جستجو

سلام مامانم!

—————-
سلام مامانم!
سرانجام پس از یازده سال انتظار دیروز مادرم را دیدم.
لحظه های طولانی همدیگه رو نگاه کردیم، داشتم فکر می کردم با تمام دنیا عوضت نمی کنم، مامانم! و داشتم فکر می کردم زمان در ذهن کدام ما شکسته و حالا من پنج ساله شده ام؟ اولین چیزی که ازم پرسید برم گرداند به امروز، هجدهم اکتبر 2012 فرودگاه فرودگاه هامبورگ: «تو از کار سخت نمی شکستی، مامان! موهاتو کی سفید کرد؟»
گفتم: «روزگار بی معرفت.»
گفت: «فاتحه شو بخون. مثل شیر زندگی کن، سربلند.»
چقدر حرف داریم با هم. این روزهام را با حضرت مادر می گذرانم.
PA18015.jpg
Facebook
Twitter
LinkedIn
Telegram
WhatsApp

7 Kommentare

  1. آقاي معرفي سلام .دوست نويسنده ام حسين پورصفر ( جنوبي است) مي گويد؛ از ظاهر صورت مادرم الهام مي گيرم. من خودم قصه نويسم اما اين قصه را هنوز نتوانسته ام بنويسم. سال 1990 در سوپرماركتي در لندن فروشندگي مي كردم. آقا جوان و خانمي پير وارد مغازه شدند.من كه مثل شما چند سال بود مادرم را نديده بودم از آقاي جوان سوال كردم؛ مادرت تازگي از ايران آمده؟ خانم پير جوابي داد كه هنوز كمرم مي لرزد؛ گفت؛ايشان شوهرم است. من سال 1995 به ايران برگشتم ولي احساس مي كنم اين صورت ظاهر زن را با اين سوال احمقانه غمگين تر كردم.

  2. سلام، جناب آقا، امروز توی قطار، مسیر خانه تا سر کار، شهر نیمیخن هلند، کتاب تماماً مخصوص رسیدم به اونجایی که صحبت از مامانتون بود و حالا چشمم روشن شد به خوشحالی‌ شما. منم خوشحالم. خدا حفظتون کنه هر ۲ رو…
    ——
    سلام
    ممنونم مریم عزیز

  3. سلام
    من هم برایتان خوشحالم.مامان ها سلامت باشند.من 62 روزه صاحب دختری جواهر شدم.حالا میفهمم بابا چرا کتکم میزد.مادرم چرا تب میکرد

  4. سلام ای شازده احتجاب.من عاشقتم! دانشجوی ترم اول ادبیات فارسی م دلم می خواد پایان نامه م یه جوری با عباس معروفی ربط داشته باشه.
    ——————
    و من هم امیدوارم بتونم کمکی بکنم
    یا همراهی

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert