————-
مایکل هیلمن رییس دپارتمان زبان فارسی دانشگاه تگزاس برای من دعوتنامهای فرستاده بود که میتوانستم ادبیات فارسی مدرن، و نیز رمانهای خود را تدریس کنم. چند نامهی پیاپی، و ماجرا رسیده بود به مسایلی چون مسکن و بیمه و کارهای اداری. سر یک دوراهی سخت و توفان درونم براش نوستم: من در ایران مجلهی گردون را منتشر میکنم که موفق و دوستداشتنی ست، دارم رمانم را مینویسم، دوستان خوبی دارم، در کانون نویسندگان فعالم، و… هرچند که سختیهای ناگواری را از سر میگذرانم ترجیح میدهم در ایران بمانم. با احترامهای دوستانه، عباس معروفی. و نامه را فرستادم. من در ایران درس خواندم، پا گرفتم، نوشتم، معلمی کردم، آنهمه موسیقی در تالار رودکی به صحنه بردم، آنهمه کتاب و مجله… آه چقدر عاشقانه کار میکردم. بعدها زیر چنگال باند سعید امامی به نقطهای رسیدم که دلم میخواست قاطی آدمهای ناشناخته به جایی ناشناخته پناه ببرم، کارگری ساده باشم، ولی باشم. اینهمه مرگ نجوم، اینهمه معلق نباشم، اینهمه از هراس نلرزم. بعدها در رمانم همان حس را با هق هق مینوشتم، جوری که قلبم درد میگرفت. هنوز هم که میخوانمش نمیتوانم جلو گریهام را بگیرم. تا عمق وجودم درد میشود: «يك قوطي نوشابه دستم بود و نميدانستم خودم دست کيام. دلم ميخواست از مرز بگذرم، برسم به جايي که ديگر فرار نکنم. با كلنگ بيفتم به جان زمين، و آنقدر زمين را بكنم كه ديگر كسي مرا نبيند. و چه رؤيايي!
در دل بيابان روزها و روزها با كلنگ بيفتي به جان زمين و برگردي پشت سرت را نگاه كني؛ در كانالي دراز و بيانتها عدهاي با كاسكتهاي زرد، زمين را ميكنند و تو هي بايد كلنگ بزني تا فاصلهات را حفظ كني. اما فرار نيست، شکستن قنداق تفنگ در جناق سينه نيست، مرگ نيست؛ ديگر از هيچكس فرار نميكني. فقط فاصلهات را حفظ ميكني. با هر دوازده ضربه يك قدم ميروي جلو، و پشت سرت مردي با بيل خاك را ميدهد بالا. آشناست. بزن، بزن، دوباره بزن. راست نزن، چپ نزن، به نخهاي دو طرف كانال نگاه كن و همينجور وسط را بزن. با تمام جان و احساست بزن. ديوانه نشو، عصيان نكن، داد نكش، سر به زير باش، بزن، همه چيز درست ميشود.
آسمان پر از ستاره بود و بوي خاك تفته از زمين بالا ميخزيد. در آخرين پناهگاه زمين، در انتهاي جايي که روزي وطنم بود، دنيا يك كفش بود و من آن را از پا در آورده بودم.» (رمان تماماً مخصوص)
این روزها که میگذرد همان روزها را در ذهن من تداعی میکند که بهرغم عشق به ایران مجبور شدم به آلمان پناه بیاورم. فکر قبلی هم نداشتم، و هرگز دلم نمیخواست جایی بجز ایران زندگی کنم. زیر فشاری که مرا از هم میپاشید در 24 ساعت تصمیم گرفتم و انجامش دادم و پاش ایستادم. و خب حالا سالهاست که وقتی هواپیما وارد مرز آلمان میشود، احساس میکنم به وطنم برگشتهام.
این روزها که میگذرد آستانهی تحملم به یک کلمه یا یک تاریکی یا یک ضربه رسیده است. در یک سونات دلانگیز شناورم، اما مهتابهام کابوسی بیش نیست. لحظههایی را که گذراندهام تا اینجا مدام فکر کردهام؛ ایران عشق من است، خاک من است، خوابها و رویاهای من است، اما با من مهربان نبود. هیچ. اصلاً مرا ندید. شاید هم چیزی را از دست نداد، و من دچار توهم بودم.

