جستجو

راسکولنیکوف

——–

راسکولنیکوف توی هشتی که رسید با لحنی کاملا بی‌تفاوت گفت: «خب، پس به امید دیدار… راستی شما همیشه در خانه تنهایید؟ پس خواهرتان کجاست؟»

پیرزن گفت: «چه اهمیتی برای شما دارد؟»

«آه. همینطوری پرسیدم… و شما فوراً… خب، خداحافظ آلنا ایوانونا.» راسکولنیکوف با روحی آشفته، در حالی که هر لحظه آشفتگی‌اش زیادتر می‌شد، از آپارتمان بیرون رفت…

اینجا داستایوفسکی چکش اول جنایت را در ذهن راسکولنیکوف بر زمین می‌کوبد. رمان لایه لایه با تصویرهای ذهنی و عینی گشوده می‌شود، مثل پیاز لایه لایه.

– جنایت و مکافات، داستایوفسکی، ترجمه پرویز شهیدی 

Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert