جستجو

نامه‌ها



می‌دانی وقتی برات نامه می‌نويسم يک دور آن را می‌خوانم تا ببينم همه‌ی جمله‌ها با تو نوشته شده يا شما و چقدر از اين غوطه خوردن بين تو  و شما لذت می‌برم.

هيچ‌کدام از نامه‌هات به دستم نمی‌رسد سال‌هاست که معلولان جنگ اداره‌ی پست را اداره می‌کنند نامه‌ها از زير ذره‌بين می‌گذرند تا نام من و ياد تو پاک شود سخت تنها می‌شوم خودم را بغل می‌کنم.

تا به حال ديده‌ای کسی به راهزن خود عاشق شود آقای من؟ راهزن باش و ببين!

از ميان نفس‌هام می‌آيی روی ميزم لابلای کلمات می‌رقصی و هروقت دست می‌برم لای موهات برمی‌گردی توی سينه‌ام راه می‌افتی در جوهر  سبزی که تو را برای تو می‌نويسد.

سير نمی‌شوم مست می‌شوم می‌خواهم با خنده‌ات راضی باشم از سهمی که در جهان دارم.

هيچ‌کدام از نامه‌هات به دستم نمی‌رسد بانوی من سال‌هاست يادت رفته!

Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp

21 Kommentare

  1. چقدر خوبست نامه نوشتن . براي كسي كه ميان من و او پرده اي اگر هست ، پرده نجابست. چقدر خوب شعر و نامه مي نويسيد. مثل قصه هايتان. كاش همه نامه هاي همديگر را چند بار مي خوانديم. شايد تفاوتي مي كرد.

  2. گاهی که در خیال دامن تو غرق می شوم
    دست کودکی ام می رود
    میان سوراخ لانه ی گنجشک های تیر ماه
    دلم تنگ می شود
    برای گردشی خوابگونه با تو در جاده های خیس شمال
    جایی میان قامت البرز
    شاید هنوز خاطره ی من دود می کند
    می چرخی
    دست و دهان من در اشتیاق پرنده و اضطراب مار می لرزد
    اگر چه هیچ خبری از من نیست
    می بینی ام با چشم های کپک زده پشت یک درخت
    روی پل و پیاده روهای آن همه دیدار
    پیش پلاک ها و نرده های زرد
    هر چه هر جا نشانه ای گم است در گذشته ی چشمانت
    پیدا اگر نشد بچرخ
    در ستون حوادث روزنامه های عصر
    در آمار متوفیان پزشکی قانونی
    اگر ندیدی ام سری بزن به اداره ی پست و تلگراف
    آنجا بسته ای خطی خاکستری
    از مبدا گورهای نامکشوف دسته جمعی سال…

  3. مى خواستم نظرتان را درباره عباس معروفى و موضع او را در قبال انتخابات بدانم. ديد او نماينده يك جريان بود، شما اين قضيه را چه طور مى بينيد؟
    متاسفانه معروفى هنوز كودك است. او در دانشكده هنرهاى دراماتيك چند ماهى از شاگردان من بود و خودش گفته است كه سپانلو در كتاب سمفونى مردگان به من كمك كرده است. بعدها خود من هم كتاب او را به عنوان بهترين كتاب سال معرفى كردم. در هر حال، معروفى بچه مانده است در معرض بادهاى مخالف. تجربه اى ندارد و تحت تاثير ديگران قرار مى گيرد. وقتى از اينجا رفت به او انگ زدند، از آنجا آمده اى پس بايد تندروى كنى! سر كنفرانس برلين آمد دنبال من و مرا برد به كلن. به او گفتم: خجالت بكش، چرا با اينها هم صدا شده اى؟ در كنفرانس برلين ما چند شاعر و نويسنده متهم بوديم كه دولتى هستيم. جورى يكصدا فرياد مى زدند «مرگ بر گنجى» كه حالا فكر مى كنم، گنجى نبايد به خاطر اينها بميرد براى اينكه آنها فقط مرده ما را مى خواهند. همان بچه هاى خارج از كشور را مى گويم كه آن شلوغ بازى را راه انداختند. در سالن فرهنگ هاى برلين حدوداً هزار نفر جاى مى گيرند. اينها يك رديف بودند، يعنى كمتر از صد نفر! يك صدا مى گفتند، مرگ بر گنجى و بيشتر به او فحش دادند. معلوم بود كه آنها فقط به مرگ آدم راضى هستند و در پى هيچ حقيقتى نيستند. همان شب در مصاحبه با بى بى سى گفتم: «اين پايان پيوند آنها با ايران است. » تا به حال فكر مى كردم نظرات اصول قابل بحثى دارند. گفتند طرفدارى يا نه؟ هيچ كس جرأت حرف زدن نداشت. يكى از آنها آقاى معروفى چون دو دفعه از همان چپ ها كتك خورده بود، مجبور به تندروى بود. از قول من به او بگوييد: «لطفاً در سياست دخالت نكن.» …
    http://www.sharghnewspaper.com/840622/html/litera.htm

  4. كه ايم و كجاييم
    چه مي گوييم ودر چه كاريم؟
    پاسخي كو؟
    به انتظار پاسخي
    عصب مي كشيم
    و به لطمه ي پ}واكي
    كوه وار
    در هم مي شكنيم
    شاملو

  5. سمفوني مردگان را دارم مي خوانم. چنان مبهوتم و مست كه دلم نمي خواهد اين مستي از سرم بپرد.
    خوشحالم.
    در اين روزهاي واپسين عمرم
    تازه مي شوم با تو.
    ( به قول نوه ام شاعر هم كم كم مي شويد)

  6. نامه هاي من
    وقتي به اون مي رسن كه ديگه اونجا نباشه…..
    مثلا وقتي كه اون بميره… يا شايدم من…
    آقاي معروفي خوبيد؟
    سال بلوا ….. يعني حروم شدن نوش آفرين تو بغل دكتر رو خوندم….. عالي بود…..
    ما هم مي نويسيم
    اگه نظر بديد……

  7. سلام آقای معروفی گرامی
    من شاعر نیستم، خودتان که می دانید، شعر شناس هم نیستم. اما شعرها احساس عجیبی به من می دهند که آنها را خوب می شناسم. اینها که نوشته اید عالی است. آدم دلش می خواهد عاشق بشود.
    ای کاش هنوز اندکی به این واژه ها ایمان داشتم.
    واژه های قشنگِ فریبنده
    با احترام به قلم توانایتان
    دختر بس

  8. از دست ادم ها خسته شده بودم. باید به قصه ام بر میگشتم. از همون جا که این راه شروع شده بود.
    اما راه برگشت رو پیدا نمی کردم. همه جا توی مه غلیظی بود. همه ی ابرهای دنیا اومده بودند پایین پیش ما, تا همه ی قطره های بارون رو ببارند…

  9. عباس معروفي دنيا را رنگ مي كند.
    عباس معروفي مرا كه رنگ كرده حالا دنيا را نمي دانم. عباس معروفي مرا رنگ واژه ها كرده. رنگ كتك خورده هايي شده ام كه از آب چشمه ي خانه سرهنگ نيلوفري خوردند و گفتند بوي…
    عباس معروفي! از دلسنگي پستچي عليلي دلتنگ بودي كه نامه ها را مو به مو مي خواند و نمي گذارد به دست اويي برسند كه ميان واژه ها لميده و چه شيطنت آميز به تو يا شما لبخند مي زند. خوش به حالت كه باز كسي نامه هايت را مي خواند حتا اگر پستچي خنزرپنزري ولايت تو يا شما باشد. من چه كنم كه پستچي ولايتمان نامه ها را بي آنكه بخواند به گرمخانه ي جاويد ميفرستد تا هماغوش نوشته هاي آيدين ردشان را سالهاي سال بعد جلوي درب اتاقم بيابم.
    عباس معروفي! بيا مرا رنگ خودت كن.

  10. ببند چشمانت را آرام… من خرده های شیشه را جمع می کنم کف دستهام، دنباله شهاب ها را گره می زنم به عریانی اتاق و لای در را باز می گذارم… مسافر چشم به راهی ها، بی گاهان از راه، بخواهد رسید…

  11. ديدي من و تو هر جه كه رشتيم پنبه شد //تقويم جاي خالي صدها دوشنبه شد //آه اي دوشنبه هاي ورق خورده اين منم //اي جمعه هاي ساكت افسرده اين منم .بازا كه سخت غرقه مرداب زشتي ام//بانوي بيكرانه ارديبهشتي ام //حلا كه عشق گم شده در دست گوچكت //نازم نمي كني به سرانگشت كوچكت//
    سلام عباس عزيز خسته نباشي // اين ابيات را شبيه نوشته شما ديدم //از سرود ه هاي شاعران جوان كشورمان است . كشوري كه اكنون در اذهانمان زنده است .در ذهن همچون مني كه سالهاست مرده ام . يك روياي زنده در مغز يك مرده كفنش را مي سوزاند و هستي اش را بر باد مي دهد .

  12. مي دانم
    حالا سالهاست كه ديگر هيچ نامه اي به مقصد نمي رسد
    حالا بعد از آن همه سال , آن همه دوري
    آ ن همه صبوري
    من ديدم كه از همان سر صبح آسوده
    هي بوي بال كبوتر و
    ناي تازه نعناي نو رسيده مي آيد
    پس بگو قرار بود كه تو بيايي و … من نمي دانستم!
    دردت به جان دل بي قرار پر گريه ام
    پس اين همه سال و ماه ساكت من كجا بودي؟
    حالا كه آمدي
    حرف ما بسيار ,
    وقت ما اندك ,
    آسمان هم كه باراني ست …!
    به خدا وقت صحبت از رفتن دوباره و
    دوري از ديدگان دريا نيست!
    سر به سرم مي گذاري … ها ؟
    ميدانم كه مي ماني
    پس لااقل باران را بهانه كن
    دارد باران مي آيد
    مگر مي شود نيامده باز
    به جانب آن همه بي نشاني دريا برگردي؟
    پس تكليف طاقت اين همه علاقه چه مي شود ؟!
    تو كه تا ساعت اين صحبت ناتمام
    تمامم نمي كني , ها؟!
    باشد , گريه نمي كنم
    گاهي اوقات هر كسي حتي
    از احتمال شوقي شبيه همين حالاي من هم به گريه مي افتد
    چه عيبي دارد!
    اصلا چه فرقي دارد
    هنوز باد مي آيد , باران مي آيد
    هنوز هم مي دانم هيچ نامه اي به مقصد نمي رسد
    حالا كم نيستند , اهل هواي علاقه و احتمال
    كه فرق ميان فاصله را تا گفتگوي گريه مي فهمند
    فقط وقتشان اندك و حرفشان بسيار و
    آسمان هم كه باراني ست…! “
    „سيد علي صالحي “

  13. هنگام غرش آسمان و شروع رعد و برق
    بر پا ایستاده
    دانستم که باید بروم،
    در راه فکر کردم اگر قوس و قزح
    رنگهایش را آز آفریقای سیاه بگیرد
    دختران چه رنگهائی برای لباسهای عروسکانشان انتخاب خواهند کرد؟
    ابری خاکستری دیدم
    سلام کردم
    لبخندی تحویلم داد و قطره ای از بارانش هدیه ام کرد
    از آن پس دیگر تشنگی را
    مفحومی دیگر بخشیدم.
    رنگین باشید
    سعید از برلین.

  14. چقدر نوشته هایی که سیاسی نمی نویسی زیباست البته این نظر منه چون به اندازه کافی از سیاست بدم میاد برای همین از نوشته های ادبی شما بیشتر لذت می برم تا نوشته های سیاسی امیدوارم موفق باشید

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert