دلم میخواهد امشب با وبلاگنويسان، با وبگردها، با جوانهای وطنم، و با شما درد دل کنم، دلم میخواهد منشور کانون نويسندگان را که حاصل خرد جمعی گروهی از نويسندگان وطن ماست، (لااقل چند بندش را) با خوانندگانم مرور کنم. کاری ندارم با بیمعرفتهايی که در پس تاريکی پنهان میشوند و با امضای قلابی به يک نهاد انسانی سنگپرانی میکنند. کاری ندارم با کسانی که بزرگترين افتخارشان بیحرمت کردن شاعر يا نويسندهی وطنششان است. من و شما نمیتوانيم مشکلات روانی عدهای را حل کنيم (عددی هم نيستند تا نامی را تخريب کنند)، ما اگر خيلی همت داشته باشيم با کار ايجابی میتوانيم کاغذ خود را سياه کنيم و بگذريم.
مدتهاست که اينجا و آنجا چيزهايی از آزادی بيان میخوانم و دلم میخواهد اين دستاورد از سر بیدقتی به تعريفی ديگر بدل نشود. برخی میگويند „آزادی بیحد و مرز“، بعضی از „آزادی بیقيد و شرط „حرف میزنند، حالی که چهار سال شاهد بودم که در جمع مشورتی کانون نويسندگان چقدر بر سر اين واژهها و کلمهها بحث و گفتگو شد، چقدر قهر، چقدر دعوا، چقدر از دل يکديگر در آوردن، چقدر در خيابانی دراز راه رفتن و بر شانههای شاعری گريستن، و عاقبت منشور ما که به مثابهی پرچم ماست بر لوح روزگار، بر پيشانی همهی ما به ثبت رسيد، هرچند کانون نويسندگان در آن کشور به ثبت نرسيد، و چه بهتر که رسميت نيافت در حکومت جمهوری اسلامی.
بسياری از آن آدمها ديگر نيستند تا ببينند www چه آزادیهايی فراهم کردهاست برای فرزندانشان. آينده از آن شماست، اگر دو کتاب داريد و منشور را امضا میکنيد، کانون نويسندگان خانهی شماست، و آزادی حق شماست.
دلم میخواهد واژههای ما سنجيده بر لوح روزگار ثبت شود. وقتی میگوييم „آزادی بیحصر و استثنا“، يعنی آزادی نه در انحصار کسیست، نه استثنا میتوان قائل شد.
«1- آزاديِ انديشه و بيان و نشر در همهيِ عرصههايِ حياتِ فردي و اجتماعي بي هيچ حصر و استثنا حقِ همگان است. اين حق در انحصارِ هيچ فرد، گروه يا نهادي نيست و هيچكس را نميتوان از آن محروم كرد.»
من اما آزادی بیحد و مرز را نمیفهمم، آزادی بیقيد و شرط را بهجا نمیآورم، نمیتوانيم جمع و جورش کنيم، نمیتوانيم از پس تعريفش برآييم.
انسان آزاد است انديشهاش را بيان کند، اما آزادی تبليغ هرويين برای کودکان و نوجوانان محدود و ممنوع است. بیحد و مرز يعنی سيگار کشيدن در اتاق کودکان، بیقيد و شرط يعنی اينکه من به تو اتهام بزنم. بیحد و مرز يعنی کسی به ديگری اهانت کند. بیقيد و شرط يعنی يک نفر برای ملتی تصميم بگيرد و گاهی اگر کم آورد خدا را بر سر انسان بکوبد.
من اجازه نمیدهم حاصل تخيل و تلاشم به خاطر مصلحت، دين، يا هر چيز ديگری قلع و قمع شود، دلم نمیخواهد پنجرهی نظرخواهی پای صفحهام را بهخاطر چهار نفر که زير نوشتهی من در صفحهی باز خودم به من و ديگران اهانت میکنند، ببندم. اما اگر بيکاری آنها بر گرفتاری من بچربد و هر به دقايقی عرصه را بر انسانيت من تنگ کنند، پنجرهی نظرخواهی را میبندم، و سخنگوی يکجانبه میشوم. حرف زدن يکسويه اما به رشد وبلاگنويسی آسيب میزند.
«2– كانونِ نويسندگانِ ايران با هر گونه سانسورِ انديشه و بيان مخالف است و خواستارِ امحايِ همهيِ شيوههايي است كه، به صورتِ رسمي يا غيررسمي، مانعِ نشر و چاپ و پخشِ آرا و آثار ميشوند.»
انسان آزاد است نوشتههای ديگران را نقد کند، اما اتهام زدن و سلب حيثيت افراد ممنوع است.
انسان آزاد است با نام حقيقی، و آنجا که جانش در خطر باشد مثلا، با امضای مستعار انديشهاش را بنويسد، اما آزادی من تا حريم تو مرز دارد. يعنی من صدای موزيکم را تا جايی بلند میکنم که خواب تو را نياشوبم.
«5– حقِ طبيعي و انساني و مدنيِ نويسنده است كه آثارش بي هيچ مانعي به دستِ مخاطبان برسد. بديهي است نقدِ آزادنه حقِ همگان است.»
ان
سان آزاد است هر تعداد چاقو در خانهاش داشته باشد، انسان آزاد است ساطور هم داشته باشد، انسان آزاد است طناب هم داشته باشد، اما به هيچ وجه اجازه ندارد با اين ابزار شاعر و نويسندهای را به قتل برساند، و بعد با خوردن واجبی نام حقيقی يا مستعارش در فهرست آمران يا عملان قتلهای زنجيرهای بيايد.
سياهپوش جوانی که دو هفته بعد از مراسم قلم زرين گردون کلتش را به صورتم گرفته بود و گاه به گاه يک سيلی میخواباند بيخ گوشم، بين هر کلمه يکبار میگفت „مادر جندهها“ و دوبار میگفت: „جايزه میدی؟“ و بعد میزد.
آزادی با رشد جامعه تبيين و تعريف میشود، شايد سالهايی ديگر شما بهتر تعريفش کنيد، اگر زنده بودم امضا میکنم.


18 Kommentare
ميان اينهمه بلبشو به اسم آزادی سرانجام معياری برای تشخيص دوغ از دوشاب. خوب است که اين حرف از زبان تو زده می شود که بهای آزادی را با زندگی ات و آوارگی ات پرداخته ای. امشب راحت تر می خوابم.
خودتان هم اين را در جايي نوشته بوديد اگر اشتباه نكنم.
: برادر حاتم طايي به دنبال راه كوتاهي بود كه شهرتي هم پايه ي برادرش به هم بزند. شهامت حاتم بخشي كردن و وسع اش هم اجازه رقابت در اين زمينه را به او نمي داد.آخرش اين شد كه در روز عيد قربان رفت و در چاه زمزم ادرار كرد!!!
متاسفانه انگار تمدن ما سراسر بر مبناي ميان بر زدن هاي اين چنيني ست…
هميشه گفته ام آزادي بي حد بي معناست. حد آزادي من حريم تست و مرز آزادي ما حريم ديگران. زندگي در ميان جماعت حد و حصر آزادي را ميطلبد.
موافقم آقاي معروفي، خيلي از تعاريف ما ايراد داره، نارضايتي و عصبيت، منطق رو سلب مي كنه.
سالها است که این جمله در گوشم زمزمه می کند.“ هفتاد سال کار فرهنگی نیاز کشور ایران است“.
وقتی سیستم حکومتی و آموزشی عوض شد. وقتی آموزش و پرورش با برنامه ریزی و کتابهای تازه شروع به پرورش کودکان آن مملکت کرد، وقتی جامعه پدر سالار روی به جامعه مردم سالار آورد و…،آزادی بی قید و شرط و یا آزادی بی حد و حصر سو تعبیر نخواهد شد.
همه نیرویم را جمع کرده ام و در پیله پرداخت خود خزیده ام تا مبادا گرفتار بیماری آن دسته افرادی شوم که از آنها نام می برید.
می بایست به کار اندیشید و کار کرد آن هم بیشتر از هر کاری( البته کار سیاسی نیز مهم است ) کار فرهنگی تا آن مردم سر و سامان بگیرند و رها شوند از اباطیل گویان و اراجیف گویان.
پایدار باشید.
هي به خودم نهيب ميزنم دست بردار از اين خرده گيري ها…اما چه كنم كه بغض گلويم مجال سكوت نميدهد…معروفي عزيز…حرمت كدام يك از آرمانهايمان را نگاه داشتند؟به تار سبيل كدام شاعر يا نويسنده نخنديدند؟چه بگويم از اين همه بغض بي قرار؟درختان تجريش هم ديگر قامتشان را به رخت ميكشند.ميخواهند سر به زير بارمان بياورند…
غائله آزاديي „بيحد و مرز“ و آزاديي „محدود“ كه بين منورالفكرهاي وطني و ايضن اونورآبي رواج يافته است همانا ماجراي „هر كسي از ظن خويش…“ است و بس!
چراكه يه عدهشون به عمرشون زن لخت تو خيابون نديدهاند و حالا ميخوان ببينند و ميخوان از اين ور ِ بوم بيافتند (و خب شايد هم حق دارند! مگه نه اينكه آزاديه!)
و يه عدهشون هم ميتونند هر شب تو دانسينگ و چه چه چه وول بخورند و حالا ميخوان از اون ور ِ بوم بيافتند(و اينها هم حق دارند!)
….
هميشه و هميشه گفتهام (پيش ِ خودم!) تا اين مملكت استيبِل نشه و روحها آرام نشن اين داستان افراط و تفريط همچنان باقيست! و هزينه زيادي هم داره، اين پايدار شدن!
در ضمن يادمون نره كه، تو اين كار شاعرها هم بايد جنگيدن ياد بگيرن!
تنها راهاش آگاهسازيست و آگاهسازي !
آقاي معروفي!
اگر مي خواهيد، صفحه نظرات را، براي نظراتي كه براي نوشته قبلي تان گذاشته اند، ببنديد، به نظر من، آن نظرات، غيرقابل تحمل نيستند، بلكه، شما، جسارتاً، كم تحمل هستيد.
هيچ فكر كرده ايد، كه كساني، كه پس از انقلاب، ديگران را، نمي توانستند، تحمل كنند، چقدر از خاطرات خود، در زندان، و توهين هايي كه شده بود، مي گفتند. آيا آن رنج ها، به آنها، اين اجازه را مي داد، كه نقد تند، و حتا، توهين آميز ديگران را تحمل نكنند. به نظر من، سعه صدر، يكي از مهمترين ويژگي هاي يك انسان متمدن است.
حتماً، خودتان، بهتر از من، مي دانيد، كه كدام روشنفكران و هنرمندان، در گذشته، از فاشيسم، حمايت كرده اند. هيچ فكر كرده ايد، كه اشتباه آنان، كجا بوده، كه به آنجا رسيده اند؟
سلام جناب معروفي.
نميدانم سنم كمتر از شماست يا بيشتر ولي اين را ميدانم كه آدم بزرگي هستين ولي گاهي تجربه سن و سال نميشناسد و كار به اين ندارد كه نويسنده’ بزرگي هستي( چون شما ) يا زن خانه داري چون من !
دوست عزيز احساس ميكنم خيلي خسته هستين خيليييييييي.
اين شرايط روحي شما رو درك ميكنم چرا كه بارها به اين مرحله رسيده ام .
اين كه نظرات مخالف تا اين حد شما رو آزرده ميكنه مربوط به شرايط روحيتون ميشه نه اين كه آدم نقد پذيري نيستيد .
به نظر من بهتره براي مدتي صفحه’ نظر سنجي رو ببندين .
آدم در غربت باشه .. آدم باري به هر جهتي هم نباشه روحش خسته باشه و …..مشكلاتي …. كه ما از آن بيخبريم ….بعد هم مجبور باشه كه زخم زبان هر ناشناسي رو هم بشنوه آن هم در جمع دوست و دشمن .
كمي استراحت كنين .
براتون شادي آرزو ميكنم
سلام اولسون سنه / خيلي دوست داشتم نظرتان را در مورد شهري بنام اردبيل در مقاله اي جويا شوم . تا در نشريه يمان “ مدنيت “ كه در بهمن ماه 83 انتشار مي يابد به چاپ برسانيم ضمناَ سمفوني مردگان و بسياري از آيدين ها در اطرافمان ديده و لمس كرديم ‘ اميد وارم در زندگيتان پايدار باشيد. دوقطعه كوتاه تقديم حضورتان مي كنم .—— اسب ها / بازنشسته شدند / درشگه ها به تاريخ پيوستند / اتوبوس آمد / بليط را مهيا كنيد / —— سنگ / شيشه نمي شكند / شيشه را آن مي شكند / كه نيت / شكستن دارد / يـــــاشاسين ايگيد اوغوللار
آقای معروفی گرامی هنر مندان را نیز به جمع خودتان اضافه کنید… نبودیم در این میان و یادمان رفته بود. چه دارد بر سرمان می آید خدا داند… آزادی فقط در عالم خیال است و بس.
راستي بابت لينك هم ممنون. نمي دانيد چه قدر خوشحال شدم. اينكه يك آدم حسابي به آدم لينك بدهد مايه افتخار است.
با احترام و مهر
دُخي خانوم
آقا درود بر شما
آقا درود بر شما
آقاي معروفي سلام .سال نو مبارك. لينك به استاد داريوش آشوري از ليست لينك شما حذف شده ؟ به انشعاب حلقه ي ملكوت برمي گردد يا سليقه شخصي خودتون. شما همينطور كه مرقوم فرموده ايد آزاديد هر چه دوست داشتيد انتخاب كنيد ولي به عنوان خواننده وبلاگ شما عارضم كه اسامي كساني كه راه و سليقه ديگري دارند در ليست شما وزنه اي بود براي وبلاگ شما . اگر به تنزل تعداد افرادي كه در وبلاگ شما نظر مي دهند دقت فرموده باشيد به اين خواننده ي كوچك حق خواهيد داد.
salam
salha pish samfoni mordegan ra khandam. zibaiie heirat angize kalamat . sehre mahz . in tanha chizi bood ke tavanetam begooiam .
va hala pas az salha gashtan be donbale asare shoma peidaietan kardamva in baes shadi ast .
omidvaram asaretan ra niz biabam
salam.
omidvaram pas az salha ke be dobale neveshte haie shoma gashte am betavanam asaretan ra biabam
آقای سهند عزيز لطفا مطالب مربوط به قطعه قطعه کردن ايران، جدا کردن آذربايجان عزيز ايران، و مصادرهی آذربايجان به نفع حيدر علیاف و هر ناکس ديگری در صفحهی من خودداری کنيد. من کلماتی چون آذربايجان شمالی و جنوبی را دشمن استقلال ايران می دانم. و راستی چرا خودتان ده تا وبلاگ برای خودتان درست نمیکنيد که مطالب نامربوط خود را پای مطلب اين و آن نگذاريد؟
واقعا شما آزادی را چگونه برای خودتان تعريف کردهايد؟
ممنون میشوم که در صفحهی من احترام خودتان را نگه داريد.