
نه از شکوفه و سبزه و گياه
نه در روشنای ماه
نه از چرخش ماهی دريای آرام
نه در تيک تاک ساعت و سفيدی موهام
نه از شمايل بلند آفتاب
نه در خندههای آب
از هيچ کسی
سراغ بهار را نمیگيرم
عادت کردهام
که نوروز را از دور تماشا کنم
و خوشبختی و سبزه را
با نگاه گره بزنم.
نوروز 1388 برلين
ديشب موقع خواب برای همهی عزيزان و دوستانم اين چيزها را آرزو کردم: سلام و سلامتی و سعادت و سامان و سببسازی و سخاوت و سبکبالی و سرفرازی و سواد و سياحت و سرشاری و سربلندی و سيادت و سبکباری و سخندانی و سبکروحی و سدشکنی و سدرهنشينی و سالاری و سخاورزی و سپيدبختی و سيهچشمی و سحرخيزی و سختکوشی و سعهی صدر و سالمندی و سرآزادی.
ديشب موقع خواب برای همهی عزيزان و دوستانم اين چيزها را آرزو کردم: سلام و سلامتی و سعادت و سامان و سببسازی و سخاوت و سبکبالی و سرفرازی و سواد و سياحت و سرشاری و سربلندی و سيادت و سبکباری و سخندانی و سبکروحی و سدشکنی و سدرهنشينی و سالاری و سخاورزی و سپيدبختی و سيهچشمی و سحرخيزی و سختکوشی و سعهی صدر و سالمندی و سرآزادی.
همهی شما که به خانهام آمديد، با چراغ و گل و کلمه، دلتان پر از مهربانی و شادی باد. سال نو و نوروز را تبريک میگويم و روی ماه همهی شما را میبوسم.


135 Kommentare
سلام عيد شما هم مبارك.براتون آرزوي شادي و سلامتي ميكنم.و ممنونم براي همه آرزوهاي خوبي كه براي ما كرديد.
عباس معروفی عزیز،
سلام.
براتون شادمانی، سلامتی، سرور و شور و نشاط بهاری آرزو می کنم.
سال نو مبارک.
„بيا كه قصر امل سختسستبنيادست
بيار باده كه بنياد عمر بر بادست
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
زهرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
مگر تعلق خاطر به ماهرخسارى
كه خاطراز همه غمها به مهر او شاداست
چه گويمت كه به ميخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غيبم چه مژدهها دادست
كه اى بلند نظر شاهباز سدره نشين
نشيمن تو نه اين كنج محنت آباد است“
به امید دیدار،
معروفی بمانید
سال نوتان مبارك آقاي معروفي. سالي پر قلم داشته باشيد..
سلام
سال نو مبارک موفق پیروز سربلند وسعادتمند باشید
نوروز پیروز استاد!
معروفی عزیز
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهریاری بر قرار و بر دوام
سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش
اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام
خیلی ذوست داشتم می تونستم این دو بیت رو حضوری می خوندم برات ولی …
سلام.
آقای معروفی عزیزم.
سال نوتون مبارک.براتون مثل همیشه آرزوی سلامتی و دل خوش آرزو میکنم.ایشالا که خدابهتون عمر بلند و باعزت بده.سال خوبی داشته باشین.
نوروز مبارك آقای معروفی
كاش فارغ از همه ی سين های عالم سكوت خوابی ابدی هم بود، سكوتی بی دغدغه، بی نگرانی از بدهكاری مسئوليت
با احترام
سلام آقاي معروفي عزيز.از ته ته دل آرزو ميكنم همه ي اون آرزوهاي خوبي كه واسه بقيه داشتيد واسه خودتون واقعي بشه.به اميد ديدار
چند وقتي هست كه درس هاي داستان نويسيتون رو مي خونم
هر شب يك درس!
و خوشحالم كه معلمم هستيد
عيدتون مبارك باشه.
سال خوبي براتون آرزو دارم آقاي عباس معروفي
و راسسلام آقا جان نازنین خودم . سال تمام شد و من باز در حسرت دیدارتان مردم. اما جایتان سبز است اینجا : هفت سینی – با همسرم – ساخته اییم که نپرس. یک سرش سمفونی مردگان است و سال بلوا و…و طرف دیگرش سرباز بومی و سفر روحیتان .
… و اشکهایی که از چشمانمان جاري مي شوند تاماهی سیاه کوچوله ی توی تنگ را , برای لحظه یی هم که شده از مردن نجات دهند .
اي پدر جان شما مي دانيد اشک چه کسانی ما ماهی های همیشه اسیر را رها خواهد کرد؟
بگذریم که می دانم به قول حافظ نازنینم:
عقاب جور بال گشوده در همه شهر
کمان چله نشینی و تیر آهی نیست…
ایام به کام و قلم تان همواره مستدام در اين سال جديد.
برایتان سالی پر از سلامتی و پيروزي آرزو مي كنم.
اینقدر گفته هاتون دلربا بود که دوباره عید رو بهتون تبریک میگم .
از تعارف های مرسوم زبانی زیاد لذت نمیبرم ولی بهتون قول میدم از همون جا معنی نوروز رو بهتر از ما درک میکنید .
شاد باشید
بهار يك نقطه دارد ! نقطه آغاز !
بهارتان بي انتها ….
جناب معروفی عزیز
سلام
بسیار ممنونم از لطفی که به من داشتین. میدونم که „بارقه“ رو غلط نوشتم ولی باورکنید که غلط تایپی بود! نمیدونید با خوندن داستانم چه لطف بزرگی به من میکنید.چون من ساکن مشهد هستم و اینجا از این نظرها یک برهوت کامل است. احدی پیدا نمیشه که بتونی داستانت را نشونش بدهی. البته من این شانس رو دارم که عبدالله کوثری عزیز ساکن مشهد است و همیشه در خانه اش به رویم باز است ولی خودتون می دونید که نظر یکنفر به هیچ وجه کفایت نمیکند.
با خواندن یادداشت نوروزی تان غم غریبی توی دلم نشست.به امید روزی که شما رادر وطن ببینیم.
حتما داستان را براتونن می فرستم و بی صبرانه منتظر نظرتون هستم. لطفا نظرتون هر چی که بود برام بفرستین من تحمل شنیدن هر نظری رو دارم.مطمئن باشین.بازم ممنون.
سلام و درود آقای معروفی عزیز
سین های زیبایی برای ما آرزو کردید… سرآزادی، سدشکنی..
امید دارم که از پس همه ی این سین های رها و نو، تماشاتان بیاید و نوروز را از نزدیک میهمانمان شود.
راستی بهار سراغ شما را می گیرید، از سبزهای لای ورق ها،از اندیشه های نو، از آفتاب نشسته در کلمه کلمه تان…
آرزوی روزهایی خیس از تماشا و شادی برایتان دارم.
سلام…
سال نو مبارك…اميدوارم امسال يكي از بهترين سالها براي شما باشه…
سلام آقای معروفی
آغاز بهار و نیز تحویل سال نو را خدمت شما تبریک و شادباش عرض میکنم.
با آرزوی بهترینها برای شما.
سلام استاد عزيز
ممنون از آرزو هاي زيبايتان
من هم به شما نوروز را تبريك مي گوييم.
پاينده باشيد
نوروز به كام!
نوروزتان متفاوت و زیبا استاد.
اي كاش آدمي وطنش را
همچون بنفشه ها
مي شد با خود ببرد
هر كجا كه خواست
:
روزهايت بهاري باسي، ارادت همراه با دلتنگي. همچنان نزديكترين دوري…
با عرض تبریک آفاي معروفي برایتان در سال جدید تندرستی و موفقیت آرزومندم.
برآمد باد صبح و باد نوروز
به كام دوستان و بخت پيروز
مبارك بادت اين سال و همه سال
همايون بادت اين روز و همه روز
سلام.هميشه بهاري بمانيد.
هیچ کس مثل من از زنده بودنت خوشحال نیست، از این که این بلاگ را راه انداختی و به آن سر میزنی. غریبگی تو را، تنهاییت را در نوشتههایت لمس میکنم. وقتی سمفونی و پیکر فرهادت را خواندم بچه بودم. درک نوشته هایت فراتر از ظرفیت روح و شعور من بود. الان که آدم بزرگ شدهام شاید به خاطر رسوب آن خاطرات است که برایت مینویسم یا با وقاحت متنهای خندهدارم را برایت میفرستم. امروز روز اول عید بود. یک آلبوم اهنگ جدید از پرایزنر کشف کردم! موسیقی فیلم است و من عاشق موسیقی فیلم و پرازنر با هم! آهنگ ها را ریختم توی گوشی و در تاریکی مینویسم. من هیچوقت نویسندة خوبی نبودهام و هرگز نویسندة خوبی نخواهم شد چون منسجم نمینویسم، کلاً با انتقال کلمات مشکل دارم و بزرگترین هنرم لذت بردن از خواندن است! مثل همة فراریها وقتی میخواهم خودم را فراموش کنم یا برعکس در خودم گم شوم، میخوانم. یاد „بامداد“ میافتم: در مرگآورترین لحظة انتظار/ زندگی را در رویاهایم پی میگیرم/ در رویاها و امیدهایم. من هم رویایی شدهام. مثل زمان نوجوانیام دخترکی میشوم که خود را مرکز جهان میبیند و انگار بازیگر یک فیلم سینمایی طولانی است که موسیقی متنش همان سکوت و تنهایی همیشگی است. نیستی که ببینی همان بچه که بعدها افتخارش این شد که مدام چیزی یاد بگیرد الان چقدر پشیمان است که چیزی یاد گرفته و آرزو میکرد میتوانست مثل خیلیها گوسفندی زندگی کند. آرزو میکنم خودم را درگیر خیلی از تفکرات نکرده بودم، آرزو میکردم میتوانستم در پاسخ به „غیرتی شدن مردی“ به جای برافروخته شدن، لذت ببرم، آرزو میکردم به جای اینکه دلم مردان مهربان را بخواهد جذب مردانِ مثلاً باجذبهای میشدم که حتی گاهی دست بزن دارند (این جوری شاید میتوانستم بیشتر با مردان فعلی ایرانی بمانم)، وای نمیدانی چه دردی دارد در درونت حسّ قشنگ زنانگی را تجربه کنی و مرد مقابلت بهت بگوید „فقط ظاهرت زن است و خودت یک پا مردی که برای تمام مردان غیرجذابی“ فقط چون خواستی از حق طبیعیات دفاع کنی. یا حتی ازت بترسند و با وقاحت بگویند „زنی که از هر جهت بینیاز به مردی است و توانسته چند سال تنها زندگی کند بهدرد زندگی مشترک نمیخورد چون هرگز وابسته به مردی نمیشود“ و تو هی بگویی که آخر در وابستگی هیچ چیز قشنگی نیست و طرف جواب بدهد که „ببین همین مثلاً منطقی حرف زدنت اعصاب آدم را خرد میکند، آدم هوس میکند غرورت را له کند“. در دانشگاه یاد میگیریم به زنان بگوییم مشکلات سنتی با راهحلهای مدرن حل نمیشوند: „گریه کن، قهر کن، بهانه بگیر، پرتوقع و غرغرو باش، همانی شو که انتظارش را دارد، چرا حرف میزنی!“ خیلی دردآور است باسی، دلت بخواهد با شعور و منطق و آگاهی خودت را درگیر رابطهای کنی، توانایی برقراری ارتباط داشته باشی، هرجا میروی جذبت شوند اما تا میفهمند تحصیلاتت از آنها بالاتر است یا در آینده درآمدت از آنها بیشتر میشود ازت بترسند!! باورت نمیشود نه؟! دختران دو و بر من مثل سگ از „ترشیدگی“ میترسند، باورت میشود این باورها هنوز هست؟ باورت میشود اینجا فقر فرهنگی و بدویّت بیداد میکند؟! وای باسی نمیدانی چه صحنة مضحکی است بخواهی برای مردی نقش بازی کنی که اولین مردی است که „دستش بهت خورده“ و مجبور شوی ادای خجالتیها را در بیاوری چون اگر بفهمد که پیش از او با مردی که دوستش داشتی عشقبازی کردهای ولت میکند یا تو را دختر „بدی“ میبیند. و هنوز نمیداند که یک دختر میتواند فاحشه نباشد اما „پیش از او“ با مردی بوده باشد. کاش تواناییش را داشتم اینها را بنویسم. موفعیت کمیکی است که دل آدم از بیمعنی بودنش میگیرد. کمکم عادت میکنی دروغهای قشنگی بهم ببافی که باورپذیر باشند. یک بار از جواب دادن به مردی که مثل بقیه ازم پرسیده بود „حدّ“ روابط قبلیم چقدر بوده، طفره رفتم و گفتم عضوی خصوصیتر از موضوع مورد سوالش نمیشناسم، چند دقیقه که گذشت بهم گفت: ببین سارا! کاش بهم دروغ بگویی!!! …. و من هرچه میخواست بشنود گفتم باسی… خودش خواست!!! احساس میکنم برای همة چیزهای شاد پیر شدهام، بیست و چهار سال را تمام کردهام، باورت میشود خودم هم نفهمیدم این سه سال آخر چطور گذشت؟! وقتی خبر اعدام صدام را در صفحة اول یاهو خواندم بغض کردم „باز هم قتل انسان بهدست انسانی دیگر“ ، مادرم گفت: تو از کی تا حالا عرب شدهای؟ گفتم: مامان عرب و فارس چه فرقی دارد؟ کشتن، کشتن است، کشتن صدام کشتن یک آدم است و شاد شدن از آن بیمارگونه! انگار ما اصلاً جلو نمیرویم ما مدام عقب عقب میرویم و وقتی همگی کلی زور میزنیم بعد پنج سال میرسیم به جایی که هشت سال پیش در آن بودهایم. یکبار من (منی که کلی عاشق خودم بود و خودم را قبول داشتم!) از خواهری که ارشادم کرده بود و بهتندی ازم خواستهبود تای آستینم را باز کنم و بعد بهم گفته بود جلویش بچرخم تا مطمئن شود مانتوم تنگ نیست، تشکر کردم (چون لطف کرده و مرا بازداشت نکرده بود!). وقتی این را میگذاری کنار این که هر مردی در خیابان میتواند چند ثانیهای لمست کند و در پاسخ به اعتراضت با بیخیالی راهش را کج کند دیوانه می شوی و دلت میخواهد به همه بگویی که حریم بدنت در اینجا گم شده است. شاید بهتر باشد از ماشینهای پلیس برای ارشاد این برادران استفاده شود. از فمینیسم متنفر بودم و آن را متعصبانه میدانستم اما باسی در دل تبعیض، آدمِ بیتعصب رشد نمیکند یا از این سو میافتی ی
ا… و من سعی میکنم از آن سو نیفتم. اَه اصلاً چرا من این درگیریهای احمقانة را برای تو مینویسم؟! بگذار بنویسم باسی این جوری دلم سبک می شود. این جوری احساس میکنم تویی که آنطرف دنیایی دوست منی، انگار کنار منی، انگار هر شب تلفنی زنگ صدام را میشنوی، انگار قبل از خواب آنقدر برایت ورّاجی میکنم و حرف می زنم که آخرش وسط حرفهام خوابت ببره یا خودم خوابم ببره چه فرقی دارد…
———————————————–
بد نيست
زن پخته و مخته ای شده ای با اين سن کم، خوب هم می نويسی، و شايد به خاطر اينکه خودت نمی خواهی متن هات انسجام ندارد، وگرنه نويسنده ی خوبی از آب در می آمدی چون دروغ گفتن را هم می شناسی، و به همين خاطر است که آسيب می بينی.
در داستان و رمان اينگونه نيست، و تو آسيب نمی بينی، هر چه هم دروغ هات شاخدارتر باشد، باورش از سوی من خواننده آسان تر می شود، به شرطی که وقتی امامزاده ات را چال می کنی سنگ قبر و علامت و بقعه و بارگاه يادت نرود.
بنويس سارا.
هزارسكوت را يك خنده؛هزار تنهايي را يك پرنده؛و هزارويك بي تو بودن را ؛ يك من تو ؛كفايت است؛ تا عاشق وقتهاي دلتنگي باشيم؛ سنگي در آبگير بيندازيم؛ و نا آشوبي اين همه قرن؛ اين همه كهكشان را؛
ترانه اي نو ؛ آشوب كنيم…
با آرزوي سالي بهتر از همه اين سالهاي دوري از وطن؛ براي استاد عزيزم.
آقای معروفی نازنین
سال خوبی براتون آرزو میکنم
پر از سبزه و خوشبختی
پاینده باشید
آقای معروفی عزيزم، از شعری كه گفتيد دلم فشرده شد و بغضام گرفت، به خاطرِ شما و همهی كسانی كه همچون شما هستند. برایتان بهترين سينهای دنيا را آرزو دارم. سالِ نو برایتان مبارك باشد.
دنيا اگه تاريك شد
دستاي فانوسو بگير …
سلام جناب معروفي عزيز
سال تازه برايت سبز مي خواهم.
به روزم با كلي مطلب و خبر ، از جمله :
فراخوان بزرگترين فستيوال ترانه سرايي كشور با عنوان „ترانه هاي مادري سرزمين من“
آخرين آپ سايت پيله هاي شيشه اي و معرفي مطالب من در اين سايت.
انتشار شماره جديد مجله ي ارمغان فرهنگي
و ….
حضورت را به انتظار نشسته ام …
با احترام
موسوي
درود .
نميدانيد نوروز دور از ايران بهتر است ؟ يا نوروز در ايرانِ دور ِ دورِ دور ؟…
بدرود .
عمو جان سلــــــــــــــــــــــام. روی ماه خودت لایق بوسیدن تره! چقدر شادم از اینكه میتونم از این به بعد، برای هر مطلبت (به شرط حیات و نافراموشی!!) یدونه كامنت روح نواز و دلنشین بنویسم! البته به نظر من این منم كه با نوشتن برای استاد بزرگ و ادیب توانایی همچون شما ، شاداب و سرزنده میشم و احساس آرامش میكنم. دلم میخواد بهم بگی كه با خوندن روزانه اینهمه كامنت و پیام و داستانك و ایمیل و … چه حسی بهت دست میده؟ اینو هنوز نشنیدم از شما.
از امروز عصر تنها شدم تا چند روز! قبیله مون رفتند سفر و من هم بنا به تقبل پروژه ای كه قبول كردم، مجبورم كه تنها بمونم و كار كنم. (كاش برات جالب بود خوندن گوشه ای از تاریخچه ی زندگی من!) نیت كردم كه اگر خدا یاری كنه و مجالی دست بده، توی همین چند روز كه تنها هستم، یكبار دیگه از گیلاس „سال بلوا“ نیوش كنم! آخه خیلی دلم براش تنگ شده! راستی استاد، توی كامنت دیروزم جواب یكی از خواسته های منو ندادی (كاش بتونی دلمو شاد كنی…)
برای خودت و خانوادت و همه ی اطرافیان و دوستانی كه اونجا و چه جاهای دیگه داری، بهترین ها رو آرزو میكنم و امیدوارم كه سالی سرشار از خیر و بركت و زیبایی در پیش داشته باشید.
—————————–
علی عزيزم
تو مطلب قبلی ت خواسته و پرسشی نديدم. شايد متوجه نشده ام.
سلام برسان
استاد خدا داره اون بالا با ماها که این پایینیم چه می کنه ؟
مات و مبهوتم توی کارهای خدا .. نه توی لطف خدا …
امشب عجیب حالم خراب بود
از خونه زدم بیرون .. هنوز قدم سوم و بر نداشته بودم که بارون گرفت ..
دلم گرفته بود .. زیر بارون خیس هم شد .. حالا تا فردا سرما نخوره خیلیه ! ..
اومدم خونه .. پای نت .. گفتم برم توی وبلاگ استاد معروفی .. شاید نوشته ی جدیدی باشه .. که بود ..
حالا حالم کمی بهتره ..
تمام فکر امشبم اینکه .. روزی می رسه که من بشم “ عباس معروفی “ !
استاد .. شاعرنواز و به روز کردم ویژه عید .. یادی هم از هنرمندان رفته کردم..
شاد باشید ..
با آرزوی بهترین ها برای شما استاد گرامی ..
شاگرد کوچک شما (امیدوارم که باشم)
سیدمحمد مرکبیان
——————————
ديدم. خوب بود و ممنون
هرچند حال و روز این سالهای ملک وملت ایران مصداق این کلام حکیم طوس است :
„نهان گشت کردار فرزانگان پراکنده شد کام ديوانگان
هنر خوار شد ، جادويي ارجمند نهان راستي ، آشکارا گزند
شده بر بدي دست ديوان دراز به نيکي نبودي سخن جز براز“
اما بیایید به بهانه نوروز هم که شده دل به این شعر خیام بسپاریم :
بر چـهره گـل نـسیم نـوروز خـوش است
در صحن چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشـت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و زدی مگو که امروز خوش است !
آرزوی سالی خوش و سرشاراز موفقیت را برای شما و خانواده محترمتان دارم .
تقدیم با احترام
یک غروب دلگیر ، هامبورگ
یک فایدهی تازه ی نوشتن رو کشف کردم. تو کلاس داشتم پز میدادم که سال ما با اومدن بهار تازه میشه. معلممون روی تابلو نوشت 1388. بعد به صرافت این افتادم که ای بابا! 1388 کجا و 2009 کجا؟ بهم برخورد! مجبور شدم خالی ببندم و بگم این تاریخ٬ ده دوازده ساله که رسمی شده تو ایران! ما کم کم2570ایم! برید جلو بوق بزنیدشما خارجی ها. معلممون هم اینکاره بود. پاک کرد و نوشت 7000. ولی خندید.
شما میدونید برای چی؟
سلام و سال نو مبارک
———————————
شايد به روايت ايتاليايی ها وفادارتر است، و به شهر سوخته اشاره می کند.
چند وقت پيش که در شهر رم مهمان احمد بن بن بودم برام تعريف کرد که در اکتشافات شهر سوخته يک جسد موميايی پيدا کرده اند که يک چشمش مصنوعی است. يعنی هفت هزار سال پيش در ايران جراحی چشم می کرده اند.
تو حيرت نمی کنی؟
حالا در قرن بيست و يکم چشم ما را به خاطر نوشتن دارند در می آورند
آقای معروفی عزیز، بسیار عزیز،
پیش از این برایتان میل زدم اما پاسخم را ندادید، احتمالا مأیوس شدم و تا به امروز دیگر میلی نزدم. اما امروز دوباره با خواندن مصاحبهتان در مورد سمفونی مردگان، هوایی شدم. به زودی ۲۹ ساله میشوم اما هنوز گاهی مانند ۱۶-۱۷ سالگیام ناگهان قلبم برای نویسندههای محبوبم میتپد. امشب هم مانند یک دختر ۱۶ ساله قلبم برای شما تپید! شما با سمفونی مردگان و پیکر فرهاد، لحظههایی از زندگیام را به یادماندنی کردهاید. اکنون پس از این همه سال هر گاه چیزی در مورد سمفونی میخوانم یا وقتی جلدش را میبینم، آن لحظات برایم زنده میشوند، مثل اینکه گلی را بو کرده باشم. دقیقا نمیدانم در آن سالها چند بار این دو رمان را خواندم، اما با وجود همهی اشتیاقم میترسم بار دیگر سراغشان بروم، میترسم جادویشان را نابود کنم. گرم میبوسمتان و آرزو میکنم بهار بهترینها را برایتان به ارمغان بیاورد.
دوستدار شما
آزاده دلیر
————————
خانم آزاده
سلام
تعجب می کنم که جواب ميل شما را نداده ام. شايد نديده ام يا نرسيده، به هر حال ببخشيد.
سلام آقاي معروفي.نوروز شما هم مبارك . سخن سراي خوبي نيستم….
ما در دوست داشتن شما هميشه مسابقه داشتيم. هركس جلوتر مي دويد و زودتر از آپديت شدن اينجا باخبر مي شد برنده بود . ما حتي نوشته هاي شما را از بر بوديم . ما مشاعره يي داشتيم به نام “ عباس بازي “ … ما در خلوت شما را „باسي جان“ صدا مي زديم ! نوشته هاي شما رمز بود بين ما ..“ و تو انگار كن هرگز نبوده اي .. “
آقاي معروفي…عاشقي ما خلاصه مي شد در شما . ما را عاشق كرديد.
با شما خاطرخواه تك تك جزئيات „ريبا“ شدم . با شما شرط بندي كردم بر سر عاشقي .. روحم را به شعرهايتان فروختم و از پس اينهمه عاشقي برنيامدم.
…
“ ديگر گمت نمیکنم
عشق من!
هر قدر خيابان شلوغ باشد
دستت را میگيرم
و آرام میگيرم “
…
كمكم كنين
شما مسئوليد آقاي معروفي ! بايد جواب مرا بدهيد. “ ريبا“ي من كجاست ؟
شما در تك تك لحظه هايمان جا خوش كرده بوديد.. بايد به من بگوئييد .“ ريبا „چرا رفت ؟
آقاي معروفي ! اينقدر بزرگ هستيد كه حرفهاي مرا نشنويد و به فلانتان هم حساب نكنيد كه “ بهرنگ “ با شما عاشق شد .. با شما عاشقي كرد .. و حالا هم عجيب به حمايت شما دل بسته است.
…
سلام آقاي معروفي.نوروز شما هم مبارك . سخن سراي خوبي نيستم….
ما در دوست داشتن شما هميشه مسابقه داشتيم. هركس جلوتر مي دويد و زودتر از آپديت شدن اينجا باخبر مي شد برنده بود . ما حتي نوشته هاي شما را از بر بوديم . ما مشاعره يي داشتيم به نام “ عباس بازي “ … ما در خلوت شما را „باسي جان“ صدا مي زديم ! نوشته هاي شما رمز بود بين ما ..“ و تو انگار كن هرگز نبوده اي .. “
آقاي معروفي…عاشقي ما خلاصه مي شد در شما . ما را عاشق كرديد.
با شما خاطرخواه تك تك جزئيات „ريبا“ شدم . با شما شرط بندي كردم بر سر عاشقي .. روحم را به شعرهايتان فروختم و از پس اينهمه عاشقي برنيامدم.
…
“ ديگر گمت نمیکنم
عشق من!
هر قدر خيابان شلوغ باشد
دستت را میگيرم
و آرام میگيرم “
…
كمكم كنين
شما مسئوليد آقاي معروفي ! بايد جواب مرا بدهيد. “ ريبا“ي من كجاست ؟
شما در تك تك لحظه هايمان جا خوش كرده بوديد.. بايد به من بگوئييد .“ ريبا „چرا رفت ؟
آقاي معروفي ! اينقدر بزرگ هستيد كه حرفهاي مرا نشنويد و به فلانتان هم حساب نكنيد كه “ بهرنگ “ با شما عاشق شد .. با شما عاشقي كرد .. و حالا هم عجيب به حمايت شما دل بسته است.
…
———————————–
اگر “ ريبا“ي توباشد بر می گردد، وگرنه روزی بر می گردی پشت سرت را نگاه می کنی و با خودت ميگی
درسته، “ ريبا“ي من نبود، و اين که حالا هست “ ريبا“ي من است و من مال او.
دنيا رو اينجوری يک چشمی نگاه نکن
مراقب خودت هم باش
سلام استاد
تحملش را ندارم صبر کنم دیگر.
1. رمان جدیدم را دادم نشر ققنوس، پیرم را درآورد. اگر شانس بیاورم و گانگلوس های ارشاد حین سرسری رد شدن، آن تکه هایی که اگر باشند امام زمان نمی آید! را نبینند، برایتان می فرستمش. اسمش هست „تماماً مخصوص“.
2. یک شعر نوشتم ببینید خوبه؟:
نه از شکوفه و سبزه و گياه
نه در روشنای ماه
نه از چرخش ماهی دريای آرام
نه در تيک تاک ساعت و سفيدی موهام
نه از شمايل بلند آفتاب
نه در خندههای آب
از هيچ کسی
سراغ بهار را نمیگيرم
عادت کردهام
که نوروز را از دور تماشا کنم
و خوشبختی و سبزه را
با نگاه گره بزنم.
3. قرار است فردا بیایم عید دیدنی خانه ی شما.
با همه ی این دروغ های سیزده، راست می گویم.
خانه ی مادربزرگم روح دارد. باور نمی کنید؟
————————————–
اسم رمانت رو گذاشتی «تماماً مخصوص»؟
سلام!
امروز مجموعه ی داستان های کوتاهتون(دریا روندگان جزیره ی آبی تر) را داشتم می خوندم یاد اون موقعی که „سال بلوا“ و „سمفونی مردگان“ و „فریدون سه پسر داشت“ رو میخوندم افتادم و همه ی حظی که از خوندن کتاباتون می برم گفتم حتما باید بیام و سال نو رو تبریک بگم!
سال نو مبارک!
برای شما و همه ی ایرانیانی که داخل کشور نیستن واقعا خوشحالم…
مگه آدم نابود شدن چند نفر رو میتونه ببینه؟!
سبز باشید سبز و همیشه سبز..
سلام آقاي معروفي عزيز.عيدتان مبارك.
مدتها بود كه از خواندن نوشته هاي زيباي شما محروم شده بودم و ناگهان امروز از سر اتفاق بخت يارم شد و خاطره اي شيرين برايم زنده گرديد.سمفوني مردگان كه هنوز هم گاهي كه شبها آنرا به دست ميگيرم و كلمات جادويي آن را مي بلعم به خودم مي بالم كه من هم ايراني ام و اين كتاب نويسنده اي دارد ايراني. كتاب شما ذوق نوشتن را در من صد چندان كرد و من ايمان پيدا كردم كه يك نويسنده مي تواند با نوشتن جاودانه شود. حالا سالها از زماني كه من شما را پيدا كردم مي گذرد و هنوز پس از سالها قلمزني و نوشتن داستان هاي پراكنده احساس مي كنم طفلي نوپا بيش نيستم . من هم جاودانگي را دوست دارم اما…
درود بر شما
سال نو آریایی تان مبارک
من واقعن از اینکه نویسنده ی هم وطنی چون شما دارم احساس فخر می کنم.
رمان سمفونی مردگان در حقیقت یک شاهکار ادبی بود.
بسیار خوشحال شدم از اینکه توانستم در این پست برای شما مطلب بنویسم.
سبز باشید و پایدار“
ممنونم از این که نوشته ام را خواندی. نوشتن، بعد از این که نواختن ساز را رها کردم بهترین راه تخلیة احساسات و هیجانات درونی ام است. معمولاً روی کاری که از همان شروع کار می دانم نمی توانم در آن پیشرفت کنم انرژی نمی گذارم امّا طبق یک عادت قدیمی دفترچه های رنگارنگ جیبی کوچکی دارم که احوالاتم را در آن می نویسم و این طوری به افکارم نظم می دهم. البته دوباره خوانی نوشته هایم چیزی ست مثل خودکاوی یا در واقع هیجان زده کردنِ خود، چون گاهی حتی خودم هم باورم نمی شود من این چیزها را نوشته ام!
راستی نوشته تان (یا همان متن رادیو زمانه) را در مورد اروتیسم و ادبیات و… خواندم دیدگاهتان نسبت به این مسأله خیلی واقع بینانه بود، هم فارغ از عقده های مچاله شدة غریزی که در نوشتن مجال بروز می یابد و هم فارق از نگاه متعصبانه نسبت به مسائل جنسی… با ظرافتی هنرمندانه و دانشمندانه به این مسأله پرداخته بودی، بعد از مدت ها (دقیقاً بعد از „تمدن و ناخرسندی های آن“) این دومین حرف حساب در این باب بود.
دور، نزديك، اينجا، آنجا… بقول سهراب هميشه اي فاصله اي هست…
به دلخوشي و تندرستي سال نو مباركتان باشد. باندازه كلمات مي بوسمتان، رويتان را، دستتان را، كلك زرينتان را…
باز هم سلام و درود.
زنده باشی عمو جان. قربون معرفتت كه به حق معروفی!
راستش، روم نمیشه بگم، چون میدونم شاید محال باشه، ولی راجع به „نم تمام مردگان یحی است“ بود. و اینكه هنوز به آروزی خوندنش نرسیدم. كاش میتونستی كمكم كنی تا بتونم گیر بیارمش…
ارادتمند همیشگی شما، علی
سلام. سال نو مبارك. گاهي دلم مي خواهد من هم نوروز را از دور تماشا كنم.
برايتان آرزوهاي سبز دارم. شاد باشيد
سلام عزيز دلم…استادم…
سالي آري
بيگاهان
نوروز چنين آغاز خواهد شد…
سال نو بر تو يگانه مبارك…
سادگي و س.اميد رو هم اضافه ي سين ها كن…
و…از همان روزي كه اون سرباز سپاه ميگفت كه با فريدون سه پسر داشت معروفي گريه كرده ام …
و از همان روزي كه داستان شما را براي خيلي از عزيزانم ايميل كردم…
هميشه دوست داشتم سلام همه ي آنها مخصوصا آن سرباز را به تو عزيز
برسانم…
اين هم تبريك نوي سالي كه رسيده است…از طرف همان سرباز
و يك قلب كه براي اسمت ميتپد…
——————–
از جانب من آن سرباز را ببوس
و ممنون
سر بلندي و سر بلندكردن ايرانيان را برايت ارزو مي كنم
سلام عمو باسي
سال نو مبارك باشه.ايشالا سال جديد براي شما پر باشه از نور و روشني.بهترين ها رو براتون ارزو مي كنم.
بابك
سلام استاد
سال نو مبارك
دوباره البته،يكبار هم توي پست قبلي تبريك گفته بودم
به اميد اينكه بهترين رمان دنيا امسال منتشر شود
ولي بهترين رمان دنيا هم اگر برود در چرخ گوشت،چيزي از آن نمي ماند
————————————-
سلام هومان جان
يک ورسيون از آن در آلمان هم چاپ می شود.
نوروزتان پیروز آقای معروفی دوست داشتنی و عزیز ..
راستي استاد من هم يك خانه ساخته ام كه قرار است آنجا دلم را بنوازم آرام
البته در حد و بضاعت خودم
اگر سر بزنيد كه پر مي زنيم
شعر فوق العاده ايه… امروزين و هميشگي… بسيار لذت بردم… نگاهتان هميشه نگاه.
سلام
نه، آن ها همه دروغ بود. من بلد نيستم يك خط بنويسم، چه برسد به رمان. همه دروغ سيزده بود. بجز آخري.
موفق باشيد
سلام
نوروزتان مبارک
امیدوارم یه روز نوروز رو از نزدیک و در ایران تماشا کنید
سالی پر از شادی و آرامش براتون آرزو میکنم
خیلی خوشحال شدم وبلاگتون رو دیدم
ابرها سرگرم باريدن
تو از من بنويس
…که جاودانه به پيشواز مرگ آمده ام
با يک جيب پر از سيانور
و نبضي که براي تيغ جراحي خودش را جر ميدهد
…تابوت را بچرخان
شايد پرواز تجربه ي جديد من بشود
بگذار تا از اين فاصله
فاصله بگيرم…
به مادر بگو:
کوچه از تنهايي ميترسيد
او از کوچه به تنهايي
بگو هرشب چراغ خانه را
با کوچه تا صبح تقسيم ميکرد
بگو
آن شب که مست بوديم
ماه را از تير چراغ برق
پايين آورد…
برايم از هراس بگو
از مرگ
از بيوه ي شهيد…
که خانه اش در انزوا بود
و زن همسايه که نفرينش ميکرد…
از آن شبي که
درختان پارک را انداختند
تا جايش کتابخانه بسازند…
از روزي که پل زدند
فاصله ي خانه ي ما
تا شما را
کنار بستر من بي چراغ بيا!
بي شمع!
بي خود!…
تو از من بگو
من از باران
باران سرگرم باريدن از ابر….
اين براي بار دومه كه شعرهام رو برات كامنت ميذارم…
و خيلي دوست دارم كه حتما نظرت رو بدونم…
استاد گلم…اميدوارم كه حتما نظرت رو ببينم…و خوشحال بشم
به وبلاگم هم دوست دارم كه سر بزني…
قربانت…
———————————-
ممنون
حتما به وبلاگت سر می زنم
„از هيچ كسي
سراغ بهار را نمي گيرم
عادت كرده ام
كه نوروز را از دور تماشا كنم.“
چقدر دلتنگم كردي… نوروزت مبارك.
سلام
سه نکته در مورد من وجود دارد که به خودم اجازه می دهم معادل فارسی سوگوشی را بگویم.
1-زیست شناسم.
2-اهل فراهانم .
3 – با اداب افسانه ها وخرافاتشان حسابی اختم.
در گویش فراهانی به ان موجودات خوش رقص- اب دزدک- می گویند.
پ ن.تازه با این مکان خوش رخ اشنا شدم ودارم از محضر داستان نویسیتون حض می برم.
—————————
مرسی بکتاش عزيز
سلام بر مرد به خلوت رفته عباس معروفی عزیز, خدایا تورا قسم به برکت گندم زارمن را در این سال به گونه ای بساز , شکل بده و بتراش تا هر کجا نفرت هست عشق باشم , هر کجا کینه هست عفو باشم , هرکجا یاس هست , امید شوم, و هرکجا غم هست شادی. سال نو مبارک بر همه ی کسانی که از خانواده دورند: جواد هرمس
رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد
وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
استاد معروفی
امیدوارم سال جدید همراه با شادکامی شروع شود و با کامروایی بگذرد. تمام شنییدنیهایتان نوید باشد و خبرها برای بدخواهانتان. شاد باشید.
محسن
آقاي معرفي بسيار عزيز!
برايتان شادي و آرامش و دلگرمي آرزو مي كنم در اين سبزي بهار و پاكي آسمان.
خواستم از بهار بنویسم اما دیدم غریبم. چه می توانم بنویسم؟! مثل ویژه نامه ی خسته کننده ی روزنامه ها، که به بهانه ی بهار و سال نو، از رفته های سال بی رمق می نویسند و از افتخارات(؟!) به دست آمده؟…
دیدم که هنوز می ترسم از بهار! می ترسم از سال نو، از نوروز. نه! نه این که دوستش ندارم، یا احساس دیگری، احساس بهتری ندارم. اما چند سالی هست که از روزهای آخر سال، حسی شبیه هراس، شبیه ترس، با شوق درونم آمیخته می شود.
روشنم هست که بخشی از این هراس برای گذر زمان و پیر شدن است. اما هنوز تکلیفم با اصل این احساس روشن نیست. شاید هم از نداشتن تاب دوری پاییز و زمستان است، که فراوان دوستشان دارم. نمی دانم چرا؟ اما هنوز از بهار می ترسم و دوستش دارم.
پس بهتر است که برایش ننویسم. درست است. نمی شود برای بهار نوشت. باید برایش جوانه زد. این رسم و آیین بهار است. باید که جوانه زد… سبز شد…
نوروز شدنتان به بهار مبارک.
جوانه زدن، شکفتن و سبز شدنمان به خوشبختی را آرزومندم.
می ترسم از تو، بهار…
با آمدنت پیر می شوم
با رفتنت پیرتر.
تو که می آیی و
نمی آید
آن بی نام نیامدنی
هراس به دلم می افتد.
می ترسم از تو، بهار…
مباد که باز تو را نبینم؟
که با تو او را؟
که نمی دانم کیست.
که نمی دانم می آید یا نه؟
می ترسم از تو،بهار…
وقتی که می آیی و
من
هیچ فرقی نکرده ام.
هنوز مثل دیوانه ها منتظر کسی هستم.
کسی که نمی دانم کیست.
هنوز نمی دانم کیست.
شاید شبیه خودم باشد.
شاید خودم باشم.
می ترسم از تو،بهار…
از ناشکیبایی میان رفتن و آمدنت
می ترسم
از ترس باز ندیدنت
می میرم
می میرم بی تو، بهار…
سر انگشت خدا
از آب عشق
بر تن خشکیده ام ریخت.
بوی خاک
یاد روزهای ندیده به چشم بهارم آورد.
حالا بهار می خواهم و
اگر ندهی
آن قدر اشک می ریزم
تا همه بهار بخواهند.
بوی بهار می دهد
خاک-تنم
وقتی که بارانی ام.
سلام آقای معروفی عزیز
سال نو شما مبارک و امیدوارم دنیا به کام باشد .
و ممنون از لطفی که ناخواسته در حق من کردید ، و چقدر زیباست دیدن دنیا از نگاه معروفی ،بیصبرانه منتظر کتاب جدید شما هستم ، شاد باشید و سرفراز
یک نفس یاد خدا ، یک سبد خاطر آسوده و شاد ، یک بغل شبنم آرامش صبح ، یک هزار آینه از جنس دعا همه تقدیم شما ….
پی نوشت:ان سالهایی که با یک بغل گشاده دستی کیپ تا کیپ یکدیگر دور یک سفره ی هفت سین مفصل مینشتیم وقران و دعا میخواندیم حاصلش بی حاصلی شد خدا بخیر بگذراند امسال را که راه گم کرد ه هایی بودیم در سرگردانی محض اتوبانهای بی خروج .
جناب معروفی عزیز
من داستان تربیت احساسات را چند روزی هست که برایتان فرستاده ام اما هنوز نظری دریافت نکرده ام.شما داستان را دریافت کرده اید؟
————————————————
بله.
داستان را گرفتم
روز نو مبارک
آقای معروفی عزیز سلام
انگار دیگر عاشق نیستید در کلامتان شور عشق نیست
دلتنگی و غربت در آن موج می زند.
در سال های 71-72 زمانی که تازه وارد دانشگاه شده بودم عاشقتان شدم
گردون برایم کتاب مقدس بود و بعد با کتاب هایتان نبض حیات را اندازه می گرفتم.کتاب های جادویی تان را سالی یک بار دوباره می خوانم می خواهم گوشه گوشه هاسان را از یاد نبرم
این ها را آنقدر به دفعات شنیده و خوانده اید که می دانم حوصله تان از این تکرارها سر رفته. ولی مرا هم بشنوید یا حداقل اینکه من حرفم را می گویم …
این روزها اما با گذشت زمان همه چیز را جور دیگری می بینم و عباس معروفی
را هم با همه ی کاستی ها و گرفتاری هایش… می دانم که ابر مرد نیست …از سیاره ی دیگری نیامده کسی ست مثل من و او با یک تفاوت بزرگ و آن این که فکر بلندی دارد …اما از جنس من و ما ست
و این حس خوبی ست نزدیکتر می شوم به فکرش
و البته هنوز هم دوستش دارم. زیاد.هر روز به خانه اش سر میزنم
و عاشقانه هاتان حس غریبی به من می دهد گریه میکنم مبخندم گاهی از این همه لطافت کلام و حس ناب فریاد میزنم بی تاب می شوم ….
در انتظار تولد تماما مخصوصم . مثل خیلی های دیگر …
کی می شود در آغوشش گرفت؟
پر گوی هایم را ببخشید امروز در این هوای برفی 5 فروردین این دیار سرد غریب باید برایتان می نوشتم.
مراقب خودتان باشید
—————————-
سلام ليلای عزيزم
رمان تمام شد، اگر اجازه بگيرد به زودی آن را خواهيد خواند
بهار که می آید درخت و گل وپروانه تازه می شوندو نو، آدمها هم همینطورند…اگر
عشق پادرمیانی کند…ایام از شما مبارک باد، ایام می آیند تا از شما مبارک شوند
مبارک شمایید.
سلام آقاي معروفي
من يكي از خواننده هاي وبلاگ شما هستم اما خيلي كم نظر مي دهم. به رسم ادب به خودم واجب دونستم عيد رو تبريك بگم. اميدوارم سال بي غم و بدون اعصاب خوردي پيش رو داشته باشيد!
گاهي كه در خيابان قدم مي زنم به ياد شما مي افتم كه دور از وطن هستيد, به ياد شما يك نفس عميق مي كشم!
اميدوارم روزي شما رو در ايران ملاقات كنم!
البته من مشهدي هستم.
دورود
سال نو را خدمت شما تبريک ميگويم استاد معروفي عزيز
بنده دانشجوي نمايش هستم و مدتي است به اجرا نشدن نمايشنامه „آونگ خاطرههاي ما“ يا “ و خدا گاو را آفريد“ فکر ميکنم! هر چند که درخواست من گستاخانه خواهد بود (که اميدوارم عذرخواهي مرا بپذيريد) اما خواهشمندم ، با توجه به شرايط خاصي که اين نمايشنامه دارد، نظر خود را دربارهي اجراي اين نمايشنامه در سطح دانشگاههاي ايران مرقوم بفرماييد و در صورتي که راه مناسب اين ارتباط را از طرق ديگر ميدانيد خواهش ميکنم ايميل کنيد متشکرم فرزاد موسوي
————————–
فرزاد عزيزم
فکر نمی کنم دشوار باشد که متن را با سليقه ی خودت به صحنه ببری. من فکر و نظری در مورد اجرا ندارم، چون اصلاً بهش فکر نمی کنم، و بهتر است با سليقه ی خودت اجرا شود
دوباره سلام
واقعا معذرت میخواهم ولی من دقیقا متوجه جواب شما نشدم.یعنی باید منتظر جواب شما بمانم یا داستان اینقدر بد بوده که ترجیح می دهید جوابی ندهید؟
—————————
داستالن شما به دستم رسيد
هنوز آن را نخوانده ام. چون… هر وقت خواندم خبر می دهم
سلام
می خوام از خدا که بی بلوا .بی اندوه غلیظ دنیا……..آرزوی کوه ها رو تو سینت بر آورده کنه……ارزوی مرا هم در جوهر به جوهر واژه هایت
جناب معروفي عزيز
عزيز دلم
آمده بودي به وبلاگم و قابل ندونستي كه نظر زيبات رو توي وبلاگم بذاري…
به هر حال همين كه حس ميكنم عباس معروفي كه واقعا واسه ي من يه اسطوره ست اينقدر خونگرم و خوش قوله كلي ذوق ميكنم..
خيلي با مرامي استاد گلم…
عيدانه به عباس معروفي و ستايشگران خوبي هاش .
گالری بوسه
« قباد جلی زاده »
۱
بوسه ..
سفر اخگري ست بي قرار
از آتشداني
به آتشدان ديگر !
۲
بوسه ..
مين لذت است
چشمه هاي راكد اندام را
منفجر مي كند !
۳
جنگ ..
نقشی ازلی بر سنگ و
بوسه ..
نقشی ابدی بر دریاست !
۴
بوسه ..
به هم پيوستن دو رودخانه آتش است
در خليج دهان !
۵
بوسه ..
كودتاي دو لب ياغي است
عليه ديكتاتوري تن !
۶
بوسه ..
كليدي سبز است
درها و پنجره هاي تن را
طاقباز مي كند !
۷
بوسه ..
پ
ا
ئ
ي
ن
اُ
ف
ت
ا
د
نِ
روح است
در
روح !
۸
بوسه ..
ميان دو لب
پلي است از رنگين كمان !
۹
بوسه ..
خوابيدن پروانه اي حامله است
روي لب تفنگ !
۱۰
بوسه ای از من
به دریا افتاد
ماهی شد !
۱۱
بوسه ..
به بند کشیدن واژه است
در زندان مرطوب دهان !
۱۲
بوسه ..
خوش و بش كردن دو كبوتر است
با منقار !
۱۳
بوسه ..
مُهر كردن پيمان صلح است
مابين دو شيشه عطر !
۱۴
بوسه ..
تبادل آرزوهاي اسير دو تن است
در مرز دو لب !
۱۵
بوسه ..
بر گونه ي يار
دو باغ و
بر شانه ي ضحاك
دو مار !
۱۶
دهان ، گلدان بوسه است
نه غار حرف !
۱۷
به جستجوی من ای یار
اگر برآمدی
نقل مکان كرده ام به :
شهر عشق
ميدان زيبايي
خيابان دهان
كوچه ي لب
پلاك منزل : رگبار ماچ !!
« ترجمه : سعید دارائی »
سلام آقاي معروفي
من مشغول نوشتن يك داستان هستم و شخصيت داستان ام سر از آشپزخانه ي يك هتل در آورده است. شخصيت داستان ام تقريباً بي توجه به نظر من هر كاري دل اش مي خواهد مي كند و من حتي از آشپزخانه ي خانه مان هم چندان اطلاعات به درد بخوري ندارم. قاعدتاً بايد بروم سر و گوشي در يك هتل آب بدهم اما عقل تنبل به قول ما ترك ها خوب كار مي كند. اين بود كه برق آسا ياد پستي افتادم كه اينجا در مورد يك صاحب هتل بي معرفت بي مرام نوشته بوديد و گفته بوديد كه به عنوان مدير هتل كار مي كنيد.
مي توانم چند تا سؤال نه چندان هوشمندانه در مورد مدريت هتل ها بپرسم ؟
1. مدريت هتل صرف نظر خاطرات تلخ شما ؛ چه جور شغلي است ؟ يعني چه قدر سخت است ؟ انقدر سخت است كه معمولاً در هتل هاي بزرگ مدير هتل و صاحب هتل يك نفر نيستند ؟ يعني صاحبان هتل هاي بزرگ هتل هاي خودشان را مديريت نمي كنند ؟ اگر مدريت نمي كنند پس چه طور آشپز قصه ي من چندين و چند بار با صاحب هتل برخورد داشته باشد و بالاخره يك درگيري دندان گير به وجود بيايد ؟ راه حلي به ذهن شما مي رسد ؟ يعني اگر صاحب يك هتل ، هتل خود اش را مديريت نكند چند وقت به چند وقت آفتابي مي شود و چه طور مي شود كه به آشپزخانه قدم رنجه بفرمايد ؟
2. رفت آمد خدمه در هتل هاي بزرگ از همان درب اصلي صورت مي گيرد ؟
3. يك هتل ( باز هم بزرگ ) تقريباً چند نفر پرسنل دارد ؟ پرسنل آشپزخانه چند نفر است ؟
يك هتل پنج ستاره داخل ايران را در نظر بگيريد.
اين ماجراي آشپزخانه و هتل يكي دو پاگراف بيشتر از قصه را حجم نمي دهد ( حالا شايد پاراگراف ها يه كم درشت تر از سايز معمول باشند ) و من واقعاً براي پرسيدن حضوري اين سؤال هاي غير معمول از آدم هاي نه چندان مهربان اين شهر تنبلي ام مي آيد. ممنون مي شوم راهنمايي ام كنيد.
—————————–
خانم صميمی عزيز
هر هتلی به روشی اداره می شود، اروپا و ايران هم مديريت ها فرق دارد، و من متاسفانه اطلاعات به درد بخوری برای شما ندارم، و شما لازم است يک هتل را تجربه کنيد.
به طور کلی تجربه ی اروپايی به درد داستانی با هتل ايرانی نمی خورد.
موفق باشيد
نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی .
بهترین ها رو براتون آرزو می کنم .
دل سبز
قلم روان و یه جهان نیک بختی .
سلام
من مدتيه كه داستان كوتاه مينويسم و دوست داشتم _ اگه شما لطف كنين_ نظرتون رو در مورد يكيشون بدونم . اگه جوابتون مثبته چطور ميتونم اونو براتون بفرستم .
———————–
حميد عزيز
توی اين روزها من شديداً گرفتارم، و بايد چند کار را همزمان پيش ببرم، اما اگر يک ماه ديگر داستانت را برام ای ميل کنی می خوانم.
سلام استاد
نوروزتان مبارك باشد.
قسمتي از رمان جديدتان را كه در مطلب قبل گذاشته بوديد خواندم و از همين الان بي صبرانه منتظرم كه چاپ شود.
جناب معروفي عزيز من چندين و چند بار براي شما در وبلاگتان كامنت گذاشتم و چند بار ايميل زدم اما هيچ وقت جوابي از سوي شما دريافت نكردم كه با وجود اينكه شما وقت زيادي را به پاسخ دادن به نظرات دوستان و هوادارانتان مي گذاريد اين موضوع براي من كمي عجيب به نظر آمد.
حتي چنديدن بار متن چند داستانم را برايتان فرستادم و از شما خواهش كردم كه حداقل اگر داستان را دريافت كرديد خبري به من بدهيد تا خيالم راحت شود اما…
استاد من از شما انتظار كمك و همياري بيشتري دارم جون فكر نمي كنم كسي به اندازه من پيگير داستان هاي شما و در كل داستان نويسي در ايران باشد…
————————–
سينای عزيز
سلام
کدام داستان؟ و در چه تاريخی؟
خیلی ممنونم.باز هم بابت مزاحمتم عذر میخواهم. پس منتظر می مانم.
پرده ي اول:صبح زود
اشکهائي نبايد جاري باشد،بسم الله ميگويم و ميروم
پرده ي دوم:پادگان؛صبحگاه
به پايداري نظام مقدس …فکر ميکنم چه اتفاقي قرار است که بيافتد…فحش ميدهد…
دژبان دستم را ميگيرد و ميگويد:……نگاهش ميکنم ،براي خودم ميگويد،بريم
بازداشتگاه زياد هم جاي بدي نيست…جدي جدي تو هم اينجائي؟تف ميکنم…اه
پرده ي سوم:سرهنگ…قضائي
ميدوني بي احترامي به پرچم چند روز بازداشت و عواقب داره …
پسرک سري تکان ميدهد؛نه…پسرک ميخندد ؛نگاهش ميکنم…
تعهد بده!!!تعهد؟؟؟چرا ؟محضه…بي ادب…
پوزخند ميزنم ؛پسرک حرص ميخورد…خاک عالم…
نميدونم بابت چي اما من تعهد نميدم.
چي؟ميزند توي گوش نفر بغل دستي من
تو…من بودم من گفت…م …
پسر بغض ميکند…من نبودم…سري تکان ميدهد مردک زبون…چي گفتي؟سيگار هم ميکشي؟
نه به خدا!!تو چي آره؟..آره
پرده ي چهارم:زن جوان کنار خيابان؟
بي ادب…زهر مار…بي شور
هي دافي..سک…….
آقا شهرک…نه…کنار من مي ايستد
_:خانم هر جا بري…سري تکان ميدهد…بز
دارم از گرما هلاک ميشم…نگاهش ميکنم
ميخندد…خوب دقت ميکنم… الاغي …داد ميزند :منم که ،شهره ي شهرم…!!!
پرده ي پنجم:پارک…
آقا به خدا من اومدم تفريحات…سالم؟به جون مامانم اينا…
تو چي ميخواي؟اومدم تظاهرات؟…هوم؟
اومدم…ديوونه ست ولش کنيد…اون دختره مشکوکه گير بده …بدو
ما آزادي ميخوايم يالا…يالا يالا
شروع ميکنم به دويدن …ناخود آگاه …همه فرار ميکنند…مي ايستم… ..
کوچه خلوته…عجب…پسره ميگه عزيزم خوب شد تو رو با اين تفکر آزادي طلبانت پيدا کردم..ماچ…
آزاد…؟؟؟؟
پرده ي آخر :چي شد؟؟؟؟
دو روز بازداشت،پنج روز بادينده ورامين،آزادي …ماچ…
……
ففففففففففررررررررريييييااااادددددددددددد………….
واقعا….
آقاي معروفي ببخش كه هي مزاحم ميشم…
اين رو بخون ببين چطوره….
شرمندتم…
سال نو مبارك …ما كه به خانه ي شما نيامديم…اما شما سالهاست در خانه ي ما هستي …تندرست و شاد باشيد….
جناب معروفي . اخيرا حضرت پيامبر ترويج دهنده رفتار نيكو باز نطق جديدي فرمودند. اول از همه اينكه ايشان كامنتهاي مخالف و انتقادي نسبت به نوشتهايش را درج نمي كند . اين يكي از نشانه هاي رفتارهاي دمكراتيك ايشان است و اما در نوشته جديد خودش كه گفته “ گونتر گراس اگر ایرانی بود مدال …“ ايشان مثل اينكه خيلي در فرهنگ ديگران ذوب شده و مجذوب آن فرهنگ گشته . چون خيلي خوب اطلاع دارد كه كسي عكس گونتر گراس را به ديوار اتاقش نزده!! اتفاقا همه برداشتهايش غلط است چون ايشان اگر واقعا علم رفتار شناسي را مي دانست و از آن كمي سر در مي آورد مي دانست كه شكسته نفسي و خصوصيات انزوا طلبي و مردم گريزي بعضي از افراد سر شناس نيز ناشي از يك نوع خاص از خودنمايي به شكلي ويزه است . همان طوري كه رفتار همين جناب منتقد رفتار نيز نوع خاصي از خود مطرح كردن و خودنمايي است (هرچي نباشه ايشان نيز خون ايراني توي رگهاش هست).
بعد نوشته كه:(اگر دونفر با عقاید کاملا متضاد در مورد آثار گراس به هم بربخورند٬ از هم «دل»گیر نمیشوند٬ فحش نمیدهند و همدیگر را کتک نمیزنند.) اوه پس جايي كه ايشان زندگي مي كنند و يا ديده اند بهشت دمكراسي است . مسلم است كه حرفش از پايه و اساس و بنياد اشتباه است . بهتر است ايشان كمي زندگي نامه اكثر هنرمندان بزرگ معاصر را مطالعه كند و خصوصيات رفتاري آنها را بهتر بداند بعد مي فهمد كه اخلاق بد و زشت و حسادت اميز مثلن پيكاسو هيچ ربطي به آثارش ندارد . ايشان از تحسين و تمجيد رفتار گراس يك باره گريز مي زند به رفتارهاي هواداران او و رفتار آنها را هم تحسين و تمجيد مي كند . اين بهشت آرماني و خيالي ايشان كجاست و كدام جامعه است؟ كه در آن هواداران و نويسنده ها همه متواضع و اخلاقيات متعالي دارند؟
بعد ايشان شروع مي كند به نقد رفتارهاي هواداران معروفي. مسلمن رفتار هواداران معروفي همانقدر ناشي از احساس است كه رفتار هواداران ايشان كه در وبلاگش دايم او را تاييد و تحسين و تمجيد مي كنند . اگر ايشان منتقد و خرده گير است بهتر است به اصول كلي بژردازد نه اينكه به يك شخص معين به طور دايم گير بدهد . اين نوع گير دادنهاي به طور مشخص بوي خصومت شخصي از آن متصاعد مي شود.
از نظر بنده خود ايشان هم يار گيري مي كند و وفاداران بي چون و چرا دارد. او نوشته:(آثار او را نقد ادبی نکردهام) چون عرضه اين كار را ندارد چون فقط بلد است كه در رويايي با يك هنرمند و نويسنده كه تنها كانال ارتباط او با مخاطبانش هنرش است به نقد و خرده گيري خاله زنكي از رفتارهاي شخصي بپردازد . اصلا اين آدم را كسي مي شناسد كه ببيند رفتارهاي شخصي خودش چه جوري است . ايا همين چيزي را كه ادعا مي كند و مي نويسد هست يا اينكه منافقي است كه براي خودنمايي كردن هميشه حكم صادر مي كند و فتوا مي دهد . نويسنده همه حرفش را در اثرش مي زند همه هنرمندان حرفشان را در اثر شان زده اند بقيه زندگي آنها به خودشان مربوط است و همچنين همه رفتارهاشان .
در نهايت اين تصور مي شود كه ايشان اگر كمي معروف و مشهور مي بود هم اسم واقعي اش را زير نوشته هاش مي نوشت و هم اينكه اصلا هم بدش نمي آمد كه هواداران و مريدان و نوچه هايي چند داشته باشد هر چند كه همين الان هم به اندازه وسع خودش دارد . اما بالاخره او مي خواهد چي را ثابت كند رابطه مريد و مرادي و هواداري و هر چيز ديگري كه اسمش را بگذاريم از زمان مولوي و شمس تا اكنون در همه جاي دنيا وجود داشته برود يك نگاهي بكند به هواداران فلان خواننده غربي كه در فلان كنسرتش هوادارانش جانشان را از دست مي دهند . برود كمي در رفتارهاي همان هنرمندان غربي كه ازشان تمجيد كرده و رفتارهاي هوادرانشان كمي بيشتر مطالعه و تحقيق و تفحص كند …
در سطح تفكر او همين بس كه در جواب كامنت يكي تشابه رفتار و موضع گيري سياسي را با خوردن يا نخوردن مدفوع سگ انجام داده!! خوردن يا نخوردن مدفوع سگ يك امر بديهي است كه يا درست و يا نه ولي رفتارهاي سياسي و موضع گيري نسبت به آنها اصلا قابل مقايسه با مثال ايشان نيست و اين مثالي كه ايشان زده يك نوع سفسطه بچه پسندانه و بسيار سطحي است و كاملا مشخص است كه از دادن جواب منطقي و درست در مانده است.
اون يكي ديگر از هوادرانش نوشته چون سليقه اش نگرفته سال بلوا و سمفوني مردگان را بخونه پس اينها كتابهاي با ارزشي نيستن و جناب پيامبر در جوابش با منطق درست و تمام عيار خودش نگفته كه اين يك نظر و سليقه شخصي است . اين نوع كامنتها و پاسخهاي زير ان نشان دهنده يك نوع عقده هاي رواني خاص است كه بايد از نظر رفتار شناسي تجزيه و تحليل شود .
————————————-
پنگوئن جان
اين آدم همه کاری می کند که مثلاً مرا تخريب کند، و نمی داند که با خودش و شهلاش و آن يکيش روی هم برای اين کار دو نمره کوچک اند. بنابراين در اين بخش نه جواب شان را می دهم، نه وقعی می نهم. و بگذريم که تمام متنش دروغ و سفسطه و استنادهای قلابی است. تمام نوشته اش پرونده سازی و دروغ است. اگر کسی وقت داشته باشد که متن ها را توهين ها و پاسخ ها و رفتارها را تدقيق کند، مشت اين آدم باز می شود، حيف که من وقت اين کار را ندارم.
اما آدم بيمار و بی وجدانی است که به خوانندگان من و کامنت گذاران من اهانت می کند، به اين جرم که آنها کار مرا تحسين کرده اند. او به دروغ می خواهد جا بيندازد که من از نقد می رنجم، که به قلمم سوگند می خورم من همواره ستايشگر نقد بوده ام، و نمونه اش در وبلاگ «فريدون سه پسر داست» موجود است، تمام نقدهای مثبت و منفی را آنجا منتشر کرده ام. او به دروغ می خواهد جا بيندازد که من از خوانندگانم خواسته ام برای من چنين چيزهايی بنويسند، يا مرا تحسين کنند، حالی که من در يک پست نوشتم که پايين پايينم. او می خواهد با اين دروغ های رذيلانه، با شاهد و روباه و دمبش بگويد که از تعداد خوانندگان من کاسته شده، که به کوری چشم دشمنان ادبيات و هنر، امسال پنج کتاب تازه از من منتشر می شود. او با اينکه می داند در رابطه ی دوستانه ی که با خوانندگانم دارم هيچ نفعی نمی برم، هيچ اعتباری کسب نمی کنم، هيچ خواسته ای از کسی ندارم، فقط يک رابطه ی احترام آميز با آنها دارم، همين او را رنج می دهد چون می داند راست می گويم. و همين به من توان می دهد که باز هم بنويسم.
اما يکی به او نمی گويد: بابا ، تو را سنه نه! به تو چه مربوط که عباس معروفی و خوانندگان کتاب هاش رابطه ای بسيار عميق و دوستانه دارند؟ مگه زوزولی؟
فکر می کنم اگر در همين ايام نوروز به خانه ی هدايت برلين می آمد با ديدن هفده دسته گلی که دوستانم برايم آورده اند، دق می کرد. حالا شما فکر می کنيد من به خواننده ی کتابم می گويم چرا برای من گل آورده ای؟ و گل را بهش پس می دهم؟ نه عزيزم، من هم بهش چند کتاب هديه می دهم، و ازش تشکر می کنم که کتابم را خوانده. و اين رابطه را دوست دارم. يک رژيم با تمام عظمتش نتوانست رابطه ی من و امثال مرا با خوانندگان مان قطع کند، حالا اين آدم پنهان شده ی ترسويی که شهامت ندارد خودش را معرفی کند، می خواهد نسخه ی چه کسانی را بپيچد؟ و واقعاً کسی که به خوانندگان نويسنده ای توهين می کند پلشت ترين آدم روزگار است بايد بهش گفت: بوق بزن برو جلو! غير از اين است؟
او اقلاً يکبار نرفته از دور گونتر گراس را تماشا کند و بعد چيزی ازش بنويسد. گراس بدون پيپ جلو دوربين حاضر نمی شود، کم هم عکس ندارد، و کم هم در تلويزيون خودش را برای تبليغ گرهارد شرودر خرج نکرده، می دانی؟ او فقط از تلويزيون آدم ها را می بيند و درباره شان حرف می زند. و حقير است. راستی اين جمله از کيست؟ «آدم های کوچک به آدم های بزرگ فکر می کنند، و آدم های بزرگ به ايده ها.» و ما بايد بتوانيم خودمان را از بازی بين آدم بزرگها و آدمکها خلاص کنيم و داستان مان را بنويسيم. اين تنها کاری است که از ما بر می آيد، و اينکه در فضای احترام به همپذيری نويسنده و خواننده فکر کنيم.
و ديگر؟
شايد در پست بعدی يک داستان تازه منتشر کنم، داستانی که خيلی دوستش دارم.
سلام
جوابتان هرچند كوتاه و موجز بود ولي به دلم نشست چون بعد از مدت ها…
چندين وچند بار و بود و تاريخ دقيقش به خاطرم نيست.مجدد بفرستم؟
فعلا مشغول خواندن درسهاي داستان نويسيتان هستم كه در راديو زمانه هست. با شور زياد…
هميشه برايم سوال بوده كه چرا شما شخصيت آيدا را در كتابي ديگر ادامه نمي دهيد؟نمي خواهيد كسي بداند چرا خودش را سوزاند؟
———————————–
سينا جان
آدم بهتر است انرژی اش را صرف يک کار ديگر کند تا اينکه مثلاً شخصيت يک رمان را جايی ادامه دهد.
يعنی می شود يکی ديگر از سر نو ساخت. نمی شود؟
سال نو مبارك.
سلام استاد
ممنون به خاطر اعتمادتون و اجازه براي اجراي اين نمايش اميدوارم با پيگيري بتونم در تئاتر شهر براي همه اجراش کنم.
————————
موفق باشی
دوست عزيز ، جناب آقاي معروفي
سلام … سال نو مبارك …
بايد اعتراف كنم كه شعرهاتون بي نظيره …
من دو كتاب كبريت خيس و دوربين قديمي شما رو خوندم و خيلي دوستشون دارم …
موفق باشيد …
به اميد كتابهاي بعديتون …
————————-
کبريت خيس و دوربين قديمی؟
آلبوم پيانو؟
نوروز می شود
و ماهی های هفت سین
فخر می فروشند به تنهایی ، که حجم خانه را پر کرده است
صبوری اگر با „صاد“ نبود می شد جزیی از هفت سین هر ساله ام ….
سال نو مبارک
سلام
اين اولين سين من براي شما است..
نوروز با همه ي خوبي ها و خسته كنندگي هاش رسيد.
نوروز شما هم مبارك….
در ضمن شما رو دعوت مي كنم كه از وبلاگ هاويه ديدن كنيد:
كه با يه نقل قول از كتاب „سال بلوا“همراه…نمي دونم اين نقل قول دقيقا صحيح هست يا نه چون من كتاب رو نخوندم و از طريق يكي از دوستان به من پیامک داده شده!
و یه داستاتک دارم با اسم „شاعر باشی“
ممنون از توجه شما
موفق بمانید!
نوشا مرد. همين چند دقيقه ي پيش. نوشا رو تو كشتي باسي. تــــــو……
ديروز با ليست بلندي رفتم كتابفروشي.
مدت ها بود آرزوي خوندن سال بلوات رو داشتم. نمي دونم چرا شده بود طلسم!
طلسم شكست و خريدمش.
صبح شروعش كردم.
نوشا منو بلعيد. حسينا منو قورت داد!
و “ واي از آن روزي كه زني بخواهد مردي را قورت بدهد! “
نمي دانم چرا اين كار را مي كني
چرا مرا مي گذاري بين منگنه
چه قدر بايد فكر كنم به آيدا و مظلوميتش؟
چه قدر بايد دلم بسوزد با نوشا؟
چرا قصه را شكل ديگر نبافتي باسي؟
چرا نگذاشتي نوشا با حسينا ازدواج كند و
روزي يك ميليون بار بگويد عجب ….. خوردم!
چرا گذاشتي دوري حسينا از او بتي بسازد كه همه ي عمر نوشا را بسوزاند؟
او كه بچه اي بيش نبود؟
تو هم مثل من _ و خيلي هاي ديگر _ خوب مي داني كه
اگر به حسينايش مي رسيد باز خوشبخت نبود!
باسي؟
دست كم مي تونستي معصومش رو معصوم بسازي!
معصومي كه عشق رو بيافرنيد براي نوشا
و نوشا ببيند كه چه قدر بچه بوده كه فكر مي كرده آن حس ها عشق بود
چرا باسي؟
چرا تشنه لب و اثير رهاش كردي؟
چرا باسي؟ نمي فهمم
من حالم اصلا خوب نيست!
دوست عزيز جناب آقاي معروفي ؛ سلام مجدد …
يك اشتباه بزرگ …
سايت شما و وبلاگ جناب آقاي عباس صفاري را هم زمان باز كرده بودم و از آنجاييكه منتظر مهمان بودم و عجله داشتم كه زودتر بروم ؛ به اشتباه حرفهايم براي وبلاگ جناب آقاي صفاري را در سايت شما نوشتم ( و شرمسارتر و عجيبتر آنكه اسم را درست نوشتم ولي آثار را اشتباه … ) و اگر تيزبيني دوست بزرگوارم ( محمد مهدی شاقاسمی ) نبود من هنوز متوجه اشتباه خود نشده بودم .
به هر جهت عذرخواهي اين حقير را بپذيريد . صحبتي كه قصد داشتم در سايت شما بگويم اين بود : خيلي خوشحال هستم كه به سايت شما سر زدم و قصد شروع كتاب سمفوني مردگان شما را دارم . چرا كه تعريفهاي مثبتي از اين كتاب شنيده ام …
( نكته : شانس آوردم كه وقت نشد در وبلاگ آقاي صفاري نظر بدهم وگرنه احتمالاً با ايشان در مورد سموفني مردگان حرف مي زدم !!!!! )
( پيام اخلاقي : هنگام عجله داشتن ؛ نظر ندهيد !!! )
برقرار باشيد و سبز
( اميدوارم اين بي دقتي بنده را ببخشيد !! )
———————————–
سلام شهروز جان
اشکالی ندارد، سرعتی شدن خوانش و نويسش اين مسائل را هم دارد، می شود به همه چيز آرامش بخشيد. خوب است که ديالوگ ها مکتوب است و قابل اصلاح. خوب و خوش باشيد
سلام اقاي معروفي
راستي معرفت هم طلب كرديد برايمان؟يا معرفت سين ندارد ميم داردنمي شود طلبش كرد؟چند بار ازتان خواستم سري به وبلاگم بزنيد و نظرتان را دربازه ي داستانهايم بگوييد.چه كنيم سرتان شلوغ بود و لابد ما ايراني هستيم عادت به اين كارها نداريم ديگر.فرقي نمي كند برلين باشيم يا گراخك
——————————
معرفت که سين و شين نمی خواهد، خودش همه چيز دارد.
سر می زنم
استاد چقدر خوب كه يك ورسيون از رمانتان هم در آلمان چاپ مي شود.ولي ما كه نمي توانيم صبر كنيم.همين نسخه كه هنرمندان عزيز وزارت ارشاد تصحيحش كرده اند را مي خوانیم.بعدآ اگر شد شما لطف كنيد آن قسمتهاي اضافه اش را روي وبلاگتان بگذاريد تا ما ببينيم داستان واقعآ از چه قرار بوده است.ولي از حق نبايد گذشت كه كارشان خوب است.همين ديروز شبكه ي يك فيلم مليونر زاغه نشين را پخش كرد.با بازنويسي و تدوين دوباره.اضافي هاش را هم زده بودند.الحق كه خوب بود.من شنيدم كه خود دني بويل طي نامه اي از وزير ارشاد تشكر كرده و گفته: چرا به فكر خودم نرسيد
————————
خوب بود. و راستی که با طنز می شود روزگار را وصف کرد
سلام
سال نو مبارک سالی سرشار از سلامت و سعادت و صفا و صمیمیت و موفقیت داشته باشید
استاد معروفی ارجمند سلام
سال نومبارک امروزکه به وبلاگ شما دسترسی پیدا کردم خیلی خوشحال شدم مادرم همیشه خاطرات سفرش به المان و امدنش به دفتر کارشما رو به عنوان یه خاطره خوب از یه روز به یادماندنی برای من تعریف میکنه. میدونم که نازخند صبحی رو میشناسید.پیروز و موفق باشید .هرگز حسی رو که ازخوندن کتاب سمفونی مردگان به من دست داد رو فراموش نمی کنم.
————————-
سلام ليلا جان
به مامان خيلی سلام برسان، بله، ايشون به من لطف دارن و هميشه با گل و شيرينی و کتاب و مهربونی منو شرمنده می کنن.
و ممنون
باسی من
تو هزاران چشم داری
اینجا
تو به اندازه ی همه ی خواننده هات چشم داری…..کنار سفره ی هست سین..“سمفونی مردگان“ ……سبزه…….سکه……سیر…….
اینها هستند چسپیده به اینهمه سفره با اینهمه شکم…کورنددددددددددددد..کور
به خدا دوستت دارم…….خیلی……..بنویس…بنویس. تو لیاقت اینو داری که تا همه ی ابدیت این سرزمین سر سفره ی هفت سین باشی…….مگه این موج سوارن مست تا کی موج سواری میکنند بر گرده مان؟ میروند
تنها ما هستیم
باسی و سمفونی مردگان و من…..باسی و تماما مخصوص و او…تا ابد…
باسی .نمیدونم چرا وقتی دارم برات کامنت میذارم داد میزنم…داد میزنم.
————————-
سلام احمد جان
خوشحالم که داری می نويسی و اميدوارم يه رمان بومی قوی بذاری روی ميز
منتظرم
استاد عزیزم سلام .
امیدوارم سال خوبی را شروع کرده باشید و روزهای بهتری همراه با سلامتی و آرامش و آسایش و دل خوش پیش رو داشته باشید .
روزهای پایانی اسفند و چند روز اول فروردین را آذربایجان بودم . تبریز و مرند و جلفا و خوی . امیدوارم این افتخار را داشته باشم که روزی میزبان شما در آذربایجان باشم . در این چند روز فرصت خوبی داشتم برای خواندن کتابهایی که شما معرفی کرده بودید اما متاسفانه هنوز طوق طلا را پیدا نکرده ام . گویا چاپش تمام شده است .
————————–
سلام محمد عزيزم
در ايران باشم، آن خطه را با هم پا خواهيم زد.
و ممنون از دعوت شما
کتاب طوق طلا که واقعاً حکم طلا دارد، در بازار سياه ممکن است پيدا شود. ترجمه احمد ميرعلايی است با بهترين داستان های کوتاه. در سال 55 چاپ شده.
سلام عزيز استادم…
هر روز سر ميزنم و منتظرم كه ببينم جديدا چه نوشته اي…
و هر روز منتظرم كه به وبلاگ من هم سر بزني…
ظاهرا آقاي معروفي سرتان شلوغ است و …
اين هم غنيمتي ست كه سر ميزنم و ميخونم نوشته هاي شما رو…
سلام استاد
ممنون از پاسختان.در حد يك پيشنهاد بود و لي جواب شما هم قانع كننده بود.
با قلم شما همه چيز امكان پذير است.
منم به نوبه ی خودم سال نو رو بهتون تبریک میگم.
یه داستان کوتاه یه صفحه ای دارم که می خواستم اگه زحمتی نیست لطف کنید و بخونیدش و نظرتون رو بگید. داستان های دیگری هم دارم ولی این یکی مهمتر از باقیشون بود. ایمیلتونم رو ندارم.
——————-
می خونم
سلام استاد
جایی در جواب نظر دهنده ای گفته بودید: „آدم بهتر است انرژی اش را صرف يک کار ديگر کند تا اينکه مثلاً شخصيت يک رمان را جايی ادامه دهد.
يعنی می شود يکی ديگر از سر نو ساخت. نمی شود؟“.
پس چرا وقتی آثار سلینجر را سریال وار می خوانیم، در رمان ها و داستان هایش می بینیم که مثلاً اینها بارها تکرار شده اند: „خیابان مدیسون، هولدن، سلی، روند کند و…“ در بعضی کارهایش هم مثلاً داستان „شورش خاموش مدیسون“ و رمان „ناتور دشت“ هولدن کالفیلد همان هولدن کالفیلد است و سلی هیز همان سلی هیز – البته بماند که این دو قیاس کاملاً استثنا بود-، یا مثلاً شخصیت ها با نام های مختلف تکرار می شوند؟ مثلاً چرا در داستان های همینگوی مثلاً دو شخصیت „نیک“ و „بیل“ اکثراً هستند. و چرا خواننده آن چنان تفاوتی بین نیک و بیل داستان قبلی و بعدی با هم نمی بیند(حداقل چرا اسم ها یکی هستند)؟ و چرا مثلاً نویسنده های قوی حتی، در تکنیکی گیر می کنند؟(مثل همینگوی، مارکز، بکوفسکی، سلینجر و…) و چرا نویسندگان روی موضوعی گیر می کنند؟(مثلاً فاکنر(برای کمک به انسان و تقویت و روحیه دادن به انسان برای صفات برتری که دارد)، گلستان(برای روشن کردن مردم خودش از مملکت و دنیای پیرامونشان)).
مگر „ژید“ نمی گوید که پا بند گیر کردن توی سبک و موضوع و… نباشید؟
چرا نویسندگان برتر دنیا یک نقطه ای انتخاب می کنند و به سمتش می روند؟ کسانی هم هستند که این طور نبودند، مثل گلشیری خودمان، مثل براتیگان، مثل شما و… .
چرا مثلاً همینگوی کنار رئال نویسی، رئالیسم جادویی کار نکرد و چرا جای این همه سمبولیسم آشکار(که خودش با اکراه قبولش دارد)، کارهای غیر سمبولیک نکرد؟ چرا سارتر کنار اگزیستانسیالیست، کوبیسم کار نکرد؟
„اینها به هم البته ربطی ندارند“، اما این نکته را کسی می گوید که خودش در چیزی گیر کرده باشد.
موفق باشید
——————————
کيهان جان
ديشب در بين يک فيلم که می ديدم، تکه ای از تبليغات سريال مرد 2000 چهره پخش می شد که مهران مديری از کمک خلبان می پرسيد: اين چيه؟ و بعد اين چيه؟ و بعد اينا همش چيه؟
راستش اين پرسش های تو چند روزی بايد برات حرف بزنم که به دو تای اولش جواب داده باشم،
البته اين رو هم بگم که در بسياری از کارهای من شخصيت باسی تکرار ميشه، و اين در آثار بسياری از نويسندگان هست که يک جا دوربين خودشون رو روشن می ذارن. باسی منم. و شايد باز هم توی کار ديگه ای هم سر و کله ش پيدا بشه، ولی من ديگه حاضر نيستم آيدا و آيدين و حسينا و دلی بای و اين شخصيت های اصلی رو دوباره بيارم روی صحنه
سلام جناب آقای معروفی
سال نو مبارک.
امیدوارم سال جدید برایتان سرشار از تجارب نو و شیرین باشد.
سلام استاد!
سال نوي شما هم مبارك!
راستش آنقدر زيبا بود اين تبريك شما كه همه تبريكات و واژگان نغزي كه در ذهن داشتيم تا تقديم كنيم پيش آن رنگ باخت.رنگ باخت و محو شد.
باز هم فقط سال نو مبارك!
صد…يني 100 سال به اين سالا
شد كوچه به كوچه جستجو عاشق او
شد با غم و گريه روبه رو عاشق او
پايان حكايتم شنيدن دارد
من عاشق او بودم و او عاشق او
تشكر….
——————
آره، واقعاً تشکر
يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور
كلبه ي احزان شود روزي گلستان غم مخور
اي دل غمديده حالت به شود دل بد مكن
وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور
دور گردان گر دوروزي بر مراد ما نرفت
دايما يكسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نوميد چون واقف نيي از سر غيب
باشد اندر پرده بازيهاي بسيار غم مخور
در بيابان گر بشوق كعبه خواهي زد قدم
سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد
هيچ راهي نيست كانرا نيست پايان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب
جمله مي داند خداي حال گردان غم مخور
حافظ در كنج فقر و خلوت شبهاي تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
1
_:سرباز خودش و کشته گروهبان.
„خفه شو ،…به درک…يالا، پوکه ي گم شده رو پيدا کن،“
2
خودش و به کوچه ي علي چپ ميزنه،داره زير چشمي من و ميپاد.
ميخواد بگه تو رو نگا نميکنم ،هي اون طرف و نيگا ميکنه…
چه لباس قشنگي پوشيده؛صورتي
حتما فهميده من صورتي رو دوس دارم
…
دستش و رو لباش گذاشت و بوسه اي حواله ي …،
خدايا…
بلند شدم و جلو تر رفتم.
پسر همسايه کفتر هاش و پر ميداد
اون که رنگ صورتي دوس نداره!
آقاي معروفي اين از كاراي اوليه ي منه…
چطوره؟
———————–
داستان نيست
من درآینه انعکاس تصویر دختر باکره ای را دیدم که زنی فاحشه بود.
تماماً مخصوص
انگار زندگی من بود .
خیلی درد کشیدم .امیدوارم کامل بتوانم بخوانم.
مرسي استادم…
كاش يه كم دليل هم مگفتيد…
خب من بيشتر شاعرم تا نويسنده ي داستان و ميني مال…
بازم تشكر از تو كه خوندي…
میخواستم به ایمیلتون بفرستم که خب چون نداشتم همیجا میذارم.
ممنونم.
عزم و بزم
وقتی بدنیا آمدم اشک در چشمانم جاری گشت. این چیزیست که آن ها می گویند. از لبخند ِ گاه و بیگاهم نیز می گویند. از ورجه ورجه ها و پا در هوا کوبیدن ها نیز.
سالی گذشت. دیگر دست توان لمس داشت تا هستی را کشف کند. تا وزنی را بلند کند یا که مرا به طوافش وا دارد.
با هر طلوعی وغروبی توانی و ضعفی را تجربه می کردم تا کوله بارم را افزون تر از پیش گرداند.
دریایی از نیکی ها و بدیها، حذرها و نویدها، پلشتی ها و زیبایی ها، مردن ها و زنده شدن ها… همه و همه گویی یک خانه را مأمن بودند و مأوا گزیدند. خانه ی وجود من.
گاهی می خواستم سدی بر این رود زنم با دریچه ای تنگ که رخصت ورود به هیچ غریبه ای ندهد.
گاهی می خواستم خانه را گرد گیرم. از هر چه خاطر مهمان مکدر سازد. یا که جامه ای پوشم و در ِ خانه ای کوبم که صاحبخانه اش با لبخندی بی غش در آغوشم گیرد.
گاهی نیز می خواستم چون شبحی به پیشوازی ِ شفقی بروم، تا فقط چشم به او دوزم، به اینکه چگونه مرا می بیند. اینکه آیا درخورش هستم، یا که درخورم است؟
اما گاهی که تنها در خانه می نشستم، زبان ِ گزافه به سکوتی ملبوس و توان رفتن به نقطه ای مسکون می شد، و پرده ی اول یک بزم بالا می رفت.
پیر مردی آرام و پاورچین، خمیده و خاموش، انگشتان ِ تکیده اش را چون چنگال عقابی می شکند و به سوی مردی در آنسوی سن روانه می گردد. چنگالش گلوی مرد را آماج تسخیر می کند ولی از فرط خمودی آن مرد فرتوت، وصال مقدور نیست. پیرمرد روی می گرداند تا رجعت کند. به ناگاه دستان مرد را زیر دو کتفش می بیند، پس در کار خود مصمم گشته و بر اجرای رسالتش پای می کوبد. و آنگاه… پرده فرو می افتد.
پرده ی دوم که داشت بالا می رفت، در نیمه ی راه، زیر رشته های سرخ لبه ی پرده، دست هایی را دیدم که بی رمق کتف هایی را رها می کنند. و آنگاه که دیگر پرده نبود، پیر مرد را می دیدم که از تک و تا افتاده بود و نیز قطره ی اشکی که از چشمان مرد فرود آمد و پرده که او نیز فرو افتاد.
با خود گفتم: آخر این چه بزمیست که در آن سراغی از لبخند نیست؟ سری چرخاندم تا ببینم تماشاگری هست که از این بزم مملو از رنج دست نشسته باشد. جنبنده ای نبود جز پرده ای که داشت بالا می رفت.
او بود که چون پر کاهی در موج ساری، در نهایت آرامش و تاریکی، مشغول بود به رقص و پایکوبی. موجی بود که بر کرانه ی رود شلپی می کرد و عقب می رفت. برگی بود که در باد نیم خیز می گشت. بخیالی می رفت تا دور، می زد بر در آسمانی کور، فرو می غلطید در خویش، تا شاید می توانست سایه اش را محو کند، تا شاید می توانست بمکد هر آنچه از خویش داشت. هر آنچه زمزمه اش می کردند. می خواست کش بیاید، آنقدر که شکافی در او افتد، و در یک آن عدم را لمس کند و دیگر نباشد. حتی هیچ.
اما نتوانست، پس افتاد ، به گوشه ی دیواری تکیه داد. مچاله گشت و سرش را در میان زانوهایش لانه داد. چون جنینی را می مانست که مادرش در پی سقطش باشد. با چاقویی در دست، و انعکاس نوری که بچشمم می خورد. چیزی نمی دیدم جز سایه ای از او، در کنجی نشسته بود با کتابی در دست، و هجوم ازدحامی که در ِ عشق او را می کوبیدند.
خلاصه شده بودم در یک نگاه که در برابرش تنها او بود. تنها بود. با چشمانی نیمه باز که خیره بودند به سنگ قبر قطره ی اشکش و انگشتانی که چون رقاصه هایی بودند لاابالی بر زمین سرد کیبوردی.
———————————–
داستان يعنی کشف جزيی ترين لايه های زندگی و روح، اين کليات راه به داستان نمی برد کامياب عزيزم، حتا اگر پيامی بسيار بزرگ در آن نهفته باشد.
می خواستم نظرتون رو راجع به داستان „عزم و بزم“ بدونم.
ایمیلم رو که گذاشتم.
هرطور خوتون صلاح میدونید، یا به ایمیل یا همینجا،
شرمندم که زحمتتون دادم.
هیسه دوست دارم از زبان کسی که دوستش می دارم حرف های خوب بشنوم نه همان حرف هایی که همه جا و از هر زبانی می شود شنید.برای دوست داشتن معروفی دلیل زیاد داشتم و پاسخ نامه ی رویایی چیز دیگری بود.حالا دیگر افتخار می کنم که دوست دارم معروفی را.اگر بدانید اساتید ادبیات… صفتش را نمی گویم.چه چیزها که از شما در کلاسها نمی گویند!!ولی چه کسی می تواند نویسنده ی سمفونی را انکار کند؟؟مهم نیست .
همیشه دوست دارم از زبان کسی که دوستش می دارم حرف های خوب بشنوم نه همان حرف هایی که همه جا و از هر زبانی می شود شنید.برای دوست داشتن معروفی دلیل زیاد داشتم و پاسخ نامه ی رویایی چیز دیگری بود.حالا دیگر افتخار می کنم که دوست دارم معروفی را.اگر بدانید اساتید ادبیات… صفتش را نمی گویم.چه چیزها که از شما در کلاسها نمی گویند!!ولی چه کسی می تواند نویسنده ی سمفونی را انکار کند؟؟مهم نیست .
سلام استاد
عذر می خواهم، اما این ها بین صدها سؤالم فقط تکه ای بود. اما از این همه سؤالی که می گویید توضیحش زیاد خواهد بود، چیزی دستم را گرفت. آن هم کاشتن دوربین بود. خیلی رویش فکر کردم. جالب بود که من این پلکیدن نویسنده توی متن را توی فیلم و ادبیات دراماتیزه پیدا کرده بودم اما دریغ از آن بودم که فکر کنم توی ادبیات داستانی هم این طور باشد. ولی فکر کنم این دوربین های نهان توی داستان و نمایشنامه و فیلم، اقتباسی نو باشد از دوربین های لخت و آشکار شعر و قلم کهن شعرا، درست نیست؟
راستی استاد، از این که وقتتان را می گیرم عذر می خواهم. من گشتم توی اینترنت(شاید درست نگشتم)، اما ندیدم مسابقه ی داستان نویسی تنها غیر از همان یک دوره قلم زرین زمانه برگزار کنید. آیا باز برگزار می شود؟ یا اگر نمی شود، ×برنامه ی داستان نویسی برای نویسنده ها امسال ندارید×؟
من خیلی دوست دارم شرکت کنم، فقط برای اینکه ببینم سطحم بین این همه نویسنده تا کجاست؟ اگر شما جواب این سؤال را بدهید من هم بیخیال آن ×سؤالم× می شوم.
خوش باشید استاد
———————————-
کيهان جان
مسابقه ی قلم زرين زمانه به علت مسائل مالی و نداشتن بودجه تعطيل شد
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام
سال خرم/فال نیکو/مال وافر/حال خوش
اصل ثابت/نسل باقی/تخت عالی/بخت رام
…
با آرزوی رسیدن به آرزوهای شخصیتون
استاد عزیز
سال خوبی براتون آرزومندم
با امید رسیدن به آرزوهای شخصیتون
امروز بهار نارج چیدم و با عطرش تازه احساس کردم بهار دیگری آمده است. جایتان خالی آقای نویسنده بهار شمال بدون بهار نارنج اصلاً معنی ندارد
چیزی بنویسید. این روزها هر چه می شنوم دلگیرترم می کند
راستش گاهی در کامنت هایتان سرک میکشم و فضولی می کنم، از رابطه کیهانا و شما یاد فرزانه و هدایتی می افتم که امروز زندگی می کنند. شاید اگر مرز ها نبودند…
آمده بودم با اين اميد كه شايد در جواب آن همه چرايم
يك كلمه حرفي زده باشي كه
آتشي را كه چندين روز است در دلم افتاده آرام تر كند!
اما دريغ از آن يك كلمه
– حتي –
——————-
از کجا می دونی که من حالم بهتر از تو باشه؟
و چرا فکر می کنی که می تونم راجع به سال بلوا و نوشا حرفی بزنم؟
عباس عزيزتر از جان .
نوروز باستاني را شادباش گفته بهترين ها را برايتان آرزومندم . اميدوارم هرچه زودتر عيدي امسال را كه يك رمان خواندني ديگر است دريافت كنيم .
با عرض سلام
اقای معروفی من یک رمانی نوشتم اهنگین مثل بوف کور
از لحاظ ادبی خیلی معرکه است ولی احساس میکنم روح و انسجام نداره
بنظر شما داستان رو روح و انسجام بدم و از حالت ادبی بودن و زیبایی خارج کنم(برای فهم و لذت خواننده عام) یا ادبی بودن و روشنفکری اش را حفظ کنم که در این صورت خواننده عام شاید همه موضوع رادرک نکند و لذت کامل را نبرد
با تشکر (عیدتان مبارک)
——————————-
سعيد جان
ببين کدامش داستان تر است
آقای معروفی :
دیگه نمیای…دقت کردی پست هایت چقدر دیربه دیر آپ میشه؟
امیدوارم درگیر رمان جدیدتون باشین…نه اینکه بی دردسر و راحت رها کرده باشین
من تمام دلخوشیم یک مشت وبلاگ است…زودتر بیا
خوب برای کسی که اولین بار در بلاگ آقای معروفی نظر میگذاره نوشتن کار آسونی نیست!!
مخصوصا اینکه همه اینهایی که اینجا هستند تمام نوشته ها و کارهای ایشون رو از سر تا ته خوانده اند و لذت برده اند
و من
استاد
جز سمفونی مردگان هیچ مطلبی از شما نخوانده ام
نویسنده و شاعر هم نیستم
اصولا هیچ چیز خاصی نیستم!!
تبریکتان را دیدم خواستم جسارت بکنم و بگم که گاهی وقتها بهتره بعضی چیزها رو از دور تجربه کرد. گاهی وقتها بهتره با نوستالژی زندگی کرد تا حقیقت. چون حقیقت برعکس ظاهر زیبا و فریب دهنده اش ممکنه خیلی تلخ و زشت باشه…
نورورز وطنی رو میگم استاد!!!
و اینکه…. تک نوتهای زیبای وبلاگتون من را به یاد مینیمالیسم فریبنده آروو پارت می اندازه در آلبوم آلینا!! اگر اشتباه نکنم البته!! مسحور کننده است.
پاینده و شاد باشید همیشه
آقای معروفی عزیزم
سیزدهمین روز از بهار هم از راه رسید !
در کرانه ی ماین که خورشید جان های خسته مان را گرمی می بخشد
و آبی آسمان نوید روشنی میدهد
نمیدانم می شود مثل شما خوشبختی و سبزه را با نگاه گره زد؟
من اما نیت کرده ام این بهار امید را به زندگی گره بزنم
به شمایل بلند آفتاب بنگرم و
در خنده های آب نشانی از عشق بجویم.
سيزده نحسيش را هديه دادست به ما…
…ميگردم
اما بين خودمان باشد
سالي كه با تو آغاز ميشود…
ديگر بدي ندارد…
سلام
سال نو مبارك. به اميد روزي كه تمام دوستان دور از وطن، دور هم در ايران جمع شوند.
هر دو
من مسلمان
به امید دیدنت
در کلیسا شمع روشن میکنم.
همین را میخواستی؟
لازم نيست
مرا دوست داشته باشی
من تو را
به اندازهی هر دومان
دوست دارم
سلام آقاي معروفي عزيزم
اين شعر را از بقيه بيشتر دوست دارم
انگار کلمات خون می شوند و جاری در رگهایم
سعی می کنم محبوبم را به جای هر دوتامان دوست بدارم
آسان نیست گاهی از پا درمی آوردم
اما دوباره این شعر را می خوانم و نیرو میگیرم
و به جای من و او عاشقی می کنم…
اما نمی دانم که تا کی توانش را خواهم داشت…
و می خواهم بدانم که شما چطور تاب آورده اید؟
می دانم که فقط عباس معروفی می تواند به من بگوید
چگونه می توان عاشقی کرد و سبز ماند.
عاشق بود و پویا عاشق بود و سربلند.
راز ت را به من بگو تو علمدار عشقی !
لیلا
—————————
عزيزم ليلا
همين که دلت پر از شکوفه است و بهار و عشق، ايمان داشته باش که از پا در نمی آيی.
سال خوبی برات آرزو می کنم.
آقای معروفی
نوروز شما خجسته باد.
در مورد نامه ی مربوط به قتل میرصیافی خواستم نکته ای را متذکر شوم.
من هم به عنوان وبلاگ نویس ، نامه را امضا کردم و نامه را وبلاگم هم قرار دادم. آن را درج نکردند. شک کردم به اصالت امضاهای پای آن و گفتم شاید بخاطر نام مستعار باشد . امروز مصاحبه شما را در رادیو فردا دیدم. دیدم با نام مستعار وبلاگی هم میشود. در نهایت سر درنیاوردم چرا به لیست اضافه نشده ام؟با مهر
http://majnown.wordpress.com/2009/04/01/امیدرضا-میرصیافی/
———————————-
مجنون عزيز
شرط امضا کردن آن بيانيه يکی اسم واقعی است و ديگر داشتن وبلاگ
اين را همين امروز به من از ايران خبر دادند.
به هر حال ممنون
سلام استاد
نوشتهاي برايتان فرستاده بود از طريق ايميل ميخواستم بدانم براي ديدن نظرتان دربارهي آن بايد به کدام قسمت از سايت مراجعه کنم!؟ سپاس
———————————
آقای موسوی سلام
به کدام آدرس فرستاده ايد؟
سلام براستاد عزیز با تبریک سال نو، از این همه ارزوی خوب و والا که بر همگان خواستارید خرسند شدم و ارزو می کنم روزی در کنار همه دوست داران و نزدیکانتان نوروز را جشن بگیرید و ارزو می کنم من نیز جزو انان باشم، امید که همیشه سرافراز و شادمان باشید.
من نیز برایتان „سلام و سلامتی و سعادت و سامان و سببسازی و سخاوت و سبکبالی و سرفرازی و سواد و سياحت و سرشاری و سربلندی و سيادت و سبکباری و سخندانی و سبکروحی و سدشکنی و سدرهنشينی و سالاری و سخاورزی و سپيدبختی و سيهچشمی و سحرخيزی و سختکوشی و سعهی صدر و سالمندی و سرآزادی“ را ارزو میکنم.
سلام اقای معروفی
چندروزه که بیوقفه مطالب سایت شما رو میخونم سیرنمیشم از شیوایی کلمات انگاردارم خودمو دوباره میشناسم چندسالی میشد که به سبب مشکلات طاقت فرسای زندگی نه نوشته بودم نه خونده بودم اما حالا انگار هزارتا پروانه بابالهای سفید وفقط سفید دارن توچهاردیواری ذهن من بال بال میزنن که یالا!یالا مارو ازادکن بریم دنبال کارو زندگیمون !حس خیلی خوبی دارم انگار ایستادم وسط پهنه یه دشت پرازگل های وحشی.حس ادمی رو دارم که بعد از یه مریضییه خیلی سخت خوب شده باشه .ذوق نوشتن دوباره درمن زنده شده سالهای گذشته با تشویق های مادرم زیاد مینوشتم .دیروز یه داستان کوتاه راجع به مادریکه پسربچه اش رو سرراه گذاشت نوشتم آیا میتونم اونو برای شما ارسال کنم که نظرتونو راجع بهش بدونم از چه طریق میتونم بفرستم ؟ممنون میشم راهنماییم کنید.
سلام آقاي معروفي عزيزم، سال نو مبارك، خيلي هم دلم برايتان تنگ شده، اما با اجازه، كمي با سارا حرف دارم. بعد از عمري آمدم كمي توي درد دل مردم فضولي كنم ( كه با اجازه خيلي عاشق فضولي كردن در زواياي خصوصيام)، اما نوشتهي سارا حالم را گرفت.
ميداني سارا خانم؟ من هروقت كسي به افكارم چپچپ نگاه ميكند، يا از نگاهم ميترسد، پشتم را بهش ميكنم و ميگويم گور پدرت! چون غير از مواقعي كه ديگر خيلي خيلي تنهام، لزومي نميبينم عشق گدايي كنم، و آن را هم اجازه نميدهم خيلي طول بكشد. حالِ هركس را هم كه دلش ميخواهد دروغ بشنود، با يك حقيقت آبدار ميگيرم، چون از آدمِ ترحمطلب بدم ميآيد. هر وقت هم كسي سنم را ميپرسد، به جاي بيست و پنج سال ميگويم هفتاد سال، چون زماني كه ديگران از دوستپسرهايشان!!! راجعبه رنگ مويشان نظر ميخواستند، من زندگي كردهام!
رنگ مويت را خودت انتخاب كن، باور كن با آن از هميشه خوشگلتري!
خودت را زندگي كن.
حالا شايد سارا اين را نخواند، اما من گفتم.
آقای معروفی سلام و عزض ادب
گفتم ننویسم که در هیاهوی این همه کلمه گم می شوم اما نوشتم چون برای بودن باید اول خودم باور کنم حضور وکلامم را
پس می نویسم مدتهاست با شما با کلام شما بوده ام و گذرم به درون خودم وب شما بوده و می نویسم سال نو مبارک تا حداقل به کلام بگوییم تا شاید به گاهی مبارک شود و دل ما تازه .
————————–
عيد شما هم مبارک
از سر بیدردی نیست با سن نه زیادی که زیسته ام همیشه جسارت تجربه درد را داشته ام.
اما امروز میبینم دست خدا همه جا من را و تو را و همه را رقم می زند و من تنها می توانستم مسائل را در سطح ببینم .
دوست ندارم غم خور دردهایی باشید که از کوتهی دیگران ساخته شده کمی هم شادی بسازید برای خود واین همه ای که چشم به شما دارند.
من لایه های سختی را آنقدر تجربه کرده ام که بفهمم چرا آیدا خودش را به آتش کشید.
مراقب فکرهای طلایی ذهنتان باشید.
—————————–
حق با شماست
و سعی می کنم به اين بيشتر دقت کنم، و ممنون
آقای معروفی عزیز
انعکاس زیبایی دارد این نگاهتان
سبز باشید و سرفراز
دل خوش سیری چند؟
درود بر کاتب سطرهای روزهای دور نوجوانی که با هر کتابش نفس کشیدم از حال ما جویا باشید روزگار در ایران زمین همه ملال است و ملال روزهایی که از پی هم می گذرند و مردمی که راه می روند و نمی دانند که مدتهاست مرده اند کلمات است که در این هوای مسموم تنها هوای وزان است هنوز با سمفونی مردگان می اندیشم و به این سالهای بلوا می گریم و در انتهای این ذهن پیچ پیچ آخرین نسل برتر خود می نماید….
سالیان پایدار و همیشه ماندگار