——–
دنیا این روزها تماشایی ست؛ هر آدمی سینهای دارد که یک کاکوتی در آن زار میزند. عادت دست، عادتی ویرانگر است. مامه به دستهای صاحبکارش عادت کرد تا من براش گریه کنم، هیچ کاری هم از دست تاتهی تیرهبخت ساخته نبود. از این بدتر ندیده و نشنیدهام، ولی بسیار خوانده و نوشتهام تا بفهمم اندازهها را خدا تعیین نمیکند. طول و عرض گاهی به دست باد تعیین میشود، گاه با پای بلند خورشید، و گاه هر آنچه هست. من نه آغازگر بودم! نه "سایهساز"! نه کلوخ انداز! تنها تماشاگر بودم. تماشاگری مبهوت از آنهمه نمایش و فرورفتن در نمایش. حالا حتا از بهت مبهوتترم. غرقشوندگان به هر حشیشی چنگ میاندازند، که نروند ته آب، که تمام قدرتشان در همان چنگ خلاصه میشود، اما هرچه به چنگ بیاورند با خود میبرند. و من رفتنی نیستم. فقط یادم باشد برای آینه و آینهدار برای پرده و پردهخوان سلام بفرستم. سربند همان آتشسوزی که پردههای خانه سوخت باید دست من را میگرفتم از لای دود بیرونم میکشیدم که آنهمه در تاریکی و دود دست و پا نزنم که آنهمه اشک نریزم. میدانستم که پروار کردن غریزه همزاد عشق نیست. تا ابد چرخ دل لنگ میزند؛ دلوی با طنابی دراز بهدورش میچرخد میرود ته چاه، خالی از اشک برمیگردد. تا ابد. عشق گوهری ست که با تمام ثروت جهان نمیتوانیاش خرید. زلال است؛ زلال و شور. یا هست، یا نیست، وسط ندارد؛ میدانستم.
و میدانستم که عادت، تخریبگر عجیبی ست. تمام پاییز و زمستان پارسال روزی چند بسته سیگار کشیدم تا ریههام را به گا بدهم؟ سیگار آدم را میکشد؟ پس چرا میکشیدم؟ تو میدانی؟ مگر میشود ندانی؟ فقط پیش از این که تمام حرفهای الفبا را مثل آن قندیل بلند ایوان خانهمان شمشیر کنی به سوی من تا ازت عکس بگیرم، برو! خودم راهم را کج میکنم به سوی خودم، به سوی اتاق زیرزمینی آیدین تا دست خوشبختیات را بگیری و خندان بگذری؛ عاشقانه و شاعرانه و اروتیک. مگر چند بار زندگی میکنی؟ خوش باش؛ موهبت کمی نیست. بیشتر هم نیست بخدا! قول داده بودی خوشبختترین آدم دنیا شوی، گرچه به هیچکدام از قولهات به من وفا نکردی، ولی به این یکی احترام بگذار! به خودت. به سلامت و زندگی و شادیات اهمیت بده. من آدمی بسیار محکم و پیچیدهام. هیچوقت به من فکر نکن. بلدم مثل کوه سر پا بمانم. اگر باورهای من از شخص تو فرو ریخته، چه اهمیت دارد؟ خودم که فرو نریختهام! تو که برای خودت فرو نریختهای، مهم همین است. بیخود نیست که خدا دور قلب آدم قفس کشیده محکم. پرده نکشیده، اگر پرده میکشید همه سوخته بود. قفس ساخته؛ استخوانی و محکم. و بیخود نیست که سر هر کوچه یک کاکوتی در قفسی جا مانده است. میگذارم به پای درختها که نمیتوانند از برگهایشان مراقبت کنند؛ خزان است و فصل بیبرگی. ارزانیِ باد!
– خاطرات یک بازیگر شکستنخورده

