To provide the best experiences, we use technologies like cookies to store and/or access device information. Consenting to these technologies will allow us to process data such as browsing behavior or unique IDs on this site. Not consenting or withdrawing consent, may adversely affect certain features and functions.
The technical storage or access is strictly necessary for the legitimate purpose of enabling the use of a specific service explicitly requested by the subscriber or user, or for the sole purpose of carrying out the transmission of a communication over an electronic communications network.
The technical storage or access is necessary for the legitimate purpose of storing preferences that are not requested by the subscriber or user.
The technical storage or access that is used exclusively for statistical purposes.
The technical storage or access that is used exclusively for anonymous statistical purposes. Without a subpoena, voluntary compliance on the part of your Internet Service Provider, or additional records from a third party, information stored or retrieved for this purpose alone cannot usually be used to identify you.
The technical storage or access is required to create user profiles to send advertising, or to track the user on a website or across several websites for similar marketing purposes.
36 Kommentare
همواره انتظار شبنم بر لبانم می نشاند، رنگین!
اوف! چقدر قشنگ بود اين نوشته تون. منم هلاك شدم از انتظار. از اين لباسي كه تنمون كردن. و عطري كه خودمون به خودمون زديم. به گردنمون. به موهامون…
به افق تو يا من؟
ستاره نميدانست.
ستاره گيج شده بود.
به افق تا برآمد,
تو آنجا بودي – خورشيدي تمام .
سراغ ستاره سوخته, در اين كهكشان, از كه بگيرم؟!
از بوي عطر؟!
شاد زيد …
مهر افزون…
ياد و خاطره ي قربانيان اعدامهاي سال 67 گرامي باد
در افق او يا من انتظار همواره به يك معنيست.و آراستن خود در اين انتظار ريباترين نشانه عشق است.
نوشته تون مثل همیشه فوق العاده ست.. و حرفی برای امروز من…
در انتظاری که شاید تمام شد، با نومیدی…
اما روح دنیا هیچ انتظاری رو بی پاسخ نمیگذاره؛ فقط باید خواستن، کامل بشه و مطلق…و امیدی باشه به هر چه خواستنیه…
زيبا است.
خوشحالم. آرام تر شده ايد!
بسيار زيبا است يعني خيلي خيلي با اين تعريفي كه شما از انتظار كرديد انتظار زيبا شد.
به افق آفتابي كه گم شد ه است از اسمانها
مطمئني اونكه رفته بازم برمي گرده؟؟
از فراموشنشدنیها بود استاد.
زيباست. هر آنچه كه مي انديشي و با كلامت به ما هديه مي كني.
وقتي كسي اهميت بدهد
حرف زدن آسان تر است
گوش كردن آسان تر است
بازي كردن آسان تر است
كار كردن آسان تر است
وقتي كسي اهميت بدهد
خنديدن آسان تر است
منتظر بودن آسان تر است
سوزان ژوليس شوتز
سلام.فقط مي تونم بگم كه خيلي زيبا بود.
فردا يا روزي ديگر چه فرقي مي كند…
درود بر شما/ در فانوس و آيينه فانوس عينا منتشر كردم
چند ساعت گذشته؟
هنوز اميد هست؟
قرارمان انتهاي لج/ته ترديد/لباسش را خودت تنم كردي/و دستانم/بجاي عطر خوش با تو بودن/بوي نمك چشمانت را گرفته/قرارمان پا برجا
نوبت زمان که رسید
تا مرا ببرد با خود
دکمه های پیراهنم را
با انگشتان صبورت ببند
مثل هر بار…
چه گمند افق هاي من اينجا
چه دورند لبان تو.
رفته ام اما
كاش چشمي در هنوز
لبريز بي تابي باشد…
دلتنگي محزون گسي نهفته است در كلمات اين روزها…به شيريني دل تنگترم مي كنيد…
زيبا بود و احساس من بهم ميگه كه با درد جانكاهي مبارزه ميكني!
چه شعرهای جالبی …
منتظر كيستي اينگونه بي تابانه!
كسي كه رفته باز مي آيد؟ يا هنوز نيامده؟
اين شعر را كه خواندم هوس كردم منتظر كسي بشوم!
موفق باشيد.
نازنين ترين با درود!
با طرحي تازه از سمفوني مرده گان در شبانه هايم خود را آفتابي كرده ام. انتظارتان تلخ است. اما نوميد شيطان است.
بنفشه اي خوش رنگ
دميده بود در آغوش كوه
از دل سنگ
به كوه گفتم: شعرت خوش است و تازه و تر
وگر درست بخواهي من از تو شاعر تر
كه شعرت از دل سنگ است و شعرم از دل تنگ.
فريدون مشيري
شب عطر نداشت
چشمانمان سنگین بود
و دریا هنوز ابی
از گل باران می بارید
بغض گلو در اسمان می ریخت!
صبحدم
شبنم روی میز
از عشق مرده بود…
صا حبخانه منتظر تر است یا مسافر؟؟
شما می دانید؟
لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم
………………..
آنقدر منتظر مانده ام
كه اين بار
اين انتظار است كه چشم به راه من است
تا يادش كنم
من نه لحظه ها را مي شمارم
و نه ثانيه ها را به شتاب وا مي دارم
مي خواهم
انتظار را
شرمنده خود كنم
چشم هايم را مي بندم
تا ديگر چشم به راه نباشند
تو هم ببند.
با هم مي بنديم
تا اينبار انتظار دنبالمان بگردد
پشت بوته واهمه
لاي تكه هاي پوسيده صندلي
چشم هايت را با من مي بندي؟
منتظر جوابت هستم !
سلام استاد . نبودم و شما چقدر حضورتان سبز بود . الان عطش خواندن دارم .
حالا
من
اقیانوس
انتظــــــــــــــــــــــــــار
افق را
به نظاره نشسته ایم
تکره و تیار باشی معروفی عزیز!
آقاي معروفي عزيز
به وقار سمفوني مردگان بمانيد.لطف كنيد شعر نگيد . خيلي كاراتون ضعيفه حيف اسم شماست كه پاي يه كار ضعيف نوشته بشه.باور كنيد شما رو خيلي دوست دارم ولي از شعر ضعيف و تكراري خوندن خسته شدم نمي خوام شما هم مثل همه باشيد
آقاي معروفي عزيز، برايت متاسفم، به اين دليل كه عملكرد شما در اين نظرخواهي همآن كاركرد مميزي را دارد، و همچنين متاسفم براي خودم، از اين كه به شما اعتماد كرده بودم. اين بار دوم است كه كامنت مرا حذف كردي و اجازه ندادي كه خوانندهگان وبلاگت آن را ببينند(شدي قيم ديگران كه چه بخوانند و چي نخوانند). شما كه خودتت زخم خوردهاي، چرا اين زخم را به ييكر ديگري روا ميداري. از چي ترسيدي و وحشت كردي، سينههاي سفت؟ حداقل به ياس و احترام يك خواننده وبلاگت كه من باشم، توضيحي به من ميدادي كه چرا يادداشت و يا كامنت من حق ديدن را نداشت. لااقل نشان بده كه، تا اين حد دلنگران آزادي بيان هستيد و اين يادداشت را در نظرخواهيت بگنجان و اجازه ده، ديگر خوانندهگانت قضاوت كنند كه چه كسي در خطاست. واقعن براي خودم متاسفم كه به شما اعتماد داشتم. آخ كه چه غمگينام كرديد و دلسرد.
آقاي معروفي عزيز
سكوت كامل خبري از و توقف كامل نامه هاي سرگشاده در باره استاد گنجي باعث نگراني طرف داران اين اسطوره مقاومت و رهبر بزرگ جنبس دموكراسي ايران است .
لطفن از ياران بخواهيد تا در باره آزادي ايشان باز هم بنويسند.
همه عشق انتظاري است…
لحظه ي ديدار نزديك است و ما هنوز هم آيين ديدار را به بهانه هاي مختلف به جاي مي آوريم .
مهم ديدار است حالا با هر افقي. اي كاش روزي كه ما هريك به گونه اي طعم تلخ غربت نشيني را لمس كرده ايم، ديداري داشته باشيم همگاني و با رمز: „دوستت دارم“.
باز هم حكايت
آن مغاك تار
انتظار
ما فرزند انتظاريم
پس اي برادر بيشتر بگو
از ابرها دستم کوتاهتر است
دامنت کویر
بادها
حکایت دل دادگی نمی خوانند
از سایه ها پایی نیست
این رد خرس های قطبی
روی برف
زمستان را خواب نمی کند
من سایه ام را
کنارت جا می گذارم
تا زمستان
از بهار
گل سرخی
روی پیراهنت جا بگذارد
گل های یخ
هنوز باز نشده اند
دوست گرامی شما را نمیشناسم وای از شما خواهش میکنم با این کامات درهم که اسمش را شعر میگذارید تن فردوسی بزرگ را در گور به لرزه نیاورید
زبانم خسته و دیگر رمق در فکر پر بارم نمی بینم
زمان آهسته تر از روزهای پیش
میخرامد در پس آن آرزوهای غبار آلود
فقط در روبرو فردا کمی پیداست
درون من پر از آشفتگیها و بسی غوغاست
ولی افسوس هنوز هم سینه لبریز است
از نا گفته های من
————————-
خسرو خان
يعنی می فرماييد ديگه ننويسم؟
و اصلاً به فردوسی من چکار دارم؟ چرا توی گور می لرزه؟ و چرا فقط فردوسی؟ چرا نظامی نمی لرزه؟
به هر حال شما به دل نگيريد. وقت تان را هم پای نوشته های من تلف نکنيد