جستجو

صدای خودنويس


می‌نشینم  کنار ميز
تان
و آنقدر شیطنت می‌کنم
که صدای همه چیز در
بیايد

صدای جاقلمی و قلم‌ها
صدای خودنويس توی دست‌تان
صدای کاغذها
صدای میز
صدای هوا

آن وقتی که رسیده باشم توی بغلت
صدای خدا هم در آمده.

عاشقانه‌های ناب را
برای کسی می‌سرايند
که شعله‌ی اميد
در چراغ انتظار
پت پت کند
و فانوس راه
خاموش و آويخته باشد
به ديوار.
من اما
برای تو
کلمه کم می‌آورم
بانوی من!
شعر بلد نيستم.
وقتی آمدی
با چشم‌هام می‌گويم.

عاشقانه‌های ناب را
برای آدمی می‌خوانند
تا از رنگ کلمات
خود را بيارايد
و زيباترين لباس‌هاش را
برای معشوق به تن کند.
من اما
لباسی به تنت نمی‌گذارم.

عاشقانه‌های ناب را
برای زنی می‌گويند
که با عطر  کلمات
شبی
دل‌آرام شود.
من اما
قرار ندارم
شبی آرام برای تو بسازم.

Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp

113 Kommentare

  1. salam, in matlab va be vije ghesmate avalesh ro inghadr doost dashtam ke natoonestam bi neveshtan az inja beram.
    سلام خانم شبنم طلوعی،
    وبلاگت را می خوانم. می دانم کارهات هم خوب پيش می رود.
    شاد باشی
    عباس معروفی

  2. سلام. قبلا زیاد اینجا سر می زدم. ولی آنقدر فیلتر شد که حوصله ام سر رفت. حالا باز آمده ام.
    آقای معروفی، چند روز پیش «فریدون سه پسر داشت» را خواندم. نباید بگویم که لذت بردم. بیشتر از آن درد کشیدم.
    راستی آن رمانی که تکه هایش را اینجا می گذاشتید چاپ شد؟ باید همه ی پست هایی که ندیده ام را ببینم. شاید چیزی درموردش پیدا کنم.
    شاد و پیروز باشید.

  3. سلام …
    اين منم
    كه گمشده ام
    يا توئي
    كه پيدا نمي شوي !!!؟
    همين چند روز پيش با چند تا از شعراتون آشنا شدم …. تاسف خوردم كه دير رسيدم .. زندگي هميشه حاصل همين دير رسيدن ها ست ..
    ولي از اين به بعد بيشتر مي آم اينجا
    شاد باشيد /

  4. خواندن شعرهاي نويسنده اي كه معتقدم كتابش يكي از ارزشمند ترين كتاب ها در كتاب خانه ي كوچكم است ,به همان اندازه شعف دارد كه ديدار وي از نزديك ميسر باشد.
    براي فاجعه ي ميدان هفتم تير هم به قول آيدين:“كار از خرابي گذشته اخوي“

  5. اعتراف مي كنم كه عاشق كساني هستم كه حتي در خنده هاي ريزشان هم نوعي غم سنگيني مي كند. عاشق كساني هستم كه معشوقشان را در چهارچوب پنجره شان گم كرده اند. عاشق كساني هستم كه مي دانند بن بست نزديك است.
    مي ترسم باز گرفتار شوم… آن احساس گنگ هميشه پشت در منتظر ايستاده است.
    پيكر فرهاد را نبايد مي خواندم.

  6. فقط تشابه اسمي است؟
    يا باور كنم؟
    از اينجا تا برلين چند قدم است؟
    همه ي راه را خواهم دويد
    فقط صدايم كنيد…..

  7. سلام باسي جان با خواندن دل آواهاي تو تمام غم هاي آشكار و نهان خود را فراموش مي كنم. ايكاش مردم كمي عاشق بودند. سلامتي هميشه تو را آرزومندم.

  8. نه من سراغ شعر مي روم نه شعر از من ساده سراغي گرفته است….
    حالا از همه اينها گذشته بگو هنوز هم در ان دوردستها بازي هاي عاشقانه شبيه بازي هاي كودكانه……….اه…. خندهاي بيدليل…گريه هاي بيدليل ..خيرگيها خيرگيها خيرگي…خيرگي و افق سرخ غروب…خيرگي و علف ترد بهار…خيرگي و شب …خيرگي و بازي ستاره ها……..
    ساده است عاشق شدن به همان اندازه كه كودكي…
    از شب هم كه گذشتيم………..
    حرفي بزن اي سلام نوش ليموي گس….
    پس اگر اين سكوت تكوين خوانا ترين ترانه من است….تنها مرا زمزمه كن
    اي ساده ….اي صبور

  9. كلاغي در ذهن من است
    و پاره سنگي در دستم
    از خودم مي ترسم
    از خودم مي ترسم
    (آقاي معروفي به وبلاگ من هم سر بزنيد!)

  10. من سايه ام و سرابي نشكفته از تو در خيالم
    .تو سايه اي و با روشي اندوهگين و مرموز مينشيني بر ديوار هاي تاريك اما از آنها تاريك تري.يك روز در پرتو نيمه مرده ي صبحگاهي گرايشات كنجكاوانه ات تو را ميربايد تا پرده
    و ميروي
    نور ؛ ذره ذره… بدنت را مينوشداتاقي تاريك
    من مدفون در ميان حسرت ها
    من تاريك تر از ديوارهاو سرابي از لاشه ي نوراني تو…

  11. آقاي معروفي خالق شاهكار سمفوني مردگان (آيدين و اورهان و آيدا)
    اين را بدان كه در حاشيه هايي از شهرها و خانه هايي 50 متري و 5 نفري
    كساني مثل من هستند كه منتظر رمانهاو حرف ها و مقالات شما
    مانده اند با ذره اي اميد، آن هم به اميد شما
    به تلاشتان ادامه دهيد و ان را بيشتر كنيد تا منتهاي توانتان
    (علي…مانده در فلسفه ي و جود و در پي حقيقت)
    به گفته نيچه تنها راه گذر از اين گرداب كشف حقيقت يا مرگ
    است يا ديوانگي…. ممنون

  12. ich wunche ales gute fur dia
    دلم تنگ شده بود،
    باز آمدم… آمدم،
    دلم گرفت…
    علي، یکی از خوانندگان بلاگ شماست
    علی؛ و … نمي دانم چه بگويم و چطور
    باز هم ديوانه شدم آقاي معروفي…
    به خودم قول مي دهم ديگر اينجا نيايم…
    طاقت ندارم عباس آقا جان.
    :((
    نه
    تاب دلنوشته هاتان،
    نه نظرات بعضي خوانندگانتان…
    نه سردي سكوتتان، نه هيچ… هيچ! پوزش مرا بپذيريد استاد…
    اما اشك مرا هم ببينيد!

  13. جوهر ِ سياه را كه در صفحه پيش مي رود
    تا زماني كه يك سر ِ سوزن سفيدي
    براي ِ تنفس ِ نام ات فرصت هست
    صبر مي كنم
    يك ثانيه ، حتي يك ثانيه دم زدن ِ تو
    براي ِ تاب ِ يك قرن تباهي
    بس است
    سرزنده باشيد و زنده، هميشه.

  14. راست میگید. شما شعر رو خوب بلد نیستید. دلنشینی شعر شما در رو بودن آن است. اینکه بدون درگیر شدن فکری، عمیق ترین معنی های درونی رو میده. هرچی هست دوست داشتنیه. منتظر داستان های خوب و قوی شما هستم. سمفونی مردگان رو خیلی دوست ندارم. نمیدونم چرا.

  15. سلام
    “ … شعر بلد نيستم !“
    نه من خيال مي كنم شما پيش از حتي „سهراب“ شاعر بوديد؛
    من در همان „پيكر فرهاد“ فهميدم كه شما شاعريد؛
    …شما را ديدم در „صداي آمريكا“ آنقدر خوشحال بودم كه نمي دانيد؛
    دختركم مي پرسيد :اين همان آقاي معروفي است كه همش مي گي ؟!

    اين شعرها دراين روزگار؛ قصه دل هاست.
    درود.

  16. سلام استاد
    اگر هر روز سري به شما نزنم دلتنگم.
    عاشقانه هايتان هميشه پايدار باد
    كه از دل مي نويسيد

  17. دزدیدن اشعار دیگران و زدن آن به اسم آقای عباس معروفی نویسنده کار زیاد سختی نیست.
    ولی فکر نمیکنی آقای معروفی زبونش بیشتر از اینا گیرا باشه؟
    دزدگير عزيز،
    اينها شعر نيست، اينها نوشته های من است،
    اميدوارم اين نوشته ها شما را نرنجانده باشد.
    عباس معروفی

  18. سلام
    غنيمت است اين عشق توي اين دنياي مزخرف. و غنيمت است نگاهي كه اين نقش هاي زيبا ي عاشقانه را بر درو ديوار وجود مي بيند و مي گويد و مي نوازد اين عشق را . و اگر هيچ هيچ هيچ نداشتي و همين نگاه را داشتي و حتي براي معشوقي خيالي اين ها را سروده بودي داد از دنيا ستانده اي آقا.
    كاش يك ترنج داشتم و يك چاقو وقتي اين ها را مي خواندم .
    بسيار شاكر باشيد آقاي معروفي

  19. آقاي معروفي اگرچه وبلاگم در سطح پاييي است ولي اگر آن را بخوانيد و نظر بدهيد بي شك بزرگترين اتفاق زندگيم خواهد بود
    در ضمن هرچه نوشتيد خواندني است و فريدون سه پسر داشت از همه خواندني تر(اين تعريفم را به حساب چاپلوسي نگزاريد ولي شما هميشه شاهكار ميكنيد)
    البته ميدانيد كه: ((يك نويسنده ي خوب يك نويسنده ي مرده است))

  20. عاشقانه هاي ناب را براي دستهاي كوچكي مي گويم كه گرميش …
    بگذريم استاد. عاشقانه هاي ناب رو بايد براي دل خودم بگم.

  21. سلام آقای معروفی
    شما گاهی از عشق می نویسید. ولی هیچوقت نمی نویسید اگر بخواهیم عاشق نباشیم چه کنیم؟ آخه عاشق بودن همیشه خوب نیست اینو دارم حس می کنم.
    راستی من یه زمانی با مهرگان شما هم کلاس بودم. و حتی یادمه که یه روز آمدید وسر صف برامون سخرانی کردید و گفتید که وقتی دانشگاه قبول شدید خانوادتون گفتند پسر ما رو باش که رقاصی قبول شده، همیشه این حرف توی ذهنمه و همینطور خنده خانم جهانبانی رو. اگه این کامنت رو خوندید. ميشه برام پاسخ بديد؟

  22. سلام آقای معروفی عزیز!
    „عاشقانه‌های ناب را
    برای آدمی می‌خوانند
    تا از رنگ کلمات
    خود را بيارايد
    و زيباترين لباس‌هاش را
    برای معشوق به تن کند.
    من اما
    لباسی به تنت نمی‌گذارم.“
    آقای معروفی! سال بلوا را بارها خواندم! فوق العاده است
    کاش باز می دیدمتان

  23. Salaam,
    salaami tar o taazeh,
    be letaafate in ghet`e ye binazir
    khoobe tooye in donyaye por dard,
    ba in hame zakhmi ke dar rooh darim,
    hanooz kasi hast ke intor benevise o adam ehsas kone ke hanooz ham eshgh hast o mitavan aashegh bood,
    khaste nabashid
    Mercede-Netherland

  24. سلام:
    والا به خدا شما در نوع خودتون! شاهكاريد…به خدا!!!
    فقط يه عيب كوچولو داريد جسارتا! و اونم اينكه به پايين دستاتون نگاه نمي كنيد…
    (به خدا توقع زيادي نداره اين نويسنده ي مثلا نويسنده؛ فقط يه نيم خط!!!!!)
    سلام،
    بی سر و صدا ميام وبلاگ شما رو می خونم و ميرم.

  25. اي كاش فرصتي باشد تا همگي يك صدا عاشقانه اي را براي زنان دنيا زمزمه كنيم همان طور كه زنان دنيا در دوران كودكي زمزمه هاي عاشقانه يشان را برايمان لالايي خوانده اند .
    صد افسوس كه ما از زنان فرسنگ ها عقب افتاده ايم !

  26. سلام
    در پیش سلیمانت من حتی موری که نه
    ران ملخی هم نیستم
    سرورم من با سمفونی مردگانت سالیان سال است که زنده ام
    دیگر چه بگویم
    هیچ
    فقط سکوت
    …………..
    …………….
    ………………..

  27. در روزگاري كه ترانه هامان هم بوي تنفر مي دهد و در آنها واژه هاي سخيفي نظير ديگه ازت بدم مي آد يا تف به مرامت و … به کار می رود ما كه از نسل ياور هميشه مومن هستيم با خواندن اين عاشقانه ي نابت چه حالي به حالي مي شويم.تقديم به عباس آقاي معروفي كه مي دانم اين پيشكش ناقابل ران ملخ نزد سليمان بردن ست.
    ما كه به آن سادگي
    دست به دست هم شديم
    حالا چرا
    نزديك ترين راه آشناي رسيدن به بوسه را
    گم كرده ايم !؟
    بيا بر گرديم
    در رد پاي آن روز ها قدم بزنيم
    باور كن
    من هنوز هم آبي دريا را
    به موج نگاه تو مي بازم
    تو هم وقت كردي بيا بشمريم
    چند بوسه به هم بدهكاريم؟
    چند فنجان چاي را
    به اجبار كارو بار روزگار
    تنها سر كشيده ايم؟
    آن روزهاي هي از هم جداي همين نزديكي ها.
    شايد به شعر و آب و آينه پشت كرده ايم
    كه حالا خوردن سيب
    از ياد ما رفته ست!
    (تهران ديماه 84)

  28. سلام اقای معروفی. مطلب شکست را خواندم. من به راحتی و بدون عذاب وجدان به آن جمع زنانه نپیوستم! این قصه آن قدر تکرار شده بود که دیگر آخر آن را از بر بودم. عکس ها تنها انزجار مرا برانگیخت نه احساس اندوه را. این فاجعه نیست آقای معروفی. تکرار است. تکرار هر روز من و دختران و زنان دیگر این کشور. نمی دانم آیا عادت شده است یا نه. هرچند شاید عادت شدن آن بدتر از بد باشد. اما بزرگتر از قدرت من است. نه این که از کتک خوردن بهراسم. تحقیر آن نیز دیگر نمی ازارد. آنچه مرا می آزارد این است: هر سال یک بار… فقط؟ آیا این برای یک مبارزه کافی است؟ سالی یک بار تحقیر شدن خود را به نمایش گذاشتن!!! و تمام. شاید اگر شکست میخوریم دلایل بیشتری داشته باشد. به اندازه همان دلایلی که یک تیم را سر افکنده از جام جهانی باز میگرداند. من از این که هر واقعه هر سال در عکس ها و خبرها خلاصه شود و بعد به دست فراموشی سپرده میشود منزجرم. شاید برای پیروزی به چیزی بیشتر از تجمع نیاز باشد. به قدرتی از جنس شعرهای شما.

  29. جناب معروفي عزيز دلم، سلام. يه كم سبك شدم كه باهات درددل كردم
    قربانت ابوالقاسم ايراني

  30. قطعه اي از رمان تمامآ مخصوص شما:
    زندگی يعنی سيرک، بچه شيرهايی کوچولو که شلاق بر تن‌شان می‌چسبد تا به حلقه‌ی آتش نگاه کنند، تکه‌ای گوشت نيم‌پز آبدار، يک شلاق، حلقه‌ی آتش، مربی، گوشت، شلاق، نگاه، مربی، شلاق، اشک، و بعد اراده‌ی پريدن.
    بچه‌شيرها زود ياد می‌گيرند که از حلقه‌ی آتش بگذرند، روزی می‌رسد به زودی که شلاق بر تن‌شان فرود نمی‌آيد، ولی حرکت شلاق در هوا و ترکيدنش بر زمين همه‌ی درد کودکی را باز می‌گرداند تا شير خسته از حلقه‌ بگذرد، که شب بتواند تنهايی‌اش را مرور کند.
    زن‌ها اين‌جوری مادر می‌شوند، مردهای سياسی اين‌جوری پا به ميدان مبارزه می‌گذارند، و بعد اشاره‌ی يک شلاق کافی است که هرکس با پيشداوری خود زندگی را تعريف کند.
    دلم می‌خواست بی شلاق از حلقه‌ی آتش بگذرم تا مربی دست از سرم بردارد، و همه چيز تمام شود. سوت و شور تماشاچيان برام اهميتی نداشت.
    و مثل‌ سگ‌ پشيمان‌ بودم.
    _______________________________
    كي ميشه تمام تمامآ مخصوص رو بخونم؟

  31. ما سبكساريم و از لغزيدن ما چاره نيست
    عاقلان با اين گرانسنگي چرا لغزيده اند

  32. اقاي تماشاچي
    شما فكر مي كنيد كسي با عشقش اقاي معروفي را طلسم كرده باشد؟
    من فكر مي كنم اقاي معروفي عشق را طلسم كرده اند كه اين طور نرم زير دستانش مي لغزد و مي بالد و قد مي كشد
    اما تا نوك انگشتان او بالاتر نمي رود . نمي تواند بالاتر برود .
    حتي طاقت نگريستن به چشمانش را هم ندارد
    هيچ وقت
    نه ده سال پيش . نه حالا . و نه ده سال ديگر

  33. باسي باسي باسي باسي من اما لباسي به تنت نمي گذارم!!! هي هي هي چه مي كني با ما؟ وقتي اينجا كامنت ميذارم انگار دارم رو ستوناي طاق بستان يادگاري ميكنم. تشنمه يه ليوان به ليموي تماما مخصوص ميخوام. داري؟

  34. سلام.ديروز يه داستان كوتاه از شما خوندم.
    رمي.
    خيلي زيبا بود.
    اولين نوشته اي بود كه از شما ميخوندم.
    دير رسيدم.درسته؟ 🙂
    راستي نوشته شما درمورد داريوش باعث شد من برم كنسرتش.
    اين مرد يه تيكه خدا بود.
    از بابت اون نوشته ممنون.

  35. سلام آقای معروفی- لطفا یک نگاه به این نوشته بکنید (نردبان فمینیست)http://www.zananeha.com
    آیا واقعا ما لایق این همه تحقیریم؟ چرا یکبار برای همیشه جلوی توهین های اینجوری نسبت به مردان فمینیست را نمیگیریم؟!

  36. استاد عباس معروفي كه از نوجواني نام بزرگتان را بسيار شنيدم باعث افتخارم خواهد بود كه از وبلاگ من كه چند روزي ست باز شده ديدن كنيد و اگر راضي بوديد با شما تبادل لينك داشته باشم منتظر حضور گرم شما هستم
    باقي عشق
    http://www.avazebinoghte.blogfa.com

  37. سلام آقاي معروفي
    …چقدر خوشحالم كه اينجا رو پيدا كردم
    فقط سمفوني مردگان رو از شما خوندم… حدودا چند ماه پيش. و اتفاقا دوباره بحثش بين دوستان شروع شده…
    و همه مون رو به ياد ايدين وجودمون انداخت…
    راستي سوجي يني چي؟
    يا حق

  38. همیشه همینطور بوده
    همه ما با هم بوده ایم..در کنار هم اما حس تنهایی هیچ وقت تنهامان نگذاشته
    حتی در لحظه های شادمانه ی پر پر کردن سکوت..
    در عمق تمام ثامیه ها تنهایی را بارها و بارها باور کرده ایم… که منینم..
    منی تنها!
    پس اینهمه ما که هر روز چون ناقوس زنگ کلیسا ..نه… اذان صبح و ظهر و شام
    بارها بر گوشمان میکوبند کجاست؟
    کسی چه میداند؟..
    „خيلي خوشحالم ميكنيد به من هم سري بزنيد“

  39. با سلام … جناب آقاي معروفي عزيز .. از خواندن نوشته هايتان يا بهتر بگويم شكوه نامه هايتان اصلا احساس خوبي ندارم .. چند وقت است به خودتان سر نزده ايد ..خودتان را شبيه آيدين كرده ايد در سمفوني مردگان(اسمش همين بود ..نه!!) … و ايران را لابد شبيه پدر براي خود مي دانيد … به نظرم در گمگشتگي گير كرده ايد اين همه مخالفت براي چيست ؟ مي گوييد زنان را زده اند ‘ با باتوم دهان آزاديشان را در راهروهاي عشق بر زمين كوبيده اند .كدام راهرو . خودتان را دور كرده ايد از واقعيت از واقعيتي كه سالهاست جريان دارد . ايران در دالان پيشرفت هر روز به پيش مي رود . اما به خودتان بنگريد چه نصيبي برده ايد از اين همه مخالفت … جز شكسته شدن و از دست دادن اعتبار به دست آمده ؟ بايد حركت كرد بايد به جلو رفت . اما شما ايستاده ا يد و لب به شكايت گشوده ايد ..بجنبيد .. نكند عاقبتي چون آيدين نصيبتان شود .. زيبا مي نويسيد اما چاشني دين در نوشته هايتان كم است .. كمي نوشته هايتان بي نمك شده .. عرضي ديگر نيست .. فاتحه اي مي خوانم و مي گذرم از اين گورستان كلمات به اميد آن كه جوابتان را ببينم و بخوانم . شاد ‘ پيروز و سربلند باشيد

  40. salam Moaleme man,
    mikhastam begam be shoma hasudiam mishe, dust dashtam as shahamate shoma kamie ham man dashtam,ta har tsche dust dashtam mieneweshtam.
    Miekhastam beguyam ke har kasie gomshodei darad ?

  41. مگر بانوي شعرهايتان آقا ! آنقدر بزرگ نشده كه دندان لق عاشقانه هاي ناب را بيندازد دور و به همين شعرهاي ساده ي صميمي بسنده كند ؟ فصل عاشقانه هاي ناب سالهاست مرده . سالهاست آقا !

  42. سلام آقاي معروفي .. شعر بسيار لطيفي بود … خيلي لذت بردم . در واقع من تا به حال كتابي از شما نخوانده ام ولي در ليست بلند بالاي كتاب هايي كه قرار است بعد از كنكور بخوانم چند كتاب از شما را جا داده ام و … به زودي مي خوانمشان ( تا دو سه روز ديگر ) . من جسته و گريخته به وبلاگتان سر مي زدم تا اين كه شما را در برنامه ي آقاي بهار لو ديدم و.. بايد بگويم خوش حالم كه حداقل اينترنتي در اختيارمان هست تا با شما و هم نظران شما بتوان رابطه ي نزديك تري داشت . ( خيلي دست و پا شكسته نوشتم! ببخشيد … )

  43. درود
    …جان!
    اول، چرا فكر كردي من “ آقاي“ تماشاچي ام؟! :))
    بعد، طلسم ها انواع مختلفي دارند… عشقي و غيره…
    معروفي خودش بهتر مي داند كه طاقت دارد يا ندارد… ما را به معشوق معروفي چه كار؟!
    این که می نویسم طلسم شده است، خود ماجرائی دارد که مجالش اینجا نیست.
    بدرود
    [ با اجازه صاب خونه! ]

  44. باز هم به تو رسيدم اين بار نه در خواب كه در بيداري اما باز هم فاصله مرا دار ميزند. از گردون تا گردون… هميشه دلم در هواي نوشته هايت بوده. امروز بازيافته امت و باور كن در اين وانفسا كه خواسته ام دوباره از خود و خانه برخيزم و در خيال آبي اسمان رها شوم در آسماني با تمام حجم نشسته اش، شادم كه تو را باز يافته ام. نزديك به 13سال پيش به من گفتي راه افتاده اي ولي ديري نپاييد كه من و تمام آنها كه دل و دستشان را در پيش تو به گرو گذارده بودند باز مانده شدند از هرچه آب وآيينه و… بود باز هم ميگويم اين بار در خانه باز يافته امت و شادم فريدون را خوانده ام وجاني دوباره گرفته ام و باز هم با تو خواهم بود.

  45. اقای معروفی. سلام. پرسشی دارم از شما که شاید پاسخش به تردید هام دست کم در زمینه داستان کوتاه پایان دهد نه اما در فعل نوشتن. زمانی که هنوز گردون چرخش تو ایران می گشت , وسواسی داشتم که ایا داستان نویسم یا خیر. یک بار فرستادم برای گردون که دیگر ماهنامه در نیامد. دو سه تا از کله گنده ها گفتندم هنوز نا پخته ام ان موقع ها. حالا اما یه عنوان دکترای مکانیک یدک کش اسم شده.
    اما پرسشم چیست ؟ بین نویسنده بودن و نبودن مرزی می توان گذاشت؟ قضاوت می شود معیاری باشد؟ کاش داوری در کار بود و ان داور شما باشید. بدون ردای شوم قاضیان که انها برای کشتند و شما خلق می کنید. لطفا راهنما ی کنیدم. ارادتمند شما

  46. marhami bood bar del’e zakhmiam!
    eykash ou ham mesl’e to minevesht!
    shabhaii ke gozarandam ba delshore o tashvish bood ,na aram ,na ,,,,,,va na aman!

  47. سلام
    تو روخدا بهم نخندين
    شناختين؟
    روشنكم
    بعدشم كه هيچكس شدم
    الان اين اسمو واسه خودم اختراع كردم
    خب يكي هم اين وسط هست كه هنوز اسمشو پيدا نكرده!
    حالا چه طوره؟
    جمانه شيوا
    عجيبه؟
    خب معنيشم خودم كردم
    🙂

  48. سلام عباس آقاي معروفي
    من شاهسواري هستم اما نه آن شهسواري كه در تهران مي نويسد وكتاب پاگرد را بيرون داده . من حسين برادر كوچكترش هستم كه روزي توي خوابگرد داستاني با نام “ دستمال كاغذي مچاله خوني „ازش آورده شد و آقاي معروفي كه شما باشيد نظري نوشتيد . بگذريم . احتمالا فراموش كرده ايد. همانطور كه من فراموش ميكنم ششصدمين باري كه محرم شش سال پيش آب خوردم كي و كجا بود .
    من 20 سال از خدا عمر گرفته ام و سوالاتي در مورد داستان ذهنم را مشغول كرده. همين شد كه وبلاگي به نام دستان و آدرس بالا خيلي اتفاقي درست كردم . رك بگويم دوست دارم سري بزنيد و اگر خوشتان آمد لينك بدهيد .قدمتان به روي چشم. يا حق.

  49. سلام آقای معروفی.
    من یک طرح دارم در باره عشق و دوست داشتن:
    “ دوستت دارم
    به همین یک دلیل ساده“
    اگه فرصت کردید سری هم به من بزنید

  50. سلام
    آقاي معروفي ميشه بگيد سمفوني مردگان رو از كجا ميشه دانود كرد
    دوست عزيز،
    سمفونی مردگان را می توان خريد.

  51. سلام….بچه كه بودم اين قدر كنار ميز كار پدرم مي نشستم تا….تمام ميز را حفظ بشوم…تا يادم بماند ..كه چقدر بودن سخت است….يا حق

  52. من بينهايت معتاد سمفوني مردگان بودم و چهار بار خوندمش و اينكه اي كاش شما در وطن بوديد…

  53. سراغتان را از حافظ گرفتم آمد:
    چرانه در پي عزم ديار خود باشم چرانه خاك سر كوي يار خود باشم
    غم غريبي و غربت چو بر نمي تابم به شهر خود روم و شهريار خود باشم
    چرا كه نه؟اين دوره هم مي گذرد .

  54. می آیم در وبلاگتان
    وآنقدر کامنت می گذارم
    که صدایتان در بیاید .

  55. سلام آقاي باسي… اسم وبلاگت ستاره مي خوره و پررنگ ميشه, يعني اينجا نو شده… اما چرا خبر تازه اي نيست اينجا؟
    خبر تازه ايي بيار, خبر تازه و نو شدن
    نرگس عزيز،
    کسی وبلاگم را پينگ کرده بی دليل.
    مرا ببخشيد.

  56. با يه سلام ساده….
    سلام
    اميدوارم حالتون خوب باشه.
    من خيلي خيلي دلم ميخواد دو روان سمفوني مردگان و تماما مخصوص شما را بخونم اما نتونستم توي اينترنت پيدا كنم. ايا امكانش هست كه لطف بفرمايين و منو راهنمايي كنين؟

  57. استاد چند بار بايد يك مطلب را خواند و باز با آن تازه شد @
    چند بار مي شود در يك رودخانه شنا كرد و باز هم بتواني در آن رود حتي روحت را هم خيس كني .
    شبير
    استاد در ضمن وبلاگي به راه انداخته ايم در باب ديالوگ دوست داريم نظرتان را راجع به آن بدانيم !
    شاد زييد

  58. سکوت شب
    سنگین می بارد
    خون
    فواره می زند و
    ساز شکسته
    آرام می نوازد:
    عشق
    در این دیار
    اصل نیست…
    دلت بهاري

  59. در شب، آغازگر آفرينش
    ابرها كنار ميروند
    و مردي خود را از هلال ماه به دار آويخته
    قطره اي از خونش ميريزد بر ترک هاي كوير
    كمي با من مدارا كن …

  60. به احترام همه ی کسانی که قلم شان را نفروختند و افق سبز نگاهشان نشیمن آزادی و آزادگی است . به احترام عباس معروفی که …..
    ما را کنار چاه زمزم خود کشي کردند
    ما را کنار چشمه با هم خود کشي کردند
    يک عده را کم کم به راه راست آوردند.
    يک عده را بردند و در دم خود کشي کردند.
    آقا… (لفظ آقا زاده ممنوع است)
    الفاظ بد را توي عالم خود کشي کردند.
    هر واژه ي ممنوع (مثل رانت) را خوردند
    گويندگان واژه را هم خود کشي کردند.
    – ميهن!
    – پَر!
    – آقا زاده!
    – پَر
    – اموال مردم
    – پَر
    مَردم بدون پر به ماتم خود کشي کردند.
    اين بيت قبل از بيت هفتم با تو مي گويد
    يک عده را يک عده با سم خود کشي کردند
    در بيت هفتم شعر و شاعر پر گشودند و
    من را به جرم واژه کم کم خود کشي کردند.
    تا پاي چوب دار با پاي خودم بردند
    آن وقت با دار و ندارم خود کشي کردند.

  61. سلام بر استاد عزیز
    راستش من رمز خلاقیت را می دانم
    این را که شما هم خلاقید و هم نابغه هستید
    اما این را برای کسان زیادی می نویسم تا بدانند چگونه می توانند به
    آفرینندگی دائم دست بزنند
    باشد تا بیایند و بخوانند
    با تشکر
    من هنوز اسممو پیدا نکردم.
    پیداش می کنم.

  62. قبلا ها بهتر جواب مخاطبان را مي داديد…حالا كه زده ايد به خط راديئو امريكا ديگر تحويل نمي گيريد!!!

  63. سلام نوشته تون خيلي پر مغز بود قلم شيوايي داريد خوشم اومد عميشه موفق باشي و با پشتكار به كارت ادامه بده
    حرف آخر
    به ما هم سر بزن خوشحال ميشيم

  64. سلام. با آن که حق دارم دل خوشی از شما نداشته باشم چرا که آخر سوالات مرا بی جواب گذاشتید و تحقیق من بی پایان ماند باری همیشه به بلاگتان سر میزنم و آرزو میکنم او هم در من منزل یابد.

  65. سلام
    آیا عشق و شاعرانگی با زندگی تناسبی دارد؟
    آیا باید همچنان عاشق بمانیم حتی اگر نخواهیم و رنج بکشیم؟
    آیا طلاق یک راه حل منصفانه است؟
    با این مطالب چشم به راهم
    چگونه رابطه را بشکنیم بدون اینکه خود شکسته شویم؟

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert