…
من عاشق انسانم. عاشقی که شکستخورده نيست، و هنوز اميدوار است.
قدرتم را میشناسم، و فقط بر اساس آن پرهام را باز میکنم. ضعفهام را میدانم، و سعی میکنم بر آنها چيره شوم.
حس ياد گرفتن کودکانهترين بخش وجودی من است. اما با همهی چيزهای گفته شده و پنهان مانده؛
من چيزی نيستم جز جستجوی خودم.
سال 2009 آغاز شده، برای همهی شما آرزوی سلامتی و خوشبختی میکنم، آرزوی شادی و آزادی. آرزوی پايان جنگ.
با اينهمه اميد، تلخم. ويرانم. مبهوتم. دلمردهام. از اين خبر میروم به آن گزارش. رژيم اسراييل با هر بمب يک درخت نفرت میکارد. نظاميان حماس هم مردم بی پناه را به مثابه سنگر گرفتهاند. دنيای بدی ساختهاند، با فروش و مصرف اسلحه روی اعصاب و احساس مردم دنيا راه میروند. بعد که وقتش شد مینشينند سر ميز مذاکره.
کاش آه يک کودکی کارساز شود، که میشود. اين آخرين اميد من است.
قدرتم را میشناسم، و فقط بر اساس آن پرهام را باز میکنم. ضعفهام را میدانم، و سعی میکنم بر آنها چيره شوم.
حس ياد گرفتن کودکانهترين بخش وجودی من است. اما با همهی چيزهای گفته شده و پنهان مانده؛
من چيزی نيستم جز جستجوی خودم.
سال 2009 آغاز شده، برای همهی شما آرزوی سلامتی و خوشبختی میکنم، آرزوی شادی و آزادی. آرزوی پايان جنگ.
با اينهمه اميد، تلخم. ويرانم. مبهوتم. دلمردهام. از اين خبر میروم به آن گزارش. رژيم اسراييل با هر بمب يک درخت نفرت میکارد. نظاميان حماس هم مردم بی پناه را به مثابه سنگر گرفتهاند. دنيای بدی ساختهاند، با فروش و مصرف اسلحه روی اعصاب و احساس مردم دنيا راه میروند. بعد که وقتش شد مینشينند سر ميز مذاکره.
کاش آه يک کودکی کارساز شود، که میشود. اين آخرين اميد من است.
اسامه حمدان، نماینده حماس در لبنان در کنار عباس زکی، نماینده جنبش فتح در لبنان در تجمع اعتراضآمیز در برابر ساختمان سازمان ملل در بیروت. (نقل از زن فردا)
من حالا دارم به اين عکس از سران حماس نگاه میکنم که پوستر صدام حسين را علمکش کردهاند و زير آن ايستادهاند تا حق شان را از سازمان ملل يا حقوق بشر بستانند. من از کی بايد دفاع کنم؟ از عاشقان جنگطلب صدام؟ و برای کی گريه کنم؟ برای بچههايی که به مثابه کيسه شن مورد استفادهی اين جنگطلبان قرار میگيرند؟ از زنان ستمديدهی غزه که هر دو سوی ماجرا داغدارشان کرده، هم کيسههای شن، و هم شليککنندگان پوشک؟
من از کی بايد دفاع کنم؟ از رهروان صدام حسين؟ من مبهوتم. مبهوت. مبهوت…
من حالا دارم به اين عکس از سران حماس نگاه میکنم که پوستر صدام حسين را علمکش کردهاند و زير آن ايستادهاند تا حق شان را از سازمان ملل يا حقوق بشر بستانند. من از کی بايد دفاع کنم؟ از عاشقان جنگطلب صدام؟ و برای کی گريه کنم؟ برای بچههايی که به مثابه کيسه شن مورد استفادهی اين جنگطلبان قرار میگيرند؟ از زنان ستمديدهی غزه که هر دو سوی ماجرا داغدارشان کرده، هم کيسههای شن، و هم شليککنندگان پوشک؟
من از کی بايد دفاع کنم؟ از رهروان صدام حسين؟ من مبهوتم. مبهوت. مبهوت…


186 Kommentare
آقاي معروفي سال نو بر شما هم مبارك
اینها که نوشتید من رو یاد خاطره ای انداخت. نزدیک دانشگاهم (که جای خوب شهر است) رفتم قهوه بخورم که هم صحبت مرد میانسالِ بی خانمانی شدم. از من پرسید چه میخوانم. گفتم فلسفه، فلسفه ی سیاسی. با نگاه پر از سوال و بچه گانه ای ازم پرسید: در دانشگاه به شما چی یاد میدن؟ یعنی می خوام بدونم به شما میگن که همه چیز در این مملکت درسته؟ درسته که قشری از مردم اینقدر بدبخت باشند؟
اون لحظه دقیقا حس کردم درون چاه سیاهی سقوط کردم. اون مرد قصد و منظورش ناراحت کردن من نبود، واقعا سوال داشت و از منی که دانشجوی مملکتش بودم میپرسید. که بداند نسل ما چه طور فکر میکنیم. و من گفتم: نه. به ما هم میگن که درست نیست. قرار است به ما یاد بدهند که کجایش خراب است. استاد های من هم همه اعتقاد دارند که بعضی جاها ناجوانمردانه خراب است.
پرسید میخواهم چه کار بکنم. گفتم می خواهم درس بدهم و کتاب بنویسم.
پرسید: می خواهی کتاب بنویسی؟ فلسفی ای بیاوری که دنیا را عوض کند؟
نتوانستم جوابی بدهم. ولی از آن روز احساس میکنم آن مرد با حرف ها و نگاهش بار بزرگی بر دوش من گذاشت که تا می توانم باید تلاش کنم که دنیا را برایش عوض کنم.
—- توی گلوم مونده بود. باید به کسی میگفتم.
سال نو شما هم مبارک آقای معروفی.
——————————————–
همينه شهرزاد عزيز
گاهی يک کوله بار مياد روی دوش آدم که سنگينيش تا ابد می مونه.
اميد که بارهای شادمانه هم به دوش بکشی.
گوسفندي برد اين گرگ مزور هر روز
گوسفندان دگر خيره در او مي نگرند
…
سال نو مبارك عزيز تو بسهم خود غم و درد كشيده ائي به سهم شاديت هم
فرصتي قائل شويد
سال نو مبارك.
من دارم به این نتیجه میرسم که انسانیتی در کار نیست.
آقای معروفی یک ایمیل برای شما میفرستم.
سال نو را به شما تبریک عرض می کنم, بسیار دلنشین بود…
چه خوب است که قدرت و اندازه های خود را می شناسید. هر چه این دنیای ما می کشد از عدم تعادل انسان هاست. سال نوی شما هم مبارک.
و آرزوي آزادي ايران…
آقای معروفی، سلام.
من از ایران برای شما می نویسم، برای شما که آیدین اورخانی را به من معرفی کردید. اورهان، آیدا، یوسف و پدر.
از ایران، از ایرانی که کم ندارد آیدین هایی که پدر آشیانه آنها را به آتش کشیده است. کم ندارد اورهان هایی که برای کشتن برادر قیام کرده اند. کم ندارد
آیدا هایی که خود را آتش زده اند. کم ندارد یو سف ها …
امیدوارم سرانجام اورهان ها همان شورابی باشد و آیدین ها با اینکه سوجی اما پیروز.
دلم گرفته است و پناهی ندارم جز :
روزی ما دوباره کبوتر های مان
را پیدا خواهیم کرد و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت .
روزی که کمترین سرود
بوسه است .
و هر انسان برای هر انسان
برادری است.
روزی که دیگر در خانه هایشان
را نمی بندند .
قفل افسانه ای است و قلب
برای زندگی بس
…
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی اگر روزی
که دیگر
نباشم …
سال نو مبارک
——————————
ممنونم احسان عزيزم
سال نوی میلادی مبارک .سال خوبی داشته باشید آقای معروفی عزیز. جهانی را تصور کن، پر از لبخند و آزادی…
Happy new year mate
سال نو مبارك استاد عزيز . و چقدر راحت به كشتار مي روند تا مرزها مشخص شوند
خيلي خوبه كه شما هستيد…
با آخرین امید هم می توان سال ها دلخوش بود.
سال نوی شما هم مبارک.
از هر چیزی بهترین ها را برایتان آرزو می کنم
پیغامتون رو خوندم استاد!
گاهی وقت ها همین یک سطرهاتون هم
می تونه چهار ستون بدنم رو بلرزونه!
نمی دونم از ذوق
یا از خودخواهی
یا از غرور
به هر حال از هرچی باشه تو پوست خودم نمی گنجم حالا!
مادر به همراه خواهرم برای تعطیلات عید رفته ان فرانسه.
توی همین هفته باید برگردن اما به فرانکفورت!
ازشون می خوام که از طرف من بیان دیدنتون
هر چند که گمون نمی کنم حتی اونا هم بتونن نگاهتون رو برام نقل کنن!
به هر حال مرسی از توجهتون
vielen dank
سلام آقای معروفی
با تبریک سال نو ی میلادی و آرزوی صلح و دوستی … به همان زیبایی که شما سرودید که کاش آه کودکی……..
شاد باشید و همیشه این گونه عاشق.
سلام…
از طريق دوست خوبم حسين جعفريان با اينجا آشنا شدم…
عجيب جايي است… گويا بدجور اعتياد آور هم هست!!!
…
با آرزوي سالي سرشار از اميد و لبخند… فقط يك نكته بگويم و بروم:
اين لينك هاي آموزش داستان نويسي در راديو زمانه بوده و متاسفانه فيلتر است…
نمي شود در گوشه اي از همين سايت آنها را بگذاريد؟!
ممنون مي شوم(يم!)
…
————————————-
آقای صالح پور
سلام
يک لينک برای داخل ايران سمت راست همين صفحه هست
kudak?
و اميد ما به دل بزرگ شماست آقاي معروفي…
سال 2009 بر شما مبارك!
سلام آقای معروفی عزيزم،
مثل اين است كه من اين حرفها را گفته باشم! اينقدر نوشتهی شما به دلِ من نزديك است يعنی حرفِ من هم همينه. گريه كردم وقتی اين قسمت را خواندم:“با اينهمه اميد، تلخم. ويرانم. مبهوتم. دلمردهام.“ خودم را در شما ديدم.
باز هم با اميد به آيندهی بهتر درسال نو برای شما و دنيا.
مرسی
پرستو
سلام آقاي معروفي عزيز
سال نو ميلادي بر شما هم مبارك
اميد دارم پيام آور صلح و دوستي مسيح مقدس الگويي باشد براي اين ننگين آدمها
در جنگ بين قدرتهاي پوچ و تعصبهاي كور كورانه تنها كساني آسيب ميبينند و قرباني مي شوند كه بيگناهند
دو سر باز كه در روي هم مي ايستند و به هم شليك ميكنند نه هم ديگر را ميشناسند نه كيني از هم دارند فقط تسليم خواسته فرمانده هاي خبيث خود هستند
ما هم مثل شما تنها اميدمان آه هاي كودكانه و ناله هاي مادرانه و ضجه ي هزار هزار بيگناه هست ………..
ممنونم كه به تمام مسائل ميپردازيد
با تمام وجود دوستدار شما هستم
ديروز ، خبر سيماي ايران تصاويري را نشان داد كه گوينده ي اخبار قبل از پخش تصاوير از جعبه اي كه اين روزها همه اش جنگ است و جنگ ، گفت : “ تصاوير امشب به قدري دلخراش و تكان دهنده است كه پيشاپيش از شما بينندگان عزيز عذرخواهي ميكنيم “ ؛ و مگر همه شب و هر شب همين نيست !؟ مگر فقط ديشبي ها دلخراش بود و الباقي دلنواز !؟ انگار زخم و خون و حجم اينهمه آوار و غيره و غيره ديگر تكان دهنده نيست و از فرط تكرار ، عادي شدند . مگر همين جنگ ، اصلاً همين واژه اش ، اين همه زشت و بد قيافه و بدقواره نيست ؟!
آقاي معروفي ، نوشتيد “ کاش آه يک کودکی کارساز شود، که میشود. اين آخرين اميد من است. “
و من ميگويم : چه دل ِ قرصي داريد ، شايد اگر من بودم ، مي نوشتم : کاش آه يک کودکی کارساز شود، که میشود ؟؟؟ اين آخرين اميد من است .
شما كه من نيستيد ، من كه شما نيستم .
سلام جناب معروفی
سال همیشه نو می شود اما آدم ها نه.
زمان از آدم ها سنگ می سازه.
جماعت بزرگی از آدم ها دارن خیلی شیک و مرتب و مدرن، گذشته هایی رو تکرار میکنن که براشون نگذشته و هنوز تازگی داره.
دسته ی دیگری از سنگ هام هستند دارن قلت می خورن. یکی به جلو، یکی به عقب، یکی هم معلوم نیست به کجا!
تو این گیر و دار دلم میخواد سنگی باشم که تو رودخونه می افته.
————————-
چه خوب نوشتی آرش عزيزم
من اينجا به وضوح می بينم که همين جامعه ی آلمان با چه خشونتی اداره ميشه.
کافيه فقط يک بار پول برق رو دير بپردازی يا مشکلی برات پيش اومده باشه، من اينو تجربه کرده ام که چهل و هشت ساعت توی تاريکی و سرما و برهوت سر کنم، و هيچ اتفاقی برای کسی نمی افته.
اون هم منی که تا به حال يک سنت از اينها کمک دريافت نکرده ام. هزينه ای براشون ندارم، و ماليات می پردازم.
بانک ها، وکيل ها، همه جا، حتا يه باشگاه ورزشی با خشونت پول اداره ميشه.
با اينهمه، من هنوز اميدوارم، چون تو هستی.
عباس معروفی
سال نوي ميلادي شما مبارك ..
از كشتن بيزارم .. از كشتار بيزارم .. كشتن روح و جسم و جان ديگران .. از خشونت بيزارم .. از همه انواع خشونت بيزارم ..
امید؟ تا وقتی انسان هست، جنگ اجتناب ناپذیر است اقای معروفی عزیز، چه خوب که از من تلخ تر و ویران ترودل مرده تر نیستید، این جا همه چیز مفهوم خودش را از دست داده…. مرسی که دل نوشته هایتان حرف دل ماست.
سارا
——————
سارا جان
نسل تازه ی اروپا داره دوپاره ميشه، يک بخش ضد جنگ، و يک بخش تماماً جنگی.
کی برنده ميشه در نسل بعدی؟ خدا می دونه. مشکل جهان تا بيست سال ديگه پول و شغل خواهد بود. و جنگها پول و شغل ايجاد می کنن. عراق رو امريکا و اروپا شخم زدن، حالا دارن می سازنش. مثلاً بلژيک پل ها رو می سازه، هلند راه ها رو، آلمان ساختمونا رو، و همينجور بگير برو جلو. به قول مادر خطاب به اورهان: «بی شرف کی بود؟»
همون کسی که بمب شيميايی رو توی منطقه ی ما آزمايش کرد. حالا هم که برادر شديم.
aghaye maroufi sale noye shoma ham mobarak.kashki mishod ye kari kard ke inghard koodakane bigonah koshte nashan.kashki mishood.cheghadr jang? pas key sabre khoda sar miad? aslan khoda vojood dare? na shayadam hast vali tarafdare adamkoshast.khaseam. kashki mishod raft ye kahkeshane dige.
be har hal sale 2009 shoma ham mobarak
ديروز با دوستي در اروپا در باره جنگ و مسئوليت هنرمندان حرف هائي داشتيم. مي گفت هنرمندان ايراني سرشناس در خارج در صف اسكار و جوايز و نام و نشان اند و از هيچكسي بانگي هنرمندانه بر نخاست. آنها مي ترسند از لابي ها زهر چشم ببينند ووووووو ….اسم همه هنرمندان را كه آورد. نوبت به شما و عزيز ديگري كه مي دانيد برايم يك فرشته است گفتم: اشتباه فكر مي كنيد. باسي و آن فرشته در اين ليست نمي گنجند. خنديد و كلي حرف و بقول خودش فاكت و مدرك. گفتم يادت باشد آنها اسلحه بدست ندارند. آنها قلم به دست دارند. ژان پل سارتر. سيمون. مارگرت. ايسابل .گابو. گاليانوووووو…. را مثال آوردم. قانع نبود. البته با گريه حرف مي زد و دلش از عالم و مافيها پر خون بود. به هر روي آفرين همين چند سطر شما هم نشانه ي دلواپسي شما از حقوق بشر و انسان و اين كره ي خاكي در حال گداختن است. اين هم شعر محمود درويش در مورد غزه كه در سال هاي قديم سروده در مبارك باد سال جديدي كه كباده كشان اروپائي حقوق بشر براي سلامتي عيساي مسيح كبايه هاي شراب بالا مي برند و شرم ندارند و در زادگاهش حمام خون راه انداخته اند و انتقام تازيانه ها و بر صليب كشيدن عيسا را از كودكان فلسطيني و اسرائيلي مي گيرند. اروپائي ها با تاريخ زشت جنگ ها و تبعيض نژادي دشمن كودكان فلسطيني و كودكان اسرائيلي اند. البته سياستمداران بي عاطفه اروپائي را مي گويم نه ملت هاي دوست داشتني اروپا را.
محمود درویش :
„نه تبعيدگاه بدونِ وطن معنا مييابد و نه وطن بدونِ تبعيدگاه. زيرا در هر وطني تبعيدگاهي هست و در هر تبعيدگاه چند بيتي شعر.
هنوز بازنگشتهام. هنوز راه پايان نيافته، تا به استعاره بگويم سفر آغاز شده است، وطن را مي خواهم ، غزه را ، وطن يعني همين احساسي است كه اكنون دارم. راه پايان نيافته تا به استعاره بگويم سفر آغاز شده است. پايانِ راه شايد آغاز راهي ديگر باشد و بدينسان دوگانه خروج و ورود تا بيكران خود را ميگستراند. . تنها در سخنِ پيامبران داسها جاي شمشيرها را ميگيرند. داسهاي ما، اما در دفاع ،از پيوندِ ابدي روستائيان خوش قلب و يگانه زميني كه ميشناسند و در دامانِ آن زاده شدهاند، شكسته شد. داسهاي ما، در جنگ با بيگانگانِ تا بُنِ دندان مسلح، شكسته شد . بيگانگاني كه هواپيماها و تانكها به عشقِ ديرينه آنان به «سرزمينِ موعود» مشروعيت بخشيدند..
وطن را مي خواهم ، غزه را ، همان معني خوش احساس فعلي ،
درنگ كن كه وطن همينجا است. “
“ محمود درويش شاعر فلسطيني“
————————————
محمود دهقانی عزيزم
من حالا دارم به يک عکس از سران حماس نگاه می کنم که پوستر صدام حسين را علم کش کرده اند و زير آن ايستاده اند تا حق شان را از يونسکو يا حقوق بشر بستانند. من از کی بايد دفاع کنم؟ از نوچه های لات جنگ طلب صدام؟ و برای کی گريه کنم؟ برای بچه هايی که به مثابه کيسه شن مورد استفاده ی اين جنگ طلبان قرار می گيرند؟ از زنان ستمديده ی غزه که هر دو سوی ماجرا داغدارشان کرده، هم کيسه های شن، و هم شليک کنندگان پوشک؟
مبهوتم محمود عزيزم. مبهوت.
شرح این قصه مگر شمع برآرد بزبان ورنه پروانه ندارد بسخن پروائی
عه تا:
درود و سپاس به شما که وقتتو گذاشتی واندیشه به ابراز سپردی .به پاس احترام سه کامنت خصوصی وکامنت آخر آقای معروفی
ازبقیه دوستان دعوت شده و نشده برای اظهار نظر در خصوص این پست صمیمانه تقاضا میکنم ضمن قبول پوزش و تشکر من در هر مورد دلخواه غیر از این مورد( گارد دفاع یا حمله) اظهار نظر فرمایند که این پست بسته شد
———————————————
عه تای عزيزم
من هم ممنونم. اميدوارم جنگ اول به صلح آخر مستدام گردد.
منتظر يک داستان خوب، و همه به خاطر „بی دقتی شما“، و „عصبانيت من“. و ديديد که نمی ارزد. حالا هردو ياد می گيريم که دقت کنيم و عصبانی نشويم.
به هرحال منو ببخشيد. همين دو سه ساعت پيش دکتر آمد به بالينم، و حالا بهترم. ديگر درد ندارم.
ا. م. شیزلی
اینک، یک هفته است که اسرائیل، فرزند خلف آمریکا و انگلیس، بزرگترین زندان باز جهان، غزه را، بعد از سالها محرومیت و گرسنگی و تشنگی دادن، بر سر یک و نیم میلیون نفر ساکنش ویران می کند و هر روز بر شدت حملاتش می افزاید. در شرایطی، که آتش و دود و خاک بر آسمان بلند است، اجساد انسانها تکه- پاره می شود، زیر آوار می ماند، عده زخمی ها و کشته شدگان به سه هزار نفر نزدیک می شود، آمریکا و انگلیس، همچنانکه در جریان حملات ٣٣ روزه اسرائیل به لبنان، از تصویب قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل متحذ مبنی بر قطع حملات اسرائیل به مردم غزه جلوگیری کردند. به این ترتیب، بار دیگرعجز و ناتوانی سازمانها و نهادهای بین المللی و دولتی با وضوح هر چه تمام تر آشکار شد.
عباس معروفی عزیز
سلام.
وقتی از دکتر حرف می زنی نگران می شوم. لطفا مراقب خودتان باشید.
من فکر می کنم به مظلومیت انسان و انسانیت باید گریست. برای ما که در جستجوی صدایی میان دو سکوت قبل از تولد و پس از مرگ هستیم چه زیبا راه را نشان دادی؛ „انسانی در جستجوی خود“ و یا آن طور که گاندی می گوید: „تو باید همان تغییری باشی که آرزو داری توی دنیا ببینی“
/You must be the change you wish to see in the world/gandhi
معروفی بمانید.
——————————–
سلام داود عزيزم
چند روزی پهلو درد شديد داشتم که فعلاً خوبم. چيزی نبود، شايد فشار کار و فشار اين روزهای نکبتی اسراييل.
کمی هم سختی زندگی که شب و روز بايد دويد. امشب البته کمی رمان نوشتم، و حالا که با تو حرف می زنم آرام و خوبم.
و همين. ممنون
عباس معروفی
سلام آقاي معروفي بسيار عزيز و دوست داشتني
با ديدن پاسخ شما آنقدر خوشحال شدم كه فريادي از شوق كشيدم و باوركردم كه انسانيت و عشق به انسان چقدر در وجود شما اصيل و ريشه دار است نويسنده اي چون شما تك تك كامنت هايش را مي خواند و براي هر كدام جوابي به فراخور حال مي نويسد خيلي خيلي ممنون آقاي معروفي منظور من همان لينك براي ايران است كه باز نمي شود.
درمورد غزه و جنايت هاي درد آوري كه در آن اتفاق مي افتد و بهره برداريهاي سياسي كه از كشتار كودكان بي گناه صورت مي گيرد من هم مبهوتم و از سياستي اينچنين بيزار
پايدار باشيد
———————————–
من هم از شما ممنونم.
حالا ديگر داشتم می رفتم بخوابم.
صبح نزديک است
عجب! اين جمله ی آخری سياسی از آب در آمد. و من منظوری نداشتم. شايد با همين اميدهاست که گاه لبخند می زنيم: صبح نزديک است. نه؟
جنگ بد است. حتی اگر به نام خدا باشد. حتا اگر در طبیعت باشد. شاید جنگ است که خدا را تحتالشعاع انسان قرار میدهد. جایی که انسان میتواند عادلانه رفتار کند و بر خلاف غرایز ویرانگرش رشد کند.
به تاریخ که فکر میکنم اقیانوسی از خون پیش چشمم مجسم میشود. میخواهم فردایم آبی آبی باشد. فردا از آن خدایان جنگطلب نیست. فردا از آن انسانی است که بر ضعفهای خویش و طبیعت پیرامونش فایق آمده است.
————————
عزيزم حميدرضا
شهری که در آنی زمانی شخم زده شد.
و بابا چطوره؟
مراقبش باش
سلام آقاي معروفي
گويا همه چيز به شكل ازلي – ابدي اش در جريان است.
من ديشب سمفوني مردگان را مي خواندم. اين بار سوم بود.
نمي دانم چند هفته پيش بود كه برايتان ايميل فرستادم ولي هيچ جوابي
از شما دريافت نكردم. جوابي در همين حد كه “ اشتباه مي كني “
البته فكر نمي كنم شما اينگونه و با اين پاسخ دادنها زيسته باشيد.
آمدم كه تنها بگويم آن روز كه ايميل دادم و در پايان امضا زدم ( موومان چهارم
جدال اورهان با يوسف) اشتباه كردم . موومان يكم 2 بود. ديشب اشتباهم
را فهميدم.
شادي باشد!
——————————–
ممنونم پيمان عزيز
به ای ميل جواب دادم. و متوجه اين اشتباه لپی شدم و مهم هم نيست. در ای ميلم فقط ازت تشکر کرده بودم.
سلام آقاي معروفي عزيز
سال جديدو بهتون تبريك مي گم همين طور به پونه عزيزم كه اين روزا بد جوري براش دلتنگم . اين شعر زيباي شمس لنگرودي رو از همين جا به شما و پونه عزيزم تقديم مي كنم
دوستت دارم
وعشق تو از نامم مي تراود
همچون شيره تك درختي مجروح
در حياط زيارتگاهي…!
با عشق
مهشيد
——————————-
مهشيد مهربانم
اميدوارم يه روز شعر خودت رو بخونم.
سلام آقاي معروفي
ما نيز به تصاوير و اخبار خيره مي شويم و مبهوتيم. انسانها در همه جاي دنيا مبهوتند كه جنگ تا كي؟ نمي دانم چه مي شود و چه خواهد شد اما بسيار كدرم. در ايران در همان خيابان شريعتي كه روزگاري قدم مي زديم و از بوي محله هاي قديميش لذت مي برديم …الان قدم يه قدم مرداني پاس مي دهند كه سه برابر من قد دارند و روي آستينشان نوشته پليس دستگيري.آمده اند تا اخلاق اجتماعي ما را ارتقا ببخشند!!!
من از راه رفتن در خيابان مي ترسم. آرامش ما كجا رفته؟
———————————–
از وحشت، رنگ به رنگ پليس و بپا و مراقب و مفتش و مأمور و پاسدار و پاسبان می گمارند سر ملت.
ضمن تبريك سال نو خدمت استاد عزيز؛ ضمن تأييد و احساس همدردي با شما؛ در مورد سياستهاي همين ايران خودمون در قبال غزه و مسئله فلسطين ميخوام بگم كه:
ميان دو كس جنگ چون آتش است
سخن چين بدبخت هيزم كش است
—————————
همينطوره حسين عزيز
اين قافله هم می گذرد.
سال نو میلادی مبارک…
من هم امیدوارم صلح جایش را با جنگ عوض کند.این جنگ ها همه اش بازی های سیاسی است.و مردمی که این بین بازی می خورند و با جونشان بازی می شود…
————————-
سال جديد را برايت سرشار از آبادانی می خواهم
من هم
آن روز را انتظار می کشم
حتی اگر نباشم…
چه خوب كه شما را داريم.
سال خوبي برايتان آرزو مي كنم.
سلام.
بعد که وقتش شد مینشينند سر ميز مذاکره.
این جمله روی مغز من رژه می رود. نظام وار. اینکه بعد…
وقتش که شد… یا اگر وقت شد…
بعد بعد بعد…وقتی همه به خاک و خون کشیده شدند، سر و تهش را به هم می آورند.
گريه هاي بريده بريده.
——————————-
بعد هم ميگن: زهر طرف شود کشته، سود اسلام است
آقاي معروفي ..
سال جديد بر شما سالي سرشار از واژه هاي باشد كه دورتادورش عشق موج مي زند نه جنگ ..نه خون … كه اين هارا با همين عشق است كه مي توان طاقت آورد .
من از انسان باید دفاع کنم، از بشریتی که توی گوشه و کنار جهان دارد زخم می خورد، جان میدهد…
صائبا!
از عمر سالی گذشت عید کنیم!
من از انسان باید دفاع کنم، از بشریتی که توی گوشه و کنار جهان دارد زخم می خورد، جان میدهد…
صائبا! ببین هنوز هم:
مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند!
سلام بر استاد عزیز
سال نو بر همه مردم جهان مبارک باشد هرچند که ما چندان از حال و هوای برفی ان لذت نمیبریم و مثل ادمهایی که چیزیی کم دارند مدام به طرز کودکانه ایی انرا با عید نوروزمان مقایسه میکنیم تا بلکم دلمان را ارام کنیم ارام نمیشود اما خنک میشود…..
بگذریم این روزها دیدن مردم به خاک و خون کشیده ایی که اسراییلیان انانرا سرسختانه مورد نوازش قرار دادند اشک و اه مرا! هم دراورده ولی بهتر است سیاست را به اهلش واگذاریم …..
————————————–
يک سفر می رفتی اردبيل، آبگرم گاوميش گلی، سرعين، هم برف بود و هم آدم های مه آلود.
من دارم برای صدایی کامنت میذارم که از „آمریکا“ شنیدم: ما انجمنی رو که پایه هاش روی خون بنا شده باشه نمی خواهیم!
جرات نمی کردم کامنت بذارم.. گذاشتم
یه بار دیگه یه مرز رو شکستم!
————————————-
سيزيف جان چرا جرئت نمی کردی؟ از کدوم انجمن حرف می زنی؟
کاش روشن تر می گفتی، يا کاش هوش من کمی بيشتر از اندازه ی لولای در بود.
سلام.
من تازه با اينجا آشنا شده ام
خيلي بايد بيايم و بروم
خيلي بايد ياد بگيرم
ممنون و سپاسگذار از شما
آقای معروفی عزیز، سال نو شما مبارک.
می دانید، به این می اندیشیدم زنده گی همینش جذاب است که همیشه زمان بی توجه به این که چه اتفاقاتی در گوشه و کنار هستی می افتد به پیش می رود و ما را با خویش همراه می کند، چه آنقدر خوشحال باشیم که نخواهیم زمان بگذرد و چه آن قدر در اندوه غرق باشیم که نخواهیم آینده را ببینیم، زمان همچنان به پیش می رود چه بر انانی که غرق در شادی سال نو هستند و چه آنان که درگیر جنگ خونین اند، همه به یک اندازه آلوده زمان می شوند، و سال نو بدون توجه به این که کسی منتظر آمدنش باشد می آید و ما بدون توجه به فاجعه ای که در کنارمان رخ می دهد سال نو را به هم تبریک می گوییم و این یعنی زنده گی. چندی پیش به کنسرت آقای علیزاده رفته بودیم که بسیار دل انگیز بود، زنده گی انسان را تصویر می کردم با تکه های کلیدر و نی نوا نمی دانید چه حالی بودم، خیلی فراتر از خویش، خیلی خیلی، به همه می اندیشیدم و در حسرت تنهایی انسان ها می گریستم، دوستانی که کنارم نشسته بودند نیز، در ته ردیف ما دختر بود که پدرش را با خود آورده بود، پدری نه چندان سالخورده ولی به راستی کمتر فروغی بود در چشمانش، به کمک عصا راه می رفت، سال گذشته در یک تصادف وحشتناک به کمک شانس زنده گی اش را حفظ کرده بود ولی توان پاهایش را به شکرانه تقدیم کرده بود.وقتی برمی گشت چشمان قرمزش برق می زد و گویی عصا از پی اش می دوید. در انتهای ردیف جلوی ما کسی بود که ناجوان مردان دزدیده بودند سلامت را از وجودش سالها قبل، حتمن می شناسیدش، یکی از مردان دولت بود آن هنگام، نمی دانم آن تیر را به هدف جانش زده بودند یا نابودی بخشی از زنده گی اش ولی اگر می دیدش می فهمیدید که به راستی ناموفق نبوده اند، گرچه زنده بود ولی خیلی خیلی ناتوان می نمود ، او نیز شاد بود از شنیدن موسیقی، داو همه را فراموش کرده و در این نغمه غرق شده بود، جالب بود برایم، زنده گی هر جور بر تو بگذرد باز حتمن جایی برایت شادی را به ارمغان خواهد آورد. این فکر هیشه من است که در اکثر زنده گی های اطرافم پاسخ می دهد ولی براستی در نزد آدمیان گرسنه ، بچه هایی که در جنگ ها می میرند، در جایی که اینهمه فاجعه رخ می دهد آیا چنین واقعیتی جاری ست؟
نگاه که می کنی می بینی فجایع در دنیا کم اتفاق نمی افتد، گویی هر روز به جای پیشرفت تمدن عقب گرد می کنیم، توهم همیشه گی من این بود که دنیا به سمت جلو حرکت می کند و آدمیان در حال رشدند و انسان تر می شوند ولی حالا نمی دانم، در بهترین حالتش می توانم به خود بگویم آری دنیا به سمت درستی پیش می رود ولی خیلی کند، خیلی خیلی کند.
———————————
کاشتن درخت کند پيش می رود، ولی سبز و آبادی می سازد.
سلام و عرض ارادت
با اجازه لینکتون کردم
آتش را خاموش كنيد
ارادت دارم استاد
اين روزها همه جا شلوغه..يه جا محرمه و همه در گير تر از هميشه…دختر و پسرايي كه به قول خودشون دارن تو فستيوال محرم و انتخابات شركت مي كنن…مسخره اس…همه چيز ادا شده…
يه جا جنگ و بكش بكش ..اونقدر كه اگه نباشه دهنمون از تعجب وا مي مونه….
يه جا مال مردم و مي خورن و خونشونو تو شيشه مي ريزن…يه جا از روي بي دردي چشم سگ خونگيشونو ليزيك مي كنن….
چي بر سر ما اومده…
چي داره مي آد…
مرد جان قراره چي بشه؟
خوبين شما؟
سلام استاد بزرگ
ممنونم که به روز کردین
گرچه این بار خیلی دلگیر بود..
خیلی مخلصیم
———————————–
محمد جان
گاهی بی آنکه بخواهی روزگار زهر می شود ثانيه ها
چطور می توانم نوشته هایت را بخوانم ولی بر قلم بوسه نزنم؟
چطور می توانم عمق بیکران سخنانت را نشنیده بگیرم و آسوده سر بر بالین بگذارم ؟
ای کاش می توانستم به سادگی تو، از درد وجودم بگویم ..
ای کاش می توانستم فریاد برآورم که بزرگترین آرزویم شادی تو و تمام نویسندگانی است که از عشق می سرایند .
—————————————
پارميس عزيزم
از لطف شما ممنونم.
و با معذرت من چند کلمه از نوشته تان را کمرنگ و بی رنگ کردم.
سلام.
خدا ذلیلشان کند که استاد ما را هم مبهوت کرده اند.
راستی استاد حال من حالا خیلی خوبه.عصری رفتم شهر کتاب، پیکر فرهادتان را گرفتم.الان هم گذاشتمش روی میز جلوی چشمم و خیلی شوق و ذوق دارم که زودتر بخوانمش.حس خوبیه.شبیه حسی که وقتی بچه بودم قبل از باز کردن یک کادوی تولد داشتم.
درود
جناب معروفي عزيز با نوشته هاتان تلخي اين روزگار سياه را بيشتر با ما آشنا كرديد …
امروز اينوري فردا آنوري ..هر آنور كه باد بوزد و صلاح باشد ..اين يعني سياست سياست كثيف..مانند كف روي آب كه ماندني نيست.. و اينگونه است كه من از سياست متنفرم .در مورد حماس و سرانش هم هرچه بود كه گفتيد و چه مي توان گفت جز افسوس بي پايان ..كه مسئولين نظام ما ( براستي براي ماست؟) دم از حمايت از چنين كساني مي زنند و ننگي تاريخي را براي نام ايران مي خرند ..
و اما بايد اميدي داشت ..در جهان ما دو جريان كلي وجود دارد ..يكي جريانيست كه بي وقفه سعي در تخريب آخرين نشانه هاي انسانيت دارند و ديگري جريانيست كه سعي در آبادي دنيا دارد و من همواره سعي براين داشته ام كه در دسته دوم باشم و اميدوارم كه تا آخرين نفس در اين راه تلاش كنم ..
استاد عزيز ..چشمهايتان بهاري
——————————
فرياد عزيزم
دلت بهاری. و ممنون از لطفت.
از مطالب تامل انگیزتان ممنون. پایدار باشید.
سلام استاد
سال جديد را خدمت شما تبريك مي گويم، البته اگر هنوز سال جديدي برايتان مانده كه اميدوارم مانده باشد…
منتظر آثار جديد شما هستيم و به اميد روزي كه جايزه نوبل را براي اولين بار به دست آوريد…
—————————–
سينا جان سلام
ممنون از لطف و احساست.
نوبل من چشم های پر اميد شماهاست، و همين ارتباط احترام آميز.
ولی هيچ چيزی مانع از اين نميشه که يک رمان خوب ننويسم.
تلاش می کنم .
حضرت آيت الله العظمي صانعي: كربلا و عاشورا به عنوان يك نماد، مظهر تنفر از ظلم و ستم است. عشق به عاشورا، ريشه خشونت را در جهان انساني ميخشكاند و علاقه به مظلوم را در تمام وجود ما سرشته ميسازد .
افاضات […] هميشگي، ماني. ب را ملاحظه فرماييد. يا […] و يا خودش را به[…] مي زنه . نوشته كه: دلیل کشتهشدن کودکان در نوار غزه را میدانید؟
افراد حماس از بچهها به مثابه کیسهی شن استفاده میکنند.
از رادیو نشنیدم. اینجا خواندم.
يعني او نمي دونه نقش حماس در اين مناقشات چيه؟ به نظر من آدم منتقد […] هم داشته باشه خيلي مفرحه براش . نظر شما چيه؟
——————————————–
پنگوئن جان
با اجازه ت، يکی دو کلمه رو برداشتم و جاش سه تا نقطه گذاشتم.
از اين مسئله که بگذريم بد نيست مطلب داريوش محمدپور رو بخونی.
داريوش مطلب خوبی نوشته امشب، يه جا ميگه: «دولت اسراييل یک ملت را چند پاره کرده است. اين کار پيامد دارد. هزینه دارد. زخمی است که به اين زودی التيام پيدا نمیکند.» به هر حال ما از دور نشسته ايم و فقط دلسوزی می کنيم. بحث حماس و فتح و اسراييل و سوريه، و به طور کلی اعراب مسئله ی عميقيه که با اين جنگ تموم نمی شه، و در اين جنگ هم به نتيجه ای نمی رسه.
در مورد موضوعی که اشاره کرده ای، حتماً متوجه شده ای نوع کارهايی رو که اين آقا می کنه چه نتيجه ای ازش در مياد. يه روز می بينی که اصلاً تصميم می گيره کرکره رو بکشه پايين و بره يه وبلاگ ديگه بزنه با يه اسم جديدتر. و حتماً دريافته ای من و تو اگر حرفی بزنيم، يکباره بهمون برچسب دفاع از نفرت انگيز ترين رژيم دنيا يعنی اسراييل رو می چسبونه و ميگه شما طرفدار صهيونيست هايين. و نمی دونم از کجاش درمياره. يعنی هرکس با تکتيک نظامی حماس مخالف باشه يا بهش انتقاد داشته باشه، ميشه طرفدار اسراييل؟ واقعاً مسخره نيست؟ يعنی اگر مثلاً شيرين عبادی حماس شونو تأييد نکنه بهش حمله ی فيزيکی می کنن. من توی ايتاليا در سخنرانی ام حتا اينو گفتم که چرا اسراييل 300 تا کلاهک هسته ای داره؟ چرا برای خلع سلاحش تلاشی صورت نمی گيره؟ و به جای اين کار چرا می خوان خودشون هم مجهز به بمب اتم بشن؟
بعد يکباره ديدم يک انگ پت و پهن اسراييلی چسبونده به من که… باور کن هنوز هم نفهميدم موضع آقا چيه. يعنی آيا می خواد جمهوری اسلامی رو به سلاح هسته ای مجهز ببينه، يا چی؟
چند وقتی سعی کردم راه ديالوگ را باهاش باز کنم، ديدم بن بسته. مدام مطالب منو تکه تکه از جاهای مختلف بر ميداره سر هم می کنه و نتيجه ای که خودش دوست داره می گيره و همش هم ميگه من مسئله ی شخصی با عباس معروفی ندارم. من می پرسم پس چی داری؟ مثل امير کمونيست „فريدون سه پسر داشت“ که با خوندن جزوه ی „اصول مقدماتی فلسفه“ ی ژرژ پليتسر کمونيست شده بود و پياده هم نميشد. مثل اون آقاهه که رفته بود داروخانه می پرسيد: «نفت دارين؟»… آخرش داروخانه چی گفت: «تو چکار داری که من نفت دارم يا ندارم. تو کار خودت رو بکن و برو.»
وبلاگ ها علاوه بر رسانه بودن، يک پنجره هم هستند برای تماشای جهان. من قبلاً سری به وبلاگش می زدم، ولی ديگه از اون پنجره برای من بسته شده، و چيزی برای تماشا نداره.
سلام اقاي معروفي…در مورد جنگ اين روزها خيلي جالب نوشتيد…همه مبهوتيم…
سلام!
من توي اين همه كامنت گم ميشم اما…
نظر من هم،همينه و اينكه كرانه باختري و مردمان كشور فلسطين هم كاري نمي كنند.
يه عمره اين سياست مدارهاي عربي اين همايت خاموش رو دارند و مردمشون الان خيلي هنر كردند كه اعتراض حقوق بشري براي هم دين و زبون ها شون راه مي اندازند.
با اجازتون ضمن اضافه كردن اين مطلب، حرفمو در تريبون لغزندم ميزنم!
——————
کار خوبی می کنی
کاش آه يک کودکی کارساز شود، که میشود. اين آخرين اميد من است.
بازمی گویند:فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد(( امید))
کاشکی اسکندری پیدا شود
کسی پِیِ من نمی گردد
دفاع بايد بكنيم آقاي معروفي؟
شايد آب خوش كه از گلوي آدم پايين برود آدم احساس مي كند پيري و سيري ندارد و كارش لابد مي شود دفاع كردن، و آدمش كه زياد مي شود مبهوت مي شود . ما داريم خفه مي شويم عباس آقا
سلام بر استاد عزيز
من هميشه دنبال كتاب هاي شما مي گردم و مي توانم بگويم كه هر مطلبي كه شما در آن نقشي داشته باشيد را سريعا مي خوانم.اكنون نيز سمفوني مردگان را در پيش رو دارم
به اميد موفقيت روزافزون شما
نويسنده اي كوچك از بوكان
———————————–
سلام عزيزم
دلم می خواد يه داستان خوب ازت بخونم.
برام ای ميل کن
سلام آقای معروفی . چیزهایی که نوشتید کاملن درسته . مهمترین نکته اینه که این جناب منتقد خارج نشینه و تا اونجایی که من می دونم از اوضاع کشور خودش هم خیلی دور و بی خبره . چرا که یک بار به طور مثال از قیصر امین پور! به نیکی یاد کرده بود . او تنها به تبعیت از جو روشنفکری اروپا نشینان داد سخن از اسرائیل و رفتارهای ضد انسانی اون میده . در حالی که در همون وبلاگش بندرت مطلبی در مورد ررفتارها و عملکرد رزیم حاکم بر مردم خودش دیده میشود. او روشنفکری است که در درجه اول مردم خودش و شرایط خودش و رفتار رزیم حاکم بر کشور خودش را از یاد می برد و با دشمن اسرائیل میشود. اگر او در ایران زندگی می کرد رفتارهای سیاسی اش به طور صد در صد همسو با رفتارهای دولت حاکم بود و احتمالن پست و مقامی هم می گرفت . شما خودتان به طور مثال یک نوشته درست و حسابی از تمام نوشته های او پیدا کنید که در مخالفت با عملکرد و رفتار دولت حاکم بر مردم خودش باشد. او که تحت اسم مستعار با شجاعت تمام داد سخن می دهد چرا این قدر عافیت جویانه رفتار می کند؟همه این حرفها در جهت تایید رفتار اسرائیل و غیره نیست بلکه همه اینها در جهت این است که باید گفت بسیاری از رفتارها مشکوک و غیر متعارف است . اگر روشنفکر اروپایی این حرفایی را می زند که این جناب انها را طوطی وار تکرار می کند . باید بداند که مسله انها با ما فرق دارد و انها اول مشکلات مردم خودشان و حکومت خودشان را دیده اند و می بینند بعد به مشکلات دیگران می پردازند ولی ایشان بر طبق سیستم مرغ من غازه هیچ وقت حاضر به قبول عملکرد اشتباه خودش نیست و نوشته های هم سویش با نوشته های تند ترین روزنامه ها و مجلات طرفدار حکومت پهلو می زند. اگر اگاه و روشنفکر است ای کاش وقتی مواضع خودش را بیان می کرد در کنارش اشاره ای هم به ضدیت خودش با مواضع و عملکرد حکومت حاکم بر کشورش را می کرد تا خط ها و مرزهایش با همه چیز روشن تر شود.
در نهایت من نیز گاه گاهی به اینجا سری می زدم نه همیشه. ولی عملکرد مانی ب باعث شد که همیشه به اینجا سر بزنم و هرگز دیگر به وبلاگ او نروم.
در ادامه حرفهايم بايد بگويم كه او يك نمونه كامل از يك روشنفكر سر خورده است. خودش را منتقد مي نامد ولي اگر نگاه كنيد نه منتقد سياسي است(چون هيچ انتقاد درست و حسابي و بنيادي به حكومت حاكم ندارد) نه منتقد ادبي (چون انتقادهايش فقط از اشخاص است و عملكرد انها و نه از آثار ادبي انها). بنا براين او به معناي دقيق كلمه يك ايرادگير رفتاري از ادمهاست . و با زير سوال بردن برخي از رفتارهاي آدمهاي مشهور سعي در زير سوال بردن كل موجوديت و ماهيت انها دارد. نگاه كنيد به ايرادگيري هاي او از كيا رستمي و ناظري و شاملو و خودتان و غيره…
كدام نقد درست و حسابي بر آثار هنري آنها نوشته؟ كدام نقد درست و حسابي بر رفتارهاي سياسي كشور خودش نوشته ؟ اينها همه نشان مي دهد كه او حتي منتقد هم نيست . آدمي ايرادگير و بهانه گير است كه فقط شيوه تخطئه اشخاص و تخريب شخصيتي آنها را در پيش گرفته …چرا؟ چون هر چيزي علت روان شناسي هم دارد و بايد اين رفتار را از اين ديدگاه هم بررسي كرد. او روشنفكري است كه نمي داند و نمي تواند روش عرضه كردن خودش را بيابد . يعني نمي داند خودش را چه جوري مطرح كند و نشان بدهد . و براي نشان دادن خودش و اينكه بگويد من هم هستم تنها كاري كه قادر بوده و بلد بوده انجام دهد همين است . تخريب ديگران براي نشان دادن و مطرح كردن خود . در حالي كه خودنمايي كردن راهها و شيوه هاي زيادي دارد ولي اسانترينشان همين است كه او در پي گرفته . او نه اصول انتقاد سياسي و ادبي را مي داند و نه قدرت و توان اين كار را دارد . ايرادات او سطحي و مبتذل است براي همين هم اغلب با مسخرگي و لودگي همراه است . او نمونه كامل روشنفكر غرب زده اي است كه در نهايت سر خوردگي و احساس حقارت و عقده خود كم بيني به هر چيزي متوسل ميشود براي بيان كردن خودش حتي اگر اين چيز در ضديت با روشنفكري واقعي و متعدانه باشد.
عباس عزيز سلام. اين روزها حال اين كيسه هاي شن بد است و كسي صداي شهيد شدن بجه ها را نمي شنود. ديگر دارد حالم از اين بچه هاي تكه تكه نابود مي شود … و زنان كه دارند آهسته آهسته زنان آهسته فراموش مي شوند . زنان با ضجه هابشان… روزي هزار بار آيدين را مي كشند و اورهان صدايش در نمي آيد…
سلام دوباره جناب معروفي. حالا اين ديگر به نوعي حديث نفس است كه البته آن ديگري هم چيزي جز اين نبود و شايد نفس هاي من نفس هاي من هستند و احتمالا يكي كه نيستند… من شاعرم. داستان نويس نيستم. ترجمه هم مي كنم به همراه يكي از دوستانم. كه از سه كتابي كه دو سال و نيم است به ارشاد داده ايم ( شامل يك مجموعه دو جلدي از تمامي شعرهاي براتيكان – توسط نشر رسش- مصطفي مستور – و يك مجموعه گزيده از شعرهاي آن سكستون) فقط همين اولين كتال براتيگان مجوز گرفته آن هم بعد از دو سال… شعرهايي از من روي اينترنت هست و شايد هم اتفاقي يا غير اتفاقي خوانده يا شنيده باشيد. همانطور كه گفتم من داستان نويس نيستم ولي حدود چند داستاني نوشته ام آن هم حتما به اين دليل كه داستان خور بدي نيستم. اما حرفه اي نيستم. يكي از آنها را شايد يكسال و اندي پيش براي شما فرستادم كه در حقيقت به صدا درآمدن اورهان بود در نامه اي كه نامه داستان من بود . ولي خبري از دريافت يا عدم دريافت و… نشد از طرف شما. براي من باعث افتخار خواهد بود كه كلمه هاي من توسط شما كه بارها و بارها روزها و روزها مرا به گريه انداختيد با قلمتان مورد نظر واقع شود. وبلاگ شعرهاي من چند روزي ست هك شده است . به من ايميلي بدهيد اگر مي توانيد كه داستان ها را برايتان بفرستم… و خوشحال خواهم شد به سايت امضا سر بزنيد… من اين شماره مي خواهم بنري از روياي عزيزم و همچنين شما در امضا قرار دهم كه پاسداري قلم شما يعني پاسداري ريشه هاي ادبيات امروز……. تا بعد… منتظر دريافت پيغام /ايميل شما هستم.آدرس وبلاگ داستان هایم را برایتان می گذارم .الیته سه چهار تا بیشتر آنجا نگذاشته ام.البته “ من فقط خلاصش کردم“ نامه اورهان اورخانی هست..
ارادت بوالحسني http://www.emzaa.com
—————————————
محسن جان
سلام
نوشته هات را خوانده ام. و خودت می دانی که واژگانت شعری است بيشتر.
امضا را هم می بينم
به رويا هم خبر می دهم. و ممنون
عباس معر.فی
سلام جناب معروفي. كامنت ديگر را خوانديد؟ چه ترتيبي مي دهيد؟ مشتاق ديدار…………….
سلام آقای نویسنده
در بخش آموزش داستان نویسی از برنامه بیستو نهم به بعد، باز نمی شه. می شه لطفاً مشکلشو بر طرف کنین؟
ممنون
——————————–
از بلاگفا وارد شويد. آدرسش سمت راست صفحه ام هست
من نه شما را طرفدار اسرائیل قلمداد کردم٬ نه به شما «برچسب دفاع از نفرت انگيز ترين رژيم دنيا يعنی اسراييل رو» چسبوندم. همین طور هم سابقا نگفتم که شما طرفدار جنگ علیه ایران هستید. می دانید چرا؟ چون فکر نمی کنم که شما طرفدار اسرائیل باشید و از آن دفاع کنید. برایم روشن است که شما نمی توانید طرفدار جنگ علیه ایران باشید و …
چیزی که من می گویم این است که شما نسبت به گفته ها و رفتارهای خود بازنگری ندارید و به آنچه می گویید فکر نمی کنید. اگر جز این بود٬ متوجه می شدید که برای بچه ها به محض تولد نمی توان داستان تعریف کرد.
مرسی که فحاشی های این „دوست دار ادبیات مترقی“ را نقطه چین کردید. البته وقتی فکر می کنم٬ از خودم می پرسم٬ آیا او چه می تواند گفته باشد که از فحاشی های خود شما در اعلامیه امنیتی ای که صادر کرده اید٬ ناهنجارتر باشد؟
———————————-
آقای مانی ب
در مورد فحاشی! من هرگز به کسی فحاشی نمی کنم. در مورد يک اسم و آدم ناشناخته که فضا و حريم نوشتن را تحريک و مسموم می کند، فقط چند سوال پرسيدم، که می توانستيد نشان دهيد هيچ کدام از موارد پرسش من درباره شما صدق نمی کند. چون می خواستم بدانم
شما واقعاً همان آدمی هستيد که خواستار اخراج من از محل کارم شده بوديد؟ به خاطر اينکه من با شاگردانم رابطه ی پدر فرزندی دارم، جوساخته بوديد که مرا از کارم اخراج کنند و برنامه هام را تعطيل کنند؟ يادتان باشد که شاگردهای من، از بچه های هدف شماره 1 بپرسيد، سی سال است که چنين رابطه ای با من دارند. و اصلاً پدر بوده ايد؟ تنها ارتباطی که عشق بی دريغ دارد، همين پدر فرزندی يا مادر فرزندی است. و بعد به اينور و آنور نامه می نويسيد که برنامه هام را تعطيل کنند؟ من البته در برلين روی پاهای خودم ايستاده ام و با کار روزی 10 ساعت منت کسی را نمی کشم، اما می دانيد به کاری که شما کرديد چه می گويند؟ به اين کار می گويند آجر سازی، به اين کار می گويند نان بری، توطئه، دسيسه.
و برويد بقيه ی مطالب تان را نگاه کنيد، ببينيد چرا چنان پرسش هايی مطرح کرده ام. کارهای شما ايجابی نيست، بلکه همه اش سلبی است. سلب امنيت، سلب راستی، سلب شغل، سلب احترام، سلب رواداری، سلب حقوق بشر و… و تلاش برای سلب. يعنی صيغه ی مبالغه ی يک اسم، و ميدانيد صيغه ی مبالغه ی سلب چه می شود؟
سلّابی.
حيف! شما آدم باهوشی هستيد، و حيف که خودتان را حرام کرده ايد. من البته فکر می کنم شما با وبلاگ بيشتر تفريح می کنيد، در ضمن احساسات تان را هم بروز می دهيد. و اسم کارهايی که شما می کنيد نقد نيست، اگر دغدغه ی نوشتن داشتيد، چنين کارهايی نمی کرديد.
با احترام
عباس معروفی
آقاي معروفي كاش بلد بوديد با شرايط زمانه خود كنار بياييد و شرايط كشوري را كه در آن زاده شده و بال و پر گرفته ايد درك مي كرديد. آن وقت مثل خيلي از نويسندگان ايراني ذحتا با گرايش چپ همچنان در كشورتان بوديد و مي نوشتيد. شما كه از شاملو و سپانلو و محمود و دولت آبادي جدا نبوديد حتا گلشري ماند و به تبعيد خود خواسته نفرفت. نكند خون شما رنگي ديگر است.
درود
جناب معروفي عزيز ..خواستم عرض كنم وقت شريف خودتون رو براي خوندن و پاسخ دادن به همچين ياوه هايي نگيريد ! به نظرم شما كارهاي بسيار مهمتري در وادي ادبيات داريد كه دوستدادارانتون بي صبرانه در انتظارشون هستند ….
مگذار ابر باراني تفكرت بر زمينهاي باير ببارد …..!
فلبهاي ما تشنه بارانهاي توست
——————————
سلام
البته روزهای تعطيل من هم تمام شد.
تا فرصتی ديگر، آره حق با شماست
می نشينم و کار می کنم.
و ممنون
آقاي معروفي عزيز سلام
من و همسرم از دوستداران وخوانندگان كتاب هاي شما هستيم .
من امروز با ملكوت اشنا شدم-متاسفانه دير.
من هم معتقدم خودتون رو درگير اين نمايش هاي مسخره نكنيد
شايد براتون جالب باشه بدونيد بعضي از مردم ايران چنان تحت تاثير اين خيمه
شب بازي كه متاسفانه بازيگرهاش زنان و بچه هاي بيگناه هستند قرار گرفتند كه مي خوان اسلحه بر دارن و به جنگ اسرائيل برن. اين نمايش هم تموم ميشه ولي اين نمايش آخوندها با جمهوري اسلامي شون كه پاياني نداره نمي دونم كي قراره ما رو از دست اينها نجات بده
البته من هم موافقم كه وقت خود را در پاسخ ياوه ها تلف نكنيد . چون اين ياوه گويان موجودات شناخته شده اي هستند كه دستشان براي همه رو شده و بهتر است دست از سر ادبياتي كه نمي دانند چيست بر دارند و به همان ترجمه هاي تحليلهاي سياسي ديگران بچسبند . رفتار او آنقدر در قبال شما مغرضانه بود كه هر انسان بي طرفي بوي خصومت و دشمني شخصي را از فرسنگها حس مي كرد . البته بدون شك مقداري از اين رفتارها ريشه در حسادت هم دارد . باور كنيد كه اين عين حقيقت است . علم روانشانسي اينو ميگه وگرنه اين مته به خشخاش گذاشتن ها و اين گير دادن های بي دليل كه اسمش نقد نميشه . اين جناب منتقد شگردش اينه كه با گير دادن به اين و آن و خنداندن بعضي آدمها از دلقك بازي هاي خودش براي خودش عده اي هوادار دست و پا كند و فكر كند كسي هست .نمي دانم چه چيزي باعث شد كه منتقد ! گرامي ما تصور كند به او فحاشي شده كه از شما بابت حذف فحاشي تشكر كرده . علاوه بر آن در وبلاگ او و كامنتهاي هواداران ريز و درشتش خيلي وقتها خيلي فحاشي بوده كه ايشان بنا بر سياست خاص خودش آنها را پاك و نقطه چين نكرده . البته خودتان بهتر مي دانيد همه اينها را و اينكه هر چقدر كه با او دهن به دهن كنيد و جواب خزعبلات او را بدهيد از ارزش خود كاسته ايد كه البته باز هم اينو خودتان بهتر مي دانيد ولي هر سخني و هر حرفي لياقتي دارد بعضي سخنها و حرفها حتي ارزش توجه كردن و لياقت پاسخگويي را ندارند .
شما تنها فرقي كه با آن منتقد گرامي داريد اين است كه يك رو و يكرنگ هستيد حرفتان را خالصانه مي زنيد بدون تزوير بدون ريا بدون كينه و بدون دشمني و بدون تظاهر كردن . ولي آن به اصطلاح منتقد ما رفتارش و حرفاش عين همان سياستمداران است . دو دوزگي، ريا، تزوير، جمع كردن هوادار و همان چيزهايي كه خود بهتر مي دانيد.
با درود بر شما
استاد عزیزم سلام . از کوچک نوازی شما صمیمانه سپاسگزارم . چشم حتما می نویسم .
عباس عزيز..اينكه خودت باشي و بخواهي بدون ادا عقيده ات را ابراز كني ، در اين ولايت كمياب است .. جماعت انشانويس ما منتظرند جايي جنگي در بگيرد تا وامصيبتا سردهند و هر بني بشري را كه در جرگه ي دستجات عزاداريشان نباشد به هزار و يك برچسب متهم كنند .. من حافظه تاريخي ام را حفظ مي كنم حتا اگر خلاف احساسي باشد كه حالا غالب است .. اينكه ملت ها جداي از دولت ها هستند فقط يك ژست دروغين سياسي است .. در عصر دموكراسي تار مويي بين دولت و ملت فاصله نيست .. و هنگاميكه احمدي نژاد سخن از نابودي دولت اسراييل مي زند منظور يك نابودي به شكل عام است ، از زن و بچه و سالمند بگير تا وزير و ژنرال .. اين ادبيات فقط خاص دكترين پرزيدنت قصه ي ماست ،دكتريني كه با فشار دلار در رگ تفنگ بدستان فلسطين تزريق شده است ادبياتي آنقدر عجيب كه اولمرت را بر آن مي دارد تا فراي حس ميهن دوستي اش بگويد : اين آدم رواني است . و نه فقط اولمرت بلكه هر گوشي كه شنيده است .
روزگاري اسپانيا ( جواني دنيا بود ) ، همينگوي از امريكا داوطلب مي شد تا در صفوف جمهوري خواهان بجنگد . نبرد انديشه و آزادي بود با فاشيزم .. .. ..
دوران جواني انديشه تمام شده است ، چرا كه صداقتي ديگر در ميان نيست ..
كيسه شن كردن بچه ها توسط گوريل هاي حماس داستان تازه اي نيست .. تاكتيك تهوع انگيز اين حضرات دهها بار همين بوده است .. سپرهاي انساني براي حفظ موجوديت ضد انساني خود ..
من به عنوان يك ايراني دو سمت جنگ را مي سنجم .. اينكه كدام شان الان محق است ربطي به تجربه ي تاريخي من ندارد .. حافظه ي من از زخم ملت عرب بر وطنم سرشار است .. يكي يكي اين زخم ها را كه بشماري بر آنها نشاني از زخم يهود نيست .. من از ياد نبرده ام كه در جنگ عراق عليه ما بيشترين جمعيت اسرا بعد از عراقي ها فلسطيني بودند ( اكثرا كماندوهايي كه عرفات براي قائد اعظم فرستاده بود ).. من از ياد نبرده ام كه ملت فلسطين شبي را كه خرمشهر سقوط كرد تا صبح در خيابان ها پايكوبي كردند ..من از ياد نبرده ام وقتي صدام صد و هشتاد هزار كورد را از دم تيغ گذراند ، چطور آقايان حماس و الفتح مهمانان هميشگي ضيافت پيروزي او بودند .. من يك ميليون كشته ام را از ياد نبرده ام كه همين حضرات بر من تحميل كردند. من با چشمي كه بر تكه پاره هاي كودكان دزفول و حلبچه گريسته بر هيچ جنازه و هيچ مظلوميتي نمي گريم .
برادر گرامی
تو از مردم فلسطین حمایت کن. در هر تظاهراتی ممکن است پرچمی بلند شود که ربطی به آدمهای زیرش نداشته باشد. تازه این آدمها هم ربطی به مردم فلسطین ممکن است نداشته باشند. من و تو که مدعی انسان و دفاع از انسانیم، چه طور میتوانیم با این بهانه ها از حمایت مردم غزه شانه خال کنیم؟!
سلام
چيز عجيبي نيست اين مبهوت بودن شما آقاي معروفي عزيز. جهان ما جهان بهت است تمام اتفاقاتي كه مي افتد تك تكشان شامل بهت انساني ميشود چون در اين زمان است كه بشر فضايي پيدا كرده تا بتواند تمام آنچه كه هست را به نمايش بگذارد. عقده هايش. ناكامي هايش و………….
سال نو مبارک آقای معروفی
————————————
سال نو شما هم مبارک
و ممنون
سلام آقای معروفی عزيزم اگر اشكالی ندارد ، من میخواهم وبلاگ شما را در وبلاگم پيوند كنم و مرسی
————————-
سلام و ممنون
سلام آقای معروفی
من از خیلی وقت پیش بلاگ شما رو میخونم ولی تا حالا کتابهای شما رو نخونده بودم، تا اینکه یه هفته پیش کتاب(سمفونی مردگان ) شما رو خوندم!البته مدت زیادی که دنبال کتابتون بودم اما کتاب فروشی های رشت کتاب شما رو تموم کرده بودند. می دونم خیلی دیر کتاب رو خوندم اما دوست دارم بازم نظرم رو بگم. کتابی بود که تو روح من تا ثیر گذاشت، باهاش اشک ریختم و به داشتن همچین نویسنده ای افتخار کردم!
نمی تونم احساسم رو بیان کنم، اما تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که خوندن کتابتون رو به تمام دوستانم پیشنهاد کنم.
ضمنآ همه در مورد تیکه ی دوم نوشته ی این پست شما نظر دادن اما من می خوام در مورد تیکه ی اول بگم که آدم رو به زندگی امیدوار میکنه. ممنونم
——————————-
آنقدر اين جنگ سايه اش تيره و سنگينه که همه را متأثر کرده
بر خود خیمه زنیم، سایبان آرامش ما، ماییم
درود..
دلم از تمام روزهایی که رفت واز تمام داغهایی که میدانم مانده است وتمام بارش سیاهی که در راه است گرفته…آن کودک کی به دنیا خواهد آمد.؟؟؟
از شما انتظار ی جز این نمی رود
خدا عاقبت همه ما را به خیر کند …
سلام
سال نو مبارک
خانه ظلم خراب!
جناب معروفی عزیز
به مصداق کور را چراغعلی می نامند و قس علیهذا انگار آدم دل رحم و مهربانی چون شما را هم عباس نامیده اند. گاهی اوقات هم مهربان نبودن هم خوب است. دلت برای آن بچه هایی نسوزد که زیر دست چنان بزرگانی بزرگ می شوند و خود صدام دوست و صدام پرور هم خواهند شد.
همین اعرابی که در هر جای دنیا اگر هزاران نفر را می کشتند – به ویژه اگر به دست اعرابی امثال صدام می بود_فقط به فکر اغانی و اغنیه های خود بودند به فکر بودند که حرمسراهای خود را از زنان – نه که از کالایی به نام زن- انباشته کنند. اگر جنس داخلی کفاف نمی داد از خارج وارد می کردند.
آنقدر پول دارند که کفش خبرنگارنمایی را ده میلیون دلار بخرند.
جناب معروفی من ناراحت هستم که تو به خاطر کسانی ناراحتی که به قول سعدی
….چون به کعبه رود………
دوستت دارم و دوست دارم نظرت را بخوانم.
———————————————-
واژه ها و اسم ها صوری اند. مورچه ها البته از اين بابت بسيار آسوده اند، چرا که اسم ندارند. هرگاه مورچه ای بخواهد مورچه ی ديگر را صدا بزند می گويد: مورچه
آنوقت همه سر بر می گردانند، و او می گويد با تو نبودم. اين مال اسم ها.
اما در مورد عنائم فکر کنم شما بدانيد که خوشبختانه درک آدم های جنگی و جنگ ساز، به اين مجال نمی رسد. رودلف هس، شخصيت رمان „مرگ کسب و کار من است“ يادتلن هست؟ او منظم ترين ماشطن جنگی بود، اينها حتا فرصت دوش گرفتن هم ندارند. چند روز پيش يک فيلم بسيار زيبا ديدم که دلم می خواهد شما هم ببينيد: «والس ويت بشير»، يک انيميشن خوب و به ياد ماندنی.
در مورد کفش آن يارو هم در کانت دانی مطلب پيشين نظرم را گفتم. اين هم يک نمونه از ابوعطا خواندن قورباغه.
اين چند سطر شما را که خواندم احساس کردم يا با علما محشور بوده ايد، يا… خدا عالم است. داشتم فکر می کردم با چنين نثری داستان کسی ننوشته. اگر جانش را داريد بسم الله.
و ممنون از لطف شما
عباس معروفی
اين شعر تقديم به عباس معروفي عزيز. از يك سايت خوب
—————————-
محمود جان
مرسی از لطفت
ترجمه ی خوبی هم ساخته ای. ترجمه ی قبليش دقيق يادم نيست، اما کار تو روان و خوب بود
مرسی
فرهنگسراي اخلاق برگزار مي كند:
سلسله جلسات
«نظريه پردازي شعر»
با حضور
استاد مصطفي علي پور
زمان: 23 دي ماه تا آخر اسفند ماه دوشنبه ها ساعت 16 الي 18
مكان: ميدان شهدا خيابان پيروزي خيابان شكوفه خيابان شهيد كاظمي
سراي حضور فرهنگسراي اخلاق
فكر كردم كامنتم تائيد شده …ولي نه انگار
مرد جان نمي دونم چرا خوشحال شدم كه اهل شهميرزادين
ايام خوش
خسته شدم: هر روز یه نفر یه جایی تو دنیا می میره رو تشک یا زیر موشک. این همه آدم می میرن. چرا کسی نمی گه زیمباوه؟ چرا کسی نمی گه سودان؟ سومالی؟
هر روز یه عر مبسوط واسه ی یه جماعتی می زنم که دوستان اعدام چاره ی کار هیچی نیست یه دوستی دیروز با تعجب می گفت چرا فلانی رو که به اون یارو تجاوز کرده بود نکشتن! ملت ایران خونخوارن! بدتر از تیمور و چنگیز! اون وقت همین خانوم واسه مردم غزه یه داد و بیدادی راه انداخته بود که بیا و ببین. توی زیمباوه به خدا تا زن جلوی چشم شوهر یا پدرشون تجاوز کردن بعد پدره یا شوهره رو کشتن. دوست ندارمم اینا رو بگم اما خون خونه یکی از اون یکی رنگین تر که نیست هست؟ همین ایران اگه دست از سر غزه بر داره شاید اوضاعش روبه راه شه.
اصلا نمی دونم دارم به چی غر می زنم. می خواستم بگم سال نو مبارک ولی چه مبارکی؟
—————————————-
يه دوست مصری دارم که سال هاسا توی آلمان زندگی می کنه، نويسنده و ژورناليسته.
ديروز می گفت: اين جنگ بين فلسطين و اسراييله، به ايران چه ربطی داره؟
چرا توی سرنوشت عرب ها دخالت می کنين؟
گفتم: «من؟»!
از آن زمان که دیوار چین را ساختند با شلاق و خون
آدمیت مرد اگرچه آدم زنده بود .
دعا میکنم برای یک جهان روشنایی اما اسمان نیز با ما قهر است.
دعا میکنم برای رود مقدس اردن اما او نیز دیگر روان خسته مان را تعمید نمیدهد.
دعا میکنم برای انسان . تنها انسان که کائنات را می آزارد.
و نفرین ابدی بر تبار بشر فرود می آید .
—————————————
همون هايی که همون ديوار عظيم رو ساختند، يک ضرب المثل هم داشتند:
«هرجا ديواری هست، يا عقل اينوری ها کمه، يا عقل اونوری ها.»
سلام اقای معروفی عزیز
بارها و بارها به وبلاگتون اومدم و بدون اینکه بخونم بستم!می ترسم طعم لذیذ سمفونی مردگان رو توی نوشته هاتون گم کنم.
دوست دارم بدونید یه نقطه کور دنیا کولی ساده ای هست که هنوز توی عجب شرابی هستی توی ِ سورمه گیر کرده!
می دونید دوست دارم برام بکر بمونیدو ناشناخته،دوست دارم فکر کنم سمفونی مردگان یه اتفاق بوده…
دوستتان دارم
با احترام عمیق:مینای کولی
درود بر استاد عزيزتر از جانم:
مظلوم كيست؟ عراق؟ غزه؟ افغانستان؟متحدين؟ متفقين؟ كي؟
مظلوم منه ايراني ام كه با كتبم اعراب سوسمار خور 20سال آتش حمامشان را با آن گرم نگه ميداشتند.
مظلوم كيست؟
مظلوم منم كه در فرهنگم اسمي به نام ((غلام)) وارد شده است.
مظلوم كيست؟
مظلوم منم كه گرد كهنه فكري ناشي از عقايد نوكانتي سالهاست كه در دل هم وطنانم سنگيني ميكند.
مظلوم كيست؟
مظلوم منه ايراني ام كه زماني پايه گذاري تمام علوم رياضي،طب،فلسفه،ادبيات،هنر،نجوم،عرفان و… را در جهان گمارديم ولي اكنون خود فرسنگها از آن فاصله داريم.
مظلوم كيست؟
آيا اعرابي(قوم ثمود) كه پيامبرشان نفرين عبدي بر ايشان كرده است،و در زمان زينب(س) به او سنگ ميزدند و به او آزار ميرساندن و از همه مهم تر اينكه اعرابي كه خودشان دلشان به حال يكديگر نميسوزد آيا صفت مظلوميتي ميتوان در آنها ديد؟
اينها وحشيگري و ظلم خودشان است كه بهشان ميرسد
سلام اقاي معروفي.من سوالي از شما دارم.درباره پيكر فرهاد.اگر رك حرف ميزنم بايد ببخشيد ولي فكر ميكنم اين كتاب از هر لحاظ يك اشتباه ادبي باشه اون هم به دليل شرح هرچند گنگ بوف كور.و مقايسه اي كه نا خود اگاه بين هدايت و فرهاد انجام ميشه(البته گم شده و نامفهوم)و تا اونجايي كه از هدايت و مخصوصا بوف كور ودر عين حال زندگي شخصي اون بر مياد اين برداشت ميتونه در حد رويا باشه.ميخوام بدونم واقعا چه هدفي از نگارش اين كتاب داشتيد. ولي اين رو هم بايد بگم كه كار شما شجاعانه بوده.نوشتن درباره بوف كور بسيار سخته.
—————————-
سئوال تان را هنوز نفهميده ام. اما اين رمان را نوشته ام که يک رمان نوشته باشم. قصد بدی نداشتم.
سلام
– در مورد فحاشی: من به خودم هرگز این اجازه را نمیدهم از کسی سؤالهای مشابهی بپرسم.
– خوب و خوشحالکننده است که از نظر مالی مستقل هستید. اما اینکه شما آن پست مرا «نامه نوشتن برای اخراج از محل کار» و «جوسازی» «توطئه و دسیسه» میفهمید نشانهی تفکر امنیتی شماست.
– در باره فهم رفتار و تفکر شما قصد دارم یکی دو پست دیگر بنویسم٬ اما این روزها موقعیت مناسبی برای این کار نیست.
———————————————
سلام
کاش وقت تان را بگذاريد برای کارهای خوب.
همين ترجمه هايی که می کنيد بسيار ارزشمند است. نظرهای مخالف جنگ، و تحليل های ضد جنگ هميشه خوب است
سلام اقای معروفی
شماره چهارم نشریه ما بدون نوشته ای از شما چاپ شد!
شاید بعدا بهتر ما را بشناسی و به ما اطمینان کنی!
به امید روزی که با نوشته ای از شما نشریمونو چاپ کنیم…
با سپاس
—————————
دارم کاری می نويسم که هنوز تمام نشده. به محض تمام شدن برايتان می فرستم.
و تبريک می گم برای انتشار اين شماره
سلام .
استاد یک سوال دانشجویی
مفهوم جمله :“ :عصیان بزرگ خلقتم را شیطان داند،خدا نداند“ چیست؟
این جمله چه داستانی را بیان می کند؟
سلام استاد
وقتي ديدم بعد از چندين بار كامنت گذاشتن بلاخره قابل دانستيد و جواب داديد خيلي خوشحال شدم.
اين را مطمئن باشيد كه ما هميشه منتظر بهترين ها از شما هستيم و در ادبياتي كه كمر به قتل آن بسته اند وجود استادي همچون شما هميشه باعث دلگرمي ماست.
استاد من چندين بار متن چند تا از داستان هايم را برايتان ميل كرده ام كه اگر تنها از طرف شما خوانده شود برايم جاي اميدواري و مايه افتخار است.
با تشكر…
سينا حشمدار
سلام دوست عزيز.
به اون دوست مصريتون بگين مساله ي غزه، دخالت ايران نيست. مساله ي غزه، جنگ اسراييل با حماس نيست. مساله ي غزه كشته شدن صدها نفر فلسطيني بي گناهه. مساله، كشته شدن يه عده بچه ي بي گناه اسراييليه – كه حتماَ تو تلويزيون ايران حرفي ازش نمي زنن – مگه حماس از بمب و موشك استفاده نمي كنه؟ مساله ي غزه، مساله ي جنگ در يك مرز و محدوده ي خاص نيست. مساله كشته شدن يه عده انسانه. چه ربطي به ايراني يا فلسطيني يا آمريكايي بودن داره؟ شما هم خيلي راحت در مقابل دوستتون سكوت كردين؟ كم كم دارم به شما هم شك مي كنم. آيا كشته شدن اين همه انسان و به قول خود شما، كاشتن اين همه درخت نفرت، چيزيه كه شما فقط يك پست درموردش بزارين و تموم؟ شايد حالا بتونم از استادتون حرف بزنم. آيا اگه هوشنگ گلشيري بود، همين كاري رو مي كرد كه شما كردين، و به همين بسنده مي كرد؟ من كه باور نمي كنم. گلشيري قبل از هر چيزي، يك انسان بود.
چيزي كه در مورد كامنت قبلي نوشتين اينه: «هرجا ديواری هست، يا عقل اينوری ها کمه، يا عقل اونوری ها.» حالا كه مرزهاي فيزيكي انسان ها رو از هم جدا مي كنه، لااقل ما اينقدر كم عقل نباشيم كه مرز غير فيزيكي واسه خودمون بسازيم. يعني چي كه اون ها اسراييلي و فلسطيني اند و به ما كه ايراني هستيم هيچ ربطي نداره؟
بيشتر از دو هفته ست كه از هيچ چيزي خوشحال نمي شم، مگر اينكه بشنوم جنگ تو غزه و فلسطين تموم شده.
————————————————–
دانيال عزيز
تو فکر می کنی يک نويسنده يا داستان نويس چه کاری از دستش برمياد؟ معلومه که برای من انسان انسانه، کودک مال هر کشور و هر رنگ و نژادی، کودک منه، ولی من تا جايی که اجازه دارم می تونم قدمی بردارم. دستم به اون پدر ستمگری که دخترشو سنگسار می کنه نمی رسه؛ جز ماتم گرفتن برای اون دختر نوجوان چه کاری می تونم انجام بدم؟
راستش عده ای اسلحه توليد می کنند تا عده ای آن را به مصرف برسانند، و ما فقط مخالفيم. و ديگر؟
تو راهی می شناسی که جلو جنگ را بگيرد؟ بگو تا من هم دنبالت راه بيفتم.
اما چيزی که آن دوست مصری گفته به گمانم دوزاری تو هنوز نيفتاده. ما ايرانی هستيم، و برای پايان پذيرفتن جنگ می آييم توی خيابان و به جنگ اعتراض می کنيم و برای کشتگان جنگ به ويژه کودکان غزه غصه می خوريم و با خانواده هاشان ابراز همدردی می کنيم، اما عده ای می ريزند و اجتماع ما را به باد فحش و کتک می گيرند و شعار می دهند: جنگ جنگ تا پيرزوی.
در همين تهران، حرف آن دوست مصری اين است: همه ی مردم دنيا می خواهند جنگ تمام شود و کودکان و زنان و انسان های بی دفاع به کام مرگ نروند، ولی برخی مردم ايران می خواهند جنگ جنگ تا پيروزی.
سلام استاد
من تازه اينجا رو پيدا كردم
فقط خواستم بابت كتاب سمفوني مردگان ازتون تشكر كنم
اگر به من بگن از رمانهايي كه خوندي فقط ميتوني يكي رو انتخاب كني مطمئنن بدون فكر سمفوني مردگان رو نام خواهم برد
البته يك بدي هم داشت به خاطر اون كتاب سالهاست كه ديگه از خوندن كتاب لذت نميبرم و داستان خوندنم همينطور كم و كمتر شده
در پناه حق
استاد
چطور با شما تماس بگیریم؟
باز زن غزه يك دفعه ميميرد
نه زجركش ميشود و دچاره مرگ تدريجي نمي شود
سلام
كاش به روز كنيد
كاش با يك شعر
منظورم اينه كه مثلا كامو مياد براي توجيه بيگانه يعني درك بهتر بيگانه افسانه سيزف رو مينويسه.و مورد هاي ديگه اي براي اثار اغلب فلسفي.من فكر كردم كه شما هم مي خواستيد يك روشن بيني نسبت به بوف كور ايجاد كنيد يا يك ذهنيتي به خواننده نسبت به اون اثر بديد تا خواننده دچار سردرگمي نشه؟ميخوام بدونم درست فكر ميكنم؟
عباس معروفي عزيز
از اين انسان هاي پست هميشه پيدا مي شن، همه جا و نه فقط ايران. اما اين دليل نميشه كه ما هم ساكت بشينيم. به قول شما انسان، انسانه. درمورد اينكه منظور دوست مصري شما چي بود، اصلاَ اشاره ي روشني نكرديد ولي اگه واقعاَ منظورتون همين بود، من هم حرفمو پس مي گيرم. باز هم به شما اميدوار شدم. ببخشيد.
———————
بسيار مواقع ما همه نظرهای همسو داريم، اما گاهی اوقات کلمات قادر نيستن به روشنی ماجرا کمکی بکنن، و همين باعث سوء تفاهم هايی می شه که خوشبختانه
باز هم کلمات به ياری آدم ها ميان…
در فرهنگ لغت دهخدا در معني فحش نوشته است دشنام و ناسزا. من نمي دونم وقتي آدمها حرف از فحاشي كردن مي زنند چه چيز مد نظرشان است ؟
آيا پرسيدن سوالهايي (حتا مشابه هم) اسمش فحاشي است؟ اين سوالات يعني احتمالات ممكنه . يعني اينكه يك فرد در چنين شرايطي ترجيح مي دهد از تاريكي به ديگرا ن سنگ اندازي كند. هر كسي كه هويتش معلوم نيست ممكن است خيلي هويتها و خيلي از صفتها و خيلي از مشاغل در موردش مصداق پيدا كند . اما در مورد اينكه نوشته ايد آن منتقد شما بهتر است به همان كار ترجمه اش بپردازد منهم نظرم همين است چون تنها كار مفيدي است كه مي تواند انجام دهد .
ايشان بهتر است به هنرمندان چه نويسنده چه خواننده و هر هنرمند ديگري فقط از زاويه هنرش نگاه كند و و اگر خيلي علاقه مند به فهم رفتار آنها هست به نظر من دوربين مخفي در محل كار و زندگي انها بگذارد تا بهتر و بيشتر رفتار آنها را بفهمد.
فهم رفتار و تفكر يعني چي آقا؟ مگر عباس معروفي و ديگر هنرمندان امثال او سياستمدار هستند كه شما دنبال رفتار و تفكر شان هستيد . تفكر هنرمندان در آن چيزي است كه بعنوان هنر به جامعه ارايه مي دهند . شما اگر مي خواهيد تفكر هر كسي را خوب و درست بفهميد به آثار آنها رجوع كنيد . اگر هنرمندي وبلاگ دارد و در آنها حرفهاي دلش را مي زند،. هيچ دليلي ندارد كه شما هميشه آنها را به نقد بكشيد . چون هر انساني در غير از حوزه تخصصي و حرفه اي خودش مي تواند در مورد هر مسله اي نظري متفاوت داشته باشد و شما مختاريد به همنظري با وي و يا برعكس، ولي حق نداريد و نمي توانيد تمام جنبه هاي فكري و رفتاري افراد را تحت كنترل و نظارت و سليقه خودتان در بياورديد و مدام به آن گير بدهيد.
چه كسي جنبه رفتاري و تفكر شما را زير ذره بين برده؟
باور كنيد اين كارهاي شما نه تنها بي فايده است و سودي به حال مردم و جامعه و هنر و غيره ندارد بلكه تنها اب در هاون كوبيدن است و از طريق نفي ديگران به اثبات خود رسيدن .
براي من مهم نيست كه عباس معروفي در هر زمينه اي از مسايل اجتماعي و غيره چه نظري دارد آنچه كه براي من مهم است اين است كه او هنرمندي است كه حرف اصلي اش را با هنرش مي زند . مثل ديگر هنرمنداني كه شما دايم آنها را زير ذره بين مي بريد . كافي است كيارستمي و يا شجريان و يا … جايي حرفي بزند و شما فورا آن را پيراهن عثمان كنيد .
شما ايده آل گرايي هستيد كه خيلي آرماني فكر مي كنيد و انتظار داريد كه هر كسي يك پيامبر كوچك باشد بدون اشتباه بدون خطا و با كليه نظرات درست كه البته خودتان را هميشه اين گونه مي بينيد و مجازيد كه منتقد ديگران باشيد .
اگر مي خواهيد پستي در رابطه با فهم رفتار معروفي بنويسيد بهتر است يك چند مدتي باهاش از نزديك معاشرت كنيد! شايد پستتان مستند تر و خاله زنك تر از ايني كه خواهد بود شود.
سلام
من اتفاقی وبلاگ شما رو پیدا کردم والان واقان خوشحالم اونقدر که لینکتون کردم.درضمن.تا140000خیلی هم زیاده:-باوركنيد..خوشحال ميشم بهم سر بزنيد.
حميدرضا هما
عباس عزيز .. نوشته ها و سمپاشي هاي ژورناليستي آقاي ماني ب ، بيشتر به يك تخريب كور سياسي مي ماند تا به نقد كه در هر شكلش راهي به كمال داشته باشد .. من گمان نمي كنم عباس معروفي در مواجه با نقد آغوشي بسته داشته باشد .. اينكه اصرار ايشان بر آناليز وسواس گونه ي عقايد شما چه معنايي مي تواند داشته باشد ، بايد فقط و فقط خودشان را و وجدان شان را قاضي كرد .. آدمي كه خيل عظيم دوست داران شما را مجيزگويان بچه مدرسه اي خطاب مي كند ، بهتر است قبل از صدور هر فتوايي به وبلاگ هاي اين عزيزان سري بزند و داشته هاي نحيف خود را با دستكار سترگ آنان مقايسه كند .. افشاگري هاي اين بنده ي خدا مثل استفاده از چراغ قوه در روز فقط اسراف كلمه و باطري است ..
روزگاري در ولايت ما رعيت زاده اي بر آن شد تا سيستم گذشته ي فئودال هاي سابق را در كتابي كوچك بشكافد و حرامزادگي و كثافتكاري هاي تبار آنها را مستندا تاليف كند .. كه نوشت و فئودال ها روشنفكرترين آدم شان را ترغيب كردند تا جوابيه اي بر اين كتاب بنويسد .. به چند نمونه از انشاي اين اين خان زاده ي روشنفكر اشاره مي كنم .
ايشان در تخطئه ي نويسنده ي رعيت زاده مي نويسد :
در دوزاده سالگي با پدرش دعوا كرد و شيشه هاي خانه را شكست ..در هيجده سالگي وقتي مي خواست از جوي آب بپرد پايش ليز خورد و با باسن داخل آب افتاد و يك تكه شيشه پشتش را شكافت .. در بيست سالگي پيكان برادرش را پنچر كرد..و…..الخ ..
حالا حكايت ماست .
————————————–
سعيد عزيزم
گاهی در بسياری موارد آدم سکوت را بيشتر از هزاران حرف و نوشته پاس می دارد. اگر در مورد خوانندگان کتاب هام و دوستان پير و جوانم که خود وبلاگ دارند و به اوضاع نيز مسلط اند، حرفی بزنم انگار بخواهم از آنان دفاع کنم. نه. شيوه ی من نيست که موضع دفاعی بگيرم، جايی که حق مثل روز روشن است دفاع نبايد کرد، يورش بايد برد. روز دادگاه مطبوعاتی ام در ايران نيز من از خودم دفاع نکردم، به مغول ها و آتش زنندگان کتاب يورش بردم.
اينجا نيز جای دفاع نيست، دوستان من، در يک ارتباط احترام آميزجزو دارايی های من محسوب می شوند. من نيز جزو دارايی های آنانم. طبيعی ست. و اين رشک و اشک برخی را در می آورد. رشک و اشک نه، حسادت و فرياد.
پدربزرگم می گفت: تا دوست نداری، دوست داشته نخواهی شد.
آن هم در فضای نقد که ما همه به دفاع از متن، روبروی همديگر بر سر واژه می جنگيم. ما همه داريم با هم بزرگ می شويم، مشق می کنيم، می خوانيم و می نويسيم. و اينهمه برای چيست؟ برای آينکه آدم شويم.
دشوار است با کسی دوستی کنی که پرده نشين است و تو اصلاً نامش را نمی دانی، و قرار باشد با ناشناخته ديالوگ برقرار سازی. می دانی؟ ريشه ترس ناشناختگی است، تاريکی، و فضای وهم آلود.
من از تاريکی نمی ترسم، بسا در تاريکی خانه ام آسوده می خوابم، از تاريکی ناشناخته اما می ترسم.
شده بارها که در تاريکی خيابان و بيابان جايی رفته ام، اما در سفر به قطب شمال شبی در تاريکی ناشناخته گم شدم که چهره ی مرگ را به من نشان داد، بی آنکه اين چهره بيرونی باشد. تاريکی ناشناخته از درون خودم مرا ويران می کرد.
بارها گفته ام، بسيار وبلاگ نويس مستعار داريم که دارند کار خودشان را می کنند، و در اين چرخه همراه رسانه ها شده اند، اما وقتی يکی از اين پنهان شده در استعاره شروع می کند به هزل و هجو و لودگی، و فضای توطئه را آبستن هزار مرض می کند، راهی وجود ندارد جز آنکه به سياهچاله اش نور تند بتابانی تا در روشنايی قرار گيرد. آنوقت شرايط برابر خواهد شد.
با سلام و آرزوی سلامتی
http://www.arooz.com
جناب معروفي! خواندم و من هم مثل شما مبهوت و گيج شدم. سر از اين عكس درنياوردم.
استاد چرا جواب سوال من و ندادید ؟ 🙁
———————————–
محمد جان
اين متن رو از کجا آوردی؟ راوی کيه؟ خيلی برام آشناست ولی هنوز يادم نيامده.
برام بنويس
*می خواهم از یه خط قرمز عبور کنم
**به چه قیمتی؟
*به قیمت جانم!
**چند؟
*چی چند؟!
**قیمت جونت دیگه
*مگه میشه بخریش؟!
**آخه این روزها قیمت جون توی بازار سیاه کدخدا افت پیدا کرده
* چرا؟
** می گن توی کشور ما نقدینگی که زیاد بشه مردونگی افت پیدا میکنه
* چرا کشورهای جهان اول اینجوری نیستند
** آخه اینجا اگه گروه خونی تو + باشه بهش خون منفی می زنند فرقی نمی کنه هر چی دم دستشون باشه!!!
* حالا منظورت رو فهمیدم یعنی اینجا تو اگه مریض شدی باید بری پیش یه مهندس مواد! (منظورم متالوژی است منفی فکر نکنی) اگه خواستی خونه بسازی باید بری پیش روانپزشک! اگه خواستی بری پیرایشگاه باید بری در خونه نجار رو بزنی! اگه خواستی گذرنامه بگیری باید بری ستاد مبارزه با مواد مخدر! اگه ماشین ات رو دزدیدند زنگ می زنی 115!
** حالا این خط قرمزت چی بود؟
*می خواستم بگم که کدخدا گفته امشب روستا روز است!
تینو 1387
درود آقاي معروفي كه دوستون دارم
همين…
بدرود
سلام… جناب معروفی من سه کتاب از شما خوانده ام و به نظرم از آن میان „فریدون سه…“ بسیار قشنگ است هر چند که سمفونی از بقیه بیشتر درخشید!
چند شب پيش خوابم موسيقي وبلاگ شما را داشت.يعني خوابي كه ميديدم موسيقي متن داشت و من در خواب مي دانستم كه اين موسيقي كه شنيده مي شود موسيقي سايت عباس معروفي است.در وبلاگم لينكتان را مي گذارم.با اجازه.
—————————–
لطف می کنيد.
اميدوارم هميشه خواب تان چنين آرام باشد
جناب معروفي درود
از اينكه عاشقي شكست نخورده هستيد به شما قبطه مي خورم
هميشه عاشق بمانيد
اما در مورد اينكه از كي دفاع كنيد تا مبهوت نباشيد بايد بگم بعضي وقتها سكوت كردن بهتر است تا آدم وارد ماجرايي بشه كه حق و باطل در ان مختلطند!!
من تازه فهميدم اين اسرائيلي ها را هم مي شود در رديف امام حسين و اصحابش قرار داد
و اگر اينطور هست چطور مي شود در صف امام حسين و ياراش نبود و در صف يزيد رفت؟!؟
من فعلا موندم كي يزيده كي امام حسين
داشتم به اين موضوع فكر ميكردم كه يكي گفت
چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است
http://www.maahoor.com/newspage.aspx?typ=73
با درود
آقای معروفی من به صورت اتفاقی با شما آشنا شدم و از مطالب شما که مطالعه کردم بسیار خوشم آمد. آقای معروفی مانده ام چرا مردم ما اینقدر ساده تن به ذلت می دهند مگر همین حماسی ها نبودند که برای قاتل جوانان رعنا این سرزمین مراسم عزا گرفتند مگر این فلسطینیها نبودند که از فتح خرمشهر بدست صدام شادی کردند مگر اینان در قالب ارتش صدام زنان و کودکان سرزمین ما را به خاک وخون نکشیدن .البته ما ایرانیها آنقدر به صلح و آرامش معتقدیم که با این همه بد رفتاری اینان از کشته شدن کودکان اعلام انزجار می کنیم ولی این دولت ما به فکر کودکان نیست به فکر مردم فلسطین نیست اینان در اندیشه حماس ودوستان خود هستند همانطور که در بیاناتشان اعلام می کنند باید شرایط به نفع حماس باشد نه به نفع مردم فلسطین
آقای معروفی من جدیدا به وبلاگ نویسی دست زدهام وامید وارم تا با کمک شما در نوشتن بهتر شوم
شاد وتن درست باشید
كماني مي نهيم بر دوش نوجواني ..
در ستايش رنج شاعري بروز شد
با ترجمه ي شعري از شاعر كورد عراق ( قباد جلي زاده )
http://www2.irib.ir/opinion/hejab.asp
سلام
معلومه كه دوام نمي ياره داره نابود مي شه پوسيده
اميد من هم اينه كه بلاخره يه روز ي- يه جايي يه كسي
مي گن صبر بايد كرد
يعني مي شه تموم بشه؟
سلام آقاي معروفي
من از دوستداران شما و آثار شما هستم .
البته حس ديگري در اين ميان وجود دارد . من نيز يك سنگسري در گستره پهناور اين كره خاكي هستم .
شما را به خاطر ثبات قدم در راه پر سنگلاخ دفاع از آزادي انديشه تحسين مي كنم .
مشكل مردم فلسطين ، نبود اتحاد و يكپارچگي است .
اي كاش ……
سلام استاد
راستشو بخواین ما یک گروه داریم که در اون هرکی شعرها و نوشته هاشو می نویسه.. یکی از خوانندگان این سوال از من کرد که معنای این جمله چیست؟ .. من هم هرچی گشتم نفهمیدم این جمله چه داستانی را بیان می کنه ..
راستی استاد یک داستان کوتاه نوشتم، سعی کردم طنز کار کنم .. چند روزه آینده می زارمش توی اون یکی وبلاگ .. منتظرم تا دختر خاله ام تصویری مناسب براش نقاشی کنه ..
باز هم ممنونم .
————————————–
اين جمله کجا استفاده شده؟ راوی کيه؟ و اگر می تونی عبارت کاملش رو برام بفرست.
داستانت رو هم می خونم.
سلام باسی، چند دقیقه پیش آتش بس یکجانبه اعلام شد… شاید آه کودکی کارساز شده، کاش دیگر صدای موشک و بمبی در گوش کسی نپیچد…
دلتنگ روزهای فوت موسیقی…
————————————–
خيلی گرون تموم شد نرگس عزيز
اون کسانی که از توی جای گرم و نرم شون دستور حمله صادر می کردن، تا يک تک تيرانداز از محله ای تير در کنه، يکباره پدری سه تا بچه شو از دست می داد. شايد هم آه اون پدر…
سلام. فصل اول كتاب تازه انتشاريافته ام را برايت ايميل مي كنم.
—————————
منتظرم اسماعيل جان
دلم برات تنگ شده.
مدت هاست که منتظر يک کار ماندنی از تو هستم. همش فکر می کنم يک اثر خوب به يادگار می گذاری.
از اشنایی با شما وتارنما وزین تان خوشحال هستم
http://amirentezam-iran.blogfa.com/
تارنمای زندانی آزادی ایران ما
سلام جناب معروفی
شماره 28 دی ماه کارگاه مجازی ادبیات با مطالبی از
:
رسم کبوتر در فاصله ی دو انگشت – منصور خورشیدی
نقدی بر شعر راحا محمد سینا-سنان طبری
مرزهای نامرئی مفاهیم-سیامک مهاجری (نقدی به عباس معروفی)
هیثم کاظم -مصطفی مردانی
شعری از فروغ تالو
شعری از نسیم شریعت پناهی
اسطوره – مازیار قطره دریایی
و یک نمایشگاه عکس به روز شد برای دیدن مطالب این شماره به این آدرس بروید
http://shahruod.blogfa.com/
سايت داستان من رو چك كنيد.
http://www.undergroundstory.com/
سلام استاد
راستش شروع بحث با اين چند جمله بود: “ ما نکاشته هایمان را هرگز درو نمی کنیم. پس به آن دوست بگو: خستگی کاشته ای که خستگی برداشته یی. اینک به مدد نیرویی که در توست و چه بخواهی و چه نخواهی زمانی از دست خواهد رفت، چیزی نو و پُر نشاط بساز … “
و بعد اون شخص اين سوال واز من كرد و معني اون جمله رو ….
استاد داستانم رو توي وبلاگ گذاشتم
توي سايت شاعرنواز
مي دونم خيلي قوي نيست اما خواهش مي كنم بخونيد و راهنمايم كنيد تا بتونم بهتر بنويسم …
ممنونم
سلام استاد
يك سوال داشتم.شعرهاي شما رو از كجا ميشه تهيه كرد؟
اینجاست که شاعر میگه چنین شد که پناهنده شدیم!!!
سلام و درود
سال دوم دبيرستان بودم كه دوستي عزيز كتاب سال بلوا را برايم هديه آورد. و من يادم ميآيد كه شبانه كتاب را خواندم و چنين بود كه با شما آشنا شدم و كارهايتان. حالا كه شايد بيست سال ميگذرد، مجموعه كاملي از آثار شما دارم كه همدم روزگاران منند.
خوشحالم كه حالا در „حضور خلوت انس“ هستم . پيش از اين بسيار آمدهبودم ، اما بي نشانهاي رفتم. اما اين بار به هزار و يك دليل خواستم برايتان بنويسم كه يكي دعوت به خواندن شعرهايم است .
http://www.khorshidbar.persainblog.ir
خيلي منتظرم.
با ارزوي بهترين روزها براي شما
سلام اقاي معروفي شما را با كتاب سال بلوا وروايتگري بي نظير و در عين حال كلافه كنند اتان شناختم.با نوشافرين وحسينا.
در مورد پستي كه رداين وبلاگ گذاشتيد چند نكته به نظرم رسيد.با گذاشتن اين عكس ومتن زير آن چه مي خواهيد بگوييد حالا چون انها با صدام موافق بودند ما هم چشممان را نسبت به نسل كشي يا به تعبير عده اي هولوكاستي كه در فلسطين در حال رخ دادن است ببنديم؟كودكان چه گناهي دارند؟
ديگر اينكه مسئله امروز نيست.مسئله 60 سال اشغالگري وپر رو بازي صهيونيسم است كه بلاخره بايد تمام شود وحق به حق دار برسد.
اسرائيل بخواهد يا نخواهد وصله اي است كه به تن سرزمين فلسطين نمي چسبد.
و اين عكس هم چيزي از اين واقعيت را عوض نمي كند.كودكان رفتند كه بزرگتر ها به فكر بيفتند.
سلام استاد معروفى
اولين كامنت خودم را برايتان ثبت مي كنم. نمي دانم بايد چه بگويم، يا هيچ بايد بگويم؟ مقابل بزرگي مثل شما. پسر بچه اي پانزده ساله دارد حرف مي زند. شايد دير آشنا شدم با شما و كارگاه شما. شايد دير است كه بعد از پنجاه و سه برنامه تازه بگويم. شايد دير است كه بگويم چقدر كارهاي شما را دوست دارم. چقدر شخصيت شما را دوست دارم. نمي دانم مخاطب پانزده ساله داشته ايد يا نه. نمي دانم حرف ها را استاد معروفي مي شنود، درك كرده و با حوصله شايد مثل ازرا پاوند جرقه ايجاد مي كند يا نه. آيا وقت آقاي معروفي چون همه دشمن مخاطب است؟. چه دانم آيا فرد بزرگي حتي با اين خاكي بودنش حتي رغبت مي كند كامنت را تا آخر بخواند يا نه. آيا مي خواهد دست دو نسل رفته بعد از خودش را بگيرد و بالا بكشد؟. آيا بعد از آن حتي خود را نكوهش نمي كند كه چرا مرجعي ترتيب داده و يادداشت هايش را، حرف هايش را و انس هايش را در اختيار من و نسل من، با اين نوپايي و خامي مي گذارد؟. نسلي كه كتاب را فراموش كرده، تا حدي كه عيب مي داندش. نسلي كه احساس را در غار وحشت و عشق را در چت روم ها كنكاش مي كند.
در هر حال استاد معروفي
برايم يادداشت ها و واژه هايتان مهم و آموختني است. برايم قلم منسجم شما مهم و خيره كننده است. برايم فريادتان، در انزوا بودنتان زجرآور و تحمل ناپذير است. برايم سكوت هميشگي، ترس از آخ گفتن، فريادي شده، بر تأييد اين سكوت. ترس توجيحي شده بر شجاعت. برايم عباس معروفي مهم است. تا آنجا كه اسمم را از تن عريان شخصيتم، جدا كنند.
تا كوه نرم شود و هركس زير پاي خود را دلخواه شكل دهد.
كاميار بمانيد استاد گرامي
——————————————–
عزيزم کيهانا
پيش از نوشتن اين چند سطر، سری به وبلاگت زدم. کاش اسم ها و عنوان ها مجذوبت نکند، و اثر در دَم جوان تو اثر کند. کاش نويسنده نباشی، نويسنده بشوی. کاش نخواهی در بيست سالگی نوبل بگيری، و آن را بگذاری برای هشتادمين سال زندگی ات.
کاش شاعران حکيم را بشناسی، و کاش به موازات خواندن ادبيان کهن ايران، ادبيات معاصر جهان را با دقت بخوانی؛ آجرهای درست در بنايت بگذاری، و چشم هات برای يادگرفتن بدرخشد، نه برای ياد دادن.
من هم از چهارده سالگی آغاز کردم. داستان های چخوف را رونويسی می کردم، سه سال آزگار چخوف نوشيدم، و بعد فهميدم که اين سربازی آدم را آدم می کند، و بقيه ی زندگی را به جستجوی آدم شدن راه سپردم.
خوشحالم که به اين راه گام نهاده ای. من هم اين گوشه هستم و آنقدر منتظر می مانم که يک اثر از تو بخوانم.
هميشه منتظر بوده ام جوانی از راه برسد، و خون تازه در رگهای ادب بدواند. اميدوارم، اين تو باشی.
با مهر
عباس معروفی
نمی دانم آیا این همان انسانی ست که فرشتگان به او سجده کرده اند ؟
قدرت دایره ای ست به شعاع همه ی وحشی گری ها و قساوت ها . امان از اشرف مخلوقاتی که اسیر این دایره می شود !
سلام اقاي معروفي به نظر شما آيا اميدي به تغيير هست يا اين که اين نسل سوخته هم سن و سال هاي من بايد تا آخر عمر نه چندان پربار خود اينگونه زندگي کند؟
درود
آقاي معروفي عزيز؛
یه دوست پس از خوندن یکی از نوشته هام نشونی شما رو داد تا از شما درباره داستان نویسی یاد بگیرم. روزهای نخستی که تو وبلاگ پیشین و امروزیم می نوشتم باور داشتم که نباید زیر سایه ی یه کلاس یا یه استاد و روش هاش باشم… این در حالی بود که هیچ آگاهی از این جور فضاها هم نداشتم، و ندارم!
اما این روزها که چند کاری نوشته م، به این فکر می کنم که به کمک بزرگترهای نوشتن زبان زیبامون نیاز دارم. این شد که خواستم و اومدم اینجا. امیدوارم تو راه نوشتنم بتونم خوب پیشرفت کنم.
درباره این نوشته تون باید بگم خیلی برام جالبه. چون خودم این روزها درگیر همین حرف با دیگران بودم. که چطور کشوری که برای اعدام صدام جلاد 3روز عزای عمومی میذارن و بهش میگن شهید، چرا باید ما ازشون تو این حجم دفاع کنیم و بیشترین وقت دیداری ، شنیداری ، گفتاری، پولی!و… مون رو براشون بدیم؟ این حرفا کار دستم داد تو وبلاگ یکی از دوستان که دیدگاهم رو درباره نوشته ش نوشتم مورد توهین هم قرار گرفتم…
حقیقت چون خورشید روشن است چشمی که نبیند نابینا ست.
شاد و خوشبخت باشید.
salam ostade aziz , man be moddate yek sal ast ke dar france zendei mikonam , dochare yek moshkele ajibi shodam , hes miknam gom shodam beyne zamin o hava , dige doost nadarm iran zendegi konam amma inja zendegi kardan ham changi bede nemizah , nemioonam moteallegh bekojam,? nemidoonam in hes ro shoma ham dashtid ya na? momken kami be man komak konid ta betoonam khodam o peyd konam ? be sheddt daram aziyat misham
—————————————-
اظهار نطر درباره ی زندگی و انتخاب ديگران ساده نيست.
من اگر مشکلی نداشتم، و اگر حکم زندان نبود، همين فردا برمی گشتم. اما اگر می خواهيد بمانيد ممکن است تنها بمانيد.
من فقط داستان نويسی بلدم.
… قمقمه اش را باز كرد و جرعه اي آب در دهانش ريخت . چيزي آن زير ، زير آن شكم برآمده لرزيد . و چارزبر در تكان يك تولد زيبا شد .
در ستایش رنج شاعری بروز شد
روایت هفتم از پشت دروازه های کرمانشاه
سلام مرد خوب.
سلام
استاد داستانم را خوندید؟
——————————
می خوانم و همانجا خبرت می کنم.
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
ای
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد
مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند
چه کسی می اید با من فریاد کند ؟
استادعزیزم؛من شیفته شما وتمام نوشته های فوق العاده تان هستم.از“آخرین نسل برتر „تا“فریدون سه پسر داشت“.سالهاستکه خودم را در نوشته های شما یافته ام.با“نوش آفرین „عاشق شده ام؛با“پیکر فرهاد „زیسته ام وبرای „ایرج“اشک ریخته ام.سالهاست که مینویسم و دو سالی میشود که به مجموعه داستان کوتاهم مجوز نمیدهند!!خیلی خسته ام استادولی از طرفی بسیار خوشحالم که شما هستید!هستید تا امیدوار باشم. اجازه دهید بی تکلف بنویسم مثل نوشته های خودتان! به سادگی عشق „نوش آفرین “ به „حسینا“؛اجازه دهید خط چشمی سورمه ای بکشم به موازات پلکهایم؛کمی خودرا در آینه نگاه کنم؛بعد بیایم پیشتان تا در آغوشتان بگریم و شما دنده هایم را بشمارید و ببینید کدامش یکی کم است؟!! مثل گنجشکی که زیر باران مانده باشد…
حرف بسیار است استاد اما وقت شما هم گرانبها.فقط خواهش میکنم بگویید چه بخوانم و چه نخوانم ؟؟در این راه خطیر!!
دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم………..
فدای شما-هستی امیرفخریان (مشهد-ایران)
———————————–
هستی گرانقدر من،
سلام. من هم بی تکلف و تعارف برات می نويسم که چقدر خوشحالم آدم هايی مثل تو در وطنم زندگی می کنند، کتاب می خوانند، خودشان را می سازند، و مادران و پدران نسلی ديگر خواهند بود.
کف های روی آب خواهند رفت، سياستمداران را می گويم. همه خواهند رفت و سنگ بزرگ رودخانه می ماند که تويی و آدم هايی چون تو.
برای اينکه چه بخوانی و چه نخوانی، فکر کنم ديگر خودت فهميده ای، و می دانی چه نوع کتاب ها و فيلم هايی با سليقه ات همخوانی دارد.
من البته در نوشته هام، در برنامه های آموزسی و هرجا فرصتی پيش آمده، گاه حتا از زبان ايرج نام برخی کتاب ها را گفته ام.
فقط يادت باشد هر کتابی با ميل و إائقه ات همراه نشد، ببند و برو سراغ کتاب که واژگانش صداقت داشته باشد.
دلم می خواهد نوشته هات را بخوانم، و دلم می خواهد پروبال بازکنی، بدرخشی، و از خودت يک نويسنده تربيت کنی.
اگر کمکی هم خواستی برام بنويس.
با مهر
عباس معروفی
عباس خان عزيز من هم مبهوتم… همگي مبهوتيم
پايدار باشي
جناي معروفي عزيز سلام . من از خواننده هاي پروپاقرص خانه شما هستم و شايد بي صداترين شون ! در مورد نشر گردن بدونم . من در استراليا زندگي مي كنم و مجموعه شعري دارم كه دوست داشتم همزمان با استراليا درآلمان هم منتشر بشه .و از اونجا كه در ايران اجازه انتشار نداره مشتاق شدم كه در مورد اين انتشارات بيشتر بدونم . كه اگر قبول كردند با هم همكاري كنيم . مي خواستم بدونم از چه طريق ميشه بااين انتشارات تماس گرفت .
ببخشيد كه مزاحم وقت شما شدم
پيروز و سالم باشيد
انسيه اكبري
———————————–
خانم انسيه اکبری، سلام
برای شما در ای ميل هم نوشتم که نشر گردون و چاپخانه گردون در برلين برای انتشار آثار فارسی که اجازه ی انتشار ندارند، اولويت قائل است
درود
آقاي معروفي عزيز؛ برنامه هایی که برای آموزش داستان نویسی گذاشتید، به دلیل فیلترینگ سایت سرویس دهنده، برای ما فیلتر شدن…
من میرم پی فیلتر شکن اما شما هم اگه تونستید فکری براش کنید.
سپاس
شاد و خوشبخت باشید.
.
ممنون . منتظرم
امروز روز سختی بود … امروز سمفونی مردگان تموم شد .. دنیا دور سرم می چرخد ، از موومان چهارم به بعد …
سال نوي شما هم مبارك.
اين اولين باره كه به وبلاگتون سر مي زنم؛خيلي وقت پيش دنبال پيدا كردن وبلاگتون بودم اما به هر دليل شايدم تنبلي اين افتخارو پيدا نكردم؛اما تو خوندن كتاباتون تنبلي نكردم و واقعا از خوندن تمامشون لذت بردم و از قلم زيباتون تشكر مي كنم.
هميشه سلامت و موفق باشيد.
جناب آقای معروفی عزیز،
راستیتش زندگی ِ ما به شکل درد ناکی بازیچه ی دست یک مشت دیوانه شده که ناگزیر به دیوانگی های آنها خو کرده ایم !
دلم از این همه ظلم بشر به خود ،گرفته و افسوس حتی گوشه ی دنجی پیدا نمی کنم که یک شکم سیر فریاد بزنم.
با اجازه مطلبتان را با ذکر ماخذ در وبلاگم گذاشتم.امیدوارم که اگر مانعی هست به من بفرمایید.
مازیار
—————————-
از لطف و مهرت ممنونم
سلام عزیز
سکسکه های یک مست با چند لینک و یک بداهه و “ حوریه فقه خواند و حوری شد “ بروز است
مثل جارختی بدون لباس
روی تنهایی کمد بودم
توی ژورنال های خیاطی
من فقط چند جور مد بودم
هر چه پوشیدم از تو قیچی شد
منتظر حرف و نقدهایتان هستم
مرسی
نادعلی
سلام . فلش فیکشن و شعر سورئال با چاشنی سایکدلیک و فانتزی می نویسم . کاری که پیش از این کسی نکرده . اگر دوست داشتید سری به من بزنید
سلام استاد!
در اين كه دارند ما را بانوار غزه حلق آويز مي كنند حرفي نيست
مهم اين است كه ما در كجاي دنياي خود ايستاده ايم.
شاد باشيد و پر بار
سلام
راستش كامنت گذاشتن براي كسي كه نوشته هاش يه جور متفاوتيه يه كم سخته.من دو ساله كه به وبلاگتون سر مي زنم اما هيچ وقت جرات نكردم نظر بدم.آقاي معروفي من خيلي با نوشته هاتون خاطره دارم و گاهي خيلي باهاش گريه كردم !
دختري هستم كه امشب عشقش رو به خاك ميسپره . نمي دونم چرا اما دوست داشتم با شما حرف بزنم نوشته هاي شما بوي عباسمو ميده. من متن هاتون رو براش ميل مي كردم.
آدرس ايميل و بلاگ پيش پا افتاده ام رو براتون گذاشتم به اين اميد كه بهم سري بزنيد. مطلب بلاگم متني است از متن هاي شما.
كاش خانه آن طوطي هندي را كه به ترفندي توانست به طوطي آن بازرگان بفهماند كه چگونه مي تواند از آن قفس برهد بلد بودم. كتابتان را سه بارخواندم . آخرين بارروز 26دي ماه بود كه تمامش كردم به بهانه سالروز دستگيري و كشته شدن يك اماني از آن اماني ها به اتفاق بقيه دوستانش(صفارو ….) شايد براي بيش از ده نفر هم فرستادم و پرينت گرفتم كه بخوانند . از آن وقت هميشه عابرهميشگي صفحه حضو رخلوت انس هستم . اما هيچ وقت نه پاسخي از جنس كامنت نه ونه سري به صفحه رابينسون زديد.بايد بروم وازنوه هاي آن طوطي سراغ كليد بازشدن اين قفل رابگيرم. به هند يا صفحات هزارتوي ديوان شمس و مثنوي. به هر حال بازهم چشم اميد دارم به ديدار يكباره شما از رابينسون.
سلام
من حرف خاصی ندارم اما کامنت میذارم که بدونید و خوانندگانی مثل خودم هم بدانند که ما هم هستیم، بله، ما هم هستیم و کتاب می خوانیم و فکر می کنیم و آزادی درون، آزادگی رو جستجو می کنیم و نهال اندیشه رو آبیاری می کنیم و جوانه می زنیم و کنار نمی کشیم.
سالها خواندم و تفکر کردم تا بگدازم و هر آنچه از غیر همراه دارم بسوزد و باقی بماند آنچه در زیر تازیانه ی اندیشه و آزادگی دوام ماندن دارد. و هر مرحله که در زندگی سپری می کنم دریچه ای و روزنه ای گشوده می شود و من مبهوت که چگونه می توانم اینمه را در بر بگیرم، اما از وقتی فلسفه تکامل را یاد گرفتم و خودکامگی و استبداد را در وجودم کشف کردم که آنچنان ماهرانه ریشه دوانده بود که از حقیقت تمیزش نداده بودم، دیگر دغدقه اش را ندارم، دیگر توتالیتر نیستم.
آزاده باشید
هر چيز را هم كه تقصير من بيندازي ، عاشق شدنم تقصير توست…
من با اين جمله شما كه 6 سال پيش شايد توي يكي از سايتها خوندم زندگي كردم. توضيحش سخته ولي…
سلام آقای معروفی
روال معمول، اینجا این همه روز به روز نشده نمی ماند. خوب است جواب های شما به کامنت ها و تائیدتان هست والا نگران می شدم. می خواهید این پست به کامنت 14000 برسد؟ دلم می خواهد بنویسید و بخوانیم.
من مرتبا پیگیر کتابهای جدیدتان هستم. خبر خوشی برایم ندارید؟
دوستتان دارم
همین
„ستیز من تنها با تاریکیست وبرای ستیز و نبرد با تاریکی هم شمشیر برنمیکشم؛چراغ می افروزم“.
چه خوب که اینجا نیستید استاد! نیستید تا ببینید؛بشنوید و.. میگویند „صبر“ علاج همه ناملایمات است؛ پس چرا گذر زمان به اجبار „صبر“ را مترادف „سکوت“ معنا میکند؟
خسته ام از اینهمه سکوووووووت!!
سلام
كامنتي از روي دلتنگي:
استاد خسته شدم ، به قول شما اين سگها اينقدر در گوش من وق وق ميكنند كه ميخواهم گرگي بشم و تك تك اين صداها رو خاموش كنم.
دلم گرفته
اين ملت بدجور به خواب عميقي فرو رفته اند.
قرار بود از عقايد اسلام گرايي افراطي فرار كنند همشون غرب گرا شدند 🙁
ايراني مرد . 🙁
به قول فردوسي:
سرانجام ايران كه ويران شود ××× كنام پلنگان و شيران شود
فعلا با اجازه
دلم گرفته بود گفتم يه درد دلي با شما بكنم
يا حق
مرا ز حشر مترسان که روز رستاخیز
چو خاک پس بزنی لاله در کفن بینی
چه جــای سایه بال هما بود ، سرنا
در آن دیار که طوطی کم از زغن بینی
منوچهر آتشي
استاد عزيزم! ديشب براي پنجمين بار در طي 2سال گذشته رمان „فريدون سه پسر داشت“ رو خوندم؛اينطوري احساس نزديكي بيشتري به شما ميكنم! كاش ميتونستم به اون قلم هنرمندتون بوسه بزنم. ناتواني اين شاگرد حقيرتونو ببخشيد.
اگر میشه گناه کرد و جوابگو نبود ؟ چرا ما گناه نکنیم ؟
با عشق و ارادت
ارتش دریدا به روز شد
با یک اثر مشترک
کاری از سروش سمیعی و مانی محمدی
_______________________
انقلابی مخملی بود لبانت در من تا اوریانو فالاچی ثبتمان کرد بر پستان هایش تیغ و رگ را
در
خانه ای که خودش را به هم می ریزد
خانه ای که خودش را به گوه کشید
…
_______________________
با عشق و ارادتی دیگر
شاد زی و مهربان
مانی
درود
من هم مثل همه دوست هرچه سريعتر پست جديدتون رو بخونم ..اين روزها همه دلتنگيم و پر تشويش..ديگه شما بيش از اين در انتظارمون نذار
در پناه باران
سلام آقاي معروفي
فكر نمي كردم كه نويسنده ها اين قدر بيکار باشن
ولي خب حق ميدم با اين همه كامنت هايي كه دارين بايد هم يه دونه كامنت منو كه ازتون درخواست كرده بودم تا تشريف بياريد وبلاگم و نظرتونو راجع به داستان هام بنويسيد ، فراموش كنيد
باشه اگه وقت نداريد كه بياييد حداقل اظلاع بديد تا من داستان ها ي كوتاهمو مو براتونو بفرستم چون نظر شما برام مهمه
استاد عزيزم سلام . برايم نوشته بوديد كه چرا ديگر داستان نمي نويسم . مطالب بسياري براي درد و دل كردن دارم . بارها آمده ام اينجا تا برايتان بنوبسم ، اما نتوانستم . داستان كه جاي خود دارد . در به در دنبال فراغتي و گوشه چمني و كتابي هستم . شما هم گويا كمتر مي نويسيد .
سلام استاد عزیز
سمفونی مردگان شما رمان فارسی را تا ابد زنده کرد.سورماینا هنوز در ذهنم زیر درخت البالو تاب می خورد و تاب می خورد .تصویری زیبا مانند نقاشی های سزان.ارزومندم نظرتان را درباره ی داستانهایم بدانم.اگر وقت کردید البته می دانم توقع زیادیست،سری به وبلاگم بزنید و نظرتان را راجع به چند داستان کوتاهی که گذاشته ام بنویسید.بی نهایت ممنونتان خواهم بود.ما که جور دیگری دستمان به دامن شما اساتید نمی رسد.
ارادتمند
مهستی محبی
سلام استاد عزیز
از اینکه به طور تصادفی پیدایتان کردم بی نهایت شاد شدم چون شما خالق سورملینا یی هستید که در قابی از شاخ و برگ سبز و البالوهای قرمز چون تصویری از سزان تا ابد در ذهنم تاب می خورد.خواهشمندم اگر وقت داشتید سری به وبم بزنید و دربارهی داستانهای کوتاهم راهنماییم کنید.دست ما که جور دیگری به دامن شما بزرگان نمی رسد.
سپاسگزارمandishevahonar.blogfa.com
حضور محترم اقاى عباس معروفى
تمام كارهاى ترجمه اى رمان (بيكر فرهاد) بزبان كردى تمام شود، حاله ن اماده براى جاب است.. ما منتظرى شما و مقدمه ى تو باشم،
كى برام ميفرستيد؟؟
بدرود
توانا ئه مين
[email protected]
كردستان – سليمانى باتشكر
——————————————–
به زودی براتون می فرستم.
استاد عزيزم سلام . داشتم اين آيه را مي خواندم كه ياد شما افتادم .(( آنها كه پس از ستم ديدن در راه خدا هجرت كردند ، در اين دنيا جايگاه خوبي به آنها مي دهيم و پاداش آخرت ، از آنهم بزرگتر است ، اگر مي دانستند )) .
حديثي هم از پيامبر اكرم (ص) در فضيلت هجرت در شان نزول اين آيه خواندم كه : كسي كه براي حفظ آيين خود از سرزميني به سرزمين ديگر ، حتي به اندازه يك وجب مهاجرت كند ، استحقاق بهشت مي يابد و يار و هم نشين محمد (ص) و ابراهيم (ع) خواهد بود .
آقاي معروفي عزيزم صميمانه آرزو كردم شما را در ميهن عزيزمان در كمال سلامت و شادكامي ببينم و تا آن روز ان شا الله خداوند ظلم ظالمين را به آنها برگرداند .
با مهر
دوستدار شما
———————————–
از لطفت ممنونم.
سالهاست مادرم را نديده ام، آن هم منی که هر روز به ديدارش می رفتم، هر روز. آن هم منی که هرگز دلم نمی خواست پام را از ايران بيرون بگذارم. چقدر نوشته ات آرامم کرد.
ممنون
درود
می دانم بی ربط است اما من به تازگی سال بلوا را خواندم و به قفسه ی عاشقانه هایم پیوست، شما خیلی وقت است از سمفونی مردگان که به من عشق آموختید و …. و نمیدانم از بیان احساساتم عاجزم هرچند هیچ وقت نبوده ام.
بدرود
سلام استاد
من همچنان منتظر نظر شما هستم.
می دانم مشغولید .
سلام آقای معروفی عزیز
مدتی ست که ننوشته اید و من هر روز سر می زنم تا شاید مطلبی جدید داشته باشید که بخوانم و چند خطی برایتان بنویسم که باب آشنایی بیشتر شود، نمی دانید چقدر برایم ارزش مند است توجه شما به کلیه نظراتی که برایتان نوشته می شود و من چقدر در باب روحیه شما برای همه گان صحبت می کنم، بسیار برایم قابل تقدیر است و با خودم می گویم زمانی که من هم نویسنده معروفی شدم حتمن همین گونه خواهم بود. در حال نوشتن چند داستان هستم که به مراتب اولین کارهای من محسوب می شوند و بعد از تکمیل دوست دارم برایتان بفرستم و شما نیز نظر صمیمانه تان را برایم بفرستید، شاید کمی خودخواهانه باشد ولی این فکر در اندیشه ام می گذرد، دوست داشتم شما هم به وبلاگم سر می زدید و نظری می دادید تا خویش را از ایینه نگاه انسانی چون شما ببینم.
موفق و مانا باشید.
سلام استاد
دیشب خواب شما را دیدم. در ایران بودید. جلوی سرسرای خانهای. پاپاخی را دست گرفته بودید و گلولههای برف روی موهایتان میسرید و لای چینهای پیشانیتان میتركید. با بازو تكیه كرده بودید به سنگهای دیوار. گاهی بادی میآمد و شما را میتكاند. دستتان را زیر پاپاخ قایم كرده بودید. انگار از چیزی رنجیده بودید، همانطور خشكتان زده بود. حتی شانههایتان هم نمیلرزید. زیر لب گفتم:عباس معروفی!. خواستم بیایم جلو. نتوانستم. انگار مترسكی شده بودم. به پایین نگاه كردم. پایم تا زانو زیر یخ فرو رفته بود. به پاهایم كه آن زیر قندیل بزرگ شفاف، یخ میبست زل زدم و در همان حال ناچار دستی در هوا برایتان تكاندم. تنه كسی بهم خورد. بعد از آن انبوه جمعیت بود كه میآمدند و بهم تنه میزدند. انگار عمدی باشد. و دقیقاً همان موسیقی كه در سایتتان دارید در گوشم پیجید. مردم داشتند میدویدند. بچهها با شلوارهای بیسر زانو میخندیدند و یك چشمشان به جلو بود و یك چشمشان به آسمان. به آسمان ایران. سرم را كه بلند كردم. دیگر شما را ندیدم. به آسمان نگاه كردم. شما بودید. در یك جت. با سرعت برقآسایی شكم آسمان را پاره میكردید و پیش میرفتید و گاه گاه از آن فاصلهی زیاد، میدیدم كه چیزهای سیاه كوچكی از هواپیمایتان خارج میشد. موسیقی همچنان در گوشم مینواخت.
بله استاد، من همه اینها را دیدم، شنیدم و حس كردم. قسم میخورم.
پیروز باشید استاد
كیهانا اردوله
آنقدر قابيل هست كه خدا هم هوس نكند برادري بيافريند.
دلايل فراموش نشدني ما در اثبات اين كه جمهوري اسلامي ديكتاتور نيست آقاي عزيز!
سلام استاد عزيز.
من جند روزي هست كه تونستم بوسيله يكي از دوستانم كه به بيش شما در برلين اومده بود بيداتون كنم.
خيلي دوستان دارم . حرفاتونو همش دارم دنبال ميكنم. با تشكر .
از امارات حميد هاشمي
دنیای ما پر است از تنوع. در زمینه هنر نیز آنقدر رنگارنگ است که شگفت زده ات می کند . به جای لذت بردن از اینهمه زیبایی ، گاهی تنگ نظرانه رفتار می کنیم . حتی آنهایی که اسم هنرمندرا یدک می کشند و تنها چیزی که برای افتخار دارند سن و سال و سبقه شان است . اگر کسی هنری را نپسندید، هر هنری مثل مجسمه سازی ، شعر ، نقاشی و … دلیلی بر بد بودن آن هنر نیست چرا که حتما کسانی هستند که با دیده تحسی ن به آن نگاه کنند . پس خیلی ساده می شود گفت که این هنر برای من نیست . نه اینکه اصلا حضور آن را زیر سوال بریم و ماهیت وجودش را به خیانت متهم کنیم .
در مصاحبه ای که با رادیو فردا در باره جایزه هوشنگ گلشیری داشتید ، حرفهایتان متعجبم کرد . شما چاپ بسیاری از کتابها و شعر ها را به منزله خیانت به ادبات تلقی کردید . و ناشرو شاعر و همه افراد درگیر را خائن خواندید. در حالیکه هر کس باید حق داشته باشد که ابراز وجود کند و خودش را در معرض دید و قضاوت قرار دهد . اگر این حق را از افراد بگیریم پس چطور می توانیم منتظر حضور استعدادها و ستاره ها در ادبیات ایران باشیم ؟
کمی بی انصافیست محروم کردن دیگران .
چشم استاد؛ هرچه شما بگوييد. تمام سعيمو ميكنم!
فداتون بشم
دوست عزیز مدتی ست که گویی به سایتتان سر نمی زنید، امیدوارم که در گیر موضوع خوش آیندی باشید، هر کجا هستید شاد و پیروز و مانا باشید.
و امید که هر چه زودتر نوشته ای از شما را نظاره گر باشیم.
سلام باسی
من خرمگسم..مترسک فیلسوف…و ….باسی…باسی. بخاطر خدا بنویس. منتظریم. توی این شهرستان دور افتاده یه عده منتظرن. خسته نیستیم باسی. چون منتظریم.
دوستت دارم.
دوستت داریم. بدورد تا بعد
———————————–
سلام عزيزم
دورادور خبرهاتو دارم، . من هم منتظرم که کاری بکنی، نه برای ديگران، برای خودت.
بخشی از کامنت تو رو هم پاک کردم و توی فايل نامه هام نگه داشتم.
مراقب خودت باش
واي واي واي واي………………
نمي دانيد چه حسي دارم اين احترام شما به خوانندگان آثارتان قابل ستايش است اين اولين باري است كه مي بينم يكي از مشاهير جايي براي نظرات مخاطبانش در نظر گرفته و به آن ها اين قدر اهميت مي دهد
از روزي كه „سمفوني مردگان“ را خوانده ام دارم با „آيدين“ زندگي مي كنم
راستش هنوز هم باورم نمي شود كه دارم با شما حرف مي زنم
با نويسنده ي يكي از بهترين كتابهاي محبوبم كتابي كه هميشه همراه „بوف كور“ توي كيفم است…
آخرش باد پنكه هاي كارخانه ي لرد ما را خواهد برد…
و كلاغ ها توي حياط انگار مي گفتند:برف برف…
———————————————–
من خوانندگانم را از سر راه که پيدا نکرده ام! کلی زحمت کشيده ام که بتوانم همين سلام را برقرار کنم؛ قدرش را هم می دانم.
سلام جناب معروفي عزيز
مركز تحقيقات نظري اصفهان كه يك مركز خصوصي است كتاب- مجله اي به نام درنگ را منتشر مي كند . شماره ي نخست به علي باباچاهي اختصاص يافته است . خوشحال مي شوم نام شما را در فهرست نويسندگان درنگ ببينيم . منتظر مطالب شما هستيم ( نقد شعر- نظر كلي درباره ي حيات شاعري باباچاهي يا باباچاهي منتقد – يا باباچاهي و آدينه – نقد كتاب هاي شعر – خاطره و…)در هر صورت – موافق يا … بي خبرمان نگذاريد
شماره تماس 09353665691
جناب آقای معروفی
سلام
مهلتی نشد که سرکی به خلوت انستان بکشم. اما خواهش میکنم شما به همان ادبیاتتان بچسبید و انشایتان را بنویسید. تحلیل مسایل سیاسی را هم واگذار کنید به اهلش به چند دلیل:
یکی آنکه اگر چه در مقام داستان و رمان نویسی امام قبیلهاید اما در این فقره از امور آبشخور خبریتان چندان گوارا نیست و همان حرفی را میزنید که آنها صاحبان زور در این روزگار غوغا میزنند.
چرا آدرس غلط میدهید شما بفرمایید مقاومت در کدام سنگر و پشت کدام خاکریز جز جایی که خانهاش است باید با تجاوزکاران بجنگد . شوخیهای مسخره و عکسهایی که برای احساساتی کردن جماعتی بیخبر منتشر میکنید نزد خود نگهدارید که شما دایگان حتی نقش مادر را هم بازی نمیکنید سیلی نخوردهاید، تنگتان که گرفت پریدید و گفتید …لق وطن کنج عافیت گرفتید تا در صحت و سلامت مزاج حرفهای طاق وجفت بزنید. اگر درکی از مقاومت داشتید، نیاز نبود در نقش مبلغان صلح طلب را اینگونه مغرضانه بازیکنید که حاصلش نه دلسوزی برای کودک فلسطینی که توجیه تجاوز تجاوزکاران است.
—————————————-
جواد عزيز
سلام
يعنی چی؟ يعنی خط قرمز است؟ اجازه نداريم (شما بگير اشتباه) اشتباه يا تجربه کنيم؟
اين حرف علما را گوش نکن برادر که „عوام حق اظهار نظر ندارند“ يا زنها نيايد در اين امور دخالت کنند“ يا نويسنده حق ندارد در امور فلان حرف بزند“.
کدم آدرس غلط؟ من يک عکس منتشر کرده ام که خودت هم می داني سران حماس يک خال سبيل صدام حسين را به صدهزار خمينی نمی دهد.
شما فقط شعارهای سيما را می بيني، کاش سرت را بياوری بيرون تا ببينی چه خبر است.
در ضمن من منافعی ندارم که از اين گروه يا آن گروه حمايت کنم. من به خاطر انسان برای مردم برای کودکان همه کار می کنم.
من نگران آدم ها هستم
سلام آقاي معروفي…اشتباه نميكنم؟!شما خودتونين؟!
…من ديوونه ي „پيكر فرهاد“ شدم…اين كتابو بيشتر از دويست بار خوندم…به نظرم شما يه اسطوره ي واقعي هستين…اصلا فكرشم نميكردم يه روزي بيام به وبلاگ شما…!
واقعا ستودني و تحسين بر انگيز.
اميدوارم هميشه موفق باشيد….
اگه دوست داشتين پيش منم مي تونين بياين…از خوشحالي نمي ميرم…!
———————————–
سلام نگين عزيز
دويست بار؟ شرمنده شديم
روزهايی هم بود که دلش برای آفتاب و سايه ی کنار خيابان تنگ می شد، رنگ هر چيز برازنده اش بود، سبزی برگ، آبی آسمان، قهوه ای ِ قهوه…
صدام و بعثيهاي اون صدها هزار انسان بيگناه عزيزان من و شما مردم بيگناه عراق كردهاي مظلوم رو كشتند. چه جنايتها كه نكردن. آه براستي تاسفباره چرا به اين راحتي فريب مي خوريم چرا راحت خو راك عوامفريبها هستيم. اين عكس بيانگر حقيقت است. از حقوق ايرانيا حتي بازنشسته ها و حتي آشكارا بودجه تصويب كردن و برداشتن دادن به اين صداميا. كه حتي تو جنگ سرباز به صدام ميدادن تا با رزمنده هاي ما بجنگن. با 6 تا شبكه تلويزيوني مردمو بمباران كردن و بعضي ها كه فكر كردن واسشون سخته باور كردن و سينه زدن. البته خوشحال كنندست كه با اينهمه دروغ و عوامفريبي تعداد اين نوع طرز فكر زياد نيست فقط هياهو و سرو صداشون زياده. اينايي كه عقلشون به چشمشونه خوبه به اين عكس خوب نگاه كنن و از خودشون سوال كنن چرا شبكه هاي جمهوري اسلامي اين قبيل عكسها رو نشون نميدن.
هر چه سعی کردم چیزی بنویسم نشد! یا غم نامه شد یا مرثیه! منم یکی از کسانی هستم که حجله ی جوانی شان مدام سر کوچه برپاست. نمی دانی چقدر لذت بخش است سر زدن به خلوت نویسنده ای که خوشبختانه هنوز „زنده“ است!
بگذار از ما
نشانه ی زندگی
هم زباله ای باد که به کوچه می افکنیم.
بی صبرانه منتظر نوشته ی جدید هستم، هر چه می خواهد باشد، رمان، روز نوشت…..
————————
سارا جان
سلام
از حجله در آ
و يکی يکی قدم هات را بشمار
دوست ندارم غم نامه ات را بشنوم، می خواهم بدرخشی