——
یک وقتهایی آدم به چیزی اطمینان دارد، و میداند بعدش چه بلاهایی سرش میآید، اما یک پنجرهی بازِ "شایدی" توی ذهنش میکارد، و به جای این که بگوید: «نه!» میگوید: «نمیدونم…» و همین کار دستش میدهد. انگار در یک بیابان از تشنگی له له میزده اما زیر سایهی درختی نصفه نیمه مانده تا آب پیدا کند. در آسمان دوردست چیزی مثل یک پرندهی خالشده توی هوا به چشمش میآید، نیم سایه و آرامشش را به راه افتادن و آن سوی تپهی دور رفتن، به امید چشمهای یا رودی؛ صلح میکند میبخشد. راه میافتد زیر ظلّ گرما تهمانده نیرویش را هم به راه و آفتاب میبازد. وقتی میرسد پشت تپه میبیند نه تنها چشمهای نیست، بلکه بادی شور و خاکی، خاک موذی کویری را جوری میکند توی چشمهاش که اشکهاش هیچوقت بند نیاید. یک وقتهایی اینجوری ست.


Ein Kommentar
خوب این خاک را می شناسم. در و دیوار را هرچه بپوشانی، صبح که از خواب بیدار می شوی، آنقدر همه جا آرام نشسته است، به خیالت سال هاست که نبوده ای و اینجا خانه اوست نه تو… حالا هم مثل یک موش خسته نشسته ام اینجا توی سوراخم، از عشق می نویسم و انبار می کنم، بعد دنیا، این بغل سوراخ خودش را برای مضحک جلوه نکردن پاره می کند.
———-
همینطوره