آنقدر سردم بود که نمی تونستم خودمو سر پا نگه دارم. با لباس اضافی هم گرم نشدم که نشدم. دندونام می خورد به هم. با همون لباس گرفتم خوابیدم. باز هم سردم بود. تو این هوای بهاری ملایم چرا اینجوری شدم؟ چرا ضعیف شدم؟ چشم هامو که بستم دیدم دونه های درشت برف از سقف اتاق خواب پایین می اومد. دونه دونه روی لحافم می نشست، و من یواش یواش سنگینی یک تَل برف رو احساس می کردم. زیر آوار زمستون جا مونده بودم و راهی جز تسلیم بودن نداشتم.
یکباره از ترس چشم هامو باز کردم. بادکنک آویخته ی وسط اتاق، وقتی لامپ داخلش خاموش باشه مثل خورشیدیه که از آتیش تهی شده، و فقط تفاله هاش مونده. دلم می خواست یکی بیاد لامپ شو روشن کنه. دلم می خواست کسی برام یه شیشه آب بخره؛ با یه کاسه سوپ داغ سرماخوردگی. یه کبریت هم می خواستم ولی نمی دونم برای چی.
بذار بخوابم!
لب هام خشک شده بود. زخم تبخال هام می سوخت. گفتم ولش کن. وقتی بهش فکر نکنم یادم میره، می تونم بخوابم شاید اینجوری گرم بشم. اگه خوابم ببره… اگه خوابت ببره از این حالت درمیای و می تونی بری یه تکه نون بگیری. بخواب. سعی کن بخوابی. مسواک هم نمی خواد. هفت سین هم که نداری. سبزه هم یادت رفت. الکی رفتی گندم خریدی و آخرش یادت رفت سبزش کنی. زیرپوش هاتم که نشُستی! آقای باسی! پسر بد!
صدای دندون هام تو سرم می پیچید و نمی ذاشت بخوابم. صدای قطاری بود که از یه جای دوری داشت می اومد. و ما آدم ها در سکوت داشتیم به یه طرفی می رفتیم. صحرای محشر بود؟ اون جمعیت عظیم، اونهمه آدم از کجا اومده بودن؟ همه در سکوت داشتیم به جای نامعلومی می رفتیم که اونجا یک افسر عربده می کشید و ماها رو از هم سوا می کرد. یه عده رو می فرستاد اینطرف، یه عده رو راهی اونطرف می کرد. چشم هاش از قعر فرورفتگی زیر ابروهاش برق می زد. صداش می پیچید: تو، تو، تو! اینطرف! تو، تو، تو! اونطرف!
یه خانمه رفت طرفش: آقا ما رو کجا می برین؟
افسره کلتش رو درآورد و بی معطلی شلیک کرد توی پیشونی زنه. نفس ها حبس شد. سکوت همه جا رو گرفت. بعد دوباره همه چی راه افتاد. قطار توی ایستگاه فش فش می کرد و سوز سردی از زیر چزخ هاش می ریخت توی تن ما. سربازها داشتن یه عده رو سوار قطار می کردن. اما هیشکی نمی دونست این قطار کجا میره. فقط این معلوم بود که: یه عده می مونن، یه عده هم با اون قطار میرن به یه جای نامعلوم. اسمش سرنوشته. اسم هردوتاش سرنوشته.
قطاره داره میره آوشویتس؟ مگه آوشویتس هنوز هست؟ یا یه جای دیگه؟ بمونم بهتره یا با اون قطاره برم؟ تو چی میگی؟ توی کدوم جمعیت باشم بهتره؟ یه عده دارن خودشونو با بدبختی از پنجره های قطار میندازن بیرون که بیان توی جمعیت ما، یه عده هم از لای جمعیت ما خطر می کنن با جون شون قمار می زنن تا خودشونو بندازن توی قطاره. ولی کدومش می رسه به شوربختی؟ و کدومش سر از خوشبختی در میاره؟
بعضیا میگن اگه اینجا بمونی و قانع باشی می تونی خوشبختی رو برای خودت درست کنی. خوشبختی نسبیه، مطلق نیست. برخیا میگن نه بابا! اینجا دیگه جای موندن نیست، خرابی از حد گذشته، بار و بنه رو باید بست؛ باید رفت. میریم. هرچی باشه از اینجایی که بودیم و هستیم بهتره.
و دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن. با جون خودشون بازی می کنن، به هم کلک می زنن، سر همو گول می مالن؛ هم اونوریا که می خوان از قطار بیان اینور، هم اینوریا که فکر می کنن اگه قطار بره دیگه همه چی رفته.
اینجا مثل روز قیامت شده. هر کسی داره تقلا می کنه که جا نمونه. نگهبانا عاجز شده ن، دیگه نمی دونن چه جوری جمعیت رو کنترل کنن. قطار میخواد راه بیفته، اما یه عده از پنجره هاش آویزوونن که خودشونو بندازن بیرون، یه عده هم از اینطرف دارن با دروغ و دبنگ و دودره کردن نگهبان ها اثبات می کنن که مال اونور بوده ن و جا مونده ن. و حالا به درهای قطار آویزوونن.
همه آویزوونن.
دلم می خواد یکی بیاد بهم بگه آخه خوشبختی چیه؟ معناش چیه این خوشبختی؟ شاید هم دارن از شوربختی و بدبختی فرار می کنن. از خودشون فرار می کنن. از قلب شون. کسی چه می دونه؟
باد سرد از زیر چرخهای قطار خیز برمی داره طرف من، می لرزم، خودمو توی پتوهای دورم جمع می کنم. چشم هامو می بندم. باز داره از سقف اتاق برف میاد. دلم می خواد یکی از فرشته های خدا بیاد، سرمو بذاره توی بغلش، با چنگال اسپاگتی بذاره تو دهنم، و بوی پنیری که کش اومده از سر چنگال، گرمم کنه، آروومم کنه. خدایا فرشته هات به این زیبایی اند و ما توی زمین دنبال زیبایی می گردیم؟ دلم میخواد بین گشنگی و آغوش اون فرشته در خواب و بیداری معلق باشم. برم و بیام. هراس پنهان دلمو توی این خوشبختی چال کنم. دلم می خواد همینجور که غذا می خورم از لای چشم های خواب آلود و خسته م، بهش لبخند بزنم، چشم هامو در امنیت کامل ببندم، و باز یه لقمه ی دیگه.
بذار بخوابم!
فکر کنم سال داره تحویل میشه. نگاهی به ساعت دیواری میندازم؛ آره. سال تحویل شده. دستمو از زیر پتو درمیارم، موبایلمو ور میدارم، از توی حافظه یه شماره میگیرم و منتظر می مونم. هیشکی نیست.
بذار بخوابم!


28 Kommentare
قشنگ بود!
سردم شد اما! دست بردم گوشواره هایِ صدف را بیرون کشیدم از لاله هایِ کوچک گوشم…خون قطره قطره چکید رویِ شانه هام …
مگر نمی دانستی که از گوشواره هایِ صدف بیزارم…
من سردم است…سردم است!
سلام: نمی دونم چرا هنوز هم شما رو دوست دارم؟! خیلی وقته که به هیچ بتی اعتقاد ندارم، تازه اون موقع هم که بت پرست بودم، شیفتگی بی چون و چرایی به شما نداشتم، ولی… بعد از این که نامه ی شما به گلشیفته رو خوندم، قسم خوردم که دیگه هیچ وقت اسمتون رو نیارم. بعدا به حرفاتون فکر کردم، کمی آروم تر شدم، ولی… می دونید، بعد از فکر کردن، به نظرم اومد شما دارید خیلی آرمانی به موضوع نگاه می کنید، مثل یک نقاش اومانیست … من این جور رفتارها رو نمی تونم هضم کنم، از این که شما اینقدر با اطمینان موضع گرفتید، تعجب می کنم. کلا اختلاف عقیده همین طوریه… الان به نظرم می رسه که امکان نداره من یه روز مثل شما فکر کنم در این مورد. ولی شاید… شاید هم یه روزی برسه که شما فکرتون عوض بشه و بگید که اشتباه کردید ولی مسوولیت اون همه فکری که روشون تاثیر گذاشتید روی دوشتون خواهد بود… شما من رو نمی شناسید، این هم اسم مستعار منه. خودم دخترم ، پسر نیستم. می خواستم بگم سال نو برای شما هم مبارک باشه. این جا توی ایران، خیلی وقته که دیگه بوی عید نمیاد. من از عید با تمام مخلفاتش متنفرم، ولی به همه تبریک می گم. بخصوص به شما که نمی دونم چرا هنوز دوستتون دارم…
بسیار زیبا ممنون استاد
وقتی زبان قاصرِ….وقتی باید سکوت کرد…وقتی باید فقط لبخند زد و رفت 🙂
امروز جزیره آروم بود اما فردا رو نمی دونم.
خوشبختی یعنی من و سه تارم.
خوشبخت باشی باسی عزیزم
سفر سلامت
روزگارتون پر از عطر یاس
سلام
آقای معروفی
مدت زیادی نیست که من شما رو شناختم البته شناختم نه به معنای واقعی شاید بهتره کلمه پیدا کردن رو استفاده کنم.اما بیشتر رمان هاتون رو خوندم.در واقع تمام اونهایی رو که تونستم دانلود کنم.از این نظر خیلی شرمنده و متاسفم که نتونستم کتابهای شما رو بخرم واز این طریق مجبور شدم که مطالعشون کنم.شما بهتر از من می دونید که لمس کاغذهای کتاب یه چیزه دیگه ایه.به هر حال مزاحمتون شدم که بگم خیلی از این جهت متاسفم که نتونستم هزینه کتابهای شما رو بپردازم..هزینه ای که حق شماست.امیدوارم که برمن ببخشید و راضی باشید
به امید روزی که آزاد باشیم
سلام
آقای معروفی
مدت زیادی نیست که من شما رو شناختم البته شناختم نه به معنای واقعی شاید بهتره کلمه پیدا کردن رو استفاده کنم.اما بیشتر رمان هاتون رو خوندم.در واقع تمام اونهایی رو که تونستم دانلود کنم.از این نظر خیلی شرمنده و متاسفم که نتونستم کتابهای شما رو بخرم واز این طریق مجبور شدم که مطالعشون کنم.شما بهتر از من می دونید که لمس کاغذهای کتاب یه چیزه دیگه ایه.به هر حال مزاحمتون شدم که بگم خیلی از این جهت متاسفم که نتونستم هزینه کتابهای شما رو بپردازم..هزینه ای که حق شماست.امیدوارم که برمن ببخشید و راضی باشید
به امید روزی که آزاد باشیم
استاد خوب و عزیزم درود و بیکران سپاس برای دلنشین نوشته نابتان که چون همیشه بر دل نشست و شاید اشکی همراه داشت و بغضی…شاد باش مرا با تاخیر برای بهار پذیرا باشید..جایتان در فیس بوک خالیست..دلتنگتان بودم…شاد باشید و همیشگی…
———-
سلام شبنم عزیز
چه اول فروردين تلخي!
چه بهار سردي!
دلم گرفت…
آقای معروفی عزیز،
از ایران براتون مینویسم. مدتهاست که میخوام بنویسم، اما خوب، زندگی. . .
خیلی دیر با شما و کارهاتون آشنا شدم، اما خوشم که این آشنایی دیری خواهد پایید…
یادمه سال دوم لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی بودم، 81 یا 82، تو سالنی با دوستی ایستاده بودم و مشغول صحبت. گفت حتما باید برم انقلاب. گفتم واسه چی؟ گفت باید کتاب سمفونی مردگان رو بخرم. باید حتما بخرمش…
الان سالها از اون روز گذشته و من فوق لیسانسم رو هم گرفتم، اما همین مرداد گذشته بود که اون کتاب رو خوندم و شیفته ذهنی شدم که مدام از درون به برون و از برون به درون سیر میکرد. اون همه تغییر راویی حس دلنشینی از سرگردانی یه روح بیمأوا به انسان میداد. چقدر خودم رو با شخصیت آیدین عجین دیدم و چقدر اون پسر رو دوست داشتم. چقدر تنهایی و ویرانی کشورم آزارم داد، هنوزم آزارم میده، و چقدر نفسم گرفت وقتی رمان تموم شد:
دستش را روی سینهاش گذاشت: «این جام ایستاده. یک چیزی اینجا مانده که هی حالم را خرابتر میکند» صفحه 313
باید یک بار دیگه این رمان رو بخونم. باید یک بار دیگه بخونمش و بعد برم سر وقت کارای دیگتون.
خودم هم قلم دست میگیرم. با قطعههای ادبی شروع کردم، از 17 سالگی. دیگه تابستون 30 سالگیم تموم میشه. دارم رو رمانی کار میکنم. یک ساله که دستمه. ملاتش سخت گیرم میاد. چون چیزی رو درش دنبال میکنم. ذهنم میتراشم و مینویسمش. خیلی دوسش دارم. امیدوارم روزی تموم بشه و اونقدر بزرگ بشه که تنهایی بین دو تا جلد وایسه و بگه „من اومدم.“
سال تحویل همیشه دردناکه، همیشه بوده. سال نو چیزی جز کهنگی و غبار سالهای پیر رفته نداره. به خصوص اگر دلهرههای چه خواهد شد، چه خواهد شدها هم بهش اضافه بشه:
انگار زندگی به دور خود میچرخید، و صدای یکنواختی در طوا لوله آب به کندی تکرار، کمک میکرد. صفحه 123
سبز و خرم باشید، چون قلمتان. باز هم خواهم نوشت.
با احترام و سپاس.
—————
سلام آزاده عزیز
ممنونم که کتاب منو می خونین
انگار اینجا صمیمیت بیشتری ست . یک حس خوب قدیمی و آشنا اینجاست میان این سطرها
من باز برگشتم به همین مرز . من از اینجا نزدیکتر به شمام.
سلام استاد عزیزم
از آن روز که گفتید روزی صد صفحه می خونم.
————–
سلام محمد جان
مراقب خودت باش
سلام آقای معروفی عزیز
قیلا ها شعر می گفتید… خیلی به دلم می نشینه هم شعرها و هم نثرتون…. یا نوشت مایه تون چیزیه که همه رو سحر می کنه یا مسیرمون با هم یکیه که هر وقت می خوام شعر بخونم یاد شما می افتم…. وقتی فیلتر شکن پیدا کردم اولین سایتی که باز کردم سایت شما بود و اولین چیزی که خوندم شعرهای سه سال پیشتون بود…. شعر بود یا حرف دل؟ که به دلم نشست باز… در این شورآباد خیلی وقته که تمام شدیم آقای معروفی…. انگار خوردیم به بن بست مطلق…. شعرتون آرامش میده…. دوست دارم حرفهای دلتون رو…
————–
خوشحالم که پنجره ای بازه
سمیه عزیزم
درود بی پایان به تو عباس معروفی عزیزتر از جانم
ی بار در فیس بوک زیر یکی از شعرات نوشتم
روزی در شهر میدانی خواهیم داشت
اسمش میدان عشق خواهد بود
بدون شک تندیس تو در آنجا نصب خواهد شد..
این احساس درونی منه نسبت به خودت..زیرا من با کارهات زندگی میکنم
از سالها پیش از همان گردون کاراتو میخونم
کارگاه های داستان ت مو به مو خوندم
شعرات نوشیدم پوشیدم باهاشون بزرگ شدم
یکی دو ساله که نوشته هامو در سایت میزار که وبلاگمه مینویسم
باورم شده دارم مشق شاگردی میکنم
خیلیا گفتن میشه شعراتو تحمل کرد رنگ و بویی از معروفی داره
نمیدونم
خواستم ازتون خواهش کنم به کلبه ام سر بزنید و انگشت رنجه کنید…
خیلی برام عزیزید..شادیتون آرزومه..بمانید سبز و جاوید.
———————
سلام بهروز عزیز
چشم. میام به خونه ات و شعراتو می خونم
آقای معروفی عزیز تماما مخصوص شما با هرچی که کمی قبل تر یا بعدترش نوشتید حس بد هذیانو تو ادم القا میکنه انگار که جمله های خوب ،بد تلفظ بشن ،کی این تب میخواد فروکش کنه؟ کی قراره آرامش بیاد؟
————-
نمی دونم
این حاصل هفت سال کار منه
درود جناب معروفی
میشه لطف کرده برای خریدن کتابهاتون ( مجموعه عاشقانه ها و همین خواهر پاپ ) منو راهنمایی کنید؟ البته امیدوارم که اسم کتابها رو درست نوشته باشم
در سایت آمازون کتابهایی از شما موجوده که من همشو دارم.
با مهر
گلناز.
ایران. تهران
——————-
سلام
می تونید به سایت من مراجعه کنید
اونجا همه چیزو می بینین
سلام . قرار بود اينجا زود به زود به روز شه .منتظريم
سلام
من یکی از شخصیت های رمان بعدی شما هستم !
خواهش می کنم من رو نکشید !
البته این یه شوخی بود . چون هنوز تماما مخصوص رو نخوندم. امیدوارم عباس به سرنوشت بهتری نسبت به آیدین و نوشا و حسینا و… دچار بشه.
سال قشنگی داشته باشید _ مثل نوشته هاتون ، اما نه به تلخی اونا _
———-
-ممنون
سلام جناب معروفی.می خواستم بدونم دیگه تو وبلاگ اموزش داستان نویسی رو ندارید؟
خسته شدم بس كه امدم دراين خلوت انس بي حضور ، ديگر نمي ايم ، خداحافظ
خسته شدم بس كه امدم دراين خلوت انس بي حضور ، ديگر نمي ايم ، خداحافظ
سلام
سرما آدم را می کشاند به احتیاجات اولیه .به اندک گرما نور غذا و با ز از ابتدا…و چقدر عالی پیوند زدید سرمای دقایق آخر سال را سرمای درون را با سرنوشت منجمد آدم های آوش ویتس
یکبار من هم یک شعر برای آنها نوشتم که دوست دارم برای شما بنویسم
اسمش هست
21 گرم برای آوشویتس
بوي چربي سوخته مي دهد هوا
اما
تو كه كم نشده اي!
اين يعني قانون بقاي جرم
يعني ٢١ گرم صابون مي شوي
و يك روز
در آشيانه كلاغي مرده
پيدايت مي كنند
*٢١گرم عنوان فیلمی از آلخاندرو گونزالز
الان که به اینجا امدم طرح جلد رمان های جدیدتان را هم دیدم.خبرش را نداشتم …تبریک فراوان می گویم و بسیار مشتاق خواندشان هستم.
امروز شعر تازه ای نوشتم در باران بی هنگام.مسرور خواهم شد اگر بخوانید
همیشه برقرار باشید جناب معروفی عزیز
——————
سلام سپاسگزارم از لطف شما
سلام استاد عزیز
روز معلم بر شما مبارک
که از شما بسیار آموختیم
———-
سلام
ممنون
سلام. استاد دور افتاده ام.
از متن زیبایتان دلتنگی و غربت را به وضوح حس کردم. دل من و تمام طرفدارانتان هم برای شما تنگ می شود اما همین که حضورتان را حس میکنیم برای همه ی ایرلنی هایی که شما را می شناسند و به شما و نوشته هایتان عشق می ورزند، غنیمت است. از صمیم قلب آرزو میکنم که همیشه زنده و سلامت باشد. ناهید
————-
ممنونم از شما
سلام استاد دور افتاده ام.
از نوشته ی زیبایتان دلتنگی و غربت را به وضوح حس کردم. دل من و تمام طرفدارانتان هم برای شما تنگ می شود. اما همین که حضور گرمتان را حس می کنیم برای همه ی ایرانی هایی که شما را می شناسند و به شما و نوشته هایتان عشق می ورزند، غنیمت است. از صمیم قلب برایتان آرزوی سلامتی و شادی دارم. ایام به کامتان باشد. ناهید.
ممنونم استاد / شما هم
ممنونم استاد / شما هم
Apparently this is what the etseemed Willis was talkin‘ ‚bout.
استاد تولدت مبارک
————
ممنون محمدجان