———-
پسر عموهام هردوشان ایستاده بودند، از مرتضا پرسیدم چندتا بچه داری؟ گفت دوتا دختر دارم، و انگشتهاش را به نشانهی دو بالا آورد. زن عمو از درگاه اتاق بیرون آمد: «اروای باباشون! اما خوشگلن.»
بیدار شدم و فکر کردم زن عمو کجا بود بعد از هجده سال؟ عموجان را بارها خواب دیده بودم، و از همین طریق بخشی از دلتنگیهام رام و آرام شده بود. عادت کردهام با خواب دیدن از بار دلتنگیهام کم کنم. آدم وقتی راه برگشتش بسته باشد، قناعت میکند، و یاد میگیرد که با خواب دیدن، گاهی با پدرش یا مادرش یا عمویش دیدار کند. عموجان را همیشه با وضعیت همان سالها سرزنده و خندان میدیدم. پارسال مامان زنگ زد و گفت: «عموجون هم رفت.» و باز مثل روزی که پدرم رفت پشت تلفن لال شدم.
عموجان تنها عموی من، نقش پدر هم بر من داشت، تابستانها و نوروزها که باباجی مرا به سنگسر و درگزین میبرد، زندگی من در خانهی عموجان ادامه مییافت، و من یکی از اعضای این خانواده میشدم. یعنی بودم. اما بچهی سربهزیر آرامی نبودم. هرروز یک بساطی راه میانداختم. پنج ساله بودم که رفتم طرف چرخ چاه، و خواستم ببینم آن تو چه خبر است، چرا هرچه خاک بیرون میدهند به آخرش نمیرسند؟ اصلاً آخرش کجاست؟ که با سر رفتم پایین، و مشدعلی با ریش سفیدش روی هوا مرا گرفت، بعد صدای مندل که از بالای چاه داد زد: «بگیر»، او مرا گرفت.
تا سه روز زن عمو به تنم مرهم میمالید، و استکان را پر از آب میکرد که دور حلقهی چشمهام بگذارم تا خاک را بیرون بیاورم. شش ساله بودم که با چوبدستی زدم زیر لانهی زنبورها، که همهشان ریختند به سرم، و کلهام را مثل شکمم باد انداختند. یک هفتهی تمام زن عمو الکل میمالید به سرم و پشت گوشهای بادکردهام…
تمامی نداشت این شیطنتهام. شیطان توی پوستم خانه کرده بود، و هرروز یه ماجرای تازه داشتم، یک روز بالای پشت بام بی نردبان بودم که زن عمو وقتی پاهام را با زرده تخم مرغ میبست، خندان میپرسید: «تو فقط به من بگو چه جوری رفتی بالا، هرچی بخوای بهت میدم.»
و من فقط نگاهم را دوختم به آنطرف که به چشمهای او نیفتد: «هوم؟»
یک بار غر نزد، یک بار دعوام نکرد، حتا یک بار اخمهاش را نبرد تو هم. فقط نگرانم بود. میگفت: «تو امانت شهربانویی، اگه بلایی سر خودت بیاری چی بهش بگم؟ چه جوری تو چشاش نگاه کنم؟ تو رو خدا هر کار میکنی بکن، فقط مواظب خودت باش.»
شیشهی آب را سرکشیدم و باز خوابم برد. این بار زن عمو توی حیاط ایستاده بود. من و تو داشتیم توی کوچه باغها حرف میزدیم و میرفتیم طرف خانه که ناهار بخوریم. و خیلی عادی و طبیعی بود که تو حالا سنگسر بودی. تا وارد خانه شدیم، همان خانهی سال بلوا، زن عمو گفت: «منتظر باسی جانم بودم، آمد. حالا ناهار را میکشم. بفرمایید سر سفره.» و به ما نگاه کرد.
موبایلم زنگ میزد، پشت سر هم زنگ میزد. کورمال کورمال برداشتم و روشنش کردم، شش و پنجاه دقیقه. برادرم بود: «آقا، سلام.»
«سلام سعید جون.»
«آقا، مامانجون نتونست بهت زنگ بزنه خبر بده. به من گفت بهت زنگ بزنم.»
«چی شده سعید؟»
«زن عمو امروز صبح تموم کرد. یک ماهی بیمارستان بود، امروز تموم کرد.»
لال شدم. و بعد در آن تاریکی سرم را فرو بردم توی متکا. آنهمه آدم ایستاده در حیاط، همه منتظر ما بودند؟ زن عمو منتظر من بود؟ چرا اینقدر طول کشید؟ قرار نبود اینهمه سال طول بکشد، و من دیگر عموجان و زن عمو را نبینم، پدرم را نبینم، کیا را نبینم…
اشکهام بند نمیآمد و باز خوابم برد. باران تندی میبارید و من از قطار جا مانده بودم. نمیدانم کجا بودم فقط جا مانده بودم. جای غریبی بود. یکباره سر برگرداندم و دیدم بازجویم آقای محمدی دارد به طرفم میدود. من هم شروع کردم به دویدن. توی خیابان پهنی که یک طرفش تپه بود و یک طرفش دره، میدویدم و صدای پاهای محمدی را پشت سرم میشنیدم.
یکباره تو با کپل جان از راه رسیدی، در را باز کردی، و همینجور که در حال حرکت بودی، اشاره کردی بپر تو ماشین. خودم را انداختم توی ماشین. سرم را گذاشتم روی پاهات. و نفس نفس زنان آرام گرفتم. دستت را توی موهام فرو کردی، گفتی: «همینجور بخواب، جات امنه، امن امن.»
برگشته بودم به بوی امنی که امنترین و محکمترین آغوش دنیا بود. صدای زنگ تلفن از بیرون میآمد. از خواب که پریدم ترسیده بودم. هراس و دلهره به دلم چنگ میزد. دنبالت میگشتم. دنبال امنترین صدا. زنگ زدم؛ نبودی.
کار خاصی نداشتم. تا عصر گوشی دستم بود و دلم میخواست ازت بپرسم این خوابم هم تعبیر میشود؟ کسی دنبالم است؟ دلم میخواست بگویی نه، جات امنترین جای دنیاست. و دستهات را فرو کنی توی موهام.


5 Kommentare
کاش کابوسهاتون تموم بشه! 🙁 … ای خدا یعنی میشه؟!
اشگم رو مثل همیشه در آوردی باسی جون . از قدیما باهات اشنام هر چند که مرا نمیشناسی . سمفونی مردگان تو به من جان داد و مدتها به فکرم برد. معمای حسد . بخل. جهل. عشق. عاطفه. ووووو زندگی . مرگ . خدا . شیطان. هنر چیدن این همه در کنار هم کار هر کسی نیست . تازه باید حساب قداره بندان و گزمه ها و خودفروشان را هم کرد که این خود هنر دیکریست ؟ چیزی را میفهمی با گردن کلفتی بهت میگن نفهم با چشمهات میبینی میگن نبین وووو این جوری جیگر خون میشی به غربت پناه میبری دایما خواب کودکی هات رو میبینی اشگت در مییاد بوی کاه گل . دستای کوچیکت تو دستای بزرگ غمو با سیبیلهای پر پشت و ابهت و حسرت کی زوذتر بزرگ شدن و دیدن مرگ بزرگترها ؟ آیا براستی همه اش این بود ؟ براستی که چقدر شما را دوست دارم
———
ممنونم سهراب عزیز
عشق تنها پناهگاه ما انسان هاست. عشق به هر چیزی می تواند باشد، به انسان یا حیوان یا به جامدات یا هم که به رویاهامان. در دوری می مانیم اما نه در دوری بی بال و پر… چاره ای نیست! پذیرش رفتن همان ها که کودکی هامان را پروردند، آن ها که روزگاری تکیه گاهی امن بودند و به هر دلیلی دیگر نیستند آسان نیست اما شدنی ست… هزار فکر و خطر و رویا و شک و تردید و ترس و دوباره رویا و رویا و رویا.. رویاهامان، زندگی اکنون ما را می سازند.
تو یه وبلاگ خوندم که شاید بعد از مرگ برگردیم به اون روزا و اون فضاها و اون آدما؟باور می کنید؟…انقدر زن عمو خوب بود که دلم خواست اون وقت منم ببینمش وقتی ته دلش اون شیطونو تحسین می کنه…اگه این یه داستان واقعیه برای این فاصله ی تا اون وقت،تسلیت میگم بهتون.
…و دیدن مرگ بزرگترها ؟ آیا براستی همه اش این بود ؟ (چقدر اینو خوب گفته بودید سهراب!)
…وامروز یه خانم پیر رو دیدم وقت خداحافظی با برادر زاده اش محکم بغلش کرد و اشک تو چشاش حلقه زد…اونا تو یه شهر زندگی میکنن و تو یه محله و مرتب همدیگه رو میبینن…