جستجو

آينده؟ فرار از خانه!

انسان ها می خواهند سیاست زندگی را خود تعیین کنند، بعضی مواقع موفق شده اند اما برخی از سیاست ها را تقدیر بر بشر تحمیل کرده است. آب و هوا و خاک هم تاثیر گذار بوده، و هیچ چیز مثل پول چشم بشر را کور نکرده است.
چشم بشر شايد کور بود که در طول صد سال سه نوع نظام تو تاليتر بر گرده تاريخ سوار شد، سرنوشت ها را عوض کرد، و واژه ی يأس را به گردن بشريت آويخت. اخلاق سقوط کرد، نرخ انسانی سقوط کرد، معرفت سقوط کرد، همه چيز با پول سنجيده شد، و در اين ميان به معلولان جنگ مدال افتخار دادند. اما هيچ نانوايی حاضر نبود نانش را به مدال بفروشد. پول می خواست، و من گرسنه بودم.
با عصای زير بغل کوچه به کوچه می رفتم و به جنگ فکر می کردم. از راديو مارش صلح پخش می شد. آنهمه دود باروت، آنهمه کشته، آنهمه خون، همه داشت برايم تبديل به خاطره ای دست نيافتنی می شد. روزی روزگاری بود که من ديده می شدم، به حساب می آمدم، و در دفتر سر شماری نامم ثبت شده بود. و حالا همه چيز با دود جنگ به آسمان رفته بود.
فرار کردم.
نمی توانستم راه بروم، نمی تونستم بدوم. دو سر عصا را به زمين می گذاشتم، و بعد پای چپ.
پای راستم را فراموش کرده بودم.


قرن بيستم، قرن جنگ زدگان بود، قرن تبعيديان و فراريان، اما نمی دانم چرا به نام حکومت های توتا ليتر ثبت شد. قرن بيست و يکم هم با نام آمريکا مزين گشت. کار پرورش تروريست ها خوب جواب نداده بود، نوچه هاش بهش تف انداخته بودند، و او هفت تير به دست امر و نهی می کرد و آدم می کشت. همان روزها بود که ياد شعری از سعدی افتادم:
„يکی بچه گرگ می پروريد
چو پرورده شد خواجه را بردريد.“
امنيت زندگی ساده و سادگی زندگی به خطر افتاد. تنها يک راه وجود داشت: فرار و خانه به دوشی. اما بر پدرش لعنت، تبعيد و مهاجرت هم نتوانست جلو کشتار را بگيرد.
در راه فکر می کردم که ما می خواستيم خانه ای بزرگ بسازيم تا همه ی آدم ها خوشبخت کنار هم زندگی کنند. و تقدير به ما اجازه نمی داد. آنچه می خواستيم، نمی شد. باز هم آمريکا نقش اول را بازی می کرد. در تجربه ی بمب اتم، در تجربه ی پرورش تروريست ها، در تجربه ی کودتايی که جنبش مصدق را در ايران نابود کرد، و در تجربه مهاجرت و فرار.
به دنبالش اروپا هم زمين های سبز و خرمی داشت. حريم نسبتا امنی بود برای فراريان و پناهندگان.
اروپا با آنها رنگ تازه ای می گرفت، خون تازه ای به رگ هاش می دواند. موزيک، مواد غذايی، ادبيات، شعر، شراب، و زن هاي سياه چشم، چشم اروپا را گرفتند. زندگی در اروپا دل انگيزتر و متنوع تر می شد.
من اما هر چه می رفتم به خوشبختی نمی رسيدم. يک پايم را از دست داده بودم، و اصلا نمی رسيدم.
از ايران می گريختم و در راه فکر می کردم در کشورهای مثل ايران اوضاع فرق دارد. دارند دندان هايش را يکی يکی می کشند و از آن آرواره ای می سازند بی دندان.
نظم جهان به هم ريخته است. چند دنده ی کور در چرخ دنده ی ساعت جهان، زندگی را دشوارکرده است. عقربه ها درست نمی چرخند، و من نمی فهمم چرا اروپا به جای يک فکر اساسی، مدام مشغول روغن کاری است.
چقدر بعضی چيز ها شبيه به هم اند! غرب دارد شرق را تهی می کند، مثل بچه های سران حکومت ايران که دارند جنگل های ايران را تهی می کنند. درخت ها را می برند و به فروش می رسانند، ديگر چيزی برای فروش نمانده، به جنگل ها روی آورده اند، درخت های سبز مردم را می فروشند.
نويسنده ها از زير حکم شلاق و اعدام ديکتاتور شرقی به غرب می گريزند تا در خيابان های زيبا و دل انگيز اروپا تاکسی برانند، نويسنده ای آمريکايی را به سالن کنفرانس برساند، و زنی زيبا را به هتل. همه رو به سوی آينده دارند، من هم رو به سوی آينده دارم.
اما نمی دانم کی می رسم. می دانيد؟ دويدن با دو عصای زير بغل بسيار سخت است. تا کنون امتحان کرده ايذ؟ با اينحال چشم هام پر از برق زندگی است، مثل خيابان های اروپا.
يادم باشد وقتی رسيدم به مادرم تلفن بزنم و بگويم آمار پناهندگان ايران در اين نظم نوين جهانی به پنج ميليون رسيده است.
متن سخنرانی من در همايش بين المللی تينک تانک ايتاليا، سپتامبر 2003

Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp

29 Kommentare

  1. معروفي عزيز, جبر و تقدير گرايي هم ناشي از همان القايي است كه زور مداران براي ديكته زورمداري خود و مشروعيت بخشي به آن به عنوان ابزاري برنده از آن سود برده اند . من معتقدم گاه قدرت وسوسه آن بيش از پول فريب دهنده است . گرچه رانت ناشي از قدرت خود ثروت را هم به همراه دارد و آنگاه است كه از اريكه به زير آمدن و يا به زير كشيدن , خسارتهاو هزينه هاي اجتماعي فراواني را در پي دارد كه افول شاخص هايي كه نوشته بودي هم از آن جمله است .ياد آن حكايت افتادم كه يكي از ابيات آن اين بود كه چشم تنگ مرد دنيا دوست را /يا قناعت پر كند يا خاك گور.
    و تو خود بهتر مي داني كه اينوادي مسيري يك طرفه و همچون ديود است كه جريان در آن يكسويه است و چون رفتي رفته اي و ديگر خود بر نخواهي گشت مگر … برقرار باشي

  2. استاد عزيزم
    وقتی قلم به دست می گيری انگار تمام تار و پود های وجود دلتنگم در هم می شکند و اشک هايم به ياد بغض ها و حرف های ناگفته ات، درست مثل طنين آرام نوشته هايت خط به خط سرازير می شود. اميد من و هزاران جوان غريب و در انتظار وطنم به توست. به قلمت که آينده می سازد و فرهنگ برای ميليون ها ايرانی، حتی برای همان ها که تو را از وطن راندند.
    به بودنت، به دست های جادويیت و اينکه در کنارت هستم افتخار می کنم.
    هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق
    ثبت است بر جريده عالم دوام ما

  3. با مطلب شما چرخی در کره تاریخ زدم – از جنگ جهانی اول با پای لنگ دلتنگی بر آسفالتهای غربت بر زمین کوبیدم تا به جنگ جهانی سوم رسیدم- جنگی که تنها گوشه ای از چهره زنگی اش را نشانم داده و مابقی را زیر چادر قرمز آمریکا و مریدانش پنهان کرده- امیدوارم روزی جهان سوم به دانایی برسد که حتی این ابر ننگ نتواند سایه سیاه غربتش بر افکارمان بیندازد تا چه برسد بر روح شرقی مان-

  4. عباس معروفي دوباره سلام.متن عجيبي بود نمي دانم چرا ياد موومان چهارم افتادم(اگر اشتباه نكنم).واقعا براي يك كنفراس خيلي ادبي بود.هر دفعه مي آيم اينجا دوست دارم حرف جالبي بزنم اما نمي توانم.فقط يك چيز عذابم مي دهد ماندن متن دادن به هر كثافتي.مي خواهي يك يادداشت راجع به چپاول ميراث فرهنگي بنويسي خود مدير مسئول روزنامه كه كه حرف هايش راجع به ماركس و… گولت زده مي گويد يادمان نرود كجا زندگي مي كنيم.مي خواهي از نون خوردن بيافتيم.من هم به اين فكر مي كنم كه راست مي گويد و بي خيال مي شوم.انقدر ادامه پيدا مي كند تا استفا مي دهم و خانه نشين مي شوم.

  5. آقای معروفی عزیز جبر روزگار است کاری نمیشود کرد دراین بازار آشفته نمیدانیم چه بر سر انسان خواهد آمد. موفق باشی

  6. اگر حافظه ام خطا نكند نوجوان بودم كه كتابي از آقاي بهمن فرسي بنام چوب يا عصاي زبر بغل خواندم و خاطره و نثر آن كتاب تا ابد در دلم خوش مي درخشد. سخنراني سپتامبر 2003 شما در Italiaخاطرم را به نوجواني ام پرتاب كرد.
    بقول ارسطو : “ انسان حيواني است سياسي“ . ما نسلي هستيم كه اگر با سياست كاري نداشته باشيم سياست با ما كار خواهد داشت. بگو . بنويس. و باز هم بنويس . بنا نيست كه همه از تمامي نوشته هاي آدم خوششان بيا يد. بقول “ جان لوك گدارد “ : سينماگر معروف فرانسوي : “ وقتي همه گفتند عجب كار قشنگي بود فاتحه آن كار خوانده شده.
    برقرار باشي تا بعد
    محمود دهقاني

  7. سلام:
    ممكن است به وبلاگ حقير نگاهي كنيد، چرا كه نامه اي به من رسيده و آن را در وبلاگ قرار داده ام. خرسند ميشوم واكنش حضرتعالي را در مورد نامه بدانم.
    ارادتمند
    بسته نگار

  8. سلام آقاى معروفى!
    يادداشت هايت قشنگند . مرا به ياد فرار خودم از ميهنم انداختى درد وحودم را گرفت.من حتي عصايي نداشتم! گرحه حوان بودم ولي باهايم بير و ناتوان بودند ……………………
    كمى هم از زيباييهاى زندگى بنويس حتى اگر زيباييها خاص غرب باشد و ما بعنوان حهان سوم محكوم به از دور ديدن آنها باشيم .
    امروز يك اي ميل از بسر برادرم از ايران گرفتم او زمان حنگ بدنيا امد و ميدونم كه خيلي هم مذهبي شد . از من راهنمايي ميخواست كه حطور ميتونه دين شو عوض كنه و به مذهب يهود ببيونده؟! نمي دونم حي حواب بدم شما مي دونيد؟؟
    شاد باشيد!
    آسيا

  9. هميشه در روياهايم به دنبال نشاني از ديار راه-آشنايان و فرصت كلامي هرچند كوتاه با ايشان را مي جستم…. عباس معروفي…. سرگشتگي و معصوميت غريب آيدين… اولين ادراك عيني من از سمفوني در 15 سالگيم…
    سخن بسيار است،‌ اما …

  10. ميدانم تقاضاي مسخره و كودكانه اي بيش نيست كه درباره قلم بيرنگ من در پيمانه ناتمام نظر و انتقاد خويش را بازگو كنيد! اما كودكان در پيگيري روياهايشان بي اندازه سمج اند!!….

  11. سلام به آقاي عباس معروفي عزيز. نويسنده سمفوني مردگان . پيكر فرهاد كه جذبه ي پنهان نثر اين دو كتاب نميدانم چرا رهايم نمي كند. عزيز تا اين يادداشتها هست كاغذ سفيد نيز هست . بنويسيد كه دو خط موازي همديگر راقطع نمي كنند. موفق باشيد .

  12. بسم الله الرحمن الرحيم
    سلام
    ميخواهم فرياد بزنم.اما صدايم را به خويش برسانم.ميخواهم اخرين ارزويم كه براورده شود .سيبى را به سرخى اشك به خورشيد هديه كنم
    اقاى معروفى:
    من دستهاى لرزان و خسته تورا صميمانه در اندوهم نوازش ميكنم

  13. اقاي معروفي عزيز
    ببخشيد بي ارتباط با اين مطلبتان مي نويسم اما بهتر است خودتان را به اقاي عبدالرضايي نزديك نكنيد.پيش از اين نيز به دوستان ديگر چنين گفتم و شما امروز مي توانيد از انان بپرسيد .
    من انچه شرط بلاغ است با تو مي گويم…….
    تنها نصيحتي خواهرانه بود.
    با سپاس

  14. „امنيت زندگی ساده و سادگی زندگی به خطر افتاد. تنها يک راه وجود داشت: فرار و خانه به دوشی. اما بر پدرش لعنت، تبعيد و مهاجرت هم نتوانست جلو کشتار را بگيرد.“
    ما بی چرا زندگانیم که حق بچرا مردن را نیز از ما ربوده اند. „گاهی ماهی ها چنان از آب دورند، که به ساحل دل میبندند“

  15. استاد معروفي عزيز
    سلام
    مطلب زيباي شما را خواندم .واقعا قلم زيبايي داريد.مخصوصا مطلب نرخ ديالوگ از سوي جمهوري اسلامي مرگ بود و ويراني واقعا زيبا بود.براستي استاد چنين است .براي نسل سوخته اي چون من و نسل من زندگي در مرگ خشک مغزان ودگم انديشان وجود دارد .استادعزيز من هم در وبلاگ به بررسي روزانه رويدادها مي پردازم واگر به آنجا بياييد بسيار خوشحال مي شوم
    براي تو وخويش
    چشمانی آرزو می کنم،
    که چراغ هاو نشانه ها را در ظلماتمان ببيند
    گوشی
    که صداها وشناسه ها را در بی هوشی مان بشنود
    برای تو وخويش
    روحی
    که اين همه را در خود گيرد و بپذيرد
    و زبانی که در صداقت خود
    ما را از خاموشيمان بيرون کشد
    و بگذارد
    از آن چيزها که در بندمان کشيده است
    سخن بگوييم.

  16. عباس جان.
    من يك هفته است كه بر گشته ام و تا كنون چند مطلب هم براي سايتم نوشته ام و ياد گرفته ام چگونه بدون زحمت دادن به تو مستقيما آنها را روي سايتم بگذارم. اگر وقت داشتي بخوانشان. مي بوسمت
    رضا

  17. سلام…خوشحالم كه نهال نوباي من باغباني را مي بيند كه شايد رحمي كند و آبي بر ريشه هاي تشنه ام بريزد.اگر نخواست علفهاي هرزم را هرس كند .اين هم نخواست به دعاي خيرش راضي ام…متن زيباي سخنرانيتان را خوندم.خوشحال مي شوم اگر به چشم استاي سري به وبلاگ من بزنيد…

  18. salam,aghay marofy aziz
    man shabnam az iran hastam va ashegh shoma.15 salam bod ke sal balva ra khandam,va darechehay donya taze be royam baz shod
    asheghane tamam shomarehay ghardon ra khandam.,va arshiv kardam.
    alan zany hastam 25 sale va hanoz ashegh shoma.dostetan daram

  19. عباس جان! من ديروز ترجمه اين رو در کامپيوتر دانشگاه تايپ کرده بودم که همه‌اش پريد! کامپيوترهای دانشگاه ما خيلی عجيب و غريب‌اند. آن همه چيز تايپ کرده بودم دود شد رفت هوا. همين روزها حوصله کردم دوباره تايپش می‌کنم.

  20. سلام معروفی عزیز . اگر فرصت کردی سرافرازم کن و از وبلاگ ام دیدن کن خوشحال می شوم نظرت را هم بگویی. به امید دیدار در ایران آزاد و شرکت همگانی در جشن آزادی با حضور عباس معروفی شاد و با نشاط.

  21. سلام . روزگاري افلاطون از اينكه چرا انسانها باور ندارند كه خردمندان بر كرسي قدرت تكيه زنند و راه آينده را نشان دهند در شگفت بود و من برين باورم كه اگر امروز مان را ميديد از آن حرف خويش در شگفت ميشد چرا كه خرد ورزي امروز كم از بيخردي ديروز نيست ….ظلمها و تبعيضها و غرور و خودبيني و خودخواهي همان سفره ي ديروز را براي بشر شهن كرده است …. و قصه همان قصه است ….چو دزدي با چراغ آيد گزيده تر برد كالا ….. شاد باشيد و عرض ارادت …