جستجو

آزولو، ونيز، فلورانس

.

تمام ماه سپتامبر در سفر بودم.
روز يکم سپتامبر در شهر آزولو، جايی در نزديکی ونيز به فستيوال بين
المللی فيلم آزولو وارد شدم، و همان روز با هم به ديدار نمايشگاه کاريکاتورهای نيک‌آهنگ کوثر رفتيم. 
روز بعد يعنی دوم سپتامبر پنجمين روز فستيوال بين
المللی فيلم آزولو بود که من هم دربارهی سانسور در ايران سخنرانی داشتم؛ در کنار يکی از نويسندگان معروف آمريکا، دنيس واتلينگتون. 
درباره‌ی مسئله‌ی سانسور حرف‌های زيادی به ميان آمد، از سينما پاراديزو و تورناتوره آغاز شد، در دوره‌ی فاشيست‌های ايتاليا و اروپا چرخيد، به آمريکا رفت، و بعد به دوره‌ی فاشيست‌های اسلامی ايران ختم شد.
آخرين حرف من اين بود که شماها از غذا خوردن و خوب جويدن غذا حرف می‌زنيد، مزه‌ی غذاها را در دهان‌تان داريد، ولی من از ايران حرف می‌زنم، از آرواره‌ای که تمامی دندان‌هاش را خُرد کرده‌اند و از بين برده‌اند، و جامعه‌ی ما به وضعی درآمده که فقط پوره به خوردش می‌دهند، و از لذت جويدن و چشيدن و مزه کردن غذا محرومش کرده‌اند. راستی شما می‌دانيد وقتی جامعه‌ای مثل آرواره‌ای بی دندان باشد، مزه‌ای حس نمی‌کند؟ چيزی در آن نقد نمی
شود؟

روز بعد هم در شهر کوچولوی آزولو گشتیم، و درباره‌ی تاريخ و سوابق فرهنگی آن شهر حرف زدیم، شهری که از 365 روز سال را با 240 روز ويژه‌ی فرهنگی از قبيل کتابخوانی و فستيوال و مسابقه و شب شعر و نمايشگاه نقاشی و مجسمه، و ده‌ها برنامه‌ی فرهنگی و هنری نفس می‌کشد، راستی اين شهر کجاست؟ شهری که دو تا خيابان بيشتر ندارد، ولی 240 برنامه بزرگ و مهم فرهنگی در طول سال در آن برگزار می‌شود.
پوستر فستيوال امسال هم از آن پوسترهای به ياد ماندنی بود. روز آخر يکی از آن پوسترها و تی
شرت و ساک دستی و بروشور به ما هديه کردند که قصد دارم پوستر را قاب کنم و کنار تابلوهای نقاشیام در راهرو خانه بياويزم، به ياد پوسترهايی که بر در و ديوار شهر آزولو بالا رفته بود و هر طرف سر میچرخاندی يکيش را میديدی.
بعد ديگر آنجا برنامه و کاری نداشتيم و می
بايستی فستيوال فيلم ونيز را درمی
يافتيم. همان شب به طرف ونيز راه افتاديم. می‌دانستم که ونيز خيابان ماشين‌رو ندارد، با قايق و گُندولا بايد اينطرف و آنطرف رفت، قايق‌های تاکسی يا اتوبوس که از جايی تو را می‌برد به جايی ديگر. اما وقتی ماشين ما به آخر جاده رسيد، ناچار وارد کشتی شديم تا به آنسوی جزيره برويم، و آنجا تازه فهميدم ما به جزيره‌ی ديگری می‌رويم که همه ساله فستيوال فيلم ونيز آنجا برگزار می‌شود، يعنی شهر ليدو که برعکس ونيز ماشين‌رو است. اما چه ماشين‌رويی؟ اصلاً جای پارک پيدا نمی‌شد، و چاره‌ای نبود جز اينکه گوشه‌ای ماشين را رها کنيم و با خط يازده در ليدو بچرخيم.

هتل‌ها و سالن‌ها و کافه‌ها و شهر در اين ايام همه در خدمت فستيوال ونيزند. اتفاقاً در يکی از هتلها سينه به سينهی مرد موقری شديم که اسمش تورناتوره بود، کارگردان محجوب و محبوب فيلم سينما پاراديزو، يک آدم کوچولوی خجالتی با صدايی آرام.
ما در خانه‌ای اقامت داشتيم که وقتی در را باز می‌کرديم، ناچار روی فرش قرمز پا می‌گذاشتيم، و شب‌ها تا دم‌دمای صبح پشت پنجره
مان صدای سوت و شور و هيجان و فرياد علاقهمندان بود که ما هم پابه‌پای مردم بيدار می
مانديم، و تا لنگ ظهر می‌خوابيديم که درست با نیض شهر جور در بياييم.
روز بعد
با کشتی به ونيز رفتيم. ونيز را من بارها ديده‌ام، اما اين بار با چشم مرکب به در ديوار و شهر نگاه کردم. دو روز پياپی تمامی زوايای ونيز را چرخيديم، چيزی حدود بيست ساعت راه رفتن از اين کوچه به آن کوچه، از اين ميدان به آن کافه، شهری که تماماً در آب می‌زيد، با صدای مردی که به محض تاريک شدن هوا در کوچه‌ها و کانال‌ها می‌پيچد: «آهااااای‌ی‌ی!» يکی از سناتورهاست لابد که به محض تاريک شدن هوا خبری از اتللو می
دهد.

روز ششم بعد از يک مصاحبهی زنده که دربارهی سانسور با تلويزيون صدای آمريکا داشتم، آنهم در استوديوی باز، درست در شلوغی جمعيت کنار فرش قرمز و برابر در ورودی سينما، به طرف فلورانس راه افتاديم.
فلورانس، شهری است که هميشه مرا ياد اصفهان می
اندازد، و هرگز هم دليلش را نفهميدهام. شايد هم سی و سه پلش مرا هوايی اصفهان میکند، نمی
دانم.
چهار روز در اصفهان، ببخشيد، در فلورانس چهار موزه
ی مهم را ديديم. داود و آثار ميکل‌‌آنژ و لئوناردو داوينچی، و آنهمه اثر هنری که اگر بخواهم نام ببرم يک روز بايد اسم تايپ کنم، آنهمه مجسمه و تابلو نقاشی، و آن کليسای بزرگ، و آن بازار، و آن دستفروشها که بسياریشان ايرانیاند و شنيدهام که اغلبشان آرشيتکتاند ناچار آنجا کيف و کمربند و شال و زيورآلات میفروشند، و آن ميدان مرکزی شهر که دورتادورش شب و روز زنده است و قديمی است و زيباست، و آن هنرمندانی که پرتره و کاريکاتور میکشند و گوشه و کنار ميدانها بساطشان برپاست که برخیشان هم ايرانیاند، و آن هنرمندانی که جا ندارند با گچ پاستل کف خيابان يکی از آثار مشهور بوچللی و داوينچی را به زيبايی نقاشی میکنند و کلاهشان آن گوشه است تا تو پول خردی در آن بيندازی اگر تحسينشان میکنی، و آخر شبهايی که رفتگرها خيابانها را میشستند و میروفتند و شهر آرام میشد، هنوز اين نقاشیهای کف خيابان باهات حرف میزد، تو میتوانی آن بستنی خوشمزهی پستهای را قاشق قاشق به دهن بگذاری و سکوت و زيبايی و نورپردازی را تحسين کنی، و گاه ببينی که يک زوج دست در دست هم از کنارت میگذرند، و گاه يکی با دوچرخه آوازخوان به خانهاش میرود، و تو بايد شهر خالی از جمعيت را هم در شب ببينی تا از کيسه
ات نرفته.

تمام آن چهار روز را پياده گز کرديم، و خوشبختانه هتلمان پارکينگ آرامی در حياط پشتی داشت که نه جای هيچ نگرانی و غمی بود، و نه نيازی به ماشين که برای يک وجب جای پارک در شهر به چهکنم چهکنم بيفتی. راه رفتيم و تماشا کرديم و حرف زديم.
روز پنجم به سوی شهر نيس، در سواحل جنوبی فرانسه راه افتاديم، برای ديدار يکی دو روزه از نسرين، دوست قديمی و نازنينی که وقتی ازش بپرسند چه می
کنی میگويد من باغبانم. و راست میگويد اين باغبان مهربان. تمام وقت در باغ قشنگش به آرايش و ويرايش گل و درخت مشغول است، و وقتی به اتاقهاش سر میکشی انگار وارد موزهی هنرهای معاصر شدهای، تابلو سپهریاش يکطرف، زندهرودیاش طرف ديگر، و تا بخواهی تابلو و مجسمه و اثر هنری از هنرمندان بزرگ جهان گردآورده و با آنها زندگی میکند. با آن گربه
های خوشگلش، و آن دو درخت بزرگ اکاليپتوس. همه چيز دارد جز ادعا. او يکی از روشنفکرهای ديروز و امروز ماست که بالاترين نعمت را در خود دارد؛ نگاه، دقت، نقد. 
درک نقد و نقدپذيری يکی از بزرگترين گوهرهايی است که در برخی آدم
ها هست، در بعضی نيست. و ديکتاتورها هرچه در خلوت قدرت بيشتر باد شوند، از آن گوهر تهی می
شوند. بگذريم.
قرار بود يکی دو روزی پيش نسرين بمانيم و سفر را ادامه دهيم، اما زهی خيال باطل! برای روزهای پنجم و هفتم هم برنامه چيده بود، و ما تسليم بوديم. عجيب
ترين ماجرای سفر اين بود که ما يکی دوبار آنهم برای خريد وسايل ضروری به شهر نيس رفتيم، و اصلاً آن شهر را نديديم. تمام وقتمان در آن باغی گذشت که چشماندازش مديترانهی زيباست، آنجا که ابتدای دريا آبی اسمانی است، بعد يکباره سورمهای میشود. و تو اگر ذوق نداشته باشی میتوانی از آن باغ دلانگيز و آن چشم
انداز و آن رفيق شفيق دل بکنی…

Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp

48 Kommentare

  1. عباس جان سلام و صبح بخیر.
    خیلی خوشحالم از اینکه سر حال هستی و سیر و سیاحتی کردی، هر چند حتم دارم در حال نشسته و در خواب هم که باشی لحظه هایت همواره در گردش اند و با دقت در حال تماشا.
    منتظر فرصت مناسبی ام تا آهسته به سراغت آمده و بعد از فشردن دست و بوسیدن صورت و شانه تو فوری دنبال کتاب جدید ات چشم بگردانم.
    عباس جان میدانم که مرتب در اثر کار زیاد وقت کم می آوری، ایکاش لااقل اینبار شانس یاریم دهد و تو وقت بیشتری داشته باشی تا بتوانیم دو کلمه سیر با هم گپ زده و حال و احوال کنیم.
    برایت یکشنبه ای پاک و پر از شگفتی خواهانم.
    سعید از برلین.
    —————-
    سلام سعيد عزيزم
    کتاب تو حاضر و آماده است
    بيا تقديمت کنم
    منتظرم با چای

  2. اخ که با چشم مرکب ات دیدن ات را نوشیدم و تشنه تر شدم به هوای آزاد بودن!
    نازنین ،آنقد زیبابین هستی که لذتی ناب را بر چشم های سوخته ام ریختی و مرحم ندیدن ام شدی.
    حسی کودکانه از دیدن مهر بانی ها و زیبایی ها متبلور از وجودت در تمام ام سرریز شد !
    دوستت دارم. و این چنین نگاه هنر مندانه ات را!
    آبروی ایرانیمان که در کلام جاری و ساری ات استوار ایستاد در برابر ظلم را هم ستودم ،در نبودنمان انگار که همه بودیم و یک صدا سرود رهایی خواندیم! باعث افتخارم هستی!
    به دستهایت نگاه کن، راههای موازی و دور از همش به یک نقطه اشتراک رسیده اند و آن هم هم دلیمان است!
    به یاد بوسه های به یاد ماندنی تورناتوره گربه های نسرین را میبوسم و سخنان شیرین ات را!
    به یادت هستم.به یادم باش.
    —————–
    از لطف شما سپاسگزارم

  3. نوشته ای نقدپذیری گوهری است که در بعضی آدمها هست و…
    اما خود شما هم فاقد این گوهر هستید. چون بارها امتحانتان کردم. فقط نظراتی که به نفع خودتان هست را روی صفحه برای نمایش می گذارید.
    خدا این گوهر را به شما هم عطا کند. آمین
    ———————
    بدترین خویی که ايرانی نيست و نمی دانم از کجا به جان ملت ايران افتاده، دروغگويی است
    ولی يادت باشد، امکان ندارد دروغ بگويی و شب بتوانی آرام بخوابی، مگر آنکه وجدانت قاضی مرتضوی شده باشد
    به قول داريوش شاه
    خداوند ايرانيان را از سه چيز مصورن بدارد؛ دروغ، خشکسالی، و جنگ

  4. سلام استاد هميشه خوبم
    اميدوارم هميشه در سفر و ديدار با دوستان باشي. سفرنامه ات ياد روزهاي خوش انداختم- روزهايي پس يا پيش از اين-. تو يكروز بازميگردي و براي ما سفرنامه اي مي نويسي صدبار زيبا تر از اين. مگرنه استادم؟!
    + دندانهاي شيري را كشيده اند. دندانهاي دائمي دارند رشد ميكنند. آنروز…
    +ما زندگي را مزه مزه مي كنيم. مزه ي خون مي دهد؛مزه ي درد؛ خاموش شدن… به اين اميد كه كبريت بي خطر هم مي تواند جنگلي را به آتش بكشد!
    + سوال: آيا داشتن فضاي قديمي – يا نامشخص بودن زمان- ضعف داستان است؟
    چند نفري از داستانهام ايراد گرفته اند كه آمديم مخاطبت حوض نديده بود- بيل و كلنگ نمي شناخت و در سال 2009 زندگي ميكني، پس نشانه اش كو؟!
    ——————–
    داستان عمر می برد.
    عمر و اعصاب و احساس

  5. آرواره ي بدون دندونو خوب اومديد، خواهر يكي از دوستام تو درگيري ها سوخته و براي فرانسه و سوئد براي پناهندگي ميتونن اغدام كنن و ما همه دلمون براش ميسوزه و موسوي رفته ديدنش و … ولي كي ميتونه دردشو واقعا بفهمه؟ اون ديگه كي به انتقاد كردن اون طوري كه قبلا نگاه ميكرد نگاه ميكنه؟
    ———————–
    براش از صمیم قلب متاسفم
    امیدوارم خوب بشه حالش‌

  6. سلام
    همیشه می خوانمتان ولی بیشتر اوقات ترجیح می دم ساکت باشم. چه مسافرت قشنگی ، ونیز .
    جای ما رو هم خالی می کردین استاد.
    ————————-
    سفر عجیبی بود

  7. استاد عزیزم سلام . واقعا خوشحال هستم که سفر خوب و خاطره انگیزی داشتید . راستش یاد قولتون افتادم . ان شا الله هر چه زودتر شرایطی پیش بیاد که میزبانتون باشم . تو این یکی دو هفته ی اخیر به اندازه ی یکی دو سال از عمرم انواع و اقسام مریضیها رو گرفتم . چند روزی هم افتادم رو تخت . حالا که براتون می نویسم دست راستم بسته است . تا سه ماه باید ببندمش . از طرفی هم پرده ی گوشم آسیب دیده این رو دیروز دکتر بهم گفت . گوش درد عجیبی هم دارم . یک طرف صورتم کاملا درد می کنه . . همه ی این اتفاقات با هم و تقریبا بدون دلیل خاصی رخ داده . با این همه هر وقت وصل شدم به اینترنت به اینجا سر زدم . ایمیل هام رو هم چک کردم . البته از یک هفته ای که گفته بودید یکی دو هفته هم گذشته . امیدوارم ان شاالله استاد هرجا که هستید شاد و سلامت باشید .
    ———————-
    سلام محمد جان
    از نمایشگاه کتاب فرانکفورت که برگشتم به شدت بیمار شدم. آخه اونجا آدم هايی که نمی شناسی يکباره ميان جلو و يک ماچ آبدار می چسبونن. مثل افسرهای راهنمايی رانندگی که تا سر می چرخونی جريمه رو می چسبونه به شيشه ی ماشينت
    هر سال بعد از نمايشگاه کتاب به شدت بيمار می شم. بايد يک فکر اساسی بکنم.
    ولی قولم يادم نرفته
    چشم

  8. گام برداشتن ودیدن……
    سفر………….
    باورم نمیشه اولین نفری هستم که برای شما نطر می ذارم؟اشتباه می کنم؟
    سوال
    رمان ذوب شده رو می تونیم تو ایران تهیه کنیم؟
    —————-
    سلام
    این رمان رو از طریق مسافر می تونین از آلمان بگيرين

  9. سلام،
    امیدوارم همیشه به درون سفرهای ناب کشیده شوید. آنجا که آدم می فهمد این صحنه را تنها خودش دارد می بیند، این تجربه و حس در آن نقطه از زمان و مکان متعلق به او است و این خیلی شگفت انگیز است!
    امیدوارم همیشه آزاد و شاد باشید.

  10. سلام
    اولین بار که کتاب سمفونی مردگان را خواندم، فقط حیرت کردم. حیرت کردم از این همه زیبایی و غم. هنوز هم همان طورید. وقتی می نویسید آدم را حیرت زده می کنید. و این موسیقی…
    چقدر غمگین و زیباست. مثل کارهایتان. آنروزها که اولین کتابتان را می خواندم دانشجوی جوانی بودم که ادبیات تمام زندگیش بود … و امروز که اتفاقی وبلاگتان را دیدم…زنی هستم که تمام زندگیش را گذاشته و در غربت فقط به فکر ساختن است…ساختن چیزی که مدتهاست از دستش گرفته اند… شادی زیستن در وطنی شاد را…
    بعد از این همه سال ای کاش می توانستم از دیدن وبلاگتان شاد شوم… اما نشد… باران این غمی که در وبلاگتان جا خوش کرده من را خیس کرد…خیس خیس
    ————-
    سلام مريم عزيز
    اميد که غم نبينيد، و صبور باشيد تا اين غارتيان جايی سر به نيست شوند
    روزی بر می گرديم
    شايد همين روزها

  11. آقاجان! این آقا را بدبخت کردید. روی پشت بام بد و بیراه می گوئید، توی خیابان که بد وبیراه می گوئید، سینماگر می آید پیش آقا یک دفعه دل درد می گیرد، شاعر می آید پیش آقا یک دفعه حالش خراب می شود و غیب اش می زند تا شش ماه دچار کمیته امداد غیبی می شود، آن هم از هاشمی رفسنجانی که بچه هایش صبح تا شب در داخل و خارج تظاهرات می کنند علیه آقا، موسوی هم که زده به سیم آخر، کروبی هم که سالهاست روی سیم آخر نشسته بود و تکان نمی خورد. آقای مکارم شیرازی هم که تا کاف می گویی فورا تا کهریزک می رود و خودش شده ناراضی نیمه وقت، نخبه ریاضی را هم آوردند که قاتق نان آقا بشود، شد گوشکوب، حالا چپ و راست می زنندش توی سر ایشان که “ شما که از جواب خوشت نمی آید، مرض داری سووال می کنی؟“ حالا همه اینها به کنار، فقط همین مانده بود که رجانیوز علیه رهبری تیتر بزند. ما که می دانیم آنها هم دل شان با حکومت و دولت نیست( نخند آقای رجانیوز، فکر می کنی من عقل ندارم؟) ولی برای چی خودشان را لو می دهند؟ رجانیوز مثلا برای خراب کردن خانواده هاشمی، تیتر زد که “ تحلیل های رهبری از ریشه های حوادث پس از انتخابات آدرس غلط است.“ آگاهان اعلام کردند که بله، درست است، همین راهی که دارید می روید درست است. به اسم نقل قول از جنبش سبز و برای ضایع کردن خانواده هاشمی هر چیزی می خواهید بنویسید. کسی که شاکی نمی شود، هیچ، فحش خواهر و مادر هم کمتر می خورید. البته به نظر من یک توطئه ملی علیه رهبری توسط رسانه های طرفدار احمدی نژاد و پلیس و سپاه در حال شکل گیری است و من فکر می کنم آنها به دلیل نفرت از آیت الله خامنه ای مخصوصا در سیزده آبان کاری کردند که مردم به جای اینکه به رئیس جمهور بدوبیراه بگویند مستقیما ارادت خودشان را نثار آقا کنند.
    ابراهبم نبوی

  12. صفار هرندی بعد از بازگشت از دانشگاه گیلان وقت گرفت و به دکتر روانکاو مراجعه کرد.
    دکتر: بفرمائید چه ناراحتی دارید؟
    صفار هرندی: بسم الله الرحمن الرحیم، شبها خوابم نمی بره
    دکتر: الحمدالله، معمولا چه شبهایی خوابتون نمی بره؟ هر شب مشکل دارین؟
    صفار هرندی: نه، اتفاقا وقتی که برنامه دارم خوابم می بره، ولی وقتی برنامه ندارم یا به سفر نمی رم یا سخنرانی نمی کنم خوابم نمی بره.
    دکتر: عجیبه، معمولا باید برعکس باشه، لطفا بگید دقیقا چه روزهایی خواب تون می بره.
    صفار هرندی: من هفته ای دو روز برای سخنرانی به دانشگاه می رم، اون روزها خیلی خوبم، ولی سایر روزها خوابم نمی بره.
    دکتر: ممکنه بخاطر سندروم نارسیسیزم باشه، بعضی ها وقتی مورد توجه قرار می گیرند و تشویق می شن احساس آرامش و راحتی می کنن. لطفا بگین که برخورد مردم با شما چطوره؟
    صفار هرندی: معمولا من به دانشگاهها می رم و از دولت دفاع می کنم و دانشجوها با کفش توی سر من می زنن….
    دکتر: خوب؟
    صفار هرندی: در اکثر موارد اول سخنرانی سرم درد می گیره، بعد یک حسی به من می گه علیه چیزی که دانشجوها دوست دارند حرف بزنم، و منم می گم…..
    دکتر: عکس العمل اونها چیه؟
    صفار هرندی: معمولا یا می گن “ قاتل برو بیرون“ یا می گن “ ننگ ما ننگ ما وزیر فرهنگ ما“ یا می گن “ صفار برو گمشو“
    دکتر: در اون حالت چه حسی پیدا می کنین؟
    صفار هرندی: اول لذت شدیدی می برم، حس می کنم یک موجی از یک جائیم راه افتاده و تمام تن و روحم آرامش پیدا می کنه….
    دکتر: در چه حالتی بهترین آرامش رو دارین؟
    صفار هرندی: یک بار هفت تا دانشجو بعد از مراسم با کفش زدن توی سرم و دو تا شون آجر پرتاب کردن به طرف من که به شونه هام خورد، احساس آرامش عجیبی کردم، تا یک هفته روزی ده دوازده ساعت می خوابیدم، ولی دیگه اون حالت پیش نیومد…
    دکتر: در چه حالتی دچار بی خوابی می شین؟
    صفار هرندی: در این چهار ماه هر وقت که فحش نمی خورم یا لنگه کفش توی سرم نمی خوره، دچار کم خوابی و اضطراب شدید می شم.
    دکتر: هیچ روزی نبوده که سخنرانی نداشته باشین و خواب تون ببره؟
    صفار هرندی: چرا، همین روز سیزده آبان رفته بودم به مراسم، یک سبزپوش بهم گفت “ قاتل کثافت بازجوی پدرسگ“ من اون روز خواب خیلی راحتی کردم.
    دکتر: جالبه، قبل از این چهار ماه چطوری بودین؟ خواب تون خوب بود؟
    صفار هرندی: بله، مدتی وزیر ارشاد بودم، هفته ای یک روز جلوی انتشار کتابها رو می گرفتم یا مانع برگزاری کنسرت ها می شدم، در اون روزها خیلی راحت بودم، گاهی که یک روزنامه تعطیل می شد، من تا یک هفته خواب راحت داشتم.
    دکتر: قبل از اون چی؟
    صفار هرندی: قبل از اون مدتی بازجو بودم که تقریبا هفته ای شش روز کار می کردیم و من تقریبا هر روز دوازده تا چهارده ساعت می خوابیدم….
    دکتر: من می خوام یک سووالاتی بکنم که کاملا خصوصی یه، ولی باید جواب بدین تا بتونم مشکل شما رو حل کنم…
    صفار هرندی: دکتر! هیچ مساله ای نیست، پزشک محرم بیماره، می دونم، بفرمائید….
    دکتر: هیچ حالتی وجود داره که جایی برین یا کار خاصی بکنید که حضور کسی یا چیزی باعث آرامش تون بشه.
    صفار هرندی: بله، می رم قبرستون، سر قبر مرحوم عموی خدابیامرزم.
    دکتر: عمو تون چی کاره بود؟
    صفار هرندی: عموم تروریست بود، یعنی شغل خانوادگی بود که ما هم ادامه دادیم، وقتی سر قبر اون می رم خیلی آروم می شم.
    دکتر: نه، ببینید، آیا اتفاقی نیافتاده که کسی کاری با شما بکنه که شما آروم بشین؟
    صفار هرندی: چرا، هر وقت آقای شریعتمداری….
    دکتر: پس با ایشون شما آروم می شین
    صفار هرندی: بله، خیلی…
    دکتر: ایشون حرف هم می زنه یا فقط کارشو می کنه؟
    صفار هرندی: ایشون کار خاصی نمی کنه، ولی وقتی خیلی حالم بد می شه، می رم پیش ایشون و اون برام از بازجویی های خودش تعریف می کنه، همون وقت خمیازه می کشم و احساس خواب می کنم، خیلی خوبه.
    دکتر: نه، منظورم رو نفهمیدین، شما با کسی رابطه داشتین که شما رو کتک بزنه، یا شما کسی رو کتک بزنید؟
    صفار هرندی: بله، پیش می آد.
    دکتر: در اون حال احساس آرامش نمی کنید؟
    صفار چشمانش را می بندد: دکتر، چرا، احساس آرامش می کنم، در همین مورد حرف بزنید خوابم می بره….
    دکتر: مثلا کسی با شلاق شما رو شدیدا بزنه و ناخنش رو بکشه روی پوست تون…
    صفار هرندی خروپف می کند و به خواب عمیق فرو می رود.
    براساس خبرهای واصله صفار هرندی که بعد از فحش خوردن در سه دانشگاه تهران، پرتاب لنگه کفش توسط دانشجویان، فحاشی شدید در اهواز، دیروز به گیلان رفته بود، با شعار “ ننگ ما ننگ ما وزیر فرهنگ ما“ مواجه شده بود، در مورد معنی دیکتاتور گفت: “ دیکتاتور کسی است که به زور 13 را بزرگتر از 24 نشان می دهد.“ دانشجویان بعد از شنیدن این جمله می خواستند به او حمله کنند و جورابش را بادبان کنند، اما یادشان آمد که با بسیج دانشجویی فرق دارند، به همین دلیل به همین سخنان اکتفا کرده و سالم به پایگاه خود بازگشتند
    ابراهیم نبوی

  13. سلام همیشه استادم.شادم از لحظات خوبی که گذراندین.سوغاتتون هم این متن زیبا برای ما بود که حظش را بردیم و سرشارمان کرد.مواظب خودتان باشید.

  14. سلام باسي
    با خواندن اين پست من دو چيز دلم خواست
    يكي اينكه بروم آن شهر را كه تمامآ در آب مي زيد ببينم
    دوم اينكه فرصتي پيش بيايد تا من هم يك ماچ آبدار بچسبانم
    دوستدارت هومان

  15. سلام .
    از شهر مشروطه برگشتم و جایتان را خالی کردم .
    در خیابانهایش هیجانی می تپید نا گفته همراه با پاییزی دل انگیز که بیکران بود و پر از دوری.
    رسیدنتان بخیر.
    ——————
    چوخ ساقول
    اميد که خوش گذشته باشد.
    و از ياد نبر که اين مردم از حق شان بر نخواهند گشت
    خدا کند همينجور بی رهبر جنبش سبز ادامه پيدا کند
    و چه قشنگ گفت موسوی که رهبر، مردم اند

  16. اصلاً اساس کار این ها بر تفرقه افکنی است. حالا می فهمم. هنوز دارم می لرزم .این ها هر چه به روزگار ما بیاورند سر خودشان می آید. صد بار بدتر از این. صد هزار بار.
    خیال کرده اند من مرده ام که به اسم کیان به شما می نویسند.
    بیچاره ها! من زنده ام!
    از جهنمی که درست کرده اند فقط خودشان زنده بیرون نمی روند!
    بگذارید بشنوند! بگذارید بخوانند اگر سواد درستش را داشته باشند!
    هر کاری بکنند توی این مغز ی که شستشو کرده اند چیزی نمی رود.
    زخمی که می زنند یاد هیچ کس نمی رود.
    با ارادت
    —————————-
    سلام سارای عزيزم
    سال ها پيش محمد وجدانی يک شعر برام خواند که همانوقت گذاشتمش بالای سرمقاله، يکی شعرهای عميق خودش

    من بزرگ نبودم
    تو بسيار کوچکتر از آن بودی
    که در مشت هايت مچاله شوم
    سرمايه ی ما هردو
    کاستی نمی گيرد
    چرا که من
    هيچ چيز ندارم جز عشق
    و تو
    همه چيز داری
    جز نام

  17. بله! خوابم نمی برد از این دروغ!
    ارادت من به شما چیزی نیست که با انشای چهار تا بچه مدرسه به اسم کیان از بین برود.
    بگذارید آن ابله این را بخواند
    ————————–
    همه ی شما دوستان می دانيد که من هيچ کامنتی را حذف نمی کنم
    مگر آنکه توهين و اتهام باشد که به هرزه نويسی ميدان نمی دهم.
    هيچکس ميدان به هرزه نويسان نمی دهد
    و نیز خوب می دانم که آن کامنت از جانب شما نبوده، و جوابش را هم دادم
    بنابراين خشمگين باش، اما نترس

  18. آقای معروفی
    در لیست سایتها(گوشه سمت راست این بلاگ)، آدرس „سایت شیرین عبادی“ معتبر نیست.
    (محض اطلاع و در صورت امکان، اصلاح)
    با مهر
    ——————–
    ممنون
    درستش می کنم

  19. از کله متنتون فقط از این جملتون خوشم امد. آنجا که ابتدای دريا آبی اسمانی است.
    ظاهرا سفر خوبی هم داشتین.برایه من خسته کننده بود.البته خوندنش
    ——————
    زياد خودتونو خسته نکنين

  20. سلام آقای معروفی
    من بار اولمه که اینجا میام
    از آثار شما هم فریدون سه پسر داشت رو خوندم. خیلی جالب بود برام و اون اصطلاح بیلیارد جیبی واقعاً معرکه بود.
    زنده باشید

  21. چه گشت و گذاری کرده اید
    خوشا به حالتان
    همه جایش زیبا بود
    اروپا نشینی چه مزایا که ندارد!
    اینجا تنها یک چیز دارد
    آن هم وقت برای خانه نشستن، چیزی خواندن و چیزکی نوشتن
    به امید فرداهای در راه و به امید دیدار شما

  22. راستی یک سوال
    هرچند بی ربط است و شاید از حوصله تان خارج
    که از بابتش عذر می خوام
    اسم موزیک این صفحه و آلبوم آن چیست تا تهیه اش کنم؟
    خیلی به دل نشست
    ————————
    آلينا
    از آروُ پِرت، با عنوان آينه در آينه

  23. سلام . چرا امکان گذاشتن نظر خصوصی نیست ؟ لطفا این آپشن رو اضافه کنید .
    شاید کسی بخواد فقط با خود شما صحبت کنه

  24. اي كاش خشمگين بودن دردي دوا ميكرد استادم. زيادند اين كيان ها. نميداني چند بار هوس كردم باور كنم حرفهاشان را. اما نشد. پاي مصاحبه و سخنراني ها كه مي نشينم خنده ام ميگيرد و وقتي حرف ميزنند برايم حتي رغبت نمي كنم دهان باز كنم و جوابي بدهم…جز يك آه و شانه اي كه بالا مي رود. كدامش راست است استاد؟ آينده ي رنگيني كه تو براي ما مي سازي از خشم يا اين خيابان ها كه شده اند رنگِ دود؟
    + قبلا“ هم گفته ام. من به تو اطمينان دارم استاد و ميگويم شايد خشم ما روزي…
    + جنبش سبز زير پوست اين شهر ادامه دارد؛ با رهبري بنام آزادي. بين خودمان باشد؛ او از همه زيباتر حرف ميزند در دل مردم.
    +من عمر و احساس و اعصابم را گذاشته ام روي داستان و هربار مي نويسم حس ميكنم خيلي بهتر از قبلي شده؛ در اين چند ماه هم فكرم و هم قلمم، به كلي عوض شده. چند داستان بود دلم ميخواست بفرستم برايت اما حس ميكنم بين آنهمه داستان وقت نكني سياه نوشته هاي مرا بخواني. (همين كه نظراتم را با اين وقت كم مي خواني و پاسخي ميدهي هم زيادست.)
    ممنون استادم…
    —————–
    تا داستانت پخته و کامل نشده برای کسی نفرست، چون معيارش می شود همان متن، و اگر ايراد داشته باشد ديگر رغبت نمی کند بخواند

  25. سلام
    دیشب داشتم سمفونی مردگان رو بازخوانی می کردم (فوق العاده است این کتاب)یاد اینجا افتادم و این که چند وقت پیش اینجا رو خونده بودم گفتم سرکی بکشم بر این خلوت…
    سفرنامه خوبی است

  26. با عرض سلام استاد بزرگوار جناب معروفي عزيز
    اميدوارم كه هميشه روزگار بر شما خوش باشد و روزگاري نچندان دورتر از امروز كوله بارت را مهياي سفري به ايران كني انهم با رضايت خاطر.
    جناب معروفي عزيز ما از كجا مطلع بشويم كه داستانهايمان به راديو زمانه ارسال شده يا نه ؟
    مرسي از وقتي كه براي دوستان خود ميگذاريد .
    شادي را به ثانيه هاي خجسته برايتان ارزو دارم.
    فرزانه
    ——————
    سلام فرزانه عزيز
    بسياری از اين داستانها بلندتر از هفت دقيقه اند که هرگز امکان خواندن شان نيست،
    بسياری از داستانها اسم نويسنده ندارد، و معلوم نيست مال کيست
    من هم توقع دارم دوستان اين مسايل را رعايت کنند
    داستان بسيار خوبی خوانده ام که نه اسم نويسنده اش را می دانم و نه امکان خواندنش را، چون ده دقيقه طول می کشد
    با اينهمه مسايل را در زمانه مطرح خواهم کرد

  27. خیلی وقت بود از نوشته هایتان چیزی نخوانده بودم .
    عالی بود .
    آن تصویر بالایی شاهکار بود . دوباره یاد فیلم های برنارودو برتولوچی افتادم .
    خیلی وقت است دورم از هنر و ادبیات
    دورم از زندگی
    دورم از بودن
    ایام به کام

  28. ممنون استادم. تا به حال فكر ميكردم طبيعي ست آدم ايراد داشته باشد در نوشته هاش. اگر ايراد ها نبودند كه بعضي تازه كار و برخي پيشكسوت نمي شدند. اما چشم. نمي فرستم و نميخوانمشان جز براي حلقه ي ادبي مان- آنهم براي نقد-. شايد روزي برسد كه برايم كف بزني…شايد!

  29. سلام استادمن فکر میکنم که ما ایرانی ها از نویسندگانمان انتظار بیش از اندازه داریم و وقتی آنها بر آورده نشود میگوییم فلانی ترسو،خیانتکار و یا محافظه کار است.در خصوص شما هم همین طور است .شاید انتظار شجاعت بیشتری از شما است.مصاحبه های شما کمی محافظه کارانه بود . عدم جضورتان در جمع های سیاسی و یا حتی معترض!گویی شما خیلی تک رو هستید! برای همین دوستان فکر می کنند شما تحمل مخالف را نداری ،البته فقط مخالف خودتان را!!
    مثلا در حال خاضر همه در فیس بوک فعال اند ،از آقای براهنی گرفته تا نویسنده و هنرمندا ن جوان ،همه متحد و دوست اما شما حتی پای بیانیه ها را هم امضا نمی کنید.
    ما دوستتان داریم
    پر رنگ تر شوید
    ———————-
    حتا اگر ترسو خيانتکار و يا محافظه کار خوانده شوم، فرصت ندارم که در فيس بوک بچرخم. عضو فيس بوک هم نيستم، و به شدت گرفتارم.
    از لطف تان هم ممنونم، ولی وقتی زمان کم می آورم، راهی وجود ندارد جز اينکه به همه ی اين چيزها که گفتيد متهم شوم، چون عضو فيس بوک نيستم. برام مهم نيست، فعلاً مهم اين است که رمان تازه ام را تمام کنم، کتابفروشی ام را به موقع باز کنم، کارهای چاپی را به دست صاحبانش برسانم، و اگر وقتی ماند به وبلاگم برسم
    و مرسی

  30. سلام باسی عزیز…
    خیلی زیبا نوشتی این سفر نامه رو….
    از اینکه داستان جدیدت رو مژده دادم…دوستان داستان نویسی همچون بهزاد عبدی و سوسن گوران و دیگر اعضای انجمن شمره… واقعا خوشحال شدند…
    داستان شکار شما رو توی وبلاگی دیگری از خودم گذاشتم و مورد استقبال قرار گرفت
    باسی…دو شعر جدید از خودم توی وبلاگم هست….
    خوشحال میشم بیای و همونجا نظر بدهی…
    به امید ایرانی سبز….در کنار شما…
    استاد دوستان داستان نویسم انجمنی در دست احداث دارند با نام کجیسم…خوشحال میشم که کمکمون کنید…
    و یه مطلب که تا قطعی شدنش صبر میکنم و بعد نظر شما رو میخوام…
    ——————–
    سلام
    براتون آرزوی موفقیت دارم

  31. سلام
    شاهکار بود این پوستر و سفر نامه تان.
    انگار که آدم بی قید از هر قیدی میچرخد و دنیای ندیده اش را تجربه میکند.
    دنیای متفاوتی است از آن سر دنیا تا این سر دنیا که هر کدامش سری دارد توی سرها!!
    ممنون از لطف و وقتی که برای داستانهای ارسالی میگذارید.یکی دو تایش را شنیده ام و لذت برده ام.
    ای کاش میشد داستانهای ارسالی و به خصوص نقد های شما مکتوب ارائه شوند . تا ما هم بی بهره نباشیم اگر که زمان پخش را از دست دادیم!
    ————————-
    سلام
    همه ی برنامه ها در سایت زمانه منتشر میشه

  32. و نهایتا اینکه هنوزا هنوز شعرو آزادی را تازیانه می زنند…و درد حیات جاودانه شعرو آدمی ست در حصار کلمات این حجم غمناک وسیع !
    متن نامه ای به دبیر جایزه ادبی ایران مورخ 20 آبان 1388
    سیاست هنر هنرهاست !…
    و نهایتا اینکه آقای سراجی بزرگوار تعمدی و آگاهانه زنیت را زینت چاپ شده. و والدینت بجای ولدینت.
    سراجی عزیز اگر شعری با سیاست جایزه ادبی تان و نشر سخن گستر همسو نیست.
    لزومی ندارد شعر را جراحی کنید و در صفحه کاغذ به گندابش بکشید.
    و بعد از 6ماه شعر را برای شاعر ارسال دارید تا ببیند چگونه شعرش را به بازی گرفته اند.
    از شما که شاعرید بعید بود.
    شعر را از گردونه داوری و مسابقه خارج دارید یا شعر را آنگونه که حیات دارد منتشر کنید نه با دست و پای معلول و مصنوعی جراحی اش کنید .
    منتظر اطلاعتان هستم.
    بهرام زاده
    منبع اصلی انتشار شعر سایت وازنا http://vazna.com/article.aspx?id=1877
    و شعری که من نمی شناسمش !
    در مجموعه آواز هایی که باد برد_نشر سخن گستر _گرد آورنده محسن سراجی

  33. سلام استاد معروفی.من نویسنده ی نو قلمی از اردبیل هستم. میخواستم اگر امکانش هست در مورد داستانهای کوتاه من نظرتان را بفرمایید.متاسفانه آدرس ایمیل تان را ندارم که برایتان ایمیل کنم. ممنون می شوم اگر لطف کنید از وقت ارزشمندتان برای ما هم سهمی بدهید.
    ——————-
    آقای قلی پور عزيز
    لطفا داستان تان را به ای ميل زمانه بفرستيد
    می خوانمش

  34. درود بر شما شاعر بزرگوار و عزیز
    سرزمین سونات ها به روز هست :
    .چرخ های اتومبیل
    شیزوفرنی هایدگر وُ نیچه را درو می شوم بیمار گرم دست هایت

    قدم هایت نظرت و نقدت بر دو چشم می ماند .
    با مهر سارا بهرام زاده .
    ————-
    حتما خواهم آمد و خواهم خواند
    مرسی

  35. خط آخر چیزی کم دارد
    نه استعاره­ای، نه پیچک پیچانی، نه حتی ادامه­ای از سطر دلتنگی
    سبد را خالی نوشته‌اید بانو!
    «اگر به خاموشیِ تو ماهش بخوانم آن سیاهیِ همیشه در محاق را
    هنوز همینقدر تاریک می‌مانی؟»
    هوای نوشتن دوباره‌ی نیمه شبانتان
    به روشنایی بازم می‌آورد
    شما که مشرق آفتابید
    به بالای صدایم خَم.
    ولش کنید اصلن
    چه جای نقل اوش و حدیثش که رمزی از بیگانگی می‌پراکند.
    تسلیم زوزه‌های نرینه گرگ آن همه دور شده‌ام.
    به باورم که هیچکس قدر او
    حقیقت حادثه را راست نمی‌یابد.
    هی فصل فاصله! هی فتنه! هی فریب بزرگ! …
    (و خداي را بندگانيست که ساکت کرده ايشان را خوف، بدون آنکه عاجز باشند از گفتن)
    – قربونت رسیدی نزدیک یه اس بده!
    «تا ببینم که کلماتم را خرج آنِ دیگر نکرده باشم
    یا که چشم‌هایم را جا نگذاشته باشم کنار دیروز
    یا که خستگی‌هایم را نیاورده باشم برای حوصله‌ی تو»
    فدای آن هفت سالگی مهربان این همه کلمه
    می‌شود که چشمم بشوید تا بی حاجت آب و آینه ببینم
    یا که گوشم؛ تا صدای خستگی دست‌هایم را نشنوانم؟
    شنبه که بیاید با بوی نان و اذان باز می گردم
    ببارانیدم اگر ابری بودم از بی‌کلمه‌گی.
    باریکه‌ای از بهانه‌‌ی ماندن اگر باشدم
    قرآن است و کاسه‌ای آب و … حواس پنجره
    پرت می‌شوم!
    ادامه‌ی شما دمیدن محجوبی است که به حرف می‌نشاندم
    می‌لبریزانم خانه‌ام را از غزل- آغوشِ نمناکِ هی- واژه، هی…
    واژه.
    تا که بگشایم کلمه را از…
    لب- خنده‌ام می‌شوید آقا؟
    اجازه هست نیمرخ چپم را به سایه‌تان خیره بمانم؟
    همیشه دیر آمدن دلیل فراموشی نیست
    بخوانید تا بنویسمتان
    با تکانه سرکش انگشت‌هام روی صفحه کیبورد
    کنار همین پنجره‌ی گلوگرفته‌ی اتاق کار
    رخصتی که بگویم «ب»
    باشد برسم به بهار!
    ***
    ی بادبادکم خدا!
    توی دست‌های خوب تو بوده این همه سال؟
    مهر88

  36. برایتان چند نقاشی-از آن جهت که با ارزش ترین دارایی هایم بود که می توانستم تقدیم کنم- ایمیل کردم.
    امیدوارم دریافت کنید.
    کاش اینجا بودید که حقیقتاً تقدیم می کردم.
    نشانی ما هم همان مادربزرگ و نامه ی مفصل
    ———————-
    سلام
    دیدم و ممنونم!

  37. سلام استاد
    این شعر من بزرگ نبودم تو بسیار کوچک بودی ….
    خیلی رو من اثر گذاشت نوشتم و گذاشتم کنار پارچه ی سبزی که در اتاقم آویزونه ! جای شما خالی سیزده آبان خیلی پر شور بود از این لحاظ خالی که می دیدید مردم چقدر شجاع شدن . جای خیلی ها خالیه که این روزها رو بینند
    نمی دونم زنده می مونم تا مرگ آدمکش ها رو به چشم ببینم وقتی می بینم هم وطن هام کتک می خورن و ما دستانمون خالیه در خیابون و چاره ای جز فرار کردن نداریم در تظاهرات ها یاد جمله بهرنگی می افتم “ ای کاش آن تفنگ پشت شیشه مال من بود“
    ———————–
    سلام
    می دونی؟
    اگه اون تفنگ پشت شيشه مال ما می بود هم، من و تو نمی تونستيم ازش استفاده کنيم
    برای همين ما می نويسيم و اونها با تمام اتم و موشک و سپاهشون با نوشته های ما دچار وحشت اند.
    اگر وحشتزده نبودن دست به آدمکشی و تجاوز و دروغ و دونگ نمی زدن
    با برق سرنيزه ميشه مدتی حکومت کرد، ولی اونها حالا روی سرنيزه نشسته ن، و به زودی خواهی ديد که چه اتفاقی می افته
    اميدوار باش و خشمگين

  38. سلم جناب معروفی عزیز
    من به عنوان یک هم وطنی می تونم بگم ای کاش می تونستید برگردید و با این کار خیلی بهتر می شد، تنها می تونم این شعر سیاوش کسرایی رو تقدیمتون کنم:
    وطن وطن
    نظر فکن به من که من
    به هر کجا غريب وار
    که زير آسمان ديگري غنوده ام
    هميشه با تو بوده ام
    هميشه با تو بوده ام
    اگر که حال پرسي ام
    تو نيک مي شناسي ام
    من از درون قصه ها و غصه ها بر آمدم:
    حکايت هزار شاه با گدا
    حديث عشق ناتمام آن شبان
    به دختر سياه چشم کدخدا
    ز پشت دود کشت هاي سوخته
    درون کومه ي سياه
    ز پيش شعله هاي کوره ها وکارگاه
    تنم ز رنج?عطر وبو گرفته است
    رخم به سيلي زمانه خو گرفته است
    اگر چه در نگاه اعتناي کس نبوده ام
    يکي ز چهره هاي بي شمار توده ام
    چه غمگنانه سال ها
    که بال ها
    زدم به روي بحر بي کناره ات
    که در خروش آمدي
    به جنب و جوش آمدي
    به اوج رفت موج هاي تو
    که ياد باد اوج هاي تو!
    در آن ميان که جز خطر نبود
    مرا به تخته پاره ها نظر نبود
    نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان
    به گودهاي هول
    بسي صدف گشوده ام
    گهر ز کام مرگ در ربوده ام
    بدان اميد تا که تو
    دهان و دست را رها کني
    دري ز عشق بر بهشت اين زمين دل فسرده وا کني
    به بند مانده ام
    شکنجه ديده ام
    سپيده هر سپيده جان سپرده ام
    هزار تهمت و دروغ وناروا شنوده ام
    اگر تو پوششي پليد يافتي
    ستايش من از پليد پيرهن نبود
    نه جامه جان پاک انقلاب را ستوده ام
    کنون اگر که خنجري ميان کتف خسته ام
    اگر که ايستاده ام
    و يا ز پا فتاده ام
    براي تو به راه تو شکسته ام
    اگر ميان سنگ هاي آسيا
    چو دانه هاي سوده ام
    ولي هنوز گندمم
    غذا و قوت مردمم
    همانم آن يگانه اي که بوده ام
    سپاه عشق در پي است
    شرار و شور کارساز با وي است
    دريچه هاي قلب باز کن
    سرود شب شکاف آن ز چار سوي اين جهان
    کنون به گوش مي رسد
    من اين سرود ناشنيده را
    به خون خود سروده ام
    نبود و بود برزگر را چه باک
    اگر بر آيد از زمين
    هر آنچ او به ساليان
    فشانده يا نشانده است
    وطن!وطن!
    تو سبز جاودان بمان که من
    پرنده اي مهاجرم که از فراز باغ با صفاي تو
    به دور دست مه گرفته پر گشوده ام
    ————————-
    از لطف شما ممنونم
    امیدوارم به زودی

  39. سلام استاد.
    خوندنش خیلی دلچسب بود ولی ای کاش برای ما فیلم سازای جوون از حال و هوا و تم فیلمای جشنواره می نوشتید و اینکه دست آخر چه فیلمی از کدوم کشور و با چه موضوعی برنده شد.
    —————————
    سلام
    خبرهای جشنواره ها رو توی اينترنت هم می تونيد دنبال کنيد، يادداشت های منو به عنوان خبر يا گزارش تلقی نکنيد.
    برای دلم می نويسم

  40. سلام استاد عزیز
    من که شعر رو بوسیدم و گذاشتم کنار.الان بیشتر داستان کوتاه نوشتن رو دوست دارم.به نظرم نوشتن داستان کوتاه خیلی سخت تر از نوشتن شعره.شعر لطیفه اما داستان سحرانگیزه و همینش برام کافیه که منو به خودش جلب کنه.راستی من نمایش رادیویی هم می نویسم.توی استان خودم توی صدا و سیما کار می کنم البته چون 18 سالمه هیچ کس توقع آنچنانی ازم نداره اما من مثل همیشه دوست دارم خوب بنویسم.نمی دونم اگه تو وبلاگم بذارمش می خونیدش.من مشتاق شنیدن نظر شمام و گفتن ایرادهایی که توی کارم هست.به من اطلاع بدید خوشحال میشم.
    موفق باشید و سرسبز
    ——————
    سلام
    خب فرصت زياد داريد شما
    می خونم

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert