روزنامه Welt آلمان در صفحههای فرهنگی شماره يکشنبه خود گزارشی دارد از جام جهانی فوتبال. از هر کشوری يک نويسنده انتخاب کرده تا مقالهای دربارهی فوتبال کشورش و جام جهانی بنويسد. خاوير مارياس برای اسپانيا، هنينگ مانکل برای سوئد، آندرهيی کورکف برای اوکراين، آنتونيو لوبو آنتونيس برای پرتغال، بورا کوسيک برای صربستان، خوان ويللورو برای مکزيک، و… من برای ايران.
خانمی که دبير صفحههای فرهنگی اين روزنامه است موقع حرف زدن چنان هيجان و شور داشت که همان لحظه شروع کردم به نوشتن. نوشتن موضوعی آزاد در يک نشست، بی کم و کاست نشانگر حس و حال من از فضای ورزش و دل و وطن و غربت، همينی که هست.
از سالن المپيک برلين برمیگردی. مسابقهی هاکی جوانان بود، رفته بودی بازی پسر دوستت را ببينی. برلين حالا سرد شده، برج المپيک هيتلری قد کشيده برابرت. ياد جملهای از خمينی میافتی: «من خودم ورزشکار نيستم ولی ورزشکارها را دوست دارم.» و تصوير هيتلر جلو چشمت جان میگيرد؛ همينجا در ميان جمعيت دختر بچهی خوشگلی را بغل کرده و میبوسد. چشمهاش میخندد، تمام صورتش میخندد. همه هياهو میکنند و کف میزنند.
يکی بچهها را دوست داشت! ديگری ورزشکارها را! استالين هم شاعرها را دوست داشت! برای همين در اين چند سال فقط پانزده شاعر و نويسنده ايرانی به شکلی توهينآميز به قتل رسيدند، چون جانشين خمينی شاعران و نويسندگان را خيلی دوست دارد.
در همين روزهايی که گذشت سالگرد قتلهای زنجيرهای بود. پسر رفيقم از تهران تلفن زده بود و صداش غمگين بود: «اجازه نمیدهند برای پدرم مراسم سالگرد بگيريم.»
پارسال هم اجازه ندادند. اينجا مراسم گرفتيم، در برلين. پدرش شاعر بود، سال اول دانشگاه استاد خودم بود. بعدها در مجلهام همکارم بود. با طناب خفهاش کردند.
چقدر برج عبوس فاشيستها بلند است. برلين سرد شده يا من سردم است؟ تا به حال از نزديک مسابقهی هاکی نديده بودم. چقدر تماشای ورزش خوب است، در تمامی سالنها بیوقفه مسابقه بود. دخترها و پسرها بزرگ میشوند. پسر دوستم از پنج سالگی شروع کرده. حالا جوانی است که میخواهد پرچم آلمان را بلند کند. امروز آسيب ديده بود و نمیتوانست بازی کند. تيمش باخت. بهش گفتم: «ناراحت نباش موريتس. ورزش هم مثل عشق، برنده و بازنده ندارد. فقط بايد خوب بازی کرد. هر تيمی که میبازد از ميدان میرود کنار تماشاگران، و برای تيم برنده کف میزند. همين قشنگ است. هر چيزی يک قاعدهی بازی دارد. فوتبال، هاکی، رمان، عشق، زندگی. هرکدام قاعدهی ويژهی خود را دارد. فقط وقتی میروی بانک که قبض برق يا اجارهی خانهات را پرداخت کنی ديگر در قاعدهی بازی نيستی. آنجا زندگی جدی میشود، نه اينکه بقيه شوخی باشد، نه. شوخی نيست، بازی است.»
سياست و ايدئولوژی و بوی پول فضای ورزشی را مسموم میکند، جدی و عبوس، مثل برج بلند فاشيستها. وقتی کسی با قبض ايدئولوژی تيم فوتبالش را ببرد به ميدان مسابقات جهانی، يعنی قاعدهی بازی را بلد نيست، يعنی دروغ میگويد، ورزشکارها را دوست ندارد، ايران را دوست ندارد، خودش را هم دوست ندارد.
گاندی خودش را دوست داشت، تنش را هم دوست داشت، عشقبازی را هم دوست داشت. گاندی هند را مثل تنش دوست داشت، و در هند پرستندگان خدا هند بودند، هنرمندان هند بودند، سينما هند بود، ساتيا چيترای هند بود، مردم همه هند بودند، اما انگلستان هند نبود، خودش رفت.
از کنار برج عبوس المپيک رد میشوی، به دوستت نگاه میکنی: «من خودم ورزشکار نيستم ولی…» و او باز میخندد. ياد آن روز میافتی که خمينی در هواپيمايی به مقصد تهران از تبعيد باز میگشت که انقلاب را رهبری کند. خبرنگار پرسيد شما پس از سالها زندگی در تبعيد به وطن برمیگرديد چه احساسی داريد؟ نگاهش کرد و گفت: «هيچ!»
همينجورها بود که بعد از انقلاب هر آخوندی شد رييس يک فدراسيون. هر کس زورش بيشتر بود فدراسيون مهمتری را زير پر گرفت. يک آخوندی هم بود که پرونده دعوا و چاقوکشی داشت. او را گذاشتند رييس فدراسيون بوکس. و بعد ايدئولوژی حکومت اسلامی به فدراسيونهای مختلف ورزشی تزريق شد.
فدراسيونها در قالب معرفت ورزشی اداره نمیشود، اخلاق حکومتیست که حرف اول را بر سر بازيکنان و تماشاگران ديکته میک
ند. اينکه تيم ملی کشورم برابر تيم اسراييل حاضر نشود، نشان از اخلاق غير ورزشی است، نشان از حضور ايدئولوژي در ميدان بازی فوتبال است.
تداخل بازیها قشنگ نيست، انسانی نيست، مثل روزی که آمبولانسی آمد به طرف تظاهرکنندگان، در عقب آمبولانس باز شد و مردان مسلح ريختند پايين، و رگبار بستند.
گراهام گرين هم اين تصوير را در جای ديگری میسازد، در ويتنام. وقتی امريکايیها میخواستند محلهای را در ويتنام منفجر کنند، بمب را در اسباببازیهای پلاستيکی پنهان میساختند، اسباببازیهای قشنگی که با ديدنش چشم بچهها از شادی برق بزند.
در ايران علاوه بر مشکلات همهجايی، درهم ريختگی قاعدهها بزرگترين لطمه را به تيم ما زده است. در فضای فوتبال ايران روح ورزشکاری تخريب شده است. ايرانیها معمولاً کار جمعی بلد نيستند. در کارهای انفرادی آدمهای برجسته داريم. کشتیگير خوب داريم، فوتباليست خوب داريم، ولی تيممان متحد نيست، حزب نداريم، سنديکا نداريم، کار جمعی نداريم. همين حالا در اينترنت گزارشی از يک روزنامه پرتيراژ تهران میخواندم: «مربيان ليگ خواب ماندند»
چند بار به تيتر و عکس سرمربی تيم ملی نگاه کردم. دلم گرفت از اين گزارش: «ساعت ده و نيم صبح است و سرمربى تيم ملى تك و تنها در مركز قسمت جنوبى ميزگردى كه ادارهاش را بر عهده دارد نشسته. عكاسها لنزشان را روى او تنظيم مىكنند تا جلسه آغاز نشده، عكس روز را بگيرند؛ اين جلسه همانديشى سرمربى تيم ملى با مربيان ليگ برترى است، اما ظاهراً اكثر دوستان خواب تشريف دارند…»
و همين چند وقت پيش بود که تماشاگران موقع خروج از استاديوم با درهای بسته مواجه شدند و بسياری زير دست و پا مردند. رييس پليس پس از واقعه گفته بود برای پيشگيری از تظاهرات سياسی اين اقدام امنيتی صورت گرفته بود. و رژيم ايران به جای رشد ورزش و مبانی انسانی همهی همتش را دارد صرف ساختن بمب اتم میکند.
برج المپيک را نمیبينی. به طرف خانه راه میافتی. انگار جام جهانی فوتبال شروع شده و بايد زود برسی تا تماشای بازی را از دست ندهی.
هر آدمی وطن خويش است، هر آدمی پرچم وطن خود را به دست دارد، گونتر گراس برای تيم آلمان هورا میکشد، آندرهيی کورکف برای اوکراين، من اما نويسندهای پناهندهام، در مسابقهی فوتبال بين ايران و آلمان هرچه فکر میکنم، دلم میخواهد تيم وطن من خوب بازی کند و ببرد. اما وطن من کجاست؟
WELT AM SONNTAG; NR. 50 – 11 Dezember 2005


32 Kommentare
تلخ مثل يه دردنامه.
salam… man modatiye ke internet too khoonam nadaram, banabar in age mataleb ro mikhoonam ama forsat nazar neveshtan nist. emrooze be hesabe deltangi goftam ahvali beporsam va begam ke hamchenan moshtariye in weblogam. ghorboone shoma…babune
سلام شبنم عزيزم،
من هم مرتب نوشته هاتو می خونم. نمی دونم کار تئاتر و زبان و اين چيزها خوب پيش ميره؟
عباس معروفی
تلح و مطمئنا دوست داشتني…
تلخ بود خيلي
عباس جان سلام.
با این که مدتی باهات تماس نداشتم، اما مثه سایه دنبالت می کنم. موضوع تازه ات جالب بود بخصوص اونجا که نوشته بودی ایرانی ها معمولا کار جمعی بلد نیستن اما در کار انفرادی استادند… تازگی بار دیگر سمفونی مردگان را خواندم. پس از این سال ها چه خوب بود، چند خطی هم در وبلاگم نوشتم اگه وقت کردی سری بزن. همین. برایت آرزوی سلامتی می کنم.
علی آرام.
هر وقت مي بينم آمريكايي ها پرچم كشورشان را زده اند سر آنتن ماشين.. دم پنجره.. روي لباس زير و روشان.. دلم مي گيرد.. چرا من نمي توانم پرچم داشته باشم.. اصلا دلم مي خواهد پرچم داشته باشم روي انتن ماشينم ؟؟ چرا بايد .. اين همه دور از جايي باشم.. كه مي توانم تويش با راننده تاكسي هم حرف بزنم.. چرا بايد به خودم تلقين كنم.. غريب بودم.. بهتر است…
نوشته شما خيلي سوزاند.. مثل اسيد سولفوريك رقيق…
دوست گرامي
پاسخي براي سئوال انتهاي اين پست شما در وبلاگم نوشتم .
اگر مايل بوديد بخوانيدش . نانا
عزيزم، نانا!
باور کنيد اين چيزهايی را که شما در صفحه تان نوشته ايد می دانم.
من اين مطلب را برای آلمانی ها نوشته ام. شما فارسی اش را خوانديد، ولی به يک چيز توجه نکرده ايد حتماً. من مهاجر نيستم، من برای فرار از ايران فقط 24 ساعت وقت داشتم، تازه اگر سفير آلمان از پاويون می رفت و به قسمت مسافران عادی نمی آمد نمی دانم کجا گم و گور می شدم.
اگر سفير آلمان مرا قدم به قدم همراهی نمی کرد، شايد با آن نگاه شما چه اهميت داشت؟ شهيد می شدم؟
من از مرگ نمی ترسم، از ابتذال وحشت دارم.
زبان مادری هميشه زبان مادری است، حتا اگر شما مثل بلبل انگليسی حرف بزنيد.
دو تا سئوال هم از شما دارم.
اول اينکه بلبل چه جوری انگليسی حرف می زند؟
دوم اينکه چرا اينهمه علامت سئوال و تعجب در نوشته تان گذاشته ايد؟
بخدا علامت سئوال يا علامت تعجب يکيش هم کافی است، مثل تخمه آفتابگردان، تا صبح هم بشکنيد همان مزه را می دهد.
خب نشکنيد!
خوش باشيد و سلامت و ايرانی.
با مهر/ عباس معروفی
سلامي .درباره پاراگراف اخر راستش شخصا براي من مهم نيست گونتر گراس براي المان هورا بكشد. اينكه وطن شما كجا بايد باشد نميدانم اما بنظرم وطن گزينشي سرنوشتانه است نه بيش. كثافتكاريهاي انسانهايي كه بنام مسووليت همه كار در ان محيط ميكنند و انها نيز به وطن معتقدند نميتواند مرا بسوي اين پرسش كه وطن من كجاست پيش ببرند . نميدانم هم چرا گونتر گراس هورا ميكشد شايد هانريش بل هورا نميكشيد كه ميداند . غير اين انچه مسووليت ما را معني ميكند اشنايي ما با يك دايره ي محيطيست كه در ان زيسته ايم و ب امكان بودن و زندگي بخشيدن به ان محيط را داريم امكانات روابط انساني ان اشناييم و مسووليتي كه ميتوانيم در ان دايره بپذيريم و از ان نگريزيم البته اگر محال نباشد كه اكنون اينگونه اين پديده ي محال ميتواند ديده شود و شما در قسمت اول نوشته ي تان هم انرا اورديد البته بسياري به اين محال باور ندارند بسياري هم به توصيف توصيف محال تاييد دارند زندگيشان در ان دايره ي محيطي با زندگي من در هزاران كيلومتر دورتر تضاد ارزشي ندارد گرچه سخت است .در حاليكه بسياري اين محال و دليل هاي سياسي حقيقي شما را پوزخند ميزنند ولي خود در محيطي هزاران كيلومتر دورتر از انجا مانند من و شما ميزيند در ميحيطي كه برايشان محال نميافيرند و خود با فلسفه ي محال افريني زيركانه به سوي موفقيت هاي تيتري پيش ميروند.
و ولي بنظرم وطن گزينشي ارادي ما همانند تيم هاي مسابقه فوتبال ميماند مانند مسابقه و نكات پنهان درون ان كه طبقات بالا و پايين و دستهاي اشكار و اشكار و پنهان جاي ميگيرند. راستش من دلم ميخواهد همه ي تيمها ببرند و همه خوب بازي كنند و نه درين فوتبال نه درين فوتبال هم هيچ ارزويي ندارم جدا از مطلب وطن گزيني . كاش ميشد همه مانند تيم هاي دانشگاهي با هم بازي ميكردند ولي خب ديگر گونتر گراس هورا ميكشد…
راســتی کـدوم تـیم بـبـره مـن بـیشـتر خـوشـحال خـواهـم بـود ؟؟ ایـران یـا آلـمان ؟؟
از یـک طـرف کـشـوریست که در اون بـدنـیا اومـدم ولـی بـجز رنـج و عـذاب از خـودش و مـردمـش نـدیدم…. در طـرف دیـگر کـشوری که بـا چـسـب بـهش چـسـبونده شـدم امـا تـمام درهـا رو بـروی مـن باز کـرده و مـن رو در آغـوشـش گـرفـته…. پـرسـش بـجائی است کـه „وطـن مـــن کـجـاســت؟؟“
سلام آقای معروفی.
بی نظیر بود.
…
اما وطن من کجاست؟
مرسی
سلام آقاي معروفي عزيز… دلم براي وبلاگتان حسابي تنگ شده بود. و نمي دانم چرا وسط اين همه بدبختي حضور خلوت انس هم يادم رفت… اين جا كه آمدم مثل هميشه در وقت دلتنگي ام آمدم… يادم هست يكبار كه شايعه كرده بودند قرار است تهران زلزله بيايد و ما را به سر حد مرگ ترساندند… زيبا دلداري ام داديد… باز هم به دلداري تان محتاجم انگار… و اين بار چشمان بي گناه دوستان و همكارانم با دستمال تيره قانون اين ديار… بسته شد… و مهره هاي نازك پشت ما از حس مرگ تير
مي كشند… يكي شان كه سالهاي سال دنبال اين وزير و آن سفير دويد تا خبري و گزارشي بگيرد حالا حتي خرج شب هفتش را هم ندارد… و ديگري … آنقدر استخدام نشد… كه حالا استخدامش كردند… دلم براي آن چهره هاي جوان سوخته و آن فيلمبردار بدون پا و آن خبرنگار خوش قيافه اي كه از روي دندانش شناختند… و همه شان تنگ است و سوخته… دل گرفته ايم عباس معروفي عزيز. و مثل هميشه با تو تقسيمش كردم.
ستاره عزيزم،
باز تو هستی که در آن پهنه ی سياه و دودآلود سوسو می زنی آنجا. تو و همه ی بچه های خوب من که هنوز هستيد.
می بينی؟ اينجوری من مثلاً درباره ی فوتبال و جام جهانی شادی می کنم. نمی دانم چی بايستی می نوشتم.
همينی که هست؟
عباس معروفی
سلام. عباس چقدر تلخ حرف ميزنه؟ يك كم از واقعيت دوره/ راستي از هاكي گفته بودي نمي دونم ميدوني يا نه هاكي تو سنگسر شده يك قطب مهم چند تا از بازيكنان تيم ملي بچه هاي سنگسرند و تيم هاكي سنگسر اكثرا قهرمان ليگ
ورزش تو تمام دنيا به سياست آلوده شده و مختص ايران نيست/
هر جا دلت براي آب و خاك و مردمش مي تپه همانجا وطن توست حتا اگر چند رشته كوه از ان دورتر باشي
ديگر اينكه سلامت باشي و سبز
سلام آقای معروفی. دی ولت یکشنبه ها منتشر نمیشه. یا شایدم من اشتباه می کنم. میشه لطفن تاریخشو بفرمایین. مرسی. نادر
نادرخان،
انتهای مقاله اسم و شماره و تاريخ نشريه را نوشته ام که.
عباس معروفی
يه دستي زدم ميخواستم ببينم عاشقين يا الكلي شعر عاشقانه ميگين واسه جلب توجه. اما خوب ترسيدين ها فوري صفحه عوض كردين. عشق ممنوعه ؟ دلم سوخت ببخشين هميشه مردم آزار نيستم.
در مسابقهی فوتبال بين ايران و آلمان هرچه فکر میکنم، دلم میخواهد تيم وطن من خوب بازی کند و ببرد. اما وطن من کجاست؟
آقاي معروفي! فقط مي توانم متاسف باشم ازين كه وطنتان را گم كرده ايد. وطن شما اين جاست: ايران! نكند شك داريد؟!
وطن. سياوش. حسينا. اسماعيل. وطن
linke neveshteyetan ra hamrahe commnet bi ejazeh dar weblog gozashtam
عباس معروفي مرا هم مي خواند؟
عباس معروفي خانه ش را روزي باد با خود برد. مثل موهاي حسينا. عين دل هزار تكه ي من يا آيدين. عباس معروفي من خانه م را بي شما نمي خواهم. من كتاب هاي درسي را سال هاست در همدردي با آيدين آتش زده ام.
من نمي خواهم انقدر از اين سوي به آنسوي پرتابم كنند. مي خواهم نعره بكشم „ثقل زمين كجاست؟ من در كجاي جهان ايستاده م؟“ مي خواهم از عباس معروفي بپرسم: عباس جان! از مجيد چه خبر؟ مجيد قورباغه رو مي گم. آقاي مهدوي سلامت رسوندش به مرز؟ عباس معروفي براي شما مي ترسم سوار ماشين نشوي يكوقت. توي استاديوم فوتبال هم نروي براي حفظ امنيت تماشاگران ممكن است همه را ببندند به تير. راستي هواپيما هم اين روزها امنيت سابق را ندارد. عباس معروفي مراقب باش.
اي كاش شما هم هنر را از سياست جدا مي كردي. يا مقالات سياسي را جاي ديگر مي نوشتي. ما هنوز مي ترسيم .
وقتي به اينجا سر مي زنيم وحشت داريم نكند فردا بيايند به ما دسبند بزنند. يا از كار بيكارمان كنند.
يه فكري واسه ما بچه هاي توي ايران بكن . دوستت دارم
دوست ناشناس!
سعيدس سيرجانی را چه جوری از مردگان جدا کنم؟ ميرعلايی را چه جور؟
اين نظام مرگ کاشته است و درو می کند.
گندمی در کار نيست.
مرگ جز مرگ نمی بافد.
و ترس؟
خواهر کی بود؟
نترس عزيزم.
عباس معروفی
سلام استاد ….. اوف ….. چه دلی دارید شما ……. همین دیشب فیلمی از هیتلر می دیدم . آیا روزی ما هم از این روزها فیلمی خواهیم دید ؟!
آقای معروفی هرجا که دلتون بگه وطنتونه. اما اگر ایران وطنتون نیست به خودتون این حق رو ندین که در مورد فوتبالش بنویسین. اجازه بدین نویسندهی دیگهای که هنوز باور داره ایران وطنشه بنویسه
درست است درهم ريختگي قاعده ها، لپ مطلب را ادا كرديد آقا.
مي دانيم كه فوتبال روح جمعي ملتهاست، فوتبال برزيل مظهر موسيقي و غنا و رقص پاهاست، نجابت فقر است و زيبائي قناعت.
آلمان، نظام سازمان يافته ي عقل است، ديالكتيك هگل است و دورانديشي آريائي.
كامرون خشونت غريزي صحراست. فرانسه شور است و احساس است و رمانتيسم.
ايران چيست؟ چه چيز فرهنگ و تاريخ و جغرافياي ما در اين پديده ي غالب جهاني محسوس است؟ فقط درهم ريختگي است، معجوني است فراهم آمده از بحرانها.
درست است، ما در كارهاي جمعي هرگز موفق نبوده ايم، اين را تاريخ ما مي گويد، از هدررفتن جنبش مشروطه گرفته تا شكست نهضت ملي و جنگ، كه در جنگ اگر ابتكارهاي آن تك و توك مردان بي ادعا نبود، ارتش مكتبي هرگزا قابليت سامان دادن اوضاع را نداشت،
و حالا چقدر مي توان به نبوغ امثال اينان تكيه داد؟ چقدر مي توان دل خوش كرد به حركات انفرادي امثال خداداد؟ چقدر مي توان با دعاي خانواده هاي شهدا به ميدان رفت؟ تازه مگر جنگ است اين ميدان؟ نبرد حق و باطل است؟
يادم آمد در بازي ايران عربستان كه يك پنالتي به سود ايران اتفاق افتاد گزارشگر نادان چنان فرياد الله اكبر سرداد كه انگار فرمانده سپاه دشمن كشته شده است، و كسي نبود بگويد آقا اين بيچاره ها كه خود از سرزمين وحي اند و بعضا اولاد پيغمبر،
و ديديم كه پنالتي مهار شد و الله اكبر كار دستمان داد.
شرم آور نيست آيا اين نگاه احمقانه به فوتبال؟
از اينها بدتر، در دهان خاكپور زبان بسته بگذارند كه در بازي با آمريكا با نيت پنج تن وارد زمين شديم و برديم، خب، اگر اين نيت ها اينقدر كارساز است در ورزش چرا ما قهرمان جهان نمي شويم؟
سرد است عباس، سرد
كنار آتش هم مي لرزيم، گاه كه پيكر فرهادت را دست مي كشم مي فهمم چه سرمائي در تنت وزيده است در استبداد آن سالهاي سرد.
تلاشي توانفرسا و عنكبوت وار در پي تنيدن راه خويش، كه تو هميشه مرد راه بوده اي، بهتر بگويم: تنها مرد راه.
چه آنگاه كه چراغت در اين بيغوله روشن بود و چه حالا كه جائي كنار راين ،روغن جانت را سوختبار حرمت لگد شده ي اين تاريخ مي كني.
تاريخ ما بيقراري بود عباس
نه باوري، نه وطني.
سلام آقاي معروفي……
مثل هميشه عالي…….
ممنون…………………
روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت
روزي كه كمترين سرود بوسـه است
و هر انسان
براي هرانسان
برادرياست .
روزيكه ديگر درهاي خانهشانرا نميبندند
قفل افسانهاي است
و قلب براي زندگي بس است
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو بخاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي .
روريكه آهنگ هر حرف ، زندگي است .
تا من بهخاطرآخرين شعر رنج جستوجوي قافيه نبرم
روزيكه هر لب ترانهاي است تا كمترين سرود ، بوسـه باشد
روزيكه تو بيايي
براي هميشه بيايي
و مهرباني با زيباي يكسان شود
روزيكه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم . . .
و من آن روز را انتظار ميكشم
حتي روزي
كه ديگر
نباشم .
نباشم… نباشم… نباشم
شاملو
بگذارید این وطن دوباره وطن شود
هیوز گفته بود و شاملو فریاد میزد
اما عباس جان برای ما کلمه „دوباره“ یادآور کدام روزهای وطن است
سرزمینی که همیشه در دل رویاها بوده
و چه فصلهای غمیگینیست فصلهای ویرانی رویاها
باز میشنوم
رویاها تو از دست نده …
هیوز میگوید شاملو فریاد میزند.
آقاي معروفي عزيز
من كاملا شما را درك كي كنم.وطن ما گم شده است“من با تاب/ من با تب/ خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام“!
عصباني تان کردم استاد؟ بی دقتی ِ مرا می بخشید؟
نادرخان!
من و عصبانيت؟
سلام. مانند همیشه مطلب شما را قورت دادم. آقای معروفی! چرا بقیه نویسندگان و هنرمندان و آگاهان ایرانی، چنین انتقادی به این سرزمین و جریان حاکم بر آن نمینگرند؟
من نگرانم. من خیلی نگرانم!
vaghti Avalin satre poste shoma ro khondam nagahan in jomle be zehnam omad (va man ham az iran) dar oje na bavari hamin jomlaro dar khate sevome maghalatoon khondam ,shoma marde nazanini hastid be shate in ke mano az dahanetoon bendazid .fekr nemikonid in vaje tekiye kalame shoma shoode.dar zemn akharin jomle maghalatoon khaili jaye harf dare. har kesi vatani dare hatta age panahande bashe va dar tabeed!
آقاي معروفي
كسي كه زندگي رو بلعيده باشه حرفهاش هميشه از جنس زندگي هستش و چقدر خوب مي تونه با هرچيزي كه عليه زندگي هست مبارزه كنه. هميشه! چه وقتي رمان تلخي مثل سمفوني مردگان مي نويسه چه وقتي شعر مي گه و چه وقتي از سياست حرف مي زنه.
يك سلام و خسته نباشي به نويسنده اي كه بهش افتخار مي كنم.
فقط خون جگر!!
سلام آقاي معروفي
توي يه كتابي ميخوندم كه داستان خوب اونيه كه هر موقع تمومش كردي دلت بخواد گوشي تلفنو برداري و با نويسندش در موردش صحبت كني من وقتي براي اولين بار سمفوني مردگانوخوندم همين حسوداشتم دلم ميخواست ساعتها از ظلمي كه به ايدين شده باهاتون حرف بزنم و گريه كنم در مورد سال بلوا هم همين حس با من بود من نوشا را ميشناختم انگار جزيي از زندگي من بود .ممنونم از شما به خاطر وجودتون .