تا در قهوهخانه باز میشد، صدای هياهوی آنهمه آدم میپيچيد در سرم و نمیشد فهميد کی، چی میگويد. میدانستم که دارم خواب میبينم، اما قدر لحظههايی را که با داريوش میگذراندم میدانستم. دلم نمیخواست صداها مرا بر گرداند برلين. در خواب از برلين هراس داشتم. اما داريوش آرام و خوشحال بود، و من گرمی دستش را بر شانهام احساس میکردم.
قرار بود با هم در يک فيلم بازی کنيم. منتظر دلیبای بوديم.
چند اتوبوس از راه شيبدار بالا آمده بود، و مردم به طرف سالنی میرفتند که کنار کوه بود. کسی برای ما نوشابه آورد. همان کاناداهای قديمی، و خنک. داريوش بغلم زد: «میبينی؟ اينهمه آدم را میبينی؟»
آره. و نگاهش کردم. در سالهای جوانیاش بود، با بلوز يقه گرد سفيد. و ما از پشت پنجرهی قهوهخانه به جمعيت نگاه میکرديم که به طرف کوه میرفتند. لابد اگر او را آنجا میديدند میريختند توی قهوهخانه. اما او آرام بود. چند جرعه نوشيد و ناگاه چهرهاش جدی شد. گفت: «يک تيم ترور فرستادهاند برلين که کار را تمام کنند. بايد مواظب باشيم» و دستش هنوز روی شانهام بود.
من دوباره ياد برلين افتادم، آن هراس لعنتی آمد، و باز قلبم شروع کرد. گفتم: «ولی اين توی فيلمنامه نبود.»
گفت: «دلم میسوزد، اصلا دلیبای نيست. فيلمنامه را دستکاری کردهاند. کاش تو آن را مینوشتی. باور کن کار سختی نيست. يکبار فيلمنامه درست و حسابی… اين حق ماست.» و به مردم اشاره کرد که تمامی نداشتند و هنوز میآمدند. تمام آن راه پيچاپيچ آدم بود.
و من ناگاه مهدوی را ديدم. و باز قلبم کوبيد، کوبيد. نگاه کردم، حاج آقا محمدی را هم ديدم که با کسی حرف میزد و داشت رد گم میکرد. اما من به وضوح میديدمش. درست موازی مهدوی لای جمعيت به طرف کوه میرفت. میدانستم دارند دنبال ما میگردند.
گفتم: «چه چيزهايی آمده توی اين فيلمنامه! کدام الاغی اين را نوشته؟ اصلا چهجوری اينها آزاد شدهاند؟»
داريوش گفت: «من به آنها گفتهام که ما در اين فيلم بازی نمیکنيم.»
و بعد ديدم آندره آوهناريوس دارد پول میاندازد توی دستگاه تا قهوه بگيرد. گفتم: «هی، آندره آندره، ببين چی شده!»
آندره با انگشت به داريوش اشاره کرد و گفت: «با همين کنسرت بر میگرديد ايران. من هم همراه شماها میآيم.» به طرف ما آمد، و بوی قهوهاش پيچيد.
گفتم: «هنوز رمانم تمام نشده. يکی دو روز بايد صبر کنيم.»
گفت: «مردم منتظرند.» و بعد به داريوش گفت: «زودتر برويم که برسيم. مردم منتظرند.»
داريوش با سر به من اشاره کرد، و ما از در پشتی قهوهخانه خارج شديم. مرز بازرگان بود. هوا سرد بود، و بوی مه در سرم میپيچيد. درهها و کوهها پر از گل بود، و زير پای ما خاک ايران بود.
هر سه نفرمان با نوک انگشت صحنه را بوسيديم، و بعد وارد يک تالا عظيم شديم که در عمرم نديده بودم. صدای جمعيت لمبر میخورد، به جايی دور میرفت، و دوباره برمیگشت.
به شوق آمده بودم، ولی هراس داشتم، و نمیدانم چرا میلرزيدم. سردم بود، يا…
نشستيم. صحنه پر از گلهايی بود که میگفتند زنهای تبريز برای کنسرت فرستادهاند، ولی هرگز گلهايی به اين زيبايی نديده بودم، ترکيبی از نيلوفر و ميخک، به رنگهای آبی و زرد، انگار هزاران پروانه دور صحنه بال میزدند.
گروه موزيک شروع کرد، داريوش به من لبخند زد و به وسط صحنه رفت. میدانستم که دارم خواب میبينم. هم دلم میخواست به خاطر کنسرت آنجا باشم، هم میخواستم از آن هراس کنده شوم. داريوش زيباترين آهنگ عمرش را خواند، هلهلهی مردم و هراس من تمامی نداشت. از خواب کنده شدم، چند خط از آن ترانه که يادم مانده بود زود روی تکه کاغذی نوشتم، و هرچه به ذهنم فشار آوردم ديگر يادم نيامد. دلم میخواست به همان خواب برگردم، بلکه باز آن ترانه را بشنوم، حتا با آن هراس لعنتی که گاه و بيگاه در خواب به سراغم میآيد! هرگز ترانهای و آهنگی به آن زيبايی نشنيده بودم. داريوش آسش را رو کرد. و حيف که بجز چند خط از آن ترانه يادم نيست.
بی ستارهام نکن
سوسو بزن
در اين پهنهی سياه
بخوان
بخوان ترانهای به نام پگاه
چشم به هم گذاری
دميده است سحر
ماه میتابد
در کوچههای شراره و آه
آه نکش
تاريک میشود دلت
چشم برهم نگذار
بی ستارهام نکن…


46 Kommentare
همين كه بوي ريحان مي آيد / گريبان چراغ را مي گيرند كه اي سوسو!/ چرا پريشب فتيله ات لرزيد. – سيد علي صالحي-
زلزله ي زرند هم باز حديثي شد .
….
روزی که کمترین سرود بوسه است/
و هر انسان/
برای هر انسان/
برادری است./
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند/
قفل افسانه ای است/
و قلب برای زندگی بس است./
×
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است/
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی/
×
روزی که آهنگ هر حرف زندگی است/
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم./
×
روزی که هر لب ترانه ای است/
تا کمترین سرود بوسه باشد./
×
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی/
و مهربانی با زیبایی یکسان شود./
×
روزی که ما دوباره برای کبوتر هایمان دانه بریزیم…./
×
و من آن روز را انتظار می کشم/
حتی روزی/
که دیگر /
نباشم./
…..
دوستان وبلاگر، گزارشگران بدون مرز ، نویسندگان و خبرنگاران و خبرگزاران غیر وابسته .
حرکتی را سازمان دهیم و به حکم 14 سال زندان آرش سیگارچی اعتراض کنیم.
حرف : „اینها دیگه رفتنی هستند“ و „کار اینها تمام است را کنار بگذاریم“. حتی اگر اینها هم رفتنی باشند و کار اینها در آینده هم تمام باشد ، آرش الان در زندان است و امروز به امید احتیاج دارد . تنهایش نگذاریم. هنوز میشود تاثیر گذاشت.
اين پيركفتار براي بقاي عمر شوم خويش دست به هر جنايتي خواهد زد. شاهد بوده ايم. بايد مواظب بود. بايد بيشتر مواظب بود.
چرا گريه ام گرفت ولغزيد
@@@@@@@@@@@@
گریه نمی کنم ، نرو
آه نمی کشم ، بشین
حرف نمی زنم، بمون
بغض نمی کنم ، ببین
نوازشم کن و ببین
عشق می ریزه از صدام…
http://sarzamin.org/Music/Dariush/03_%20Chakavak.mp3
سلام آقای معروفی
به آرزوی این که شما را در ایران بتوانم ببینم. نوشته هایتان واقعاً زیباست. دوست دارم آس شما را در بیداری بخوانم. راستی نمایشنامه ی „آهو و دلی بای“ را خواندم و درست نفهمیدم. اگر در موردش کمی توضیح دهید لطف میکنید.
با اجازه من لینکتان را گذاشتم در وبلاگم.
خواب ء آن هم با داريوش ! آن هم يك ترانه ي ناشنيده ! و با تعريف شما با اجراي زيباي داريوش ء چقدر زيباست ء چقدر شوق آور و دوست داشتني است .
مطالبتان خيلي زيبا هستند ء افسوس مي خورم آن روز كه با پيام عزيزم تلفني صحبت مي كردم و ايشان در درفتر شما ( خانه ي هدايت ) بودند ء جرات صحبت كردن با شما را نداشتم ! اميدوارم بازهم بخت دوباره با من همرا باشد تا بتوانم اينبار صحبتي با شما داشته باشم .
جناب معروفي عزيز
آنچنان زندگي در نوشته هايتان متبلور ميشود که يادم مي آيد هنوز زنده ام.
زنده باشيد.
من هم با اجازه حريم عشق (وبلاگم) را با نام شما مزين کردم .
🙂
كي ميشود كه فيلمنامه سرنوشتمان را خودمان بنويسيم….كي ميشود كه داريوش در جمع اين همه جوان كه از او اسطورهاي ساختهاند بخواند….كي ميشود………
ستاره سوسو نميزند اگرچه بر من
رفيق شبهاي بيكسي اي سر به دامن
در اين سكوت سترون سنگر به سنگر
چراغ خورشيدواره چشم تو روشن….
درود بر شما آقاي معروفي.
از علاقه مندان به شما (نوشته هاتان) هستم. خوشحالم كه ميشود هميشه به اين راحتي با شما ديدار كرد!
به وبلاگ من اگر سر بزنيد خيلي خوشحال ميشوم. اگر شعرواره هايم را هم بخوانيد كه ديگر خيلي خوشحال ميشوم.
سلامت باشيد هميشه
سلام دوست من
تا كنون تبعيد را تجربه نكرده ايم . هميشه در سرزمين مادري ام بوده ام . هر چند همه چيز سخت است . اما وقتي نوشته هاي شما را مي خوانم احساس دلتنگي را خوب مي فهمم , هراس از جايي كه خانه ات نيست و بيگانگي فرياد مي كند . تبعيد از آدمي چيزي نو مي سازد . شما ديگر آن عباس معروفي خيابان انقلاب نرسيده به امام حسين سردبير مجله گردون نيستيد . شما ديگري هستيد . بپذيريد كه ريشه هايتان در اين سرزمين است و تنه تان در جاي ديگر . سخت است ، سخت تر از هر آنچه كه بتوان تصور كرد چگونه مي شود چنين شرحه شرحه زندگي كرد و گفت آري زندگي زيياست !
dorood
ostade azizam salam
an anjayi ke shifteye dastneveshtehaye geramietan hastam
barha az shoma khahesh kardam ke agar betavanam ekhtesasi be shoma peyghami ra bedam ke moteasefane natavanestam rezayate shoma ra jalb konam
an an pas tasmim gereftam name khod ra az nazarhaye shoma pakkarde cherake hesabi az man khaste shodid
ostade aziz midanam ke mozahemetan shodam amma peyghame khish ra mikhastam be shoma bersanam ke moteasefane shoma nakhastid…dostemehrban va pedare delsozam neveshtehetan mesle hamishe ziba,dost dashtani va khanadani bod
hamishe be yadetan hastam
amma vojode khish ra layeghe peygham gozashtan baraye bozorgi mele shoma nadide
va az in hal faghat khanadan ra pishe khaham kard
bedrood
kochaktarin dostdare shoma
15sale
negahe sadeye khish ra be sangfarshhaye jadeyi dokhte ke hamegieman kharabane zolmatha va zajrhayash hastim
هيچ كس بي ستاره نمي مونه. شما هم. به اندازه همه اون بالا ستاره هست. مال شما هم همون جاست. اونور. يه كم اونور تر. بغل اون ستاره كوچيكه كه كنار اون ستاره دورتره ست. آهان. اونه. كسي هم نمي تونه كسي رو بي ستاره كنه. يعني مي تونه؟ اي واي خودمم يه هو به ترديد افتادم. نكنه كسي بتونه كسي رو بي ستاره كنه؟ اگه بتونه چي؟
سلام آقای معروفی.يادم هست اون سالها كه دفتر مجله گردون تو خيابون امام حسين بود و ماهی يكبار جلسه ادبی برگزار ميشد.شما از بس به فكر پذيرايی بودين،نميشد پيداتون كرد.يه بار می رفتين و با شكری كه خريده بودين بر می گشتين،يه بار…من مجله تون را خيلی دوست داشتم و جلسه های ادبی اونجا را… يك دفعه شايعه پيچيد آقای معروفی را مست تو خيابون گرفتن.يه بار ديگه هم می گفتن با يه خانوم گرفتنش و بعدش هم كه تو روزنامه ها از روی انعكاس اعتراض نويسنده ها می شد فهميد چه اتفاقی افتاده.اما اين خواب و روياها تعبير داره،نداره؟!به اميد دميدن پگاه در درون تك تك ما.چون باورم اينه كه آن چيز كه در درون ماست،به شكل جمعی قدرت پيدا می كنه و سايه بر بيرون ميندازه.حالا می خواد آخوند باشه يا هر چيز ديگه.
سووال ساده
سلام من جدیدا کتاب دریاروندگان جزایر ابی تر رو شروع کردم به خوندم بی نظیر دستتون درد نکنه …………..راستی این اواخر بیشتر کتابهای شما تجدید چاپ شدند مثلا این کتاب چاپ 82
براي عقاب ها حتي / بال ها محدوده ي پروازند. براي پريدن اي كاش مي شد /به واژه ي پرواز تبديل شد .
باور نمي كنم شما نوشته ي مرا مي خوانيد و نيز باور نمي كنم كه چه به سادگي عشق هم كلامي با استادم (اگرچه هيچش نديد ه ام ) نصيب آمده . تمام شعرهايم را به تو هديه مي كنم . صد سال زنده باش . دوستت دارم .
اي واي_ دل….اي واي_ من….
Dear Mr. Maroufi,
I live in Europe, how could I buy „Sale Balva“ and „Samfoni Mordegan“? In case you could arrange that through your Literary-House please drop me a line or have someone do that. I would greatly appreciate your kind attention.
تو را من چشم در راهم شباهنگام…
سلام عزيز. غمت در نهانخانه ي دل نشيند/…
Dear Mr. Maroufi,
I am still waiting to know how I could possibly buy your two novels: „Sale Balva“ and „Samfoni Mordegan“. I would really appreciate your attention.
خوب بود…خيلي…و نكته قشنگ هم اونجا بود كه شما توي خواب شعر فوق العاده اي گفتيد…البته شايد اديت اش كرده باشيد كه هيچ چيزي از زيبايي نوشته كم نمي كند
با عرض ارادت و سلام .
اميدورام همواره سرفراز وشاد باشيد هر چند هنرمند شاديش از جنس شادي هاي معمول نيست هنرمندي كه افريننده (سال بلوا) و(پيكر فرهاد)و (فريدون سه پسر داشت)و… هست شاديش شادي اي اهورايي است.اقاي معروفي امده ام بگويم قلم شما انقدر سنگين است و قوي كه دلم نمي ايد با تعريف هاي مد روز ان را حقير كنم .فقط كافي است بگويم كه درد را ميتوان از ميان كلمات و واژگان شما بوكشيد و لمس كرد مي توان با همه واژگان زندگي كرد و فهميد زندگي چيز غريبي است!
خيف شد كه روزگار يا جفاي روزگار شما را وادار به كوچ كرد اما شايد لازم بود رفتنتان چه كسي ميداند!!
انقدر نوشته ايتان را دوست دارم كه لازم به گفتن نيست شايد بگويم كتابهايتان در بسياري شرايط راه گشا بوده اند .ارزوي من موفقيت و سربلندي شماست و اميدوارم روزي برسد كه هيچ انديشمندي به جرم انديشه اش وادار به كوچ نشود اين كوج لازم نيست به ان سوي ابها باشد اين روزها خيلي ها به خلوت پژمرده خودشان كوچ كرده اند واين بسي دردناك است ….چه بگويم كه حرف بسيار است ومن قصد طولاني كردن كلام را ندارم…مريم فرخنيا بدروود
آقاي معروفي عزيز
نوشته هاي شما …خيلي دوست داشتم به خاطر لذت خواندنشان كه آن را هديه اي از جانب شما ميدانم تشكر كنم . افسوس كه خيلي دور هستيد .
اولين بار است كه به „حضور خلوت انس“ آمده ام و سپاسگذارم بابت احساسي كه در كلمه به كلمه“سمفوني مردگان“و“فريدون سه پسر داشت“ با من همراه شد.
نويد ساسانيان
عباس جان سلام
باز هم از اين خواب های سوررئاليستی ات برايمان بنويس. به اميد ديدار.
درد دل ساده یک جوان
یه مشت آدم پیر و خرفت یه عالمه حرف مفت و چند ملیون جوون پرشور تموم اینا را میشه وضع حال ایران دونست یه عده ادم پیر که دور هم نشستن و فکر میکنن که باید مردم و جوونا یه جای پایی برای اونا باز کنن یه به اصطلاح شاهزاده ترسو هم توشون هست که نمیدونه باید چیکار کنه و فقط مث خاتمی حرفای خوشگل میزنه و این وسطم یه عالمه روشنفکر داریم که شاید درست و حسابیاشون تعداد انگشتای دستمون باشه. بقیشونم که همش با هم به دعوا هستن حالا کی میخوان بفهمن که کسی بدهکارشون نیست خدا میدونه. حالا میمونه یه عالمه جوون که به عقیده من از خیلی از این به اصطلاح روشنفکرها بیشتر میفهمن و اگر هم دنبال چیزی هستن تنها برای خودشون نیست فقط میخوان شرایط را برای بهتر زیستن خودشون مهیا کنن. بیرون گود نشستن و میگن لنگش کن آخه آدم ناحسابی تو میدونی گلوله یعنی چی توخودت میری جلو گلوله وایسی؟ نه دیگه نمیری بعدشم انتظار داری برای تو بریم سینمون را سپر کنیم؟ آخه یکی دو تا هم نیستن یه گله هستن اسمشون که میاد یاد دایناسور میفتم حالا کی نسلشون منقرض میشه که فضا و شرایط برای زیست بهتر بشه خدا میدونه. هر وقت اومدیم کاری کنیم اومدن به نفع خودشون ضبط کردن و شرایط را برای ما فقط و فقط خراب کردن حالا هم میشینن واسه خودشون تجزیه و تحلیل میکنن که مثلا چرا فلان جنبش به نتیجه نرسید آخه یکی هم نیست بهش بگه دلیلش خودتی با ندونم کاریات و با سعی در ضبط حرکت به نفع خودت به ما ضربه زدی حالا ما اگه اپوزیسیون اینجوری نخوایم به کی باید بگیم؟ کیو باید ببینیم؟ آقایان به اصطلاح اپوزیسیون ولمون کنید ما خودمون بلدیم چی کنیم همون یه تجربه را از شما دیدیم بسمونه دیگه نمیخواد شما کمکمون کنید اگه خیلی مرد بودید حرف برا گفتن داشتید اون دفعه گند (انقلاب) نمیزدید که حالا ما مجبور باشیم درستش کنیم
سلام جناب معروفي!عرضم به حضورمبارك! فريدون سه پسر داشت را من ديشب تمام كردم! خوب چي بنويسم بنويسم مني كه خواننده حرفه اي هستم و دستي هم در نقد دارم كتاب به گونه اي مرا گرفت كه يك بند خواندم و يا تعريف هاي ديگه و رسيدن به سمفوني مردگان….فقط يك سوال يا چند سوال؟! چرا اول كتاب تاكيد داشته اي كه اين داستان واقعي است؟! گيرم كه واقعي باشد اين را من مخاطب بايد درك و باور كنم! نه آن پتك اول رمان! و خلاصه اينكه من هرچندذ موافق اين نيستم كه نويسنده سياسي كاري نكند. حتما بايد بكند اما انگار توي اين كتاب يك ذره بيشتر سياسي كاري كرده ايد. شايد هم اقتضاي آن اين بوده! اميدوارم شما هم مثل سه پسر فريدون الكي بر نخورده باشيد. واقعيت اين است كه ما شما را دوست داريم !
سلام استاد عالی بود …به ما هم سری بزنید
hello see u in enigma.blogfa.com
خواستم درباره پست چندي قبلتان كامنت بگذارم كه “ همانطور كه من به يك انرژي (ميتواند خارجي باشد!) براي اين تغيير وضعيت نيار دارم و بدان معتقد! هر كس ديگري هم ميتواند مخالف آن باشد دم از اصلاحات نرم نرمك و هزار كوفت ديگر بزند! خب بزند! … اصلن راي گيري كنيم ببينيم مردم هنوز توده متراكم بي مغزاند و مي خواهند بدبختي بكشند يا اين كه اين تهديد را (حمله آمريكا) مي خواهند به فرصت تبديل كنند (هر چند به ناچار!)“ .. ديدم شما مقاله تان را نوشته ايد و تمام!
و از قياس مع الفارق تان (حمله محمود افغان با حمله آمريكا!) متعجب شدم!
ولي از اينكه راهحل را در اصلاحات و كار فرهنگي نديدهايد خوشحال!
…
ديگر چه بگويم؟ چه بايد بگويم؟ اصلن چرا بايد بگويم؟ …
روح مان فرسوده و بيمار شد!
بگذار اين تنِ ما نيز بميرد!
بي هيچ مقاومتي!
بي هيچ سازشي!
بي هيچ انتخابي!
من باشم! يا نباشم!
چه فرق دارد!
…
آه!
ما چقدر تنهاايم!
…
آري آقاي معروفي! استاد عزيز و گرامي! نويسنده „سال بلوا“ و „سمفوني مرده گان“ كه شب هاي بي فروغ مان را در دانشكده، در اون سال هاي خفقان و بگير ببند، تنها دست آويزمان بود! … من نيز چون تو مي گويم :
بي ستاره ام نكن!
امروز يه كتاب تقريبا ورق ورق (كه نشاندهنده ارزش كتاب است) را از كتابخانه دانشگاه (كه اتفاقا دانشگاهيست صنعتي و فني) به امانت گرفتم. پشتش نوشته بود نشر گردون و اسم كتاب بود : آخرين نسل برتر!
سلام آقاي معروفي! به شعر (يا هر چيز ديگر…) من نگاهي لطفن
mishe ye negaahe koochoolooyam be weblog koochooloo va haghire man bendaazin?aakhe man delammikhaad ye baram ke shode shoma ke inghadr khoob minevisid ye negaahe kochooloo be in bache weblog bendaazid,faghat negaah,
midoonam vaght nadaarid amma LOTF mikonid ….Ye Donyaa MAmnoon Misham.i
Dear Sima, No mater how ignorant the judge in Mr. Arash Sigarchi was, but there is no doubt in my mind that he was intelligent enough to know the differences between CIA, Radio Farda and the person that only had an interview with this station. The judge is not that stupid to charge Aresh Sigarchi with espionage. They handed heavy sentence so that he may break sooner and make his life easier and I can promise he will. I am not mad at neither the judge nor at the government, I am mad at people in Radio Farda, especially people such as Keyvan Husseini and Farin Asemi because they have revealed his identity knowing that he was using anonymous name. This was not an isolated incident; as a matter of fact another person posted a comment at Z8ton (zeitoon” s) site saying that they did it for him also. Knowing all these and after my comment at Zeitoon’ s site referring to Maniha’s site regarding Mr. Aresh Sigarchi’s own letter, complicating the people at Radio Farda, still khanoom Zeitoon insists that people at Maniha and Radio Farda, have solved their differences and I should not pour gasoline in the fire. Is there anyone to teach these women that, breaching of a confidential agreement between Aresh Sigarchi and Radio Farda is not a private civil case so that they can reach an agreement?
I do believe that Mr. Aresh Sigarchi would be released soon, because he has done nothing wrong, except trusting some charlatans that for the sake of boosting the image of the stupid Radio station, have violated the basic of trust.
PS: Shame on all Iranian web blogger that wants to cover up the negligence of people at Radio Farda, if we are not better than those that we criticize, it is better to shut our mouth up. The people like Shabah, Mahshid, Hasan aga, Haleh, and other “ Free Aresh Sigarchi banner “ carriers hypocrites are much more vicious and dangerous than the judge that sentenced him to 14 years prison.
به داریوش بگوئید تا مرز بازرگان بیاید ، بقیه اش با من . . .
سلام اقاي معروفي .من يك داستان كوتاه در وبلاگم گذاشته ام اگر برايتان زحمتي نيست مي توانيد انرا نگاهي بيندازيد و نقدش كنيد؟اگر چند مي دانم توقع بي جايي است ولي دوست داشتم انرا ببينيد.
salam ba sepas az inke shomare 2 Perserkatze ra baraye man ferestadid. omid ke dar in bare, besiar moafagho kosha bashid.
Bahar/Frankfurt Oder 02.03.05
سلام
آقاي معروفي از رمان هاي شما خيلي لذت مي برم و اميد وارم روزي بتوانم مطلبي جامع در مورد كار كرد خلع جنسيت در زبان روايي داستان هايتان بنويسم.مطلب مرا در مورد مجموعه شعر آخر رضا چايچي در آخرين شماره مجله گوهران و شعرم را در مجله پاياب بخوانيد همينطور نقد آخرين مجموعه داستان براهني در بايا.منتظر مطلب آسيب شناسي شعر در شهرستان در مجله نافه و نقد آخرين مجموعه شعر لنگرودي در شماره بهار گوهران و شعر مرثيه نازنين در شماره آتي كارنامه باشيد.پايدار
از طريقی با اطلاع شده ام که عده ی قابل ملاحظه ای زندانی سياسی برای خجسته باد نوروز از زندان ها در ايران آزاد خواهند شد. اين مژده به اندازه ای بر روح و روان من تاثير داشت که فوری آن را در اين وبلاگ اعلام کردم. اميدوارم اينچنين باشد تا عده ای انسان دگرانديش ايرانی که جرمی بجز نوشتن و ارائه انديشه خود نداشته اند به کانون گرم خانواده بازگردند. به قول آقای عطاالله مهاجرانی و با استقبال از ترانه ی زنده ياد فرهاد: بوی عيدی بوی سيب….. نوروزمان خجسته و روزگارمان بهار باد. محمود دهقانی
فقط ميتونم بگم متشكرم
سلام آقای معروفی بی نهایت سپاسگزارم. به اميد اينكه هيچگاه از كارهاي خوبتان بي نصيب نمانيم. از بندرعباس
i gotta say i disagree