جستجو

آینه

یک باقالی سبز به دندان کشید و لحظه‌هایی طولانی به سه‌کنج سقف خیره ماند. به زبانم آمد که بگو! ولی ساکت نگاهش کردم. گفت: «حالا که ازش حرف زدی میگم اینو؛ سال‌هاست که اونو بخشیده‌م. هیچ خبری هم ازش ندارم. نه بهش فکر می‌کنم، نه یادگاری ازش تو بساط زندگیم باقی گذاشته‌م که یادش بیفتم. آدمیه مثل بقیه‌ی آدما. اما تو؟ هوم… هیچوقت تو رو نمی‌بخشم، هیچوقت.»

دیگر نتوانستم غذا بخورم. انگار همه‌ی غذاهای دنیا تلمبار شد روی سینه‌ام. دلم می‌خواست زودتر بزنیم بیرون که لای جمعیت یکی بشوم مثل بقیه. پففف! چقدر سخت شده زیستن.

        از رمان یک سونات و شش مهتاب

Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert