To provide the best experiences, we use technologies like cookies to store and/or access device information. Consenting to these technologies will allow us to process data such as browsing behavior or unique IDs on this site. Not consenting or withdrawing consent, may adversely affect certain features and functions.
The technical storage or access is strictly necessary for the legitimate purpose of enabling the use of a specific service explicitly requested by the subscriber or user, or for the sole purpose of carrying out the transmission of a communication over an electronic communications network.
The technical storage or access is necessary for the legitimate purpose of storing preferences that are not requested by the subscriber or user.
The technical storage or access that is used exclusively for statistical purposes.
The technical storage or access that is used exclusively for anonymous statistical purposes. Without a subpoena, voluntary compliance on the part of your Internet Service Provider, or additional records from a third party, information stored or retrieved for this purpose alone cannot usually be used to identify you.
The technical storage or access is required to create user profiles to send advertising, or to track the user on a website or across several websites for similar marketing purposes.
81 Kommentare
استاد نبودم مدتی
در جهنم بودم
دیروز آزاد شدم …
عالم این خاک و هوا ؛ گوهر کفر است و فنا
به دل کفر آمده ام تا که به ایمان برسم ..
چرا باور نکنم؟ منهم دلم برای خود خود خودم گاهی تنگ می شود.
برای کدوم خود؟
خود خواننده؟
خود نویسنده؟
خود……….برای عباس ایرانی؟ تماما مخصوص تموم شد؟
باسی……..نمیدونم چرا مدتیه هی حس میکنم که با تموم وجود میفهممت….
باسی……..باسی………..
در ذهن و قلب ما همیشه آن خودی هستی که هیچ وقت دلت برایش تنگ نمی شود……در مغز ما ……..ما….خواننده………
سلام استاد
اگر نویسنده نبودید، اگر هنر در دیگران زیستن در شما نبود می گفتم: سر کار گذاشته!
حالا که استاد معروفی از آدمی به آدم دیگر پریده، حق دارد آدم خودش را گم کند. زنگ بزنید به کسی که بهش نزدیکی دارید، ایرانی ای که در ایران باشد. من وقتی اینطور شدم، وبلاگم را پاک کردم، بیرون رفتم و قدم زدم به هر جا که پایم برود، اما وبلاگتان را پاک نکنید، حرفم را جدی نگیرید، چون نویسنده نیستم.
اینجور مواقع جز همدردی، سفر نیاز دارید، قدم زدن توی طبیعت بکر نیاز دارید. حتی یک پارک شاید.
کاملاً مشخص است که حال و حوصله ندارید. این توی جواب دادن و ندادن به کامنت ها پیداست. من هم همینطور. خانواده ام هم اینطور شدند. دوستانم هم.
ببخشید استاد معروفی، جداً امیدوارم خودتان را پیدا کنید و پیشنهادم همین هاست. این طور مواقع من دوست دارم برخلاف همیشه بروم توی جمع. انگار چیزی گم شده.
امیدوارم بتوانید
با درود
آقاي معروفي
بله باورم ميشود
وقتي نيچه ميگويد تنهاكه هستي خودت رامثله ميكني وقتي باديگراني ديگران تورامثله ميكنند
باديدن آنچه برما ميگذرد ميخواهي آدم دلش بري خودش تنگ نشود.ژي سراغ جائي نباشد ؟جائي كه از مثله كردن خبري نباشد؟
باادب واحترام
برو گورتو گم کن“ در دلم گفتم . رفتم به کوهستانی رسیدم، جوی آب ازکنار یک صخره ی بزرگ می پیچید، می رفت داخل کوه. عمق جوی کم بود و من وسط آب روی لجن ایستادم ، ماهی های خیلی بزرگ می آمدند و پاهایم را گاز می گرفتند ، خیره نگاهم می کردند از کنارم می گذشتند وبا جریان آب به درون کوه می رفتند. یک ماهی به سمتم آمد آنقدر بزرگ بود که وقتی شنا می کرد تنه اش به دیواره های جوی گیر می کرد، پشتش کاملا از آب بیرون بود، با رنگ سیاه براق و هیکلی چندش آور. باید از لای شکاف بین صخره ها رد می شدم. یک وری داخل رفتم . گیر کردم. نفسم بند آمد، کوه از هم باز شد، سربازان ازکامیون نظامی پیاده شدند. فرمانده داد زد
:“ گروهان آماده ، هدف سیبل مقابل، گوش به فرمان من ،“
بلند شدم: „قربان جلوی من سیبلی نیست.“
بالای سرم ایستاد :“ سرباز یک تکه سنگ را نشانه بگیر و شلیک کن“ . برف همه جا را گرفته من سنگی پیدا نکردم!
“ با فرمان من آتش.“
ماشه را چکاندم . خشاب خالی شد. کلاشینکوف روی رگبار بود ، سربازان شلیک می کردند . فرمانده داد زد
:“ شلیلک نکنید، گروهان به فرمان من پیش به سمت سیبل مقابل، بدو رو،“
از روی برف بلند شدم ، دویدم جلو سمت دره، پرت شدم پائین، بر شاخه ی درخت بلند گردو گیر کردم. زنی آن پایین برایم دست تکان داد……….
سلام استاد عزيز
بخشي از آخرين داستانم را برايتان ارسال كردم.
—————————————-
آفرين؛ خوب با منطق خواب و رويا از سرشاخه ها می پری! اينا منو اميدوار می کنه. و يادت باشه بهزاد، در ادبيات جهان، هرگز با يک اسم و چهارتا کتاب و دواسم خبری نميشه، ايرانی ها بايد به توان برسن. با چهل نويسنده و هشتاد کتاب، که رقابت شانه به شانه ادبيات ما رو به متن نزديک کنه.
تک صدايی يعنی در حاشيه موندن
کار کنين، بريد توی غار و با يه رمان بياييد بيرون
معروفی عزیز
دلم برای خودم عجیب می سوزد…
کاش می شد سری به خودمان می زدیم، خود خودمان!
————
واقعاً.
شده تا به حال دو هفته خودت رو توی آينه نديده باشی؟
تا دلت براي خودت تنگ نشود
كه نمي تواني براي كس ديگري دل تنگي كني
مي تواني استاد؟
———————
نمی دونم، فقط می دونم که جامعه بدجوری از من کار کشيد و خسته م کرد.
روزگار منو فرسود
ياد سمفوني مردگان افتادم. و نمي دونم چرا.
„گويي مردي خود را در آب حلق آويز كرده“….
واقعا نمي دونم…
درود
یاد شعر بهمنی افتادم:
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
شاید عجیب باشد اما
مردی که سالهاست در انتظار آمدن مرد دیگری ست
گاهی دلش برای خودس تنگ می شود.
و جای دیگه که گفتند:
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
شاید جنس دلتنگی شما با ایشون یا با من و دیگران فرق کنه اما این خود خود حس دلتنگی برای خود رو من فکر می کنم درد مشترک روح های بی قراره… من برای شخصیت مشترکی که در نویسنده ها، شاعران، هنر مندان و… می بینم نام روح بی قرار رو گذاشتم. همون که سبب میشه نوشته هاتون به دل خیلی ها بشینه…
باور دارم که وقتی روح بی قرار دلش تنگ خودش میشه، قراره اثر بزرگی آفریده بشه… قراره اتفاق مفیدی برای دیگران بیفته… شاید خستگی و فرسودن صاحب اثر رو در پی داشته باشه اما برای آفریدن اثر باور دارم که باید این اتفاق بیفته… مولف هر اثری بخشهایی از خودش رو تو آثارش میذاره که مخاطب باهاش روبرو میشه….
این جمله از رامین جهانبگلو رو هم میخواستم برای نوشته ی پیشینتون بنویسم که خرابی اینترنت ایران و شلوغی کلافه م کرد و پنجره نیمه باز رو بستم:
فیلسوف با اندیشیدن خود را به خطر می اندازد،زیرا اندیشه ی فلسفی چون ریسمانی است که فیلسوف بر روی آن راه می رود و زیر آن پرتگاه هولناک جهان قرار دارد.
آقای معروفی عزیز
فکر میکنم چند روز تو آیینه نگاه نکردن خیلی بهتر از اینه که از شرم چهره مون آیینه چین بیفته… یا بشکنه… باید خدا رو شکر کرد برای روشنی…
شاد و خوشبخت باشید.
—————————-
سلام نيک زاد عزيزم
شايد اين حس و حال من مال خداحافظی با آدم های رمان باشه
بعد از هفت سال، و شايد فشار کارهای مختلف که فرصت نفس کشيدن رو تنگ می کنه.
ولی خواهد گذشت
اين سربازی هم تمام خواهد شد
سلام
سال نو مبارك
اميدوارم سال پر باري داشته باشيد
دل تنگي كار دله چرا باور نكنيم
دل ما اول از هر كس
پي روزاي فراموشي خود است …. اما نذاريد زياد دلتنگ بموني
منهم دلم تنگ است…
منهم دلم تنگ است…
باور ميكني؟
استاد حالادقیقامفهوم «غافلان همسازند…»رو فهمیدم حرفاتون منو خودبه خود یادکتاب «قلعه حیوانات »جرج اورل انداخت و……..خیلی مضحکه ودردناک. امروز کتاب «بانوی جنگ»خانوم فهیمه رحیمی رو تمومش کردم (خیرسرم کنکوردارم)اینجاخوب جایی هستش که ازاین کتاب انتقاد شدید اللحنی کنم– -خانوم فهیمی ازاول تا به اخرکتابوبه گونه ای نوشته که جای خواننده تصمیم گرفته چی خوبه و چی بد؟وجای تفکربرای خواننده نذاشته ءازاوایل کتاب یه قشرجامعه رو بی احساس و قشری رو بااحساس نشون داده و کلا زمینه داستان ساده و چرته………………..امیدوارم کتابای بعدیش رو که میخونم راضی کننده باشه(این قسمت رو واسه خودم نوشتم تا خالی شم) استادمطلبی درمورد «سوگوشی»داشتینءفکرکنم این عبارته کاملا ترکی غلط املایی داره و درستش «سوقوشی »هست………..ممنونم و روزگارخوش
———————-
ما دلخوشی مون به همين لهجه است که گاهی ندونيم کدومش درسته
مثل همين سوقوشی و سوگوشی
کتاب فهيمه رحيمی هم برای اعتياد به کتابخوانی يک راهه.
بعضی ها از اين راه ميرن ولی همه تقريباً به يک وادی می رسن.
چرا اینجوری هست؟
نمیدونم….
خب هر روز خودم رو تو آینه میبینم اما…
یک سال که فهمیدم یک چیزی کم هست.یک چیزی گم هست…
دیگه من تو آینه نیستم…
وقتی مسخره بازی در میارم جلو آینه انگار یکی دیگه هست…
شدم همون انسان اولیه که وقتی خودش رو تو آب دید ندونست کیه این عجیب الخلقه…..
چرا اینجوری هست؟
نه تنها نیستی ما هم با تو توی یک کشتی هستیم
استاد .. باز آمدم اینجا
و این بار خواستم فکرم را با شما تقسیم کنم ..
انسان یعنی چی ! چرا گاهی اینقدر ما آدمها پر رمز و رازیم و گاهی پوچ ..روزگار ما را به کجا می برد !؟ …
راستی استاد .. توی رادیو جوان شعرم را خواندند . . همین طور از برنامه هایی که در پیش دارم صحبت کردند .. و از کتابی گفتند که شعر من در اردیبهشت ماه در آن به چاپ می رسد …
دیروز که این خبر تازه بود خیلی خوشحال بودم .. اما الان خیلی ساده به آن می نگرم … چرا ! . .. .
——————–
پس خبرهای خوب هم هست
با سلول سلول بدنم
با تمام ذرات روحم می فهمم این چه حالیه
دلم براتون خیلی تنگ شده
و برای این جور عباراتتون
————————-
سلام مرسده عزيز
شاید غربت اما قربت اینجا هم جور دیگر. آقای معروفی سال نوتون با تمام پیشدرآمد تلخش، پر از گشادگی و خوشی. گاهی با تمام اين، لذتیست در اين دلتنگی.
—————-
راست ميگيد
بد هم نيست. فقط فرق داره
صد البته اگر ما را جزیی از خود بدانید بزودی دلتنگیتان رفع میشود.
……من اینجا بس
دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟
البته
همیشه دست خدا هست و پای ما لنگ است
همیشه لنگ سزاوار خوردن سنگ است
—————————–
ترک ها ميگن
سنگ به پايی می خوره که بيشتر می گرده
آقای معروفی هربار که قسمت نظر وبلاگتان را باز میکنم با اخطار در مورد آدرس: http://94.247.2.195/news/?id به عنوان Spyware مواجه میشوم، IP را چک کردم کمی مشکوک بهنظرم آمد، مربوط به لتونی Latvia ! باز با ip دیگر وارد شدم به همین نتیجه رسیدم و netname: ZLKON که ارجاع میدهم برای نمونه به این صفحه : http://blog.fireeye.com/research/2009/02/bad-actors-part-2-zlkon.html
من چندان تخصص ندارم شاید بد نباشد با ADMINISTRATOR ملکوت در این مورد مشورت کنید.
——————–
بايد دست به دامن قبله ی عالم بشم.
ممنونم که گفتين
دلم گرفت. هم از خبرهای قتل و جنایت هر روزه، هم از ذوق محقرانه ای که برای امضا کردن بیانیة کمپین یک میلیون امضا داشتم با آن که می دانستم این هم عاقبتی ندارد، هم از دلتنگی تو و هم از تنهایی خودم
————————
اين نيز بگذرد
سلام استاد.
حس میکنم این همه دلتنگی را که دائم میکوبد بر شیشه ی روح .و جسم که مثل صخره ی سنگی تنها نمایشگاه ایثار میشود و مقاومت.از درون اب میشوی هرچقدر از بیرون بزرگتر شوی ….
راستی دیروز رمان „وردی را که بره ها میخوانند“ را تمام کردم خیلی مشتاقم نظر „شما „را راجع به این رمان بدانم .
——————————
من کارهای رضا قاسمی رو دوست دارم. قبلاً درباره ش حرف زده م.
چند شب پیش بود که در کانال BBC دیدمت. نمیدانم تصویر تلویزیون خوب نبود یا اینکه تو آنهمه شکسته شده بودی.
خوب میدانم که در اینسالها چه بر تو گذشته، گذر عمر را میفهمم و خوب میدانم که فرصتهای از دست رفته هرگز بر نمیگردد.
عباس جان چند روز پیش خانم „روانیپور“ از من خواست که رمانم را – به مرور روی وب بگذارم.
من هم پیش خودم گفتم این فرصتی است که داستان قبل از انتشار توسط دوستانم نقد شود. چون من هم مثل شما معتقدم که „کیفیت مثل یک افق دور است که هی باید بروی …“ این بود که کار را کردم و تصمیم گرفتم ازقسمت اول رمان آن را روی وب بگذارم.
این نقد را دوست خوبم „نسرین مدنی“ برایم نوشته و از آنجایی که در آن اشاره به شما شده فکر کردم بد نیست که رونوشت آن را برایت بفرستم. اگر لازم دیدی در قسمت کامنتهای وبلاگت منتشرش کن.
میبوسمت/حمیدرضا سلیمانی
نسرین مدنی:
حمید جان دوست داشتم راجع رمانت سطوری بنویسم. هر چند تو وبت خواندم اما دوست داشتم بحث را در کارگاه ادامه دهم . حمید جان ،آخرین نوشته ات را در وب خواندم .این قسمت مثل بخش توصیف فرخنده کشش های خاص خودش را داشت. این را بگویم چون بی ربط به موضوع ما نیست: روز تولدم رفتم هدیه برای خودم کتاب های عباس معروفی را خریدم ، غیر از سمفونی مردگان .این کتاب باعث شد من کتاب های بعدی آقای معروفی را بخرم. راستش کتاب اول مرا مرید نویسنده کرد بعدش گفتم نسرین چه کاری است چند تا کتاب دیگر هم بخوان شاید به این خوبی نباشد. کم پیش می آید نویسنده ی خودی مرا به خود مجذوب کند . کتاب را که یک نفس خواندم خواستم برای آقای معروفی ایمیل بدهم .آخر نکته هایی را تو ورقه نوشته بودم گاهی سوالی گاهی نکته ی ریزی . مگر ما چقدر خواننده داریم که با ولع کتاب بخواند تیراژهای ده هزار و دوازده هزار ما بعد از سالیان دراز کجا و تیراژهای میلیونی دیگر کشورها کجا. بعدش هی امروز و فردا کردم تا آن ورقه را هم در تمیز کردن اتاق دور گم کردم. اولین برخوردم با سمفونی مردگان تو تاکسی بود (قبول نداری گاهی رمان ها خواننده را انتخاب می کنند نه خواننده رمان را) روی داشبورد . توجهم جلب شد. حمید هیچ به خاطر ندارم پیش از آن یا حتی بعد از آن راننده ای دیده باشم که کتاب تو ماشینش باشد .گفتم کتاب نه روزنامه یا مجله. من پشت نشسته بودم با اجازه ی راننده کتاب را خواستم کتاب را به عقب به سمت من داد به دستم. یک نفس از میدان کاج تا میدان انقلاب پانزده صفحه از داستان را خواندم .کتاب را به همراه کرایه پس دادم. بی شیله پیله و از ته دل راننده ی جوان تعارف و خواهش کرد که کتاب را به عنوان هدیه ببرم .تشکر کردم و رد. یک سال بعد من این کتاب را از نشر ققنوس خریدم. حمید جان من و تو در دوره ی بدی هستیم و البته خودمان هم جوان های پرکاری نیستیم. می دانی ماها – بهت برنخورد درستی کلامم را درک کن- بیشتر شده ایم لاشخور. لاشخور ِ ادبی هر کی هرچی گفت فقط به خاطر اینکه اسمی دارد و رسمی می پذیریم و مثل بزاخفش سر تکان می دهیم که بله حرف شما درست است. هرچیزی که ناقدان یا دست اندر کاران ادبیات می گویند انگار برای مان آیه است نازل شده از آسمان. پیش از آنکه سمفونی را بخرم نقد بسیاری از ناقدان یا نظر بزرگان شعر و ادب درباره ی این کتاب خواندم. خوب خیلی ها سلیقه ای نظر داده بودند که من راجع آن ها حرفی ندارم اما یکی از نقدها نقد آقای دستغیب بود. ایشان توضیحاتی درباره ی ایران و رمان نویسی و.. داده بودند و بعدش اضافه کرده بود من چرا بروم کلیدر را بخوانم خوب می روم دن آرام را می خوانم.چرا سمفونی مردگان را بخوانم می روم اصلش را خشم و هیاهوی ویلیام فاکنر را می خوانم.منظورش این بود که این ها نسخه بدلند. این نقد یکی از – دوست دارم از این واژه استفاده کنم و می کنم – بی معناترین نقدهایی بود که خوانده بودم. سرچشمه ی تفکر بشری در جلوه های روحی و جسمی همیشه از ازل تا ابد یکی بوده است .زیبایی همیشه مورد ستایش بوده بدی همیشه بد و خوبی همیشه خوب .منتها این ها در فرهنگ های مختلف جلوه های قومی ِ همان فرهنگ را می گیرند . خواستم بگویم حتی اگر آقای معروفی به خشم وهیاهوی ویلیام فاکنر در خلق اثرش نظر داشته یا حتی تاثیر از آن گرفته ، نمی تواند امتیازی منفی برای این رمان باشد چراکه این رمان با زبان مردم من با فرهنگ مردم من با ریشه های قومی این مردم عجین شده زمین تا آسمان با سرزمین آمریکای فاکنری که سیاه پوستان و کارگران در آن فرودست بودند فرق دارد. راستش این نقد جرقه ای شد که من این کتاب را بخرم. این است که به هر نوشته ای نباید اعتماد کنیم باید برویم خودمان ته تویش را داریم . فروغ را من در دبیرستان این طور شناختم .معلم پرورشی مان بعد از آنکه دیوان فروغ را آوردم که بدهم به کتابخانه گفت این زن فاسد است. خیلی خیلی از آن معلم ممنونم من چشم های ریزش را که تو عینک ته استکانی ریزتر شده بود چادر همیشه تفی اش را هرگز فراموش نمی کنم .او خودش را در ذهن من جاودانه کرد تنها با همین جمله چون باعث شد بروم هرچه کتاب راجع فروغ بود بخوانم .ممنونشم کاری کرد که من هر سالروز تولد و هر سالگرد فوت فروغ با گلاب و یک مشت گندم و شمع بروم ظهیرالدوله . حمید جان ،سال بلوای معروفی را تو تعطیلات خواندم . حالا هم داستان های کوتاه آقای معروفی .داستان های کوتاه معروفی و داستان های کوتاه هاروکی موراکی و داستان های کوتاه ماکسیم گورکی را داشتم با هم می خواندم اما تصویرهای غالب لامذهب مال داستان های معروفی بود .این بود که گفتم نخیر نمی شود این کتاب اجازه نمی دهد جز خودش سوگلی ِ دیگری باش. آن دو کتاب ، ژاپنی و روسی را کنار گذاشتم. حمید جان تاثیر خوشی از آقای معروفی گرفته ای حتی مثلا در حذف \“ی\“ میانوند کلماتی مثل موهاش چشماش .کاری که آقای معروفی در داستان هایش کرده و به نظرم یکی از ویژگی های سبکی اوست. یکی دیگر از عمده زیبایی های داستان تو ،تشبیه های شاعرانه ات است نمی خواهم هی گریز بزنم بگویم مثل نوشته های آقای معروفی اما در داستان های ایشان هم تشبیهات خیال انگیز بسیاری هست. این طور کار کردن روی داستان با حوصله و بی شتاب خیلی خوب است اما نگاهی به این هم داشته باش که متن یک دست باشد در آخر می توانی یک مرور دقیق داشته باشی. آن دختر آبادانی تصور می کنم باز مربوط به این داستان است چون هم تو فرخنده هم دختر آبادانی کشمیری مشترک بود .زبان این دو بخش آخری پخته تر است . یک اصل مهم اگر می خواهی به تاثیر نرمی که از سبک م
عروفی گرفته ای وفادارباشی (البته این چیزی از اصالت زبان و توصیف های تو که خاص سبک توست کم نمی کند) این را در نظر داشته باش. با یک مثال بیان می کنم: خدا مثل یک کشاورز دامنش را جمع کرده و بذر ستاره ها را مشت مشت از توی دامنش در می آورد و می پراکند تو آسمان ِ شب. همین است که آدم توی آن درهم ریختگی اشکال منظمی می یابد .توجه کرده ای هیچ چند ستاره ای با هم در یک خط مستقیم ادامه پیدا نمی کنند . پیشنهاد من این است حمید جان :لازم نیست خاطرات پسر به ترتیب زمانی باشد می تواند شلخته وار در اینجا آنجای داستان پخش شود از جوانی به خردسالی سرک بکشد یا برعکس. در سال بلوا چند جمله جایی آمده بود که اصلا به نظر مربوط نمی رسید با ادامه ی داستان . نفس های آمیخته ی دختر با کوزه گر هی گفتم خدایا این چه ربطی دارد .داستان را که دنبال کردم در شاید چهل پنجاه صفحه بعد متوجه شدم ربطش چیست دختر با معشوقش رابطه ی جنسی داشته بود و اینجا و آنجا که به یاد دختر می آمد پخش شده بود. آنقدر خوب تو ناخودآگاه ذهن او پنهان شده بود که خواننده مبهوت می ماند که این صحنه یکدفعه از کجا آمدالبته جابه جاشدن راوی از سوم �…
——————————-
عزيزم حميدرضا
سلام. بخش هايی از رمان رو منتشر کن ولی نه کلش رو.
من هم می خونم
يه تکه قبلاً خوندم که خيلی خوب بود، نقد خانم مدنی رو هم خوندم. آفرين به دقتش. چيزهای خوبی برای خودت گفته.
سلام. عباس معروفی هنوز هم استاد نویسندگی است با وجود اینکه نمی دانم چرا داستان هایش به این وضع دچار شده اند. عباس معروفی هنوز هم بهترین است. حرف عباس معروفی هنوز هم حجت است با وجود اینکه در مورد چیزهایی که نمی داند اظهار نظر می کند. نام عباس معروفی همیشه در تاریخ ادبیات ایران باقی خواهد ماند و نیازی نیست که او ….
شرمنده دوست ندارم نام عباس معروفی گره بخورد با بعضی بچه بازی ها …
امیدوارم ناراحت نشوید. با احترام فراوان محمد اسیابانی
—————————
سلام آقای آسيابانی
داستان هام به وضع بدی دچار شده. شايد به خاطر نوبت آسياب است.
يکی می آيد
سلام استاد تويه فيلم دهه 50ايراني ديدم دونفر بزن بزن ميكردن .وسط دعوا يكيشون گفت چنان ميزنم تو دهنت كه نتوني تو آيينه به خودت نگاه كني!دومي گفت: به!من اصلا به ايينه نگاه نميكنم ميدوني واسه چي؟چون ميترسم جذبه نگام خودمم بگيره!خنده داربود اما حالا ما همون جا هستيم بازيگراي همون فيلم كه چنان خورده تو دهنمون كه نگاهمونو تو ايينه از چشمامون ميدزديم.چشماي شفاف كودكي كه پربود از شعف زندگي وتو ششو بش اينكه عجب خوشگل ميشم با اين رژ صورتي!ميترسم از خودم. آره دلم براي خود كودكيم خيلي تنگ شده
————
گاهی کسی مشت می زنه، گاهی روزگار، گاهی زمان شتابنده.
آقای معروفی عزیزم
دلتنگی حس غریبی ست که این روزها من هم مثل شما از آن پر شده ام
فکر می کنم در این دیوانه بازار هر کس بتواند بیندیشد و قلبی تپنده در سینه داشته باشد دلتنگ می شود.
روزگار غریبی ست مهربان.و تو با آن دل دریایی و فکر بلندت از همه دلتنگ تری می فهمم تو را آقای معروفی عزیزم خوب می فهمم.
خودت را گم می کنی در هیاهوی این نامردمان و می هراسی از اینکه دیگر راهی به خانه پیدا نکنی.
اما خود تو با اندیشه ات یادم دادی که باید در نهایت دلتنگی هم امید را چون چراغی فروزان در دل روشن نگاه داشت و به فرداهای روشن نگاه کرد که بی شک از راه خواهند رسید.
نبینمت که دلتنگ باشی .
لیلا
——————-
سلام ليلای عزيز
اين روزها هم می گذرد
شايد در انگشتانتان جا مانده ايد ..
براي حرفي تازه
كلمه هاي درهم
براي تولد داستاني ديگر
منهم زياد دلم تنگ نوشته هاي عباس معروفي مي شود و او را بين كتابها مي يابمش…
هركجا هست خوش به حال آسمانش ..
بار اول که نیست
دروغ چرا
Copy/paste
ابرها حوصله ندارند
تو بیا
قول میدهم وراجی نکنم
سلام داش عباس.
یک روز یک مقنی بیچاره از همه جا بی خبر شیرازی که نه خبر از اسم وسط رئیس جمهور ینگه دنیا داشت و نه می دونست قزه را با قین می نویسند یا غاف ونه حتی چیزی از طرح اقتصادی چالش سازی بهینه بردارهای یارانه می دونست داشت هلک هلک تو بازار وکیل شهرشون قدم می زد که احتمالا واسه زنش یه چیزی بخره ببره بده بهش ودهنش را ببنده واسه اینکه شب ها که بعد از یک روز چاه مضطراب کندن و تعمیر کردن وگشاد کردن گه دونی مردم به خانه می اید ننشیند بالای سرسفره ی غذایش و با ور ور کردن ان یک کاسه ابگوشت ماسیده با یک تکه نان بیات راهم( که حتما هم باید تنهایی کوفت کند چون خانم گرسنه شان بوده وغذا یشان را زودتر سر شب خورده اند)زهر مارش کند وهی نزند توی سرش این همسایه های از خودشان گدا گشنه تر را و ان باجناق قالتاق دیوس دزدش را…..که اره……فلانی از ما بهتر می خوره فلانی از ما بهتر می پوشه ..طرف شب ها زود می اد خونه………..
ولی مقنی می دانست زن کلفت صفتش که این روز ها دوباره ویار به خیار تازه دارد وبعد از بار سوم که پارسال بچه انداخته باز شکم ور اورده و کمی ورش عریض تر شده و کپل هایش که مثل پشتی ترکمن به سنگ خارا می گویند زکی…!پهن تر شده اند تا جائیکه دیگر از در باریکه ی زیر زمین تو نمی تواند برود و اگر برود حتما بیرون نمی تواند بیاید و این را کرده بهانه و دست اویز که نمی تواند از خمره سنگی قدیمی سیر ترشی نوزده ساله که البته یادگار ننه ی اقا بود سیر در بیاورد ومقنی فلک زده باید ان کاسه علف اب یا اب گوشت را بدون سیر ترشی بخورد و دیگر یاد ننه اش نیافتد که چه زنی بود که یکی از خرمهره های گردنش را با صد کرور از این زن های تقلبی امروز عوض نمی کند.ودیگر چشمی برای مادرش تر نکندو یا خودش بعد از یک روز دست پا زدن در پساب انسانی خس زرده به کون بگیرد و برود از زیر زمین سیر ترشی بیاورد که نمی اورد .دردش از جای دیگر است
منم مثل روزگار به شيوه ي كاملا خبيثانه اي كمر به فرسودنت بستم.
اگه تا اينجا حكايت من را حال كردي وهوس خوندن باقيش به سرت زت…..يعني اينكه من كلاهم را بايد …….بقيش تو وبلاگمه اگه عباس معروفي تو وبلاگم نظر بده كلاهم را با پنير سبزي در اولين فرصت ميل مي كنم.
———————————–
باشه سر می زنم و می خونم، ولی چقدر غلط املايی داره بکتاش جان
تو رو خدا با لغت نامه کلمه ها را تدقيق کن، چک کن، و هميشه بی غلط بنويس
چند کلمه ی چاکريم مخلصيم رو از متنت حذف کردم
من هم خیلی دلم برای عباس معرفی «آن روزها» تنگ شده. باور میکنی؟
——————–
اون مُرد
آقای معروفی کاش می دونستید من شما چقدر بزرگه !
کاش می دونستید چه اتفاقی می افته وقتی سمفونی مردگان رو می خونم اشک تو چشام حلقه می زنه ، شاید شما رو بین سطورش حس می کنم ، شاید خودمو حس می کنم .
راستی دل من هم برای عباس معروفی تنگ شده ، حتی اگه یک روز هم از زندگیم بمونه دوست دارم بیام پیشتون و بپرسم “ حالتون خوبه استاد؟“
————————-
سلام يوسف جان
آره حالم خوبه
اميدوارم به زودی در ايران
استاد منم خيلي دلم براي خودم تنگ شده…. .براي آن روزها … آن روزهاي سالم سرشار…..
آری، باور می کنم دل کسی برای خودش تنگ شود، گاهی دلم برای خودم عجیب تنگ می شود، روبروی ایینه به چشمانم زل می زنم و می گریم و تلاش می کنم خودم را لابلای نگاهم بیابم، گاه دلم برای خودم می سوزد، برای آن چه خواستم و نشد، تلاش کردم و حاصل نگردید و آنچه آرزو داشتم و نادیده گرفته شد، زمان می برد گاهی این غریبی با خود ولی وقتی از آن بدر می آیی مثل تولدی دوباره است، احساس رهایی و انرژی پرواز، آغاز دوباره ی زنده گی ست، مثل آمدن بهار بعد از زمستان.
—————-
همين طوره
آيا گمان كرديد داخل بهشت مي شويد ، بي آنكه حوادثي همچون حوادث گذشتگان به شما برسد ؟ همانان كه گرفتاريها و ناراحتيها به آنان رسيد و آنچنان ناراحت شدند كه پيامبر و افرادي كه به او ايمان آورده بودند گفتند : پس ياري خدا كي خواهد آمد ؟
آگاه باشيد ، ياري خدا نزديك است !
————————–
من هم فکر می کنم اميدی هست
اومدم سلام کنم
سلام
سلام باسی
—————-
سلام احمدجان
توی يک نامه ی خصوصی خبرهای خوبی ازت شنيدم.
احتمال زياد تا دوسه ماه ديگه اوضاع کمی عوض ميشه، نه؟
آقای معروفی
مواظب خودتون باشین.درسته که ما کتابهای شما رو دوست داریم ولی خودتون رو بیشتر از کتابهاتون دوست داریم
——————–
سلام سپيده عزيزم
بالاخره بهار به سرزمين شما رسيد؟
سلام آقاي معروفي
من هم وهمه كسان ديگر هم دلمان براي خودمان تنگ مي شود باور مي كني درست از وقتي كه بيست ساله شدم يادگرفتم پيرشوم وحالا كه بيست وهشت ساله ام به اندازه تمام ناتمام تاريخ بشريت زندگي كرده ام و ديگر يك پايم به قول قديميها لب گور. باور كن اين حرفها ،گلگي ابلهانه دخترك سبك سر آدم گريز نيست اين ناتمام درد يك نسل سوخته است كه توي پستوهاي خودشان مي پوسند توي غرقاب نا اميدي واضطراب .دنيابراي هيچ كدام ازدوستان من ديگر جاي قشنگي نيست
——————————
اول جوونی و احساس پيری؟
سلام مريم
یه جا خوندم:
علف باش، رشد کن، حتی آن گاه که لگد شده ای.
——————-
اين هم حرفی
مي گويم خودم اما باز مي گويم خودم كه هستم و بودم و باز گيج مي شوم ، مرور می کنم خودم را از این زمان تا آن زمان و هر بار یکی دیگر است که من هستم و باز من نیستم که فردا بودم. می گویم کاش دلم تنگ می شد برای خودم اما نه بیش از ان می ترسم که به یادش بیاورم
وای
دلتنگی !!!!!!!!!!!
چقدر برای دیواری دلتنگم که کسی به ان شره کرده بود . وقتی که من حرف میزدم.
هنوز به هیچ دیواری تکیه نمی کنم .
اما خدای کسی هم نیستم …
استاد مواظب خودتون باشين يهو همچون حضرت صادق هدايت (ع)فكرخودكشي به سرتون نزنه حالا حالا ها بهتون نيازداريم تا داستانامون رو بخونين ———– استاد اگه اومدين ايران بگين بياييم خاك زيرپاتون رو سرمه چشمانمان نماييم–استاد من هنوز جوونم و بيست سالم نشده اين جوري بگين من سي سال نشده خودمو ميكشم و هيچ كس نميتونه ازم بهره مندبشه(مزاح)—–اين دو روزروهم كتاباي سال هاي سگي (گلشيري خان)و شب هاي پرماجراي گوگول رو تموم كردم (اگه وقت داشتم يه سري هم به كتاباي درسي ميزنم)—- اقای رحیمی نگین باسی باسی ادم یه جوری میشه . موبه تن ادم سیخ میشه…….. سپیده خانم من کتابای استاد رو بیشترازخودش دوس دارم و… . اقا یا خانوم moghim کاش بهشت و جهنمی وجود نداشت)شاید هم نیست)همین چیزا باعث شده که نخوایم خودمون رو تو آینه ببینیم –کلا خیلی مزخزفه که انسان برای انسان دیگه تعیین تکلیف کنه همه مون یه مدتی تو این دنیا زندگی میکنیم و بعدبه زندگی نامحدود میریم ویا نیست میشیم ولی تا حالا کسی نبوده که واقعیت رو بگه که ایا ورای این دنیا چیزی هست ویا … . (من خفه شم بهتره شب خوش استاد) استاد نظرتون درمورد احمد کسروی چیه ؟
———————————————
احمد کسروی يکی از روشنفکران تأثيرگذار معاصره که با ترور شدنش حزب مؤتلفه ی اسلامی پا گرفت، دو گلوله ی آخوندی به سوی روشنفکری معاصر، و بعد از کلاه شعبده به اينجا رسيديم که يکی جرئت می کنه به روشنفکر بگه بزغاله و فاميلاش بخندن.
دل من انقد هرجائي بازي در اورده ديگه منو فراموش كرده
سلام آقاي معروفي خوب ما
شما براي خودتون و منم دلم براي شما تنگ شده بود.سال بلوا وسمفوني مردگان را تمام كردم.
لذت بحش بود. خودم را توي سال بلوا بيشتر پيدا كردم.
پاينده باشيد
————————-
حدس می زدم
سلام داش عباس
اون جريان غلط املايي بدجوري برام گرون تموم شد …تو مدرسه هم هيچ وقت املاي بالا 15 نمي گرفتم .
به هرحال متشكر به روي چشم
حالا ديگه اگه تو وبلاگم نرفتيد هم نرفتيد ….بهتر كمتر خجالت زده مي شوم
————————————
نه عزيزم
گفتم که بری درستش کنی.
حيفه.
برگرد همه ی اونها رو تصحيح کن که وقتی سالها بعد برگشتی نگاهش کردی لبخند بزنی
آقای معروفی عزیز
دیدم که در فرومی باز هم بحثی شکل گرفته و شما هم پاسخی به آن ها داده اید.راستش من فکر می کنم شما زیادی سخت میگیرید.این کسانی که به شما گیر می دهند کسانی نیستند که ارزش وقت گذاشتن داشته باشند.تو کتاب دن کیشوت یه جاییش(دقیقا یادم نیست کجاش)یه بحثی پیش میاد که عده ایی برای شهرت چه کارهایی که نمی کنند.مثلا فاحشه ایی می رود به شاعری می گوید چرا به حساب من نرسیدی در شعر هایت؟در ادامه اش آمده بود که بهترین کاری که در قبال آن ها می توان انجام داد کم توجهی به آن هاست.چون آن ها تنها هدفشان جلب توجه است…
ضمن اینکه اینترنت برخی از مرز ها را شکسته.آن جوانی که 30 سال پیش می شد مزدور رژیم شاهنشاهی و علیه همه ی روشن فکرها می ایستاد یا جوانانی که کتاب های شریعتی را جمع می کردند و می سوزاندند و بعدا شدند فرقان و پیرو شریعتی.همه ی جوانانی که نمی اندیشیدند و با اندیشه ی درست سر تضاد داشتند حالا برای خود تریبونی دارند و می توانند رو در روی شما بایستند و بی خودی اعصابتان را به هم بریزند…
شما تجربه ی بیشتری دارید.اما فکر می کنم اگر بهشان از همان اول توجه نمی کردید بهتر بود.
اميدوارم كتاب هايتان مجوز بگيرد. اميدوارم تماما مخصوص يك شاهكار باشد
————————————-
داويد عزيزم سلام
من معمولاً از کنار بسيار چيزها می گذرم. دروغ اما آشفته ام می کنه.
اتفاقی از جايی گذشتم که سراسر دروغ بود ومن چند کلمه ای نوشتم و بابش را برای هميشه بستم.
بعد فهميدم که طرف با همين مکانيسم منو کشيده به بازی. مدت هاست از اون مالروها گذارم نيفتاده. و همين.
تماماً مخصوص دست ناشره و اميدوارم مجوز بگيره.
درود بر تو ای مرد بزرگ، عمو جان عباس.
بی مقدمه میگم و تمام! :
این جمله ای هست كه با خوندن این یك خط كه نوشتی و دلمو آتیش زدی(!) به ذهنم جاری شد:
„الهی فدای دلت بشم من عمو جان“
دلتنگی؟ كی بیشتر از من، و كی بیشتر از تو میتونه طعم دلتنگی برای خود خود رو چشیده باشه، یا اصلاً بفهمه یعنی چی این حرف؟
————————————–
علی عزيزم سلام
ممنونم از لطف و مهرت
در مورد اون چيزهايی که گفته بودی يادم اومد زمانی ما می گفتيم برای کسی بمير که برات تب کنه. بعدها دخترم به من آموخت: بابا، برای کسی تب کن که برات بميره. و اين نگاهم رو عوض کرد. فهميدم حق داره. آره علی عزيزم، من از دخترهام بسيار آموختم. يادم نيست چی بهشون آموختم، ولی می دونم که چيزهای مهمی ازشون آموختم.
سلام
ميدونم و شرمنده ام كه تو اين ايام دلتنگي…هي مزاحمت ميشم…استادم…اما..اين حرفهاي دل يه نفره كه خودش داستان نويسه…و البته منتقد…
همه ي رمانهاي شما رو خونده و انقدر خوشحال شد وقتي بهش گفتم كه استاد بهت سلام رسوند…
بهزاد عبدي رو ميگم…و مطمئنم اگر قدر خودش رو بدونه و بگذارند كه پيشرفت كنه…
حتما زياد از او خواهيم شنيد…او هم روي اسطوره كار ميكند و داستانش نيز اسطوره است…
عمو عباس…خيلي خيلي دوست داره كه اولين بار رمانش رو شما بخونيد…
واقعا و واقعا اين رو از صميم قلب گفت…من اين آدم رو ميشناسم…خيلي منتقده و كمتر ديدم كه اسم كسي بياد و نقدي نكنه…
حتي روي فريدون سه پسر داشت عباس معروفي…
اما واقعا خوشحال ميشه كه بتونه و شما اجازه بديد كه كارهاش رو براتون بياره و بخونيد و نظر بدهيد…
بهزاد عبدي…خيلي خوب ميتونه پيشرفت كنه…
و تو عزيز دلم استادم…
راهنماييش كن…به سبك خودت..
مرسي…
—————————
رمانش رو می خونم عزيزم
بگو برام ميل کنه.
دلتنگي از خودش در مي آيد
حتي اگر نخواهي…
دلتنگي از خودش در مي آيد
حتي اگر نخواهي…
باسي دو هفته س خودتو تو آينه نديدي؟
خوب واسه همينه دلت برا خودت تنگ شده ديگه
ميگم نكنه داري ريش ميذاري كه بشي زابلي از مرز بلوچستان بزني بياي تو
اگه اومدي مارو بي خبر نذاريا
ما منظورم بچه هاييه كه تو ايرانيم
همونا كه ديدن آقاي ايراني براشون شده يه آرزو
————————————–
کارم زياده، دارم خرد ميشم.
ولی به اومدن با همون ريش زابلی خيلی فکر کردم.
شايد زد به سرم و همين روزا آفتابی شدم
به هر حال باخبر ميشی
مي بخشيد استاد كه شما را باسي صدا كردم
بگذاريد به حساب دوست داشتن زياد
———————–
اين هم خوبه و ارزشمنده
استاد و دوستان گرامی(بنا به توصیه دوستم که به زودی خودش میاد ) یه چند تا اثربه سبک جومپا لاهیری معرفی کنین خیلی ممنون میشیم ؟؟؟———استاد ولی نوشته های ادبیه احمدکسروی زیادچنگی به دل نمیزنه ء کتاب »درپیرامون ادبیات معاصر« احمد کسروی هرچی ازدهنش اومده نثار حافظ و خیام و سعدی ومولوی کرده…البته درمورد مولوی خوب کاری کرده فوحش داده—————–دیروز یه خبری خوندم تا شب کپ کردم طرف میلیاردها پول داده یک سوم سهام فولاد کارخانه رو خریده ولی بعدش بابا رو به کارخانه هم راه ندادن این هم گفته مهم نیست اگه بازم راه ندن گور باباشون میریم پی زندگیمون خیلی جالبه هم کار این بابا و هم کار اون بابا ها این همه پول کاملا مشخصه که از راه درست و عرق جبین این پولارو بدست آورده و حالا هم عین خیالش نیست پدر…ها ———باآرزوی سلامتی برای استاد و خانوادشون.
سلام آقاي معروفي عزيز
خواهشي داشتم و درخواست كمكي : من براي رشته ادبيات تطبيقي دانشگاه نيويورك ( NYU) مي بايست مقاله اي پيرامون بررسي مقايسه اي ميان دوران مك كارتيسم و قتل هاي زنجيره اي بنويسم….خوشبختانه چيزي كه فراوان است منبع و مآخذ و فيلم و كتاب و مصاحبه هاي جدي و سطحي…اما دردا كه هرچه جستم ، اصل نامه سرگشاده سركوهي ( موسوم به رنجنامه) را به فارسي نيافتم، چه متن انگليس به سادگي در دسترس است…البته سالها پيش خاطرم هست كه حتي كپي دستنويس را بر اينترنت خوانده ام…اما اين روزها في الواقع خاك دهكده جهاني را به توبره كشيدم وليكن هيچ چيزي به فارسي نصيبم نشد…با خود آقاي سركوهي هم نتوانستم تماس بگيرم…
گمان كردم شايد شما به آن نامه دسترسي داشته باشيي و دست به دامان شما شوم…و شايد بد نباشد كه بعد از سالها باز در دسترس همه قرار بگيرد و بارهابار باز خوانده و گريسته شود و كفري انگيزد…
با سپاس از شما و عرض احترام
ب.ت : آيا كتاب „حديث تشنه و آب“ ِ آقاي كوشان نيز بر اينترنت يافتني ست؟ يا شما دسترسي به نسخه اي تايپ شده داريد؟ ( من پيدا نكردم)…البته اميدوارم اقاي كوشان مجوز دسترسي رايگان به كتاب در ايران ِ سانسور-جويده را بدهند.
———————–
احسان عزيز
من کتاب حديث تشنه و آب را در کتابخانه ی شخصی ام دارم اما متن اينترنتی آن را ندارم
رنجنامه ی سرکوهی را هم خوانده ام ولی متاسفانه ندارم
منو ببخشيد
حضرت آیتالله صانعی با انتقاد شدید از وضعیت اقتصادی جامعه گفت: «امروز گرانی مردم را بیچاره کرده است.»
این مرجع تقلید در بخشی از سخنان خود با انتقاد از وضعیت اقتصادی جامعه به گرانی نان اشاره کرد و گفت: «زمزمهای میشنوم که نان را میخواهند گران کنند باید پناه به خدا برد جمهوری اسلامی نیامده که نان را گران کند.»
ایشان در بخش دیگری از سخنان خود در مورد لزوم مقابله با تحجرگرایی مطالبی فرمودند.
همچنین آیت الله صانعی از برخی عوامفریبیها و گداپروری به شدت انتقاد کردند.
همه همین جور شدند…
دیروز با محمود دولت آبادی بزرگ صحبت می کردم…ایشان هم زیاد حال و حوصله نداشتند…
سلام به آقای معروفی عزیز!
گاه گاهی برای تان فکر می کنم…برای این که به قول رویایی /روی بالش جمجمه هامهربان ترند/… کار های تان را به اندازه ی خودم دوست دارم، خط کاری ام چراغ بردن به دورن کرکتر هاست…
با یک داستان منی مال چشم به راه آمدن تان دارم .
http://poyamak.blogfa.com/
————————————
می خوانت امان جان
سلام
اون مرد !
خیلی حرفه …..خیلی
استاد خوبم
براي سلام عيد اومدم دير اما با كلي دعاي خوب براي سال نو؛ همه خوبي ها رو براتون آروز مي كنم؛ بركت روشنايي و صفاي دل.
امروزبارفیقم رفته بودیم قدیمی ترین کتابفروشیه شهرمون صابش یه پیرمرد لبه گور باجسد زیاد تفاوت نداره یه جا تلپ شده فقط دهنش تواناییه حرکت کردن داره ولی ازاون روشنفکراست -رفیقم دستشو گذاشت رو یکی از کتابا گفت احسان چشاتو ببند فکر کردم الانه که زنی حوری.. چیزی… از قفسه در میاره و جان ای جان دلی ازعزادرمیاریم… ولی خوشگل تر از حوری رو درآوردش (صاب کتابخانه با یه پیرمرد دیگه در مورد زنای فرانسوی و ترکیه ای و…اختلاط میکردن که کدومشون خوشگلترن …سرپیری و معرکه گیری) نمایشنامه « دلی بای وآهو» (نشرگردون چاپ
دوم 1371)جلوی چشمام گذاشت دهنم کپ کرد… گردو خاک کتابو فوت کرد گفت :استاااااااااااااااد عاب باسسسسسسسس معروفی …گفتم بلندش کن پسر امشبرووو باهمیم ؟……..(استاد که ناراحت نمیشن ازحرفام اگه بشن دیگه بلغورنمیکنم؟؟؟….) الان میرم بخونمش استاد یه سوال دیگه آیا اختلاط باشما مجازاتی زندونی حبسی اعدامی… داره یا نه؟/ … اگه داره بگین دیگه باهاتون حرف نزنیم و تنهاتون بذاریم… (فکرکنم بشه در قفسه های این کتابفروشی کتابای خطیه سید صادق هدایت و وابستگان -کافکاو…- رو پیداکرد بعید نیست جمجمشو ن رو هم پیدا کنیم) ممنون و عرض ارادت برای استاد و خانواده محترمشون
————————-
من هم ممنونم
تعطيلات امسال براي رفع دلتنگي هابراي هزارمين بار سمفوني مردگان مي خوندم و … دلتنگ تر مي شدم!به جاي آيدين …به جاي خودم…سال بلوا ميخوندم و فكر ميكردم…مدتيه دلم خيلي گرفته… خيلي!هر روز چندين و چند دفعه ميام اين جا…هرباربه اميد يه پست جديد.از جواب هاتون به كامنت ها مي فهمم كه سرتون خيلي شلوغه و شروع ميكنم به دوره آرشيو!به دوباره و دوباره خوندن شعرهاو…و فكر ميكنم كاش زندگي و شرايطش طوري بود تا نويسنده اي مثل شما آسودگي و فراغت خاطر بيشتري براي نوشتن داشته باشد… و من هنوز دلم خيلي گرفته و كودكانه لجبازي ميكند كه دوست دارد بيشتر مي نوشتيد
———————————–
آره
گاهی داستان مياد و مثل مه بغلم می کنه، بعد آروم بلند ميشه و ميره هوا
گاهی شعر مياد گاهی… و همينجور
اما من وقت ندارم
سلام آقای معروفی
بهار که چه عرض کنم.زمستون خاکستری تموم شد و زمستون سبز شروع شده.شما نمیاین یه سر اینطرفا؟
پ.ن آقای معروفی تو رو خدا ایران نرین یه وقت.میدونم دلتون خیلی تنگ شده.حق دارین ولی اونا رحم و انصاف حالیشون نیست و……..
خواهش میکنم ازتون.
سبز باشین
————————————–
ريش ميذارم زابلی ميشم ميرم خونه ی مامانم زنگ می زنم، يه کم توی خيابونا می چرخم و برمی گردم زود
دوباره سلام جناب معروفي
تا چشمم به جمله اي افتاد كه امروز در نخستين سطر وبلاگت بود نمي دانم چرا ناگهان بي جهت دلم لرزيد. شايد خيلي هم بي جهت نبود, من هم دلم براي خودم تنگ شده. در اين دنياي مسخره كه گاهي آنقدر اسيرت مي كنند كه حتي فرصت پيدا نمي كني گاهي به خودت نگاه كني , فكر كني و ببيني كجاي اين جهان ايستاده اي, بايد هم دلت براي خودت تنگ شود. مثل سربازي كه دو سال از بهترين سال هاي عمرش, جواني اش به دست كساني است كه هِر و بر را از هم تشخيص نمي دهند و حاضرند براي ارضاي عقده هاي فروخفته جواني شان تو را مثله مثله كنند. و همين كه اين دوران از خود بيخودي تمام مي شود احساس مي كني چقدر دلت براي خودت تنگ شده , براي خودي كه دو سال كم و بيش از تو ربوده اند .
————————-
همينطوره، ولی بهترين خاطره است. نيست؟
باور میكنم،بی چون و چرا.
shoma be man goftid benevis—az har chi ke mituni ama az kheyli chiza nemishe nevesht masalan deltangi…
—————-
ولی بنويس
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود، آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
„م.بهمنی“
مردی که سالها منتظر آمدن مرد دیگری بود نیز چنین میگفت
—————
آره
آشنايی خودت
هر وقت از اين هم اتاقيهاي بيگانه ام خسته ميشوم به شدت دلم براي خودم تنگ ميشود. تازه ميفهم چقدر تنها هستم
شهري گفت آري..
كبوتري خسته به كنار برج شهر رسيد
گفت :
نه….
دلم می خواست صبح که می شد کسی مرا از خواب بیدار می کرد/
ساعت سرمی ای روی میز دلش شکست.
این روزها شما هم بی „خود“ شده اید؟ گمان میکردم رفته اید که خودِ خودتان بمانید!
—————–
سلام پرنيان
تهی شده م.
هر دولتی که حاضر شد جوونهاش تلف باشند ، خودش تلف خواهد شد. ببینید شاه چی شد اینها هم همین سرنوشت رو خواهند داشت.خدا از ظلم اینها نخواهد گذشت.لطفا این قطعهٔ غمناک رو نگاه کنین و
خواستین با معین در تماس باشین.من فقط آیندهٔ جوان هارو نگرانم حالا هر کی میخواد رئئس جمهور باشه.
http://www.youtube.com/watch?v=us9PHHzf3_Y
[email protected]
————-
همينطوره
منم دلم برای خودم تنگ شده
شدم مث آیدین دارم دنبال خودم می گردم اما هرچی می گردم انگار فقط مه مه مه تاریکی و ..
زمانی به زبان گل ها سخن می گفتم
زمانی … یادم نمی یاد شعر سیلور استاینه فک کنم می گفت
زمانی به سوال های جیرجیرک ها گوش می دادم و آن ها جواب می دادم
بازم بقیه شو یادم نمی یاد آخرش می گفت
چه شد که این ها همه از یادم رفت ؟!!
چه شد که این ها همه از یادم رفت ؟!!!
اینو دوبار میگه این قسمتو خوب یادمه آره دوبار می گه
اسم شعر زبان از یاد رفته ست !
راستی چرا باور نکنم وقتی که دلم برای خودم خیلی تنگ شده !
من نمی خواستم اونو بکشم من نمی دونستم این جوری میشه اما ..
دیگه حرفی ندارم این حرف رو هم برای شما نگفتم چون شاید اصلا مخاطب من نبودید فقط این جمله برام خیلی آشنا بود انگار یه جایی قبلا توی خلوت خودم بارها بارها شنیده بودم
الان که یه نگاهی این بالا انداختم به بعضی پیاما دیدم که انگار من تنها نیستم اما چرا پس همه تو کوچه خیابون عین غریبه هان اگه همه فقط فقط فقط یه درد مشترک رو داریم !!
من الان هیچکی رو ندارم که براش حرف بزنم تنها و بی مخاطب البته دور و برم آدم زیاده اما نه حرف زدن خوب نیست نوشتن بهتره نوشتن ! حالا اگه این نوشتن توی وبلاگ یه آدمی باشه که ازش فقط یه کتاب خوندی ! البته اینا رو نمی گم که کسی بخونه اینا و یا اینکه شما مخاطب منی نه به خاطر اینو می گم که باید بگم که اگه نگم نمی دونم شاید دلم می ترکه !
راستی نمی دونم چرا هی علامت تعجب گذاشتم بعد جمله ها !
——————————————-
به اين جمله ات که رسيدم «اما چرا پس همه تو کوچه خیابون عین غریبه هان اگه همه فقط فقط فقط یه درد مشترک رو داریم !» به اين فکر کردم جز خرابی ها و جنگ و اينهمه بدبختی، ما بعد از انقلاب و سی سال تجربه های مختلف، حق مون واقعاً همين بود؟ ملتی از هم پاشيده و بيگانه؟
فکر نمی کردم حتی پست هایی که براتون می فرستن بخونید ! یه اسمایلی تو مسنجر هست که تعجب می کنه شدید و چشماش داره از حدقه میزنه بیرون و سرشو تکون میده حتما دیدینش ! وقتی اومدم و دیدم ماتم برد ! نمی دونم دیشب که اینا رو نوشتم پستای دیگران رو نخوندم کامل شاید جواب داده بودید من ندیده بودم اگه می دونستم می خونید و تازه جواب هم می دید حتما سلام می کردم پس
“ سلام “
و اینکه حالا که ممکنه ( هنوز باورم نشده کاملا ) این پست من هم بخونید پس به امید یه پست دیگه تو وبلاگ شما خدانگهدار . ( نقطه نه علامت تعجب )
راستی آقای معروفی یه سوال ؟!!
نه فعلا زوده بعد می پرسم ! نه بزارید بپرسم نمی دونم بپرسم یا نپرسم ؟!!
می دونید الان چی شد ؟!! الان که من اینجا نشسته بودم صدای تصادف یه ماشین اومد توی کافی نت بعد رفتم دیدم که چیزی نشده و تصمیم گرفتم که بپرسم ؟!! اگه من آدرس یه لینکی رو بهتون بدم شما بهش یه نگاه کوچولو می ندازید خیلی دوست دارم نظرتون رو بدونم اگه جوابتون مثبته که خب هیچی ولی اگه منفی اصلا سوالم رو نادیده بگیرید ممنون .
دیگه واقعا خدانگهدار
—————————–
حتما می خوانمش
زمانی به زبان گل ها سخن می گفتم،
زمانی هر کلمه ای را که کرم ابریشم می گفت می فهمیدم،
زمانی در خفا به وراجی های سار ها می خندیدم،
و در رختخوابم با مگسی گپ می زدم.
زمانی به تمام سوال های جیرجیرک ها گوش می دادم
و به تمام آن ها جواب می دادم،
و با گریه ی هر دانه برف در حال مرگ که فرو می افتاد
همدردی می کردم.
زمانی به زبان گل ها سخن می گفتم…
چه شد که این ها همه از یادم رفت؟
چه شد که این ها همه از یادم رفت؟
متن کاملش رو پیدا کردم راستی تولدتون مبارک اینم برای کادوی تولدتون من اینو خیلی دوست دارم راستی 51 سالتون شده او اه ( امیدوارم بدونید چی جوری اینو گفتم یه آوا بود )
حرفی ندارم که بگم برای همین سکوت می کنم
نمی دونم چرا من می یام تو این پستتون فقط نظر ( نه کامنت ) می دم
و اینکه بازم هیچی
نه اینکه حرفی نداشته باشم نه ! نمی تونم صحبت کنم نمی دونم چرا ؟!! البته می دونم چرا اما نمی گم . ( بازم نقطه نه علامت تعجب )
خب دیگه هیچی خدانگهدار
و اینکه
خوب باشید هرجا که هستید .
—————————-
مرسی
سلام آقای معروفی
من اون لینکو که گفتم آوردم
http://www.daneshju.ir/forum/f361/t59877.html
ممنون آقای معروفی
خوب باشین
و اینکه این جا الان شبه پس شبتون به خیر آقای معروفی
———————
مرسی عزيزم
Salaam be Abbas Maroufi e besiar aziz
ma ham oftadim ye gushe digar donya o Aadaty shodim be safe neveshte haat o in navaa e aram bakhsh ke ta abad gharar ast ruye safhe bemanad…
hamin ast ke az harja deltang mishavim… baz ham hamin safhe ra migoshaayim
Benevis ostad.
Delat Shaad
Hedie Shayegi
واعظ و مفتي همه مي مي خورند
خرقه پوشان جمله سر در آخورند
اي كاش من هم از خودم خوشم ميومد چكار كرديم چي شديم گاهي وقتا فراموش مي كنم
كدام شما بگوييد كدام شما صيقل مي دهيد سلاح آبايي را براي روز انتقام
اقاي معروفي تازه افتخار آشنايي پيدا كردم با انديشه هايتان دردآشناييم
از گفتن ما و من شد تازه غم ديرين اين رسم كهن تا كي بزدوده نخواهد شد
————————-
سلام
كجاي ِ اين همه جا گمشده ام ؟! كه انگار مادرم مرا نزاييده است هرگز…
لحظه ي ِ سهم ام از تاريخ را مي خواهم…مي داني ؟؟
به آینه که نگاه میکنم ،نمی دانم این خود منم یا نقاب روزمرگی هایم که با من است.
شاید از فراتر از دلتنگی.
میدانم باور میکنی استاد.
salam
man aasheghe neveshte haaye shoma hastam.
dar rooz haaye akhir nazarat e shomaa ro dar baare sharaayete konini e Iran khandam va lezat bordam.
man az zamane avalin entekhaabe Khatami baa hamkaaranam in bahs ro daashtam ke ‚eslaahat‘ dar in nezaam( jomhoori e eslaami) bi mafhoom ast. vaghti kasi be onvane ‚velaayati faghih‘ dar ras e in hokoomat ast va haghe veto bar hame chiz daarad, jomhoori che mafhoomi daarad?
bad az 12 saal didim ke chegoone az in haghe veto esteftaade kard,har chand ghablan in raa baarhaa dideh boodim,dar tatil kardardan tedaade ziaadi az matbooat.
va alan baa bi sharmi mardom raa tahdid mikonad va be goloole mibandad.
man alan 2 saal ast ke dar England zendegi mikonam va mafhoom e hookamt baraaye mardom va azadi raa taa hade ziyaadi dark kardeam, azadi e neveshtan va goftan va fekr kardan….
delam mikhaad kaash mitavanestam be mardom e tahte zolf va feshaar e Iran komaki mikardam.ama chegoone?
lotfan be man javab bede chon man fek va nazare shoma raa be onvan e ye marde azad ghabool daaram.
mamnoon
Soroush
—————————-
سلام
سالهاست که بسياری گفته اند جمهوریت و ولايت مطلقه ی فقيه با هم در تضادند و ناسازگار، اين بايد عملاً خودش را نشان می داد.
سی سال طول کشيد، چقدر زمان می برد تا پرده برافتد؟ خدا می داند
سلام به معروفی عزیز!
همین که این جا می آیم می گویی تمام عمرم را این جا آورده ام. شاید برای همین است که در و دیوار این جا بوی خوش آشنایی می دهند.
ما فارسی زبان ها آمیزه ی از عشق و آشنایی بوده ایم و اگر بخواهیم به این اصل شک بیاوریم باید به تمام تاقچه های روستا های افغانستان برگردیم و جایگاه بلند حافظ را ببنیم که در آن بلندا ایستاده است تا ما را با اشارت عشق پیوند زند ، همان پیوندی را که از یاد برده ایم…
—————————–
سلام امان عزیزم
به زودی سری به افغانستان خواهم زد. با یکی از شاعران شهرت می آیم
آقای پویامک من همیشه مخلص تان بودم و از خداوند می خواهم که یک روز به آرمان های هنوز در مورداش فکر نکردی برسی….. اسداله احمدی جوزجان