سخت ترين کاری که در عمرم با آن مواجه بوده ام نوشتن بيوگرافی يا معرفی خودم است. شايد در صفحه ي دبيره در زمان های مختلف چيزهايی بنويسم که اين تکه های پازل بتواند خودم را به خودم نشان دهد. عباس معروفی نويسنده، يا عباس معروفی معلم؟ شايد هم روزنامه نگار، و يا مدير اجراهای صحنه ای تالار رودکی که سه سال شب و روز در موسيقی ايران نقش داشته است. يا…؟
فکر کردم که به جای همه ی اين حرف ها نامه ای را در اينجا نقل کنم که سال هزارو سيصد و هفتادو پنج به دستم رسيد. هشت نه ماهی مي شد که فرار کرده بودم، اول نمی توانستم دلايلم را از اين فرار به کسی توضيح دهم، بعدها با گذشت زمان، زمان خود به بسياری از چراها و پرسش ها پاسخ داد. نامه ای که از آن حرف می زنم شايد از معدود متن هايی باشد که در عمرم بيش از هر متنی آن را خوانده ام. از نويسنده ی نامه هفت سالی است که خبری ندارم، همان موقع که نامه اش به دستم رسيد، جوابی برايش نوشتم و پست کردم و ديگر هيچ خبر از او ندارم.
نامه حرف ها می زند که امروز احساس می کنم با من حضور می يابد، بخشی از من است، بخشی از جايی که حق ندارم در آن زندگی کنم. اين نامه را ايران به من نوشته است، شايد من اينجور خيال می کنم…
نامه ی ديگری که در برلين دريافت کردم. اين نامه را هم ايران به من نوشته است. و
اين دو نامه شايد…
نامه اول
جناب آقای معروفی خيلی بسيار عزيز
سلام، به خدا تمام تنم داره از شدت هيجان می لرزه. حالا نمی دونم، شايد هيچ وقت هم اين نامه به دست شما نرسه. ولی همين که الان دوباره می توانم شما رو جلوی چشمم مجسم کنم از خوشی رو به موت می شم! بنابراين براتون واقعا متاسفم که مجبوريد نامه ای پر از چرت و پرت و پراکنده گويی از شخصی ملتهب و هيجان زده را بخوانيد!
وقتی نامه ی مريم رسيد که آدرس شما رو فرستاده بود، همه ی دوران خوشی را که با شما توی اون اتاق کم نور تنگ داشتيم، جلو چشمم اومد و همه چيز دوباره زنده شد. شما را که برای ما (حداقل برای من) مرده بوديد. خيلی رو دارم نه؟
ولی اين حقيقت است و من هيچ وقت از گفتن حقيقت نمی ترسم. آخه چرا شما رفتين؟ خيلی احمقانه است ولی ما (و يا باز حداقل من) انتظار ديگری از شما داشتيم. نه، قهرمان نمی خواستيم. شما را می خواستيم. نمی خواستيم حتا لحظه ای فکر کنيم تموم اون ماجرا صرفا يه شوخی بوده. چی می شد اگر می موندين؟ شلاق می خوردين؟ گردون رو ازتون می گرفتن؟ می کشتن تون؟ در هر حال، چه فرقی با الان داشتين؟ فکر می کنين اونجا، آلمان، وجود شما اصلا چه ارزشی داره؟ فوقش دو سه تا سخنرانی است و چند تا رمان و داستان کوتاه و … همين! ولی آخه برای کی؟ تورو خدا از ته دل بگين که الان با يه مرده هيچ فرقی دارين؟ می دونين، دلم می خواست اينجا بودين. برای ما، برای من که دلم لک زده برای دو تا چشم هراسون، ميون اين همه چشم های شيشه ای.
هيچ آدمی باقی نمانده. همه يا مرده اند، يا فرار کرده اند، و يا منزوی شده اند. اونهايِ هم که هستند سراپا عقده اند، از هر نوعی که بخواهيد. اگر می موندين حتا اگر می کشتن تون می تونستم فکر کنم که نه بابا، هنوز هيچی تموم نشده. ولی الان می گم بی خيال بابا، من چرا دلم بسوزه، مگه کسی دلش به حال من سوخت؟ هر کسی فکر زندگی خودشه. بزن از ايران بيرون، از اين خراب شده که همه شون توش عين جغدن.
آخه اونجا شما چيکار دارين می کنين؟ شايد فکر می کنين دارين مبارزه تون رو ادامه ميدين. خوب ادامه بدين اين بازی رو. ولی مي دونين من و امثال من راجع به شما چی فکر می کنيم؟ فکر می کنيم که شما همه ی ما رو و ايران رو فروختين به آسايش و راحتی خودتون و خانواده تون.
نه تو رو خدا حاشا نکنين و نگين که دارين می ميرين از دوری ايران و از اين حرف ها. پاشين بياين اگر غير از اينه. اون اوايل باورم نمی شد که شما رفتين. هر کسی می گفت معروفی رفت آلمان، می گفتم نه بابا، مونده اينجا که شلاق شو بخوره. آخه گفته: شده دستی هم يه چيزی می دم تا اين شلاق رو بخورم. و همون وقت من دردم می گرفت از ضربه هايی که شما بايد می خوردين تا اينکه توی مجله ی نمی دونم چی، خوندم که بله… د برو که رفتی! و همه چيز رو هم با خودتون بردين.
وقتی پاتون روی زمين خودتون نباشه چی می تونيد بگيد؟ نه آقا جون، ما جهان وطنی نيستيم و می دونم شما هم نيستين. و اون هايی هم که الان توی هوای غير دارن شما رو می بينن و می شنون و می خونن، چند نفرن مثلا؟ دويست نفر؟ دو هزار نفر؟ بيست هزار نفر؟ دو ميليون نفر؟ فکر می کنين ارزش شون چقدر بيشتر از اون بيست نفری است که توی اون اتاق کوچيک حرف های شما رو می شنيدن و می مردن برای شنيدن دو کلمه حرف حساب از دهن کسی که فکر می کردن خيلی چيز ها می دونه. شايد خود خواهی است، نمی دونم. شايد همين حالا نامه ام را پاره کنيد و بريزيد توی سطل اتاق تون توی خونه هاينريش بل. ولی من حرفم رو می زنم، چون دارم خفه می شم از اين همه بغضی که هيچ کس نيست که ببينه. دوست تون دارم و دلم می خواد مال ما باشين، نه مال اون هايی که همه چيز دارن و آسوده اند و شما براشون فقط يک ژست روشن فکری و سياسی بازی هستين. آخه چرا نمی فهمين؟ چه می دونم، شايد هم شما می فهميد و من نمی فهمم. آخ که چقدر خرم!
اين ها همه اش درد دل بود، تو رو خدا به دل نگيرين. تقصير منه که چرک نويس پاک نويس ندارم، هر چی از ذهنم بگذره می نويسم و فکر آخر و عاقبتش رو نمی کنم. ولی به روح هاينريش بل قسم که خيلی دلم براتون تنگ شده.
خلاصه، اگر از حال حقير هم خواسته باشيد، ملالی نيست جز دوری شما. گذشته از همه ی اين حرف ها، امسال من فوق ليسانس قبول شدم… از اين جهت کمی وضعم بهتر شده و اميدکی دارم که پس فردا استاد بشم و برم يه مشت از اين گاگول هايی رو که عشق تئاتر زده پس کله شون با پس گردنی از سر کلاس بندازم بيرون!
خوشمزه اينجاست که تئاتر نداريم، اونوقت گر و گر دانشجو و هنرجو هم می گيرن برای دانشگاه های غير انتفاعی و آموزشگاه های تئاتری! (اصلا نمی دونم اين حرف ها چه ربطی به شما داره. اين ها رو هم بذارين به حساب درد دل.)
از بچه های کلاس تقريبا هيچ خبری ندارم. فقط خبر دارم که بچه ها – تعدادی البته – بعد از مدت ها اين در و اون در زدن، تونستن آقای جواد مجابی رو مجاب کنن که يه کلاس براشون تشکيل بده، و خلاصه سر گرم شدن. قرار بود من هم برم، ولی هر چی فکر کردم نتونستم خودمو راضی کنم. مسخره هست ها! ولی فکر می کردم فقط يک معلم داستان نويسی توی دنيا بود و اون هم شما بودين. شايد هم به خاطر اين بوده که اصلا داستان مهم نبود، خود شما مهم بودين. چه می دونم بابا، نرفتم ديگه!
داستان هم يه چند تايی نوشته ام که اگر اين نامه رو جواب بدين و اجازه بدين، توی نامه ی بعدی حتما يکيش رو براتو ن می فرستم تا بخونيد…
وای که چقدر اراجيف به هم بافتم! الان که دوباره نامه رو از اول خوندم فهميدم چه گندی زدم! تورو خدا ببخشيد. اين ها همش به خاطر اينه که دلم می خواد همه چيز رو براتون بگم. راستش رو بخواهيد حتا فکر می کنم اين نامه هيچ وقت به دست تون نمی رسه، فقط الان اين برام مهمه که باز می تونم فکر کنم دارم باهاتون حرف می زنم. نه به عنوان يه آدم، نه به عنوان نويسنده و ژورناليست و چه می دونم هزار چيز ديگه، کاشکی می تو نستين همه ی اين اضافات رو از خودتون دور کنيد و خودتون باشيد. آخ اگر بدونين که اينجا چقدر پشت سر شما حرف می زنن. اينقدر دلم می خواد بزنم تو پک و پوز همه شون … خلاصه ببخشيد و اگر حال داشتيد جواب نامه ام رو بديد.
نمی دونم چه کاره ی شما – زيبا
نامه ی دوم
تا حالا فکر می کردم به چشم های هر آدمی که نگاه کنم، می توانم بفهمم که کيست، چه کاره است و چه می خواهد بگويد! اما او با ديگران فرق دارد، توی چشم هايش يک دنيا حرف و معما است، يک دنيا راز است ولی حيف که پلک هايش نمی گذارند تا راز چشم هايش را بخوانم.
شايد به همين خاطر است که مثل همه نيست. می گويند هر کجا که بروی آسمان يک رنگ است. اما آسمان بالای سر او رنگ ديگری دارد. اکثر اوقات، موقع فکر کردن دست هايش را به هم می دوزد، با دندان ها لبش را می جود سزش را به سمت چپ می چر خاند و به نقطه ای آن هم معمولا بالای سرش خيره می شود.
انگار وقت هايی که ساکت است و فکر می کند در سمت چپش با کسی حرف می رند يا شايد هم کسی به او چيزی می گويد. هميشه اينجور وقت ها قلم و کاغذ، يا ذهنم را آماده می کنم، چون می دانم حرفی را که حالا خواهد گفت، حتما بايد يک جايی ثبت کنم. کمتر می شود غمگين ديدش، اکثر اوقات لبخندی بر لب دارد و اوقاتی که پيپ می کشد خيلی خوشحال است. هيچ وقت ناراحت نمی شود اما هميشه رنج می برد. خوب می فهمم که کی نگران است، چون صدای تاپ تاپ قلبش را وقتی که تند می زند خوب می شنوم. از وقتی راز های زندگی ام را شناخته دخترم خطابم می کند. گاهی اوقات که می خواهم صدايش کنم مردد می شوم. اسم کوچک، فاميل، اما هر چه تامل می کنم، می بينم جز (پدر جان) چيز ديگری نمی توانم صدايش کنم. هر وقت کتاب های جديدش را ندارم کلی ذوق می کنم، چون می دانم که هر کتاب جديد مساوی است با يک دنيای جديد و البته چند جمله ی زيبا از او در صفحه اولش.
اگر حالا که دارد اين نامه را می خواند، ايستاده باشد حتما با يک دست نامه را گرفته، کمی قوز کرده و دست ديگرش را از پشت به کمرش گذاشته. اگر هم در خانه باشد که حتما نامه ام روی ميزش است، با يک دست پيپ به دهان گرفته و دست ديگرش روی پايش است، طوری که می شود کف دستش را ديد و حالا هم حتما دارد لبخند می زند. حالا که خنديديد بگذاريد بگم : می خواستم ازتون تشکر کنم و بگم از همهی شانس ها، دانش و امکاناتی که در اختيارم گذاشته ايد ممنونم و تمام اين حرف ها به اين خاطر بود که دوست دارم بدونيد، بزرگ ترين آرزوم توی زندگيم اينه که آسمان بالای سر من هم، مثل آسمان بالای سر شما، رنگش روزی با آسمان هميشگی و آبی رنگ آدم ها فرق بکنه…
سپيده آريان


25 Kommentare
sokot sarshar az nagoftehast….
ياد كتابي افتادم از ذردشت اعتماد زاده بنام در خواب و بيداري . مجموعه نامه هايش بود به پدرش محمود اعتمادزاده ( محمود به آذين ) شيرين ترين قسمت پاسخ به آذين به نامه هاي ذردشت بود.
دوست دارم شما هم پاسخ به نامه ها را بنويسيد.
در تمامي گاهه ها ي زندگي برايت آرزوي پيروزي دارم.
محمود دهقاني
جناب معروفي عزيز.
اين همان پشت گود نشسته معروف است. يعني آقا من اگر در خانه بنشينم مي آيند و دخل مرا مي آورند حالا مي فرمايند چرا در وطن عزيز نمانديد.
اما در مورد سخنراني هم كه خدا وكيلي راست مي گويند. از آنجا براي اينجا چيز كردن همان چيز كردن است. كانون نويسندگان بي عار و درد دور از وطن هم حكايت مبسوط و قشنگي نيست. چه بسا هنوز وطني اش شكل نگرفته.
غم نان هم كه مي دانيد چيست!
از اين مسايل زياد داريم. حالا اگر شما دلتان گرفت يك ايميل به ما بزن… .
باحلوا حلوا هم دهن شيرين نمي شود و اين قناري در اين قفس تنگ نمي خواند.
با گرم ترين بدرود
شاهرخ ستوده فومني
ide jalebi bud aya as newisande name purside bubid? in sual yek morede jedi brayam bud ya hanus hast shoma yek nh tafakor ra beonwane mesal neshan dadid as shoma ya efradi darsomre shoma mikhastand bemanid shalagh bekhorid gharaman shawid hala newisande name nasare digari mitawand dashte bashad rohe sende ensan arseshash bishtar ast behar halin soale man budo hanus ham hast ta ch marsi wa ch gune as etelaate shakhsi mitawan estewade kard
سلام
عباس اميد كه خوب باشي.
درباره گفتن خاطرات زنداني كردنت چيزي نگفتي.
ما را از دانستن محروم نكن.
موفق باشي.
ايران امروز
دوست خوبمان آقاي معروفي عزيز؛ سلام. نامه هاي شيوا و زيبايي بود و سرشار از احساس و لطافت . يكي سرشار از لطافت شاگردي كه استاد را از دست داده و تابويي كه از او در ذهنش بوده شكسته با رفتن او از ميدان رزم و ارزوي اينكه ايكاش اين قهرمان مانده بود و ايثار ميكرد؟! و ديگري احساس شاگردي كه با اغماض و ارادت باز هم استادش را استاد مي داندو آرزوي چون او شدن در وجوش زبانه مي كشد و صد البته كه در كل به بي راهه نرفته است. اما خوب بود كه خودت نقدي بر اين دو نامه مي گذاشتي و آنچه در درونت است را بر مبناي اين دو نامه و خصوصا اولي بيرون ميريختي. راستش را بخواهي احساس و استنباط اوليه من از گذاشتن اين دو نامه در اينجا بدون اين نقد و مقدمه و موخره كرتيكال بيشتر … بود .خوب بگذريم بهتر است اين متن را همانند بسياري از متن هاي گيراي ديگرت كامل كني . شايد افزودن تكه هايي از دو يادداشت قبلي ات ( آينده ؟ فرار از خانه و چشم هاي گريخته از من ) بتواند اين نقيصه را بسيار كمرنگ كند. برقرار باشي و شاد.
سلام بر عباس معروفي خالق بزرگ سمفوني مردگان . اين كتاب براي من مثل انجيل يا قران يا هر كتاب مقدس ديگر مقدس است. اين رو همينجوري نمي گم براي تملق يا… .چون واقعا اين رمان شما من رو به ادبيات وداستان نويسي علاقه مند كرد و از اين بابت از شما بسيار ممنونم . وبسيار خوشحال ميشم اگه به وبلگ من سر بزنين و نظرتون رو در مورد داستان هام بدونم. راست با اجازه لينكتون رو ميذارم تو وبلاگم . برقرار باشيد
سوشيانت
چطور ممكنه كتاب سمفوني مردگان مثل انجيل و قرآن … مقدس باشد؟
شما چه فكر مي كنيد جناب معروفي عزيز!
هميشه همينطوره. وقتي آدم ميخواد راجع به خودش حرف بزنه كم مياره و مجبوره آسمون ريسمون كنه و به هر دري بزنه آخرشم نميشه فرقي هم نميكنه معروفي باشه يا معروف نباشه.
و نتيجه اش همين كامنت هايي ميشه كه اينجا گذاشتن.
وليعهد درگاه به سلامت باشد. رسمِ معهودِ ذاتِ همايونی اين بود که در ايوانِ مطلا، در آستانِ مقدسه پاسخگوی اشارات و استفسارتِ نايبالسلطنه باشد. باری از آنجا که عزمی استوار بر سکوت کردهايم و شما خود واقف اسرار هستيد، سزاوار است که در همين خلوتِ ولايتعدی چند خطی مرقوم شود شايد غبار از دلِ آن نازنين برخيزد. شما هم اگر باز نکاتی در ضميرتان آمد به همان خانهی پيشين رفته و دستخطِ مبارک را باقی بگذاريد. خاطرتان تخت باشد که ذاتِ همايونی عنايتش را از ساکنانِ درگاه بر نگردانده است. فقط همين غباری است که صافیِ آينهی دل را مکدر کرده است و خاطرِ خاقان را تلخ.
باری رسمِ سلطنتِ ما چنين است که روزگار هم سکوت و تستر در کارش باشد. اشارتها را که میدانيد خودتان. ما هم اسرار بر صحرا نمینهيم. کار ما هم اين بود که سخنِ خويش بگوييم برای گوشهايی که میشنوند. وقتی گوشی برای شنيدن نيست، گفتن بيهوده است. باری تنها مانعِ نوشتن، نشنيدنها نيست. قلبِ قبلهی عالم به اين نکته يقين دارد که اهلِ اشارت سخنان را میخوانند و راه میيابند. داعيهی خلوتگزينی ما هم تنها از اين روست که رنج را اختيار کرديم. فراق اضطراری را اختياری کرديم. همين. اتفاقی هم نيفتاده است که. نه دنيا به آخر رسيده است و نه ملکوت فروپاشيده. ما که فرموديم اين بارگاه کماکان برپاست و خدم و حشم درگاه از وزير و صدر اعظم و ظهير الملکوت گرفته تا سر سلسلهی گردانندگان آستانهی مقدسه که وليعهد باشد، همگی در کارِ آبادانی ملک میکوشند. ما هم که خود از شدگانيم. پس جای گلهی چندانی باقی نيست. شما هم البته از حضرت عبدالعظيم غفلت نکنيد. شايد فرجی شد. سرکار والده راست گفتهاند که چشم زخم کارها میکند. اما اين بار حکايت فراتر از چشم زخم است. رأی سلطانی تعلق گرفته است بر همين. امری حکمت مدار است البته. شما نگران نباشيد. سلطان اگر در کسوتِ غيبت میرود، عقبهی نيکويی در پی نهاده است.
ما گفتيم که اگر آتشفشانی در ضميرِ نورافشان سلطان است، اگر دوزخی برپاست، بگذار عالميان را از آن خبری نباشد. سخنی ديگر نگفتيم. اين گدازهها را نگه میداريم برای روز مبادا. روزگار سختی در پيش است وليعد جان! سايهی سلطان از سرتان کم نمیشود اما نقشش محو میشود.
چنان که ديشب فرموديم به حضورتان، چندی ديگر راهی ولايتِ آنسوی آب هستيم. شايد مجالِ دردِ دلی فراهم شد و گفتيم که ديگر چرا منشور و رقعه صادر نمیکنيم. تا امروز اگر خلايق سخنِ سلطان میشنيدند، از امروز به بعد به سکوتِ او گوش دهند که نکتهها دارد. قبلهی عالم دارند به زبانِ سکوت آواز میخوانند. خوب گوش کنيد. سر و صدا هم نکنيد. خاصه که اين آواز، آواز سکوت است و ديگر بايد بيشتر گوش داد و خاموشتر بود. وليعهد جان! به جارچيان و قورچيان بگو سر و صدا راه نيندازند در صحنِ درگاه. به همه سفارش کن که الان وقت آشوب نيست. زياد که غوغا شود، صدای سکوتِ ما به گوش مترددان ارض مقدسه و محروسهی معظمه نمیرسد.
زياده سکوتی نيست. همين چند خط سکوت را هم برای دلِ وليعهدمان نوشتيم که مبادا از امورِ درگاه غفلت کنند و سکوتِ قبلهی عالم بهانهی اهمال شود.
توشيح مقدس همايونی – قبلهی خاموش.
مگه ميشه ترك وطن كرد. توي غربت عمري را سر كرد؟
خيلي حرف براي زدن دارم ولي حتي ديگه حرف زدنم هم نمياد.يك سري به من بزنيد.ممنون
سلام آقاي معروفي
امروز از بزرگترين روزهاي زندگي من است كه كانالي يافتم تا صدايم را بشنويد
آقاي معروفي من با داستانهايتان زندگي كرده ام من يك آذري اهل تبريز هستم و از اينكه شما قهرمان داستانتان يك آذري بوده به خود ميبالم
تا اين لحظه آخرين نوشته اي كه از شما نامه دردناكي بود كه از غربت نوشته بوديد و مشكلات آنجا را شرح داده بوديد ( سالها قبل )
دوستت دارم و پس از اين خواننده پروپا قرص سايتتان خواهم بود
سهيل از تبريز
Dear Mr. Maroufi
I saw your site and enjoyed it. As these two letters are concerned, I think any writer in a third world country receives lots of them. putting them in the site as your biography showed how easy you can deceived yourself. Well, certainly they give you very good feelings., but you shouldn’t be mistaken. Those compliments are not ever-lasting!.Sorry I write in English. That’s because I cannot type in Farsi. best regards
رها خانه ی جهانی نويسندگان آزاد : افغانستان: سايت رها هر روز به روز می شود: The Nobel Prize in Literature 2003: John Maxwell Coetzee – Two journalists detained and threatened- ملاقات : محمد باقر كلاهى اهرى – در مراسم خاكسپاری احمد محمود: محمود دولتآبادی – بازنگرى ميراث بشرى : جواد مجابی – The Identity Out Of All Fantasies: An Analytic Discussion on “Ketabe-E-Meher” by :Kamran Mir Hazar : Written by: Mozhgan Amiri – Said ’57, noted Palestinian writer and advocate, dies at age 67 – ترﺍﻧﻪﻯ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ : ميرزاآقاعسگري (ماني) – P.C. One Way Speaking…: Max Babi – بعد از آن همه ادبار: عنایت سمیعی – خواندن و نوشتن : – Independent writers‘ gift : A collection of RAHA writers‘ works (Free E-Book) – نويسندگان: افغانستان – ايران – هند – آمريکا – برزيل – عراق – برزيل – مکزيک – استراليا – انگلستان – اکراين – فرانسه – و ….
سلام آقاي معروفي عزيز
به نظرم بهترين معرفي رو آقاي شاملو به ترتيب زير كرده راستي به وب من هم سر بزنيد
من كه ام جز باد و خاري پيش رو؟
من كه ام جز خار و باد از پشت او؟
من كه ام جز وحشت وجرات همه؟
من كه ام جز خامشي جز همهمه؟
من كه ام جز زشت وزيبا خوب وبد ؟
من كه ام جز لحظه هايي در ابد ؟
من كه ام جز نرمي وسختي به هم؟
من كه ام جز زندگاني جز عدم ؟
من كه ام جز پايداري جز گريز ؟
جز لبي خندان وچشمي اشكريز ؟
آقايِ معروفيِ عزيز سلام.
به احتمالِ بسيار زياد مرا نميشناسيد. اما من درست وقتي كه به شما دست يافته بودم و حداقل يكي دو داستانام را خوانديد به ناگهان از دستاتان دادم. برايِ من چندان مهم نيست كه دنيايِ سياست را چه رنگي بر گرده نشسته اما از اين كه ديگر نميتوانم از عباسِ معروفي كتابي شبيه نه بهتر از سمفونيِ مردهگان ببينم عصبيام.
الان هم نميدانم چه بنويسم جز كه خوشحالام از اين كه ميتوانم با شما گفتوگو كنم. راستي محمدِ چرمشير را يادتان هست. يك روز كه داشتيم با هم راجع به شما حرف ميزديم چيزي گفت كه من تقريباً با آن موافقام. او گفت كه اگر قرار است كاري بكنيم بايد همينجا بكنيم. نظرِ شما چيست.
اگر سري به من بزنيد بيشك شبِ طلا و لبخند خواهد بود.
يا علي!
ا…سلام :))
شما هم وبلاگ دارید ؟من نه مثل دیگران معروفم نه حرف مهمی بلدم بزنم ..فقط مي خوام بگم نوشته هاتونو دوست دارم و خوشحالم اینجا رو پیدا کردم 🙂 كاش يه طوري بشه همه برگردن !
امان ازدست اين فرهنگ قبيله پنداري!
اشتباه دوستان مانده درآتش ريشه درحسي قبيله اي دارد كه ماايراني ها(بسياري مان)داريم وهرجداشده ازقبيله امان راتمام شده مي پنداريم به اشتباه نه كه دست خودمان هم باشدازسربي كس وكاري امان است درعين پركسي.عباس قبل ازهرچيزعباس است وبعد نويسنده ي سمفوني اي كه مارا ازتنهايي درمي آورد پس بايداول اين عباس نفس بكشد ووجودداشته باشدتابعدش هنري آفريده شود.نمي دانم چرامافكرمي كنيم بايدهمه برايمان بميرند .اگرعباس ازنوع معروفي اش باشدبازهم وبهترهم مي تواندبنويسد بگذاريم اش اول نفس بكشد بعد مال خودبدانيم اش وكمي كوتاه بيايم ازاين نظريه ي هنرمند متعلق به كشورش است وبدانيم هنرمندمتعلق به جهانيان است نه متعلق به يك قبيله ي خاص اين بارهاي احساي رابرداريم ازدوش نويسنده گان امان خلوت اشان بگذاريم كمي براي خلق كردن هايشان.ببخشيدعباس آقا!
یه مطلب تازه تو یه جای تازه !
یه مطلب تازه تو یه جای تقریبا تازه !
Dear Mr Maroufi
It is more than 2 moths that i have left you a message on the GARDOON E ADABI , I wish you had replied , though i know your time is of more value …
PAYDAAR BAASHID
salam az TEHRAN,
agha salamat residam. az paziraii va lotfat mamnoonam, bebakhshid asbabe zahmat shodam!
ama khosh gozasht.dar TEHRAN majaleye FARJAM rah oftad aine GARDOONE ghadim,
az shoma 2 matlab hast, va az clara ckanes ke agar lotf koni sarian akshaye marboot be an rooze didar ra barayam EMAIL koni besyar sepasgozar khaham bood
,ba daftare majale 0098.21.6432654 0098.21.6941547 mitawani sobha zang bezani, va ya ba 0098.21.6941547 fax koni,
az sepideh dastani ra dar majale moarefi kardaimm, be rahnamayii hayat niaz daram,
erdatmand:Erphane , Tehran,Iran. p
hamishe doostat daram, midani.ghalamat badavam bad!dar hame hal.
يه مطلب تازه تر تو همون جاي تقريبا تازه !
در پی آب به سراب قدم نهادم
سختی دوری راه را بجان خریدم
بیخبر از پوچی آن
خار بیابان گشته ام
اکنون تشنه ی بادم
تا با وزیدنش مرا برهاند .