جستجو

غثیان

————————

این خون بند نمی‌آید.

نمی‌آید؟ نمی‌دانم.

از بیقراری  می‌لرزیدم. ساعت سه از خانه زدم بیرون. تک و توک ماشینی در تاریکی شب گم می‌شد و صداش توی سر من کش می‌آمد. بی‌تاب بودم.  چیزی درونم را متلاشی می‌کرد و روی سینه‌ام جمع می‌شد.

هوا در برلین سرد شده انگار.

بوی پاییز بوی نم بوی خاکستر راه نفسم را می‌بست. دلم می‌خواست راه بروم، و نمی‌توانستم. کنار  باغچه‌ی پیاده‌رو زانو زدم، دستم را به نرده‌ی لوله‌ای گرفتم و بالا می‌آوردم. کاش می‌توانستم قلبم را بالا بیاورم. کاش می‌توانستم بروم آن روی دیگر زمین که کسی مرا نشناسد، من کسی را نشناسم.

موقع برگشتن دیدم بی امان می‌بارد؛ آسمان و زمین خیس بود.

Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp

6 Kommentare

  1. سلام استاد. چه خوب است که اینجا هستید. چند روزی است که در فیسبوک دنبالتان می گردم و نیستید. پاینده باشید.

  2. نمیدانم چراچون موج
    درگریزازخویشتن پیوسته می کاهم
    زانکه دراین ظلمت خاموش واین تاریکی مطلق
    آنچه می خواهم نمی بینم وآنچه می بینم نمی خواهم

  3. سلام
    من دوستي دارم که در سال 1380 کتابي با مضمون ظهور يک شبکه تروريستي در صحرا نوشته است و نويد ظهور مرداني سياه پوش را ميدهد که قصد نابودي تمدن بشري را دارند
    جلد اول اين رمان با مقداري سانسور در سال 1383 چاپ گرديد و به جلد هاي بعدي که شامل حمله نهايي به اروپا ميشد اجازه چاپ داده نشد و دوست من کلا از چاپ کتاب و پيگيري آن منصرف گرديد
    من به تازگي رمان را خوانده ام و خود شخصا تصميم گرفته ام که آن را بدست فردي شايسته که توانايي طرح آن را در خارج کشور دارد برسانم
    با توجه به مشخصات فردي و ايراني بودن شما و دسترسي که احتمالا به ناشران معروف داريد تقاضا دارم براي يک بار که شده جلد اول اين رمان را مطالعه کنيد
    شايد همان حس و برداشتي که من نسبت به اين رمان دارم و آن را کتابي فوق العاده و بي نظير يافته ام و مانند شي اي زير خاکي که بايد مورد توجه قرار گيرد،در شما نيز بوجود آمد
    آنگاه دوست سرخورده و نااميد خود را در جريان بگذارم تا شايد که شما کليد باز شدن اين معما و راز باشيد
    اين فرد که اکنون دوست بنده ميباشد در ابتداي امر به عنوان دستيار و مشاوري آگاه در کنار من مشغول بکار شده است که در مرور زمان پي بردم شخصي دست به قلم و صاحب تفکري جديد و جذاب ميباشد
    لذا شخصا پيگير چاپ کتابهايش شدم
    اگر ميلي در شما براي کمک به متفکران گمنام اين سرزمين وجود دارد دست ياريتان را در دست من قرار دهيد تا به کمک هم اين فرد با استعداد و ….به جايي که متعلق به آن است برسانيم
    در صورت تمايل به همکاري اينجانب را از طريق آدرس ايميل هاي زير
    [email protected] & [email protected]
    مطلع نماييد تا در اولين فرصت جلد اول رمان را براي شما ايميل کنم
    989163997992+

  4. دیگه کامنتها رو تصمیم دارین تایید نکنین؟؟؟
    دلتون میاد بیجواب بذارین ما رو؟؟؟ ما رو که دوستان شماییم؟؟ … و دست کم اونقدر دلواپس میشیم که هرروزه بیایم سربزنیم تا … تا نبینیم که سکوت کردین در برابر ما … در برابر ما که دوستان شماییم …
    باورمون ندارید؟؟؟

  5. سلام.
    ازرنجی که امثال جنابعالی دراین روزگار می کشند کمی باخبرم ومی فهمم!باری آگاهی میوه ی ممنوعه ای است و…
    بااین حال امیدوارم که همیشه بمانید بانام ونشان عباس معروفی. نامی که به قول خودتان برایش سختی ها کشیده اید.ومطمئن هستم که می مانید.
    خوشبختانه گاهی ازرسانه ها می بینیم تان ونیز می شنویم .وباهمه حسرت وافسوس ازغربت نشینی باری نیروی وانرژی مثبت می گیریم وآرزو می کنیم که روزی برگردید وکلاس های داستان نویسی و….را برای فرزندان این دیار دایر کنید. به امید چنین روزی.
    حق یارتان باد.

  6. سلام استاد عزیز. من هر چه گشتم ایمیل شما را پیدا نکردم. به اینجا رسیدم. تمام کلاس‌های داستان نویسی شما را مطالعه کردم. برایم بسیار آموزنده بود. اولین داستانم را نوشته‌ام. یک داستان کوتاه شش صفحه‌ای. می‌خواستم آن را برای شما ارسال کنم. تا درصورتی که وقتش را داشتید مطالعه کرده و نظرتان را بگویید. نظرتان برای من بسیار مهم است. از شما خیلی ممنونم و برایتان آرزوی توفیق روز افزون دارم.

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert