اش هم وابسته به ادبیات و آثارش بود)
    و سؤال آخر که: تا چه حد از ادبیات نمایشی برای نوشتن داستان و رمان بهره بردید؟ چقدر راضی هستید از این که کار تئاتر کرده اید و حالا رمان و داستان؟
    خوش باشید
    ———————————–
    سلام کيهان جان
    تحصيل ادبيات نمايشی نزديکترين درسها رو به ادبيات داستانی داشت، و اينها همه يک شاخه اند. ديالوگ نويسی و صحنه پردازی و بسيار عناصر مهم واحد دارند، و ميشه با هردو پيش رفت، در دوره ی ما تئاتر به عوامل ديگری وابسته شد که از حوصله ی من خارج بود.
    ما در سال 1370 يک گروه تئاتری پايه گذاری کرديم با عنوان گروه تئاتر معاصر و تصميم داشتيم در تئاتر امروز تأثير بگذاريم. گروهی عبارت از هوشنگ حسامی، حميد سمندريان، جمشيد لايق، رکن الدين خسروی، رويا تيموريان، هما ناطق، عطا کوپال، و من يکی دو نفر ديگر هم بودند که الآن يادم نيست، و ما دو سالی جلسات دائمی داشتيم، و بالاخره هر يک از ما نمايشنامه ای زد زير بغلش رفت برای اجرا. همه به بن بست خورديم، همه خورديم به ديوار تاريکی که هر را از بر تشخيص نمی دادند. من نمايشنامه ی مکبث را بردم برای اجرا، شورای نظارت از من خلاصه ی داستان را خواست و اينکه هدف نويسنده از نوشتن اين نمايش چيست؟ و آيا انسان را متعالی می کند؟
    گفتم خلاصه نمايش و هدف شکسپير از مکبث؟
    برای آخرين بار تئاتر را بوسيدم و گذاشتم کنار. و ديدم داستان و رمان لااقل نوشتنش مجوز لازم ندارد.

  48. و اين كاغذ روز به روز زير قدم هاي گيج و مبهوت ما زردتر و فرسوده تر مي شود. جان آقا دور از شرافت است كه دست بر پيشاني سايه بان كنيم و بر لبه ي كاغذ در دوست هاي خيال به آن سوي مرزها دل خوش كنيم و نگاه خشك. مي ترسم اين چهره هاي چشم دوخته به دوردست، عاقبت راهي براي خلاصي از زندان تنگ و بي روح چهارچوب رنگ پريده ي قاب عكس ها پيدا نكنند. كره ي زمين در كابوس هاي شبانه ام به كوچكي تمثال اش در كلاس جغرافيا مي شود. و سنگيني قدم هاي 6 (ترسيدم به حروف بنويسم اش)ميليارد خوابگرد براي ويراني كامل اش چيزي كم و كسر ندارد. من حتي از اميدواري سمج خود ام هم به وحشت مي افتم كه انگار تا آخر كار صورت بي حالت ام را به خنديدن وادار خواهد كرد و نفس هاي خسته ام را به فتح قله هاي بلندتر در تعطيلي هاي آخر هفته…
    دوست تان دارم
    با ادب و احترام

  49. اگر من در کناره ایستاده ام چه کسی اصل ماجرا را می سازد ؟تاریخ مگر نه این است که منم و کرده های من که بسیاری از سر ترس اشتباه است؟
    آقای معروفی در اردبیل سرد نشسته ام که در 31 مین روز بهار هنوز از سرمای درون و بیرون به خود می لرزد. من نگاه میکنم به دیروز و میبینم زیباتر بود اگر آنها عشق به زندگی را می زیستند و نگاه می کنم به خودم و میبینم هیچ کسی نیست که چنین درسی از او بگیرم پس به ناچار مشق عشق می کنم و در تاریخ به درد ضجه می زنم.
    ——————–
    اين سرما هم خواهد گذشت

  50. از دلي باي به عباس معروفي
    نظر به اشاره تان به متحصنين در سفارت انگليس اين عكس ها شايد به درد بخور باشد و گويا.
    پايدار باشي
    —————–
    ممنون دلی بای عزيزم

  51. سلام وعرض ادب
    داستان زیر را به تازگی خواندم وبه نظرم عالی است. حیفم آمد که خوانندگان شما هم آن را نخوانند.
    پارس سگ داستانی بسیار عالی از لو شون نویسنده ی چینی
    با لباس های ژنده مثل گداها از کوچه ی باریکی می گذشتم .پشت سرم سگی بنای پارس کردن گذاشت با تنفر به عقب نگاه کردم و داد زدم:
    “ چخ ! خفه شو ! سگ کثیف!“
    سگ پوزخند زد و گفت :
    “ اوه ، نه از این حیث من به پای آدم ها نمی رسم.“
    احساس کردم که این دیگر بدترین توهین است. از کوره در رفتم: چی!
    “ شرمنده ام که هنوز هم نمی نوان بین سکه های مسی و نقره ای فرق بگذارم ، بین ابریشم و پارچه ی معمولی ، بین مقامات عالی رتبه و شهروندان ساده ، بین ارباب ها و نوکرهاشان ، بین …“
    برگشتم و پا به فرار گذاشتم .
    از پشت سر صدایم زد که بایستم : صبر کنید ! بگذارید کمی بیشتر صحبت کنیم…“
    ولی من با نهایت شتابی که در توانم بود به دویدن ادامه دادم ، آنچنان تند دویدم که از قلمروی خواب بیرون رفتم و به بستر خود بازگشتم.
    به نقل از کتاب : سرگذشت آکیو / نویسنده : لو شون / مترجم : جلال بایرام / نشر نیلوفر / ص. 504
    با احترام
    مهدی سیّدی

  52. سلام استاد عزیزم .
    پاتوقه جالبی دارید . همه جور یار در این دیار هست . ناامید داریم ، امیدوار داریم . خسته داریم . شاد داریم . خلاصه اینجا هم دنیاییه . مگه نه ؟ فکر می کنم برای یه نفر دیگه هم جا باشه ؟

  53. سلام.
    می توانم بگویم بعد از خواندن جوابتان به فکر فرو رفته ام! خوبی ش این است که با شما، بدون ترس از ترس هام می گویم. ممنونم.
    دیروز نشستم و یک نفس یک داستان نوشتم. حالا مانده تا باهاش ور بروم ! و مدام بخوانمش و به سر و رویش دست بکشم، اما خوب، بالاخره نوشتم!
    کاش می شد بخوانیدش. اما مثل همیشه خواهید گفت وقت ندارید. گفته بودید روزی صد – صد و پنجاه تا ای میل دارید، خوب زیاد است. من فقط به خاطر بودنتان در این صفحات، و حضور پر مهرتان بعد از کامنت هایم، خدا را شکر می کنم.
    این یعنی عرض زندگی!
    ——————
    اگراز داستانت راضی هستی برام ميل کن

  54. سلام…
    با احترام هاویه به روز شد!
    اوایل اردیبهشت لحظه ی خوبی بود برای دیدن تو!
    ….
    مطالب عید تلخ خیلی تلخ بود!

  55. تا مل کن و جنگل را به یاد آر ..
    چمن را که زیر آفتاب سوزان روشن تر است
    نگاه های بی مه و بی پشیمانی را به یاد آر
    ….
    ما به زنده بودن و ماندن ادامه می دهیم
    شور ..تداوم ..و بودن را تاج گذاری می کنیم
    پل الوار:)

  56. دلتنگیت
    بزرگتر از
    گریه کردن است…
    ای کاش ایران بودید…
    تماما مخصوص به نمایشگاه می رسد؟
    تمام درس های نویسندگیتان را با زحمت خیلی زیاد کپی کردم و دارم می خوانم.
    .
    .
    .
    اگر که درد از این گریه تا عصب برسد
    اگر که عشق لبالب شود به لب برسد
    که سالها بدوی ، قبل خط ّ پایانی
    یواش سایه ی یک مرد از عقب برسد
    شبانه گریه کنی تا دوباره صبح شود
    که صبح گریه کنی تا دوباره شب برسد!
    که هی سه نقطه بچینی اگر… ولی… شاید…
    کسی نمی آید ، نه! کسی نمی آید.
    .
    .
    .

  57. دلتنگیت
    بزرگتر از
    گریه کردن است…
    ای کاش ایران بودید…
    تماما مخصوص به نمایشگاه می رسد؟
    تمام درس های نویسندگیتان را با زحمت خیلی زیاد کپی کردم و دارم می خوانم.
    .
    .
    .
    اگر که درد از این گریه تا عصب برسد
    اگر که عشق لبالب شود به لب برسد
    که سالها بدوی ، قبل خط ّ پایانی
    یواش سایه ی یک مرد از عقب برسد
    شبانه گریه کنی تا دوباره صبح شود
    که صبح گریه کنی تا دوباره شب برسد!
    که هی سه نقطه بچینی اگر… ولی… شاید…
    کسی نمی آید ، نه! کسی نمی آید.
    .
    .
    .

  58. سلام جناب معروفي
    من فرصت مطالعه خيلي كم دارم، يه مدته كه فقط مي تونم تو مسير رفت و برگشتم- تو اتوبوس- كتاب بخونم، پريروز سال بلوا رو تموم كردم. بگذريم كه بعضي روزا چند ايستگاه دورتر پياده مي شدم، مي دونيد نوشا و حسينا ولم نمي كردند. ولي از پريروز تا حالا من به شدت تلخم، ته دلم يه تلخي و سياهي عجيبي رسوب كرده. نمي دونم چرا. شما مي دونيد؟
    تنها

  59. تاریخ ما را در خود می کشد و با خود می برد، شاید این نگاه به تاریخ سبب شود ما از توجه به درگیریهای غیرضروری دست بکشیم و بالندگی خویش را پی گیر شویم، روز مره را رها کنیم و در پی روح زنده گی باشیم، جمله ی بسیار زیبایی بود که با تکرار اش در ذهن آن را از یاد نمی برم .

  60. آقای معروفی نازنین
    گهگاه از رمان تماما مخصوص- تون می نویسین و ما رو واله و شیداش می کنین ، کی می شه که به دستمون برسه بتونیم بخونیم؟
    مثل اینه که به شکم یه خانم باردار دست بکشی و حرکت زنده ی جنینش رو حس کنی، اون وقته که بیصبرانه انتظار می کشی تا بچه ش دنیا بیاد و به بار نشستن -شو ببینی و مثل فرزند خودت عاشقش باشی

  61. تازگی ها احساس می کنم خیلی شبیه آیدین شده ام…آدمی شده ام که حتی به فکر کردن هم فکر می کند….
    و چه قدر این جا را دوست دارم به خاطر نوشتنتان … به خاطر این که حضورتان را این جا کاملا حس می کنم
    میشود یک بار که وقت کردید و نوشتید،بگویید تماما مخصوص کی به دستمان میرسد؟اصلا میرسد؟
    ————–
    سلام
    بارها نوشته ام که من رمان را به ناشر تحويل داده ام، ناشر هم آن را به ارشاد برده برای اخذ مجوز.
    اميدوارم زودتر منتشر شود

  62. تاریخ یه طومار پر از دلتنگیه .
    یه پیرمرد هاف هافو که از داشته هاش حرف میزنه .
    . راستی دلتنگیتونو می فهمم . سرنوشت دردناک انسانهای قرن اهن و اتم .
    خوب باشین .
    ————–
    ممنون

  63. تاریخ تنها یک کاربرد دارد: به شکست خوردگان، توهم غرور و هویت می‌بخشد.
    پیروزمندان به تاریخ می‌خندند، حال را زندگی می‌کنند و به آینده می‌اندیشند.
    ——————————-
    اما شکست خوردگان آن را می نويسند؛ با جوهر و عرق و اشک

  64. آقا جان چرا آرشیو قطع شده؟
    —————
    اميرجان
    سلام. ممنون که گفتی. بايد صبح به قبله ی عالم خبر دهم به داد وليعهدش برسد

  65. به قول خانم مرضیه ستوده زیاده ممنون.آقای معروفی خواندم نقدتان را درباره ی داستانم .با خبررسانی دوستی متوجه شدم داستانم را نقد کرده اید.نقد تیزی بود و البته بی غرض ورزی و منصفانه .دوستش دارم.
    راه طولانیی در پیش دارم صعب است و سخت راهم اما دل شیر دارم آقای معروفی.هی می افتم و هی از رو نمی روم .می خواهم نویسنده شوم .عشقش هست .پشتکارش هم و خرده استعدادی و البته لطف خدا بی دریغ .به امید خدا می رسم به آنچه می خواهم.

  66. سلام جناب معروفی
    امروز نشستم و با ذوق و شوق رمان فریدون سه پسر داشت را پرینت گرفتم ، صحافی کردم و تقدیم کردم به یکی از دوستانم. نمی دانید چقدر خوشحال شده بود؛ دوستداران شما و نوشته هاتان کم نیستند در این دیار. روزهای استراحت خدمت سربازی که به منزل می آیم، می نشینم پای وبلاگتان، کامنت ها را میخوا نم و ذوق میکنم از اینهمه حرفهای زیبا. از وقتی بطور اتفاقی با وبلاگتان آشنا شده ام با انگیزه بیشتری مینویسم . دارم سر و سامان میدهم به چند داستان پراکنده ای که مدتهاست نوشته ام و ناتمام مانده اند. نمیدانم شما کم کارید یا اجحاف دوستان است که نمیگذارد آثارتان چاپ شود. در هر صورت سطر سطر نوشته هاتان بدون اغراق و خالی از هرگونه تعارف ایرانی برایم سراسر زندگی است. به امید آنکه پاینده باشید و سرزنده.
    ————————
    محمد عزيزم
    من سربازی را در شهر کرمان گذراندم، و حالا تو سرباز وطنی.
    با چشم های من هم گاهی به در و ديوار نگاه کن. هميشه دلم می خواسته چند سال از عمرم را بدهم چهار ماه ديگر بروم سربازی، در همان روزگار، به خصوص حالا که صدای قلبم را در کرمان می شنوم
    و داستانهات را سامان بده، دوره به دوره، داستان های دوره ی سربازی متفاوت خواهد بود.
    من با يکی از همين داستانهای سربازی و چيزهای ديگر نفر اول کنکور شدم آن سال

  67. عباس عزیز تر از جان . دلم لک زده برای دوباره شروع کردن به خواندن یک کتاب و تا تمام نشده نبستن اش . ناشر محترم را سلام مخصوص برسانید بفرمائید ملت منتظرند آقاجان ؛ گوش شیطان کر به نمایشگاه که می رسد ؟
    ———————-
    خدا کنه مجوز بگيره
    سلام انارام، رفيق نازنين چطوره؟

  68. سلام آقای معروفی.
    چقدر خوب و هیجان انگیزه حرف های دل کسی رو بخونی که فقط تو تاریخ ادبیات کتابهای دبیرستانی اسمشو شنیدی.
    خیلی تجربه ی جالبیه!
    من اینو با وبلاگ شما تجربه کردم.
    وقتی حرف میزنید صدای نفسهاتونو از پشت مانیتور میشنوم. به همین نزدیکی.
    باور کنید.
    —————-
    سلام مهتاب عزيز
    گاهی از وبلاگ دور می افتم
    چاره ای هم نيست

  69. هر چه داشتیم گرچه باختیم
    ما به یک عنایت از تو ساختیم
    زندگی چه گویمت که بی تو ما
    در تنور زندگی گداختیم
    با هجوم بادهای بی امان
    بو به کوهه های مرگ تاختیم
    تکه تکه قلب ما شکسته شد
    ذره ذره عشق را شناختیم
    در عبور سال های داغ و دود
    ارغنون عشق را نواختیم
    زندگی نبود ، مرگ هم نبود
    این که بی تو ذره ذره باختیم

  70. سلام آقای معروفی عزیزم.
    از لطف بی نهایتتان ممنونم، و از اینکه شوق دوباره ای در من بیدار کردید. و چقدر برایم جالب است که برخلاف گذشته، بیشتر کامنت ها را جواب می دهید.
    چشم، هر وقت احساس کردم آمادگی ش را دارد که وارد اجتماع شود، برایتان ای میل می کنم. یاز هم ممنونم.
    ضمناً، تصمیم دارم فعلا دکتر نروم، و به دور از تهدیدهایشان، مدتی عریض زندگی کنم. تا ببینیم چه می شود.
    —————

  71. آقای عباس معروفی عزیز
    این که در پهنه ی کاغذ زندگی می کنیم. این که نوشتید عرض زندگی را خود رقم می زنیم نه طولش را، لذت بردم . چه کار زیبایی می کنید برای تشنگان جملات دوست داشتنی از تماما مخصوص می گذارید تا از پنجره ی عباس معروفی دست خالی برنگردیم.
    پنجره تان همیشه سبز و عطر آگین
    و نسترن ها همواره روی نرده های این خانه پر گل باد.

  72. کسانی که فکر می کنند زندگی دردناک نیست من نیز با آنان موافقم
    چرا که سخت اشتباه می کنند

  73. oghate khosh an bud ke ba dust besar shod!
    baghy hame be hasely o bi khabary bud!!!
    dele juybariam wase dele daryaeet tange!!
    be dadam beres!!yaware hamishe mumen!!
    REZA Darvish

  74. سلام استاد عزیز. تقریباً 3 یا 4 شب پیش بود براتون پیامی بلند بالا پست كردم، اما الان كه اومدم، دیدم نه تنها پاسخی ندادین به من، بلكه حتی پست هم نكردین متن منو …
    شك ندارم كه سوء تفاهم شده، نسبت به قطه ای از كل متن، یا تمامیت آن! درست نمیگم؟!
    —————-
    علی عزيزم
    خواسته بودی که خصوصی بماند، و پابليش نشود.

  75. سلام آقای معروفی.
    من یک خواننده معمولی هستم که بر حسب اتفاق کتاب های شما را در کتابخانه مرکزی لس آنجلس پیدا کردم.
    سمفونی مردگان را خیلی دوست داشتم ، با اینکه خیلی تلخ بود. فکر کردن به اینکه این خود واقعیت هست ، تلخ ترش می کرد.
    دریا روندگان جزیره آبی تر را که خواندم، دیگر تلخی اش آزارم داد.
    فریدون سه پسر داشت را که باز کردم دیگر توانش را نداشتم. ترسیدم نکند این کتاب هم بدون روشنی باشد بدون یک نقطه روشن.
    حالا هم همه این ها را گفتم که بپرسم این همه تلخ و تاریک ، چرا؟
    می دانم هر کسی همانی را می نویسد که نوشتنش او را آرام می کند. اما آخر باید ته هر قصه ای امیدی باشد که. شاید هم نه.
    ————————
    نويسنده ها هم از روزگارشان رنگ می گيرند
    با اينهمه آيدين يک دختر جوان دارد، آيدا هم يک پسر دارد

  76. راستی نمی دانم این را نوشتم یا نه،
    من مدل نوشتن شما را خیلی دوست دارم . خیلی روی من تاثیر گذاشت.

  77. سلام، چه‌قدر زیبا بود تصویری که ساختید. گاهی فکر می‌کنم خطوطی هستند که همیشه ادامه پیدا می‌کنند، شاید دو خط و کی می‌دونه این خط‌ها به کجا می‌رسند یا از کجاها رد می‌شند.
    ———————
    سلام آگاليليان عزيزم
    ما سی سال به شدت لت و پار شديم، تا حدی که برای انتشار يک رمان معمولاً يک ذهن بيمار تصميم می گيرد برای جامعه اش، تا جايی که کتاب های من مثلاً در دوره ی همين اصلاح طلبان هفت سال اجازه به دست نمی آورد، سال آخر به هنگام خرتوخری به هشت تاش يکباره دادند و گريختند. آن هم کتاب هایي که زمان ميرسليم (پاسبان درون سوز) با هزار مکافات اجازه گرفته بود. من هرگز کار سياسی نکردم و بخش مهمی از عمرم در فرار و تبعيد گذشت، و جنگ، و کشتار، و اعدام ها و تعطيلی نشريات، و غارت، و اينهمه مصيبت، در تاريخ روزگاری ديگر فقط يک خط خواهد بود در کتابخانه ها.
    اما آيا اين خط به ازای وداع روحانيون از بطن زندگی مردم، می ارزيد؟
    شما بگو

  78. آخ !/ پوست ام / تن ام / شاخه ام / برگ ام / من حتی برای گرمای نرمینه تن ات / درختی خشک شدم / وقتی که برای تنهایی ام / نماز باران را خوانده بودم .

  79. سلام آقای معروفی عزیز
    خوبید ان شا الله؟
    آقای معروفی چرا نمی شه تو آرشیوهای خیلی قدیمی تون رفت ارور می ده
    لطفا این امکانو به ما بدید که بتوانیم از اون ها هم استفاده کنیم
    یه آدم ساده ام
    و عاشق نوشته هاتون
    همیشه تو نوشته هام از شما قرض می گیرم
    خوشحال می شم یه کوچولو ÷یجمو ببینید
    می دونم خیلی پرروییه ولی چه می شه کرد آرزو بر جوانان عیب نیست
    آرزوی حضورتونو دارم
    هر جا که هستید شاد و عاشق و سالم باشید

  80. سلام آقای معروفی عزیز
    خوبید ان شا الله؟
    آقای معروفی چرا نمی شه تو آرشیوهای خیلی قدیمی تون رفت ارور می ده
    لطفا این امکانو به ما بدید که بتوانیم از اون ها هم استفاده کنیم
    یه آدم ساده ام
    و عاشق نوشته هاتون
    همیشه تو نوشته هام از شما قرض می گیرم
    خوشحال می شم یه کوچولو ÷یجمو ببینید
    می دونم خیلی پرروییه ولی چه می شه کرد آرزو بر جوانان عیب نیست
    آرزوی حضورتونو دارم
    هر جا که هستید شاد و عاشق و سالم باشید

  81. تاريخ براي ما شايد تجربه‌ا‌ي خواندني است
    اين جمله درك من از تاريخ تا به الان بوده. اين چند جمله چه لذيذ درد گم شده در درك مرا به من آموخت.
    مرد مختصر.
    marde-mokhtasar.blogfa.com

  82. معروفی عزیز
    از وقتی که این پست را گذاشته ای هی دارم دنبال یک جمله ی خوب می گردم درباره ی تاریخ که بنویسم اینجا ولی بهتر و رساتر از این جمله ات نیافتم.
    بی صبرانه منتظر خواندن تماما مخصوصم
    پست جدید نمی گذاری؟!

  83. سلام استاد…
    من دانشجوی ارشد ادبیات نمایشی هنرهای زیبا هستم…
    استاد یه پنجره نداری…؟ یا یه شاه پر برای یه بال شکسته…..گشنمه استاد….یه سفره آواز برام بچین….اونوقت من از آسمون برات ستاره می یارم حنجره تازه کنی…
    استاد شاد باش…
    سخن رنج مگو…
    جز سخن گنج مگو…

  84. استاد معروفی عزیز
    خوشحال میشم اگر پست آخر بنده رو بخونید. به کمکتون برای ادامه نوشتنم نیاز دارم.
    ممنون
    —————-
    حتما می خونم
    و اگر کاری از دستم بياد کوتاهی نمی کنم

  85. سلام
    خنیا هستم یا بابک قریشی. khonya.blogfa.com مدت های زیادی خاک خورد. حالا باز وب نویسی می کنم. این بار در khonyanevis.blogfa.com گاه به گاه چند خطی می نویسم. حوصله کردید سری بزنید. خوشحال می شوم.
    درود بر شما

  86. سلام عمو جان. امیدوارم حالت خوب و ایام به كامت باشه. نمیدونم چرا پیام های من به شما نمیرسه اخیراً . به گمانم از شرایط بد روزگار و مشكلات عدیده ی اینترنت ایران باشه. به هر حال، من همیشه برات پیام میفرستم. امیدوارم این یكی مثل چند تای قبلی نشه و به دستت برسه.
    دوستدار همیشگی شما، علی نوریان
    —————————-
    سلام علی جان

  87. استاد داستان نویسی واقعآ سخته ! .. یادتون هست گفتم یک دفتر خریدم تا توی اون چند داستان واقعی و خوب بنویسم ؟ .. الان نصف اون دفتر پر شده و من خیلی ناراضی ام از نوشته ها! ..
    وقتی سعی می کنم از روی قوانین داستان نویسی به نوشته ام نگاه کنم دیگر نمی توانم آن چیزی که در ذهنم نوشته ام را بر روی کاغذ بیاورم .. !
    استاد کمک ام کنید .. چگونه نوشته ام را پر و بال دهم ؟
    راستی یک سوال دارم .. داستان های مصطفی مستور را چگونه می بینید ؟ قلم ایشان را قبول دارید؟
    ——————
    مستو داستان نويس خوبی از خودش ساخته
    آره کار سخت و کشنده ای است داستان و نوشتن داستان
    به همين خاطر صد و بيست و چهار هزار شاعر داريم

  88. سال بلوا وجودم رو به هم ریخت
    حیران ، مثل روزهایی که پسرم به دنیا اومده بود
    اینبار تولد خودم رو از زبون تو می خوندم
    و تنها احساسم از زندگی
    حیرت حیرت حیرت
    باسی عزیز از تو ممنونم

  89. اینجا طبقه ی هفتم ساختمان شیک و مدرنی است در حوالی میدان فلسطین که رئیسش قصد کرده از اینجا راهی خیابان پاستور و کاخ ریاست جمهوری شود . از درب ورودی شیشه ای ساختمان تا اینجا هفت خوانی را رد کردم و در هر خوان با مردان قوی هیکلی روبرو شدم که ته ریشی داشتند و گوشی کوچکی به گوش که مشغول هماهنگی برای کسب اجازه ی ورود مهمان ناخوانده ای بودند که من باشم . یکی از همین مردان قوی هیکل وقتی توجه مرا به ساختمان می بیند با خنده می گوید طراحی اینجا کار خود مهندس است . طراحی و معماری و نقاشی و هنر و فرهنگستان هنر تنها لغاتی است که در این سالها در کنار نام مهندس شینده ام و حالا آمده ام ببینم که این مهندس معمار چه طرح و نقشه ای برای مدیریت کشور دارد . من و هم نسلانم از دوران صدارت مهندس چیزی در خاطر نداریم . اما از پدر و مادرهایمان شنیده ایم که آن دوران با وجود جنگ و تحریم و نفت هشت دلاری مردم حال روز بهتری داشتند و فشار زندگی به شدت امروز آزارشان نمی داده .
    با کمی تاخیر مهندس با مشایعت مردان قوی هیکلی که ذکرشان رفت می آید . کت و شلوار توسی رنگ مرتب و هماهنگی با رنگ پیراهنش پوشیده است . موها و محاسن شانه زده ای که گذر زمان سفیدشان کرده آرامش خاصی به چهره اش می بخشد .
    اینجایم پشت پنجره ای رو به خیابان ولیعصر . خبری از ترافیک و ازدحام جمعیت نیست ، ماشینها و تک و توکی عابر پیاده آرام و روان و خسته از کار روزانه در پی خانه هایشان هستند . در این فکرم که دغدغه های این مردم چه قرابتی با دغدغه های مهندس دارد . مهندس آمد و رفت اما کلی پرسش در ذهنم باقی ماند که مجالی برای طرحشان نیافتم . بین اندیشه های من و مهندس فاصله ای است به درازای این سالها که من و هم نسلانم در اجتماع رشد می کردیم ، پر و بال می گرفتیم و خبری از مهندس نبود ، در تمام این سالها مهندس سکوت کرده بود ، سالهایی که شاید بیش از امروز به او نیاز بود . به یاد دارم عصری در حسینه ی ارشاد برای گرامی داشت یاد و خاطره ی مرحوم مهندس بازرگان جمع شده بودیم . یکی از سخنرانان دانشمند گران قدر جناب آقای محسن کدیور بودند . در بخشی از سخنانشان با ذکر جزئیاتی از زندگی سیاسی مرحوم بازرگان اشاره کردند که مهندس بازرگان می دانست کی وارد قدرت شود و کی از قدرت کناره گیری کند ، اما سرور عزیز من آقای خاتمی هنوز نمی داند کی باید از قدرت کناره گیری کند . این سخن استاد با شعارهای یک صدای حاضرین مواجه شد که فریاد می زدند خاتمی خاتمی استعفا استفعا …
    آن روز کمی دورتر از حسینه ی ارشاد نمایندگان مردم در مجلس شورا تحصن کرده بودند ، تحصنی که به استعفای صد و بیست و نه نفر از آنان انجامید و اگر با همراهی و حمایت خاتمی همراه می شد ، اقلیتی که امروز زمام امور را به دست گرفته اند در آن انتخابات اکثریت کرسی های پارلمان را از آن خود نمی کردند و راهی که از آن روز تا امروز و تا ریاست جمهوری احمدی نژاد پی گرفته اند به سرانجام نمی رسید .
    حکایت امروز هم همان حکایت دیروز ماست ، اگر آن روز خاتمی نمی دانست که کی باید قدرت را ترک کند و کجا ایستادگی کند ، امروز مهندس نمی داند که چه زمانی باید وارد قدرت شود . در تمام سالهایی که به حضور او نیاز بود سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد . اما امروز در شرایطی وارد رقابت انتخاباتی شده که اصلاح طلبان بیش از پیش به کاندیدای واحد نیاز دارند .
    به خانه که بر می گردم در دل میخوانم :
    یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال
    ———————————
    چقدر قشنگ نوشته ای محمد جان
    بزرگوارانه. و چقدر اين جماعت سياسی غم انگيز شده اند!

  90. سلام . این بخشی از داستانم است که برایتان میفرستم . داستانی که …
    … از هرچه تاریخ و تاریخدان است بدم می آید . هرچند نمره ی تاریخم در مدرسه همیشه بیست بود . فکر می کنم به خاطر ساختار داستان گونه ی کتاب بود که در ذهنم می ماند وگرنه من به دانستن تاریخ علاقه ای نداشتم . کاش می شد روزی همه ی مردم دنیا در یک میدان بزرگ جمع می شدند و همه ی کتابهای تاریخ را می سوزاندند تا دیگر کسی نتواند این همه بی دلیل به آدمهایش حق بدهد و بگوید که بی تقصیر بودند . یکی می آید و از روی نادانی یا خودخواهی کثافت کاری ای می کند ، بعد روی کثافت کاری اش را ماست می مالد ، پنجاه سال بعد که آبها از آسیاب افتاد و مقداری از آن بی استفاده در نهر ماند ، کس دیگری پیدا می شود و مقداری از همان آب را روی مجموعه ی خشک شده می ریزد و از میان ماست و کثافت شل شده مویی را بیرون می کشد و ادعا می کند که موی کشف شده متعلق به شخص مورد نظر نبوده و از جای دیگری آمده است . این است همه ی تاریخ تکراری این دنیا . بس است دیگر . کاش می شد دوباره شروع کنیم ، آن وقت مثلاً نگذاریم هیچ درختی در بستر هیچ رودخانه ای بیفتد یا لاشه ی هیچ حیوانی در آب بپوسد تا روزی چیزی به نام نفت در هیچ جای دنیا نتواند از هیچ کجای این زمین سربر بیاورد . آنوقت مثلاً مجبور نبودی با تاکسی ای به سر کاری بروی که مجموع کرایه ی باز و بسته شدن درش در هر ماهی که می گذشت نصف حقوقی باشد که آخر هر برج توی صورتت تف اش می کنند …
    —————————
    داستان رو کجا منتشر می کنی؟
    خبر کن همگی بخونيم

  91. هیچ کجا . کتاب قبلی هنوز روی دستم مانده . با اوضاع مافیای نشرو پخش این مملکت … البته اهمیتی هم نمی دهم . این داستان را برای شما نوشته بودم ، می دانم که اجازه ندارم این را بگویم . به هر حال نا تمام مانده . خیلی وقت است که دیگر همه چیز برایم ناتمام مانده است …
    ——————————
    خب تمامش کنيد.
    داستان بيچاره را منتظر نگذاريد.

  92. و گاهی تاریخ من و تو را مرزی بین هم روی کاغذ مچاله شده معرفی می کند.
    و گاه که دستهایت را به من می دهی جوهر مرزهایمان پخش می شود روی چشمان گشاد شده مورخ.
    من و تو میتوانیم با خط های با فاصله زیر نظر خودکار بی جوهر منحنی های ارتباطيمان را وصل کنیم.
    اما…………و اما باز تاریخ است که می نگارد.با چوبش چکش بر قلمدان عاری از نقش.

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert