دخترک نفستنگی داشت. میگفتند درمان ندارد. درمانی اگر باشد گوشت خرگوش است. پدرش برزگر پدربزرگم بود؛ بذر میپاشید، درو میکرد، خرمن میکوبید، و همیشه به کار بود. حالا به خاطر تنها دخترکش آوارهی دشت و بیابان شده بود؛ به دنبال خرگوش. هرکس نشانی جایی را میداد که روزی خرگوش دیده، او کلهی سحر راه میافتاد.
دخترک نفستنگی داشت، نفس که میکشید خس خس، آدم نفسش بند میآمد. با پاهای لاغر آنجا در سایه میایستاد و به کبوترها نگاه میکرد، با موهای بور ژولیده و بلند؛ عروسکی را میمانست که دیگر از یاد رفته و جایی تنها مانده است. من فقط همین چیزها یادم است، و پدرش که غروبها دست خالی از دشت و بیابان برمیگشت.
آن سالها نفستنگی زیاد بود، خرگوش گیر نمیآمد.
————————-
داستان کوتاه، عباس معروفی
دخترک نفستنگی داشت، نفس که میکشید خس خس، آدم نفسش بند میآمد. با پاهای لاغر آنجا در سایه میایستاد و به کبوترها نگاه میکرد، با موهای بور ژولیده و بلند؛ عروسکی را میمانست که دیگر از یاد رفته و جایی تنها مانده است. من فقط همین چیزها یادم است، و پدرش که غروبها دست خالی از دشت و بیابان برمیگشت.
آن سالها نفستنگی زیاد بود، خرگوش گیر نمیآمد.
————————-
داستان کوتاه، عباس معروفی


6 Kommentare
با سلام
2 تا از رمانهاتونو خوندم سمفونی مردگان و تماما مخصوص خیلی خوب بود مخصوصا سمفونی مردگان، نوع نوشتنتون رو دوست دارم و لذت میبرم
اما چند داستان کوتاه ازتون خوندم چندان جالب نبودن
تهش به خودم میگم خوب که چی؟؟؟ دختر عاشق خرگوشه؟ خب که چی؟
به نظر من به لحاظ خیالپردازی و داستان قوی هستند اما اون محتوایی رو که انتطار دارم داشته باشه ندارن
شابدم خیلی ثقیله من نمیفهمم 🙂
دختره چی شد؟؟؟
بینظیر!
و تا هنوز؟! تا همین الآن؟! :((((
آخه دلتنگی آدما تمومی نداره،این تنهایی لعنتی همیشه با بعضی آدما همراهه.
آدمي که داريد باهاش حرف ميزنيد تکه پاره شده است. خسته، بيمار و بيحوصله است. هميشه غمگين است، تقريباً هر روز صبح وقتي از خواب بيدار ميشود، گريه امانش را ميبرد، و نميداند چرا. گاهي فکر ميکنم براي نويسنده بودن بايستي آيا اينچنين بهايي پرداخت؟(آبان82)
و تا هنوز؟! :(((((
(اون روز وبلاگتون حرف گوش کن نبود)